هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۴:۲۹ دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۷
#1
تاتسویا با کاتانایش به دامبل حمله ور گشت. رییس محفل همان طور که جاخالی می داد ، با دو دست ریش هایش را چسبید تا بر اثر ضربات کاتانا ریز ریز نشوند. او با همان صدای پر از محبتش که حالا بر اثر جنب و جوش گرفته بود ، گفت : "فرزندم!...من هنوز این ریشا رو بیمه نکردما!...دقت کن!"

تاتسویا هم دقت کرد. اگر ناخواسته ریش ها را می برید ، ممکن بود درجه ی سفیدی دامبل کاهش یابد.

ساحره ی ژاپنی چرخشی کرد ؛ با کاتانایش گردن پیرمرد را نشانه گرفت و گفت : "تسلیم شو جادوگر سفید!..."

ناگهان حالت چهره ی دامبل تغییر کرد و با لحنی که دیگر خبری از عشق و صفا و محبت در آن نبود ، پاسخ داد : "سامورایی سفید هرگز تسلیم نمی شه! ..."

بعد دستش را میان ریش هایش برد و یک شمشیر پلاستیکی صورتی را که یک قلب سرخ روی دسته اش داشت ، بیرون کشید.

دامبل فریاد زد : "عووودااااا..."

و به تاتسویا حمله کرد. مرگخوار سامورایی نیز کاتانایش را بالا برد تا به حمله پاسخ دهد. اما ، ناغافل دست و پایش در ریش های دامبلدور گیر کرد و اسیر شد. تاتسویا غم به دل راه نداد ؛ با کاتانای محبوبش ریش ها را برید و خود را آزاد کرد ...

در واقع تصور نمود که چنین کرده ، چرا که هنوز در میان شبکه ی پشمکی ریش ها در بند بود.
در این هنگام بود که کاتانا به حرف آمد و گفت : "چند ماهه نه حقوق میدی نه مرخصی ... پس منم تا اطلاع ثانوی دیگه برات کار نمی کنم ..."

***


مروپ در حالی که جامی پر از معجون عشق در دست داشت ، پشت در محفل نشسته بود و منتظر پدیدار شدن یک جوان متشخص محفلی بود.

بعد از مدتی انتظار ، بالاخره در باز شد و یک عدد محفلی پدیدار گشت. هم جوان بود و هم متشخص ، اما آدمیزاد نبود. ققنوس دامبل بود که بال و پر کشان به سمت نانوایی می رفت.

مروپ به خودش گفت:
-عیب نداره ... مهم اینه که خوش تیپه ...

سپس با صدای بلند ادامه داد : "سلام فاوکس! ... چه طوری عشقم؟"

بعد به سمت ققنوس رفت و معجون عشق را به او تعارف کرد. البته اگر بتوان باز کردن نوک های ققنوس با خشونت ، گذاشتن قیف در دهانش و ریختن معجون در حلقش را ‘تعارف’ نامید ...


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲۱ ۱۵:۰۵:۳۹


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۶:۴۲ جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۹۷
#2
حقیقت این بود که دلفی زبان ماری انگلیسی را با نوع فرانسوی آن قاط زده بود. برخی کلمات در این دو زبان ، شباهت هایی از لحاظ تلفظ دارند. مثلا ‘فاسهی’ در فرانسوی و ‘فَسهی’ در انگلیسی که مترادف همان تاکسی (تکسی) خودمان می باشد.

مار مزبور که یک انگلیسی نجیب زاده بود و روی زبان مادریش حساسیت بسیار داشت ، وقتی دید دلفی دارد با لهجه ی انگلیسی-فرانسوی حرف می زند ، رگ وطن دوستی اش متورم شد و به او حمله ور گشت...

***


مروپ پشت میزی واقع در آزمایشگاه خانه ی ریدل ، نشسته بود و داشت دستورالعمل معجون عشقی را که اخیرا درست کرده بود ، می نوشت.

-قمه ی رودولف : 2 عدد ... چربی موی اسنیپ : 2 قاشق غذا خوری ... خلوت تنهایی دلفی : به مقدار لازم ... معجون عشق آماده ی هکتور : 1 عدد ... بانز : 1 عدد جهت آزمایش معجون ...

در این هنگام بود که سقف آزمایشگاه فرو ریخت و شخصی با ژست سامورایی طور بر زمین فرود آمد.

مروپ همان طور که سعی داشت خودش را از زیر آوار بیرون بکشد ، تاتسویا را دید که مقابلش ایستاده و کاتانایش را به سمت او گرفته.

- ام! ... تاتسویا سان! ... نمی خوای بگیریش اون ور ...

تاتسویا چند بار پلک زد و در حالی که از مود سامورایی وارش خارج می شد ، کاتانایش را غلاف کرد و گفت : "مروپ سان! ... جغدتو جا گذاشته بودی ... نجینی از صبح هی زنگ می زد ..."

مروپ جغدش را که جدیدترین محصول شرکت گلابی بود ، از تاتسویا گرفت و به نجینی زنگ زد.

-هَسو؟ ... هِس فِس! (الو؟ .. مامان مروپ! ... معجون عشق دسته ، بذار زمین ... پاپام گفته هر کی زبون ماری بلد باشه ، خونه ی گانت رو می زنه به اسمش!)

جغد مروپ از دستش افتاد. بعد از این همه زحمتی که برای پسرش نکشیده بود ، این طوری جوابش را می داد؟ دستش را روی قلبش گذاشت و در حالی که پیازهایی را که به عنوان غنیمت از محفل برداشته بودند ، به چشمانش می مالید تا اشکش درآید ، گفت : "تاتسویا سان! ... قلبم شکست! ... آخه می خواستم خونه ی گانتو تبدیل به نمایندگی فروش معجون عشق کنم ... "

-مروپ سان! ... اولا ، قلبت اون جایی که دستتو گذاشتی نیست! ... دوما ، خودت بهم قول داده بودی که می تونم اون جا رو تبدیل به باشگاهِ کنم ...

مروپ سرش را به نشانه ی تکان داد و گفت : "آره ، الانم همینو گفتم ، تو هنوز زبون فارسی رو درست متوجه نمیشی ...

بعد هر دو راه افتادند تا در رقابت مرگخواران برای به دست آوردن سند خانه ی گانت شرکت کنند ...


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۸ ۱۷:۳۹:۳۵
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۸ ۱۷:۴۳:۳۵
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۸ ۱۷:۴۶:۰۲
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۸ ۱۷:۴۷:۴۹
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۸ ۱۹:۲۰:۳۴
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۸ ۲۲:۱۵:۰۶


پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۷
#3
ساحره ی مزبور ، یوآن بمپتون بود که در مورد هویت و جنسیت او تردید وجود داشت ، چرا که گویا در زندگی قبلیش یک کوتوله ی پفکی گربه مانند به اسم آرنولد بوده. ولی آرتور مطمئن بود که برای دامبلدور فقط عشق و تفاهم اهمیت دارد ، پس با خوشحالی گفت : "خب دیگه!...عروس دوماد همدیگرو پسندیدن...من برم عاقدو خبر کنم..."

دامبلدور : فرزندم ، آرتور! ... ازدواج یه امر خیره و سنت مرلینه ... ولی نبایست عجله به خرج داد ... قبلش من و دوشیزه یوآن باید ببینیم درباره ی مواردی از قبیل نیروی کار ارزان ، آزار کودکان ، دفاع از حقوق حیوانات ، پدیده ی ال نینو ، گرم شدن تدریجی زمین و پاره ای دیگه از مسائل اجتماعی ، اقتصادی و جغرافیایی تفاهم داریم یا خیر ...

یوآن در حالی که برای دامبلدور عشوه می آمد ، گفت : "آلبوسم! ... خیلی دقیق و نکته سنجی ، ولی یه چیز مهمو فراموش کردی ... مهریه و شیربهام ..."

دامبلدور متوجه شد که روده درازی هایش ، توجه عشقش را از این مهم منحرف نگردانده. یک قرص آرام بخش بالا انداخت و درگاه مرلین را دعا کرد که یوآنش خواسته های زیادی از او نداشته باشد.

یوآن : عسلم! ... مهریه ام باید یه برگ پیاز باشه ...

دامبلدور با شنیدن این جمله دچار سکته ی خفیف شد. عروس آینده اش ، واقعا زن پر خرجی بود.

دامبلدور : باشه حلوا شکری من! ... هر چی تو بگی ...

یوآن ادامه داد : واسه شیربها هم کباب ققنوس می خوام ...

فاوکس با شنیدن این جمله پرهایش ریخت ، اما دامبلدور لبخندی زد و گفت : "مشکلی نیست ... این فاوکس که خودش هر چند وقت یه بار دچار خودسوزی می شه ، همون موقع میدم بخوریش ..."

یوآن که از فکر کباب ققنوس ، آب در دهانش جمع شده بود ، با خوشحالی خندید.

آرتور : پس مبارکه دیگه ...

دامبلدور : آره فرزندم! ... فقط زنگ بزن آرایشگاه ، یه وقت واسه شینیون ریشام بگیر ...

آرتور گوشی اش را درآورد و داشت وارد اپلیکیشن جغد دونی می شد که ناگهان در دفترش به شدت باز شد و غریبه ای شنل پوش در آستانه ی اتاق ظاهر گردید.

شنل پوش مرموز : جییییغ! جییییغ! ... آلبوسسس! ... چه طور تونستی این کارو با من بکنی؟ ... حالا من هیچی ، فکر پشمک هامون نیستی؟

بعد کنار رفت و به چند بچه ی قد و نیم قد که همگی اعم از مونث و مذکر ، ریش های سفید و طویلی داشتند ، اشاره کرد ...


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۶ ۰:۲۴:۵۴


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۷
#4
ساحره ی ناشناس ، مروپ گانت بود که سعی داشت خودش را به گویل برساند ، اما انبوه جمعیت مانع او می شد. ناگهان چشمش به سگ سیاهی افتاد که گوشه ی دیوار ایستاده بود. با خودش فکر کرد:

-ا...سیریوس بلک هم اینجاست!...بهتره قبل از اینکه برم پیش گویل ، از بلک اطلاعات بگیرم...

استخوان بزرگی را که به معجون عشق آغشته شده بود ، از کیفش درآورد و گفت : "سلام سیریوس!...ببین خاله مروپ واست چی اورده..."

-هاپ هاااپپ هاپ هااپ!

سگ استخوان را از مروپ گرفت و با اشتها مشغول خوردن آن شد. همان طور که با اشتها غذایش را می جوید ، تحولی در مولکول های بدنش رخ داد و حس کرد می خواهد با یک عدد ساحره ی چشم لوچ که اسمش هم مروپ گانت بود ، تشکیل خانواده دهد و تعداد زیادی توله مروپ-سگ درست کند. دست از خوردن برداشت و به آغوش مروپ پرید.

-هاپ هااپ هاااپپ!

مروپ در حالی که سعی داشت سگ را از خود دور کند ، گفت : "سیریوس!...برگرد به شکل آدمیزادیت دیگه! ..."

در همین لحظه سیریوس بلک و گلرت گریندل والد که تازه از افق بازگشته بودند ، وسط مهمانی ظاهر شدند و مروپ متوجه شد آن به اصطلاح بلکی که به او معجون عشق خورانده بود ، واقعا یک سگ است!

مروپ بر شانس سگی خود لعنت فرستاد و داد زد : "چخه!...چخه! ..."

لیکن ، سگ از او جدا نشد. پس ، مروپ همان طور که آن حیوان عاشق ، ردایش را با دندان چسبیده بود ، به سمت گویل رفت تا کلکی سوار کند و سنگ را از او برباید...



پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۷
#5
سوژه : فیلم نامه ی جادویی

سپیده دم بود. بارقه های نور خورشید از لا به لای میله های سلول زندان عبور کرده و صورت دو ساحره ی جوان را که کنار هم به دیوار تکیه داده بودند ، روشن می کرد. ساحره ای که چشمان لوچ داشت ، سرش را روی شانه ی ساحره ی دیگر تکیه داد ؛ دسته ای از موهای مشکی او را جدا کرد و در حالی که مشغول بافتن آن ها به موهای استخوانی رنگ خودش می شد ، گفت :"تاتسویا سان! دو تا چیز متضاد کنار هم قشنگ به نظر میان ، مگه نه ؟ ... ببین! سیاه و سفید..."

تاتسویا لبخند بی رمقی زد و در حالی که به نقطه ای نا معلوم ورای روزنه ی کوچک موجود در سلول ، خیره شده بود به این فکر کرد که به زودی دیوانه سازها برای اجرای حکمشان می آیند. مراسم اعدام آن ها بر خلاف معمول با یک بوسه از سمت دیوانه سازها انجام نمی شد. تاتسویا مجبور بود با کاتانایش خودکشی کند و هم سلولی اش ، مروپ ، نیز باید دوز بالایی از معجون عشق را می نوشید که باعث مرگش می شد. تاتسویا در همین افکار غرق بود که صدای مروپ او را به خود آورد.

-می دونی تا حالا به افراد زیادی معجون عشق خوروندم...ولی به خودم نه...فکر کن!...قراره عاشق خودم بشم...

او این را گفت و با حالتی دیوانه وار شروع به قهقهه زدن کرد. تاتسویا در حالی که سعی می کرد او را نادیده بگیرد ، سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست. سعی داشت به خواب فرو رود که ناگهان در سلول باز شد و مردی با موهای آشفته و دستان قیچی مانند به داخل پرید. چهره ی بی ابرویش ذوق زده بود و هاله های دور چشمانش روشن تر از همیشه به نظر می رسید.

تاتسویا با تعجب گفت :"ادوارد!...چه خبر شده؟"

مروپ نیز دست از قهقهه زدن برداشت و به ادوارد خیره شد.

-تاتسویا! مروپ!...یه خبر خوب براتون دارم.

تاتسویا با امیدواری پرسید :"ما رو بخشیدن؟"

ادوارد سرش را به نشانه ی نفی تکان داد و گفت :"نه دقیقا!...ولی اگه یه مأموریت برای شاه جیگر انجام بدین ، اعدامتون نمی کنن و به جاش به صد سال حبس محکوم می شین!"

مروپ با پوزخند گفت :"وایییی...شاه جیگر چه قد بخشنده ان!"

تاتسویا در حالی که سعی داشت با حس غریبی از نا امیدی که به قلبش چنگ انداخته بود ، مبارزه کند ، پرسید :"اون از ما چی می خواد؟"

ادوارد کف سلول نشست ، چند برگ کاغذ را با چوبدستی اش ظاهر کرد و در حالی که آن ها را به سمت ساحره ها پیش می راند ، پاسخ داد : "ساده اس!...شما باید طبق این فیلم نامه بازی کنین..."

مروپ و تاتسویا با حالتی گیج به ادوارد خیره شدند.

تاتسویا : یعنی می گی ما شغلمونو عوض می کنیم و از مزگخوار تبدیل به بازیگر می شیم...و بعد جیگر ما رو به خاطر این کار می بخشه؟

ادوارد : نه دقیقا!...شما تو این فیلم نامه نقش دو تا مرگخوارو دارین...دو تا مرگخوار که قراره یه محفلی رو به قتل برسونن...

مروپ : این شاه جیگر با مزه تر از اونیه که فکر می کردم...به جای اینکه فقط دستور بده اون محفلیو بکشین ، می خواد ازین قضیه فیلم درست کنه...

تاتسویا : ظاهرا می خواد ماجرا رو حماسی نشون بده...

ادوارد از جایش بلند شد و پرسید : "خب...نظرتون چیه؟ قبول می کنین؟"

تاتسویا پاسخ داد : "من قبول می کنم...شاید بعدا یه راه حلی پیدا شد و از حبس نجات پیدا کردیم..."

مروپ : منم پایه ام...شاید اصن به اندازه ی دامبلدور عمر کردیم و بعد صد سال ازین جا زدیم بیرون...

مروپ این را گفت و دوباره با حالتی نا معمول شروع به خندیدن کرد. ادوارد چرخشی به چوبدستی اش داد و دو کره ی کوچک و طلائی را در هوا ظاهر کرد.

-خب...دوربین های جادوئی وقتی که از زندان خارج شین ، شروع به فیلم برداری می کنن. قربانی تون قادر نیست دوربین ها رو ببینه...راستی بخش های فیلم نامه به ترتیب ظاهر می شن و در حال حاضر شما فقط به قسمت اول دسترسی دارین...مروپ! تاتسویا!...بخت یارتون باشه...

ادوارد این را گفت و سلول را ترک کرد. مروپ و تاتسویا نیز از جا بلند شدند و در حالی که دوربین های کروی شکل آن ها را دنبال می کردند ، از زندان خارج شدند. به محض اینکه پایشان را از زندان بیرون گذاشتند ، دو نقطه ی سرخ رنگ روی دوربین ها شروع به چشمک زدن کردند و فیلم برداری آغاز شد. دو دیوانه ساز به طرف آن ها آمدند و به سمت قایقی کوچک راهنماییشان کردند.

تاتسویا در حالی که امیدوار بود به زودی از همراهی دیوانه سازها راحت شوند ، پرسید : "مروپ سان!...تو فیلم نامه چی نوشته؟"

ساحره ی مو استخوانی در حالی که برگه را به صورتش نزدیک می کرد ، پاسخ داد : "ا...صبر کن ببینم...نمی تونم بخونم...به یه زبون عجیبی نوشته..."

تاتسویا برگه را از او گرفت و در حالی که آن را سر و ته می کرد ، گفت : "برعکس گرفته بودیش..."

مروپ با خنده گفت : "آره...فکر کردم تو این مدتی که تو آزکابان بودم ، خوندن نوشتن یادم رفته..."

تاتسویا ناخودآگاه خندید و موج شادی به وجود آمده ، فضای سرد ایجاد شده توسط دیوانه سازها را تا حدی بهبود بخشید.

تاتسویا در حالی که همراه مروپ سوار قایق می شد ، بخش اول فیلم نامه را خواند و گفت : "خب...الان می ریم به یه جزیره ی مصنوعی و لباس می خریم...اون جا رو مخصوص همین فیلم ساختن..."

مروپ در حالی که چهره ای رمانتیک و مسخره به خود گرفته بود ، برای دیوانه سازها که در فضایی بالاتر از خط ساحل در هوا شناور بودند ، دست تکان داد و گفت : "عالیه!...اصن جالب نبود که با این روپوش های مخصوص زندانیا بریم مأموریت..."

تاتسویا و مروپ در سکوت به امواج دریا خیره شدند تا اینکه بالاخره به جزیره رسیدند. از قایق پیاده شدند و به سمت کلبه ای که وسط جزیره ی کوچک قرار گرفته بود ، رفتند. دختری با موهای طلائی رنگ و مواج پشت پیشخوان ایستاده بود. او با خوشرویی لبخند زد و گفت : "سلام!خوش اومدین!...لطفا از مجموعه لباسای من دیدن کنین..."

تاتسویا فورا یک پیراهن و دامن مشکی کوتاه انتخاب کرد ، اما مروپ به سمت او آمد ؛ یک کیمونوی مشکی زنانه به او داد و گفت : "اینو بپوش تاتسویا سان!...منم یه سفیدشو می پوشم..."

-راستش من به پوشیدن هم چین کیمونوهایی عادت ندارم...دست و پا گیره...

مروپ چشمکی به او زد و گفت : "دست بردار!...ما باید تو فیلم شیک و مجلسی به نظر بیایم..."

ساحره های مرگخوار کیمونوهایشان را پوشیدند و داشتند از مغازه خارج می شدند که پنلوپه گفت : "ا...خانوما!...فراموش کردین حساب کنین!..."

مروپ کیسه پولی را که ادوارد به آن ها داده بود ، از کیفش درآورد و در حالی که به سمت پنلوپه می رفت ، گفت : "واییی...باید ما رو ببخشین...خیلی بی ملاحظه ایم!"

کلیرواتر لبخندی زد و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید. اما مروپ به او مجال حرف زدن نداد و با حرکت چوبدستی اش که آن را به سرعت بیرون کشیده بود ، باعث شد خون از بینی و دهان پنلوپه فوران کند.

تاتسویا با چهره ای که احساسی در آن دیده نمی شد ، گفت : "ولی تو فیلم نامه چیزی راجب حمله به پنلوپه کلیرواتر نیومده..."

مروپ در حالی که در کلبه را پشت سرش می بست ، گفت : "بی خیال...فقط می خواستم دلم یه کم خنک شه...خب...حالا باید چی کار کنیم؟"

-باید جلوی خونه ی تابستونی آملیا فیتلوورت تو دهکده ی هاگزمید ، ظاهر شیم...

-خب...پس اون محفلی ستاره شناس هدف ماست...

-اوهوم

تاتسویا در حالی که بقیه ی نوشته های موجود در آن بخش از فیلم نامه را می خواند ، ادامه داد : "این جا نوشته که ما اعتماد آملیا رو جلب می کنیم...و بعد تو یه فرصت مناسب بهش حمله ور می شیم..."

مروپ لبخندی زد و گفت : "یه جورایی داره از شاه جیگر خوشم میاد...اون دوست داره بازی کنه..."

تاتسویا فیلم نامه را در کیفش گذاشت و با لحنی جدی گفت : "این قضیه بی معنیه...ما فقط باید اونو می کشتیم و داستانو تموم می کردیم..."

مروپ بازوی تاتسویا را فشار داد و در گوشش زمزمه کرد : "دست بردار تاتسویا سان!...یه ذره سرگرمی حتی برای یه سامورایی مث تو ام لازمه..."

دو ساحره نقشه ای کشیدند و حرف هایی که قرار بود به آملیا بزنند ، با هم هماهنگ کردند. سپس ، دست هم را گرفتند و مقابل خانه ی مورد نظرشان ظاهر شدند.

کلبه ی تابستانی آملیا بافتی سنتی داشت و از کاهگل ساخته شده بود. در آن لحظه ، او روی پشت بام ایستاده بود و داشت تلسکوپش را تعمیر می کرد. هوا به زودی تاریک می شد و او می خواست سیاره ی مشتری را که اخیرا در محدوده ای قابل دید قرار گرفته بود ، بررسی کند.

کار روی تلسکوپ تقریبا تمام شده بود که صدای زنگ در بلند شد. آملیا با تعجب از بالای پشت بام ، دو ساحره ی شنل پوش را دید که پشت در ایستاده بودند.

-غریبه ها!...شما کی هستین؟

مروپ و تاتسویا کلاه شنلشان را کنار زدند و به بالا ، جایی که آملیا ایستاده بود و آن ها را نظاره می کرد ، خیره شدند.

آملیا : دو تا مرگخوار اینجا چی می خوان؟

تاتسویا : ما تو دردسر افتادیم آملیا!...

آملیا : بله!شنیده بودم که افتادین زندان...چه طور شده که آزادتون کردن؟

مروپ با چهره ای متأسف گفت : "مجبور شدیم اطلاعاتی رو راجب لرد سیاه و مرگخوارا فاش کنیم...نمی خواستیم این کارو بکنیم ، ولی برای نجات جونمون مجبور شدیم..."

آملیا به سردی گفت : "خب...پس ، حالا اینجا چی کار می کنین؟ حتما قراره جیگر پاداش خوبی بهتون بده..."

تاتسویا : همون طور که مروپ گفت ما مجبور شدیم اون کارو بکنیم...گوش کن آملیا! الان ما تو شرایط بحرانی هستیم...محفل و مرگخوارا باید متحد شن و جیگرو سرنگون کنن...

آملیا : شما که انتظار ندارین محفلی ها به مرگخوارها اعتماد کنن؟

مروپ : ببین ما متوجه شدیم که جیگر داره برای حمله به محفل و قتل دامبلدور نقشه می کشه...

رنگ از چهره ی آملیا پرید و با تردید به دو مرگخوار خیره شد. آیا ممکن بود آن ها راست گفته باشند؟ آملیا با خودش فکر کرد اگر مرگخوارها به احتمال یک در صد هم داشتند حقیقت را می گفتند ، جان دامبلدور در خطر بود.

او از پله های پشت بام پایین آمد ؛ به سمت درب ورودی رفت و آن را برای مرگخوارها گشود. مروپ و تاتسویا داخل شدند و به سمت پذیرایی رفتند. آملیا دو لیوان نوشیدنی کره ای آماده کرد و به آن ها تعارف نمود.مروپ لیوان را گرفت و در حالی که از جایش بلند می شد ، گفت : "بیاین بریم رو پشت بوم...می خوام با تلسکوپ آملیا ستاره ها رو تماشا کنم..."

تاتسویا نگاهی پرسشگرانه به مروپ انداخت ؛ رفتن به پشت بام جزء برنامه شان نبود ؛ اما احتمالا مروپ فکر می کرد آن جا محل رمانتیک تری برای قتل است. ساحره ی مو استخوانی جلوتر رفت و آملیا از تاتسویا پرسید : "خب...نقشه ی وزارت برای حمله به محفل چیه؟"

تاتسویا پرسش او را نشنیده گرفت و گفت : "می دونی چه طور شد که ما رو به زندان انداختن؟"

-بله ، شما دختر آرسینوس جیگرو کشتین...

-خب...تو جزئیاتشو نمی دونی...اون وسط اتاق وایساده بود و می لرزید...دختر کوچولوی بیچاره واقعا ترسیده بود...

آملیا نگاهی به چهره ی تاتسویا انداخت و آمیزه ای از احساسات را در آن دید . آیا او واقعا از کشتن آن دختر بچه متأثر بود؟ از نظر آملیا ، ساحره ی ژاپنی یک سامورایی بود که هدفش وسیله را توجیه می کرد. اما شاید واقعا مرگخوارها هم می توانستند احساس داشته باشند. در هر حال ، آملیا نمی خواست در مورد آن حادثه بشنود. در حالی که سعی داشت اضطراب را از خود دور کند ، دوباره پرسید : "تاتسویا سان!...اونا کی می خوان به محفل حمله کنن؟ نقشه شون چیه؟"

تاتسویا طوری که انگار وقفه ای در کلامش ایجاد نشده ، ادامه داد : "واسه همین من از مروپ خواستم که بهش معجون عشق بده..."

آملیا که یکه خورده بود ، گفت : "چی؟...به یه بچه معجون عشق داد؟"

-نه،نه،فکر بد نکن...دوز کم از اون معجون باعث ایجاد آرامش و اعتماد به طرف مقابل می شه...این باعث شد که اون آروم باشه و دیگه نترسه...

آملیا و تاتسویا وارد محوطه ی پشت بام شدند و قبل از اینکه فیتلوورت فرصت کند برای چندمین بار در مورد نقشه ی وزارت از مرگخوار سامورایی پرسش کند ، مروپ او را صدا زد.

-آملیا!...بیا این جا و کمکم کن این تلسکوپو تنظیم کنم...

فیتلوورت همان طور که به سمت مروپ می رفت ، خطاب به هر دو مرگخوار گفت : "بالاخره می خواین چیزی بهم بگین یا نه؟"

گانت با خوشرویی لبخند زد ؛ به پشت سر آملیا و جایی که دوربین های کروی قرار داشتند ، نگاهی انداخت و گفت : "خب...آسمون امشب صافه و ستاره ها حسابی می درخشن...وقتش شده که ستاره های فیلممون هم بدرخشن ، مگه نه؟"

آملیا : داری در مورد چی...

اما قبل از اینکه فرصت کند حرفش را به اتمام برساند ، مروپ با سرعت چوبدستی اش را بیرون کشید و آملیا برای جلوگیری از برخورد طلسمی که به سمتش روانه شده بود ، خودش را به سمتی پرت کرد. قبل از اینکه بتواند از جایش بلند شود ، برق شی ئی تیز را در هوا دید و روی زمین چرخید تا کاتانای تاتسویا او را از وسط به دو نیم نکند.

سپس ، نفس زنان از جایش برخاست و دو مرگخوار را دید که از دو طرف راهش را بسته بودند. چوبدستی اش را بیرون کشید و سعی کرد آرامش خود را حفظ کند.

مروپ لبخندی زد و گفت : "واقعا سریعی آملیا...اما بد شانسی اوردی...ستاره ی بختت قراره امشب افول کنه..."

ناگهان آملیا سوزشی را روی قسمت های مختلف پوستش و همین طور در چشمانش حس کرد. خون از دست ها و پاهایش جاری شد و ماده ای غلیظ از چشمانش بیرون زد. بدون اینکه بفهمد ، آسیب دیده بود. در حالی که بینایی اش مختل شده و مرگخوارها را به شکل دو سایه ی مبهم می دید ، چوبدستی اش را تکان داد و چند طلسم به سمتشان روانه کرد ، اما دشمنانش خود را کنار کشیدند و بعد ، دوباره به او حمله ور شدند.

سوزش چشمان آملیا شدید شده و به مغزش سرایت کرده بود. چوبدستی اش را انداخت و با دستانش شقیقه هایش را فشار داد. به طرزی مبهم حس کرد جسمی تیز وارد شکمش شد و محتویات آن را زیر و رو کرد. آملیا که قدرتی برای فریاد زدن هم نداشت ، به پشت روی زمین افتاد و صدای مروپ را شنید که می گفت : "حیف شد!...با این وضع چشمات دیگه نمی تونی ستاره ها رو ببینی..."

مروپ کنار آملیا نشست و قسمتی از روده های او را بیرون کشید. تاتسویا به سمت آن ها رفت و می خواست کار عضو محفل را تمام کند که مروپ تیغه ی کاتانای او را گرفت و از بدن آملیا دور کرد.

-تاتسویا سان!...نباید تفریح منو خراب کنی...

ساحره ی سامورایی توجهی به حرف همراهش نکرد ؛ چوبدستی اش را بیرون کشید و زمزمه کرد : "آواداکداورا..."

نوری سبز رنگ به سینه ی آملیا برخورد کرد و صدای نفس زدن های گرفته و دردناکش قطع شد.

مروپ در حالی که خون از دستش جاری گشته و کیمونوی سفید رنگش به لکه های سرخ مزین شده بود ، از جایش برخاست و نگاه نارضایتمندانه ای به همراه مرگخوارش کرد. تاتسویا در حالی که دچار سرگیجه شده بود ، به سمت درب پشت بام رفت و قبل از اینکه بتواند آن را باز کند ، محیط اطرافش تیره شد و دیگر چیزی نفهمید...

***

صبح بود و انوار گرم و طلائی خورشید صورت تاتسویا را نوازش می کرد. دلش نمی خواست تخت خواب را ترک کند. لبخند زد و داشت از حس آرامشی که او را فرا گرفته بود ، لذت می برد که ناگهان یاد اتفاقات دیشب افتاد. چشمانش را گشود و ادوارد و دو دیوانه ساز را دید که بالای سرش ایستاده بودند.

سراسیمه از جایش برخاست و پرسید : "مروپ کجاست؟"

ادوارد با چهره ای که متأثر به نظر می رسید ، کنار رفت و نگاه تاتسویا به جسم بی حرکت مروپ روی تختش افتاد. چشمانش باز و مردمک هایش بی حرکت بود. یک جام خالی در دستش دیده می شد. تاتسویا به سمت او رفت و با دستی لرزان علائم حیاتی اش را چک کرد ؛ مروپ مرده بود!

تاتسویا با صدایی گرفته پرسید : "چرا؟...ما که طبق فیلم نامه عمل کردیم..."

ادوارد برگه ای را به سمت ساحره ی ژاپنی گرفت ؛ محتویات فیلم نامه بود و بر خلاف آن چیزی که مروپ و تاتسویا تصور کرده بودند ، آخرین بخش آن بازگشت به زندان نبود. آرسینوس جیگر آن ها را فریب داده بود. تاتسویا به قسمت پایانی فیلم نامه خیره شد و احساس کرد کلمات در مقابل چشمانش می رقصند.

-ادوارد!...تو می دونستی؟...تو می دونستی که آخرش من و مروپ باید اعدام بشیم؟

ادوارد سرش را به شدت تکان داد و گفت : "قسم می خورم که نه..."

تاتسویا کاتانایش را از غلاف بیرون کشید و روی زمین زانو زد. به خاطر کشتن آملیا احساس تأسف می کرد. در واقع ، به خاطر گرفتن جان تمام قربانیانی که تا آن روز کشته بود ، احساس ندامت می کرد. قوانین و شروطی که تا آن روز بر مبنای آن ها زندگی کرده بود ، حالا به نظرش پوچ و بی معنی به نظر می رسیدند. از خودش پرسید واقعا به چه دلیل سال ها با اعضای محفل جنگیده بود؟

تاتسویا شمشیرش را بالا برد و آن را با سرعت به سمت قلبش فرود آورد...


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۳ ۲۲:۲۳:۱۵
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۳ ۲۲:۵۳:۰۹
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۴ ۱۳:۰۶:۴۱


فن فیکشن های آلبوس و گلرت
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
#6
سلام سلام!تو این بخش ، ترجمه ی فن فیکشن های آلبوس و گلرت رو میذارم.

اولین فن فیکشنی که می خوام بذارم ، "به عشق ایمان بیاور" ه. این فن فیک در واقع یه فصله ، اما من به چند بخش تقسیمش می کنم و میذارم. میتونین اصلشو اینجا بخونین.

به عشق ایمان بیاور


یادداشت نویسنده : هیچ وقت به این فکر کردین که آلبوس دامبلدور چه طور به مردی تبدیل شد که به عشق ایمان داشت ، اون هم بعد از اینکه گلرت گریندلوالد شدیدا اونو مأیوس کرد؟ خب ، صد سال زمان زیادی برای یادگیریه...تو این داستان راجع به این قضیه می گم...این فن فیک ترکیبی از رویدادهاییه که تو کتاب بهش اشاره شده...امیدوارم که سیر زمانیش زیاد گیج کننده نباشه ، اما اگه کتاب های هری پاتر رو بیشتر از یه بار خونده باشین ، می تونین نقل قول ها و اون بخش هایی که بهش رجوع شده رو تشخیص بدین.

بخش اول:

"ازت متنفرم!" او این جمله را در حالی فریاد زد که روی زمین از درد به خود می پیچید. "تو یه آدم بزدلی ، آلبوس – ضعیف تر از اونی که جرئت به خرج بدی ، ضعیف تر از اونی که بخوای چیزی رو به دست بیاری که می تونست مال تو باشه ، چیزی که می تونست مال ما باشه!" دیدن جادوگری که زمانی بسیار بزرگ ، نیرومند ، خوش چهره و سرزنده بود ، در آن وضع آشفته ، ناراحت کننده بود.

دامبلدور دیگر تحمل نگاه کردن به این صحنه را نداشت. او زانو زد تا چوبدستی را بردارد – همان چوبدستی. حالت قرار گرفتن بدنش مانند تعظیم بود. (با خودش فکر کرد ، تعظیم به چه کسی؟ تعظیم به چه چیزی؟) او سعی کرد تمام دفعاتی را کنار هم نشسته بودند ، با بی قراری کتاب ها را زیر و رو کرده بودند ، و هر زمان که به اشاره ای از چوبدستی ارشد برمی خوردند قلب هایشان تندتر می زد ، را فراموش کند. او بسیار خوشحال شده بود که بالاخره کسی را پیدا کرده که هم سطحش بود. او سعی کرد فراموش کند که چه طور بعد از تمرین های دوئل ، با احترام به هم تعظیم می کردند. و بعد از آن آلبوس دست عرق کرده اش را به سمت گلرت می گرفت و او را بلند می کرد. یا اینکه گلرت به آلبوس کمک می کرد که بایستد. به نظر می رسید که آن ها همیشه به نوبت می برند. از آن جایی که گلرت در دوئل قبلی آلبوس را شکست داده بود ، امروز نوبت آلبوس بوده که برنده شود.

اما امروز دامبلدور نمی توانست دست گریندلوالد را بگیرد. او حقیقتا نمی توانست زخم های گلرت را که به خاطر جادوهای بسیار ناخوشایندی که رد و بدل کرده بودند ، ایجاد شده بود ، پانسمان کند. خبری از یک بحث با نشاط در مورد اینکه او چه تاکتیکی را برای برنده شدن انتخاب کرده بود ، نبود – برای غلبه بر چوبدستی غلبه ناپذیر.

"ازت متنفرم!" گریندلوالد دوباره این جمله را فریاد زد ؛ صدایش به خاطر درد و تنفر گرفته بود.

دامبلدور که می خواست آن صحنه را هر چه زودتر ترک کند (و در عین حال نمی توانست از آن چشم بردارد) ، از بالای شانه اش آخرین نگاه را به آن صحنه انداخت و مأموران نورمنگارد را دید که گریندلوالد را از آن جا می برند. گلرت به خاطر زخم های بسیاری که در مبارزه برداشته بود ، ضعیف تر از آن بود که مقاومتی از خود نشان دهد. برای آخرین بار ، نگاه هایشان تلاقی کرد. دیگر برق شادکامی در چشمان گریندلوالد دیده نمی شد. چشمانش با حالتی دیوانه وار و وحشیانه می درخشیدند.

"من عاشقت بودم!" آلبوس این را به آهستگی گفت. انگشتانش به دور چوبدستی ارشد حلقه شدند ، چیزی که آن دو برایش نقشه کشیده بودند و رویایشان بود. حالا این چوبدستی به عنوان یک یادآور به او خدمت می کرد تا هرگز آن اشتباه را تکرار نکند. عشق فقط برای احمق ها بود. این عشق بود که او را ضعیف ساخته بود.

وقتی که آنجا را ترک کرد ، یک برنده نبود. چشمانش غمگین بود و هر قدم انرژی زیادی را از او می گرفت. از هر زمان دیگری در طول زندگیش ، احساس پیری بیشتری می کرد. او با خود فکر کرد ، چند سال دیگر ، چند سال دیگر باید با حس تقصیر زندگی کنم؟ - و با آگاهی از اشتباهاتم؟





پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ دوشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۷
#7
لرد چوبدستی اش را بیرون کشید و گفت:"ای مومیایی های گستاخ ، باید چن تا آواداکداورا حرامتان کنیم."
بعد اشعه های سبز را به سمتشان شلیک کرد. اما طلسم ها بدون گذاشتن هیچ اثری بر مومیایی ها به سمت لرد برگشتند و او را مجبور به انجام یک حرکت چرخشی کردند تا از اصابت طلسم های مرگبار در امان بماند.
لرد با خونسردی گفت:"حرکات چرخشی برای کمرمان مفید است...قولنجمان شکست..."
این کفگیر جادوی لرد سیاه نبود که به ته پاتیل خورده بود ، مشکل از سطح ناهموار بدن مومیایی ها و قوانین شکست نور در فیزیک بود. لرد سیاه که وضعیت را به این شکل دید ، با خود فکر کرد :"درست است که موقع دویدن چندان با وقار به نظر نمی آییم ، اما نمی توانیم از اهمیت ورزش غافل شویم...جدمان سالازار گفته عقل سالم در بدن سالم."
در همان حال که لرد مشغول پوشیدن ردای ورزشی اش بود و خودش را برای مسابقات دو میدانی با حضور مومیایی ها آماده می کرد ، ناگهان مایعی صورتی رنگ به شدت و با فشار روی دهان و بینی مومیایی ها پاشیده شد. موجودات باند پیچی شده ، با حالتی نامتعادل تلو تلو خوردند و روی هم فرود آمدند.
لحظاتی بعد ، ساحره ای با موهای استخوانی رنگ و چشمان لوچ در حالی که تفنگ آبپاشی را حمل می کرد ، پدیدار شد و به سمت مومیایی ها رفت ؛ خم شد ؛ علائم حیاتی آن ها را بررسی نمود و زیر لب زمزمه کرد:"اُوردوز کردن...باید یه تغییراتی تو دستورالعملش بدم..."
لرد سیاه ردای ورزشی اش را داخل کوله پشتی جا داد و گفت:"مادر! شما اینجا چه می کنید؟"
-دارم یه سری تحقیقات گسترده رو مومیایی ها انجام می دم...می خوام بازارمو هدف یابی کنم...
-بازار چی رو؟
-بازار معجون عشق رو دیگه ، پسرم!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۷ ۱۹:۰۱:۱۴
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۷ ۱۹:۰۳:۴۱


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۲ شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۷
#8
1.سابقه ی چندانی ندارم،اما گفتم شاید چون با لرد نسبت خونی دارم،بشه پارتی بازی کرد!(جاست کیدینگ)
2.مهم ترین تفاوتشون اینه که لرد پسر منه ، ولی دامبلی پسر من نیست.
3.مهم ترین هدفم تجارت معجون عشق در سطح بین المللیه.
4.سیریوس بلک = پت داگ
5.هنوز راهی برای سیر کردن شیکم این توله های مو قرمز کشف نگردیده.
6.بهش معجون عشق بدیم.
7.نجینی نوه مه ، پس حسابی هواشو دارم.
8.این یه مد خاصه و بسی آوانگارد می باشد ؛ پسرمم چون می خواست تک باشه ، کلا مو و بینی رو حذف کرد.
9.می شه از ریشاش نخ ریسید و لباس دوخت.



مروپ عزيز

تجارت چى؟!

مروپ عزيز من پست هاتون رو خوندم. مشكل خاصى كه مانع ورودتون به گروه باشه به چشمم نخورد.
فقط يه سرى نكته وجود داره كه مطمئنا حل ميشن.
پس اون شيشه هاى صورتى رو از من دور نگه دارين و بفرماييد داخل!

تاييد شد.
خوش اومدين.



ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۶ ۹:۴۳:۲۷


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۱:۲۰ شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۷
#9
دامبلدور رو به دفترچه کرد و گفت:"تام!...حالا می خوام سلاح سری و خفنمو بهت نشون بدم...تا حالا حتی به اعضای محفل هم نشونش ندادم..."
دفترچه ی خاطرات از شدت هیجان دچار تپش برگه شد و در حالی که از خوشحالی بال می زد ، طبقات خانه را به دنبال آلبوس پرواز کرد. دامبلدور جلوی یکی از اتاق ها ایستاد ؛ کنترل دزدگیر مشنگی را از جیب ردایش بیرون آورد و درب اتاق را گشود.
تام نفسی را که در برگه هایش حبس کرده بود ، بیرون داد و به منظره ی مقابلش چشم دوخت. تعداد زیادی قفسه های پر از بطری فضای اتاق را پر کرده بود. دفترچه پرسید:"تو این بطری ها چیه؟...یه سم مخوف و مرگبار؟"
دامبلدور ژست پیروزمندانه ای به خود گرفت و گفت:"نه!...اینا معجون عشقن!..."
-چیییی؟! ...ولی تو بهم گفتی اینجا یه سلاح کشنده رو مخفی کردی!...
-تام!...قبلا هم شونصد دفعه بهت گفتم...هیچی مخوف تر و کشنده تر از عشق نیست...
-ولی آخه این همه معجون عشقو از کجا اوردی؟
-از مادرت ، مروپ خریدم...حراج زده بود...
دفترچه به این فکر کرد که "از ماست که بر ماست" و بعد گفت:"خیله خب...حالا منو ببر اتاق های دیگه رو بهم نشون بده..."تام نباید نا امید می شد. حتما دامبلدور مهمات دیگری را هم در آن خانه پنهان کرده بود.
آلبوس گفت:"حالا وقت زیاده...الان می خوایم یه کم با هم خلوت کنیم و همون طور که بهت قول داده بودم ، خاطراتمو توت بنویسم...وایسا ببینم ، اون پیژامه بنفشمو کجا گذاشتم؟..."
تام فورا برگه هایش را بست تا دامبلدور لباس هایش را تعویض کند. چرا که او دفترچه ی چشم و گوش بسته ای بود. اما دامبلدور نه دفترچه بود و نه چشم و گوش بسته ، پس در حالی که لبخند عشق آلود و خطرناکی بر لب داشت ، به تام نزدیک شد ؛ برگه هایش را باز کرد و قلم پری را که آغشته به معجون عشق بود ، جلو آورد...


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۵ ۱۱:۳۳:۴۴


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۴:۳۵ جمعه ۴ خرداد ۱۳۹۷
#10
نام : مروپ
نام خانوادگی : گانت
گروه : اسليترين
محل زندگی : خانه ای قدیمی در نزدیکی دهکده لیتل هانگلتون
توانایی های اختصاصی : مارزبان بودن
ویژگی های ظاهری : موهای استخوانی رنگ ، چشمان لوچ و عسلی رنگ
توضیحات : من یکی از وارثان خون اصیل سالازار اسلایترین هستم و در گذشته ، با پدر وبرادرم در خانه ای مخروبه زندگی می کردم. هنگامی که16 ساله بودم ، بزرگترین اتفاق زندگی ام رخ داد؛ یک روز که از پنجره بیرون را تماشا می کردم ، چشمم به ماگل جوان و خوش قیافه ای افتاد که سوار بر اسب ازآن جا رد می شد و به شدت عاشق او شدم. بالاخره نقشه کشیدم و درشرایطی که پدر وبرادرم در آزکابان بودند ، معجون عشق را درست کردم و یک روز که هوا گرم بود آن را به تام ریدل که سوار بر اسب از آنجا رد می شد ، دادم. به این ترتیب او به من دل بست واز نامزدش جدا شد. ما مدتی با هم زندگی کردیم وبعد از گذشت 6 ماه من حامله شدم. درآن زمان بود که متوجه شدم دیگر تحمل این وضع را ندارم ونباید از معجون عشق استفاده کنم. فکر می کردم تام در این مدت عاشق من شده است واگر نه...به خاطر بچه می ماند ... اما فرضیات من اشتباه ازآب درآمد و به محض آنکه تاثیر معجون عشق متوقف شد ، تام مرا ترک کرد ...من از فرط ناامیدی توانایی های جادویی ام رابرای مدتی از دست دادم ومجبور شدم برای تهیه پول تنها مایملکم ، یعنی قاب آویزی را که از میراث گنجینه خانوادگی پدرم مارولو در اختیار داشتم ، باقیمت 10 گالیون بفروشم.
پس از اینکه فرزندم تام به دنیا آمد ، از آنجایی که به دلیل مشکلات روحی و افسردگی قادر به نگهداری از او نبودم ، پسرم را به نوانخانه ای سپردم.مدتی بعد نشانه های دو شخصیتی بودن در من پدیدار گشت که باعث شده است گاهی مانند یک ساحره ی آرام و مهربان رفتار کنم و گاه رفتاری خشن و دگرآزارانه داشته باشم.

لطفا جایگزین بشه.

انجام شد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۴ ۱۵:۱۲:۳۰
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۴ ۲۰:۳۶:۰۹






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.