هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (ایوان.روزیه)



پاسخ به: تولد هجده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۲۶:۲۵ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
#1
جادوگران ۱۸ ساله شد؟ یعنی نمردیم و به سن بلوغ رسیدن جادوگران رو دیدیم واقعا؟
من نزدیک به ۱۸ ساله که اینجام.البته درسته که هی رفتم و برگشتم ولی ۱۸ سال!!! گذشت! چه خاطراتی توی این همه سال ساختیم. چه دوستی های محکم و ریشه داری که اینجا شکل گرفت.
جادوگران سهم خیلی بزرگی از خاطرات و دایره دوستی های من رو شکل داد. شاید اگه هیچ وقت با جادوگران آشنا نمیشدم روند زندگیم، دوستان و نزدیکانم کاملا متفاوت میشدن! و چقدر که همچین چیزی میتونست ترسناک باشه!
درسته که خیلی وقت ها مدت طولانی از اینجا غیبت داشتم ولی حتی وقت هایی که فعالیت نداشتم هم به سایت سر میزدم و پست ها رو میخوندم و لذت میبردم.
تولدت مبارک جادوگر جوان. تو به خیلی چیزها در زندگی من رنگ و معنا دادی...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳:۳۰ دوشنبه ۶ دی ۱۴۰۰
#2
- دهن تک تکتون سرویس! طرف با پای خودش اومده بود اینجا! چرا هیچ کدومتون کاری نکردین؟
این جملات را ایوان در حالی که فکش از شدت عصبانیت لق لق میزد به زبان نداشته اش اورد.
دیزی نگاهی به در انداخت، سرش را خاراند و گفت:
- هووووووووم....من که رفته بودم نامه رو پست کنم. تقصیر خودتون بود!

بلاتریکس برای اینکه کسی تهمت کم کاری و بی توجهی به اون نزند استراتژی حمله را انتخاب کرد و در حالی که یقه رامودا را گرفته بود سرش فریاد زد:
- تو...توی کلم بروکلی باهاش حرف زدی و ردش کردی بره؟! میخوای ازت خوراک تسترال درست کنم؟

سدریک خمیازه عمیقی کشید و بعد از جا به جا کردن سرش روی بالشت گفت:
- دعوا نکنین! کاریه که شده. ما از شدت وفاداری به ارباب برای اطمینان از صحت اجرای نقشه سهوا اشتباهی کردیم که قابل جبران نیست. اما هنوز فرصت داریم که این تهدید رو به فرصت تبدیل کنیم!

نصف مرگخوارها که اصلا متوجه منظور سدریک نشده بودند سر سدریک را روی بالشت فشار دادند تا به خوابیدنش ادامه دهد. بلاتریکس اما چوب جادویش را ازقلافش خارج کرد و گفت:
- برای اولین بار حق با سدریکه، کله هویجی رو بزنین زیر بغلتون، باید برای مبادله بریم به میدان گریمولد.

سدریک با خرناس بلندی موافقتش با تصمیم بلا اعلام کرد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۲:۵۶:۰۵ پنجشنبه ۲ دی ۱۴۰۰
#3
مرگخواران دویدند و دویدند و دویدند تا در نهایت به یک چمنزار مرتفع بر بالای تپه‌ای سبز رسیدند. از آن بالا دور تا دورشان را درختان سبز و کهنسال جنگل احاطه کرده بود.
ایوان که بر اثر دویدن زیاد یکی از پاهایش کنده شده بود روی زمین نشست و همان طور که سعی میکرد استخوان رانش را در مفصل پوسیده اش جا بیندازد نفس نفس زنان گفت:
- آخه...منو...چه به...ورزش! من کلا...چهارتا تیکه...استخونم بلا! چطوری قراره...وزن کم کنم؟!

بلا که مشغول نگاه کردن به منظره اطرافش بود بدون آنکه به ایوان نگاه کند گفت:
- بیخود...استخون هم وزن داره! باید تراکم استخوانت رو بیاریم پایین که وزنت کم بشه.از این به بعد هم خوردن شیر و مکمل کلسیم برات ممنوعه! پوکی استخوان که بگیری وزن کم میکنی!

گابریل که در تمام مدت سدریک را همچون گونی برنج به دوش گرفته و تا بالای تپه حمل کرده بود ناله کنان گفت:
- سالازار کبیر میدونه چقدر راه اومدیم بلا! بسه دیگه! الان ما رو آوردی اینجا دنبال غذا بگردیم؟ غذا؟ اینجا فقط چمن و برگ درخت پیدا میشه! مگه ما گاو و گوسفندیم؟!

- اگه لازم باشه باید دور کل قاره اروپا بدویم تا تناسب اندام پیدا کنیم، سیکس پک دار بشیم و ارباب بهمون افتخار کنه! مفهومه یا نه؟

گابریل آب دهانش را قورت داد و جویده جویده حرف بلا را از سر احبار تایید کرد. بلا نگاهی به مرگخواران که همچون لشگری شکست خورده هر یک گوشه ای روی زمین ولو شده بودند انداخت و گفت:
- خیلی خب، استراحت دیگه کافیه. الان به دو گروه تقسیم میشیم و همون طوری که داریم میدویم وارد جنگل میشیم تا برای شام حیوانی چیزی شکار کنیم. گروهی که اول بتونه چیزی شکار کنه جایزه داره.

مرگخواران با شنیدن جایزه همچون فنر از روی زمین بلند شدند و مشتاقانه در برابر بلا صف کشیدند....


تصویر کوچک شده


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۵:۳۹:۲۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۴۰۰
#4
پلیس تفنگ را درآورد و رو به جمعیت گرفت و یک بار دیگر فریاد زد:
- مگه نگفتم کسی حرکت نکنه؟ هیچ کس تکون نخوره!

هکتور همان طور که دمپایی ابری صورتی‌ای که هنگام بافتن ریش دامبلدور از لای ریشش در آورده بود را روی زمین میگذاشت گفت:
- خب مگه بلا رو دستگیر نکردی؟ فکر کردیم دیگه مشکل حل شده!

- نخیر...حل نشده. هیچ کس حق نداره تکون بخوره. یه سوال روشن پرسیدم و یه جواب واضح میخوام. کی این جسد دوم رو کشته؟

بلا تکانی به زنجیر دستبندش داد و گفت:
- هنوز اثبات نشده که مرده. شما میگی مرده، من میگم خوابه. اگه اصرار داری مرده اثباتش کن!

مرگخواران و محفلی‌ها برای اولین و آخرین بار در طول تاریخ در یک موضوع هم عقیده شدند و همگی حرف بلا را تایید کردند:
- راست میگه...
- از کجا معلوم خواب نباشه؟
- شما تا حالا ندیدی کسی اینقدر خوابش عمیق باشه که نبضش نزنه؟
- ... مگه نشنیدی که خواب برادر مرگه؟

پلیس که از دست بلا و باقی مرگخوارها کلافه شده بود برای ساکت کردنشان تفنگش را به سمت سقف گرفت و یک تیر هوایی شلیک کرد. بوووم! گلوله از اسلحه خارج شد و به سقف قدیمی اتاق برخورد کرد و باعث شد تکه نسبتا بزرگی از گچ و آجرش کنده شده و مستقیما روی کله جسد رودولف فرود بیاید!

همه چند لحظه سکوت کردند و به رودولف و بعد به پلیس نگاه کردند. بعد دسته جمعی با انگشت هایشان به پلیس اشاره کردند و یکصدا گفتند:
- قاتل! بی رحم! رودولف فقط خوابیده بود! تو کشتیش قاتل سنگدل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹:۳۸ چهارشنبه ۱ دی ۱۴۰۰
#5
ایوان به سرعت رو به جمعیت روی دو زانو نشست و دست های استخوانیش را بالای سرش نگهداشت تا بلا ۱۴۰ صفحه برگه سخنرانی‌اش را روی آن بگذارد. پلاکس هم همچون پیشخدمت‌های رستوران‌های ۵ ستاره با لیوان آبی در دست کنار بلا ایستاد. مابقی مرگخوارهاهم که نمیدانستند چکار کنند پشت سر بلا دیوار دفاعی تشکیل دادند.

- ... عجب استند جالبی دارن. باید برای مراسم های خودمون هم یکی از اینا سفارش بدیم...
- هییییییییییش!

جمله اول را مدیر هنرستان خطاب به معاونش گفت که با تذکر خشمگینانه بلا دهان، زبان، زبان کوچک، حلق و حنجره‌اش را کیپ تا کیپ بست!

بلا بعد از اینکه مطمئن شد سکوت سالن به قدر کافی مرگبار هست سخنرانی‌اش را آغاز کرد:
- به نام نامی لرد سیاه. یگانه ابر قدرت گذشته، حال و آینده. همه از لردیم و به سوی لرد بازمیگردیم...

لینی که سعی میکرد موقع حرف زدن لب‌هایش زیاد تکان نخورد به هکتور گفت:
- بلا مطمئنه سخنرانی درست رو میخونه؟ بیشتر شبیه سخنرانی مراسم ختمه!

.... لرد سیاه کیست؟ آیا لرد سیاه فقط یک شخص است یا یک مکتب؟ آیا دید جهان شمول ارباب می‌تواند....بلهههه؟ چطور جرات میکنی وسط سخنرانی من دستتو بلند کنی؟

مدیر مدرسه با ترس و لرز ایستاد و گفت:
- معذرت میخوام...ولی فکر میکنم در مورد سخنرانیتون اشتباهی رخ داده!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۸:۴۹:۴۴ چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۰
#6
نقل قول:
اگر مصونیت تازه واردان برداشته شده دعوت دوئل ده روزه از زاموژسلی
حالا لادیسلاو که تازه وارد نیست. ولی در مورد تازه واردا هم همچین مصونیتی وجود نداره. تازه واردا می تونن دوئل کنن؛ به شرطی که بدونن دوئل چیه و چطوری برگزار می شه. چون گاهی یکی میاد شخصی رو که دیروز عضو شده دعوت می کنه. طرف هم قبول می کنه. بعد تازه می گه خب... دوئل چیه؟ چطوری دوئل کنیم؟ شرایط دوئل هم ممکنه براش مناسب نباشه و بعدش بگه من نمی دونستم اینجوریه. اگه تازه واردی رو دعوت می کنین، فقط مطمئن بشین که می دونه شرایط و روش دوئل کردن چیه.


...................................

سوژه دوئل لادیسلاو زاموژسلی و نیکلاس فلامل: زمان!


توضیح:

به علت یه حادثه، مسول بخش زمان برگردان های وزارتخونه مصدوم شده. به صورت موقت برای یک شب از شما به عنوان نگهبان استفاده می کنن. شما هم وسوسه می شین که از زمان برگردان(برای حل مشکل شخصی یا هر کار دیگه ای) استفاده کنین. توضیح بدین که چطور پیش می ره.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، ده روز (تا 23:59 شنبه 4 دی) فرصت دارید.


در تلاش برای زنده ماندن کشته نشوید!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۰:۴۱ یکشنبه ۳۰ آبان ۱۴۰۰
#7
هکتور چانه اش را خاراند و گفت:
- ای بابا چقدر دشمن هست اینجا. صد رحمت به خودمون معلومه دوست کیه،دشمن کیه! اینجا همه با هم پدر کشتگی دارن!

فرمانده ملاقه را بالای سر لرد تکان داد و فریاد زد:
- ساااااااکت! همه سریعا آرایش دفاعی بگیرین!

با تمام شدن جمله فرمانده همهمه‌ای به راه افتاد. سربازها با اسلحه‌های خود در اطراف پناه میگرفتند و مرگخواران هم به سرعت به طرف کوله پشتی هایشان شیرجه زده و مشغول زیر و رو کردن آن ها شدند:
- ای بابا خط چشم من رو کی برداشته؟
- بلا میتونی برام لاک بزنی؟
- پنکک من کجاست؟

ایوان که فرمژه‌ طلایی رنگی را در دست گرفته بود با تعجب به آن نگاه میکرد و از لینی پرسید:
- الان من با این چطوری آرایش دفاعی کنم؟ مژه ندارم که من! کاش اینو با رژ لبت عوض میکردی!

در همان حال فرمانده که نظاره‌گر تلاش مرگخواران بود از سر خشم و درماندگی فریاد زد:
- شما اسرای جنگی ابله دارین چهههههه غلطییییییی میکنییییییییین؟!؟!

بلا پشت چشمی برای فرمانده نازک کرد و گفت:
- مگه خودت نگفتی برای دفاع آرایش کنیم مرتیکه پلشت؟!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۳:۱۱ یکشنبه ۳۰ آبان ۱۴۰۰
#8
- اهم...اهم...آقای کوسه، آقای موج؟ میشه یک لحظه وقتتون رو بگیرم؟

مرگخوارها با دیدن سطح توانایی مذاکره آلانیس به صورت هماهنگ با کف دست به پیشانی کوبیدند!
-...شترق...

کوسه و موج به شمت آلانیس چرخیدند و با کج خلقی نگاهی به اون انداختند:
- تو دیگه کی هستی؟ شبیه این دوتا به نظر میای. گونه گیاهی جدید جزیره ای؟

آلانیس که کمی به غرورش برخورده بود سینه اش را جلو داد و با غرور گفت:
- نخیر...ما مرگخوار هستیم!

موج با تعجب نگاهی به کوسه انداخت و گفت:
- میگه ما مرگ میخوریم؟ چه رژیم غذایی عجیبی! بعد نهنگ من رو مسخره میکنه!

از آنجایی که حباب‌های بیشتری از دهن نیمه جان بلاتریکس معلق در اب بیرون زد آلانیس سعی کرد مستقیم سر اصل مطلب برود:
- خب رژیم غذایی ما اصلا اهمیت نداره...درواقع من درخواست دارم که دوست هامون رو بهمون پس بدید...لطفا!

کوسه باله اش را روی بلا گذاشت و در حالی که کمی بیشتر او را داخل آب فشار میداد گفت:
- اگه پسشون ندیم مثلا چیکار میکنی؟

آلانیس میدانست فرصت زیادی برای رسیدن به هدفش ندارد برای همین سعی کرد راه حلی که به ذهنش رسیده بود را سریعا امتحان کند، چاپلوسی!
- ای کوسه بزرگ و دانا...ای تبلور عضله در هفت دریا...چه سری، چه دمی، عجب پا...باله ای...!

صدای شترق ناشی از کوبیدن دست به پیشانی مرگخواران دوباره در فضا پیچیده شد!
اما به نظر می آمد راه حل آلانیس آنقدرها هم بدرد نخور نبود چون کوسه باله اش را با لبخند از روی بدن بلا برداشت و گفت:
- هوووووم....خب میگفتی!خواسته ات چی بود؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۵۱ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
#9
لینی که همچون طرح کاغذ دیواری به دیوار چسبیده بود گفت:
- ارباب شما باید قدر این فرصت رو بدونین! اگه مرگخوارها آرزو کنن و آرزوشون توسط شما براورده بشه احتمالا خودتون هم میتونین آرزوی خودتون رو برآورده کنین!

نظر لرد سیاه به موضوع جلب شد. در حالی که با انگشتان آبی رنگش چانه سه گوش و نوک تیزش را میخاراند گفت:
- خب اگه اینطوریه چرا باید برای براورده کردن آرزو شما موجودات ناچیز وقت تلف کنم؟ مستقیما آرزوی خودم رو براورده میکنم!

هکتور که میدانست انجام این کار به معنی خداحافظی مرگخواران با آرزوهایشان است خودش را وسط بحث انداخت و گفت:
- نهههههه ارباب!

- هکتور؟یواش تر! نکنه خودت از اون معجون‌های مزخرفت خوردی که اینطوری عربده میزنی؟

هکتور به سمت مرگخواران برمیگردد و همان طور که سعی میکند با چشم و ابرو مرگخوران را از نقشه‌اش آگاه کند میگوید:
- متوجه نیستین دیگه! اگه ارباب خودش آرزو کنه و این غولی که بهش تبدیل شده مثل بقیه غول‌های چراغ جادو نباشه چی؟ اگه آرزو رو برعکس کنه چی؟ اگه حافظه فرد آرزو کننده رو پاک کنه چی؟ ماها مرگخوار نیستیم؟ ماها پیشمرگ ارباب نمیشیم؟ چطور اجازه میدین ارباب خودشون اولین آرزو رو بکنن؟!

لرد سری از روی رضایت تکان داد و گفت:
- آفرین هکتور...حق با اونه. اولین نفر برای آرزو کردن داوطلب بشه بیاد جلو تا ببینیم چه بلایی سرش میاد!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۱ ۱۸:۵۹:۲۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۳:۲۶ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
#10
پرده سوم:

- چطور ممکنه؟ تو باید انعکاس من باشی، یعنی انعکاس آرزوها، علایق یا حسرت هام! یعنی هر کوفتی که باشی به هر حال یه انعکاسی و جات داخل آینه است، نه بیرونش!

ایوان قدیمی با نوک عصایش خطوطی فرضی کف اتاق کشید و با بی اهمیتی گفت:
- ظاهرا قراره در آینده خرفت بشم! بهت که گفتم، این آینه متفاوته. با چیزی که قبلا دیدی فرق میکنه. به طور ساده اگه بخوام بگم، وظیفه این آینه اینه که خواسته‌های هر فردی که جلوش قرار میگیره رو زنده کنه.

ایوان که پیش خودش آرزو میکرد ای کاش همان دم در نگهبانی داده بود و هیچ وقت پارچه روی آینه را کنار نزده بود گفت:
- یعنی چی؟ یعنی دوتا از من همزمان در حال حاضر وجود داره؟ مگه میشه؟ هم من قبل از مرگ و هم من بعد از مرگ؟...نه همچین چیزی امکان نداره...فهمیدم! پناه بر لرد سیاه! من مستم! دارم توهم میبینم!

...تق تق تق
ایوان قدیمی نوک عصایش را به دنده های استخوان ورژن جدیدتر خودش کوبید و گفت:
- واقعا باور کردی که میتونی مست بشی نه؟ یعنی درک میکنم که برای تسکین درد اتفاقی که برات افتاده به عادت‌های قدیمیت بچسبی ولی...جدی جدی فراموش کردی هر چیزی که میخوری فقط از لا به لای استخوان هات میریزه کف زمین؟ آه...دلم برات میسوزه...تبدیل به چه موجود رقت انگیزی شدی ایوان.

ایوان که از حرف های ورژن قدیمی‌اش خسته شده بود چوب دستی‌اش را بیرون کشید و در حالی که سعی میکرد خشمش را کنترل کند گفت:
- مسخره بازی بسه...حتی اگه واقعی هم باشی باز یه مشکلی هست. من و تو همزمان نمیتونیم توی یه مکان باشیم. بودن گذشته و حال کنار هم...پناه بر لرد...میتونه یه فاجعه به بار بیاره!

- کاملا با حرفت موافقم. دقیقا به همین خاطره که میخوام به این مشکل رسیدگی کنم. تو باید به جای من بری داخل آینه اسکلت بدرد نخور!


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.