هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ جمعه ۵ مهر ۱۳۹۲
#1
پایان مأموریت کاراگاهان

اول از همه این که ای کاری که توی این مأموریت کردین اشتباه بود.
وقتی من سوژه رو دادم شما هی پشت سر هم توی روز اول پست زدید. پست هایی که خیلیاشون خوب نبودن و انگار فقط یک مسابقه بود که چه کسی سریع تر و بیشتر پست بزنه.

از دفعه های بعد اصلاً اینجوری کار نکنید و کیفیت رو به هیچ وجه فدای کمیت و سرعت نکنید. این مأموریت حدود 2 هفته فرصت داشت که توی هفته ی دوم فقط یکی دو پست خورد.

حالا میرسیم به بحث امتیازات:


آلستور مودی: 14
پست 27 => 6
پست 31 =>8

ویلبرت اسلینکرد: 36
پست 26 => 7
پست 30 => 7
پست 33 => 8
پست 40 => 7
پست 46 => 7

رون ویزلی: 8
پست 28 => 4
پست 34 => 4

دافنه گرینگراس: 7
پست 38 => 7

مینروا مک گونگال: 12.5
پست 37 => 7.5
پست 41 => 5

فلور دلاکور: 23.5
پست 29 => 8
پست 36 => 9
پست 42 => 6.5

بیل ویزلی: 9
پست 43 => 9

یاکسلی: 20
پست 32 => 5
پست 35 => 6
پست 39 => 4
پست 44 => 5

آرتور ویزلی: 0

آنجلینا جانسون: 0


و حالا امتیازات کل:


آلستور مودی: 80
ویلبرت اسلینکرد: 86.5
رون ویزلی: 55
دافنه گرینگراس: 15
مینروا مک گونگال: 12.5
فلور دلاکور: 23.5
بیل ویزلی: 9
یاکسلی: 20
آرتور ویزلی: -10
آنجلینا جانسون: -30


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۷ جمعه ۵ مهر ۱۳۹۲
#2
همینطور که ارنی بدون توجه به خراب شدن تیپ خفن و دختر کشش (!) مشغول کندن زلف های شهلاش بود ناگهان صدای خوف و خفنی با اکوی بالا، از اینا که یهو میاد میگی اَرنجمنت بــــای شهاب اکبری، در سرتاسر تالار پیچید:
- و ای بی ناموسان، بدانید و آگاه باشید که همانا حاچ درک بر آسلام پافشار است و هی می فشارد. اگر کسی از شما بی ناموسی کند به مانند این دو نو گل بی ناموس به مجسمه تبدیل گشته و زینت بخش مجالس شما () می شود!

ارنی که سخن حاچی بر ذهن و جانش نشسته بود با حالت تضرع و زاری گفت:
- یا حاچی! ببین چه بلایی سرمون اومد بدبخت و بیچاره و فلک زده شدیم. برای دورمشترانگ 5 تا آدم میخوایم، تازه تو دوتاشونم شپلخ کردی؟ آخه این انصافه؟ خوبه هافلپاف به داستان بره؟

حاچ درک که دید اوضاع خره و نیاز به حضور فیزیکیش هست علاوه بر صدا، تصویرش رو هم ظاهر کرد و به ارنی گفت:
- پسرم، تو شعورت بیشتر می رسد یا ما؟
- شما حاچی.
- تو عقلت بیشتر می رسد یا ما؟
- شما فکر کنم.
- پس خفه شو تا دندوناتو جر ندادم!

حاچ درک به گوشه ای رفت، پنکه سقفی تالار رو خاموش کرد و شروع به راز و نیاز و عبادت با مرلین کرد.

هنوز راز و نیاز تموم نشده بود که در تالار باز شد و خیل عظیم ملت پاچیدن تو.

پیوز:
ارنی:
حاچی:
ملت تازه پاچیده شده:

ارنی بعد از کف و خون قاطی کردن گفت:
- یا مرلینزاده هلگا! نیوت اسکمندر، نیمفادورا تانکس، مروپی گانت، دنیس با من و حاچی و پیوز میشیم 7 نفر!

پیوز که هنوز چشماش در حال بیرون زدن از حدقه بودند از حاچی پرسید:
- حاچ درک، فقط بگو پنکه سقفی رو چرا خاموش کردی؟

- بعضاً حین منآجات به معراج عروج می کنم، گفتم یهو اگه اینجوری شدم به پنکه گیر نکنم.

و در این لحظه جملگی هافلیون خشتک ها دریدند!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قبرستان
پیام زده شده در: ۰:۰۴ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۲
#3
تاریکی شب همه جا را در بر گرفته بود. عطر مرگ در نقطه نقطه ی این جهنم به مشام می رسید. برزخی که در آن هیچ چیز مشخص نبود. مرگخوارانی که برای افتخار می جنگیدند، اعضای محفل ققنوس که تسلیم نمی شدند، کوچک و بزرگ، بچه و پیر، انسان و شبح، همه در برابر هم می جنگیدند و می دانستند که برای زنده ماندن باید قاتل باشند.

سکوت غیر طبیعی آنجا را صدای دویدنی می شکست. اگر کسی می توانست صورت او را ببیند هیچ نشانی از مهربانی، نرمش و لطافت همیشگی نمی دید. چشمانش برق خاصی داشت، دهانش به طرز عجیبی تکان می خورد و زخم بزرگ روی گونه اش حالا نمایی شیطانی به چهره اش داده بود. این لارتن کرپسلی نبود، یک حیوان خونخوار بود!

بوی خون نزدیک و نزدیک تر می شد و دیگر دیوانه اش کرده بود. برایش مهم نبود این خون چه کسی است، اما می دانست که نباید بگذارد حتی یک قطره ی این خون از دستش برود. تصور گرما و مزه ی شور خون تازه ی انسان او را به وجد آورده بود.

- اوه خدایا شکرت. لارتن زود بیا اینجا، من گند زدم. باید ارنـ... .

وقتی لارتن از زیر سایه ی درخت بیرون آمد و نور مهتاب روی صورتش افتاد تدی فهمید که یک جای کار می لنگد، اما چند ثانیه ای طول کشید تا بفهمد اوضاع از چه قرار است.

می دانست کنترل لارتن امکان پذیر نیست. ذهنش به سختی در حال کار کردن بود. باید چکار می کرد؟

- ولش کن، برو اون طرف!
- ولی اون نمی تونه خودشو کنترل کنه.
- اگه جلوش وایسی تو رو هم می کشه.
- اگه برم کنار ارنی رو می کشه.
- تو اصلاً ارنی رو نمی شناسی!
- اون یه آدمه.
- ولی اگه تو بمیری چه کسی باید از جیمز مواظبت کنه؟

تدی نگاهی به جیمز کرد که چند قدم دور تر ایستاده بود و نگاه نگرانش بین ارنی و لارتن در حرکت بود.

فرصت فکر کردن تدی تمام شده بود. لارتن با یک جهش به سمت تدی پرید و او را کنار زد. بالای سر ارنی نشست و دهانش را به سوی زخم گردنش برد.

- استیوپفای!

طلسمی که تدی شلیک کرد درست بغل دست لارتن روی زمین خورد و به سوی دیگری کمانه کرد.
لارتن از جا بلند شد و به سمت تدی پرید. چوبدستی تدی به راحتی از دستش افتاد و با هم گلاویز شدند.
حتی اگر بدر کامل بود هم یک گرگینه شانس چندانی در مقابل یک شبح تشنه که بوی خون را شنیده بود نداشت. حالا که دیگر حتی چوبدستی اش را هم در اختیار نداشت.

لارتن با چند حرکت ساده تدی را روی زمین خاباند و روی سینه اش نشست. توجه اش به رگ گردنش جلب شد که با صدای دلنوازی میزد. ناخنش را به سمت گردن تدی برد اما قبل از این که بتواند کارش را تمام کند پرتوی زرد رنگی به پشتش خورد و او را به سمت جلو چرتاب کرد.

سریع از جایش بلند شد و به سمت مروپ و رز پرید.
درگیری شدید رخ داد. در بین صدای زوزه ی طلسم هایی که شلیک می شد و صدای ضربه هایی که لارتن به دو ساحره می زد، جیمز بالای سر ارنی نشسته بود و سعی می کرد با روش های مشنگی جلوی خون ریزی اش را بگیرد. اگر همینطوری خون ریزی می کرد دیگر فرقی نمی کرد لارتن کارش را تمام کند یا نه. خودش تا دقایقی دیگر می مرد!

بالاخره صدای جنگ و مبارزه تمام شد و در میان گرد و غبار شبح به سمت ارنی و جیمز رفت.
دیگر هیچ چیزی نبود که جلوی لارتن را بگیرد. کسانی که می خواستند مانع کارش شوند اکنون خود در نوبت مرگ بودند. به محض این که کارش با مک میلان تمام می شد جان بقیه را هم می گرفت و هیچ چیز نمی توانست مانع او شود.

لارتن چند قدم مانده به پیکر نیمه جان ارنی متوقف شد و نگاهش به جیمز افتاد که جلویش ایستاده و دستان کوچکش را باز کرده و نگاه معصومش پر از خشم و نفرت نسبت به او بود.

شاید این نگاه اشکبار و تنفر آمیز تنها چیزی بود که در این لحظه می توانست یک شبح تشنه به خون را سر عقل بیاورد!


ویرایش شده توسط ارنی مک میلان در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۱ ۰:۴۲:۲۴
ویرایش شده توسط ارنی مک میلان در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۱ ۱:۰۵:۳۷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۱:۱۸ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۲
#4



با درود و عرض ادب خدمت گل های سایت
چرا این شکلک بعضی وقتا کار می کنه، بعضی وقت ها کار نمی کنه؟
رسیدگی کنین اگه میشه.

با تشکتر


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پشت پرده وزارت
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۲
#5
- تخ کن! اوی مگه با تو نیستم؟ تخ کن.

رون، مودی و ویلبرت در حال زدن پس کله ی بیل بودن تا موفق بشن حکم حکومتی وزیر رو از دهانش خارج کنن.

مودی که دیگه نا امید شده بود با پشت دست توی فک بیل زد و گفت:
- آخه مرتیکه ی تسترال، برای چی دروغ گفتی؟! فلور مرگخواره!

رون یکی پس کله ی بیل زد و گفت:
- حالا راستشو بگو ببینیم کی انتخاب شده بود؟! :vay:

شاپالاخ!

با ضربه ی ویلبرت، بیل کتلت شد و کف اتاق وزیر ولو شد!

مودی نگاهی به ویلی کرد و گفت:
- خــــدا! آخه من چه گناهی کردم که باید گیر این هیپوگریف ها بیفتم؟!

ویلی با شرمندگی گفت:
- خب من دیدم شماها زدین، منم دلم خواست خب.

مودی که کلاً بیخیال هوشیاری مداوم شده بود به سمت وزیر رفت. مورفین سرش توی کت شوفصد ایکس لارژش بود و احتمالاً در حال مهیا کردن مقدمات سفر های فضایی وزارت بود!

- جناب وزیر. یه لحظه به من توجه می کنین؟

وزیر سرش رو از توی کتش در آورد و گفت:
- شیه هی تو ام وژیر وژیر می کنی؟ اگه من دشتم به این وژیر برشه می کشمش! تا وقتی که رو ژمین بودم همه هی می گفتن وژیر. رو ماه و مریخ هم ملت هی وژیر وژیر می کردن. الان رو مشتری هم از دشت شما آرامش ندارم؟

- وزیر گانت! من فقط می خواستم بپرسم چه کسی به عنوان رئیس مرکز کاراگاهان انتخاب شده؟

- وژیر و کوفت! هر شی من هیشی نمی گم، نژابت به خرژ میدم شما ها بیشتر میشین. بابا لا مشبا مگه مشتری هم آدم فژایی داره اشلاً؟ به ژون دائاش به من گفته بودن مشتری از گاژه، اشلاً آدم توش نیست!

مودی که کلاً بیخیال زندگی شده بود به فکر زندگی پس از مرگ افتاد و با تموم قدرت شروع کرد سرش رو روی میز وزیر کوبیدن.

کمی اون طرف تر مرگخوار ها دور هم جمع شده بودند و بر خلاف اون چیزی که در نگاه اول به چشم میومد اصلاً خوشحال نبودند!

دافنه با ناراحتی گفت:
- عجب آدم بیخودیه این فلور. انگار نه انگار که ما هم می خواستیم رئیس شیم. یه منوی مدیریت گرفته دستش، همه مون رو زد کنار خودش شد رئیس.

یاکسلی که اخم کرده بود گفت:
- من نمی دونم این چطوری تقلب کرده که تونسته وزیر بشه؟ تا اونجایی که من یادمه آخرین تقلب رو خودم کردم!

- اشکالی نداره بابا. الان دو روز می تونه رئیس باشه. همین امروز فرداس که مادر ارباب بیاد و ریاست رو ازش بگیره.

دفتر فرماندهی کاراگاهان

فلور که به وسیله ی دستگاه شنود جادویی(!) مشغول گوش دادن به صحبت های مرگخواران بود، گوشی رو از گوشش بیرون کشید و به نامه ای که در دستش بود نگاه کرد:

نقل قول:
مرگخوار دلاکور

با توجه به این که مادر گرامی اینجانب، که جان تک تکتان به فدای ما و مادرمان باشد، از کسالتی رنج می برند، دلشان نمی خواهد بر شما ریاست کنند و در حال استراحت می باشند.
برای همین امر می فرماییم اگر نتیجه ی انتخابات یک مرگخوار بود خودش ریاست کند، و اگر مرگخوار نبود که وای به حالتان است!

اربابتان
لرد ولدمورت


فلور لبخند مرموزی زد و زیر لب گفت:
- برای تک تکتون دارم کاراگاهان عزیز!


ویرایش شده توسط ارنی مک میلان در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۲۲ ۰:۳۲:۱۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۲
#6
مأموریت جدید کاراگاهان

آی ملت بیدار، جماعت هوشیار، کاراگاهان همیشه در صحنه که خدا را شکر بسی هم خفن پیشرفت کردید.

این همه ما رو کچل کردید که مأموریت میخوایم، مأموریت میخوایم بیاین اینم مأموریت.
با عرض پوزش از این که دیر شد و یه مدتی من نبودم.

مأموریت ما در تاپیک پشت پرده وزارت برگزار میشه و دوست دارم تاپیک رو بترکونین!
همتون دیگه اوسایید و نیازی به توضیح نیست. ولی با توجه به این که اعضامون زیادن حواستون باشه که حتماً رزرو کنین.

سعی کنید که بهترین رول هاتون رو بزنید. ستاره ها منتظرن که بیان روی مدال های شما.

موفق باشید.

اعضای فعلی:

آلستور مودی
ویلبرت اسلینکرد
رون ویزلی
دافنه گرینگراس
مینروا مک گونگال
فلور دلاکور
بیل ویزلی
یاکسلی
آرتور ویزلی
آنجلینا جانسون


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پشت پرده وزارت
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴ یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۲
#7
سوژه جدید

در زمان های غیر دور و بسی نزدیک، در زیر کوچه پس کوچه های زاقارت شهر لندن که در هر کدام از آن ها ملت بر سر و مغز یکدیگر می کوبیدند تا دوزار بیشتر در بیاورند و بروند خونه شیکم زن و بچه شان را سیر کنند، وزارت سحر جادو یکی از روزای پر کار (جون عمه ش!) رو سپری می کرد.

- بفرمایید جناب وزیر، اینم از منقل جادویی و بساط فضانوردی! امری با من ندارید؟

ارنی با شنیدن صدای «ای ژووون» وزیر جواب سوالش رو گرفت و با نگاهی عاقل اندر سفیه از دفتر وزیر سحر و جادو خارج شد.

پشت در اتاق لینی منتظر بود تا با یک بغل پُر از نامه وارد دفتر کار وزیر بشه.

ارنی پوزخندی زد و گفت:
- داری میری اینا رو به وزیر بدی؟

لینی که قضیه رو گرفت با بی حوصلگی گفت:
- رفت فضا؟

- آره، منم دارم میرم خزانه رو مرتب کنم. بیا تا بریم تو هم.
- نه، شما بفرمایید!

ارنی آروم آروم توی افق محو شد و لینی هم نامه ها رو روی یک میز چوبی ریخت و خودش رو روی صندلی اتاق انتظار دفتر وزیر ولو کرد تا نفسی چاق کنه که ناگهان موجودی تلو تلو خوران می دوید و وارد اتاق شد!

- هوشیاری مداوم! ارنـــی، وزیــــر! زود باشیـــن... آماده باش بدیــــن! لینــــی... ارنی کجــــاست؟

لینی با لحن خسته ای گفت:
- وزیر جلسه ی فضایی داره، ارنی هم به امور حسابداری میرسه!

- ولی مادر اسمشو نــ... نه، چیزه! تو هم که مرگخواری. حالا خودم یه کاریش می کنم. :vay:

دقایقی بعد، آبدار خونه وزارت

مودیبا مشت روی میز کوبید و خطاب به بقیه ی کاراگاهان گفت:
- من دیگه تحمل ندارم! ارنی صلاحیت ریاست کاراگاهان رو نداره. باید دست به کار بشیم و یه رئیس درست حسابی انتخاب کنیم!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق مدیریت
پیام زده شده در: ۱۴:۲۴ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۲
#8
ایول دعوا

من قصد ورود به این قضیه رو نداشتم، ولی شما خاطر مامان هلگا رو مکدر کردید! شما دل مامان هلگا رو خون کردید!
گریه ی حضار:

دوستان من، بیایید با طبیعت آشتی...، هان؟ نه، چیزه! بیایید واقع بین باشیم.
اولا که خدایش سالازار در عین دموکراسی عمل کرد و داور دوم رو اورد. قطعا امکان اعتراض برای هر قضاوتی وجود داره و اگه نباشه بی عدالتیه.
برای راون هم قطعا باید می بود این امکان، ولی دلوروس ظاهرا انجامش نداد و به سالازار واگذارش کرد.
حالا شما اگه بازم اعتراض داشتین همون موقع میرفتین پیش سالازار. هر چند من صلاحیت ندارم در این مورد حرف بزنم و فقط نظر میدم. حکم اصلی با سالازاره.
بعدم سوروس جان، خداییش حق اعضای تیم ما و شما هیچ کدوم 10 نبود. البته بازم به نظر من. خداییش اول از همه پست خودم که آخرشو فوق العاده بی حوصله نوشتم، پست آیلین که به نظر من طنز چندان جالبی نداشت و پست جاگسن که 20 صفحه پی دی اف بود!
خدای نکرده بی احترامی نشه به این دو تا بزرگوار، اینا هر دوشون از بهترین نویسنده ها هسن و من عددی نیسم که بخام نظر بدم.
ولی با تمام احترامی که برای سالازار قایلم و تاج سرمونه، روایات هم میگن با مامان هلگا هم راز و نیاز داشته، به نظر من امتیازات رو خیلی با دقت نداد
بابا تیم ملی ایتالیا هم سه تا 10 نمیگیره!

من با این که نظرم به وزیر دیگر نزدیک نبود، ولی نتایجو می پذیرم. قطعا من دارم اشتباه می کنم.

در کل دوستان یه کم هم آروم تر! داد و بیداد و دعوا به درد نمیخوره.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق مدیریت
پیام زده شده در: ۱۷:۳۳ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۲
#9
درود بر سالاد خودم

ممنون از سرعت عملتون در اعلام امتیازات کوییدیچ. خداییش خوندن پست جاگسن یه هفته ای زمان می خواست خودش!
من حس می کنم زیادی با رفأت آسلامی امتیاز دادین.
تقاضا دارم که اگه میشه یه تجدید نظر یا یه داور دوم یا اگه صلاح هم نمی دونین یه تو دهنی به اینجانب اعمال کنین.

با تشکتر


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۱:۱۹ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۲
#10
ملت یه کم صاف نشستن و به ریگولس خیره شدند. سکوت کامل بر آشپزخونه حکم فرما شد و همه منتظر بودند که ریگولس فکرشو بگه.
- د پس بگو لامصب! من اعصاب ندارمـــا. اونجا میرم باید از دست اون وزیر عملی بکشم، اینجا هم که میام از دست شمـــا. ای خــــــدا، بکش راحتم کن!

ارنی همینجور که با شدت و عصبانیت دیالوگ می گفت به صورت پی در پی سرش رو توی میز مستطیل شکل آشپزخونه می کوبید و ملت با قیافه های نگاهش می کردند.

ریگولس که از وحشی بازی ارنی ترسیده بود گفت:
- باشه بابا. چل بازی در نیار، می خواستم هیجان به اوج خودش برسه خب!

همچنان ملت:
ارنی: :vay:

پرسی که کلافه شده بود، عینکش رو صاف کرد و گفت:
- ریگول جان، میگی فکرتو یا کلاً بیخیال فرصت دوباره و قدرت عشق و بقیه ی چرت و پرتای دامبلدور بشم و بزنم 32 تا دندونتو تو دهنت خورد کنم؟

- خب بابا! یه مشت آدم وحشی ِ بی اعصاب دور خودم جمع کردم.
بعد دستی به موهاش کشید و با شوق و ذوق گفت:
- من میگم به خونه ی ریدل حمله کنیم.

ملت:

- کریچر این دوستمونو خیلی دوستانه به اتاقش راهنمایی کن!

پس از خروج ریگولس از آشپزخونه موجی از شادی محفلیون رو در بر گرفت.

در عنفوان همین شادی ها بود که مینروا گلوش رو صاف کرد تا توجه همه رو جلب کنه و گفت:
- به نظر من هم حمله کردن کار اشتباهیه ولی قطعاً ما می تونیم بریم اونجا و یه چیزی بدزدیم!

مودی با عصبانیت گفت:
- یعنی چی بدزدیم؟! مگه ما دزدیم؟ اصلاً چیزی بدزدیم به چه دردی میخوره؟

پاداما گفت:
- فکر کنم منظور مینروا اینه که یکی از چیزای با ارزش مرگخوارا رو بدزدیم! یه چیزی مثل نجینی، یا بلاتریکس و یا شاید خود اسمشو نبر!


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.