هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۳:۵۲ چهارشنبه ۶ آبان ۱۳۹۴
#1
سلام

_لینی
ممنون از پاسخگوییت.

_ پنج روز دیگه، یک ماه میشه که من پست رولی در انجمن های عمومی ایفا نزدم و در نتیجه شخصیت آنتونین دالاهوف آزاد میشه و هر شخصی بخواد میتونه بگیرتش. میخواستم زودتر درخواست کنم که این اتفاق بیفته. لطفا دسترسی من از گروه ایفای نقش و همینطور شات باکس گرفته بشه چون دیگه در ایفا فعالیت نخواهم کرد. اگه بلیت هم لازمه الان بلیتشو زدم:
http://www.jadoogaran.org/modules/xhelp/ticket.php?id=83970

مرسی



پاسخ به: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۱۳:۴۲ چهارشنبه ۶ آبان ۱۳۹۴
#2
خداحافظی

امممممم... اسم این تاپیک، سنگین و منفیه ولی خب حقیقته. در نهایت همه خالی میرن. البته من حقیقتش خالی نمیرم. چارتا مسافرم تو راه میزنم. بله بله میدونم خیلی با نمکم.
منظورم از خالی نرفتن تجاربیه که آدم توی هر جایی به دست میاره. اینجا حداقل چیزی که بعد نه سال عضویت و نظارت و مدیریت برای من داشت همین تجارب بود.

حقیقتش هدف اصلیم از زدن این پست این بود که با اعضایی که توی راونکلاو نیستن و نتونستن پست خداحافظیم توی اونجارو بخونن خدافظی کنم بخصوص اعضایی که بهشون حس داشتم مثل گلرت و شریف و ریتا و مایکل و فیلیوس و وینکی(حس و چشم برادری البته ) و لینی و لاکی و آریانا و رز و جروشا(اینا هم تقریبا همون حس ).

خب مشخصه که بعد نه سال اونم تا دلت بخواد پر فراز و نشیب کلی حرف برای زدن هست. منم خب به نوبه خودم در نوع خودم پوست کلفت ترین بودم. توی بدترین شرایط که فقط خودم و خودم بودم، موندم و نرفتم و البته الان خوشحالم چون اگه تو اون شرایط میرفتم اصلا جالب نبود و همیشه ذهنم و وجدانم مشغول میموند. شاید از لحاظ تاریخی هم خوب بود.

منظورم اینه که مثلا، خیلی از کسانی که زمان مدیریت امثال من کلی بد و بیراه میگفتن، خودشون بعدا مدیر شدن و برای من جالب بود دیدن زمان مدیریت این اعضا. مثل این بود که تاریخ تکرار میشه البته این بار برعکس. و اینم اضافه کنم که منم اشتباهاتی داشتم و منظورم از تجارب همین بود. در ادامه زندگیم اون اشتباهات رو مرتکب نمیشم و میخوام که اینجا اگه اون اشتباهات باعث اذیت هر عضوی شده ازش معذرت بخوام.

حرفای دیگه رو فاکتور میگیرم و در آخر اگه چیزی بخوام بگم و تیریپ بابابزرگارو بردارم، تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که تا جایی که من تجربه کردم در مورد "رفتن" ها دو تا نکته خیلی مهم وجود داره.

یک اینکه خیلی وقت ها رفتن و جدا شدن از چیزی هر چند برامون ممکنه خیلی سخت باشه ولی در نهایت خیلی مفید و کارسازه. کلا تا جایی که من تجربه کردم همیشه باید از تغییرات مفید استقبال کرد هر چند بعضی تغییر ها بینهایت ترسناک، سخت و عذاب دهنده هستند ولی باید شهامت انجام دادنشون رو داشت وگرنه تو همون حالت میمونی و باز هم ازت سوءاستفاده میشه.

کلا تعریفی که خیلی ها از "آزادی" بعنوان نهایت آرزو و بالندگی بشر و تمدن میدن همینه. آزادی ترسناکه. لامصب بعضی از گذشتگان یه چیزایی گفتن که هر چی بالا و پایین بپری بهتر از اون عمرا نمیتونی بگی مثلا در این مورد هزار تا کتاب هم بنویسی هیچ وقت نمیتونی مثل این عبارت "تولستوی" منظورت رو برسونی:
"برای کشف اقیانوسهای جدید، باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید. این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر."

یا عبارت دیگه ای که داروین گفته:" قویترین انواع نیست که باقی میماند یا حتی زیرکترین آن ها، بلکه نوعی که در مقابل تغییر پاسخگوترین میباشد."

اسم تاپیک یه جوریه آدم حس فلسفیش میاد.

حالا از محل سکونت و کار و خانواده و فرد مورد علاقه گرفته تا مثلا همین که من به این نتیجه رسیدم دیگه بیشتر از این نباید اینجا بیام و البته امیدوارم دوستای تازه واردمون بهشون خوش بگذره و اینقدر محیط سایت خشک و راکد نمونه و زده نشن.

مورد دوم هم در مورد "رفتن" اینه که تا جایی که من تجربه کردم همیشه موقع رفتن و جدا شدن از مکان، شخص یا چیزی، یه حسی سراغ آدم میاد که بهترین تعریفش همون وجدانه. همه خاطرات و کلا ارزیابیت از اون چیز مثل فیلم جلوی چشمت میاد و فقط و فقط خودت میدونی اونجا چیکار کردی، هدفت چی بوده و وجدانت آسوده س یا نه. این مهمترین قسمت زندگیه بنظر من. اونموقع خیلی مهمه که وجدانت آسوده باشه و راحت بری چون اگه نباشه همیشه درگیرش حداقل از لحاظ ذهنی میمونی و نمیتونی ادامه راهتو بری.

در مورد مرگ هم همینطوره. در نهایت فیلم زندگیمون میاد جلوی چشممون و اونجا فقط خودمون میدونیم با عذاب وجدان همه چیزمون تموم میشه یا آسودگی خیال. باید هر کاری رو تا تهش و البته درست و با وجدان انجام داد و بعد رهاش کرد. حالا اگه اون چیز درست شد که بهتر تلاشت نتیجه داده ولی اگه درست نشد تو خیالت راحته که همه تلاشتو کردی و میتونی با خیال راحت ادامه راهتو بری.

اووووم بسه دیگه. خیلی حرف زدم. قبل از نثار سیل گوجه ها، از منبر به پایین میخرامم، براتون بهترین آرزوهارو دارم و ...خب خدافظ.



پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۵:۲۵ شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۴
#3
بعد از یک سال و نیم...

داســتان جدیـــد

آن شب ماه کامل بود ولی ماه کامل فقط یک ساعت فرصت کرد نور خورشید را به دهکده هاگزمید برساند زیرا ابرهای سیاه پهنه آسمان را تسخیر کردند و صاعقه های فراوان بوجود آوردند و سیلی از باران شدید بر دهکده باریدن گرفت. هر کس سرپناهی پیدا میکرد سریع خودش را پناه میداد. در این بین، مردی که حتی کلاه شنلش را روی سرش نکشیده بود، بر خلاف بقیه آرام در خیابان قدم میزد. بنظر میرسید باران و خیس شدن را خیلی دوست دارد. البته حتی برای او نیز این باران بیش از حد شدید بود، بنابراین قدم زنان خودش را به اولین کافه رساند. در چوبی زیبا و منقش به عقاب، شیر، گورکن و مار را به جلو فشار داد، یک لحظه صورتش برای بقیه مشخص شد و بعد در گوشه ای آرام نشست.(تیریپ کارگردان های بزرگ که تو اول فیلمشون یه صحنه نشون داده میشن. )

کافه مادام پادیفوت یکی از بهترین و دِنج ترین کافه های هاگزمید بود. البته سه دسته جارو نیز عالی بود ولی کسی نمیدانست به چه علت بسته شده!

در کافه، سه ساحره و یک پسر، دور یک میز نشسته بودند و صحبت میکردند. بنظر میرسید صرفا بخاطر وقت گذرانی آنجا نشسته اند و البته اکثر مشتریان کافه نیز همینطور بودند. یکی از ساحره ها که مشخص بود بدجنس است، زیرچشمی به مرد تازه وارد نگاه کرد و به بقیه گفت:
_ من این یارو رو میشناسم! عقده ای! شنلشو ببینید! راه راه قرمز با پرچم آبیه! عشق آمریکاست!

یکی ازساحره ها و آن پسر، با لحن تمسخر آمیز به حرف آن ساحره خندیدند ولی یکی از ساحره ها بدون خندیدن مشغول نوشیدن نوشیدنی کره ایش بود. ساحره بدجنس که متوجه دوستش شده بود با کج دهنی گفت:
_ چیه؟ ساکتی؟ نکنه ازش خوشت اومده!
_ اووووم... من فکر میکنم این صرفا یه لباسه که راه راه قرمز با ستاره آبی داره و البته قشنگه. امممم...منم خب آمریکا رو دوست دارم چون دوست داشتنیه. از عوام گرفته تا بخصوص نخبه ها، خیلی ها اونجارو دوست دارن و آرزو دارن اونجا زندگی کنن.
- خودم میدونم! ولی این جادوگرا همه شون مثل همن. عقده این. البته میدونم که جیمی ناراحت نمیشه. اون بیشتر از جادوگرا شبیه ساحره هاست.

پسر معلوم الحال یعنی جیمی، نخودی خندید() و ساحره دیگر جواب داد:
_ تا جایی که یادمه خودتم خیلی عشق یکی از کشورای همسایه مون هستی.
_ تو الان طرف مایی یا اون یارو؟
_ اون یارو بدبخت که اصلا نمیدونه چی دارید پشت سرش میگید...
_ تو باید تکلیفتو مشخص کنی. این جادوگرا همه مثل همن. عقده این و فقط میخوان ما ساحره هارو محدود کنن. الان من مطمئنم، تیم کوییدیچ ما تو قاره اول شده اینا دارن از حسادت میترکن و هی نقشه میکشن تیم رو منحل کنن. همیشه اینجوری بودن.
_ اتفاقا این یارو چون میدونست منم تو تیم کوییدیچ کشور بودم، بابت قهرمانی بهم تبریک گفت و البته گفت که واقعا ساحره های خفنی هستیم که با وجود همه محدودیت هایی که اینجا داریم تونستیم قهرمان بشیم.
_ ئه؟ تو هم تیم کوییدیچ بودی؟ واقعا؟!
_ بله! و البته قبلا جادوگران خیلی علاقه داشتن ساحره هارو محدود کنن ولی نسل جدید اینجوری نیست. من فکر میکنم اتفاقا خیلی وقتا ما هم همون اشتباهات جادوگران قدیم رو تکرار میکنیم و داریم زیاده روی میکنیم. جادوگران خوب هم هنوز هستن.
_ نه تو یه صنمی با این یارو داری! حتما باهاش رابطه داری!
_ برو بابا! خفه شو!
_ بخاطر این مرتیکه به من فحش میدی؟!
.
.
.
گذشته از این حواشی، در گوشه ای از کافه سوژه اصلی در جریان بود. یعنی بعد از سال ها، عده ای نامعلوم که مشخص هم نبود به کجا وابسته هستند توانسته بودند نواده تریلانی پیشگو را پیدا کنند و در آن شب خاص طبق پیشگویی های قبلی منتظر پیشگویی جدید او بودند. ناگهان، چشمان دختر زیبارو سپید شد! از دهانش کمی کف بیرون زد و سپس در حالی که مشخص بود ناخوداگاه سخن میگوید، بالاخره لب گشود:
_ آسمان به زمین، زمین به آسمان، ماه به خورشید، خورشید به ماه، دریا به کوه، کوه به دریا، سیاه به سپید، سپید به سیاه،...همه چیز تغییر خواهد کرد...


ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۱۱ ۵:۲۹:۲۹


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۴:۱۴ شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۴
#4
سلام

اول؛ من که دیگه نمیام یا در حد یکی دو روز(یا در واقع نصفه شب ) تو ماه میام ولی کلا آدم چیزی به ذهنش میرسه خب باید بگه. عرضم به حضورتون که... باید یازده روز پیش ساعت سایت یک ساعت به عقب کشیده میشده ولی نشده. خواستم بگم اگه دوست داشتید بکشید خب. ( اتفاقی بعد از پست زدن توی تالار خصوصی، متوجه شدم.)

دوم؛ دقیق نمیدونم مربوط به تنظیمات سایته یا تنظیمات مرورگر. اگه مربوط به سایته خواستم بابت این تغییر خوب از کسی که این کارو انجام داده و البته نمیدونم کیه تشکر کنم. حالا اون کار چی بود؟ این بود که من که بعد شونزده روز اومدم سایت تاپیکایی که قبلا رفته بودم رو وقتی باز میکردم خودبخود آخرین صفحه ای که خونده بودم رو میاورد و نیاز نبود من خودم بگردم و یادم بیاد آخرین صفحه چه صفحه ای بوده. این کار بخصوص برای کسانی مثل من که دیر به دیر میان خیلی مفیده.

ایهیم



پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۴:۳۸ سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴
#5
با سلام و عرض ادب

جناب آقای آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور بنفش ملقب به گاندولف سفید

اینجانب، در یک اقدام نمادین، فرم عضویت در محفل پر نور ققنوس را پر میکنم و البته با توجه به عنوان تاپیک در پی یافتن راز بودم که متاسفانه هر قدر بیشتر جستجو کردم کمتر یافتم. به قول شاعر: دویدم و دویدم... به یک ققنوس رسیدم... ازش یه سوال پرسیدم: ققنوس خوب و دانا، پرنده توانا، از کجا من درآرم؟ رازو کجا بیابم؟

ققنوس زیبا و آتشین در پاسخ بنده فرمودند:"قار غار قار غار". گویا ایشان با لهجه کلاغی که از گویش های پرندگان میباشد پاسخ گفتند ولی حقیقتا بنده چون به زبان پرندگان مسلط نمیباشم متوجه آن نشدم و در هر صورت حضوری خدمت رسیدم تا فرم را مکتوب کرده و تقدیم کنم.

البته واضح و مبرهن است که چون این اقدام نمادین میباشد نیازمند تایید یا رد کردن نمیباشد و اگر بر فرض تایید هم بشود به منزله عضویت بنده در محفل زیبای ققنوس نخواهد بود کما اینکه محفل هر کس آنجاست که قلب اوست و قلب من نیز با ققنوس میباشد.

با تشکر


دالاهوف؟

فرزند تاریکی؟ محفل؟ اوه! شخصیت شما تو کتاب مرگخوار بوده پس نمیتونیم به عنوان محفلی قبولتون کنیم علاوه بر اون فعالیت ایفایی ازت ندیدم.

تایید نشد!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۶ ۱۱:۳۶:۳۵


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۷:۴۹ یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۴
#6
چکیده: اعضای محفل ققنوس بطور اتفاقی توسط یک پورتال به ژاپن 1024 سال پیش میروند و مجددا بطور اتفاقی توسط همان پورتال به نیویورک 2048 سال بعد فوروارد میشوند. در نیویورک مساله مهم اینجاست که از بین جمع اعضای محفل، هری کجا غیبش زد؟ بهمین منظور و بعد از بررسی های متعدد در نهایت اعضای محفل به سر نخی در واشنگتن میرسند و بنابراین مجبورند که از نیویورک به واشنگتن بروند...


قبل از هر چیز
ویولت بودلر که در سالیانی قبل تر از سالیانی که داستان در حال وقوع بود قرار داشت، بطور متوالی سرش را به این سو و آن سو میکوبید و با آقای دکتر حرف میزد و کلماتی نامفهوم از جیمزتدیا بیان میکرد که توسط آقای دکتر به سنت مانگو برده شد.




و اینک ادامه داستان...

فنگ: هاپ هوپ هاپ ووووووف!
هاگرید: یا حضرت گودریک. سگ سخنگو! لامصب سگم حرف میزنه!
اعضای محفل: حرف میزنه؟!
هاگرید: آره خب! نشنیدید؟!
اعضای محفل: نه خب!
هاگرید: یا ابوالهول! فقط من متوجه صحبتاش میشم! چقدر خفن شدم تو آینده!
دامبلدور: هاگرید جان، ببخشید شما از کجا اومدی 2048 سال بعد؟!
هاگرید: جان؟ چی میگه؟!
جروشا: آقا ولش کن! مهم اینه که بفهمیم الان سگه چی داره میگه!
هاگرید: میگه که قبل از هر چیز سرشماری کنیم بینیم کیا هستن کیا نیستن!
اعضای محفل: چه سگ فهمیده ای!
.
.
.
هاگرید: پرفسور دامبلدور!
دامبلدور: حاضر
هاگرید: هاگرید!!
هاگرید: حاضر!!
هاگرید: فنگ!
فنگ: هاپ!
هاگرید: میگه حاضر!
هاگرید: جروشا مون!
جروشا: حاضر!
هاگرید: فلورانسو!
آریانا: حاضر!
هاگرید: اورلا کوییرک!
اورلا: حاضر!
هاگرید: مایکل کرنر!
مایکل:
هاگرید: گلرت پردفوت و اوتو بگمن!
گلرت و اوتو: حاضر!
هاگرید: هری پاتر!
فنگ: هوپ!
هاگرید: میگه که غایب!

در همین لحظه یک بشقاب پرنده با افکت صدای شیـــــهـــــو از بالای سر فنگ رد شد که فنگ ترسید و پرید تو بغل هاگرید و هاگرید گفت:
_ چخه! آروم باش سگ! چیزی نبود که...این...این...چیز بود...ببخشید پرفسور این چی بود؟
دامبلدور: فرزندم، طی مطالعاتی که در سابق در کتابخانه مشنگ ها انجام داده بودم، عکس این وسیله را قبلا هم دیده بودم. گویا اسمش "بشقاب پرنده " هست و "آدم فضایی" ها سوارش میشوند. یه جورایی شبیه چوب جاروی خودمونه که سوارش میشیم.

چوب جاروی نیمبوس بیست هزاری نیز پس از این گفته دامبلدور از بالای سر آن ها رد شد و به دنبال آن یک ماشین پرنده پلیس آژیرکشان پرواز میکرد...

هاگرید: پرفسور ببخشید الان اینا اینجا چیکار میکنن؟
دامبلدور: اممممم...خب فرزندم الان 2048 سال بعده. الان گویا مرزهای زمینی و البته بین کهکشانی از بین رفته و جادوگر و آدم فضایی و مشنگ، همه با هم زندگی میکنند. اینجام که نیویورک و مهد تمدن و مقر سازمان ملل متحد مشنگ هاست و احتمالا بیشتر از هر جای دیگه ای روی زمین ادغام فرهنگ ها و زندگی موازی موجودات مختلف در جریانه!
هاگرید:
دامبلدور: میدونم هضمش برات سخته هاگرید جان. یه مدت اینجا بمونیم عادت میکنی.
فنگ: هاپ هوپ عووووو وووووف پووووووف!

در همین لحظه هاگرید بر سر فنگ کوبید و فنگ عو عویی کرد و ناراحت به گوشه ای رفت...
دامبلدور: هاگرید چرا دست رو حیوون بلند میکنی؟! این کار خیلی زشتیه!
هاگرید: آخه پرفسور، شما رو مسخره کرد منم مسخره کرد!
دامبلدور: در هر صورت دفعه آخرت باشه رو فنگ دست بلند کردی. حالا چی میگفت؟
هاگرید: میگفت اگه تو کتاباشو خوندی من فیلماشم دیدم خودم بعدا برا هاگرید توضیح میدم!
دامبلدور:

اورلا که حوصله اش سر رفته بود، با خمیازه() گفت:
_ آقا جان اینارو بیخیل...بریم دنبال سر نخمون از هری. مگه اون جِیگر که بهش مشکوکیم الان تو واشنگتن نیست؟
_ جیـــــــگرم! جیـــــــــــــــــگر!
دامبلدور: جان؟ این کی بود؟
اورلا: نمیدونم! شبیه صدای جِیگر بود، حالا در هر صورت بیاین بریم واشنگتن دیگه. من میخوام کنار کاخ سفید عکس سلفی هم بگیرم! همیشه آرزوشو داشتم.

در همین لحظه فنگ که به گوشه ای رفته بود دوباره ورجه وروجه کنان به جمع اعضای محفل پیوست و گفت:
_ هووووووف هاپ هاپ هاپ هوپ!

هاگرید مجددا دستش را برای زدن بر سر فنگ بالا برد که با دیدن چشمان دامبلدور بیخیال شد.
دامبلدور گفت: چیکارش داری خب؟ شاید گشنشه حیوون!
هاگرید: نه بابا پرفسور. بی حیا میگه منم میخوام کنار کاخ سفید با سگ های ماده آمریکایی عکس سلفی بگیرم!
دامبلدور: چقدر زبون سگ ها پیچیده س. تو چارتا کلمه دو تا جمله گفت! ... در هر صورت بیخیال. پیش بسوی واشنگتن...



پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۶:۰۲ جمعه ۲۰ شهریور ۱۳۹۴
#7
داســتان جدیــد


ایستگاه کینگزکراس-سه و سی و سه دقیقه نیمه شب

در ایستگاه پرنده پر نمیزد و همه چیز طبق روال معمول آرام بود و نگهبان ایستگاه خواب بود. در همین زمان اتفاقی افتاد که هزاران سال یک بار هم اتفاق نمیفتاد. ناگهان، دو صاعقه همزمان و بی صدا بر ایستگاه فرود آمد. یکی در سمت چپ آن و دیگری در سمت راست. بعد از محو شدن صاعقه، از سمت چپ مردی به سکوی نه و سه چهارم نزدیک شد و از سمت راست، زنی زیبا هم. زن، دست راستش را روی سکو کشید و مرد دست چپش را و سپس هر دو دست یکدیگر را گرفتند و دوباره در میان دو صاعقه ناپدید شدند.


فردا صبح

در اولین روز پاییز، پرندگان خوش الحان شروع به خواندن آواز کرده بودند و دانش آموزان و دانشجویان در اولین روز شروع ترم جدید مدارس و دانشگاه ها راهی این اماکن بودند. حتی مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز نیز از این قاعده مستثنی نبود. پسرکی مو قرمز به سکوی نه و سه چهارم نزدیک شد، نفسش را در سینه حبس کرد، چرخ دستی اش را به سمت سکو هل داد و در حالی که چشم هایش را بسته بود به سمت دیوار بین سکوهای نهم و دهم دوید که...بوووووووووم...پسرک به دیوار برخورد کرد و نقش زمین شد.

رون ویزلی در حالی که سعی میکرد پسرش را از زمین بلند کند، گفت:
"یادش بخیر، من هیچ وقت وقتی هاگوارتز میرفتم به سکو نخوردم. ببین پسر، الان یادت میدم چطور از سکو رد بشی."
رون چرخ دستی را گرفت، دسته های آن را فشرد و با اعتماد به نفس و چشمان باز به سمت دیوار بین سکوهای نهم و دهم دوید که بوووووووم...رون ویزلی با شدت هر چه تمامتر به دیوار برخورد کرد و نقش زمین شد. هرمیون، در حالی که پوزخند میزد، گفت:
_ پسرم، از بابات یاد گرفتی؟!

مشنگ هایی که از آنجا عبور میکردند با تصور اینکه این قضیه برخورد با دیوار، دوربین مخفیه، پوزخند میزدند و از آن جا رد میشدند.

رون در حالی که عصبانی بود، گفت:
_ سکوی نه و سه چهارم بسته شده!
_ مگه میشه؟
_ حالا که شده!
_ خب باید چیکار کنیم؟
_ هیچی .بچه های جادوگران هم مجبورن از این به بعد توی مدارس مشنگی درس بخونن!



پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۴
#8
قاتل، در وقت گل نی، داخل مرلینگاه، با پاکت، قایق موتوری درست میکرد.

کی؟
زنده یاد، گودریک گریفندور



پاسخ به: دفتر اساتيد
پیام زده شده در: ۲:۰۳ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴
#9
سلام

مورگانا لی فای، بعد از نقد پست من در کلاس دینی و بینش، موقع نمره دادن نوشته که "با ارفاق 30". خواستم بگم که اولا کی از لی فای خواسته بوده که بهش ارفاق کنه که نوشته با ارفاق؟ من خواسته بودم؟ من جایی کوچکترین اشاره ای کرده بودم؟ خب مشخصه که نه. پس بیخودی ارفاق کرده. البته نمره ای که داده شده اگه عوض بشه مسخره میشه ولی خواستم بگم که باید قبل از نمره دادن از من میپرسید که آقای دالاهوف شما دوست دارید بهتون ارفاق بشه یا نه؟ که منم مثلا میگفتم نخیر، لازم نکرده.

من عاشق چشم و ابروی لی فای که نیستم، من فقط برای گروهم یعنی راونکلاو تو هاگوارتز شرکت کردم و شان خودم و گروهم یعنی راونکلاو خیلی بالاتر از اونه که نیاز به ارفاق امثال لی فای داشته باشه. خیلی راحت به جای نمره 30 میتونست نمره مثلا 29 بده و ارفاق هم ننویسه. چون وقتی اینو نوشته معلومه منظوری داشته که خب لازم بود جواب منظورشو اینجا بدم.



پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۳:۴۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۴
#10
کجا؟

مرکز لرزه نگاری وزارت سحر و جادو







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.