هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۴
#1
راستش من دلم واسه هتل و نوشتن نمايش تو اينجا تنگ شده بود ! ولي چون نمايش هاي قبلي يه کم پيچيده شده و نميشه ادامه داد سعي مي کنم يه موضوع ديگه رو شروع کنم .

$ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $

بچه ها با کمک هم هتل رو تعميراتي کردن ...
شب ، سر ميز شام
ايني : خب بچه ها دستتون درد نکنه هتل رو حسابي تعمير کرديم . سازمانيا اگه بيان حسابي کيف ميکنن !
غريبه : ايني ممکنه پاداشي هم بدن ؟؟ چون ما با اينکه اين کاره نبوديم ولي خوب از پسش بر اومديم !
آرتا : دقيقآ من هم با اينکه از اولش نبودم ولي خيلي دقيق کار ميکردين !!!
ايني : خب ... بعيد نيست ، ممکنه يه پاداشي بدن ...
سيبل : خب حالا شام رو بخوريد بعد صحبتاتون رو بکنيد !

بعد همه شامشون رو ميخورند و ميرن ميشينن تو سالن ...

ايني تکيه داده بود به ديوار و داشت صحبت مي کرد : آقا من جونم دراومد سر اين ديوار !! رنگ و که ميزدي مثل بستني که آب ميشه ميريزه ، ميريخت !! 600 بار رنگ زدم ولي انگار نه انگار ...
تامي ميپره وسط حرف ايني و ميگه ...
آره ... اين ديواره منم خيلي اذيت کرد ! يه لک سياه داشت هر چي رنگ ميزدم روش باز هم سياه مي موند ! البته اولش خوب بودا ولي بعد از 5 مين که ميومدي ميديدي باز هم سياه شده بود !
غريبه : اِ اِ اِ اِ ... من ميگم چرا جاي اين کمده عوض شده !! نگو واسه اينکه تابلو نشه اينو بردي اونور !
تامي : خب گفتم يه وقت ايني ميبينه اون يه ذره حقوقي هم که داريم کم ميکنه ! ولي خب تقصير من نبود !
ايني :
آرتا : شايد مشکل از رنگشه
غريبه : نه بابا چه طور بقيه جاها رنگ گرفته !!
سيبل : تامي آخرين باري که ديدي باز هم سياه بود ؟!
تامي : اوهوم !
ايني : خب بيايين کمک کنين اين کمد رو بديم اونور يه ديد بزنيم !!
بقيه :
ايني : چــــيـــــــــــــــه ؟!
غريبه : ايني واقعآ که !!! تامي که نصف تو هستش خودش کمد رو هل داده تا اونجا ! اون وقت تو نمي توني يه ذره هلش بدي کنار ؟!!!
ايني : اِ اِ اِ اِ ... خب به من چه ؟!!! حالا که تا اينجا هل داده ، خودشم بياد هلش بده کنار !!!
آرتا :
تامي :
غريبه :

=-=-=-=-=
ادامه دارد...
=-=-=-=-=


تصویر کوچک شده
Live like you will die tomorrow , Learn like you will live for ever ...


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۸:۵۲ چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۴
#2
همه :
بن : چــــــــــــيـــــــــــــــه ؟! اومدم تصفيه حساب !
غريبه : آقاي بن ميشه صداتون رو بياريد پايين اينجا که مهد کودک نيست داد ميزنيد !
بن : نــــــه خــيـــر ... نـــــــــمــــــــــيــــــــــــشـــــــــه ...! اصلآ شما چي کاره اي؟! اينجا مدير نداره مگه ؟!؟! من با هيچ کس هيچ کاري ندارم ... فقط اومدم با مدير اينجا تصفيه حساب کنم و برم .... ديگه حــــــــالــــــم از اينجا بهم ميخوره !!
ايني ميره جلو و يه دونه مي خوابونه زير گوش بن و ميگه : شما چي کاره اي يعني چي ؟! درست حرف بزن مـ.... ( سانسور ) !
بن ايني رو حل ميده عقب و ميگه : بيشين بابا حوصله ندارم !!
ايني که حسابي جوش آورده بود چوبش رو درمياره و ...
که زاخي مياد و ميگه بابا بي خيال !!! چه کاريه ؟!! لااقل بيا با اين چماق بزن نصفش کن!!! اون خلال دندون که کاري نميکنه !!
همه :
زاخي : هوووم ... !!! هيچي آقا به کارت برس !!
بن : ببنيد ، من واسه دعوا نيومدم !!! اومدم حقم رو بگيرم و برم !
غريبه : خـــب ... همگي ميريم تو دفتر ايني ... اونجا تصفيه حساب ميکنيم !
بن : باز اين ...
که ايني ميگه : ميزنم نصفت ميکنما !! غريبه مشاور منم هست ! تو حق نداري اينجوري صحبت کني ! نه با من نه با غريبه و نه با هيچ کس ديگه ... !!
بن : بــــاشــــه !! بريم !!
بعد همگي ميرن تو دفتر ايني ...
غريبه : خب آقاي بن ... شما ميدونيد که ، از کي هتل نيومديد ؟؟؟
بن : نه ... اصلآ هم برام مهم نيست !!
همه :
غريبه : خب ... تو اين مدت کجا بوديد ؟؟؟
بن : يعني چي ؟! اينا چيه که مي پرسي ؟! من اومدم تصفيه حساب کنم و برم !
غريبه : لطفآ انقدر چرت و پرت نگين و فقط به سوالات جواب بدين !
بن : جاي خاصي نبودم !! اگر هم منظورتون اينه که جايي شغل پيدا کردم و به خاطر اون اينجا نيومدم ... بايد بگم که من شغل ديگه اي پيدا نکرم ! فقط ديگه از اينجا خوشم نمي ياد !!
غريبه : خـــب ... چرا اون موقع که مي خواستين اينجا رو ترک کنين خبر ندادين ؟؟؟
بن : خب ... نشد !!!
غريبه : خب پس شما خيلي وقته که اينجا رو ترک کرديد ! و قبلش هم اطلاع ندادين ! که اين خودش جريمه داره !! و حالا ... شما نه تنها چيزي بهتون تعلق نمي گيره ... بلکه بايد جريمه هم بدين !!
همه :
بن : اِ اِ اِ اِ ... يعني چي ؟!!!

=-=-=-=-=
ادامه دارد...
=-=-=-=-=


تصویر کوچک شده
Live like you will die tomorrow , Learn like you will live for ever ...


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۹:۴۸ سه شنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۴
#3
ايني : هوووم .... سلام آقايون سازماني !!
سازمانيا : سلام ... اينجا چه خبره ؟!!
ايني : خبري نيست ... ! داريم هتل و يه تعميراتي ميکنيم !
سازمانيا ( يا سازمانيه ) : اِ اِ اِ اِ ... جدي ؟! ... اينجوري ؟!
ايني : خب پس چه جوري ؟!اصلآ اينو ولش کن ... اين جن ها اينجا چي کار مي کنن ؟!
سازمانيا : خــــب ... در رفتن ديگه !!
ايني : نه بابا !!
سازمانيا : اصلآ اينو ولش کن !! کمک نمي خوايين ؟!
ايني : اگه شما اين جن ها رو جمع کنيد و ببريد ، خودتونم هي پانشين بيايين اينجا ، کمک بزرگي به ما کردين !
سازمانيا : هوووم ... بچه ها اينا رو جمع کنيد ... مـــيـــريـــم !
ايني : خيلي ممنون ... لطف کرديد !! باباي !
غريبه مياد
چي شد ايني ؟؟؟
ايني : هوووم ... هيچي ، رفتن !
غريبه : خب خوبه ... بيا اين ميمونا بيچارمون کردن !! زدن رو دست اون جن ها !!
ايني : هووووم ... باشه بريم !
ايني مياد و ميبينه که زاخي و سيبل و پانسي خيلي خشمگين افتادن دنبال ميمون ها و ....
زاخي : هُــــــــي ... واسا ببينم ! مگه مسابقه دو اومدي !! ميگم واســـــــا !!
ايني مياد پيش زاخي و بهش ميگه : چشم آقاي زاخي ، بيا منو بگير ، واسادم !!
زاخي :
بعد ايني داد ميزنه : آخــــــــــــه ايـــــن چه وعــــضـــــيــــه ؟! مــگــه ايـــن مــيــفـــهــمــه تــــو چـــي مـــيـــگــي ؟! بـــعـــدشــــم مـــعـــلـــومـــه ايـــنـــجــــوري نــــمـــي تـــونـــيـــد بـــگــيــــريـــنـــشــــــــون !!
از صداي داد ايني پانسي و سيبل هم وايميسن !
زاخي : خب شما که واردي بفرما بگيرش !!
بعد ايني يه نفس عمق ميکشه و خيلي آروم و مهربون به يکي از اين ميمون ها ميگه :
آقاي ميمون عزيز لطفآ از اون بالا بيا پايين و برو تو گوني !!
ميمونه موزي که تو دستش بود رو پرت ميکنه طرف ايني و ميخوره تو صورتش !!
ايني :
زاخي : آقاي ايماگو شما که گفتيد اين نمي فهمه ما چي ميگيم !!
ايني که خيلي عصباني شده بود يه موز بر ميداره و ميزنه تو صورت زاخي ... !
غريبه و پانسي و سيبل :
بعد زاخي هم يه موز بر ميداره و پرت ميکنه طرف ايني ، ايني جا خالي ميده و ميخوره تو صورت غريبه ...
غريبه : اااااااااااااااااااااااااااااااااااه ... ايــــــــــــــنـــــــــــــي
ايني : به من چه ، زاخي زد !!

=-=-=-=-=
ادامه دارد...
=-=-=-=-=


تصویر کوچک شده
Live like you will die tomorrow , Learn like you will live for ever ...


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ یکشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۴
#4
در همين وضع بود که اين مسافر ما هم سرو کله اش پيدا ميشه ...!
مسافر : وااااااااااااااي ... اينجا چرا اينجوري شده ؟!
غريبه : آقاي محترم شما خدتون رو ناراحت نکنيد ! يه مشکلي پيش اومده ، خودمون حلش ميکنيم !
مسافر : ولي آخه اين کتابها ...!! بيچاره کتابها !!!
ايني : عزيزم ! شما خودت رو ناراحت نکن !! درست ميشه !!
مسافر : شما ها اصلآ احساس يه نويسنده رو نمي تونيد داشته باشيد !!
غريبه : اِ اِ اِ اِ ... حالا مگه شما مي تونيد اين احساس رو داشته باشيد !!
مسافر : چرا نمي تونم !! من خودم يه نويسنده هستم !!
همه :
مسافر :
همه :
ايني : ( در حالي که داره مي خنده ميگه ) آ ..آقا ... شما ... بيخيال شو ...
مسافر : يعني چه آقا ...! بيخيال شو يعني چي ؟!
ايني : اِي بابا ... ! حالا بيا اينو درستش کن !! يعني شما بفرماييد تو اتاقتون ! اينجا هم تا 1 ساعت ديگه درست ميشه !!
سيبل : ميگم غريبه ، اين يارو آشنا ميزنه ها ... !
غريبه :
پانسي : آره ... !
غريبه : هووووم ... خودمم مي دونم ... نکنه ... نکنه ايشون آقاي ......................
اينجا بود که معلوم ميشه اين مسافر ما بزرگترين نويسنده بوده !!
همه نشسته بودن تو سالن و کلي تحويلش ميگرفتن و ... که يک دفعه 5 نفر ميريزن تو هتل !! ( سازمانيا بودن )
ايني : ببخشيد اتاق نداريم !! بفرماييد !
سازمانيا : يعني چي آقا ؟! اينجا چه وعضيه ؟!! مثلآ هتله ها !!
ايني : اِي بابا ... چرا امروز همه به من ميگن يعني چه !؟!!!!!
بعد برميگرده و وقتي اون 5 نفر رو ميبينه جيغ ميزنه و ميپره بقل نويسنده ... !
ايني : اِ اِ اِ ... سلام ... ! خوش آمديد !
سازمانيا : در اينجا تخته ميشه !! آقاي ايماگو شما هم تشريف بياريد باهاتون کار دارم ...!
نويسنده : ببخشيد ولي علتش چيه ؟!
سازمانيه که داشت ميرفت برميگرده و ميگه :
علتش اينه که ..........
حرفش نصفه نيمه ميمونه و ميگه :
آقاي ..........؟ :bigkiss: ( با نويسنده بوده )
نويسنده : بله خودمم !!
سازمانيه : آقا من عاشق کتاباي شمام ! من روزي 30 بار کتاباتون رو مي خونم ... ! من ....
نويسنده : بله ... شما لطف داريد !! ولي من پرسيدم که چرا در اينجا رو مي خواييد تخته کنيد ؟!
سازمانيه : کـــي ؟ من گفتم ؟!! من کي گفتم ؟!!
نويسنده :
همه خشکشون زده و دارن به اينا نگاه ميکنن
سازمانيه : خب ... آره ... گفتم ! ولي آخه براي ما هم مسئوليت داره !! اينجا مثلآ يه هتل ..... ستاره است ( ***** ستاره بود ؟!)
نويسنده : درسته ... ولي همش زير سر اين جن هاست !!
سازمانيه : جن ؟ کو ؟؟
نويسنده گوني رو نشون ميده !!
سازمانيه : آها ... ! خب من اينا رو ميبرم ، تا شما ها هم اينجارو يه تعميراتي بکنيد .
ايني : چشم ... خيلي ممنون !
سازمانيه : خب با اجازتون آقاي ... ! بعد گوني رو برميداره و ميره !
بعد ايني ميپره بقل نويسنده و ميگه : آقا خيلي ممنون ... شرمنده کردي !! :bigkiss:
نويسنده : خواهش ميکنم ! کاري نکردم ...! خب من ديگه برم ، موفق باشيد ... !
بعد نويسنده ميره و همه ميوفتن به جونه هتل !!

=-=-=-=-=
ادامه دارد...
=-=-=-=-=
~~~~~~~~~~~
و اما شغل ها :
مسئول شست شو
مسئول پذيرايي
مسئول سالن رقص
صندوق دار
استخر و سونا
و توجه داشته باشيد ، اونايي که مي خواهند مسئول شوند بايد خود را به صورت رول پلينگي معرفي کنند !
~~~~~~~~~~~~


تصویر کوچک شده
Live like you will die tomorrow , Learn like you will live for ever ...


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۷:۲۶ جمعه ۱۰ تیر ۱۳۸۴
#5
غريبه : ااااااااااااه ... حالا چه وقت اين کاراست ! ايني بدو بريم ...
ايني : هوووم ...!
سيبل و پانسي و بن : زود باشيد ديگه !
ايني : هوووم ... آخه ... چيزه ... خودتون بريد ديگه ... من کلي کار دارم ! الانم بايد به کاراي زاخي برسم !!
غريبه : يعني چي !!
زاخي : نه ... چيزه ... ! خب شما اگه کار داريد بريد ... منم که گفتيد استخدا.......
بعد ايني ميزنه تو پاي زاخي
ايني : بريد ديگه !!
غريبه که عصباني شده بود مياد جلوي ايني و کتابايي که دستش بود رو ميده بهش ( به حالت پرت کردن ) بعد ميگه :
يا همگي با هم ميريم يا هيچ کس نمي ره ...
بن : هوووم ... راست ميگه اصلآ من پاچه خواري بلد نيستم !
سيبل : وااااي غذام سوخت ... ! با اجازه !
پانسي : هووووووم ... اِ اِ اِ اِمممم ...
ايني : نمي خواد چيزي بگي ... شما هم بفرماييد !
پانسي : اِ اِ اِممم ... بله ... همون ... ولي خودتون گفتيدا ...!
بعد ميدوه ميره ........
ايني :
غريبه هم خيلي راحت و بيخيال به ايني نگاه ميکنه ( طوري که حرص ايني دربياد ! اينجوري --->)
ايني : کارت درست بود ؟؟
غريبه : کجاش غلط بود ؟؟؟ از کار تو که بهتر بود !
بعد ميره طرف کتابخونه ...
ايني : ( بعد کتابايي که دستش بود رو ميريزه زمين ! )
ايني هم ميره طرف دفترش و در رو ميکوبه !!
زاخي : عجب هتل توپسي !! اگه مي دونستم زود تر ميومدم !!
بعد کتابايي که رو زمين بود رو جمع ميکنه و ميبره دفتر ايني ...!
ايني هم تا چشمش به کتابها و زاخي ميوفته داد ميزنه :
کتابها که جاش اينجا نيست برو بيرون
زاخي : بعد ميگه : باشه !!!
مياد بيرون ( از دفتر )
بعد ميره کتابخونه ...
غريبه : اِ اِ اِ اِ ... مرسي ... اگه زحمتي نيست ببر بذار ته سالن اون قفسه هاي آخر ... !
زاخي : چشم !
بعد يه جغد مياد سمت ميز غريبه و يه پاکت ميندازه و ميره ( پاکت نامه )
غريبه نامه رو ميخونه :
غريبه اگه ميشه و کاري نداري يه لحظه بيا دفتر من !! *** ايني ***
غريبه : يه ذره راه و جغد فرستاده !!
بعد زاخي مياد و ميگه : خب ... گذاشتم ... با اجازتون من برم ديگه !!
غريبه : هووووم ... باشه .. مرسي ... اگه ممکنه اينم بده به ايني ... ! ( يه نامه ميده بهش )
زاخي : باشه !
زاخي با خودش ميگه : ما شديم نامه رسون !!
بعد ميره تو اتاق ( يا همون دفتر ) ايني و نامه رو ميده بهش
ايني نامه رو مي خونه :
متاسفانه من الان کلي کار دارم ! *** غريبه ***
ايني : ااااااااه ...
زاخي : خب ايني جان شما برو اونجا !!
ايني : ببين من باهات کاري ندارم ... ميتوني بري به باغ وحش برسي
زاخي : بله ... !

=-=-=-=-=
ادامه دارد...
=-=-=-=-=


تصویر کوچک شده
Live like you will die tomorrow , Learn like you will live for ever ...


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
#6
مسافر :
ايني : مااااااااااااااااااااااااااا !!!
غريبه هم که غش کرده
پانسي : خدا رحم کنه !!!
سيبل : هوممم ... بفرماييد شام !!
مسافر مياد جلو و ميزنه پشت ايني که خشکش زده ...!
مسافر : کجايي بابا ... حال کردي نه ؟!
ايني : يعني چي اونوقت ؟؟؟؟!!!
مسافر : هووممم سر کاري بود ...
ايني : آقا شما خجالت نميکشي
سيبل : ااااااااااااااه
غريبه :
بن :
مسافر : بابا اومدم يه کم اذيتتون کنم !
ايني : شما بيخود کردي ...

**بعد مسافره ميره تو اتاقش **

ايني : بچه پررو !!
غريبه : عجب آدمي گير ما افتاده !
پانسي : حالا اگه واقعآ سازماني بودش ... بد ميشدا ! بيچاره رو حسابي اذيتش کرديم ...!
ايني : بيچاره ؟! نزديک بود سکته بزنم ! از اين به بعد مي دونم چه جوري باهاش رفتار کنم !
غريبه : واقعآ ... حالا شاممون رو بخوريم !
بعد همه شامشون رو مي خورن و ميرن تو اتاق ايني!!
مسافره که اهل کتاب بوده حوصلش سر ميره و ميره طرف کتابخونه که يه کتاب بگيره !
ميرسه به کتابخونه که ميبينه درش بسته است ...!
بعد ميره آشپزخونه ميبينه سيبل داره با تلفن صحبت ميکنه !
مسافره : ببخشيد ...
سيبل : آره .. جان ؟ ... نه من بهش ميگم .... باشه حتمآ ...
مسافره : ببخشيد خانم سيبل ... !
سيبل : يه لحظه گوشي .... بفرما ؟
مسافره : مي خواستم بپرسم خانم غريبه رو چطور مي تونم پيدا کنم ؟!!!
سيبل يه نگاهي به ساعتش ميکنه و ميبينه که ساعت 11:28 دقيقه است ( شب ) بعد ميگه :
شما با ايشون چي کار داريد ؟!؟!
مسافره : کار خاصي ندارم مي خواستم ....
بعد سيبل ميگه : من نمي دونم آقا بفرماييد ...!
مسافره ميره از آشپز خونه بيرون ...
سيبل : آره عزيزم ... ببين من فردا باهات تماس ميگيرم ... فعلآ ... !
بعد زنگ ميزنه اتاق ايني
ايني : بله ؟؟؟
سيبل : ببين اين مسافره اومده بود اينجا و سراغ غريبه رو ميگرفت ...
ايني : چــــــــــــي
سيبل : حواستون باشه ...
بعد قطع ميکنه ...!
همه تو اتاق ايني جمع بودن ( غريبه ، پانسي ، توماس ، بن و ... )
غريبه : چي شده عزيزم ؟!؟
ايني : من اين .... ( سانسور ) امشب بايد بندازمش بيرون ...
همه : چـــــــــرا ؟!؟!!!!


=-=-=-=-=
ادامه دارد ...
=-=-=-=-=

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
ببخشيد اگه بد شد ، يه بار نوشتم ، فرستادم ... بعد ديدم پانسي ادامه داده ... !
مجبور شدم اون رو حذف کنم و ادامه ي نمايش پانسي رو بنويسم !
اون جالب شده بود ولي اين رو فکر نمي کنم که جالب شده باشه ... آخه رو اين زياد فکر نکردم !
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^


ویرایش شده توسط غریبه در تاریخ ۱۳۸۴/۴/۶ ۱۲:۴۱:۴۶
ویرایش شده توسط غریبه در تاریخ ۱۳۸۴/۴/۶ ۱۲:۴۶:۵۳

تصویر کوچک شده
Live like you will die tomorrow , Learn like you will live for ever ...


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۱:۰۹ پنجشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۴
#7
غـريبه : بــــــــــــــســـــــــــــــه ديـــــــــــــــگـــــــــــــه !!!
تامي :
سيبل :
ايني : ههوووومممم ... راست ميگه ديگه ... بسه ... جمع کنيد اين کاسه کوزتون رو ...!
نيکل : الان گروه امداد 3 همراه با حاجي دارکي ميرسن اينجا !!!
ايني : خب ديگه ... بريد سر کارتون !!
" بعد همه ميرن سر کارشون "
غريبه داشت ميرفت سمت کتابخونه که ...!!
غريبه : مثلآ قرار بود ايني برگشت جشن بگيريم !!!
بعد داشت ميرفت که يه دفعه يه خانواده اي که 4 نفر بودن وارد هتل ميشن ...!
نيکل : سلام ... خوش آمديد .... مي تونم کمکتون کنم !؟
اونا (يعني يکيشون ، بابا) : بله ما يه اتاق 4 نفره مي خواستيم ...
نيکل : بله ، اين فرم رو پر کنيد ...
اين دفترچه رو هم مي تونيد ببريد ( توش نوشته ، صبحانه ساعت 7 تا 10 ، ناهار 12 تا 2 ، شام 7 تا 10 )
(استخر از ساعت 9 تا 12 AM و 5 تا 7 PM )
( کتابخانه ، از ساعت 8 صبح تا 6 بعد از ظهر )
( مهد کودک ، از 8 صبح تا 7 بعد از ظهر يا همون شب !!! )
( سالن رقص 4 بعد از ظهر تا 9 شب )
( سينما ، فقط دو روز در هفته اونم دوشنبه ها و چهاشنبه ها از ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر)
و .....................
نيکل : اين هم کليد اتاقتون شماره ي 235 بفرماييد من راهنماييتون مي کنم !!
اون : خيلي ممنون ... ولي چمدونامون !
نيکل : ميگم بيارن براتون ...!
اون : خيلي ممنون !!!
نيکل : خواهش مي کنم ... از اين طرف !!
بعد داشتن مي رفتن که از جلو غريبه رد ميشن و نيکل بهش ميگه :
بگو دو تا از اون جن ها بيان اين چمدون ها رو بيارن ، اتاق شماره ي 235 !!
غريبه : باشه ...!
بعد ميگه ، من جن از کجا بيارم !!!
بعد ميره سمت آشپزخونه و ميبينه که سيبل دادو بيداد راه انداخته
سيبل : ااااااااااااااه ببين الان تو داري رو اعصاب من بندري ميزني !!! به ايني ميگم شوتت کنه بيرون ... با اين زبونت آخه چرا اومدي اينجا !! تو چيني هستيو از اين غذا ها ميخوري !! اصلآ کي به تو گفت که هشت پا درست کني ؟!؟!
جن : شين شان شون ....! ( )
غريبه : چي شده سيبل جان ؟؟
سيبل : من ديگه نمي خوام اين جنه اينجا کار کنه !!کار نمي کنه که ، بد تر مشکل تراشي ميکنه !!
غريبه : اينکه عصبانيت نداره ... من اينو ميبرم اونور کار کنه !!
بعد يه دو نه ميزنه پس کله ي جنه و بهش سالن رو نشون ميده !!
جن :
سيبل : قربونت بيا اين دو تا رم ببر ، اينا هم کار بلد نيستن !!
غريبه : باشه
بعد به اون دوتاي ديگه که چيني نبودن ميگه :
شماها از اين به بعد مسئول حمل و نقلين ! الانم چمدوناي اينارو بايد ببريد به اتاق شماره ي 235
جن ها : OK
بعد بر ميدارن و ميرن !!
نيکل مياد و ميگه : بردن
غريبه : کــــيــــو ؟؟!
نيکل : نه ، منظورم اينه که چمدون ها رو بردن ؟
غريبه : آها ... آره !
بعد ميگه : نيکل .... ما قرار بود ايني برگشت جشن بگيريم !!
نيکل : هووومممم .... آره ...! خب امشب ميگيريم !
غريبه : بـــــاشـــــه !

=-=-=-=-=
ادامه دارد ...
=-=-=-=-=
---------------------------------------------------------------------------
بچه ها اين آخريا يه جوريي مينويسيد !! موضوع هايي که انتخاب ميکنيد سعي کنيد مثل اوايل به هتل مربوط باشه ...!
اوايل خيلي بهتر مي نوشتيد ...! راستي کاراگاه ققنوس ، با آمدن شما هم موافقت شد ...!
---------------------------------------------------------------------------


تصویر کوچک شده
Live like you will die tomorrow , Learn like you will live for ever ...


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۲:۵۱ پنجشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۴
#8
غريبه داشت ميرفت طرف در که ، بر ميگرده و ميگه :
تامي ... ! من الان دارم ميرم ، اونوقت تو کي مي خواي سفارش منو بکني ؟
تامي : هومممم ... خب تو برو من بعدآ سفارشت رو ميکنم !!!
غريبه : زحمت ميشه !! مي خوام نکني !
بعد ميره تو اتاق و در رو ميکوبه !!!
تامي : ...!!!
ايني : هوووممم !!
بن : اوضاع خطري شد !!
ايني : shhh.....

در اتاقي که بازرس بود !!
بازرس : هووممم !! چه عصباني !!! چيزي شده ؟!
غريبه : شما بهتره به کارت برسي !!
بازرس : !!!...!!!
بعد ميگه خـــب ، اگه يه ....
بعد غريبه حرفش رو قطع ميکنه و ميگه :
آقا شما خجالت نميکشيد !!!
بازرس : ماااااااااااااااا چراااا ؟!؟!؟
غريبه : اِ اِ اِ اِ اِ ... خب زشته !!
بازرس : چي زشته ؟!؟!!
غريبه : اينکه مي خوايين از من تست هوش بگيريد !!
بازرس :خــــب ... مي خوايين نگيرم؟؟؟
غريبه : خود دانيد !! ولي اين يه توهينه که از من بخوايين تست بگيريد !!
بازرس : هووممم !! باشه !! ما که دعوا نداريم ! نميگيرم !!
غريبه : من حتمآ سفارشتون رو به ......
بازرس : هووممم ... ممنون ! شما هم 150 از 150 !!!
غريبه : ...!!!
بعد از اتاق ميان بيرون ...
بعد غريبه ميره پيش ايني ...!!
بازرس : خيلي خوب بود ، آفرين !!!
ايني : هووممم ولي نيکل هنوز مونده !! سيبل هم مسافرته ...!!!
بازرس : بله ... بله ... لازم نيست !!! به اونا هم بگيد سفارش من رو ...
بعد ديگه ادامه نميده ...!!
بازرس : Oops !!
همه : هووومممم ...
بازرس : ههووممم ... خب ، کار من فعلآ تموم شد !!
ايني : خسته نباشيد !! اگه باز کاري پيش اومد باز هم بيايين !!
بازرس : حــــتــــمـــآ !!!! پس ... فعلآ ...!
بعد ميره ...!!
ايني : خب ... تومي چي کار ميکني ؟!
تامي : ...!!

=-=-=-=-=
ادامه دارد ...
=-=-=-=-=

% % % % % % % % % % % % % % % % % % % %
بچه ها ببخشيد که انقدر دير نوشتم !!! آخه مشغول امتحانا هستم و حسابي سرم شلوغه !!
يه چيزه ديگه ... اونم اينه که تومي از اونجايي که ديگه جواات نيست ازمون خواسته که تامي صداش کنيم ! البته خودش هم يه بار گفتن ولي چون توجهي نشد ، من يه بار ديگه هم تاکيد ميکنم که تامي صداش کنيد ...!
با تشکر !
% % % % % % % % % % % % % % % % % % %% %


ویرایش شده توسط غریبه در تاریخ ۱۳۸۴/۳/۱۹ ۱۶:۳۷:۲۵

تصویر کوچک شده
Live like you will die tomorrow , Learn like you will live for ever ...


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ یکشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۴
#9
نيکل با ترس و لرز داره ميره طرف در شايد هم ديوار...!! ولي از اونجايي که اصلآ حواسش نيست با صورت ميره تو ديوار !!!
همه : ماااااااااااااااا
نيکل : هوووممم ... آي ... آخ ... واي ...
همه : ...!!
نيکل : خوب ... شرمنده من ديگه نمي تونم برم !!
همه :
نيکل : خوب چرا اينجوري نگام ميکنيد ؟!؟! من الان ضربه مغزي شدم ميرم اونجا يه وقت چرت و پرت ميگم از کار بيکار ميشم !! شما ها هم منو از دست ميدين !!
همه : kk ... np !!
بعد همه به هم ديگه نگاه ميکنن :
بن : غريبه جان شما برو ...!
غريبه طوري وانمود ميکنه که چيزي نشنيده !!
بن : غــــــــــــريــــــــــــبــــــــــــــه جــــــــــــــــــان بــــــــــــرو ...!
ايني : هُي ... مگه تو خودت ناموس نداري ؟! جــــــــــــان يعني چي ؟!؟! :chomagh:
بن : خب بابا ... چرا ميزني حالا !؟!!
غريبه : ... !! ( )
ايني : غريبه جان مي خواي بري ؟!!؟!
غريبه : ههوووومممم ... من ؟!؟! نه ... يعني چرا ... ولي ... چيزه ...!!!
ايني : چيه ؟!!
غريبه : با هم بريم !!!
ايني : باشه !
تومي و بن : چي چي ؟!؟! کـــــجــــــــــا ؟!؟! يعني چي با هم بريم ؟!؟!
ايني : توالت که نمي خواييم بريم !!! يا ... !( ) داريم ميريم پيش بازرس !!
غريبه :
تومي و بن : به هر حال ... نميشه !!!
ايني : شما ها اصلآ چي کاره اين که ميگين نميشه ؟!؟!
تومي و بن : ....... !
ايني : بريم عزيزم !!!
غريبه :
تومي و بن : آخـــه ... !!
ايني : shut up plz !!!
بعد داشتن ميرفتن که منصرف ميشن و ايني ميگه :
تومي ... !
تومي : بله ؟!؟!
ايني : تو برو !!!
بن : بهع ...!!! اين بره ، نره که براش فرقي نداره !!
تومي :
ايني : چيزي گفتي ؟!؟!
بن : هوم... من ؟؟!؟! نه !!!
ايني : تومي پاشو برو !!
تومي : ... باشه ... !

=-=-=-=-=-=
ادامه دارد .....
=-=-=-=-=-=

$ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $
ايني من خيلي خوشحالم که برگشتي ... اميدوارم که ديگه مشکلي برات پيش نياد که ما رو تنها بذاري !!
و شما کاراگاه ققنوس !! من فکر نمي کنم هتل احتياج به کاراگاه داشته باشه !! ولي خوب به هر حال !! فعلآ نظر ايني ملاکه ! بذارين ايشون تصميم ميگيرن و اطلاع ميدن !!
و در مورد معرفي ، شما بايد خودتون رو رول پلينگي معرفي کنيد. هم شما و هم هر کس ديگه که اينجا مي خواد مسئوليتي رو قبول کنه !!
$ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $


تصویر کوچک شده
Live like you will die tomorrow , Learn like you will live for ever ...


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵ شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۴
#10
بن : هههوووممم ! هيچي ! يعني نمي دونم !!
نيکل : ااه برو بمير بابا !
بن : باشه ... ! خدافظ !
نيکل : بابا تو يه چيزيت هست !!
بن :
----------------------------------
تومي و غريبه و بازرس دارن صحبت مي کنن و ميرن سمت در !! ( بازرس داره ميره )
بازرس : هومم ... به نظر من هتل شما از همه نظر خوبه !مخصوصآ اينکه آقاي توماس هم اينجا هستن و ديگه اصلآ مشکلي نيست و نخواهد بود !!
تومي :
غريبه : ولي ببخشيدا ... هتل ما از اولش هيچ مشکلي نداشت !!
بازرس : بله ، دقيقآ ، منم منظورم همين بود !!
تومي :
بازرس : خوب ... من يه سري از کارهام مونده ... که شايد فردا بيام و اونارم تموم کنم !
غريبه : بــــــلــــه ؟!؟! چه کاريييييييييييي ؟!؟!
بازرس : هوممم ... خوب حالا فردا معلوم ميشه !
غريبه : اااااااااااااااااااااااااه !!
تومي :
بازرس : بـــلـــه ؟!؟
غريبه : هوممم ... منظورم ... بــــــــــــــــــــــــــــه بود !
بازرس : آها !! پس فعلآ ...!
توماس : خدانگهدار ...!
بعد ميره (بازرس)
غريبه : من چقدر از اين آدم بدم مياد !! امروز بس نبود ، فردا هم بايد تحملش کنيم !!
توماس : بابا اينجوري نـــگــو ...! آدم به اين خوبي !!
غريبه : آره ... مخصوصآ برا تو !!!
بعد يکي از پشت ميگه ســــــــــــــــلامممممممممممم


تصویر کوچک شده
Live like you will die tomorrow , Learn like you will live for ever ...






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.