هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (ایوان.روزیه)



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷:۵۷ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
#1
خودش را به آرامی از تنه درختی که روی زمین افتاده بود بالا کشید و با زحمت از روی آن رد شد. خونش چون قلمو نقاشی مسیر حرکتش را به رنگ سرخ رنگ آمیزی می‌کرد. وضعیتش از هر نظر افتضاح بود. در پشت سرش شکاف عمیقی روی جمجمه وجود داشت که باقی مانده خونش را ذره ذره به بیرون پمپاژ می‌کرد. چند دنده اش شکسته بود و هنگام نفس کشیدن صدای خش خش وحشتناکی می‌داد. پای چپش در زاویه‌ای غیر عادی از بدنش قرار گرفته بود و مجبور بود آن را چون کیسه‌ای روی زمین بکشد. حالتش شبیه روباهی بود که با وسایل نقلیه مشنگی تصادف کرده باشد.

-طاقت...بیار...دیگه چیزی...نمونده.

می‌توانست صدایشان را از دور بشنود. راه زیادی را با این وضع آمده بود و آبرو ریزی بزرگی می‌شد اگر قبل از رسیدن به مقصد بمیرد. او در حال مرگ بود. این را خوب می‌دانست. اما وظیفه‌ای که برای خودش تعریف کرده بود مجبورش می‌کرد مرگ را به عقب براند. این همه راه نیامده بود که قبل از انجام وظیفه بمیرد. گرچه اطمینان داشت حتی بعد از رسیدن به مقصد و تعریف آنچه پیش آمده حتما کشته خواهد شد اما نمیتوانست بگذارد این کار ناتمام بماند.

-باید تعریف کنم...ارباب...باید بدونه...اونجا...چه اتفاقی افتاد.

لحظه‌ای به یک تخته سنگ ایستاده تکیه داد. باید نفس تازه می‌کرد و به ریه‌های دردناکش استراحت می‌داد. توجهش به نوشته روی سنگ جلب شد:

"یک فرزند نمونه، مردی شجاع و از جان گذشته...اینجا آرامگاه ابدی استیون جانسون است"

استیون جانسون...این اسم برایش آشنا بود. آنقدر آشنا که بلافاصله به یادش آورد:

-محفلی لعنتی...یادته...میخواستی منو بکشی؟...خوب...دخلت رو آوردم...

برای لحظه‌ای حالت دردمند چهره‌اش تغییر کرد و غروری همچون روزهای گذشته در چشمانش موج زد. با اندک نیرویی که از این خاطره بدست آورده بود خودش را جلو کشید و دوباره به راه افتاد. حالا می‌توانست در رو به رو سایه‌های محوی را تشخیص دهد که در سیاهی شب تکان می‌خوردند. بارها و بارها در طول سفر این لحظه را تجسم کرده بود. لحظه قضاوت نزدیک بود. او باید خودش را تسلیم این لحظه می‌کرد و در آن زمان این کار حتی از نفس کشیدن برایش حیاتی تر بود. نامش لکه دار شده بود. اعتبارش از بین رفته بود و همه اینها فقط به خاطر یک اشتباه بود. یک حماقت.

با به یاد آوردن گذشته چهره‌اش درهم کشیده شد. چطور میتوانست اینقدر احمق باشد؟ از چه می‌ترسید؟ باید همان موقع همه چیز را توضیح می‌داد. حتی اگر کشته می‌شد هم دست کم مرگی با افتخار بود. ارباب شخصا جانش را می‌گرفت. نه که اینگونه مفلوک و درمانده بر اثر زخم‌های شکارچیان کشته شود. اما دیگر این چیزها اهمیتی نداشت. معجون ریخته به پاتیل برنمیگردد. باید همه چیز را توضیح می‌داد و سپس به انتظار مجازات می‌نشست.

پایش روی تکه چوب خشکی رفت و صدای شکستنش فضای قبرستان را در بر گرفت. برای لحظه ای سکوت کامل برقرار شد. یکی از سایه‌ها به سمت صدا برگشت و فریاد زد:

-کی اونجاست؟ خودتو نشون بده.

توانایی فریاد زدن نداشت. نیرویش را برای توضیح آنچه اتفاق افتاده بود جمع کرد و بدون آنکه کلمه‌ای بر زبان بیاورد لنگ لنگان به پیش رفت.

-گفتم کی اونجاست؟ خودتو معرفی کن وگرنه...

-اون ایوانه؟!

-امکان نداره...ایوان تا الان باید مرده...اون...

-اون خود ایوانه!...ای خائن پست فطرت...

مرگخوار چوب دستی‌اش را بالا گرفت تا کار ایوان را بسازد. اما صدایی سرد او را در جای خود میخ کوب کرد:

- صبر کن.

این صدای لرد ولدمورت بود. خودش بود. درست در میان مرگخواران خشمگین ایستاده بود و به چهره بی روحش به موجودی خرد شده که خودش را به سمتش می‌کشید نگاه می‌کرد. ایوان حالا آنقدر نزدیک شده بود که بتواند صدایش را به لرد برساند. از حالت چهره‌اش هیچ چیزی نمی‌شد فهمید. ایوان می‌دانست این آخرین مرحله سفر است.

-ارباب...وقتی شما من رو به همراه...بقیه برای کشتن اون پسره...عوضی فرستادین...یه مشکلی به وجود اومد. یه خائن بین ما بود...

یکی از مرگخواران فریاد زد:
-تو همون خائن بودی عوضی!

-نه...سوروس بود...سوروس اسنیپ لعنتی...این تنها فرصت ما بود...ما اون شب باید کار رو تموم می‌کردیم...ولی اون لعنتی به ما...خیانت کرده بود...اون از دامبلدور دستور می‌گرفت!

نفس‌ها در سینه حبس شد.

-دروغ...دروغ میگی. داری خودتو تبرئه می‌کنی.

-من...دروغ نمیگم. درست وقتی به مخفیگاه هری رسیدیم...همه گروه رو از پشت هدف...طلسم قرار داد...من و اوری و امریش زنده موندیم...اعضای محفل هم اونجا منتظر بودن...بهمون حمله کردن...وقتی به خودم اومدم همه...مرده بودن. اون پسره عوضی درست جلوی چشمم بود...با دست های لرزانش میخواست طلسمم کنه...من زخمی بودم...قبل از اینکه بتونم کارش رو یک سره کنم...اون دامبلدور عوضی با طلسم نحسش من رو فلج کرد...ارباب من...فرصت کشتن هری رو...از دست دادم.

همان طور که لنگ میزد خودش را به جلو میکشید. حرف زدن باعث شده بود خون از دهانش جاری شود. اما توجهی به آن نمی‌کرد. باید همه چیز را تعریف میکرد:

-من...باید...برمیگشتم ارباب...اما با چه رویی؟ اسنیپ خائن مرده بود...نقشه ما لو رفته بود...همه گروه کشته شده بودن...هری فرار کرده بود...هیچ کس حرفم را باور نمی‌کرد...همه فکر می‌کردن من خائنم چون...تنها کسی بودم که زنده...مونده بود.

حالا به چند متری ارباب رسیده بود. می‌توانست رد چوب دستی همقطاران سابقش را که به سمتش گرفته شده بود احساس کند. خودش را جلوی ارباب به روی زمین انداخت. می‌توانست صورت سفید و بی روح لرد را در آن تاریکی به خوبی تشخیص دهد. نمی‌دانست که آیا ارباب حرف‌هایش را باور خواهد کرد یا نه. اما او آنجا بود و باید حرفش را تمام می‌کرد. تمام این مسیر را فقط به خاطر همین هدف آمده بود. از چنگ 30 شکارچی گریخته بود تا خودش را به اینجا برساند.

-ارباب من...ترسیدم. نه از مرگ...که سزاوارش بودم...از اینکه پیش شما...به سرافکندگی اعتراف کنم ترسیدم...من فرار کردم...مثل یه ترسو...یه بزدل...چون نمی‌خواستم پیش شما اعتراف کنم که...شکست خوردم...ولی من اشتباه کردم ارباب...و حالا بعد از چند سال فرار به...هر صورتی که بود...برگشتم تا اعتراف کنم...و به مجازاتی که سزاوارش هستم...برسم. ارباب...آخرین افتخار من...مردن به دست شماست...لایقش نیستم...ولی خواهش میکنم...این رو از من دریغ نکنید...

تمام نیرویش را جمع کرد تا سرش را بالا بگیرد و لرد را ببیند. چشمان نافذ لرد به او دوخته شده بود. نمیتوانست هیچ حالتی را از چهره‌اش بخواند. آرزو می‌کرد زودتر کار را تمام کند و او را از این همه رنج خلاص کند. چشم هایش سیاهی می‌رفت. دنیا به دور سرش می‌چرخید. او داشت می‌مرد. سیاهی آرام آرام وجودش را فرا می‌گرفت. در همان زمان چشمش به چوب دستی لرد افتاد. لرد چوب دستی‌اش را به سمت او نشانه گرفته بود. همین بود...تا چند لحظه دیگر نوری سبز رنگ به زندگی‌اش پایان می‌داد. چشمانش داشت آرام بسته می‌شد. صدای زمزمه آرام لرد سیاه در گوش‌هایش طنین انداز شد و در کمال ناباوری نوری سفید او را در بر گرفت...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲:۱۰ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۲
#2
محفل:

تق تق تق تق تق...
جیمز همون طوری که با مشت به در میکوبید فریاد زد:بیا بیرون مرتیکه مفنگی!بیا بیرون لکه ننگ!بیا بیرون نارگیل!کل خونه رو بو برداشت چی داری اون تو میسوزونی؟جیـــــــــــــــــــغ!
مورفین و لودو دست از کتک کاری مجدد برداشتن و به هم نگاه کردن.به نفع هر دوشان بود که محفلی ها از چیزی بویی نبرن.لودو که نفسش کم کم داشت توی مرلینگاه تنگ و بد بوی محفل میگرفت یقه مورفین رو گرفت و گفت:ببین خارخاسک،من تبدیل به مگس میشم و میزنم از اینجا بیرون.تو هم یه کلکی سوار کن و فرار کن!مفهومه؟

مورفین سعی کرد دست لودو رو از یقه اش جدا کنه اما در توانش نبود،برای همین منصرف شد و گفت:اولندش خارخاشک هیکلته خرمگش!دومندش با دایی ارباب درشت شحبت کن.شومندش تو تبدیل به مگش بشو،بقیه اش با من!
لودو فرصت را هدر نداد و سریعا به شکل مگس در آمد و از مرلینگاه بیرون زد.بلافاصله مورفین هم در را باز کرد و به بیرون پرید.اما چون در را ناگهانی باز کرده بود مشت جیمز که متوجه باز شدن در نشده بود به وسط صورتش اصابت کرد.

تق تق تق تق بووووووومب...!
مورفین:آآآآآآآی پشرک شه مرگته؟دماغمو خرد کردی.میدونی الان شقدر هژینه ژراحی پلاشتیک گرونه؟
مورفین این را گفت و به دنبال لودو که به صورت مگس در هوا ویراژ میداد شروع به دویدن کرد.
...آهای کجا داری میری مفنگی؟پس اطلاعات مرموزت چی میشه؟
مورفین اشاره ای به مگس کرد و گفت:مگه کورین؟یه اژدها شاخ دم مژارشتانی تو خونه اشت.وایشین من فراریش بدم!برین کنار!

مورفین این را گفت و به همراه مگس از خانه خارج شد. دامبلدور چند ثانیه نگاه مورفین را که شلنگ تخته کنان از خانه دور میشد را نگاه کرد و بعد در را بست.آهی کشید و گفت:فرزندان من،برای اینکه از این به بعد خودمون رو سرکار نذاریم،توصیه میکنم برای این در صاب مرده یه چشمی بیذاریم.هرکی که از راه میرسه رو راه ندیم داخل!

وقتی حسابی از محل محفل دور شده بودن،لودو به حالت عادی برمیگرده و میگه:خیلی خب دایی ناخلف ارباب،بیا زودتر آپارات کنیم تا کسی نیومده.گرچه با شاهکاری که تو زدی و نقشه رو به فنا دادی...مرلین بگم چیکارت نکنه!
مورفین که حوصله غرغر شنیدن نداشت گفت:امیدوارم با همون مرلین محشور بشی!
لودو این حرف مورفین را نادیده گرفت و لحظه ای بعد هر دو غیب شدند.

کنار مرلین و بلا:

...خیلی خب مرلین تو میتونی.من مطمئنم تو میتونی!
مرلین سرفه کوتاهی زد و سعی کرد و پیدا کردن تمرکز کن که ناگهان مورفین و لودو با دو صدای پاق مانند روی سر مرلین خراب شدند!
مرلین که پاش زیر بدن لودو جا مونده بود میگه:این آپارات فکر کی بود؟پدرش رو در میارم.پام شکست.

همین که هر سه نفر از روی زمین بلند شدند دری محکملود رو به بیرون باز شد و صورت لودو را مورد عنایت قرار داد!
ساحره ها یک به یک از در خارج شدند و نگاهی بهم انداختن.بعد لینی قولنج انگشتهایش را شکست و گفت:بدون ما جشن گرفته بودین؟یکی طلبتون!

بلا با ناراحتی از اینکه موفق نشده بود به وسیله مرلین تنهایی موضوع رو حل کن گفت:معلوم هست کجا بودین؟
...مجبور شدیم حساب یه گروه از خود راضی رو بگیریم.مهم نبودن،ولی به هر حال حالتون رو میگیریم تک خورا!
...خب حالا باید چیکار کنم؟نقشه کجاست؟
همین که مورفین به صورت در آمد لودو پرید وسط حرفش و گف:نقشه رو فراموش کنین.زیادی گنگه.پیشنهاد میکنم بریم جایی رو بگردیم که بیشتر از همیشه با مو سر و کار دارن.

لینی:کجا،موسسه کاشت مو؟
بلا با ناراحتی سر تکون میده و لوو بر خلاف اون فریاد میزنه:آرایشگاه بابا آرایشگاه!اونجا خیلی زیاد با این جور وسیله ها سر و کار دارن!زود باشین بریم از اونجا شروع کنیم.باقی اتفاقات رو توی راه براتون تعریف میکنم!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۰:۴۰ شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۲
#3
هری که با دیدن ارتش ویزلی ها دچار غرور کاذب شده بود از لای بوته هایی که پشتشون مخفی شده بودن بلند میشه،سینه اش رو جلو میده و با صدای بلندی میگه:درسته!نقشه!ما باید نقشه داشته باشیم.این بهترین نظر دنیاست،شما حتی برای غذا خوردن هم باید نقشه داشته باشین...غذا خوردن...هوم چه فکر خوبی...بله درسته نقشه من همینه!همین الان راه میفتیم و تک تک سنگ ها و آجرهای این خونه تاریک و مرکز جرم و جنایت رو میجویم.خردشون میکنیم و با دست تیکه تیکه شون میکنیم.وقت حمله فرا رسیده یاران من،پیش به سوی موفقیت و فراتر از آن...!

چند لحظه ای طول کشید که هری متوجه شد جمعیت به جای اینکه مشغول هلهله کردن و حمله کردن به سمت خانه ریدل و گاز گرفتن در و دیوارش باشن با چشم های گرد شده مشغول نگاه کردن اون هستن.
پرسی عینکشو جا به جا کرد و گفت:رهبرم،سرورم،روانی!ما محفلی هستیم،غول سنگخوار که نیستیم!انتظار داری دیوارهای چند ده متری اینجا رو برات گاز بزنیم!؟مگه کیک خامه ایه؟!

هری که انتظار همچین واکنشی از پرسی رو نداشت اندکی دچار تکان روحی و تحول درونی شد، دوباره روی زمین نشست و در حالیکه سعی میکرد جلوی لبخند ابلهانه اش که موقع سوتی دادن روی صورتش پدیدار میشد رو بگیره گفت:چیزه...فقط داشتم شوخی میکردم!اینقدر چپ چپ نگاه نکنین میدونم که الان وقت شوخی نیست...در واقع شوخی کردم که شوخی کردم...ای بابا حالا من یه چیزی گفتم چقدر گیر میدین!هرکی نقشه ای داره رو کنه.من ادم فوق العاده مردمی و دموکراتی هستم.همه حق دارن نظر بدن.

هرمیون موهای وز وزیشون رو کنار زد و نگاهی به خانه ریدل انداخت.از آنجا محافظت میشد،پس حتما باید جای مهمی باشد.گرچه چه لرد آنجا بود یا نه به هر حال انجا خانه ریدل بود و حتما آنقدر ارزش داشت که در هر حالتی از آنجا محافظت شود.باید راهی پیدا میکردن که مطمئن میشدن لرد سیاه آنجاست.آن وقت میتوانستند فکری برای نابودی اش بکشند.

بعد از اینکه هرمیون موضوع رو مطرح کرد هری بار دیگه از جا پرید و گفت:بله بله درسته...من از اولشم همین رو گفتم!این یه نقشه درست و حسابیه!من بهترین رهبر دنیام!
بلافاصله بعد از جملات هری لشگر ویزلی ها به همراه پرسی هم صدا شعار تا خون در رگ ماست،هری پاتر رهبر ماست رو فریاد زدن.
هرمیون:خیلی خب آی کیو ها،اگه این نظر هری بوده خوشحال میشم بدونم که برای فهمیدن اینکه اسمشونبر واقعا اینجا هست یا نه چه ایده ای داره!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بهترین نویسنده در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۱:۴۹ سه شنبه ۳ دی ۱۳۹۲
#4
مروپی گانت

مادر ارباب،مبتکر و مخترع هر گونه لیست در تاریخ بشریت!شخصیت پردازی هاش و پست هاش با این نقش خیلی خوب جا افتاد و باور پذیر شد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جادوگر ماه
پیام زده شده در: ۱:۴۱ سه شنبه ۳ دی ۱۳۹۲
#5
دلورس آمبریج

چون مورف تحت تعقیبه!هوا سرده،پنجره بازه،سوز میاد و مهم تر از اون...برف میاد!!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۱:۳۴ سه شنبه ۳ دی ۱۳۹۲
#6
لرد ولدمورت

هشت سال نظارت یک انجمن بدون سر سوزنی کاهش کیفی یا کمی در فعالیت هایی که به عهده داره و خیلی هاشون رو هم داوطلبانه انجام میده.مسلما این کار انرژی خیلی زیادی میبره نسبت به اینکه چندماهی جایی رو اداره کنیم و بعد جا به جا بشیم یا کنار بریم. این فعالیت بی وقفه قابل ستایشه.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خبرگزاري سياه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۲
#7
ویژه نامه تحلیلی
ریشه یابی جشن شب یلدا

جادوگران، ساحران و مشنگان زیادی از مدت های دور، شبی از سال را به نام یلدا میشناسند و آن را جشن میگیرند. مشنگ ها سعی در نسبت دادن این جشن به خود دارند در حالی که جادوگران زیادی هم چنین ادعایی میکنند. اما مقاله ای که به تازگی از پروفسور ایوانوویچ مالوویچ روزیه در نشریه تخصصی - تاریخی پیام دیروز به چاپ رسیده پرده از ریشه این جشن باستانی برداشته است.

یلدا، طولانی ترین شب سال است که مردم آن را جشن میگیرند.اساسا دلیل این جشن گرفتن چیست؟ به خاطر یک دقیقه طولانی تر بودن شب که به معنای بیشتر خوابیدن است؟جواب منفی است چون مردم در این شش هفت ساعت از شب های معمولی بیشتر بیدار مانده و وقت خود را به جای خواب صرف خوردن آجیل مشکل بنداز و انار و هندوانه و نوشیدنی کره ای دو آتیشه میکنند!

با این وصف زمان خواب از شب های معمولی هم کمتر شده و راندمان کارمندان به طور مثال در وزارتخانه به -57 درصد نزول میکند!با این وصف این دلیل درستی برای جشن گرفتن نیست.عده ای از محقق نماهای کوردل نیز سعی در نسبت دادن این شب به پیشواز فرارسیدن فصل سبز دارند اما فصل سبز کجا و شب های تیره زمستان کجا!

اما تحقیقات نشان میدهد این جشن را اولین بار جادوگران سیاه به پاس پیروزی شب بر روز و سیاهی بر تاریکی جشن گرفته اند!در این شب سیاهی به بالاترین حد خود میرسد و به همین دلیل جادوگران سیاه با جشن گرفتن این شب انواع و اقسام نوشیدنی ها و اغذیه های سیاه را به مصرف میرساندند.

این رسم بعدا توسط یکی از مشنگ هایی که در شکنجه گاه در حال شکنجه شدن بوده و بعدا آزاد میشود به میان مشنگ ها انتقال می یابد. اما از آنجا که در هنگام شکنجه خون تمام صورت و روی چشم های او را پوشانده بود رنگ خوراکی ها و نوشیدنی های سیاه را به صورت قرمز میبیند و بدین صورت این رسم در میان آنها با میوه های قرمز جشن گرفته میشود.

در پایان با توجه به ریشه اصیل این فرهنگ پربار،آرزو میکنیم جادوگران سیاه در پناه لرد ولدمورت و جادوگرنماهای سفید در دهان نجینی باشند!

هپی دارک نایت!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱:۱۴ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۲
#8
...آره آره، هوم، خوبه،ایول،آفرین!
بلا همین طور به خواندن جواب های مودی ادامه میداد و به طور همزمان رنگ زرشکی صورتش لایت تر و خنده اش وسیع تر میشد. مودی که احساس دلگرمی میکرد با تکه مقوایی که از آن به عنوان زیر دستی استفاده کرده بود مشغول باد زدن خودش شد.

در تمام این مدت ریموس مشغول رد و بدل کردن نگاهش بین برگه مودی و خود مودی بود. بعد از اینکه بلا خواندن برگه ثبتنام رو تمام کرد سرش رو بالا گرفت و گفت: واقعا به نظر میرسه تو اونی که دیروز اینجا بود نیستی.جوابای اون یارو مشمئز کننده بود.حالت بهم میخورد!ولی تو اینطور که میبینم استعدادهای خوبی داره که این گروه میتونه بهت کمک کنه شکوفاشون کنی!

ریموس که احساس میکرد حسابی از گردونه خارج شده برای خود شیرینی برگه جواب ها رو توی دست بلا میندازه و میگه:جواب های اون در برابر جواب های من هیچه.خودت یه نگاه بنداز تا متوجه بشی.هیشکی نمیتونه مثل مو فرم ثبتنام پر کرنه!هیشکی!
بلا با اخم نگاهی به ریموس انداخت و مشغول برانداز کردن برگه شد.مودی در طرف دیگه سعی کرد با اشاره چشم و ابرو ریموس رو متوجه خودش بکنه.

ریموس با صدای آرومی گفت:چیه چرا اینقدر ابرو میندازی؟
...بیچاره اون جواب ها چیه دادی؟باید مثل من جواب میدادی!
ریموس دستش رو به سینه اش زد و با صدای بلند گفت:مثل تو جواب میدادم؟ای بابا!این آقا رو باش.چه سریع هم پسرخاله میشه.من اولا اصلا تو رو نمیشناسم،دوما جواب های من یکه.تکه.رو دست نداره.چی فکر کردی با خودت بنده مرلین؟

...وایسا وایسا!صبر کن ببینم!
این حرف ها رو بلا زد.درست در هنگامی که با عصبانیت چوب دستیش رو به طرف ریموس گرفته بود!ریموس که از ترس زبونش بند اومده بود تته پته کنان گفت:ئه ئه خان...خانم چرا اینطوری میکنی؟اونو بک...بکش اون طرف تر یه وقت طلسم ازش در میره بیچاره ام میکنه!
بلا به آرامی به ریموس نزدیک شد و گفت:من تو رو میشناسم.تو همونی هستی که دیروز اومدی اینجا و اون جواب های مسخره رو نوشتی.دقیقا یه چیزهایی مثل همین جواب ها رو.سرشار از سفیدی نفرت انگیر و حال بهم زن!معلوم شد قضیه چیه.دیروز خودت رو با معجون مرکب شبیه به این یکی که الان اینجاس کرده بودی و امروز با قیافه خودت یا با قیافه یکی دیگه اومدی اینجا.دیروز از دستم در رفتی ولی این سری بلایی سرت میارم که یادت نره!

ریموس که به سرعت فراموش کرد که تا چند دقیقه پیش داشت زیرآب مودی رو میزد و اونو ضایع میکرد، پشتش پناه گرفت و گفت:لودو دستم به ردات.نجاتم بده!
بلا:تو همین سی ثانیه پیش نگفتی این آقا رو نمیشناسی؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۲
#9
آب از لب و دهن مودی راه افتاد.با خودش گفت فکرش رو بکن،یه گروه واقعی.این یعنی جای گرم برای خواب،حقوق ثابت،غذا و کار برای انجام دادن بدست میارن.با خوشحالی به لوپین گفت: بگو ببینم اینجایی که میگی کجا هست؟چطوریه؟شرایطش چیه؟مزایا چی داره؟

لوپین خودش رو تلپی کنار مودی روی زمین ول میکنه و میگه:آروم باش بابا.چه خبره؟وایسا بهت میگم!خیلی خوبه.دنبال آدم های خوب میگردن.قهرمان و شجاع.اینطوری که شنیدم ماهی 2 گالیون و 5 سیکل و 1 نات حقوق میدن!محشره،باهاش میتونیم در ماه یه نوشیدنی کره ای با یه قرص نون بخریم!شرایط خاصی هم نداره،میری مصاحبه میکنی.اگه به نظرشون قلب پاکی داشتی استخدامت میکنن.روزی یه وعده هم بهت غذا میدن.

بعد از اینکه حرفای لوپین تموم شد مودی با صورت درهم کشیده اش گفت: فقط همین؟شوخی میکنی؟تو برای همچین گروهی اینقدر ذوق و شوق داشتی؟
...خب معلومه!نکنه فکر کردی دوباره توی وزارت بهت کار میدن؟
مودی بادی به غبغب انداخت و برگه مچاله شده آگهی پذیرش مرگخوار را نشون لوپین داد و گفت:حالا ببین من چی پیدا کردم کارتن خواب بیچاره.اینجا نوشته، دوره جدید پذیرش مرگخواران.از مزایایی عضویت در این گروه دست مزد ماهیانه 600 گالیون به همراه 20 درصد کارمزد از تمام سودهایی مالی ای که به واسطه شما به گروه میرسد.اسکان در خانه های سازمانی ریدل و هزاران امتیاز دیگر.تنها کافی است سیاه باشید!


لوپین که از شدت تعجب چشماش گرد شده بود برگه رو دوباره از اول خوند و بعد گفت:عجب نفهمی هستی تو!این برگه پیشت بوده و کاری نکردی؟پاشو همین الان بریم فرم ثبت نام پر کنیم!

مودی آهی کشید و گفت:نمیشه دیگه.من امروز رفتم ولی اوضاع خوب پیش نرفت.مسئول پذیرش از جواب هام خوشم نیومد و اگه دیر جنبیده بودم الان تیکه بزرگم گوشم بود.
لوپین که با دیدن مزایای این کار قلب پاک و محفل ققنوس به کلی فراموشش شده بود تبلیغ رو توی جیبش مچاله کرد و گفت:غمت نباشه.فردا دوباره با هم میریم برای ثبت نام.بسپرش به من.نمیذارم این فرصت از دست بره.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲:۰۶ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۲
#10
کشتی همچنان به آرامی در اقیانوس پهناور به سمت غروب خورشید در حرکت. باد ملایمی میوزید و باعث میشد بادبان ها همانند شلوار سندبادی های جادویی شش پیله، باد کرده به نظر برسند. مرغان دریایی در بالای کشتی به زیبایی چرخ میزدند و هر از چند گاهی به واسطه برخورد طلسم های مورفین به آنها یکی یکی به کف عرشه میفتادند.

لرد که احساس میکرد فضای کشتی بیش از حد رمانتیک و چندش آور شده کروشیویی حواله رز که مشغول غذا دادن به کوسه ها بود کرد و گفت:همه جمع بشین وسط عرشه!میخوام براتون سخنرانی کنم.
رز که اصلا نفهمید از بین این همه مرگخوار چرا اون مستحق دریافت کروشیوی آخر ارباب شده بود به بقیه پیوست و در کنار لودو که چاه باز کنی را به سر زانویش بسته بود تا ادای دزدان دریایی را در بیاورد قرار گرفت.

لرد:همون طور که میدونین ما عازم گینه بی صاحب، نه یعنی همون گینه نو هستیم.این سفر اکتشافی بسیار حساس و مهمه و من به هیچ وجه نمیتونم تحمل کنم مرگخوارهای بی خاصیتم که الان در نقش ملوان ظاهر شدن برای خودشون روی عرشه ول بچرخن و هیچ کاری انجام ندن.برای همین وظایف رو تقسیم میکنم تا وقتی که به گینه نو رسیدیم از شدت تن پروری و علافی در حال چرت زدن نباشین.

بعد از گفتن این جمله لرد چشم غره ای به دایی در حال چرتش زد و با صدای بلند شرح وظایف را اعلام کرد:لودو و مورفین عرشه،دکل،کابین ها و سایر سوراخ و سنبه های کشتی رو تمیز میکنن...
بلا وسط حرف لرد پرید و گفت:ولی ارباب!لودو و مورفین چطوری اومدن اینجا!؟وقتی ما آپارات کردیم غیر از شما و من فقط رز و آیلین و ایوان و اسنیپ و نارسیسا و آنتونین اینجا بودن!که البته اسنیپ رو استرالیایی ها بردن بشورن!

لرد دستی به سر نجینی کشید و بار دیگر مرگخوارها را از نظر گذراند.حق با بلا بود،بعضی از مرگخوارها قرار نبود اینجا باشند.یعنی توی چند پست قبل نبودند ولی الان بودند!لرد که نمیخواست اعتراف کند حق با بلاتریکس بوده کروشیویی به سمت فرستاد و گفت:وقت من رو با این جزئیات بی اهمیت نگیر!...تقسیم وظایف اینطوری شد.یه عده کشتی رو تمیز کنن،یکی بره روی دکل هر وقت به گینه نو رسیدیم با عربده به بقیه خبر بده و یه عده ای هم برن برای هدایت کشتی و نقشه خوانی. منم میرم کمی استراحت کنم.مشکلی نیست؟
مرگخواران: نَـــــــــــــــــــــخیـــــــــــــر!


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.