هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۲
#1
هنوز حرف پیوز تموم نشده که تافتی به سمت اون هم حمله می کنهو اون عضوی از تافتی که جلوتر از بقیه اعضای بدنش قرار داره، کاملا وارد پیوز میشه، بعد دو تا عضو بعدی هم تا ته فرو میرن و همین جور کلا تفاتی داره تو پیوز فرو میره! و سرانجام تافتی اونقدر در پیوز فرو میره که از اون طرف پیوز در میاد! (الآن دقیقا چی پیش خودتون فک کرده بودین؟ یعنی فک می کردید من حاچ درک مث این نویسنده قبلی بیناموسی می نویسم؟ برید از خدا بترسید!)
خلاصه اینکه تافتی با مخ میخوره زمین. در همین حین همه اعضای هافل با چوبدست های آخته بالای سرش صف می کشن. تافتی بلند میشه و نگاهی به جمعیت تهدید کننده می کنه و میگه:
- هووووم، شماها که همه تون مردید! فقط پیوز رو نکشتم که اونم خودش مرده
ملت هافلیکه می بینن کلا حال تافتی خوب نیست کمی چوبدستیاشونو پایین میارن و در این میان مروپی اشتباهی نابخشودنی می کنه! و اون اینکه برمیگرده که بره و نتیجتا پشتشو به تافتی می کنه
تافتی دوباره میزنه بالا... مرضش البته ... و به سمت مروپی حمله می کنه. ملت هافلی با توسل به ضرب و زور و چوبدست و چماق تافتی رو دوباره پرت می کنن رو زمین. حاچ درک جلو میاد نگاهی به تافتی می کنه:
- تافتی؟ فرزندم؟ راستشو بگومادام پامفری باهات چی کار کرده که از وقتی اومدی تو تالار مثل میمون رو کول این و اون می پری؟ حالا اون دو تا مجسمه دردشون نمیگیره، وسط راز و نیاز می پری رو کمر من پیرمرد؟ نمیگی میزنم شپلخیوست می کنم؟
تافتی:
- برو حاچی! خودم همین چند دقیقه پیش کشتمت! اون دو تا هم دیگه مجسمه نیستن، بلکه آزاد شدن ولی خودم دوباره کشتمشون!
حاچ درک:
ملت هافلی:
رز و هوگو: (خب الآن دقیقا انتظار داشتید دو تا مجسمه چه واکنشی نشون بدن؟)
تافتی از تعلل حاچ درک سواستفاده می کنن و دوباره به سمت اون حمله می کنه و حاچی این بار دیگه تصمیم بر شپلخیوس کردن تافتی میگیره و نتیجتا اینجوری واکنش نشون میده:
- (یعنی اینکه چکش مرلین رو از تو جیبش در میاره و فرو می کنه تو تافتی! به طور دقیق تر، تو پانسمان کمرش )
و این عملیات باعث میشه که تافتی از درد فریاد بزنه و برای مدتی آروم بگیره
ملت هافلی با تعجب به هم نگاه می کنن و میپرسن:
- این تافتی دقیقا چش شده؟
مروپ:
- آره! تازه فک می کرد حاچ درک و رز و هوگو هم مردن!!!
ارنی:
- فک کنم این مادام پامفری یه کم زیادی کمرشو تقویت کرده توهم داره!
تانکس:
- حاچی؟ به نظر شما پروفسور تافتی چه بلایی سرش اومده؟
حاچ درک کمی اخم می کنه و با حالتی متفکرانه و بدون نگاه کردن به ارنی میگه:
- به نظرم مادام پامفری زیادی کمرشو تقویت کرده! کلا توهم داره. من فعلا چکش مرلین رو کردم توش، این یکم آروم ترش می کنه. بعدا ببینیم چی میشه!
ارنی سعی می کنه دوباره به مغزش فشار بیاره و برای ماهی گرفتن از آب گل آلود میگیره:
- بله! منم کاملا با شما موافقم حاچ درک. حالا که این مسئله به لطف تدبیر و تدبر شما حل شد، میشه رز و هوگو رو از مجسمه بودن در بیارید که ما برای دورمشترانگ شرکت کننده داشته باشیم؟
حاچ درک کلا ارنی رو به اون قسمتی از تافتی که چکش مرلین رو فرو کرده بود توش هم حساب نمی کنه و هیچ واکنشی نشون نمیده ولی این دفعه یهو همه هافلی میگن:
- آره حاچی رز و هوگو رو از مجسمه بودن در بیار!
حاچ درک که جو رو بر علیه منافع آسلام می بینه، شاکی میشه و رو به ارنی داد میزنه:
- چطور جرات می کنی به من بگی بر خلاف اصول آسلام رفتار کنم؟
ارنی به این حالت میگه:
- حاچی فقط من نبودم که، همه گفتن!
ملت هافلی:
ارنی:
- چرا وقتی یه چیز خوب میگم هیشکی منو حساب نمیکنه، حالا همه میندازن کردن من؟
ولی حاچی بدون توجه به ارنی چکش مرلین رو از پانسمان تافتی در میاره.
ارنی:
حاچی:
و قبل از اینکه ارنی بتونه فرار کنه، ارنی هم تبدیل به مجسمه میشه



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۲
#2
ارنی از دیدن اون صحنه کاملا هاج و واج میمونه و هیچ واکنشی نشون نمیده.
نیم ساعت بعد ارنی هنوز هیچ واکنشی نشون نمیده...
یک ساعت بعد ارنی هنوز هیچ واکنشی نشون نمیده...
دو ساعت بعد ارنی هنوز هم (به دلیل ادای دین نویسنده به شروع کننده سوژه) هنوز هیچ واکنشی نشون نمیده...
چهارساعت بعد نویسنده رول دیگه حوصله ش سر میره، خودش میاد رو صحنه و به جای ارنی یه فریاد بلند می کشه و سریع فرار می کنه

فریاد نویسنده-ارنی-نما باعث میشه که پیوز، روح سرگردان، سرشو بگردونه و به اون سمت حرکت کنه.
پیوز: چته ارنی؟ تالار رو گذاشتی رو سرت. چه مرگته؟
ارنی: نتلن تن انی ایلع..... انیدت نطذتنذسن ووو یاام ... نیخی . .
البته این بالایی چیزی نیست که ارنی میگه بلکه چیزیه که پیوز از ارنی میشنوه چون اصن حواسش به ارنی نیست و محو تماشای دو مجسمه جدید تالار(رز و هوگو) شده...

ارنی: پیوز؟ پیـــــــــــــــــوز؟ اصن گوش می کنی چی میگم؟
پیوز: نه
ارنی: چته تو؟ حواست کجاست؟
پیوز: خب معلومه! به شورت این دو تا!
ارنی: (توضیح اینکه این الآن معنیش ارزشی بازی نیست، معنیش اینه که ارنی با چکش افتاد به جون پیوز)
پیوز: (این هم معنیش اینه که چون پیوز روحه، ضربه های چکش ارنی به تـ... تاندون پای چپش هم نیست)
نویسنده: (این هم یعنی اینکه نویسنده ارزشیه. دلش می خاد همر بزنه. چیه؟ نویسنده ارزشی ندید تا حالا؟ )

خلاصه بعد از مدت مدیدی همر بازی، پیوز کمی حواسشو جمع میکنه و میگه:
پیوز: حالا بگو ببینم چی شده که وسط تالار هوار... به نظرت اینا خود رز و هوگو ان که مجسمه شدن یا فقط مجسمه ان که شکل هوگو و روز شدن؟ (چیه؟ گفم یه کمی حواسشو جمع میکنه. نه که کلا حواسش جمع میشه )
ارنی: پیـــــــــــــوز!
پیوز: چیه؟
ارنی: میگم یه نامه از طرف مدیر مدرسه اومده که باید پنج تا عضو بفرستیم دورمشترانگ!
پیوز: خب این چه ربطی به شورت این مجسمه ها داره؟
ارنی:
پیوز: خب بگو دیگه. دارم گوش می کنم. باید پنج تا از این مجسمه ها بفرستیم دورمشترانگ؟!
ارنی: نه بوقی بوق زاده بوق صفت! باید 5 تا شرکت کننده بفرستیم واسه مسابقه
پیوز که داره سعی می کنه میزان نفوذ پذیری شورت مجسمه ها رو بررسی کنه و از اونجایی که خودش روحه و بسیار نفوذکننده است این کار خیلی براش سخته، باز هم با بی توجهی میگه: خب بفرستیم!
ارنی: خو لامصب! این تالار کلا 5 تا عضو بیشتر نداره، دو تاشون هم که الآن مجسمه شدن! چه جوری 5 تا شرکت کننده بفرستیم؟
پیوز لحظاتی رو به شکل سپری می کنه، بعد به شکل در میاد و میگه:
- پس اینا واقعا رز و هوگو ان! کی این بلا رو سرشون آورده؟ سر بزنگاه هم رسیده ها!
ارنی: :vay:

----------------------------------------------------------------------------------------
صرفا جهت روشن کردن سوژه



Re: پاسخگویی به سوالات مسابقه داستان نویسی کوتاه
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۰
#3
hاگه امکانش هست تو محدودیت دو هزار کلمه تجدید نظر کنید، دو هزار کلمه کمه، یه نگاه به پستای ایفای نقش بندازید می بینید که بعضی از پست ها از دو هزار کلمه بیشترن!



Re: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴ پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۰
#4
ملت به صورت هماهنگ هر کدوم به سمت یکی از گورکن ها شیرجه می زنن و به سبکی کاملا بیناموسی گورکن ها رو بغل می کنن. بعد در همون حالت که هر کدوم یه گورکن بغل کردن، بهم خیره میشن.
- ...
(نویسنده: خو چیه؟ گفتم خیره میشن نگفتم حرف می زنن که!)
چند لحظه بعد بالاخره ریتا به حرف میاد و میگه:
- حالا از کجا بفهمیم کدومشون جادوییه؟
همه دوباره بهم خیره میشن تا اینه برتی میگه:
- فهمیدم! من از پشم همه شون دونه درست می کنم، بعد دونه ها رو می خوریم، این جوری هم سیر میشیم، هم هر کدوم که مزه ش متفاوت بود، می فهمیم اون گورکن جادویی بوده!
- عالیه! آفرین برتی! برتی ما باهوشه، قیافه مون خرگوشه!!! (نویسنده: )
درک: زود باش دیگه برتی، شیرازی بازی در نیار، بدو دونه ها رو درست کن، حالا چقد طول می کشه تا دونه ها رو درست کنی؟ وقت میشه من یه چرت بخوابم؟
برتی: ها کاکو! کم کمش سه هفته طول می کشه تا دونه ها آماده شن (نویسنده: اینجا افکت لهجه داشت)
درک: خو خوبه! من می خوابم گورکنو که پیدا کردین بیدارم کن!
ناگهان ریتا جیغ می زنه: چی چیش خوبـــــــــــه؟
درک: چیش بده؟ هم می خوابیم، هم یه چیزی گیرمون میاد می خوریم، هم گورکن پیدا میشه
سدریک: اسکلیا درک! داره می گه سه هفته طول می کشه، تا اون موقع همه مون از گشنگی مردیم!
درک:
ریتا میشینه کف غار و زار زار شروع می کنه به گریه کردن!
رز و اما و گلرت و کینگزلی و پیوز هم به تقلید از ریتا میینن کف غار و زار می زنن
ریتا: بوقی ها اصن شما می دونید من چرا دارم گریه می کنم؟
- :no:
- پس چرا شما هم دارید گریه می کنید؟
- خب بالاخره باید یه نقشی تو پست داشته باشیم یا نه؟
-
درک: حالا خودت چرا زار می زنی ریتا؟
ریتا: یهو یاد علیرضا افتادم اگه بود الآن راحت اونو به عنوان گورکن جادویی تحویل می دادیم!
درک و برتی و پیوز و خود ریتا و سایر اعضایی که می دونن علیرضا کیه و چیه: ها؟
سپس همون عده بالایی همزمان داد می زنن: علیرضــــــــــــــــــــــــــا!
گورکنی از بین گورکن ها بلند میشه و میگه: بله!
باز هم همون جماعت بالایی میدون وسط گورکن ها و به طرف علیرضا شیرجه می رن.
بقیه هافلی ها که قضیه علیرضا رو نمی دونن:



Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۰
#5
آخرین انوار سرخ خورشید غروب از لابلای شاخ و برگ درختان دیده میشد، پایش به ریشه درختی گیر کرد و زمین خورد. پیری حتی به گرگینه ها هم رحم نمی کرد. در جوانیش می توانست بدون تغییر شکل مایل ها بدود ولی اکنون هنگام دویدن در جنگل پشت پا می زد. خیلی خسته شده بود با این حال سعی کرد بلند شود و به دویدن ادامه دهد. راه دیگری نداشت. باید میان دویدن و مرگ یکی را انتخاب میکرد. سرش را بلند کرد و شکارچیانی که چوبدست بدست به او نزدیک میشدند را دید، حتی فکر نمی کرد شکارچیان بتوانند به این سرعت رد پایش را دنبال کنند. شکارچیی که از همه به او نزدیک تر بود چوبدستش را بلند کرد اما قبل از دیدن نور خیره کننده طلسم، چشمش به ماه افتاد که تازه در آمده بود...


شما نیازی به تایید در بازی کلمات ندارین.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱ ۲۳:۰۵:۰۶


Re: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۰
#6
هین
همانا ما در فدیم الایام عضو ایفای نقش بودیم با همین شناسه "درک" و در هافلپاف بودیم. بعد مثل اینکه یوزرهای قدیمی لازم نیست دوباره بازی با کلمات رو بزنن و اگر درست فکر می نماییم لطف کنید کلیک های لازم رو بر منوی مدیریت کنید که ما به هافلپاف برگردیم و اگر مشکلی هست لطف کنید کلید های محترمه کیبرد رو فشار بدید و بنویسید که دقیقا باید چیکار کنم.
با تشکرات

این هم لینک تایید شخصیت قدیمم:
معرفی شخصیت
معرفی شخصیت


انجام شد!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱ ۲۳:۱۴:۰۰


Re: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۹
#7
آسپ با چکش به در تالار هافل می کوبه و بدون اینکه متوجه شه در توی پست دنیس پودر شده بود و دری وجود نداشت که با چکش بکوبه بهش، از تالار میره بیرون و مثل یک اسکل به تمام معنا عربده میکشه: ریـــــــــــــــــــــتا!
چند دقیقه بعد آسپ ریتا رو پیدا می کنه و از اونجا که گلگو همراه آسپ بوده، گلگو هم ریتا رو پیدا می کنه و ...
گلگو:
آسپ با دیدن گلگو، به این شکل می زنه تو سر گلگو و ...
گلگو:
در همین لحظه: بوووووووووووووووومب!
انفجاری رخ میده و آسپ و ریتا و چکش هر کدوم به یه طرف پرت میشن. (چی؟ گلگو؟ بوقی گفتم انفجار، دیگه بمب اتمی نبود که بتونه گلگو رو پرت کنه که!)
ریتا: آســـــــــــــــــــــــپ!
آسپ: چکـــــــــــــــــــش!
گلگو: آخ ســــــــــــــــرم!
در همین لحظه عمامه ای همچون کمند در هوا می پیچه و به دور چکش گره می خوره و چکش از نظر ها غائب میشه!

اون طرف تر، ملت تو تالار هافل کماکان در حال گیس و گیس کشی اند
دنیس: دختره احمق بووووووووووقی بووووووووق زدهی بووووووووق!
لورا: چکش مال خودمه
پیوز: حرف زیادی نباشه! میرید چکش رو پس میگیرید میارید میدید به من!
دنیس و لورا عصبانی میشن و هر کدوم از یه طرف جفت پا میرن تو دهن پیوز ولی چون پیوز روحی بوقی بیش نیست، می خورن بهم و دهن جفتشون بوق میشه! ناگهان صدایی مجهول میگه:
- بوقی ها! هنوز نفهمیدید که این روح مزاحم رو نمیشه با جفت پا زد و اگه میشد زمان نظارت من و دنیس ده بار به سرزمین جفت پا خوردگان تبعیدش کرده بودیم؟ ولی همانا من خودم به نام چکش آسلام او را از تخت نظارت به زیر می کشم و چکش بر دهانش می زنم!
ملت: هاچ درک؟؟؟
هاچ درک از در پودر شده تالار وارد میشه و برای نشون دادن قدرت چکش جدیدش، با چکش به روی پودرهای باقی مونده از در می زنه و در صحیح و سالم سر جاش اول قرار می گیره


-----------------------------------------------------------------
برای آسپ:

و همانا می شود و می توانیم!


ویرایش شده توسط درک در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۲۴ ۱۹:۴۴:۴۱


Re: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۹
#8
هین
همانا من هم درک می باشم و هافلی می باشم و مرا هم بر گردانید
ممنون

انجام شد!


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۲۳ ۱۴:۳۰:۱۷


Re: تولد شش سالگی سایت جادوگران-جمعه-بیستم آذر
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۸
#9
اگه آرشام نیاد منم میام!



Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۸
#10
ابرفورث شروع می کنه با بیلش ادای لانچیکوی مرحوم بروسلی رو در میاره و لحظه به لحظه سر و صورت بلای بیچاره بیشتر شبیه ملکه افریقای مرکزی میشه!
- میگ میگ! ایــــــــــــن! ( ایـــــــن = افکت دویدن و خروج ریگولوس از کادر! تیریپ همون رود رانر دیگه)
ابرفورث که دیگه خسته شده، دنبال ریگولوس نمیدوه و می ایسته. بلا از فرصت استفاده می کنه و آبرفورث رو کروشیویی می کنه!
در طرف دیگه نصف پای رودولف هم غیب میشه! رودولف با ترس و لرز:
- بلا چرا دیر کرد؟
سپس لنگ لنگان به طرف حیاط ویلا میره. رودولف به تابلویی که اول حیاط ویلا نصبه و روش نوشته هفت بیابون () تکیه می زنه و به انتهای حیاط نگاه می کنه و میگه:
- مثل اینکه دو نفر دارن تو حیاط دعوا می کنن! (و چون یه چشم رودولف همراه نصف صورتش محو شده بوده، رودولف همه رو به یک چشم میدیده و فرق بلا و آبرفورث رو تشخیص نمیداده! )
لرد به نارسیسا اشاره می کنه و با بی حالی میگه:
- برو ببین چی شده!
و نارسیسا به طرف هفت بیابون که همون حیاط ویلا باشه، میره. اون طرف حیاط ویلا، بلا و آبرفورث حسابی با هم در گیر شدن! آبرفورث که ظاهرا بیلش هورکراکس بروسلی بوده و روح بروسلی درش هلول کرده بوده، یه لگد محکم به بلا می زنه و بلا رو پرت می کنه طرف استخر ویلا. بلا تابلویی که کنار استخر بوده و روش نوشته "هفت دریا" رو می گیره، به سبک قهرمان «فیلم بیل را بکش» یه چرخ دور دیرک تابلو می زنه و با چوبدست میره تو شکم آبرفورث
نارسیسا جیغ میزنه:
- خدای من! بلا داره تو حیاط با یه محفلی مبارزه می کنه!
در عرض سی ثانیه همه جماعت از ویلای بلک تخلیه میشن و تو مرز بین "هفت دریا" و "هفت بیابون" که همون لبه استخر ویلا باشه، میریزن سر آبرفورث و چون طناب دم دست نبوده، با نجینی به دیرک تابلوی "هفت دریا" می بندنش!
لرد: یالا اعتراف کن که تو رو دومبول پشمک فروش فرستاده تا نذاری ما معجون فوق خفن و پیچیده رو درست کنیم!
آبر: بابا ریگول ارزشی داشت لخت و پتی از اینجا رد میشد! من کمین کرده بودم که با بیلم جرقه بزنمش!
ملت حاضر: چی میگه این؟
لرد: کروشیو آبر!
رودولف جیغ می کشه! ملت خواننده از ارزشی بازی نویسنده جیغشون در میاد! نویسنده اعلام می کنه که باب علت جیغ زدن رودولف غیب شدن بخشی از اقصی نقاط بدنش بوده! ملت بر می گردن ادامه پست رو بخونن
لرد یه نگاه به نقاط محذوف رودولف میندازه، یه نگاه هم به قیافه وارفته آبرفورث میندازه، یه سری نگاه دیگه هم میندازه که به شما مربوط نیست به کجای بلا یا به چی چی نارسیسا بوده!
لرد: یالا برید دنبال تک شاخ! این آبرفورث رو هم سر راهتون یه جا بندازید تا بعدا به حسابش برسیم!
نارسیسا: کجا بندازیمش ارباب؟
آبر: هر جا می خوای منو بنداز ولی تو رو به اون سر کچلت منو تو طویله ننداز!
لرد: اِ؟ از طویله خوشت نمیاد؟ بندازیدش تو طویله!
بلا و نارسیسا از دو طرف دستای آبر رو میگیرن که ببرنش تو طویله و بعد هم برن دنبال تک شاخ.
آبرفورث در تفکراتش: به به! به به! گولش زدم! منو میندازن تو طویله پیش بز ها! می تونم از بز ها کمک بگیرم!


ویرایش شده توسط درک در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۲:۰۰:۰۸
ویرایش شده توسط درک در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۲:۱۰:۰۳






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.