هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲:۰۴:۰۰ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
#1
:نامه و تمبر و کد پستی و آدرس گیرنده نمی‌شناسد و شمشیر چرخان، سوار بر اسب کوتوله به وسط تاپیک یورتمه می‌رود!:

ما اینجا یورتمه آمدیم که مطلبی رو بلند بلند عرض کنیم و یه بسته رو دست به دست به دست به دست به دست کنیم برسه دست پروفسور دامبلدور!

پروفسور دامبلدور، قربان! تولدتون مبارک باشه، قربان! امیدوارم که آبنبات لیمو‌یی هاتون پر برکت و دماغ بلندتون چاق باشه، قربان! شرمنده یک مقدار دیر رسیدیم، سر راه داشتیم نتیجه زحمت چندین و چند ساعت این بعدازظهرمون رو از پنجول و چنگال فنریر گری‌بک نجات می‌دادیم، قربان! لامصب هر چی می‌گفتیم این کیک وجترینه و توش گوشت نیست، به خوردش نمی‌رفت، قربان! مجبور شدیم آخر با اسب کوتوله زیرش بگیریم، قربان! کیک خدمت شما، قربان!


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۳:۲۸:۴۳ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
#2
سوزانا، فرزند!

تکلیفت اصلا هم به درد نخور نبود خیلی هم عالی بود، فقط آمدی هم رزم به قربانت، ولی حالا چرا؟

متاسفانه این کلاس به اتمام رسیده و باید تا ترم بعدی هاگوارتز صبر کنی تا دوباره برقرار بشه. با اینکه تکلیف بسیار خوبی نوشته بودی، متاسفانه به خاطر قوانین هاگوارتز، نمره اش برای گروهت لحاظ نمی شه.

امیدوارم که موفق باشی و از لحظاتت توی این سایت لذت ببری!


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۱۱:۵۹:۱۷ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
#3
نمرات جلسه دوم پیشگویی:

گریفندور:
اما دابز :۲۸.۵

اسلیترین:
سیمپتیموس مالفوی : ۲۹
مایکل رابینسون: ۲۹.۵

ریونکلا:
ریموند: ۳۰
ربکا لاکوود: ۲۶.۵
تام جاگسن (ارشد): ۲۸.۵
لینی وارنر (ارشد): ۳۰
ایرما پینس (ارشد) : ۳۰

هافلپاف:
شرکت کننده نداشتیم متاسفانه.



تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پاسخ به: دفتر ثبت نمرات
پیام زده شده در: ۱۱:۵۲:۱۲ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
#4
نمرات جلسه‌ی دوم پیشگویی:

ریموند: ۳۰
جااب و بامزه بود. از اینکه داستان رو فقط به پیشگویی قهوه معطوف نکرده بودی و ماجراهای جانبی مثل کش رفتن قهوه توسط دابی و غیب شدن رکسان ویزلی رو اضافه کرده بودی خوشم اومد.

ربکا لاکوود: ۲۶.۵
اول با نقاط مثبت پستت شروع می‌کنم. پایان پست، پایان جالبی بود. یه پرش از داستان اصلی و برملا کردن اینکه کادوگان اشتباه کرده بود. پایان مناسب برای تک پستی های کوتاه سخت تره و شما این رو به خوبی از پسش بر اومدین. استفاده از داستان خفاش و کرونا هم به جا بود.
قسمت اول داستان اما ایرادهایی داشت. روند جلو رفتن داستان یک مقدار گیج کننده بود. مثلاً میتونیم حدس بزنیم دابی چرا از ربکا (خفاش) ترسید، احتمالاً به خاطر کرونا، اما ربکا چرا از دابی ترسید؟ و یا اینکه ربکا اول از روی قهر و بعد از عذاب وجدان از جاش بلند میشه تا به بیرون کلاس بره هم گیج کننده بود. گاهی ما توی ذهنمون داستان رو به طور کامل و جذاب شکل میدیم، اما موقع نوشتن قسمت هایی رو مینویسیم و قسمت هایی رو نمی نویسیم، و این خواننده رو گیج میکنه. توصیه ای که میتونم بهت بکنم هم رزم اینه که بعد از نوشتن داستان، یک بار دیگه اون رو از چشم یک تازه وارد که هیچی از شخصیت شما نمیدونه بخونی و ببینی آیا برای اون فرد هم همه چیز واضح به نظر میاد؟

تام جاگسن: ۲۸.۵
ما هیچ وقت به عمرمون به اون ملیحی لبخند نزدیم، تام!
از اینکه از این فرصت استفاده کردید و شخصیت پردازیتون رو کامل تر کردید لذت بردیم. اینکه مثل همه با تفاله فالگیری نکرده بودی و خلاقیت به خرج داده بودی رفته بودی توی فنجون خوب بود. شاید جا داشت یک مقدار بیشتر راجب بلایی که در آینده سر ملت اومده بود توضیح بدید. از یک مقدار طولانی نوشتن داستان برای واضح تر کردن موضوع واهمه نداشته باش فرزند.

سیمپتیموس مالفوی : ۲۹
نوع طنز و نوشتنتون، من رو یاد نویسنده های خوب و قدیمی این سایت میندازه. همینطور ادامه بدین ولی توجه بیشتری به جمله بندی ها و طول جملات بکنین، حتماً به زودی جزو نویسنده های خیلی خوب و قدیمی هم میشین. جمله آخر هم با مزه بود.
همونطور که گفتم، ایرادی که دیدم، طولانی بودن جملات بود که خوندنشون رو سخت می کرد.

لینی وارنر : ۳۰
روند مناسب و با معنی داشت داستانت. با مفاهیم و ماجراهای سایت هم جالب بازی کرده بودی. ایرادی مشاهده نشد.

ایرما پینس : ۳۰
درود بر شما خانم فرهیخته با کمالات! بلاخره یکی دیگه به غیر از شخص شخیص بنده پیدا شد که زبان فارسی رو با لغات و دستور ادبیات عهد درشکه صحبت کنه، تتبع رو مجبور شدیم یک ساعت گوگل کنیم! داستان به این کوتاهی رو بامزه و بدون ابهام نوشتن کار سختیه که شما به خوبی انجام دادین.

مایکل رابینسون: ۲۹.۵
چه خبره این ترم اسلیترین چه تازه وارد های خوبی گیرش اومده! ایراد خاصی توی پستت ندیدم به جز اینکه به علت نذاشتن شکلک و جمله بندی های خاص، شاید یک مقدار سخت بود خوندنش. چند تا جمله رو دو سه بار خوندم تا دو گالیونم افتاد. جدا از اون شخصیت پردازی قوی و داستان نویسی خیلی خوبی دارین.
البته جا داره که بگم امیدوارم که همونطور که حدس زدم شما با تام جاگسن رفیقید و اون جمله تون خطاب بهش، سعی داشت شخصیت رو مخ خود مایک رو نشون بده. در غیر این صورت ما توی هاگوارتز به هیچ وجه توهین و اذیت کردن سایر دانش آموزان رو تحمل نمی کنیم.

اما دابز : ۲۸.۵
چقدر پیشرفت کردی، همرزم! دیگه هیچ کدوم از جمله هات گیج کننده یا طولانی نیستن. سوژه هات هم که همیشه جالب بودن. حالا که سبک نوشتنت رو تقویت کردی، به نظرم وقتشه که روی شخصیت پردازیت کار کنی. باید سعی کنی توی پست ها بهمون بگی اما کیه، چه جور دختریه؟ به چه چیزهایی علاقه داره و توی این شرایط خاص، چه طرز رفتاری ازش انتظار میره؟ بهت افتخار میکنم همرزم، ترشی نخوری یه چیزی میشی!


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵:۲۵ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹
#5
گریفندور با فیل (فنریر گری بک) به فیل اسلیترین (رابستن لسترنج) حمله می کنه!


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۱۴ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
#6
قلعه گریفندور به نیابت از فیل گریفندور
v.s.

وزیر اسلیترین


1
کادوگان در زیر سایه تنها درخت درون تابلویش نشسته بود و به تنه‌ی درخت تکیه داده، لنگ‌های زره پوشش رو جلوش دراز کرده بود خودش را به موش مردگی زده بود:
- وای هلاک شدیم از خستگی! هلاک شدیم انقدر کوییدیچ بازی کردیم، انقدر دوئل کردیم!

در همان لحظه تاتسویا موتویاما، که به تازگی نیم تاج پادشاهی را هم به سر و وضع سامورایی‌اش اضافه کرده بود به سمت کادوگان آمد:
- کادوگان سان! پاشو خودت رو حاضر کن، فنریر سری قبل شطرنج بازی کرده و خسته‌است، باید به جاش به نبرد اسلیترین بری!
- ولی ما هم خسته‌ایم علیاحضرت! ما هم به تازگی با اون دلربای خانه‌ی ریدلتون یک نبرد نفس گیر داشتیم، مجبور شدیم از سیر تا پیاز زندگیمون رو در شصت صفحه به تحریر بیاریم و اشک هر ننه سیریوسی رو در بیاریم و بگیم که چی شد که در عنفوان جوانی گوشه عزلت گزیده و سر به بیابان گذاشته بودیم!

تاتسویا که تمام مدت با صبوری به ننه من غریبم بازی‌های کادوگان گوش می‌داد، با همان لحن با صلابت اولیه‌اش تکرار کرد:
- کادوگان سان! خودت رو جمع کن و برای نبرد آماده شو، قراره یک دوئل بنویسی که توش سر به بیابون بذاری!

قیافه‌ی کادوگان شبیه کسی شد که پاتیل هکتور بر سرش کوبیده شده باشد. خیار دریایی و خرچنگ صحرایی گویان خشتک درآنید و سر به بیابان گذاشت!

2
شاید از خود بپرسید کادوگان، یک تابلو، چطور سر به بیابان گذاشت. برای هر عقل سلیمی این سوال پیش میاد که در بیابان که دیواری وجود نداره، که تابلویی بخواد بهش آویزون باشه، که کادوگان بخواد به اونجا سر بذاره. برای شما پیش نیومده بود؟ اوه عیب نداره.
جوابش این سوال خیلی ساده است و در رماتیسم مغزی نهفته. ما گریفندوری‌ها خیلی علاقه داریم که افتخار ابداع و ترویج سبک رماتیسم نوشتاری رو برای خودمون بدونیم، ولی رماتیسم مغزی دامنه‌ی گسترده تری رو در بر می‌گیره و به جز در نوشتار، در سایر وجوه زندگی فرد مبتلا هم نمود میکنه. فرد مبتلا اگر بی‌ادب و بی‌هنر باشه، «شل مغز» خوانده شده و اگر شانسش زده بود یک مقدار هنر داشت و در حوزه هنرهای تجسمی فعالیت می‌کرد، «پیرو سبک سوررئالیسم و پست امپرسیونیسم و امثالهم» خونده میشه.

فلذا نویسنده که خود نیز کمی تا قسمتی با این بیماری مغزی دست به گریبان است، اینهمه روده درازی و مقدمه چینی کرد که بگه در دنیای تابلو‌ها هم تابلوهایی وجود دارن که به دست افراد مبتلا به رماتیسم مغزی کشیده شده، و منظره‌های متروکه‌ای از دشت و بیابان رو به نمایش میذارن. کادوگان آسیمه سر به یکی از این تابلوها پا گذاشت. دور و بر کادوگان یک بیابون بی آب و علف، یک صخره‌ی نخراشیده، چند ساعت در حال ذوب شدن و چندین مگس بود. دریایی هم در دوردست دیده می‌شد.

- کدوم بز کوهی مجه‌ای برداشته ساعت رو شسته و آب کشیده پهن کرده رو درخت؟

کادوگان در دسته «شل مغزان» جای می‌گرفت. مابقی شما اگه رماتیسمی‌های هنرمندی باشید، احتمالاً متوجه شدید که کادوگان سر از تابلوی «تداوم حافظه» در آورده بود.

- هیچ اشکال نداره همرزم! مهم اینه که دور و برمون خبری از بنی بشری نیست!

و این جمله‌ی آخرش رو به اسب کوتوله‌اش می‌گفت. وگرنه همون‌طوری که خودش گفت، هیچ بنی بشری دور و برش نبود. چند باری بالا تا پایین بیابون رو رفت و اومد و سر آخر خسته شد و زیر سایه درخت نشست.
- خیلی هم عالیه، اصلاً هم نگران نیستیم شب کجا بخوابیم! همینجا زیر صخره برای خودمون سکنی می‌کنیم و بسان اجداد بدویمان چادر می‌زنیم!

این رو گفت و خورجین اسب کوتوله رو پایین کشید تا با استفاده از گلیم خورجین و شمشیرش به عنوان تیرک عمودی، چادری سر هم کنه. نتیجه‌ی کار بیشتر به لونه خرگوش شباهت داشت تا چادر، ولی خب کادوگان یک اسفندی مغرور و جذاب بود لعنتی، اینه که خم به ابرو نیاورد و با قیافه ‌ای که بنای تاج محل به خودش نمی‌گرفت به تحسین کاردستی‌اش مشغول شد. بعد هم خسته و کوفته رفت توی چادرش دراز کشید و در حالی که لنگ‌هاش بیرون مونده بود، سرش رو به دسته شمشیرش تکیه داد که...

تیک تاک تیک تاک...

گاهی اوقات شما صدا پشت زمینه رو نمی‌شنوید، ولی به محض اینکه توجه‌تون بهش جلب شد، دیگه امکان نداره بتونین از مختون بکنینش بیرون. صدای ساعت‌های اون تابلو هم، مثل مته رو مخ کادوگان می‌رفت. بعد از دویست و سصت و یک بار غلط خوردن، کادوگان شمشیرش را با عصبانیت از داخل زمین بیرون کشید، که باعث شد گلیم خورجین روی سرش بیفتد. در حالی که سعی می‌کرد به رو نیاره که ضایع شده، گلیم رو از روی صورتش کنار زد و شروع کرد به شاخ و شونه کشیدن برای ساعت‌ها:
- یا همین الآن خفه شین! یا به مبارزه با من بیاید و نابود بشید بزدل‌های پست! جلبک‌های کپک زده!

همونطور که انتظار دارین، ساعت‌ها به تیک تاک ادامه دادند.

- خودتون خواستید قلچماق‌های بدصدا! قزمیت‌های قراضه!

کادوگان با مشقت و با بیشترین سرعتی که پاهای کوتوله و خپلش بهش اجازه می‌داد، از صخره و بعد هم از درخت مثل میمون درختی بالا رفت و تمام ساعت‌ها را شکست!

- آخیش راحت شدیم، ولی حالا چه کنیم؟ حوصله‌مان سر می‌رود، کی را به نبرد فرا بخوانیم؟

3
این شد که کادوگان راهی تابلویی دیگر شد. این بار سر از«گندم‌زار با کلاغ‌ها» درآورد.
-ای بابا! اینجا هم که این پلیکان صفت‌ها با صدای غارغارشون نمی‌ذارن ما استراحت کنیم!

کادوگان تیر و کمانش رو بیرون آورد و شروع کرد به شکار کلاغ‌های مادر مرده. بعد از چندساعت که به قول خودش بر تک تک این پرندگان ظاله تازید، بلاخره از دست همه‌شون راحت شد. اونوقت بود که متوجه شد که باز هم حوصله‌اش از تنهایی سر رفته.
- گندش بزنن اینجا هم همش بوی گندم میده! میریم ما اصلاً از اینجا هم!

کادوگان باز هم به تابلویی دیگر رفت و سر از «مزرعه شقایق» در آورد. کادوگان که حسابی جو گرفته بودتش و افتاده بود روی دور یاوه گویی، شروع کرد به خط و نشون کشیدن برای گل‌های بی زبون و دعوت کردنشون به نبرد. بعد هم افسار اسب کوتوله رو گرفت در دستش و اون رو توی کل تابلو برای چرا چرخوند تا حسابی هر چی گل بود خوراک اسب کادوگان شد.

کادوگان حافظه ‌ی کوتاه مدت افتضاحی داشت که از اثرات جانبی رماتیسمش بود. این بود که کل داستان سر به دشت و بیابون گذاشتن رو فراموش کرد و افتاد توی تابلوهای رماتیسمی به حریف طلبیدن!
به «موج عظیم کاناگاوا» رفت و به موج سواری روی سپر پرداخت. صورت تابلوی «مونالیزا» را به شکل لبخند کاملاً واضح و بدون شک شبهه ای جر داد و گفت «وای سو سیریوس؟». به تابلوی «گرنیکا» رفت و سرسام گرفت و به جیغ جیغ کردن افتاد. از ترس جونش از اون یکی در رفت.

به تابلوی «پسر انسان» رفت و سیب رو کش رفت و درحالی که مرد تابلو دنبال خودش و اسبش می‌دوید، آنرا دولپی خورد! به تابلوی «شام آخر» رفت و بر شرف پاک مسیح درود فرستاد و یهودا رو به مبارزه طلبید! یهودای درون تابلو همونطور که جیغ زنان دور میز می‌چرخید، دست می‌انداخت و ظرف‌های خوراکی رو به سمت کادوگان که پشت سرش بود پرت می‌کرد. کادوگان هم «خائن جفاپیشه گویان» اونها رو تو هوا گرفته، به سمت خود یهودا پرت می‌کرد. در نهایت جلوی چشم حواریون و عیسی‌ شگفت زده، سیخ کباب را در دماغ یهودا فرو کرد!
به تابلوی «گوتیک آمریکایی» رفت در حالی که به پیرزن درون تابلو وعده می‌داد که اون رو از چنگ این پیرمرد دیو سیرت کج منقار نجات میده، یک دور با پیرمرد کشتی گرفت و شن کشش رو از دستش بیرون درآورد و بعد هم با همون شنکش دنبالش کرد. کلا کادوگان رو که جو می‌گرفت، انگار فنگ گرفته بودتش!

4
تاتسویا موتویاما، فنریر گری‌بک و آرتور ویزلی مضطرب و نگران دور میز نشسته بودند و تمرین شطرنج می‌کردند. امروز روز آخر مسابقه بود و هنوز از کادوگان خبری نشده بود. صدای گزارشگر از رادیوی مشنگی که ارتور از اداره‌ی سو استفاده از محصولات مشنگی کش رفته بود، به گوش می‌رسید.
نقل قول:
متاسفانه تا کنون هیچ کدام از دوربین‌های امنیتی درون موزه‌ها، موفق نبوده‌اند تا لحظه‌ی ورود و یا خروج مهاجم یا مهاجمان را ضبط کنند. هدف و انگیزه‌ی این تهاجم هم معلوم نیست، مهاجمان تا به حال چیزی را به سرقت نبرده و فقط دست به تخریب برترین آثار هنری دنیا زدند!

- این مشنگ‌ها هم گناه دارن‌ها، فقط کافیه یه ریپارو بزنی بهش!
- آرتور تو این وضعیت فقط می‌تونم بگم جهنم مشنگ‌ها! کادوگان کجا مونده؟ عجب اشتباهی کردم کار رو سپردم دستش!
- نگران نباش فنریر سان! کادوگان همیشه آخرش پیداش میشه!

آرتور که حواسش از اخبار مشنگی پرت شده بود و دوباره یاد نگرانی‌هایش افتاده بود، پرسید:
- ولی یکم زیادی دیر کرده این‌بار. اگه یه بلایی سرش اومده باشه چی؟

فنریر گری بک آه عمیقی از ته دل کشید:
- ما از این شانس‌ها نداریم. فقط باید هر دفعه ما رو دق دل بده. مثل الآن که معلوم نیست کدوم گوری داره کی‌ رو دق میده...

5
در همان لحظه کادوگان به تابلوی «مرگ سرگرد پیرسون» رسیده بود و بعد از انجام عمل تنفس مصنوعی ناموفق روی پیرسون فقید، خودش فرماندهی عملیات رو علیه فرانسوی‌ها به عهده گرفته بود و با تشویق‌های گرم و امیدبخش، قوای بریتانیا رو به تارومار کردن لشکر فرانسوی‌ها فرامی‌خوند و نعره‌زنان به متهاجمین می‌تاخت.

6
- بازم میگم، معلوم نیست کدوم گوری داره کی رو دق میده! سوسیس و ژامبون مرغ با پسته تو روحش. پاشین جمع کنیم بریم سمت بازی، اینجور که بوش میاد خودت تنهایی باید بری به نبرد آرتور.

تیم شطرنج گریفندور با شجاعت و دلیری و یک خروار لیچار بار کادوگان، به سوی زمین بازی رفتند تا با سرنوشت خود رو برو شوند.

7
کادوگان پیپی بر لب دور میز در نقاشی «ورق‌بازان» به اتفاق آگلانتاین پافت نشسته بود و چیژ می‌کشید و ورق‌ بازی می‌کرد. ساعت روی دیوار به نشانه‌ی ساعت دوازده شب به صدا اومد. کادوگان که به زور سرش رو عمودی نگه داشته بود، ساعت رو نگاه کرد و هرهر کنان گفت:
- یه کار مهمی داشتم من الآن ها!

برای مدتی چهره اش شبیه علامت سوال شد، ولی در آخر هر هر کنان ادامه داد:
- ولش کن یادم نیست!


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پ.ن.: همه ی آثار هنری ذکر شده در این داستان به تصویرشان لینک شده اند. داوران گرامی لطفاً لینک ها رو هم مشاهده بکنید و حالش رو ببرید!


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۰ ۲۲:۴۸:۵۷

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴:۳۵ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸
#7
آدرس فرستنده:
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، سمت چپ تابلو جیغ جیغوئه، تابلو غر غروئه

آدرس گیرنده:
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، میز اصلی آشپزخانه.

با یاد و نام مرلین کبیر و شهدای هاگوارتز

درود و سلام بر تک تک هم‌رزمان محفل نشین!
در درجه‌ی اول، سلام به چشم‌های نافذ پشت عینک نیم هلالی و بینی خمیده پروفسور دامبلدور، قربان! نامه‌ی شما با جغد امروز به دستمان رسید، قربان! بسی مشعوف شدیم، قربان! از شدت شعف قیافه‌مان شبیه اسب کوتوله‌مان شده بود، وقتی که بهش تی‌تاب می‌دهیم، قربان! یه دو سه دور خوندیمش و بعد هم قابش کردیم و زدیم به گوشه‌ی تابلویمان، شد تابلو اندر تابلو، قربان!

سلام به ریموند، گوزن رشید محفل! امیدواریم که دماغت چاق و شاخت تیز باشه هم رزم!
جوزفین، هم‌رزم، دم شما گرم رفیق، کلی صفا کردیم از متنت، مرلین جد و آبادت رو برات بیامرزه که سعی می‌کنی تابلوی این عفریته، ننه سیریوس رو از رو دیوار بکنی، پدر ما رو درآورده انقدر به قامت کشیده‌ی ما توهین می‌کنه!
پنه‌لوپه، شما که دیگه تازه وارد نیستی هم‌رزم، از قدیمی‌های ما شدی دیگه. خاطره‌ات از پانتومیم ما رو تشنه کرد حسابی، نامه رو که خوندی یک سر بیا همون جایی که خودت میدونی و اسمش رو نمیارم فقط اول اسمش با اتاق زیرشیروانی شروع میشه، سه چهارتا قوطی نوشابه توی خورجین اسب کوتوله جاساز کردم، دوتایی با هم بزنیم بر بدن!
همینطور سلام بر اما ی دلیر و مبارز، هم گروهی و هم محفلی و هم رزم وفادار و پر جرئتم! ضمن ابراز تشکر فرزند از نامه‌‌ی محبت آمیزت فرزند، خواستم بگم که هر وقت کمکی از دست ما بر میومد، سراغ این شوالیه پیر بیا، رودرواسی نکن فرزند!
همینطور عرض سلام بر هم رزم و هم‌بازی و دلیر میدان، مبارز جان بر کف محفل، رفیق آرتور و سایر محفلی‌های نازنینم.
قرض از مزاحمت خواستم که از نامه‌ی محبت آمیز تان برای هزار پانصد و هفتاد شیشمین سالروز تولدمان کمال تشکر رو داشته‌ باشم، این شوالیه‌ی پیر رو شرمنده کردید، هم‌رزمان! اشک شوق به چشمان این جنگجوی پاک طینت نشاندید، دلاوران! باشد که یکی دو هزاره دیگر هم در رکاب هم به جبهه ظلم و تاریکی بتازیم! ضمناً فکر هم نکنید که ما مرلینی نکرده قصد داشتیم تولدمان را بپیچونیم، دوستان! به انضمام این نامه، یک جعبه هم دریافت می‌کنید که کیک تولد ماست، هم‌رزمان! خودمان پختیم به جان فنریر گری‌بک!

جان نثار تک تک شما هم‌رزمان!

سر کادوگان


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۳۰ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸
#8
گریفندور
v.s.

هافلپاف


سوژه: شیوع


شماره ده و سه چهارم خیابان داونینگ، قابل دسترسی از کاسه توالت وسطی، دفتر وزارت سحر و جادو

گابریل درحالیکه چانه ای را به دستش تیکه داده بود با بی حوصلگی به صحبت‌های رابستن لسترنج گوش می‌داد. البته بیشتر از اینکه به کلمات جسته و گریخته رابستن گوش کند، با دقت به زیر ناخون‌های فوق‌العاده مرتب و تمیزش نگاه می‌کرد.
- وزیر چراگوش کردن نشد هرچی رابستن گفتن شد؟
- دارم گوش می‌دم، ادامه بده.

اما قیافه رابستن به نظر قانع نمی رسید.
- گوش کردن نکرد، پس خود خواستن کرد!

گابریل به موقع نگاهش را از روی ناخن‌های مرتبش برداشت تا لحظه‌ی شکافتن پوست صورت رابستن و بیرون زدن یک عدد مار خوش خط و خال و کت و کلفت را ببیند!
- بس کن رابستن این اداها چیه وسط وزارت خونه؟
- فس فسسسسس.
- خداروشکر همون یه ذره عقل نداشتت هم از دست رفت.
- فس فس هیسسسسس!.

گابریل این بار با تردید به مار بزرگ مقابلش نگاه کرد.
- یعنی شوخی نمیکنی؟

مار هیس هیس کنان سرش را به نشانه نفی تکان داد و زبان درازش با حرکت سریعی از دهانش بیرون آمد. خوشبختانه هنوز برای گابریل فرصت بود تا جیغ بکشد:
- یا خشتک دریده‌ی مرلین!

گابریل که همیشه یک سطل وایتکس غلیظ بالای ۳۰درصد زیر میز کارش دم دست داشت، پیش از اینکه مار نقشه شومش را عملی کند حتویات سطل را روی سر مار خالی کرد و در حینی که مار از شدت سوزش چشم خودش را به در و دیوار می کوبید و از فرصت نهایت استفاده را کرد و فلنگ را بست!

تالار اصلی خوابگاه گریفندور

آتش شومینه مثل همیشه گرم و صندلی‌های چرمی راحت و نرم بودند. اما آن شب فضای سردی بر تالار حکم‌فرما بود. همه با جدیت به اخبار رادیوی جادویی گوش می‌دادند:
نقل قول:
-بله، و الان دوست دارم از کارشناس محترم این برنامه، جناب آقای دکتر جکیل خواهش کنم که به ما بپیوندند. آقای دکتر، شما علت شیوع این بیماری جدید رو چی می‌دونین؟
- ببینید آقای مجری، ما هنوز حتی موفق نشدیم یه دونه از این مار شده‌ها رو یه جا گیر بندازیم تا بتونیم روشون چندتا آزمایش اولیه کنیم، در نتیجه خیلی زوده که بخوایم درباره علل شیوع صحبت کنیم. فعلاً فقط توصیه‌ای که می‌کنیم به ملت شریف جامعه جادوگری اینه که حتی‌المقدور منزل رو ترک نکنن و کلنگ دم دست داشته باشند. و دستهاشون رو هم بیست ثانیه با دقت بشورن.
- نکته ای توی شستن دست ها هست که بخواید به شنونده های ما بگید؟
- نکته خاصی نیست جز اینکه کار خوبیه. انجام بدین.
- بله توصیه‌ها رو خودمون بارها از رادیو برای شنونده‌ها تکرار کردیم، علت بیماری چیه آقای دکتر؟ علت چی می‌تونه باشه از نظر شما؟
- گوش نمی‌دی‌ ها!
-نخیر قربان اتفاقاً سرو پا گوش آااااا...ی ننه!
-فس! فس!
- یا مانتیکور غریب!

و برنامه رادیو با چندین صدای فس فس و خش خش دیگر قطع شد. سکوت مرگباری در تالار حاکم شد و بچه های تیم با چهره های مبهوت به هم خیره شدند تا اینکه بلاخره آرتور دید کسی داوطلب نمی شود کاری بکند، از جایش بلند شد و از میان همه اعضای رد شد و پیچ رادیو را بست.
- دیر وقته دیگه، برید بخوابید فردا کلاس دارید!

بچه ها با آه و ناله از جا برخاستند. وسط این بلبشو مدرسه رفتن دیگر چه صیغه ای بود.

فلش بک، خانه ریدل‌ها، مقادیر زیادی رعد و برق و افکت‌های ترسناک و دلهره آور

-فس فس فسا
-فسو فس فسا

(افکت ترجمه از مارزبانی)
-پاپا، فامیلن دیگه! اینهمه راه از برزیل اومدن نمی‌شه که برشون گردونم!

لرد چشم های گردش را گرد تر کرد تا چشم غره ای به نجینی برود.
- دختر بابا! دقیقاً قراره کجا جاشون بدیم؟ این مرگخوارارو که میبینی هم اینجا اضافین میخوایم چندتاشون رو خلاص کنیم جا باز شه! اونوقت اونوقت قراره از یه گله مار سمی هم پذیرایی کنی؟کجا؟روی سر کچل ما؟

نجینی فس فس غمزه طور دیگری برای پاپایش کرد.
- برای اونم ایده دارم پاپا. یادتونه یه بار من رفتم تو حلق باتیلدا بگشات، چقدر لذت داشت؟ چقدر به ریش پسره پاتر خندیدیم و کیف کردیم؟ نمی‌شه اینبار هم مثل باتیلدا، چند نفر رو بکشید فامیل‌های منم برن تو حلقشون، هم مهمون نوازی کرده باشیم هم اونا هم یه تفریحی بکنن؟
- بله؟یعنی میخوای ما چوبدستی نازنینمون رو به خاطر فک و فامیلای تو تکون بدیم ادم بکشیم؟
- پاپا!

ولدمورت اهی کشید.
- باید فکرهایمان را بکنیم. در هر صورت یه مار سخنگو که بیشتر نداریم و هیچ هم به خاطر این برایمان مهم نیستی چون یک تکه از روحمون رو داخل بدنت جاسازی کردیم. ما همینجوری دوستت داریم دخترم!

در چشمان نجینی برق رضایت درخشید.

زمان حال، رختکن تیم گریفندور

بچه ها توی سالن جمع شده بودند و خبری از بقیه اعضای گریفندور نبود. شاید از ترس بیماری جدید جیم زده بودند. در هر حال فقط اعضای تیم گریفندور حضور داشتند. در ان میان ترامپ فرصت را غنمت شمرده بود و روی یکی از میزها ایستاده بود و دیگران را موعظه میکرد:
-ببینید هیچ جای ترسی نیست، اینا همه‌اش شایعه است. توطئه تیم هافلپافه می‌خوان ما رو بترسونن!

آرتور که از این حرکت ترامپ که خودش رو یک پا کاپیتان گرفته بود حسابی خشمگین شده بود ناگهان فریاد زد.
- نگاه کنید یه موش داره از پایه میز ترامپ میره بالا.

ترامپ فاز موعظه کردن را به کل فراموش کرد. جیغ بنفشی کشید و مستقیم توی بغل فنریر شیرجه زد. طبیعتا چون فنریر اماده این حرکت نبود هر دو نقش بر زمین شدند. آرتور لبخند خبیثانه ای زد.
- آره ترامپ درست میگه. هیچ نگران نباشید بچه ها. اینا همه توطئه آستاکباره.

بچه ها چهره های پوکروارشون رو از صحنه ناموسی خلق شده توسط ترامپ و فنریر برداشتند و به صورت آرتور دوختند. مرگ از فرصت استفاده کرد و به ارامی گفت.
- هرچند این مرتیکه ترامپ هیچوقت عقل درست و حسابی نداشته ولی به نظر من درست میگه!
- مرگ جان، شما چون خودت نمی‌میری برات گفتن این حرفا راحته. اسیر شدیم این وقت روز!

مرگ دست کرد و از زیر ردایش لیستش را بیرون آورد و توی چشم و چال بقیه فرو برد.
- خیر من به استناد این حرف میزنم ای ابله ها! ولی اگر اصرار دارین می تونم کمی نوبتتون رو جلو بندازم!

کادوگان که حسابی از این مباحثه ناراضی بود، با شمشیر برهنه پرید وسط صحبت پرویز:
-خجالت داره همرزمان! چشم انتظار تک تک یاران ما در گریفندور به ید و قامت ماست و اونوقت ما اینجا از ترس داریم به خودمون می‌لرزیم!

سپس دستش را از قابش بیرون اورد و فنریر را که زیر وزن ترامپ به پوستر تبدیل شده بود بیرون کشید.
- ایناهاش! همش تقصیر این خیار چمبر بی‌عرضه، این گرگ سیرت پلیکان صفته!
- به من چه مرد حسابی؟ تو چرا همیشه همه تقصیرا رو میندازی گردن من؟ :eyeroll:
- چون تو خیر سرت ناظر این گروه و مدیر اینجایی! تو باید این جو متشنج رو کنترل کنی! تو باید محاسبه کنی که ما هر طور که شده، و به هر قیمت که شده، و به هر وسیله‌ای که شده این بازی رو ببریم!

فنریر دیگر به هیچ وجه شبیه آن فنریر خونسرد و بی‌خیال نبود؛
- باز تو رو جو گرفت کادوگان؟ یه وقتایی انقدر از دستت روانی می‌شم که میخوام از شدت عصبانیت جر بخورم!
- یا شمشیر درازه‌ی گریفندور! جدی جدی جر خورد!

و عله راست هم می‌گفت. در کمال بهت و حیرت اعضای تیم، صورت زمخت فنریر گری‌بک شکاف بر می‌داشت و مار زمخت‌تری از توی جمجمه اش بیرون می‌زد!
ملت با چهره هایی بهت زده به مار بزرگی که از کله فنریر بیرون زده بود و بدن فنریر را روی فرش نخ نمای سالن می پلکاند و به سمتشان می خزید خیره مانده بودند.

- یا هیپوگریف پنجه طلا! مار توی آستینمون پرورش می دادیم!
- اسیر شدیم این وقت روز! حالا چیکار کنیم؟
- طرف تو رادیو گفت دستامونو بشوریم حله!

ناگهان ارتور غودا گویان از گوشه کادر ظاهر شد و فریاد زد:
- وینگاردیوم لویوسا!

مار- فنریر فش فش کنان بالا رفت و روی سر ترامپ افتاد. ترامپ هم نامردی نکرد و در حالیکه از ته لوزالمعده جیغ میکشید بلند شد و دور سالن شروع به دویدن کرد. تلاش بچه ها برای گرفتنش کاملا بی فایده بود. تا اینکه عله عصایش را به موقع جلوی پای ترامپ گرفت تا هم او و هم مار روی سر و کولش با مغز به زمین بیافتند و غائله خاتمه یابد.
بچه ها هن و هن کنان بالای سر ترامپ و فنریر ایستادند. کسی نمی دانست باید چکار کرد. تا اینکه ارتور همچنان غودا غودا گویان با کلنگی در دست وارد صحنه شد.
-دامب! دامب! نترسید! دامب! خودم الآن با بیل می‌کشمش!
- نزن همرزم! نزن بی‌ناموس! اونم که دستته کلنگه خیار چمبر بی خاصیت! لامصب نزنش واسه کویی لازمش داریم!

صدای اعتراض بچه ها بلند شد.
- کویی بخوره تو سرمون! نزنیمش که میخورتمون!
- فکر نکنم داورا قانع بشن این فنریره ها خیلی شبیه فنریر نیست.

کادوگان عاجز شده بود. به سمت عله برگشت:
- تو که قد نوح سن داری، یه کاری کن. مثلا فلوت بزن بتونیم این مارو کنترل کنیم. یادمه تو کتاب اول هم هری همین فن رو زد.
- سن نوح چه ربطی به فلوت زدن داره؟در ضمن اونی که هری براش فلوت زد سگ بود این سه متر ماره!

کادوگان چانه اش را خاراند.
- سوت چی؟اونم بلد نیستی؟
-

آرتور کلنگش را کمی بالا گرفت ولی هنوز در موقعیت کوبیدن نگه داشت.مار که تازه داشت بهوش می امد به نظر می‌آمد که جذب صدای سوت بلبلی شده و به ارامی سرش را تکان می‌داد.
کادوگان عرق پیشانی‌اش را پاک کرد، نگاهی به ترامپ کرد و گفت:
هی، تو، بچه مایه! یه زنگ بزن چهارتا پیتزا بیارن واسه ماره. مار جماعت پیتزا دوست دارن. آرتور، همرزم، تو هم اون کلنگ رو بذار پایین یه سر برو پناهگاه ببین می تونی یه چیزی پیدا کنی بتونیم این گند رو یک جور جمع کنیم تا بازی تموم بشه؟

چند دقیقه بعد، پناهگاه
صدای پاق بلندی از داخل شومینه بلند شد.
- مالی لرزونک؟
- آرتور حیرونک! چی شده چرا زود اومدی خونه؟ نکنه باز از جایی اخراج شدی؟
- نه فقط اومدم یه سر به تو و بچه‌ها بزنم و چندتا وسیله بردارم. اون چرخ خیاطی که مال جهازت بود کجاست عزیزم؟
- یه جا همونجا تو انباری. حال من و بچه‌ها هم خوبه، نگران نباش، هیچ کدوم دور از جون دور از جون دور از جون مار نشدیم!
- پرسی توله تسترال که همینجوریش مار تو آستین پرورونده است!
-‌ چی گفتی؟
- اوه هیچی عزیزم! مواظب خودت باش من دیگه باید برم!

روز مسابقه دو تیم گریفندور و هافلپاف

ورزشگاه بر خلاف انتظار همگان، نه تنها خالی نبود، بلکه مملو از جمعیت بود. البته به هیچ وجه نباید اینطور برداشت شود که این ملت بی فرهنگ هستند و توصیه های بهداشتی و امنیتی را به شمال و جنوبشان می‌گیرند. علت اصلی شلوغی ورزشگاه این بود که بیشتر تماشاگران، در حقیقت جادوگر و یا ساحره واقعی نبودند، بلکه فک و فامیل‌های نجینی بودند که آنها را داخل بدن جادوگرهای بخت برگشته چپانده بود و به ورزشگاه آورده بود.
با صدای گزارشگر که مشغول معرفی اعضای دو تیم بود تیم هافلپاف وارد زمین شدند و بعد از ندیده گرفتن توصیه های بهداشتی با هر دو داور مشغول دست دادن و روبوسی و تف مالی شدند.
بعد از آن تیم گریفندور وارد زمین شد. گزارشگر ورود تیم گریفندور را به زمین اعلام کرد و باعث شد تمام نگاه ها به سمت آنها بچرخد. طولی نکشید که صدای همهمه و پچ پچ های خاله زنکی ورزشگاه را پر کرد.
- یا حضرت مرلین!
- اون کیه با خودشون آوردن تو زمین؟

وجود فنریر گری بک در میان اعضا که بیشتر شبیه بادکنکی بود که بادش در حال خالی شدن است حتی سوظن و شک داورها را برانگیخته بود. بلاتریکس با شک به منظره فنریری خیره شد که افتان و خیزان با حرکاتی شبیه سرخوردن روی زمین به طرف میانه زمین در حرکت بود.

- این چرا این ریختی شده؟

روی صورت فنریر رد بخیه هایی دیده میشد که بسیار ناشیانه توسط چرخ خیاطی مالی دوخته شده بودند. گویا فنریر از درون جر خورده بود و کسی سعی کرده بود با کوک های نامنظم او را وصله پینه کند. رد بخیه ها از فرق سر تا نوک پای او را می پوشاند. کادوگان که نگاه مشکوک داورها را دید متوجه شد خطر بسیار نزدیک است. با خنده مسخره ای جلو رفت.
به به سلام بانوان عزیز. چیزه، این هیچیش نیست، از روی عشق و ارادت، ستون فقرات لرد رو روی صورتش خالکوبی کرده!

کلک کادوگان گرفت. حالت شکاک چهره‌ب دروئلا و بلاتریکس سریع تغییر کرد:
-چه حرکت وفادارانه‌ای!
-چه رمانیک و شاعرانه!

در همان لحظه صدای زیر و لاینقطعی توجه بلاتریکس را به خود جلب کرد و باعث شد دوباره نگاه مشکوکی به خود ر بگیرد. رد صدا را دنبال کرد و به صورت قرمز و خیس از عرق عله رو به رو شد.
- چه مرگشه این پیری؟

عله بی‌نوا که از دیروز تا به آن لحظه به صورت لاینقطع چند دور کامل مجموعه سمفونی‌های مشاهیر جهان را سوت زده بود، نفس کم اورده بود و عرق از سر و رویش می چکید و کلیه عضلات فوقانی و تحتانی‌اش منقبض شده بودند. کادوگان لبخند ابلهانه دیگری زد و از میان لبهای بر هم فشرده گفت:
- نابود شی آرتور که هیچ خاصیتی نداری چرا نمیای کمکم؟ این پیره دیگه. عشقش همین سوت زدنه. ما هم دیگه دم آخری بهش سخت نمیگیریم. می دونین که.

بلاتریکس پشت چشمی نازک کرد و بدون اینکه چیزی بگوید به سمت میانه میدان پرواز کرد. دروئلا با شک و سوظن اخرین نگاهش را به اعضای تیم انداخت و به دنبال بلاتریکس راهی شد. بچه های نفس راحتی کشیدند.
چند دقیقه بعد بازی با سوت داوران شروع شده بود. توپ در اختیار رکسان ویزلی، مهاجم هافلپاف بود که بسیار مصمم جلو میومد. رکسان خودش یک تنه مرگ و پرویز رو پشت سر گذاشت. خودش رو آماده کرد تا کادوگان رو هم پشت سر بذاره که یک‌دفعه صدای جیغ‌های ممتد دورا ویلیامز به گوش رسید! مرگ از فرصت سو استفاده کرد و بلاجری را به سمتش پرتاب کرد. آرتور توپ را گرفت.
اما در سوی دیگر زمین فنریر در یک حرکت حماسی به سمت جلو خیز برداشت بازوی دورا ویلیامز را گاز گرفته بود!

نقل قول:
و حالا مشاهده میکنیم که یکی از مهاجمین تیم گریفندور به مهاجم تیم هافلپاف حمله ور میشه.

صدای خشمگین جمعیت و فس فس های نامفهوم از جایگاه تماشاگران بلند شد. بلاخره داوران به داد و ناله‌ی دورای بخت برگشته توجه کردند و در سوت خود دمیدند. دروئلا روزیه با تعجب و تردید به فنریر گری بک نگاه می‌کرد. سر کادوگان یورتمه روان خودش را به صحنه رساند:
- چیزی نیست عاقا! چیزی نیست همرزمان! فنریره دیگه، سوسیس کالباس نخورده یه مدت داره بازی در میاره!
- پیتزا!
- خفه شو همرزم! می‌بینید، هیچیش نیست، میشه ادامه بدیم؟

سایر بازیکنان تیم گریفندور تلاش داشتند با ایما و اشاره به کادوگان حالی کنند که انگار سوت زدن روی گری‌بک دارد بی اثر می‌شود و شاید بهتر باشد جیم شوند، ولی کادوگان گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و آماده بود تا به هر قیمتی شده بازی را ببرد!

دروئلا با اکراه سوت بازی را مجدداً به صدا درآورد و اینبار آرتور ویزلی، حمله را آغاز کرد. آرتور که یک چشمش به گری‌بک در هوا معلق مانده و یک چشمش به دروازه حریف بود، از بلاجر آگلاتتاین پافت جا خالی داد و داشت به طرف دروازه می‌رفت که یکدفع صد و هشتاد درجه تغییر مسیر داد و مثل شصت تیر از دروازه دور شد! فنریر گری‌بک با دهانی باز و آب دهانی روان، دنبالش گذاشته بود!
- برگرد هم رزم! رشادت به خرج بده! خودت رو به خوردن بده ولی گل ما رو بزن!

آرتور که اما بلاخره پدر هفت تا بچه قد و نیم قد بود. در نتیجه هشدار کادوگان را به هیچ گرفت. توپ را انداخت و با ته سرعتی که نیمبوس دوهزارش اجازه می‌داد، از دروازه دور می‌شد!
- تو! زردک موی سرخک روی! خرچنگ دریایی! همونجا خشکت نزنه! برو اسنیچ رو بگیر و این عذاب رو تموم کن!

ترامپ با بی حوصلگی رو به کادوگان کرد:
- هنوز که اسنیچی ندیدم! :eyeroll:
- همینجاست! پشت تابلوی منه!
- میگم ندیدم گوش نمی‌دی‌ ها!

و ناگهان در کمال وحشت همه بازیکنان، کله‌ی موبور ترامپ شکاف برداشت و مار بزرگی از زیر ان بیرون زد! مار به عصبانیت به سمت جلو پید و درجا تابلوی کادوگان را یک لقمه چپ کرد! قاعدتاً ادامه بازی معنایی نداشت، همه‌ی بازیکنان فریاد زنان و یا سه برادر گویان پا به فرار گذاشتند، در حالی که ترامپ – مار آنها را دنبال می‌کرد و صدای کادوگان از داخل معده‌اش به گوش می‌رسید:
نقل قول:
- خورده! اسنیچ رو خورده! گریفندور برنده است!



تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵:۲۵ یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۸
#9
جلسه دوم کلاس پیشگویی

زنگ کلاس‌ها به صدا دراومد و دانش آموزان که بعد از دیدن و شنیدن پیشگویی‌های وحشتناک و بعضاً شرم‌آور جلسه قبل، حاضر بودند دو زنگ پشت سر هم ریاضیات جادویی بروند ولی پیشگویی نروند، لعن و نفرین گویان یکی بعد از دیگری وارد کلاس می‌شدند و دور ترین صندلی خالی به تابلوی استاد را انتخاب می‌کردند.
کادوگان سوار بر اسبش وارد تابلوی جلوی کلاس شد، افسار اسب کوتوله را کشید و قبل از کوبیده شدن صورتش در قاب تصویر، متوقف شد! ژستی گرفت و نگاه متوقعانه‌ای به دانش آموزان انداخت. دانش آموزان بلاخره بعد از چند تا حرکت چشم و ابرو ژست مختلف، منظور او را فهمیدند و برای ترمز قهرمانانه‌اش، برایش دست زدند. کادوگان جوگیر شد و یک دور قهرمانی از درون تابلوهای دور اتاق زد!
دانش‌آموزان که تازه متوجه شده بودند به خاطر تابلو‌های آویزون در اطراف اتاق، هیچ‌جا از زیر نگاه کادوگان در امان نیستند، یقه‌های رداشون رو بالا کشیدن و لبه‌ کلاهشون رو پایین کشیدن و سرشون رو تا گردن توی کتاب‌هاشون خم کردن.
کادوگان بلاخره به تابلوی اصلی برگشت. دست کرد توی خورجین اسب کوتوله و یه دست فنجون نعلبکی رو بیرون کشید.
- خب هم‌رزمان! جلسه قبل پیشگویی از توی گوی رو با هم مرور کردیم، این جلسه پیشگویی از طریق تفاله چایی و قهوه رو داریم! دست کنید توی جامیزتون و فنجون نعلبکی ‌هایی که براتون گذاشتم رو در بیارید!

دانش آموزان طبق گفته کادوگان، دست توی جامیز کردن و فنجون نعلبکی‌هایی که روشون عکس شش در چهار کادوگان چاپ شده بود رو بیرون کشیدند. کادوگان بی مقدمه نعره کشید:
-دااابی! اون قوری رو بیار وسط!

ناگهان جن خونگی بو داده با دو تا قوری غول‌آسا که به طرز خطرناکی در دست‌های کوچیکش تلو تلو می‌خوردن و قطرات داغ چای و قهوه ازشون روی زمین و کفش و ردای ملت می‌پاچید، وسط کلاس ظاهر شد و شروع کرد به رفتن سر نیمکت تک تک دانش‌آموزان و پر کردن فنجون‌هاشون.

تکلیف این جلسه:

به تاپیک دفترچه خاطرات هاگوارتز رفته، چای یا قهوه را انتخاب کرده، یک پست راجب اتفاقات اون روز بنویسید.
تذکر: حتماً حداقل یک پیشگویی رو توی پستتون بگنجونید.
در جوار هم شمشیر بزنید!


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پاسخ به: دفتر ثبت نمرات
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵:۵۴ جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۸
#10
ریز نمرات جلسه اول پیشگویی:

آستریکس، ۲۷

خیلی خندیدم همرزم.

قسمت اول پستت یک مقدار نا هماهنگ بود. مثلاً آدم انتظار داشت هیزل از دیدن سوسک ها وحشت زده بشه و شروع کنه به جیغ و ویغ. همینطور پیشگویی سه نفر خیلی مفصل و با صحنه سازی بود و دونفر دیگه خیلی کوتاه. تو توی توصیفات بامزه توانایی داری، سعی کن بیشتر ازش استفاده کنی و توی پست هات بیشتر شرایط رو توصیف کنی. برای همین از این قسمت بهت ۲ از ۵ دادم.

قسمت دوم پستت خیلی خوب بود و نقاشیت حرف نداشت، محض خاطر نقاشی هم که شده، بیست و پنج نمره این قسمت رو گرفتی! آفرین بر شرف پاکت!


ریموند، ۲۹

شرمنده همرزم که نشد نمره خوبت رو به نمرات تیمت اضافه کنی. عیبی نداره، جلسه بعد جبران می‌کنیم!

دو تا قسمت رو ترکیب کرده بودی که نمره دادن رو مشکل می‌کرد، اگه عالی ننوشته بودی! چون خیلی خوب نوشته بودی و سوژه، روند اتفاقات، نوآوری و پیشگویی‌های مرتبط به شخصیت هات رو دوست داشتم، هرچی نمره از نوشتنی ها می‌شد (بیست و پنج) گرفتی. نقاشیت ولی انصافاً نشون کم کاری رو داشت، انتظار داشتم حداقل با پینت یه تیری ترکه ای چیزی بکشی که یک مقدار به عنوان تکلیف پذیرفتنی تر شه، ولی عیبی نداره به داستانت مرتبط بود و چهار نمره ازش گرفتی.


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.