هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: دیروز ۱:۰۸:۵۸
#1


شرح امتیازات جلسه سوم ماگل شناسی

گریفندور:
اما دابز - ۲۹

اسلیترین:
-

ریونکلا:
سو لی - ۲۸.۵
تام جاگسن -۳۰

هافلپاف:
رکسان ویزلی - ۳۰



تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده




پاسخ به: پاسخ به: دفتر ثبت نمرات
پیام زده شده در: دیروز ۱:۰۰:۰۵
#2
نمرات جلسه سوم ماگل شناسی


برای بهتر سنجیده شدن، من همه نمره ها رو از سی می‌سنجم، و خوب طبیعتاً ارشد ها پنج نمره از دست میدن.

اما دابز
توی داستان نوشتن یه بحث سوژه پردازی داریم و یه بحث نگارش. سوژه پردازی شما شیرین و جالب بود، داستان حالت روایی جالبی داشت، خواننده رو با خودش می‌برد تو یه خونه، متعجب می‌کرد که غریبه دوم کیه، بدبیاری صدای پشت در شروع میشد که از رسیدن صاحب خونه خبر میداد و با بدبیاری دوم که رسیدن غیرمنتظره یه عده ناشناس بود تکمیل می‌شد. لذت بردم و منظور من رو هم از تکلیف درست متوجه شده بودید.
از لحاظ نگارشی هنوز پستتون جای پیشرفت داره. چیزی که به چشم من زیاد خورد توضیح بیش از حد بدیهیات به صورتیه که انگار شما فرض می‌کنید خواننده کم سن و ساله و متوجه نمیشه. برای مثال این تیکه رو:
نقل قول:
مردی که بارانی پوشیده بود کلید در خانه را به آن یکی مرد داد تا در را باز کند.
- وای! پس بیرون بودند، باید سریع برم.

من اینجوری مینوشتم:
نقل قول:
از پشت در صدای کلید آمد. اما با خودش فکر کرد:
-لعنتی! پس تمام این مدت بیرون بودند، باید سریعاً قایم بشم! (دقت کنید شخصیت شما پشت در رو نمیبینه که بخواد توضیح بده کی بارونی پوشیده و کدوم به کدوم کلید رو داده)

در کل پست جالبی بود و منتظر پست های بهتر و بهتر ازت هستم فرزند!
۲۷
+۱هم تیمی غیر از گریفندور
+۱ هم تیمی غیر از محفل
۲۹

سو لی
جمله بندی ها متناسب و خوش اندازه بودن. حالت روایی داستان درست و جالب بود.
باید اعتراف کنم که چند جا مجبور شدم دوباره بخونم تا متوجه بشم دقیقاً چی به چی شد. یک مقدار شخصیت های داستان بی هدف به سمت ماجرایی که قرار بود اتفاق بیفته کشیده می‌شدند، مثلاً مقدمه داستان به نسبت اختتامش بی ربط بود، گرچه شاید اگر خودتون بخش دوم رو می‌نوشتید، ربط پیدا می‌کرد.
۲۷.۵
+۱ هم تیمی غیر از ریونکلاو
۲۸.۵

رکسان ویزلی
راستش مسیر داستان شما و اتفاقاتی که افتاد، زیاد با چیزی که من برای این تکلیف در نظر گرفته بودم تفاوت داشت. ولی خوب شاید من شفاف توضیح نداده بودم و چیزی که مهمه اینه که پست خیلی خوبی از آب دراومد. اون تیکه‌ی رماتیسمی دابی یهو اون وسط رو دوست داشتم، اینجور طنزها و تیکه‌ها که خیلی‌هاشونم مختص خود همین سایتن پست ها رو جالب میکنن و خوشحال میشم وقتی میبینم ازشون استفاده میشه.شخصیت پردازی رکسان و سو مفصل و درست بود، آخرشم که گند زده شد به تاریخ بشر، دوست داشتم
۲۹
+۱ هم تیمی غیر از هافلپاف
۳۰

تام جاگسن
توی این مدتی که توی سایت فعال بودی، سبک خاص خودت رو پیدا کردی و پست هات متمایز شدن. پست بسیار روون و خوانایی بود، هیچ جا گنگ نبود، هیچ جا نیاز به دوباره خوانی نداشت، یه آغاز درست، میانه‌ی روایی، یه حادثه جالب متناسب با ماجراهای شرلوک هلمز و یه تغییر پلن و پایان متفاوت با تصور خواننده، از لحاظ اصول و قواعد نوشتن داستان کوتاه، پست اصولی و کاملاً درستی بود.
اما شما متاسفانه هدف اصلی این تکلیف رو کلا در نظر نگرفتین. این تکلیف با اینکه جدا جدا نوشته میشه، یه کار گروهی بود و هدفش تمرین نوشتن به عنوان یک تیم بود. من حتی یک جمله توی پست شما ندیدم که توش به اما اشاره‌ای بشه یا از سرنوشتش و اینکه دکتر واتسن کجا بود این مدت حرفی به میون بیاد. من در واقع اگر بر ملاک هدف این تکلیف میخواستم نمره بدم، هیچ جمله‌ای نداشتم که بسنجم. اگه میخواستم به عنوان یه پست تکی نمره بدم، نمره کامل میدادم.
۲۸
+۱ هم تیمی غیر از ریونکلا
+۱ هم تیمی غیر از مرگخواران
۳۰




تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۱:۲۳:۵۴ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸
#3
:نفس کش گویان و یورتمه روان، سوار بر اسب کوتوله وارد تابلوی تالار دوئل می‌شود:

- ما دعوا داریم! ما حریف می‌طلبیم! ما این خرچنگ کره خور، هوریس اسلاگهورن را به مبارزه دعوت می‌کنیم! منتها ما خودمون هم داریم کره اضافی می‌خوریم، کار و زندگی داریم باید چند جای دیگه هم شمشیر بزنیم، نتیجتا یک ماه مهلت بدید، مرسی!



تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۱:۱۴:۴۶ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۸
#4
ترم جدیدی از کلاس‌های درس در هاگوارتز آغاز شده بود و دانش آموزان، هفت صبح شنبه، «متنفرم از ته دل من از اول مهر» گویان از خوابگاه های خود بیرون آمدند تا با دیدن برنامه کلاسی آن روز صبح، آه و ناله‌شان چند برابر شود:
- دو جلسه پشت سر هم پیشگویی؟
- اونم با کادوگان؟ کادوگان از کی تا حالا پیشگو شده؟

دانش آموزان همانطور نق زنان و شکایت کنان از پله‌های مارپیچی بالا آمدند و به اتاق پیشگویی رسیدند. بوی خفقان آور عودهای مختلف و شمع‌های زینتی که در همه جا به چشم می‌خوردند اتاق را پر کرده بود. حداقل آن همه شمع یک مقدار نور به اتاق می‌تابانید، چرا که همه‌ی پنجره‌ها و سوراخ سمبه‌های اتاق با پارچه‌های ضخیم زشتی مزین به نقش و نگار جنگنده‌های باستانی پوشانده شده بود. استاد کادوگان، دستار بنفش خال خالی ای را به مثال مرتاضان هندی دور سر خود پیچانده بود و برای اولین بار زره جنگی اش را با ردای بلند پر نقش و نگاری عوض کرده بود. در واقع اگر به طرز تابلویی تابلو نبود، امکان نداشت کسی او را بشناسد.
- خوش آمدید همرزمان! یعنی هم قسمتان! باشد که دست سرنوشت ما را یاری کند دور هم پرده از اسرار هاگوارتز برداریم!

توجه دانش آموزان اندکی بیشتر به صحبت های کادوگان جلب شد. آیا کادوگان تصمیم داشت چیزی را برملا کند؟ اما شوالیه که که آشکارا از جلب توجه لذت می‌برد، با ادا و اطوار غلیظ شده گوی پیشگویی را از میز رو برویش برداشت و از این تابلو به آن تابلو، دور اتاق گشت و برای دانش آموزان پیشگویی کرد:
- به به به، ببین کی رو اینجا داریم! فنریر گری بک! طالعت سیاهه ، از قلب قیرگونی شده‌ات سیاه تر، تا همین آخر امسال سه بار توسط گرگ های درنده جویده میشی و مرگخوارها با ریپارو تیکه تیکه هات رو به هم میچسبونن...

فنریر گری بک که به رفتار کادوگان عادت داشت شانه‌ای بالا انداخت و به جویدن ناخونش ادامه داد.
- تو! فرزند جوان! تو طالعت مثل همین خرچنگ ددمنش سیاهه، منتها مال تو تهش یه ذره نوره! به زودی به روشنایی میپیوندی، بهت تبریک میگم!
- نمیخوام خوب!

اما کادوگان توجهی به پالی چپمن که حسابی لجش درآمدهماند نکرد. کاملاً برعکس، قیافه اش مانند استادی که شاگرد نور چشمی اش را ببیند، به لبخندی مزین شد:
- به به به، آرتور، دانش آموز دلبندم! طالعت روشنه هم رزم! امسال به لطف مرلین بچه هشتمت هم به دنیا میاد...

کادوگان حتی به قیافه‌ی «تو رو مرلین آبرومون رو نبر کادوگان!» آرتور هم توجه نکرد و گوی به دست به چرخیدن دور کلاس ادامه داد و برای تک تک دانش آموزان، پیشگویی‌هایی عجیب و غریب بلغور کرد.

تکلیف:
قسمت اول
دست به کار شوید! گوی پیشگویی را در دست بگیرید و به دلخواه برای پنج نفر از اهالی جادوگران در دو سه خط پیشگویی کنید! (پنج نمره)

قسمت دوم
برای سال تحصیلی جدید خودتان در حداقل دو پاراگراف و با رسم شکل پیشگویی کنید!
(نوشتار بیست نمره، نقاشی پنج نمره)

بخت و اقبال یارتان همرزمان!



تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳:۰۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸
#5
گریفندور
V.S.

ریونکلا


سوژه: سواری!



تیتراژ بالا می‌آید:

گروه کمدی مانتی پایتون تقدیم می‌کند!


دوربین از صحراهای بیت المقدس عبور کرده، از میان دهکده‌ای رد شده و وارد خانه‌ی کاهگلی‌ای می‌شود. زنی که جلوی گهواره‌ای خم شده، با ورود دوربین به سمت در می‌چرخد. سه غریبه‌ی بلند قامت در لباس سفر از در وارد می‌شوند.
- بدون در زدن وارد خونه‌ی یه زن تنها می‌شید خیارهای دریایی؟! دزدهای صحرایی؟! بی مایگان؟!

سه غریبه که انتظار چنین برخوردی را نداشتند، اندکی معذب شده این پا و آن پا می‌کنند. بلند قد ترین آنها که جلوتر از دو غریبه‌ی دیگر ایستاده است، دستارش را از جلوی صورتش کنار می‌زند و خطاب به زن می‌گوید:
- ما سه مرد دانای شرقی هستیم و برای زیارت اختر تابناک بشریت آمده ایم.
- اگر دانا بودین پاتون رو بدون اجازه توی خونه‌ی من نمی‌ذاشتین رذل‌های پست فطرت! سه کله پوک نادان!
- بانوی مقدس، خواهش می‌کنم، ما برای نوزاد شما تحفه‌هایی پیشکش آورده‌ایم که دوست داریم تقدیم کنیم!
- تحفه؟ حالا داری کم کم نشونه‌های دانایی رو از خودت نشون می‌دی! چرا زودتر نگفتید؟ بیایید تو ای مردان فرزانه! حیف نون اون گوشه توی گهواره‌اش کپیده!

سه پادشاه شرقی نگاه‌های متعجبی رد و بدل کردند و به گهواره‌ نزدیک تر شدند. اما با دیدن نوزاد درون گهواره، چشم‌هایشان از حدقه بیرون زد و دهانشان یک وجب باز ماند. یکی از سه مرد نتوانست جلوی خودش را بگیرد:
- ای بابا خانوم، این بچه چرا قدر مرلین کبیر سیبیل داره؟!

اما با دیدن چهره‌ی مادر بچه که برای اولین بار از نزدیک و جلوی آتیش شومینه دیده می‌شد، ساکت شد. یکی دیگر از مرد‌ها برای عوض کردن جو سنگینی که مرد اول به وجود آورده بود، پرسید:
- خب، حالا تصمیم گرفتید اسم پیشوای ما رو چی بذارید؟
- سر!

مرد دوم هم کم آورد.
- دارید شوخی می‌کنید دیگه!
- نه والا. پیش خودم فکر کردم این حیف نون که احتمالاً هیچ عسلی نشه، مربا به روتون، حداقل اسمش رو بذارم سر، مردم فکر کنن واسه خودش کسیه، آرزو به دل ننه کادوگانش نمونه!
- ننه کادوگان کیه دیگه؟ مگه شما مریم مقدس نیستید؟
- آها، شما مریم رو می‌خواید؟ همسایه بغلیه، اونم اتفاقاً تازه فارغ شده، همین طویله رو رد کنید، خونه بغلی!

و سه مرد با عصبانیت هدایای خود را از دست ننه کادوگان کشیدند و به ضیافت خانه‌ی مجاور شتافتند.

ادامه‌ی تیتراژ بالا می‌آید:

زندگی سر کادوگان!


دوربین این بار از جایی بر فراز ابر ها، پیچ و تاب خوران به سمت بیت المقدس می‌آید. به بالای دهکده که می‌رسد، فرود می‌آید و هنگام فرود، گله‌ای از گوزن‌هایی که انگار گاری حاوی دوربین را با خود می‌کشند، از پشت دیده می‌شوند. گاری و گوزن‌ها با زمین برخورد میکنند و پیرمرد فربه‌ای ملبس به لباسی مضحک و جلف، از روی گاری سر میخورد و با کله روی زمین پرت می‌شود. پیرمرد با لپ های گل انداخته، سریع از جایش بلند می‌شود و سوت زنان تظاهر می‌کند که زمین خوردنش بخشی از فیلمنامه بوده. لباسش را می‌تکاند و وارد کلبه کاهگلی ننه کادوگان می‌شود:
- هو! هو! هو! اینجا چی‌ داریم؟ خانوم بچه‌تون امسال بچه حرف گوش کنی بوده یا آتیش سوزونده؟ اگه بچه خوبی بوده براش هدیه دارم!

زن این‌بار حتی سرش را هم بر نمی‌گرداند، اما بغض در صدایش واضح است:
- خونه مریم اینا بغل طویله بغلیه!
- خونه مریم اینا هم میرم، من امشب خونه همه‌ی بچه‌ها میرم و براشون کادو می‌برم!
- حتی واسه این حیف نون یتیم مونده؟

پیرمرد دستی در یقه‌اش کرد و کارت ویزیتی که به شکل یک بیسکویت مرد زنجبیلی بود را در آورد و به زن داد. روی کارت نوشته شده بود:
نقل قول:
عروسک سازی و بچه تسترال کنی بابانوئل و شرکای الف
تربیت بچه های خود را به ما بسپارید!


- هو! هو! هو! ما از امسال به مناسبت تولد مسیح شروع به کار کردیم و هر سال برای بچه‌های خوب، کادو میاریم. این فسقلی شما هم به سنش نمی‌خوره هنوز تونسته باشه آتیشی بسوزونه، اینم کادوش!

و جعبه‌ی کادویی را به زن داد و سپس سوار سورتمه شد و برای بار دیگر به پرواز در آمد.

فلش یه دو هزار سال فوروارد

تصویر تاریک شده در میان هیاهوی صداهای عصبانی، کم کم واضح شده و صداها کم کم گویا می‌شوند. تصویر یک رختکن کوییدیچ واضح می‌شود!
- باختیم! حالا جواب گریفندوری ها رو چی بدیم؟
- لعنت به همه‌تون کنن، یه جارو سواری عادی هم بلد نیستین، حالا میخواید کوییدیچ حرفه‌ای هم بازی کنید آبروی سایت من رو به قهقهرا ببرید؟
- ننگ بر شرف و تفو بر گریفندور پرستی‌تان! ما را سرافکنده کردید!
- گرفتار شدیما این وقت روز! تو خودت تمام مدت از جلوی دروازه از جاروت آویزون بودی و هیچ کاری نکردی، اگه تو درست دروازبانی می‌کردی، ما اینهمه گل نمی‌خوردیم!

صدای هیاهو باز هم بالا گرفت:
-آره! تقصیر توئه کادوگان! کلا هر اتفاقی تو گریفندور افتاده همیشه تقصیر تو بوده!
-لعنت بهت کادوگان! به خودت و دروازه سوراخت!
- دور از حضور مرگ، ولی مرگ بهت کادوگان!
- یه جارو سواری نمی‌تونه بکنه مردک تابلو!

و کادوگان با شانه‌های افتاده و سر به زیر، به آرامی از قاب تابلویش خارج شد. تصویر دوباره تار شد و صدای هیاهو به محوی گرایید.

تصویر یک بار دیگه به خونه‌ی کاهگلی بر می‌گردد. از گوشه‌ی قاب عکسی کنار دیوار، کادوگان با شانه‌های افتاده به خانه پیش مادرش بر می‌گردد. شمشیرش را از کمرش باز می‌کند، شلوار زره اش را پایین می‌کشد و پیژامه‌ی مامان دوز زیرش را نمایان می‌کند، وسط تابلو می‌نشیند و مادرش را صدا می‌کند:
- مادر نازنینم! مادر جان! مادر مبارز و جنگنده‌ام! من بعد از سال‌ها به خونه برگشتم! یا حضرت عیسی مسیح!

کادوگان با دیدن پیرمرد شکم گنده لپ گل انداخته ای که او هم پیژامه‌ی مامان دوز به پا دارد یک متر به هوا می‌پرد. سپس به سمت شمشیرش خیز بر می‌دارد و آنرا به سمت غریبه می‌گیرد:
- تو خونه‌ی مادر من چیکار می‌کنی ای خیار چمبر غده دار؟ چه بلایی سر مادر نازنین ما آوردی؟
- سر آروم باش ننه، عمو نوئله، یادت نیست؟ کوچیک بودی برات کادو میاورد؟

این را ننه کادوگان، در حالی که از تابلوی مجاور وارد می‌شد گفت.
- ما نمیفهمیم مادر، چرا وسط خونه شما با پیژامه نشسته انگار خونه خاله‌شه؟
- بی ادب نشو سر! من بیچاره سالیان سال تنها بودم پسرم، و خوب بلاخره هر انسانی یه نیازهایی داره، نیاز به همدم، نیاز...
- لعنت بر هفت جد و آباد شیطون! ننه یعنی می‌خوای بگی این همه سال که این شکم گنده‌ی چلمن برای ما کادو میاورد..؟

مرد مسن تر برای اولین بار دهن باز کرد:
- زود قضاوت نکن پسرم، من برای همه کادو میاوردم، میگم حالا که مادر و پسر جمعید، میخواید من برم؟ : bigsmile:
- نه بشین حاجی، کجا بری؟ این سر، پسر من همیشه زیاد شلوغش می‌کنه، بشینید دو تایی با هم سنگاتون رو وا بکنید تا من برم دو تا چایی براتون بریزم بیارم!

زن این را گفت و از تابلو خارج شد. بلافاصله پیرمرد به سمت کادوگان برگشت:
- تو رو به ارواح خاک مرلین با من دعوا کن و من رو از خونه پرت کن بیرون! رو من شمشیر بکش، اصلاً یه شصتم رو هم قطع کن، بعدم بگو برم گم و گور شم! من رو از دست مادرت نجات بده!

کادوگان هاج و واج به پیرمرد مستأصل خیره شد.
- واستا ببینم، یعنی میخوای بگی مادر ما مشکلی داره؟
- من غلط خورده باشم، من فقط دارم میگم من اشتباه کردم، اشتباه، یعنی آدرس رو اشتباهی اومدم، یه همسایه خوشگلی داشتین، من به هوای اون شروع به اظهار علاقه کردم، و برگشت، دیدم مادرته!
- یعنی جسارت می‌کنی که بگی مادر ما زشته؟

پیرمرد بیچاره هر لحظه بیشتر رنگ به رنگ می‌شد و به عمق مشکلی که با این مادر و پسر بزن بهادر داشت پی می‌برد. در همان حال به نظر می‌آمد که کادوگان به فکر فرو رفته است.
- چون خودمان هم از ریختت خوشمون نمیاد، کمکت می‌کنیم از دست مادر دلبندمون فرار کنی، ولی به یک شرط...
- به چه شرطی فرزندم؟
- باید به ما سورتمه سواری یاد بدی!

فلش فوروارد
با صدای سوت داور، تصویر دوباره روشن می‌شود. ورزشگاه کوییدیچ مملو از تماشاگرانی که کارگردان از سر کوچه جمع کرده به چشم می‌خورد. درهای ورزشگاه باز می‌شوند و بازیکنان ریونکلاو یکی یکی سوار بر جارو وارد زمین می‌شوند. صدای گزارشگر در ورزشگاه طنین می‌انداخت:
- همه‌ی بازیکنان ریونکلاو وارد زمین شدند و به سمت تماشاچیان خودشون پرواز کردن. حالا نوبت بازیکنان گریفندوره که تک تک وارد بشن، فنریر رو میبینیم که اولین نفر از رختکن خارج میشه و سعی داره با باز و بسته کردن آرواره هاش، توی دل تیم حریف وحشت ایجاد کنه، ترامپ، پرویز، عله، آرتور ویزلی که موهاش از همیشه بیشتر ریخته، مرگ که بدون جارو وارد زمین میشه و جلاالمرلین! این دیگه چی بود؟

دوربین درست به موقع روی وردی رختکن زوم می‌کند تا لحظه‌ی ورود کادوگان به داخل مسابقه را سوار بر یک سورتمه متصل به یک مشت گوزن پرنده، ثبت کند.
- والا مو خودمون جادوگریم، ولی تا حالا همچی چیزی ندیده بودیم، به نظر میرسه که کادوگان که انتقاد های زیادی رو از جاروسواری خودش توی مسابقه قبل برانگیخته بود، بلاخره تونسته یک راه حل برای خودش پیدا کنه!
- معلومه که راه حل پیدا کرده! سورتمه به اون گندگی رو بگیری جلو دروازه، کل سوراخای دروازه رو می‌بنده!

این را سو لی با عصبانیت به داوران مسابقه می‌گفت.

فلش یه ذره بک

دوربین تابلوی کادوگان را نشسته در صندلی سورتمه، کنار بابانوئل نشان می‌دهد.
- ببین پسرم...
- به من نگو پسرم...
- ببین سر کادوگان، اینی که اینجاست گازه. اون وسطی ترمز، بغلیش هم کلاژ، تا اینجاش رو گرفتی؟
- قاز، گرز، کلاه، گرفتم!

کادوگان این را گفت و بدون هیچ آمادگی قبلی، افسار گوزن‌ها را که در دست گرفته بود به طرز وحشیانه‌ای تکان داد! گوزن‌ها به پرواز درآمدند و سورتمه با سرعت برق آسا به جلو حرکت کرد. بابانوئل به صندلی عقب قل خورد!
- چیکار داری می‌کنی مرد حسابی! سرعتت دو برابر حد مجازه!
- دارم روش کار می‌کنم داد نزن تمرکزم رو به هم می‌زنی!
- یا بابا فیروز! جلوت رو نگاه کن مرد!

کادوگان در لحظه آخر سرش را از بابانوئل در صندلی عقب، به جلو چرخاند تا درخت بزرگی را که در یک وجبی‌اش بود ببیند. کادوگان افسار گوزن‌ها را محکم به عقب کشید و گوزن ها قبل از برخورد به درخت به صورت نود درجه، سر بالایی پرواز کردند. بابانوئل از صندلی عقب هم قل خورد، در حین پرت شدن چهارچنگولی سپر عقب سورتمه را گرفت و از پشت سورتمه به پرواز درآمد.
- نگه دار! سر جدت نگه دار!
- دیگه فایده‌ نداره همرزم، افسار گوزن ها بریده!
- یا عصای حضرت مرلین خودت به فریادمون برس!

سورتمه مانند سورتمه‌ی شهر بازی ارم سینوسی وار بالا و پایین می‌رفت و کادوگان مستأصل در حال ور رفتن با دنده، فرمان و پدال های سورتمه بود. بابانوئل آویزان از پشت سورتمه‌ هم با تمام توان فریاد می‌زد:
- وسطیه! خودت رو بنداز رو پدال وسطیه!

کادوگان که بلاخره راضی شده بود که خودش نمی‌تواند راه حل سورتمه را پیدا کند، به حرف بابانوئل گوش کرد و با تابلو روی پدال ترمز فرود آمد. سورتمه با همان سرعتی که به حرکت درآمده بود، از حرکت ایستاد و باعث شد بابانوئل از پشت سورتمه به پرواز درآید و پنجاه متر جلو تر، با سر در برف ها فرود بیاید!
- دیدی چه خوب موقعیت استراتژیک رو هندل کردیم؟ بیا برامون دوباره از اول توضیح بده چی به چیه یک بار دیگه امتحان کنیم. هی صبر کن ببینم بزدل قطبی! کجا داری میری؟
- دارم بر می‌گردم پیش ننه ات!

بابانوئل این را گفت و از کادر دوربین خارج شد.

فلش فوروارد به زمین مسابقه
دوربین از روی سو لی که هنوز در حال بحث کردن با داوران است شروع می‌کند و به آرامی در ورزشگاه می‌چرخد. سایر بازیکنان بدون توجه به سو و داوران، در حال بازی هستند.
-بازیکنان هر دو تیم یک بازی کاملاً ارزشی رو برامون به بازی گذاشتن. پرویز داره با آجر دنبال لینی می‌کنه، ربکا لاک‌وود انواع و اقسام اوراد و طلسم‌های شوم رو به سمت ترامپ حواله می‌کنه، گابریل دلاکور سعی داره تا با پاشیدن یک قوطی وایتکس به ارتور ویزلی، سرخگون رو از دستش در بیاره. موفق نمی‌شه، آرتور به سمت دروازه‌ی ریونکلا حرکت می‌کنه، چوچانگ رو از جلوی خودش بر می‌داره، خود آرتور ویزلی...

دوربین که در تمام لحظات گزارش، آرتور جارو سوار را دنبال می‌کند، ناگهان با ضربات سم‌های یک گله گوزن وحشی از سمت راست، به یک طرف پرت می‌شود، اما در همان حال موفق می‌شود لحظه‌ی با خاک یکسان شدن آرتور زیر سم‌های گوزن‌ ها و کف سورتمه را ضبط کند.
- آرتور، همرزم، استقامت کن دارم شرایط رو کنترل می‌کنم، جونورهای چموش رم کردن!
- مرلین لعنتت کنه کادوگان! فنریر بیا به دادم برس!

فنریر گری بک که در حال گاز گرفتن کلاه سو بود، کلاه را ول کرده به سمت آرتور چرخید. سرخگون در هوا می‌چرخید و به سمت پایین سقوط می‌کرد. فنریر به سمتش خیز برداشت که لشکر گوزن‌ها اینبار از سمت چپ وارد تصویر شد!
- سر خر رو کج کن کادوگان محض رضای گودریک!

ولی دیر شده بود و شاخ‌های گوزن‌های کادوگان، در چشم و چال گرگینه فرو رفته بودند!
- آخ آخ شرمنده همرزم! رم کردن! : bigsmile:

سو لی بیخیال قانع کردن داوران شده بود و به بازی برگشته بود. کاملاً واضح بود که سورتمه‌ی کادوگان بیشتر از اینکه به ضررشان باشد، به نفعشان عمل کرده بود!

آن طرف تر در زمین مسابقه، سرخگون به دست بازیکنان ریونکلا افتاده بود و لینی وارنر، توپ به دست، به سمت دروازه‌ی خالی گریفندور می‌رفت. کادوگان هنوز در حال کلنجار رفتن برای در دست گرفتن کنترل سورتمه‌اش بود و او هم به سمت دروازه پرواز می‌کرد. پرویز چماق به دست، بازدارنده‌ای را به سمت لینی فرستاد اما بازدارنده به سورتمه کادوگان که از وسط ناکجا آباد پیدایش شده بود خورد و به فرق سر پرویز کمانه کرد!
- پونه جان!

فنریر گری بک خویشتن داری خودش را از دست داد و سر مدافعین تیمش فریاد کشید:
- ریونکلایی ها رو کنید! کادوگان رو بچسبید! مرگ، بکشش برام!

مرگ و پرویز چماق هایشان را بالا گرفتند و دنبال سورتمه‌ی کادوگان راه افتادند.
- همرزمان، از خودتان هیجانات نامتناسب با شرایط نشون ندهید، چیز خاصی نیست، یک مقدار گوزن‌هایمان رم کردن، الان کنترلشون رو پس می‌گیریم و پوزه‌ی تیم حریف رو به خاک می‌مالیم!

بازیکنان تیم حریف اما حالا که موقعیت را از هر وقت دیگری بهتر می‌دیدند، بازی را به صورت تهاجمی ادامه دادند. فیلم به صورت تند به جلو برده می‌شود و صحنه‌هایی از گل ‌های پی در پی لینی وارنر، گابریل دلاکور و سو لی، همچنین صحنه‌هایی از فرار و گریز کادوگان سورتمه سوار و مدافعین گریفندور به دنبالش به نمایش در می‌آید.

فیلم یک بار دیگر به سرعت معمولی خود باز می‌گردد و آهنگ پت و مت قطع شده، صدای گزارشگر دوباره به گوش می‌رسد.
- جای شک نیست که بازیکنان گریفندور دارن حسرت میخورن که چرا دروازه بان قابل تری برای تیمشون انتخاب نکردن، یا حداقل یه جستجوگر بهتر تا شاید از این وضعیت فلاکت بار نجاتشون بده!

بعد از آوردن کلمه‌ی جستجو گر، دوربین روی چهره‌ی دروئلا روزیه که برق زرد رنگی در چشمانش می‌درخشد زوم می‌کند. سپس صد و هشتاد درجه چرخیده و گوی زرین را نشان می‌دهد که در بالای ورزشگاه جست و خیز می‌کند. دروئلا روزیه به سمت گوی زرین خیز بر می‌دارد. ترامپ که از بی حوصلگی مشغول توئیتر بازی شده، متوجه او نمی‌شود. تماشاچیان به صدا در می‌آیند، عله آن روزی که کنترل پنل را داد رفت لعنت می‌فرستد که ناگهان...
مجموعه‌ی سورتمه-کادوگان-پرویز-مرگ وارد قاب تصویر شده، یکی از گوزن ها گوی زرین را می‌بلعد.

تیتراژ پایان فیلم در میان صدای لیچار و دشنام تماشاگران و لنگه کفش‌های پرت شونده به سمت پرده سینما، بالا می‌آید.


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۲۳:۵۹:۲۷


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰:۵۸ دوشنبه ۲ دی ۱۳۹۸
#6
درود بر تو فرزند! همین که اسم هم تیمیت رو گفتی کفایت می‌کنه!



تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده




پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶:۲۷ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸
#7
رودلف که متوجه شده بود سن ساحره‌ی مزبور از مادر سیریوس هم بیشتره، یک «به بالا تنه‌ی لختم» تحویل هوریس داد و به سمت سکویی که قوری روی آن ایستاده بود و با مرگخوارها چک و چانه می‌زد رفت. با حرکت شصت پایش قوری رو یک متری آنطرف تر پرت کرد، سینه‌اش رو جلو داد و گفت:

- خیله خوب شلوغ نکنین، ساحره‌ها بیان اینجا خودم شنا یادشون می‌دم، جادوگرا هم برن اونطرف با این قور به قوری شنا یاد بیگیرن!

صدای اعتراض قوری در صدای اعتراض مرگخوارها گم شد!

- ارباب گفته این قورباغه هه یاد بده!
- برو اونور بذار باد بیاد!
- تو خودت هم که شنا بلد نیستی!

ولی گوش رودلف به هیچ کدوم از این حرف‌ها بدهکار نبود و معتقد بود که چیزی از این قورباغه نیم وجبی کم نداره. جلوی همه روی سکو ایستاده بود و بازوها و سینه‌هایش را مثل قورباغه باد می‌کرد و ژست می‌گرفت، شاید هم واقعاً چیزی از یک قورباغه کم نداشت...


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۹ ۲۳:۴۷:۲۱


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده




پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹:۲۹ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
#8
در آشپزخانه، دروئلا روزیه سعی داشت با مخلوط کن، یک صبحانه مقوی کم چرب با فیبر بالا و منشا گیاهی برای مرگخوارها درست کنه. اونطرف تر هم فنریر گری بک بالا سر گاز ایستاده بود و سوسیس تخم مرغ هم می‌زد و سرخوشی یه روز مرخصی بهش مستولی شده بود و زیر لب می‌خوند:

- گرگم و گله می‌برم، چوپون داری چوپونت رو هم می برم...

که یک دفعه دامبببب!

تابلوی بزرگی محکم به پس کله‌ گری‌بک اصابت کرد و او را با کله توی دیگ سوسیس ها انداخت!

-ئلای بی اعصاب! چت بود چرا کوبیدی تو سرم؟

دروئلا توجهی نکرد و بدون نگاه کردن به گری بک، به مخلوط کردن معجونش ادامه داد،
- چی میگی واسه خودت؟ کی کار تو داشت؟

- این چی بود اصلا؟ تابلوی ارباب؟ چرا با تابلوی ارباب کوبیدی تو کله‌ام؟

دروئلا که تازه یک قاشق از صبحانه‌ی من درآوردی اش خورده بود و رنگش داشت سبز می‌شد، اعصابش به هم ریخت و باز هم بدون چرخوندن سرش گفت:
-ببین حواسم رو پرت کردی یه چیزی رو توش کم و زیاد ریختم بد مزه شد، اگه همین الان ساکت نشی، همین رو تو حلقت خالی می‌کنم!
-خوب میگم زن حسابی! چرا برداشتی کوبیدی تو کله من مگه چی‌کارت داشتم؟
- خودت خواستی!

دروئلا برگشت تا ظرف مخلوط کن را در حلق فنریر خالی کند، اما بنا به دلایلی نا معلوم، ظرف از دستش لیز خورد و به سمت جلو پرتاب شد و تمام محتویاتش روی سر و صورت فنریر ریخت!

خود دروئلا هم تعجب کرده بود، اما رشته‌ی افکار جفتشون با صدای بلاتریکس که از پله ها بالا میومد به هم ریخت!
- تا پیدا شدن تابلوی ارباب، اینجا قرنطینه است و هیچ کس حق خروج نداره!

فنریر گری بک تازه متوجه شد که تا سه ثانیه دیگه، بلاتریکس وارد آشپزخونه میشه و خودش تابلوی ارباب رو در دست داره، در حالی که ذرات سوسیس تخم مرغ به سر و صورت و ردای ارباب چسبیدن و شیر سویا و موز له شده و پودر ماچا، از قاب ارباب می‌باره...


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۷ ۱۴:۱۲:۵۵
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۷ ۱۴:۱۳:۴۲


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۴:۲۱:۱۰ یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۸
#9
تدریس جلسه سوم ماگل شناسی

صدای زنگ در راهروهای هاگوارتز پیچید. دانش آموزان دسته دسته به سمت کلاس‌ها راه افتادند. بعضی‌ها آن زنگ امتحان داشتند و کتاب در دست، از آخرین لحظات باقی مانده استفاده می‌کردند تا وردی را حفظ کنند یا نحوه‌ی هم زدن معجونی را مرور کنند، یک عده‌ هم در پیچ و تاپ راه پله‌های مرتب جا به جا شونده، طبقه را اشتباه رفته بودند و با عجله سعی داشتند قبل از تاخیر خوردن، راهشان را به سمت کلاسشان پیدا کنند. یک عده مادر مرده هم کلاس ماگل شناسی با استاد منتخب گریفندور داشتند!

عده‌ی مذکور همه روی نیمکت‌هایشان نشسته، قلم پر در دست و کاغذ پوستی در مقابل، به میز خالی رو برویشان خیره شده بودند. چند دقیقه‌ای به همین منوال گذشت تا درست وقتی که زمزمه‌های منحل شدن کلاس بین دانش آموزان پیچید، شوالیه‌ی زره پوشی سوار بر یک اسب کوتوله، شمشیر به دست داخل یکی از تابلو‌های آویزان به دیوار پرید!
-درود بر شرف پاک تک تک شما همرزمان با غیرت!

همه‌ی دانش آموزان از جا پریدند و چند تایی از صندلی‌شان به پایین افتادند. همه منتظر استاد سوجی، پرتقال متین و مودب بودند و کسی انتظار شوالیه‌ی عربده زن را نداشت!
- استاد سوجی کسالت داشت و طبق معمول، هر وقت هر کسی از مسولیتش کنار میره و جایگزینی نیست، سر وقت من میان!

نگاه نگرانی بین دانش آموزان رد و بدل شد. احتمالاً کادوگان راجب آن دفعه‌ای صحبت می‌کرد که چون کسی حاظر به پذیرفتن نگهبانی در ورودی تالار گریفندور نبود، تابلوی بانوی چاق با تابلوی سر کادوگان تعویض شده بود، و کادوگان سیریوس بلک چاقو به دست را که آن موقع هنوز مضنون اصلی قتل پتی گرو به حساب می‌آمد را به داخل تالار راه داده بود!

-خب! میریم سر مبحث اصلی! به من بگید ما از ماگل ها چی می‌دونیم؟
- مشنگن؟
-جادو بلد نیستن؟
-ما ازشون برتریم؟
-با دست غذا می‌پزن؟

-دقیقا غلطه! دقیقاً هیچی! ما هیچی از ماگل‌ها نمی‌دونیم! بنده خودم در طی عمر شریفم در رکاب حضرت مرلین، در ارتش شاه آرتور ماگل زاده شمشیر می‌زدیم و دلاوری می‌کردیم! ولی خود ما هم زیاد ماگل ها رو نمی‌شناسیم که بخوایم ماگل شناسی تدریس کنیم. حالا به من بگید وقتی یه چیزی برای ما ناشناخته است چیکار میکنیم فرزندان؟
-راجبش کتاب می‌خونیم؟
- از هرمیون می‌پرسیم؟
-حمله! به سمتش حمله می‌کنیم همرزمان! خودمان را در دل موقعیت قرار می‌دیم و با چشم خودمون یاد میگیریم!
- الان باید به دل یه ماگل حمله کنیم؟

کادوگان آهی کشید و از این تابلو به اون تابلو، به سمت تخته سیاه رفت. شمشیرش را بیرون کشید و در حالی که دل‌ های همه از صدای ناشی ریش ریش می‌شد، با آن شروع به نوشتن کرد:

تکلیف این جلسه:
دو به دو با هم گروه های دونفره تشکیل بدید و به تاپیک متروی لندن برین. هر گروه یک پست دنباله دار دو پستی مینویسید (هر نفر یک پست) و توی این دو پست، به دنیای مشنگ‌ها میرین، یک زوج مشنگ رو می‌کنید تو گونی ، خودتون رو به جای اون زوج جا می‌زنید و یک روز رو در دنیای مشنگی زندگی می‌کنید و چیز یاد میگیرید.

*زوج در اینجا به معنی هر دو نفر مشنگ حقیقی و یا تخیلیه که همیشه اسمشون تداعی اسم همدیگه است، برای مثال لورل و هاردی، شرلوک هلمز و دکتر واتسون، رستم و سهراب، برادران رایت. اینکه چجوری مشنگ ها رو توی گونی می‌کنید و یا دست به سرشون میکنید و اینکه چجوری خودتون رو جاشون جا میزنید، چه اتفاقاتی براتون میفته و کجاها میرید بسته به خودتونه. اینکه چقدر از داستان توی پست نفر اول باشه و چقدرش توی پست نفر دوم هم اختیاریه و الزاما طول پست ها نباید برابر باشه. بیشتر راجب اتفاقات و عجایب یک روز زندگی مشنگی از دید یک جادوگر بنویسید.

*نمره‌ی هر شخص به صورت انفرادی به خود اون شخص داده میشه، اما برای شرکت در کلاس به هم تیمی نیاز دارید، چون پست های تک نمره داده نمیشن.

*از اونجایی که موضوع این کلاس یاد گرفتن تفاوت‌هاست، گروه هایی که اعضاشون از دو گروه متفاوت گروه های چهارگانه هاگوارتز یا دو گروه متفاوت محفل و مرگخواران باشند، به ازای هر تفاوت، هر کدوم یک نمره‌ی تشویقی اضافه کسب میکنن.

-حمله!



ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۰ ۴:۳۵:۵۱


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹ یکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۸
#10






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.