هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: دیروز ۲۳:۲۵:۱۸
#1
گریفندور vs. ریونکلا
سوژه: علامت شوم



حاشیه جنگل ممنوع، پشت کلبه‌ی هاگرید

هاگرید، رودلف و مارولو گانت جلوی آتیشی که درست کرده بودن جمع شده بودن و جوجه تسترال سیخ می‌زدن و آب کدو حلوایی می‌خوردن. البته مطابق دفعات قبلی اینجور دورهمی های مجردی، رودلف و مارولو جوجه تسترال و آب کدو حلوایی رو از اتاق تسترال ها و دخمه نوشیدنی‌های خونه ریدل ها بلند کرده بودن و صرفاً فقط مکان از هاگرید بود. هاگرید با چندرغازی که دامبلدور بهش بابت جنگلبانی می‌داد، تهش میتونست کیک براشون بپزه که اون هم پس از چند بار تجربه مشکلات گوارشی و بستری شدن تو سنت مانگو، رودلف و مارولو ازش خواهش کرده بودن نپزه و همون آتیش و جا رو ردیف کنه که سنگین تره.
هوا تازه تاریک شده بود و بحث داشت کم کم گرم می‌شد:
- امروز یه ساحره‌ رو پشت یکی از تسترال‌های ارباب سوار کردم، انقدر باکمالات بود که نگو.

رودلف در حالی که چشماش از به یاد آوردن وجنات و حسنات ساحره، برق افتاده بود، یک عدد جوجه تسترال کبابی رو با نوک قمه اش از روی آتیش بلند کرد و در دهانش گذاشت.

- من که شغلم شوفریه، روزی ده تا از این ساحره‌ها رو سوار می‌کنم. انقدر پر رو شدن ضعیفه ها که چونه هم میزنن انتظار دارن گالیون هم نسلفن! دوران سالازار کبیر ساحره جماعت جرعت نداشت جز جارو سوار چیز دیگه‌ای بشه!

رودلف که واضحا به قسمت دوم صحبت‌های مارولو گوش نداده بود، پرسید:
- روزی ده تا ساحره؟ اتلت رو به من قرض میدی فردا مارولو؟


هاگرید که شنونده بود، خجالت زده سرش رو به سمت موتور زوار در رفته سیریوس پشت گاراژ خونه‌اش انداخت. اما حباب تصور رمانتیکی که داشت توی کله‌ی کوچیکش شکل می‌گرفت در جا ترکید. موتور سیریوس وزن خودش و یه بچه نوزاد روی صندلی بغل رو به زور تحمل کرد، اگه به جای بچه نوزاد، مادام ماکسیم نشسته بود، زرت موتور در جا قمصور شده بود. آهی کشید و به بقیه صحبت‌های دوستاش گوش داد.

- من اصلاً لازم نبود کاری کنم جوون مارولو، خود ساحرهه اومد شماره شومینه‌اش رو صاف گذاشت کف دستم!

رودلف و مارولو هر و کر کنان، لیوان‌های آب کدو حلواییشون رو به هم زدن و هاگرید با دلخوری یادش اومد که مادام ماکسیم هنوز شماره شومینه اتاق شخصیش رو به هاگرید نداده و هر دفعه از شومینه وسط تالارعمومی بوباتون با هاگرید حرف میزنه. حس عجیبی وسط سینه‌ی هاگرید زبونه می‌کشید. حسی که با نگاه کردن به سیبیل‌های پرپشت مارولو و بالا تنه‌ی نیمه لخت و هیکلی رودلف، مثل اتیش زبونه می‌کشید. ولی متاسفانه هاگرید بی‌نوا از بچگیش که مادر نیمه غولش همون اول تالاپی اون رو با مغز روی زمین انداخته بود، کلیه آی کیو و ای کیو و اونواع اقسام هوش‌های محاسبه‌ای و احساسیش به حد جلبک دریایی تقلیل پیدا کرده بود و متوجه علت درست این حس نمی‌تونست بشه.
- دوست جونیا من یه دقیقه میرم تو کلبه گلاب به روتون مرلین‌گاه، یه نیم ساعتی منتظر من نمونین وضع معده روده‌ام انگار زیاد جالب نیست!

در نیم ساعت آینده، هاگرید در بهترین مکان برای عمیق فکر کردن که همون مرلینگاه باشه، نشست و عمیقاً به مادام ماکسیم فکر کرد. سعی کرد بفهمه کجای کار رو اشتباه میزنه و در پایان همون نیم ساعت بود که بلاخره اون ایده کذایی به ذهنش خطور کرد!


پاتیل درزدار

تام، صاحب مهمونخونه پاتیل درزدار، از روی پیشخوان خم شد تا بهتر صدای هاگرید که کلماتش رو میجوید بشنوه؛
- گفتی چی‌ میخوای؟
- الیستر سگ پز منو فرستاده بریم پشت مشتا

تام که بلاخره متوجه منظور هاگرید شده بود، در همون حال که لیوانی رو با دستمال تمیز می‌کرد، نگاه مشکوکی به هاگرید انداخت،
- که الستور سگ پز فرستاده اوکی از این طرف دنبال من بیا.

تام جلو افتاد و با دستش هاگرید رو به قسمت پشتی مهمونخونه که پرده کلفتی اون رو از پیشخوان جدا می‌کرد، هدایت کرد. هاگرید پرده رو کنار زد و تقریباً با اسنیپ که داشت از پشت پرده خارج می‌شد شاخ به شاخ شد. هاگرید بلافاصله عین گوجه فرنگی که زیر آفتاب مونده باشه، سرخ شد ولی در همون حال که داشت به بهونه‌ای که میتونست برای حضورش تو اونجا بیاره فکر می‌کرد، متوجه شد که خود اسنیپ هم گویا علاقه‌ای به شناختن هاگرید نداره. اسنیپ دماغ کج و کوله‌اش رو بالا گرفت و کله چربش رو صد و هشتاد درجه به سمت مخالف هاگرید چرخوند و در حالی که یه تیکه پلاستیک روی قفسه سینه اش، جایی که انگار به تازگی نوشته شده بود «سلطان غم، آیلین»، چسبیده بود، از جلوی اون رد شد.

پشت پرده، مرد هیکلی‌ای با سیبیلی دو برابر کلف تر از ورنون دورسلی ایستاده بود و قلم مخصوص خالکوبی رو توی دستش بالا گرفته بود. اسکار تتو (عسکر تتو به قول بچه‌های محل) با دستش به تخت مقابل خودش اشاره کرد:
- لباست رو بکن و بخواب!

هاگرید که همه‌ی موهای فرفری در هم گوریده‌اش سیخ واستاده بودن، در حالی که در هر لحظه بیشتر از تصمیم خودش نامطمئن می‌شد، کت زشت پوست راسو و پیرهن نخ نماش رو کند و به شکم روی تخت دراز کشید و سعی کرد شبیه الیستر سگ پز حرف بزنه.
- یه خال سیاه بزرگ میخوام پشت کمرم دایی!
- ردیفه دایی، چی بزنم برات؟

هاگرید با بیشترین سرعتی که مغز حلزونیش اجازه می‌داد، فکر کرد و خاطرات کتاب چهارم جلوی چشماش زنده شدن؛
- الیمپ اژدها مژدها دوس داره!
- یه اژدها با آتیییش بزنم برات؟
- نه، یکم هیجان برانگیز ترش کن دایی، از این اژدها ژاپونی ماپونیا بکش که دم دراز دارن!
- حله عمو، دیگه چی بزنم؟

هاگرید که نمی‌خواست جو شارلاتانی‌ای که گرفته بودتش رو از دست بده، باز هم با بیشترین سرعتی که در توانش بود، دو گلوله رو به کار انداخت. سینه لخت رودلف با همه خالکوبی‌هاش جلوی چشمش اومدن. با همون لحن الیستر سگ پز ادامه داد:
- یه چند تا قمه و چند تا اسکلت مسکلت بکش!
- داداش ما اینجا دنبال شر نیستیم داریم کار فرهنگی میکنیم!

نگاه هاگرید روی عکس‌ نمونه کارهای چسبیده روی در و دیوار چرخید و مغزش حتی با سرعت بیشتری سعی کرد کار کنه تا بفهمه کلمه فرهنگی و این عکس‌ها چطور به هم مرتبط میشن.
- قمه و این چیزا نمیتونم بکشم برات، ولی اسکلت حله. اتفاقاً از این طرح‌ها زیاد کشیدم، خوب بلدم!

و شروع به کار کرد.


رختکن گریفندور، یک هفته قبل از شروع بازی

- دراز! نشست! دراز! نشست! دراز! ادامه بدید خیار‌های دریایی! دراز! نشست! دراز! نشست! دراز! تکون بده اون بشکه رو هاگرید!

هاگرید که متوجه نشده بود سر کادوگان، هیکلش رو بشکه خطاب کرده، با سردرگرمی با نگاهش دور و بر اتاق رو دنبال بشکه گشت و در اخر گفت:
- شرمنده روی شوما، سر، میشه یه بار دیگه توضیح بدی چرا ما و نویل هم که ذخیره‌ایم باید باز با شوما تمرین کنیم؟
- چرا؟ چرا؟!

صورت کادوگان بلافاصله به ارغوانی تیره تغییر رنگ داد و هاگرید تقریباً بلافاصله از سوالش پشیمون شد.
- چرا نداره! میدونی ذخیره یعنی چی هاگرید؟ ذخیره یعنی اگه یکی از این خیر ندیده‌ها زیر فشار تمرینات به رحمت مرلین رفت، مسابقه ادامه پیدا می‌کنه!

مرگ می‌خواست لیستش رو در بیاره و به کادوگان نشون بده که هیچ‌کدوم از اعضای تیم تا هفته دیگه قرار نیست به رحمت مرلین برن، اما با دیدن صورت قرمز کادوگان که می‌شد روش تخم مرغ سرخ کرد، حرفش رو خورد.
کادوگان پشت چشمی نازک کرد، شکمش رو جلو داد و به کارش ادامه داد:
- بشین! پاشو! بشین! پاشو! بشین!

در همون لحظه، برای بار دوم توی چند روز اخیر، احساس عجیبی به هاگرید دست داد، ولی اینبار نه توی دلش، بلکه پشت کمرش؛

- آی میخاره میخاره! پشتم پشتم!

سایر گریفندوری ها وسط بشین و پاشوشون با دهن یه متر باز به هاگرید خیره شده بودن که سعی داشت با دست تا آرنج فرو رفته توی یقه لباسش، پشتش رو بخارونه.
-آی آی ای ننه پشتم!

و در چشم به هم زدنی، هاگرید ناپدید شد!


خانه ریدل‌ها، تالار اجتماعات اصلی


فضای تاریک تالار، با کورسوی شمع‌های معلق در فضای تالار اندکی قابل مشاهده می‌شد. لرد ولدمورت روی بلندترین صندلی تالار که در ابتدای تالار قرار داشت نشسته بود و حیوون خانگی مورد علاقه‌اش، نجینی، کنار ‌پاش چمبره زده بود.
- لینی؟

حشره‌ی مرگخوار آب دهنش رو قورت داد. چشم‌های قرمز لرد ولدمورت، از شمع‌های آویزان تالار، درخشنده تر بودن.
- بله سرورم؟
- الان وقتشه! جلوتر بیا!

حشره بال بال زنان به پای صندلی اربابش نزدیک شد و ساعد دست کوچولوش رو دراز کرد. لرد ولدمورت چوبدستی‌اش رو بلند کرد و به علامت شوم روی دست لینی ضربه زد. حشره صورتش رو از درد در هم کشید. سکوت تالار با صدای ترق و ترق آپارات کردن مرگخواران پر شد. مرگخوارها از درشت و کوچیک، از فنریر گری بک گرفته تا ربکا لاک‌وود، یکی یکی در مقابل اربابشون ظاهر می‌شدن که یکدفعه...
شترق!!
اگر دماغ لرد ولدمورت همینجوریش بسان میز اتو، تخت نبود، بعد از برخورد پونصد کیلو هاگرید از کمر مستقیم به صورتش، حتماً تخت می‌شد! مرگخوارها هاج و واج به هاگرید که یکدفعه از وسط ناکجا آباد ظاهر شده بود و جایی که تا چند ثانیه پیش اربابشون و صندلیش قرار داشت رو کاملاً کتلت کرده بود زل زده بودن. لرد ولدمورت دستش رو از زیر هاگرید بیرون کشید و اون رو از روی خودش کنار زد:
- این بشکه یکدفعه از کجا به سر ما نازل شد؟!

شاید باورتون نشه، ولی هاگرید باز هم دنبال بشکه گشت!
مرگخوارها هنوز با بهت و تعجب به منظره جلوشون خیره شده بودن و رودلف و مارولو به طرز تابلویی در و دیوار رو نگاه می کردن تا مجبور نشن آشنایی بدن.
از همه گیج تر ولی خود هاگرید بود. با کمک دستاش سر دوپا بلند شد و تلو تلو خوران دور و برش رو نگاه کرد، بعد یادش اومد که چی اذیتش کرده بود!
- آخ کمرم کمرم! کمرم میخارید!

هاگرید این رو گفت و اولین چیز بلندی که دستش رسید، که در این مورد نجینی مادر مرده بود، رو برداشت و از پشت کمرش رد کرد و دو سرش رو سفت با دستاش گرفت و شروع به خاروندن پشتش کرد!
لرد ولمورت اولین کسی بود که تونست چیزی بگه:
- این غول بیابونی با پرنسس نازنین ما داره چیکار میکنه؟

- ارباب یه ور دیگه رو نگاه کنید. الان بهش کروشیو میزنیم نجینی رو پس می‌گیریم!
- اصلاً این گوریل انگوری چجوری باید از مکان و زمان دقیق گردهمایی هفتگی ما آگاه بشه و همزمان با شماها احظار بشه؟

یکی دو تا از مرگخوارا با حالت عالمانه انگشت اشاره‌شون رو بالا بردن ولی همونجوری پوکر فیس باقی موندن. کسی جوابی برای سوال لرد نداشت. لرد با عصبانیت گفت:
- دختر ما رو از این کریه‌المنظر جدا کنید و پشتش رو هم چک کنید ببینید چشه میخاره! یه وقت جذام نداشته باشه داده باشه به پرنسس ما!

تام جاگسن و رابستن جلو اومدن و نجینی که یه متر کش اومده بود و درازتر شده بود رو از دست هاگرید بیرون کشیدن. بعد هم کت هاگرید رو کندن و پیرهنش رو بالا زدن. اما چیزی که روی کمر هاگرید معلوم شد، بدتر از صدتا جذام، آه همه رو دراورد! هاگرید از همه جا غافل، فکر کرد که نفس‌ها از شدت خفن بودن خالکوبیش تو سینه حبس شده و دلش قنج رفت!
- علامت ما رو به چه جرئتی برداشتی رو کمرت خالکوبی کردی؟!

بلاتریکس که دستاش می‌لرزید، صفحه درخواست‌های خادمان لرد سیاه رو آورد از بالا تا پایین چک کرد؛
- ارباب، به رداتون قسم ما راهش ندادیم! نمی‌دونیم کی مرگخوارش کرده!
- داری اشتباه میکونی همشیره! من مرگخوار نیستم، محفلی‌ام! همین رودلف و مارولو اینجا شاهد...

رودلف و مارولو با صدای بلند تری به سوت زدن ادامه دادن و با شدت بیشتری به کنج‌های سقف تالار زل زدن.
-
- ساکت! حالا که این علامت رو داری و قراره همیشه زارت و زورت وقتی ما با یارانمون کار داریم ظاهر بشی، مرگخوار مایی!

چند ثانیه‌ای گذشت تا حقیقت راه خودش رو به مغز فوق اسلوموشن هاگرید باز کنه. اسکار تتو به جای تتوی اژدها و اسکلت، تتوی علامت شوم رو براش زده بود. وقتی که بلاخره دو گالیونیش افتاد، مثل بچه غولی که با پتک به فرق سرش کوبیده باشن، وسط تالار نشست و های های زد زیر گریه!
- هوووو! مامان جونم من مرگخوار شدم! هووووو! اگه الیمپ بفهمه دیگه تف هم تو روم نمیندازه! هوووو دستی دستی خودم رو بیچاره کردم!

مرگخوارها هنوز هاج و واج نگاه می‌کردن و نمی‌دونستن دقیقاً باید چیکار کنن.
- ما نمیفهمیم بلا، این غول بیابونی جای اینکه خوشحال باشه و افتخار کنه، داره گریه می‌کنه؟
- هوووو! ولدمورت! باید به ولدمورت خدمت کنم! سیاه‌بخت شدم!
- ما اصلاً نمی‌فهمیم بلا، مگه بهتر از ما ارباب وجود داره که این بشکه انقدر ناراحته؟

همه مرگخوارها شروع به تعریف و تمجید از اربابشون کردن ولی صداشون توی ناله‌های ممتد هاگرید گم شد:
-هووووو! هوووو! چلاق بشی به حق مرلین دستت از وسط نصف بشه بری زیر ارابه هیژده چرخ سقط بشی اسکار تتو! هووو!
- ما دیگه جدی جدی داره بهمون بر می‌خوره بلا! مجبورش کنید افتخار کنه به داشتن اربابی مثل ما!

بلا تریکس چشم غره ناجوری به رودلف که هنوز روی گچبری سقف قفلی زده بود رفت. چشم غره بلا به حدی ناجور بود که رودلف با اینکه اونو ندید، اما پشت گردنش از شدت سوختن آتیش گرفت! رودلف با کف دست اتیش پشت گردنش رو خاموش کرد و یکی هم با پشت دست، پس گردن مارولو زد و اون رو با خودش به جلو هل داد:
- گریه نکن هاگر! اینجا خیلی خوبه، دیگه مجبور نیستی سوپ پیاز بخوری، بانو مروپ به جاش هر روز کله پاچه ماگل بار می‌ذاره!
- راست میگه، خودت رو جمع کن مرد! عشق و حالی که ما اینجا می‌کنیم رو ملت دوران سالازار کبیر هم نمی‌کردن!
- هوووو! هوووو!

هاگرید هنوز هم گریه می‌کرد، اما از شدت هق هقش کم شده بود. قطعاً آوردن اسم غذا کمک کرده بود، بلاخره نقطه ضعف هاگرید، همیشه شکمش بود! لرد ولدمورت هنوز با نگاه منتظری به صحنه چشم دوخته بود و بلا به طرز خطرناکی چوبدستیش رو با دست راستش، به کف دست چپش می‌کوبید.رودلف و مارلو آب دهنشون رو قورت دادن و ادامه دادن:
- اینجا یه اتاق داریم پر جوجه تسترال!
- سالازار کبیر هم انقدر پیتزا سفارش نمی‌داد که ارباب سفارش میده!

خلاصه که رودلف و مارولو که زیر شونه های هاگرید رو گرفته بودن، گفتن و گفتن، و هق هق های هاگرید، کم کم ساکت شدن‌.

خانه شماره دوازده میدان گریمولد، قرارگاه محفل ققنوس

هری با عصبانیت و ناباوری مشتش رو روی میز غذا کوبید و باعث شد چند قطره سوپ پیاز از توی کاسه های همه به بیرون بپره.
- هاگرید! چطور تونستی مرگخوار بشی؟
- آروم باش فرزند! من به هاگرید اطمینان کامل دارم!
- ولی پروفسور! هاگرید الان هم محفلیه هم مرگخوار!


سوپ پیاز به گلوی اسنیپ پرید و به سرفه افتاد. اسنیپ محکم به قفسه سینه‌اش کوبید ولی آخش به هوا رفت، هیچکس هم حدس نزد چرا.

- من به هاگرید مرگخوار هم اطمینان کامل دارم فرزند!
- پروفسور، قصد جسارت نباشه، با شاخ می‌پرم وسط بحثتون، ولی هری راست میگه، شما چطور هاگرید رو سر سفره سوپ پیاز ما راه دادید؟
- مهم عشقه فرزند! نیروی عشق رو هرگز فراموش نکن فرزند!

هاگرید بی‌توجه به نگاه‌های سرشار از شماتت و تعجب محفلی‌ها، دو لپی سوپش رو می‌خورد.
- خب، جواب پروفسور رو که شنیدید همرزمان! ما به هاگرید هم سوای مسئله خالکوبی و جبهه جدیدش، عشق می‌ورزیم. تمام!
- مالی قوربون دستت، یه کاسه دیگه سوپ مونده واسه من بیریزی؟


نهار دوم هاگرید، نهارخوری خانه ریدل‌ها

- بلا، هاگرید همه بال ققنوس کبابی ها رو خورد!
- به من چه خودت کروشیو بلدی!
- ولی من به مروپ گفته بودم واسه من بال ققنوس کبابی درست کنه!
- منم بال می‌خواستم! الان نشونش می‌دم!

لرد ولدمورت از روی صندلیش بلند شد.
- مرگخوارا، مرگخوارا، هاگرید از حمایت کامل من برخورداره! می‌خوام یه جوری باهاش رفتار کنین که حسابی بهش خوش بگذره و بفهمه کی ارباب باحال تریه!

ادوارد با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و سینی کلم بروکلی‌های آب پز رو که تنها غذایی بودن که از دست هاگرید در امان مونده بودن، جلو کشید.


آموزشگاه مرگخواری، چند ساعت بعد

تازه وارد تر‌های مرگخواران، زیر دست قدیمی‌تر ها تمرین می‌کردن. شیلا بروکس به شدت تمرکز کرده بود و از نوک چوبدستیش، برای مارهاش نشونه‌هایی می‌فرستاد و اونها رو هدایت می‌کرد، که...
- لینی! هاگرید مارهای منو گرفته باهاشون طناب بازی می‌کنه!
- هاگرید، مارهای شیلا رو پس بده! نفر بعدی کیه برای تمرین؟
- لینی، هاگرید الکساندرا رو خورد!
- هاگرید!

دوباره ولدمورت مرلین میدونه از کدوم سوراخ سنبه‌ای پیداش شد:
- مرگخوارا، مرگخوارا، این مرگخوار هاگرید، تحت حمایت تام و کمال ما قرار داره! نبینیم کسی بهش چیزی بگه‌ها!

خلاصه که تا اخر اون هفته، به هاگرید زیر سایه حمایت ارباب جدیدش، حسابی خوش گذشت. نصف تسترال‌های اتاق تسترال‌ها رو کباب کرد، گل‌های باغ جلوی در انارت ریدل‌ها رو کند و فرستاد واسه مادام ماکسیم، همه‌ی میوه‌های مروپ رو ریخت تو کیک، دکه نگهبانی رودلف رو کرد لونه عنکبوت‌ها و سایر جک و جونورهای عجیب غریبش و خیلی کارهای دیگه‌ای که اگه مرگخوارهای عادی می‌کردن، دوبلر کروشیو پشت سر هم می‌خوردن. مشکل اینجا بود که اگه مرگخوارا جیکشون هم در اعتراض در میومد، باز هم دوبار کروشیو می‌خوردن. این بود که همه‌شون بی صبرانه منتظر اون روزی بودن که بتونن به یه بهوونه موجه، به حساب هاگرید برسن.


روز مسابقه کوییدیچ، ورزشگاه اصلی

صدای تشویق‌های طرفداران گریفندور و ریونکلا، کل استادیوم رو پر کرده بود. گزارشگر مسابقه، با هیجان اسامی اعضای تیم رو می‌خوند و اونها هم در زیر بارون جرقه‌های قرمز و آبی که از گوشه و کنار ورزشگاه به سر و روشون میریخت، وارد زمین می‌شدن. در ترکیب اصلی تیم گریفندور، تغییری ایجاد شده بود. ادوارد (صدالبته به صورت کاملاً از پیش برنامه ریزی شده) ناخوش شده بود و هاگرید، به عنوان ذخیره، مجبور شده بود تا جاش رو پر کنه.
اعضای تیم بلاخره سوار جاروهاشون شدن. همه چشم‌ها به داوران بازی، مروپ و ماورولو گانت بود. مروپ با برق رضایت خاصی توی چشمهاش، سوت آغاز بازی رو زد.

نقل قول:
بازی توسط بازیکنان گریفندور آغاز میشه. مرگ، سرخگون به دست جلو میره. دروئلا روزیه جلوش در میاد. دروئلا با مهارت سرخگون رو از دست مرگ میگیره. هاگرید، مدافع گریفندور به سمتش میره...
و دروئلا سرخگون رو محکم به سمت صورت هاگرید پرت می‌کنه!

دوربین‌های ورزشگاه، صحنه حرکت آهسته پرتاب کردن سرخگون به سمت هاگرید و برخوردش به صورتش رو نشون می‌دن و با زوم کردن به روی صورت دروئلا، کاملاً نشون می‌دن که میگه: کاملاً ارزششو داشت!
نقل قول:
بازیکنان ریونکلا سرخگون رو از دست دادن و به نظر می‌رسه رسیدگی به حال مدافع گریفندور احتمالاً مدتی طول بکشه، ولی نه! داورها اجازه‌ی ورود تیم پزشکی رو نمیدن و بازی ادامه پیدا می‌کنه!
این‌بار کادوگان از گریفندور سرخگون به دست جلو میره. از مقابل ریموند عبور می‌کنه، از جلوی جوزفین میگذره، خودش مستقیم شوت می‌کنه! تام جاگسن به زیبایی سرخگون رو با لگد دور میکنه و محکم می‌کوبونه به پهلوی هاگرید!


صدای اعتراض طرفداران غیر مرگخوار گریفندور به هوا بلند شد. همه منتظر بودن تا ببین دوازه‌بان ریونکلا کارت زرد می‌گیره یا قرمز که...
نقل قول:
داورها خطا اعلام نکردن! بازی ادامه پیدا می‌کنه! سرخگون در اختیار ربکا لاکووده، اما دابز به سمتش میاد، شیلا بروکس پشت ربکا جایگیری می‌کنه، شاید می‌خواد اما رو سردرگم کنه، ولی خیر، با جارو شیرجه میره توی چشم اون یکی مدافع گریفندور، هاگرید! داورها بازهم خطا اعلام نکردن.

بیشتر از بیست دقیقه از بازی گذشته بود ولی گلی به ثمر ننشسته بود. به نظر میومد بعضی از بازیکن‌ها، هدف همه‌تری رو دنبال می‌کنن که لحظه به لحظه وحشیانه تر می‌شه.
نقل قول:
الکساندرا ایوانوا سرخگون رو به دست داره! عجب دریبلی میزنه این بازیکن، به دروازه نزدیک میشه و شوت میکنه... تو صورت هاگرید! دیگه این که گریفندوره هم شوت میکنه تو صورت هاگرید!

هاگرید به سختی تعادل خودش رو روی جارو حفظ می‌کرد و سعی داشت بفهمه دقیقاً چه اتفاقی داره میفته. مرگ با شکاکی لیست این هفته‌اش رو دوباره بالا و پایین می‌کرد.
نقل قول:
لاوندر براون جلوی دروازه‌ی گریفندور معلق میزنه و حرکات نمایشی از خودش به نمایش می‌ذاره، اما انگار مهاجمین ریونکلا، به مدافع گریفندور بیشتر از دراوزه‌ی این تیم توجه دارن! کادوگان داره ضد حمله‌ای ای رو از جناح چپ انجام میده، ربکا لاکوود به زور چوب ضربه زدن به بازدارنده‌ی جوزفین رو از دستش بیرون میکشه و جفت بازدارنده‌ها رو پرت میکنه به سمت...

صدای همه تماشاگرها، ادامه صحبت گزارشگر رو پر کرد:
نقل قول:
-هاگرید!


- خطا اعلام نمیشه.

مارولو گانت این رو گفت و جاروش رو بالا کشید تا بتونه بهتر زمین بازی رو رصد کنه و لذت ببره. حملات مرگخوارها به هاگرید به صورت تصاعدی وحشیانه تر می‌شد و محفلی‌ها هم، که گویا زیاد دل خوشی ازش نداشتن، دخالت نمی‌کردن. ربکا لاکوود یه لشکر خفاش ناقل جرونا رو به سر و کله هاگرید کوبید و شیلا بروکس چندین و چندتا مار سمی رو از پاهاش و جاروش بالا فرستاد. دروئلا با دایره‌المعارف قرون وسطا کوبید توی وسط شکمش.


آرامگاه تسترال‌ها و گاومیش‌ها

در این سرزمین، نه هیچ‌وقت گلی شکفته بود و نه بچه‌ای به دنیا اومده بود. فقط گاهی دست بی محبت باد می‌وزید و چندتاییشون رو می‌شست و با خودش می‌برد. همه‌ی تسترال‌های مرده و استخون‌های بال کبابی ققنوس‌ها و گاومیش‌های بریان شده، همه توی برزخی منتظر روز موعود بودن.

اسکلت‌های جوجه‌های معصوم تسترال‌های بی زبون، از روی تپه‌های مدفن ققنوس‌ها، اینور و اونور می‌پریدن و همه در انتظار روز موعودی بودن که نه می‌دونستن کیه، نه میدونستن چه اتفاقی قراره بیفته، نه حتی میدونستن از کجا می‌دونن. روز موعود، اینجا، یه شایعه‌ی خیلی قدیمی بود که گفته شده بود با نشانه‌هایی همراهه. نشانه‌های آخر زمان، نشانه‌های روزی که همه از این آرامگاه رها میشن و به سرزمین دیگه‌ای میرن، سرزمین موعود.

اولین نشانه‌ها، اون روز، حدود یک ساعت پیش شروع شد، وقتی که دیوارهای گوشتی سیاهی که آسمون همیشه سیاه اون سرزمین رو تشکیل می‌دادن، شروع به لرزیدن کردن. تستی، اسکلت جوجه تسترال باهوشی که دانشمند شهر بود، با تعجب به حرکت دیوارها نگاه می‌کرد. میشی، رون گاومیش مهربون که دوست و دستیارش بود هم با نگرانی در کنارش ایستاده بود.
- تو فکر می‌کنی این میتونه اولین نشانه باشه تستی؟
- من نمیدونم میشی. به نظرم وقتشه که بریم پیشش!

میشی با چشم‌های از وحشت گرد شده پرسید:
- پیش کیکی؟
- آره میشی، وقتشه بریم پیش کیکی!

کیکی، جادوگر، پیشگو و بقایای کیک شکلاتی حاوی علوفه‌ای بود که ریش سفید محل به حساب می‌شد. اهالی آرامگاه خیلی به اون احترام می‌ذاشتن، اما به خاطر ترسی که ازش داشتن، به ندرت و فقط برای مسائل مهم مزاحم اوقات شریفش میشدن. همونطور که تستی و میشی بیشتر به سمت تپه‌ای که خونه‌ی کیکی بود میرفتن، صداها و علائم روز موعود بیشتر و بلندتر می‌شدن. وقتی بلاخره به خونه کیکی رسیدن، زلزله‌های پیاپی، ده دقیقه ‌ای بود که قطع نشده بودن!
کیکی برخلاف انتظار تستی و میشی، توی خونه‌اش نبود. اون توی حیاط گلی جلوی خونه‌اش ایستاده بود. با دیدن اونها، با حالت اخطار صداش رو بلند کرد:
- روز موعود داره میاد، دنیا رو به اتمامه! ما همه...!


زمین بازی


در اثر ضربه‌ی دایره‌المعارف دروئلا روزیه به شکم هاگرید، آخرین تیر خلاص زده شد، و هاگرید، از وسط ترکید!

تستی، میشی و سایر اهالی آرامگاه، سوار بر بقایای دل و روده و امحا و احشای هاگرید، در حالی که فریاد «آزادی» و «روز موعود» سر داده بودن، به همه جا پاچیده شدن! حتی مرگخوارها هم با دیدن این صحنه مستأصل شده بودن و سعی داشتن خورده ریزه‌های هاگرید رو از سر و صورتشون پاک کنن، سایر تماشاچیا که جای خود داره. تعداد زیادی از اهالی آرامگاه، زیر دست و پای ملت وحشت زده، له شدن و برای بار دوم جان به جان آفرین تسلیم کردن، و در این میان هم، داورهای مسابقه بنا به شرایط و جهت زودتر کندن قال قضیه، تشخیص دادن که امحا و احشای چسبیده به گوی زرین، بازی رو به نفع گریفندور تموم‌ میکنه و اصلا هم مهم نیست که فلور جستجوگر بوده و نه هاگرید فقید!




ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۱ ۲۳:۳۱:۰۰
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۱ ۲۳:۵۴:۱۱

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷:۳۴ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۹
#2
1. یه اسم مناسب برای گیاهی که گفته شد، انتخاب کنید. (1 نمره)

گیاه بپر دررو! چون همون طور که در پست تدریس یاد گرفتیم، این موجود بی مایه به محض باز دیدن عرصه، از گلدان خود بیرون پریده و به مثال کش تنبان، در می رود!

2. یه روش برای سرگرم کردن گیاه مذکور پیشنهاد بدید. (3 نمره)

سرگرم شدن برای افراد سبک و بی مغز است! اگر به راستی قصد تربیت و تشویق گیاه مذکور را داشته باشید و بخواهید از ابطال وقت وی و نتیجتا فرارش جلوگیری به عمل بیاورید، بهترین توصیه این شوالیه پاکدل به شما، آموزش هنرهای رزمی و آمادگی دفاعی است! گیاه را یه گوشه گیر بیاورید و یه شمشیر کوچک به دستش داده، به گیاه شمشیر زنی، تیراندازی و نینجا بازی یاد دهید! انقدر شیفته فراگیری خواهد شد که هرگز فرار نخواهد کرد!

3. به نظرتون چرا این گیاه علاقه داره فرار کنه؟ (2 نمره)

این گیاه بسیار بی مایه و بزدل است متاسفانه، خیار دریایی! وگرنه چه توضیح دیگری برای توجیح این رفتار مردم گریزانه، شرم‌آور و ننگین سراغ دارید؟ ما برای ملاقات این گیاه همراه پروفسور لی به گلخانه آمدیم و خرچنگ سیرت، فرار می کند برای ما! شما همان دفاع شخصی یادش بدهید شاید بهتر شد!

4. توضیح بدید فکر می‌کنید چه اتفاقی برای لینی افتاده؟ (2 نمره)


روزی روزگاری حشره ی براق و زیبایی، محو تماشای خورشید زیبا شد و از قضا، به اشتباه به درون دام موجودی خبیث و حشره خوار افتاد! حشره‌ی نگون بخت بسیار ترسیده بود، اما در همان حال چشمش به سایر گوشه و کنار دامی که در آن گیر افتاده بود افتاد و متوجه چند حشره بخت برگشته دیگر شد. حشره‌ی زیبا که دلسوزی و مهربانی بر ترسش غالب شده بود، جلو رفت و به آن حشرات ماتم زده کمک کرد. از بال هایش کند و برای یکی از آنها پانسمان ساخت، شاخک هایش را درآورد و به جای عصا به آخوندک پیری داد، و در حال خواباندن بچه های سوسک سیاه بود که موجود حشره خوار از دیدن این همه عطوفت و از خود گذشتگی، دلش به رحم آمد و حشره‌ی زیبا و سایر حشرات را از دام خود رهانید.
آها لینی چی شد؟ اون بی نوا رو که خیر ندیده گیاه گوشتخوار در جا لقمه چپ کرد، مرلینش بیامرزد!

5. تصورتون از شکل این گیاه چیه؟ نقاشی بکشید یا سعی کنید یه توضیح روشن و کامل بدین. اگر نقاشی می‌کشید می‌تونید یه توضیح مختصر هم بهش اضافه کنید. (2 نمره)

در اینجا، این گیاه مزدور را در حال یک فرار روزانه از گلدان خود به مرلین هم نمی داند کجا، مشاهده می کنیم!


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۳:۰۸:۰۸ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
#3
فلش فوروارد

جایی در تپه‌های دلگیر انگلستان، چند کیلومتری دورتر از شهرستان کوچکی، سیرک عجایب خورشید چادر زده بود. جالب اینجاست که بر خلاف اسمش، در روشنی روز جلوه‌ای نداشت، اما همین که غروب رو به تاریکی می‌گذاشت، چادرهای رنگاوارنگ، لامپ‌های نئونی وسایل بازی و لباس‌های براق و غیر متعارف گردانندگان به مثال نگینی می‌درخشید و جوان‌های کنجکاو و نوجوان های مشتاق را از دهکده های اطراف به آنجا می‌کشاند.

اکثر جوان‌ها دست در دست هم وارد محوطه سیرک عجایب خورشید می‌شدند، پسرهای جوان به سمت غرفه‌های زورآزمایی و تیراندازی می‌رفتند تا برای همراهانشان عروسک‌های یادگاری برنده شوند و دختران جوان توی صف اتاقک کف‌بینی و بینش آینده که چادر بنفشی با بوی غلیظ عود و اکالیپتوس بود می‌ایستادند یا از غرفه‌های اغذیه فروشی، پشمک و بادوم بو داده می‌خریدند.

در قسمت انتهایی کمپ سیرک عجایب خورشید، چادر رنگ و رفته‌ای بود که به نسبت چادرهای براق و تازه نونوار شده قسمت جلویی سیرک، مخاطبان کمتری را به خود جلب می‌کرد. بالای ورودی چادر تابلوی چوبی قدیمی اویزان شده بود که این کلمات بر روی آن خودنمایی می کرد:
«تابلوی سحرآمیز شوالیه‌ی پهلوان»

آن روز به خصوص اما، بلیط های مشاهده‌ی تابلوی سحرآمیز به طرز غیرمعمولی فروش رفته بود. مرد جوانی چند ساعت قبل از شروع برنامه آمده بود و هشت بلیط برای اجرای آن شب تهیه کرده بود. همان مرد درست پنج دقیقه قبل از شروع نمایش، پیدایش شده بود و اینبار هیأت عجیب و غریبی تشکیل شده از چند دوشیزه، یک موجود چروکیده که کلاه بزرگی برسر داشت که کامل گوشهایش را می‌پوشاند، مرد جوانی که موقع راه رفتن خرامان می‌جهید و یک مرد موسرخ که تقریباً داشت طاس می‌شد، همراهی‌اش می‌کردند.

برنامه طبق روال هر شب با آمدن مردی با شنل قرمز به روی صحنه آغاز شد. مرد، پهلوان کادوگان، جادوی زنده، شگفتی قرن، شوالیه درون تابلو را معرفی کرد و پرده را از روی تابلوی مرد سرخرو و قد کوتاهی پایی کشید.

در کمال تعجب مشنگ‌ها، تصویر درون تابلو شروع به جست و خیز کرد، شمشیرش را بیرون کشید و چند حرکت نمایشی انجام داد و برای تماشاگران شاخ و شونه کشید، اما ناگهان نگاهش روی مردجوان و همراهانش قفل شد. آرواره پیرمرد از تعجب باز ماند و نگاه شوک زده اش از چهره یکی به دیگری به نوسان درآمد. او که گویی به یک باره نمایش و سایر تماشاگران را فراموش کرده بود، گفت:
-شما... شما... من شما رو میشناسم... همرزمان!


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱:۰۴:۰۰ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
#4
:نامه و تمبر و کد پستی و آدرس گیرنده نمی‌شناسد و شمشیر چرخان، سوار بر اسب کوتوله به وسط تاپیک یورتمه می‌رود!:

ما اینجا یورتمه آمدیم که مطلبی رو بلند بلند عرض کنیم و یه بسته رو دست به دست به دست به دست به دست کنیم برسه دست پروفسور دامبلدور!

پروفسور دامبلدور، قربان! تولدتون مبارک باشه، قربان! امیدوارم که آبنبات لیمو‌یی هاتون پر برکت و دماغ بلندتون چاق باشه، قربان! شرمنده یک مقدار دیر رسیدیم، سر راه داشتیم نتیجه زحمت چندین و چند ساعت این بعدازظهرمون رو از پنجول و چنگال فنریر گری‌بک نجات می‌دادیم، قربان! لامصب هر چی می‌گفتیم این کیک وجترینه و توش گوشت نیست، به خوردش نمی‌رفت، قربان! مجبور شدیم آخر با اسب کوتوله زیرش بگیریم، قربان! کیک خدمت شما، قربان!


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۲:۲۸:۴۳ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
#5
سوزانا، فرزند!

تکلیفت اصلا هم به درد نخور نبود خیلی هم عالی بود، فقط آمدی هم رزم به قربانت، ولی حالا چرا؟

متاسفانه این کلاس به اتمام رسیده و باید تا ترم بعدی هاگوارتز صبر کنی تا دوباره برقرار بشه. با اینکه تکلیف بسیار خوبی نوشته بودی، متاسفانه به خاطر قوانین هاگوارتز، نمره اش برای گروهت لحاظ نمی شه.

امیدوارم که موفق باشی و از لحظاتت توی این سایت لذت ببری!


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۱۰:۵۹:۱۷ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
#6
نمرات جلسه دوم پیشگویی:

گریفندور:
اما دابز :۲۸.۵

اسلیترین:
سیمپتیموس مالفوی : ۲۹
مایکل رابینسون: ۲۹.۵

ریونکلا:
ریموند: ۳۰
ربکا لاکوود: ۲۶.۵
تام جاگسن (ارشد): ۲۸.۵
لینی وارنر (ارشد): ۳۰
ایرما پینس (ارشد) : ۳۰

هافلپاف:
شرکت کننده نداشتیم متاسفانه.



تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پاسخ به: دفتر ثبت نمرات
پیام زده شده در: ۱۰:۵۲:۱۲ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
#7
نمرات جلسه‌ی دوم پیشگویی:

ریموند: ۳۰
جااب و بامزه بود. از اینکه داستان رو فقط به پیشگویی قهوه معطوف نکرده بودی و ماجراهای جانبی مثل کش رفتن قهوه توسط دابی و غیب شدن رکسان ویزلی رو اضافه کرده بودی خوشم اومد.

ربکا لاکوود: ۲۶.۵
اول با نقاط مثبت پستت شروع می‌کنم. پایان پست، پایان جالبی بود. یه پرش از داستان اصلی و برملا کردن اینکه کادوگان اشتباه کرده بود. پایان مناسب برای تک پستی های کوتاه سخت تره و شما این رو به خوبی از پسش بر اومدین. استفاده از داستان خفاش و کرونا هم به جا بود.
قسمت اول داستان اما ایرادهایی داشت. روند جلو رفتن داستان یک مقدار گیج کننده بود. مثلاً میتونیم حدس بزنیم دابی چرا از ربکا (خفاش) ترسید، احتمالاً به خاطر کرونا، اما ربکا چرا از دابی ترسید؟ و یا اینکه ربکا اول از روی قهر و بعد از عذاب وجدان از جاش بلند میشه تا به بیرون کلاس بره هم گیج کننده بود. گاهی ما توی ذهنمون داستان رو به طور کامل و جذاب شکل میدیم، اما موقع نوشتن قسمت هایی رو مینویسیم و قسمت هایی رو نمی نویسیم، و این خواننده رو گیج میکنه. توصیه ای که میتونم بهت بکنم هم رزم اینه که بعد از نوشتن داستان، یک بار دیگه اون رو از چشم یک تازه وارد که هیچی از شخصیت شما نمیدونه بخونی و ببینی آیا برای اون فرد هم همه چیز واضح به نظر میاد؟

تام جاگسن: ۲۸.۵
ما هیچ وقت به عمرمون به اون ملیحی لبخند نزدیم، تام!
از اینکه از این فرصت استفاده کردید و شخصیت پردازیتون رو کامل تر کردید لذت بردیم. اینکه مثل همه با تفاله فالگیری نکرده بودی و خلاقیت به خرج داده بودی رفته بودی توی فنجون خوب بود. شاید جا داشت یک مقدار بیشتر راجب بلایی که در آینده سر ملت اومده بود توضیح بدید. از یک مقدار طولانی نوشتن داستان برای واضح تر کردن موضوع واهمه نداشته باش فرزند.

سیمپتیموس مالفوی : ۲۹
نوع طنز و نوشتنتون، من رو یاد نویسنده های خوب و قدیمی این سایت میندازه. همینطور ادامه بدین ولی توجه بیشتری به جمله بندی ها و طول جملات بکنین، حتماً به زودی جزو نویسنده های خیلی خوب و قدیمی هم میشین. جمله آخر هم با مزه بود.
همونطور که گفتم، ایرادی که دیدم، طولانی بودن جملات بود که خوندنشون رو سخت می کرد.

لینی وارنر : ۳۰
روند مناسب و با معنی داشت داستانت. با مفاهیم و ماجراهای سایت هم جالب بازی کرده بودی. ایرادی مشاهده نشد.

ایرما پینس : ۳۰
درود بر شما خانم فرهیخته با کمالات! بلاخره یکی دیگه به غیر از شخص شخیص بنده پیدا شد که زبان فارسی رو با لغات و دستور ادبیات عهد درشکه صحبت کنه، تتبع رو مجبور شدیم یک ساعت گوگل کنیم! داستان به این کوتاهی رو بامزه و بدون ابهام نوشتن کار سختیه که شما به خوبی انجام دادین.

مایکل رابینسون: ۲۹.۵
چه خبره این ترم اسلیترین چه تازه وارد های خوبی گیرش اومده! ایراد خاصی توی پستت ندیدم به جز اینکه به علت نذاشتن شکلک و جمله بندی های خاص، شاید یک مقدار سخت بود خوندنش. چند تا جمله رو دو سه بار خوندم تا دو گالیونم افتاد. جدا از اون شخصیت پردازی قوی و داستان نویسی خیلی خوبی دارین.
البته جا داره که بگم امیدوارم که همونطور که حدس زدم شما با تام جاگسن رفیقید و اون جمله تون خطاب بهش، سعی داشت شخصیت رو مخ خود مایک رو نشون بده. در غیر این صورت ما توی هاگوارتز به هیچ وجه توهین و اذیت کردن سایر دانش آموزان رو تحمل نمی کنیم.

اما دابز : ۲۸.۵
چقدر پیشرفت کردی، همرزم! دیگه هیچ کدوم از جمله هات گیج کننده یا طولانی نیستن. سوژه هات هم که همیشه جالب بودن. حالا که سبک نوشتنت رو تقویت کردی، به نظرم وقتشه که روی شخصیت پردازیت کار کنی. باید سعی کنی توی پست ها بهمون بگی اما کیه، چه جور دختریه؟ به چه چیزهایی علاقه داره و توی این شرایط خاص، چه طرز رفتاری ازش انتظار میره؟ بهت افتخار میکنم همرزم، ترشی نخوری یه چیزی میشی!


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵:۲۵ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹
#8
گریفندور با فیل (فنریر گری بک) به فیل اسلیترین (رابستن لسترنج) حمله می کنه!


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶:۱۴ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
#9
قلعه گریفندور به نیابت از فیل گریفندور
v.s.

وزیر اسلیترین


1
کادوگان در زیر سایه تنها درخت درون تابلویش نشسته بود و به تنه‌ی درخت تکیه داده، لنگ‌های زره پوشش رو جلوش دراز کرده بود خودش را به موش مردگی زده بود:
- وای هلاک شدیم از خستگی! هلاک شدیم انقدر کوییدیچ بازی کردیم، انقدر دوئل کردیم!

در همان لحظه تاتسویا موتویاما، که به تازگی نیم تاج پادشاهی را هم به سر و وضع سامورایی‌اش اضافه کرده بود به سمت کادوگان آمد:
- کادوگان سان! پاشو خودت رو حاضر کن، فنریر سری قبل شطرنج بازی کرده و خسته‌است، باید به جاش به نبرد اسلیترین بری!
- ولی ما هم خسته‌ایم علیاحضرت! ما هم به تازگی با اون دلربای خانه‌ی ریدلتون یک نبرد نفس گیر داشتیم، مجبور شدیم از سیر تا پیاز زندگیمون رو در شصت صفحه به تحریر بیاریم و اشک هر ننه سیریوسی رو در بیاریم و بگیم که چی شد که در عنفوان جوانی گوشه عزلت گزیده و سر به بیابان گذاشته بودیم!

تاتسویا که تمام مدت با صبوری به ننه من غریبم بازی‌های کادوگان گوش می‌داد، با همان لحن با صلابت اولیه‌اش تکرار کرد:
- کادوگان سان! خودت رو جمع کن و برای نبرد آماده شو، قراره یک دوئل بنویسی که توش سر به بیابون بذاری!

قیافه‌ی کادوگان شبیه کسی شد که پاتیل هکتور بر سرش کوبیده شده باشد. خیار دریایی و خرچنگ صحرایی گویان خشتک درآنید و سر به بیابان گذاشت!

2
شاید از خود بپرسید کادوگان، یک تابلو، چطور سر به بیابان گذاشت. برای هر عقل سلیمی این سوال پیش میاد که در بیابان که دیواری وجود نداره، که تابلویی بخواد بهش آویزون باشه، که کادوگان بخواد به اونجا سر بذاره. برای شما پیش نیومده بود؟ اوه عیب نداره.
جوابش این سوال خیلی ساده است و در رماتیسم مغزی نهفته. ما گریفندوری‌ها خیلی علاقه داریم که افتخار ابداع و ترویج سبک رماتیسم نوشتاری رو برای خودمون بدونیم، ولی رماتیسم مغزی دامنه‌ی گسترده تری رو در بر می‌گیره و به جز در نوشتار، در سایر وجوه زندگی فرد مبتلا هم نمود میکنه. فرد مبتلا اگر بی‌ادب و بی‌هنر باشه، «شل مغز» خوانده شده و اگر شانسش زده بود یک مقدار هنر داشت و در حوزه هنرهای تجسمی فعالیت می‌کرد، «پیرو سبک سوررئالیسم و پست امپرسیونیسم و امثالهم» خونده میشه.

فلذا نویسنده که خود نیز کمی تا قسمتی با این بیماری مغزی دست به گریبان است، اینهمه روده درازی و مقدمه چینی کرد که بگه در دنیای تابلو‌ها هم تابلوهایی وجود دارن که به دست افراد مبتلا به رماتیسم مغزی کشیده شده، و منظره‌های متروکه‌ای از دشت و بیابان رو به نمایش میذارن. کادوگان آسیمه سر به یکی از این تابلوها پا گذاشت. دور و بر کادوگان یک بیابون بی آب و علف، یک صخره‌ی نخراشیده، چند ساعت در حال ذوب شدن و چندین مگس بود. دریایی هم در دوردست دیده می‌شد.

- کدوم بز کوهی مجه‌ای برداشته ساعت رو شسته و آب کشیده پهن کرده رو درخت؟

کادوگان در دسته «شل مغزان» جای می‌گرفت. مابقی شما اگه رماتیسمی‌های هنرمندی باشید، احتمالاً متوجه شدید که کادوگان سر از تابلوی «تداوم حافظه» در آورده بود.

- هیچ اشکال نداره همرزم! مهم اینه که دور و برمون خبری از بنی بشری نیست!

و این جمله‌ی آخرش رو به اسب کوتوله‌اش می‌گفت. وگرنه همون‌طوری که خودش گفت، هیچ بنی بشری دور و برش نبود. چند باری بالا تا پایین بیابون رو رفت و اومد و سر آخر خسته شد و زیر سایه درخت نشست.
- خیلی هم عالیه، اصلاً هم نگران نیستیم شب کجا بخوابیم! همینجا زیر صخره برای خودمون سکنی می‌کنیم و بسان اجداد بدویمان چادر می‌زنیم!

این رو گفت و خورجین اسب کوتوله رو پایین کشید تا با استفاده از گلیم خورجین و شمشیرش به عنوان تیرک عمودی، چادری سر هم کنه. نتیجه‌ی کار بیشتر به لونه خرگوش شباهت داشت تا چادر، ولی خب کادوگان یک اسفندی مغرور و جذاب بود لعنتی، اینه که خم به ابرو نیاورد و با قیافه ‌ای که بنای تاج محل به خودش نمی‌گرفت به تحسین کاردستی‌اش مشغول شد. بعد هم خسته و کوفته رفت توی چادرش دراز کشید و در حالی که لنگ‌هاش بیرون مونده بود، سرش رو به دسته شمشیرش تکیه داد که...

تیک تاک تیک تاک...

گاهی اوقات شما صدا پشت زمینه رو نمی‌شنوید، ولی به محض اینکه توجه‌تون بهش جلب شد، دیگه امکان نداره بتونین از مختون بکنینش بیرون. صدای ساعت‌های اون تابلو هم، مثل مته رو مخ کادوگان می‌رفت. بعد از دویست و سصت و یک بار غلط خوردن، کادوگان شمشیرش را با عصبانیت از داخل زمین بیرون کشید، که باعث شد گلیم خورجین روی سرش بیفتد. در حالی که سعی می‌کرد به رو نیاره که ضایع شده، گلیم رو از روی صورتش کنار زد و شروع کرد به شاخ و شونه کشیدن برای ساعت‌ها:
- یا همین الآن خفه شین! یا به مبارزه با من بیاید و نابود بشید بزدل‌های پست! جلبک‌های کپک زده!

همونطور که انتظار دارین، ساعت‌ها به تیک تاک ادامه دادند.

- خودتون خواستید قلچماق‌های بدصدا! قزمیت‌های قراضه!

کادوگان با مشقت و با بیشترین سرعتی که پاهای کوتوله و خپلش بهش اجازه می‌داد، از صخره و بعد هم از درخت مثل میمون درختی بالا رفت و تمام ساعت‌ها را شکست!

- آخیش راحت شدیم، ولی حالا چه کنیم؟ حوصله‌مان سر می‌رود، کی را به نبرد فرا بخوانیم؟

3
این شد که کادوگان راهی تابلویی دیگر شد. این بار سر از«گندم‌زار با کلاغ‌ها» درآورد.
-ای بابا! اینجا هم که این پلیکان صفت‌ها با صدای غارغارشون نمی‌ذارن ما استراحت کنیم!

کادوگان تیر و کمانش رو بیرون آورد و شروع کرد به شکار کلاغ‌های مادر مرده. بعد از چندساعت که به قول خودش بر تک تک این پرندگان ظاله تازید، بلاخره از دست همه‌شون راحت شد. اونوقت بود که متوجه شد که باز هم حوصله‌اش از تنهایی سر رفته.
- گندش بزنن اینجا هم همش بوی گندم میده! میریم ما اصلاً از اینجا هم!

کادوگان باز هم به تابلویی دیگر رفت و سر از «مزرعه شقایق» در آورد. کادوگان که حسابی جو گرفته بودتش و افتاده بود روی دور یاوه گویی، شروع کرد به خط و نشون کشیدن برای گل‌های بی زبون و دعوت کردنشون به نبرد. بعد هم افسار اسب کوتوله رو گرفت در دستش و اون رو توی کل تابلو برای چرا چرخوند تا حسابی هر چی گل بود خوراک اسب کادوگان شد.

کادوگان حافظه ‌ی کوتاه مدت افتضاحی داشت که از اثرات جانبی رماتیسمش بود. این بود که کل داستان سر به دشت و بیابون گذاشتن رو فراموش کرد و افتاد توی تابلوهای رماتیسمی به حریف طلبیدن!
به «موج عظیم کاناگاوا» رفت و به موج سواری روی سپر پرداخت. صورت تابلوی «مونالیزا» را به شکل لبخند کاملاً واضح و بدون شک شبهه ای جر داد و گفت «وای سو سیریوس؟». به تابلوی «گرنیکا» رفت و سرسام گرفت و به جیغ جیغ کردن افتاد. از ترس جونش از اون یکی در رفت.

به تابلوی «پسر انسان» رفت و سیب رو کش رفت و درحالی که مرد تابلو دنبال خودش و اسبش می‌دوید، آنرا دولپی خورد! به تابلوی «شام آخر» رفت و بر شرف پاک مسیح درود فرستاد و یهودا رو به مبارزه طلبید! یهودای درون تابلو همونطور که جیغ زنان دور میز می‌چرخید، دست می‌انداخت و ظرف‌های خوراکی رو به سمت کادوگان که پشت سرش بود پرت می‌کرد. کادوگان هم «خائن جفاپیشه گویان» اونها رو تو هوا گرفته، به سمت خود یهودا پرت می‌کرد. در نهایت جلوی چشم حواریون و عیسی‌ شگفت زده، سیخ کباب را در دماغ یهودا فرو کرد!
به تابلوی «گوتیک آمریکایی» رفت در حالی که به پیرزن درون تابلو وعده می‌داد که اون رو از چنگ این پیرمرد دیو سیرت کج منقار نجات میده، یک دور با پیرمرد کشتی گرفت و شن کشش رو از دستش بیرون درآورد و بعد هم با همون شنکش دنبالش کرد. کلا کادوگان رو که جو می‌گرفت، انگار فنگ گرفته بودتش!

4
تاتسویا موتویاما، فنریر گری‌بک و آرتور ویزلی مضطرب و نگران دور میز نشسته بودند و تمرین شطرنج می‌کردند. امروز روز آخر مسابقه بود و هنوز از کادوگان خبری نشده بود. صدای گزارشگر از رادیوی مشنگی که ارتور از اداره‌ی سو استفاده از محصولات مشنگی کش رفته بود، به گوش می‌رسید.
نقل قول:
متاسفانه تا کنون هیچ کدام از دوربین‌های امنیتی درون موزه‌ها، موفق نبوده‌اند تا لحظه‌ی ورود و یا خروج مهاجم یا مهاجمان را ضبط کنند. هدف و انگیزه‌ی این تهاجم هم معلوم نیست، مهاجمان تا به حال چیزی را به سرقت نبرده و فقط دست به تخریب برترین آثار هنری دنیا زدند!

- این مشنگ‌ها هم گناه دارن‌ها، فقط کافیه یه ریپارو بزنی بهش!
- آرتور تو این وضعیت فقط می‌تونم بگم جهنم مشنگ‌ها! کادوگان کجا مونده؟ عجب اشتباهی کردم کار رو سپردم دستش!
- نگران نباش فنریر سان! کادوگان همیشه آخرش پیداش میشه!

آرتور که حواسش از اخبار مشنگی پرت شده بود و دوباره یاد نگرانی‌هایش افتاده بود، پرسید:
- ولی یکم زیادی دیر کرده این‌بار. اگه یه بلایی سرش اومده باشه چی؟

فنریر گری بک آه عمیقی از ته دل کشید:
- ما از این شانس‌ها نداریم. فقط باید هر دفعه ما رو دق دل بده. مثل الآن که معلوم نیست کدوم گوری داره کی‌ رو دق میده...

5
در همان لحظه کادوگان به تابلوی «مرگ سرگرد پیرسون» رسیده بود و بعد از انجام عمل تنفس مصنوعی ناموفق روی پیرسون فقید، خودش فرماندهی عملیات رو علیه فرانسوی‌ها به عهده گرفته بود و با تشویق‌های گرم و امیدبخش، قوای بریتانیا رو به تارومار کردن لشکر فرانسوی‌ها فرامی‌خوند و نعره‌زنان به متهاجمین می‌تاخت.

6
- بازم میگم، معلوم نیست کدوم گوری داره کی رو دق میده! سوسیس و ژامبون مرغ با پسته تو روحش. پاشین جمع کنیم بریم سمت بازی، اینجور که بوش میاد خودت تنهایی باید بری به نبرد آرتور.

تیم شطرنج گریفندور با شجاعت و دلیری و یک خروار لیچار بار کادوگان، به سوی زمین بازی رفتند تا با سرنوشت خود رو برو شوند.

7
کادوگان پیپی بر لب دور میز در نقاشی «ورق‌بازان» به اتفاق آگلانتاین پافت نشسته بود و چیژ می‌کشید و ورق‌ بازی می‌کرد. ساعت روی دیوار به نشانه‌ی ساعت دوازده شب به صدا اومد. کادوگان که به زور سرش رو عمودی نگه داشته بود، ساعت رو نگاه کرد و هرهر کنان گفت:
- یه کار مهمی داشتم من الآن ها!

برای مدتی چهره اش شبیه علامت سوال شد، ولی در آخر هر هر کنان ادامه داد:
- ولش کن یادم نیست!


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پ.ن.: همه ی آثار هنری ذکر شده در این داستان به تصویرشان لینک شده اند. داوران گرامی لطفاً لینک ها رو هم مشاهده بکنید و حالش رو ببرید!


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۰ ۲۱:۴۸:۵۷

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴:۳۵ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸
#10
آدرس فرستنده:
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، سمت چپ تابلو جیغ جیغوئه، تابلو غر غروئه

آدرس گیرنده:
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، میز اصلی آشپزخانه.

با یاد و نام مرلین کبیر و شهدای هاگوارتز

درود و سلام بر تک تک هم‌رزمان محفل نشین!
در درجه‌ی اول، سلام به چشم‌های نافذ پشت عینک نیم هلالی و بینی خمیده پروفسور دامبلدور، قربان! نامه‌ی شما با جغد امروز به دستمان رسید، قربان! بسی مشعوف شدیم، قربان! از شدت شعف قیافه‌مان شبیه اسب کوتوله‌مان شده بود، وقتی که بهش تی‌تاب می‌دهیم، قربان! یه دو سه دور خوندیمش و بعد هم قابش کردیم و زدیم به گوشه‌ی تابلویمان، شد تابلو اندر تابلو، قربان!

سلام به ریموند، گوزن رشید محفل! امیدواریم که دماغت چاق و شاخت تیز باشه هم رزم!
جوزفین، هم‌رزم، دم شما گرم رفیق، کلی صفا کردیم از متنت، مرلین جد و آبادت رو برات بیامرزه که سعی می‌کنی تابلوی این عفریته، ننه سیریوس رو از رو دیوار بکنی، پدر ما رو درآورده انقدر به قامت کشیده‌ی ما توهین می‌کنه!
پنه‌لوپه، شما که دیگه تازه وارد نیستی هم‌رزم، از قدیمی‌های ما شدی دیگه. خاطره‌ات از پانتومیم ما رو تشنه کرد حسابی، نامه رو که خوندی یک سر بیا همون جایی که خودت میدونی و اسمش رو نمیارم فقط اول اسمش با اتاق زیرشیروانی شروع میشه، سه چهارتا قوطی نوشابه توی خورجین اسب کوتوله جاساز کردم، دوتایی با هم بزنیم بر بدن!
همینطور سلام بر اما ی دلیر و مبارز، هم گروهی و هم محفلی و هم رزم وفادار و پر جرئتم! ضمن ابراز تشکر فرزند از نامه‌‌ی محبت آمیزت فرزند، خواستم بگم که هر وقت کمکی از دست ما بر میومد، سراغ این شوالیه پیر بیا، رودرواسی نکن فرزند!
همینطور عرض سلام بر هم رزم و هم‌بازی و دلیر میدان، مبارز جان بر کف محفل، رفیق آرتور و سایر محفلی‌های نازنینم.
قرض از مزاحمت خواستم که از نامه‌ی محبت آمیز تان برای هزار پانصد و هفتاد شیشمین سالروز تولدمان کمال تشکر رو داشته‌ باشم، این شوالیه‌ی پیر رو شرمنده کردید، هم‌رزمان! اشک شوق به چشمان این جنگجوی پاک طینت نشاندید، دلاوران! باشد که یکی دو هزاره دیگر هم در رکاب هم به جبهه ظلم و تاریکی بتازیم! ضمناً فکر هم نکنید که ما مرلینی نکرده قصد داشتیم تولدمان را بپیچونیم، دوستان! به انضمام این نامه، یک جعبه هم دریافت می‌کنید که کیک تولد ماست، هم‌رزمان! خودمان پختیم به جان فنریر گری‌بک!

جان نثار تک تک شما هم‌رزمان!

سر کادوگان


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.