هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: پاسخگویی به سوالات مسابقه داستان نویسی کوتاه
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۰
#1
hاگه امکانش هست تو محدودیت دو هزار کلمه تجدید نظر کنید، دو هزار کلمه کمه، یه نگاه به پستای ایفای نقش بندازید می بینید که بعضی از پست ها از دو هزار کلمه بیشترن!



Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۰
#2
آخرین انوار سرخ خورشید غروب از لابلای شاخ و برگ درختان دیده میشد، پایش به ریشه درختی گیر کرد و زمین خورد. پیری حتی به گرگینه ها هم رحم نمی کرد. در جوانیش می توانست بدون تغییر شکل مایل ها بدود ولی اکنون هنگام دویدن در جنگل پشت پا می زد. خیلی خسته شده بود با این حال سعی کرد بلند شود و به دویدن ادامه دهد. راه دیگری نداشت. باید میان دویدن و مرگ یکی را انتخاب میکرد. سرش را بلند کرد و شکارچیانی که چوبدست بدست به او نزدیک میشدند را دید، حتی فکر نمی کرد شکارچیان بتوانند به این سرعت رد پایش را دنبال کنند. شکارچیی که از همه به او نزدیک تر بود چوبدستش را بلند کرد اما قبل از دیدن نور خیره کننده طلسم، چشمش به ماه افتاد که تازه در آمده بود...


شما نیازی به تایید در بازی کلمات ندارین.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱ ۲۳:۰۵:۰۶


Re: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۰
#3
هین
همانا ما در فدیم الایام عضو ایفای نقش بودیم با همین شناسه "درک" و در هافلپاف بودیم. بعد مثل اینکه یوزرهای قدیمی لازم نیست دوباره بازی با کلمات رو بزنن و اگر درست فکر می نماییم لطف کنید کلیک های لازم رو بر منوی مدیریت کنید که ما به هافلپاف برگردیم و اگر مشکلی هست لطف کنید کلید های محترمه کیبرد رو فشار بدید و بنویسید که دقیقا باید چیکار کنم.
با تشکرات

این هم لینک تایید شخصیت قدیمم:
معرفی شخصیت
معرفی شخصیت


انجام شد!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱ ۲۳:۱۴:۰۰


Re: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۹
#4
هین
همانا من هم درک می باشم و هافلی می باشم و مرا هم بر گردانید
ممنون

انجام شد!


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۲۳ ۱۴:۳۰:۱۷


Re: تولد شش سالگی سایت جادوگران-جمعه-بیستم آذر
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۸
#5
اگه آرشام نیاد منم میام!



Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۸
#6
ابرفورث شروع می کنه با بیلش ادای لانچیکوی مرحوم بروسلی رو در میاره و لحظه به لحظه سر و صورت بلای بیچاره بیشتر شبیه ملکه افریقای مرکزی میشه!
- میگ میگ! ایــــــــــــن! ( ایـــــــن = افکت دویدن و خروج ریگولوس از کادر! تیریپ همون رود رانر دیگه)
ابرفورث که دیگه خسته شده، دنبال ریگولوس نمیدوه و می ایسته. بلا از فرصت استفاده می کنه و آبرفورث رو کروشیویی می کنه!
در طرف دیگه نصف پای رودولف هم غیب میشه! رودولف با ترس و لرز:
- بلا چرا دیر کرد؟
سپس لنگ لنگان به طرف حیاط ویلا میره. رودولف به تابلویی که اول حیاط ویلا نصبه و روش نوشته هفت بیابون () تکیه می زنه و به انتهای حیاط نگاه می کنه و میگه:
- مثل اینکه دو نفر دارن تو حیاط دعوا می کنن! (و چون یه چشم رودولف همراه نصف صورتش محو شده بوده، رودولف همه رو به یک چشم میدیده و فرق بلا و آبرفورث رو تشخیص نمیداده! )
لرد به نارسیسا اشاره می کنه و با بی حالی میگه:
- برو ببین چی شده!
و نارسیسا به طرف هفت بیابون که همون حیاط ویلا باشه، میره. اون طرف حیاط ویلا، بلا و آبرفورث حسابی با هم در گیر شدن! آبرفورث که ظاهرا بیلش هورکراکس بروسلی بوده و روح بروسلی درش هلول کرده بوده، یه لگد محکم به بلا می زنه و بلا رو پرت می کنه طرف استخر ویلا. بلا تابلویی که کنار استخر بوده و روش نوشته "هفت دریا" رو می گیره، به سبک قهرمان «فیلم بیل را بکش» یه چرخ دور دیرک تابلو می زنه و با چوبدست میره تو شکم آبرفورث
نارسیسا جیغ میزنه:
- خدای من! بلا داره تو حیاط با یه محفلی مبارزه می کنه!
در عرض سی ثانیه همه جماعت از ویلای بلک تخلیه میشن و تو مرز بین "هفت دریا" و "هفت بیابون" که همون لبه استخر ویلا باشه، میریزن سر آبرفورث و چون طناب دم دست نبوده، با نجینی به دیرک تابلوی "هفت دریا" می بندنش!
لرد: یالا اعتراف کن که تو رو دومبول پشمک فروش فرستاده تا نذاری ما معجون فوق خفن و پیچیده رو درست کنیم!
آبر: بابا ریگول ارزشی داشت لخت و پتی از اینجا رد میشد! من کمین کرده بودم که با بیلم جرقه بزنمش!
ملت حاضر: چی میگه این؟
لرد: کروشیو آبر!
رودولف جیغ می کشه! ملت خواننده از ارزشی بازی نویسنده جیغشون در میاد! نویسنده اعلام می کنه که باب علت جیغ زدن رودولف غیب شدن بخشی از اقصی نقاط بدنش بوده! ملت بر می گردن ادامه پست رو بخونن
لرد یه نگاه به نقاط محذوف رودولف میندازه، یه نگاه هم به قیافه وارفته آبرفورث میندازه، یه سری نگاه دیگه هم میندازه که به شما مربوط نیست به کجای بلا یا به چی چی نارسیسا بوده!
لرد: یالا برید دنبال تک شاخ! این آبرفورث رو هم سر راهتون یه جا بندازید تا بعدا به حسابش برسیم!
نارسیسا: کجا بندازیمش ارباب؟
آبر: هر جا می خوای منو بنداز ولی تو رو به اون سر کچلت منو تو طویله ننداز!
لرد: اِ؟ از طویله خوشت نمیاد؟ بندازیدش تو طویله!
بلا و نارسیسا از دو طرف دستای آبر رو میگیرن که ببرنش تو طویله و بعد هم برن دنبال تک شاخ.
آبرفورث در تفکراتش: به به! به به! گولش زدم! منو میندازن تو طویله پیش بز ها! می تونم از بز ها کمک بگیرم!


ویرایش شده توسط درک در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۲:۰۰:۰۸
ویرایش شده توسط درک در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۲:۱۰:۰۳


Re: *پايين شهر*
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
#7
به آرامی در اتاق را باز کردم. اتاق کوچکی بود که فقط یک تخت داشت. با این حال، سه چهار نفری درون اتاق بودند. مردی که با لباس سفید بلند که به نظر دکتر معالج پدرم می آمد و دو زن جوان که ظاهرا پرستاران می آمدند و مرد دیگر که ردای جادوگری پوشیده بود. پدرم بی حرکت روی تخت دراز کشیده بود و به سقف اتاق خیره شده بود. دکتر اولین کسی بود که متوجه حضور من شد.
- اوه، شما باید خانم پورتر باشید!
با این حرف دکتر، مرد رداپوش چنان ناگهانی به طرف من برگشت که پایش به قفسه کوچکی که کنارش قرار داشت، خورد و باعث شد چند تا شیشه ها بشکنند. دکتر دوباره گفت:
- اشکالی نداره، من درستش می کنم. ریپارو!
از آخرین باری که پدرم از چوب جادو استفاده کرده بود مدت ها می گذشت و آقای میسون هم معمولا خانه نبود و اگر هم بود جلوی من جادو نمی کرد. مدت ها بود که ندیده بودم کسی جادو کند. با این حال در آن موقعیت جادو کردن یک دکتر پیر چیزی نبود که نظر مرا به خود جلب کند. دکتر رو به پرستارها گفت:
- شما می تونید برید. من خودم مواظب آقای پورتر هستم.
پرستارها نگاهی زیرچشمی به من کردند و در حالی که پچ پچ می کردند از کنار من گذاشتند ولی در آن موقعیت پچ پچ های دو پرستار جوان هم چیزی نبود که نظر من را به خود جلب کند. حتی نگاه عجیب و ترسناک مرد رداپوش هم نظرم را جلب نکرد. تنها چیزی به آن اهمیت می دادم، پدرم بود که نگاهش را از سقف گرفته بود و چنان به من زل زده بود که انگار فرشته مرگ را می بیند. نمی توانستم علت ترسش را بفهمم ولی شکی نداشتم که نگاهش فقط و فقط به معنی ترس است.
- بفرمایید خانم پورتر. می تونید از نزدیک پدرتون رو ببینید. متاسفم که پدرتون در همچین وضعی هستن ولی ما همه سعیمون رو می کنیم که پدرتون هر چه زودتر سلامتیشون رو بدست بیارن.
آرام جلوتر رفتم. می دانستم که پدرم احتمالا برای چرخاندن گردنش هم به کمک احتیاج دارد، با این حال نمی توانستم انتظار نداشته باشم که برای خوش آمد گویی مرا بغل کند. کنار تختش زانو زدم، بغلش کردم، بوسیدمش. پدرم هیچ واکنشی نشان نداد. اشک ریختم. گریه کردم. صدایش زدم. پدرم هیچ واکنشی نشان نداد.
پدرم هیچ واکنشی نشان نداد. فقط با چشم های خاکستریش به من زل زد و زل زد و زل زد. احساس عجیبی داشتم. سرم درد می کرد. صدای پدرم را می شنیدم ولی گنگ و نا مفهوم. انگار به جای دهان سعی داشت با مغزش با من حرف بزند. نمی توانستم تحمل بلند شد و سر پا ایستادم. سرم درد می کرد. نمی توانستم تحمل کنم. چرخیدم تا به دکتر رو به رو شوم. ناگهان همه چیز به سرعت تغییر کرد. مرد رداپوش که ش از آن حرکت ناگهانیش انگار خشک شده بود، به طرف تخت پدرم خیز برداشت. حالت چهره دکتر عوض شد و پدرم شروع به حرف زدن کرد:
- چرک و پلیدی رو تنت نشسته ... دفنه کوچولو خودش رو نشسته
- زود باش برو به حمام زود باش ... پری منتظره که کنی بازی باهاش
قبل از اینکه به طرف پدرم برگردم، شعرش تمام شده بود و دوباره با همان نگاه خیره به من نگاه می کرد. مرد رداپوش با خشونت مرا برگرداند و گفت:
- اون چی می گفت؟ منظورش چی بود؟
دوباره به پدرم نگاه کردم. چیزی در مورد پدرم وجود داشت. حالت نگاهش عوض شده بود. هنوز می شد ترس را در نگاهش تشخیص داد ولی با این حال مطمئنا حالت نگاهش عوض شده بود. چیزی غیر از ترس هم در نگاهش بود. چیزی... شاید یک نوع خواهش... یک درخواست...
- پرسیدم این چه شعری بود که پدرت خوند؟
- یه ... یه شعر بچه گونه. وقتی بچه بودم موقع حمام کردن این شعر رو برام می خوند...
دکتر به آرامی گفت:
- نوعی از هذیان گویی... فرد بیمار خاطراتش رو مرور می کنه. احتمالا با دیدن دخترش، یاد اون دوران افتاده، چیز خاصی نیست...
حسابی گیج شده بود. حالت پدرم بر خلاف آنچه تصور می کردم، ترحم برانگیز نبود، ترسناک بود و آن مرد رداپوش، احساس خوبی از حضور آن مرد نداشتم و آن هشدار عجیب مبنی بر اینکه چیزی نگویم و آن مرگخواران که حتی نمی دانستم چه کسانی هستند. اصلا از حضور در آنجا احساس خوبی نداشتم.
- می خوام... می خوام برم!
دوباره دکتر پیر بود که جواب میداد:
- اوه عزیزم، نارحت نباش. گفتم که همه سعیم رو می کنم تا پدرت بهبودیش رو بدست بیاره. می فهمم که خیلی بهت فشار اومده. برای دختر جوونی مثل تو خیلی سخته. برو. برو خونه و مطمئن باش که من مراقب پدرت هستم.
با افکاری پریشان به طرف در به راه افتادم. صدای پدر همان طور در گوشم می پیچید و شعری که پس از سال ها دوباره برایم می خواند و نکته عجیبی که در مورد شعر خواندنش وجود داشت. "دفنه کوچولو خودش رو نشسته" مطمئنا قبلا هیچ گاه شعر را این گونه برایم نخوانده بود. این مصرع "دیانا کوچولو..." بود. در شعر می گفت که من خودم را نشسته ام و این بار باید خودم را بشورم و دفنه، اسم پری دریایی درون تابلو حمام بود. چرا پدر این بار باید به جای من اسم پری دریایی تابلوی حمام ویلای قدیمیمان را می گفت؟ کاش می توانستم به ویلای قدیمی بروم!



Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
#8
بچه ها به آرامی راه می رفتند و چنان حواسشان را جمع کرده بودند که صدای ساییده شدن ریزترین سنگ ها زیر پایشان را هم می شنیدند. ویولت در حالی که سعی می کرد صدایش نلرزد، به آرامی گفت:
- درک، مطمئنی که از اونجا صدا میاد؟
- معلومه که مطمئنم! خودم با گوشای خودم شنیدم
- خب حالا فرض کنیم هم که صدا میاد، شما که نمی خواید برید اون تو؟
- پس می خوایم چی کار کنید؟
- بس کن، درک. خیلی خطرناکه!
- نکنه می ترسی، لیلی؟ هر کی می ترسه می تونه برگرده!
جمله آخر درک سکوت را سنگین تر از قبل کرد. هیچ کس چیزی نمی گفت و همه چشم ها به دورنمای شیون آوارگان دوخته شد که هر لحظه نزدیک تر و بزرگ تر میشد.
تقریبا به آلونک رسیده بودند که لیلی دوباره شروع به حرف زدن کرد.
- بیا، هیچی نیستو نه صدایی نه چیزی!
- هیــــش!
لیلی با خودش فکر کرد که احتمالا صدای درک از ترس آن قدر کلفت شده است و چند لحظه طول کشید تا متوجه شود صاحب صدا درک نبوده بلکه متعلق به مردی بالغ بوده است. با درک این موضوع، چنان ترسید که برای لحظه ای فکر کرد قلبش و به دنبال آن تمام دنیا متوقف شده اند.
- لوموس!
نوک چوبدست درک روشن شد. درک چوبدستش را به طرف منبع صدا گرفت. دیوار آلونک در نور چوبدست روشن شد. پیکر شنل پوش یک مرد که جلوی آلونک ایستاده بود، دیده میشد. ناگهان چوبدست درک با قدرت از دستش کشیده شد و خود درک هم گویی که در هوای آرام شب سر بخورد، به عقب پرتاب شد. برای لحظه میان زمین و هوا به پرواز در آمد و تنها چیزی که حواس پنجگانه اش درک کردند، صدای جیغ دخترها بود.
درک با کمر روی زمین افتاد. به سرعت روی دست و پایش بلند شد. چوبدستش در حالی که هنوز روشن بود، روی زمین افتاده بود و چمن های اطراف را روشن می کرد. به طرف چوبدستش شیرجه زد و آن را برداشت. مرد شنل پوش غیبش زده بود. درک به طرف در آلونک یورش برد ولی با صدای جیغ لیلی متوقف شد.
- صب کن! کجا میری؟
درک لحظه ای ایستاد و با اخم به لیلی خیره شد. سپس با عصبانیت گفت:
- خب معلومه. میرم حساب اون مردک رو برسم!
- احمق نشو! خیلی خطرناکه!
- خطرناک؟ مردک عوضی یهو حمله کرد و بعد هم فرار کرد. تازه حتی یه طلسم بدردبخور هم بلد نبود! من هیچیم نشد!
- هیچیت نشد؟ تقریبا ده متر پرت شدی!
- پرت شدم که پرت شدم! من هیچیم نیست و می خوام برم به اون مردک نشون بدم یه طلسم بدردبخور چطوریه!
لیلی سعی کرد جلوی درک را بگیرد ولی درک به سرعت از روی پرچین پرید و به طرف آلونک رفت. ویولت از پشت سرش جیغ زد:
- صبر کن ما هم بیایم!
درک توجهی نکرد و چوبدستش را به طرف تخته هایی که روی در کوبیده شده بودند، گرفت:
- ریداکتو!
در آلونک هم همراه با تخته منفجر شد. درک با سرعت وارد آلونک شد. آلونک هم بزرگ تر چیزی که از بیرون به نظر می رسید، بود و هم تاریک تر. تقریبا هیچ نوری از پنجره های تخته کوبی شده وارد آلونک نمیشد. ویولت دوباره به آرامی گفت:
- صبر کن ما هم بیایم!
درک این بار متوقف شد ولی نه به خاطر حرف ویولت. برگشت و با تعجب گفت:
- در کاملا تخته کوبی شده بود و من برای وارد شدن منفجرش کردم!
- خب؟
- خب، اون مردک نمی تونسته از در تخته کوبی شده بیاد تو!
- احمق! اون اصلا نیومده تو! فقط فرار کرده!
درک در حالی که به حماقت خودش لعنت می فرستاد، برگشت تا از آلونک خارج شود. به سرعت به طرف در رفت ولی قبل از آنکه دستش به دستگیره بخورد، از تعجب خشکش زد.
- من الآن این در رو منفجر کردم!
برای چند لحظه هیچ کس چیزی نگفت تا اینکه لیلی گفت:
- خیلی خب، خیلی خب، فقط بیاید از اینجا بریم بیرون. آلوهومورا!
ولی در باز نشد.
- ریداکتو!
ولی این بار حتی این طلسم هم تاثیری نداشت...


ویرایش شده توسط درک در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۲ ۱:۴۶:۰۲


Re: میزگرد جادوگری
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۸۸
#9
درک پا میشه که حرف بزنه ولی از یه طرف ارزشی ها با ماهی مرکب می زنن تو سرش و از یه طرف غیر ارزشی ها بهش غر می زنن!
درک: ای بابا! من مجریم! من می خوام حرف بزنم! من گناه دارم، من مامانمو می خوام!
ملت: خیلی خب بابا! حالا گریه نکن. بگو بینیم چی می خوای بگی!


هین، ببینید، من الآن متوجه دو تا موضوع بحث شدم. یعنی از یه طرف دو تا گروه سر اینکه ایفای نقش چجوری باشه بحث می کنن. از یه طرف ارزشی ها به برخورددسته دیگه (یا شاید به برخورد ناظرا) ایراد می گیرن.
بحث من سر اینه که با کلی گویی و کل کل سر حال و گذشته سایت به جایی نمی رسید. آقا این ارزشی ها که همین جا پاتوق انداختن سایت هم عضو شاخ (در زمینه رول نویسی یا هر چی که هست) کم نداره. بیاید تک تک پستا و پستا رو موردی بررسی کنید. یعنی ارزشی ها میگن مثلا فلان قسمت که ما پس زدیم قشنگ ایفای نقش کردیم، همونو بذارید واسه بحث. نویسنده های فعلی سایت هم میگن ما فلان جا خوب پست زدیم، همونو بذارید واسه بحث و موردی بررسی کنید. میشه واسه این کار یه تاپیک دیگه هم زد چون پستای بلند و زیاد خواهد خورد. بعد یا روش واحد به وجود میاد از بحث. یا باز هم دو تا روش مجزا می مونه که اون وقت نتیجه بسته میشه به بحث دوم.
حالا بحث دوم چیه؟ اینکه ارزشی ها میگن ناظرا اجازه فعالیت بهشون نمیدن و ناظرا دیکتاتوری به خرج میدن و اینا. خب این یه بحث جداست و ربطی به ایفای نقش نداره. این هم بیاید موردی بگید که فلان ناظر فلان کار رو کرده و به فلان دلیل کارش اشتباهه. ناظر و اونایی هم طرف ناظران میان جواب میدن دیگه! اگه ناظری دیکتاتوری به خرج داده باشه (یعنی گیر الکی داده باشه) خب اشتباه کرده دیگه (کسی با این مشکلی نداره که؟) و رای به نفع طرف شاکی و ناظرا دیگه حق نداره اون کارش رو تکرار کنه.
و خب بعدش هم میشه پایان ماجرا. یعنی اینکه اگه تو اون بحث اول به یه روش واحد برسیم که هیچ، اگه نرسیم، می تونیم بشینیم بحث کنیم و حریم بذاریم یعنی خب کلا هر دو مدل رول نویسی رو بذاریم و اجازه بدیم اعضا انتخاب کنن دیگه. اصلا شاید یه نفر از هر دو سبک خوشش بیاد و تو هر دو مدل رول بزنه!

در آخر من باز هم تاکید می کنم که با این کلی گویی ها کار به جایی نمیرسه. باید بحث رو دقیق و موردی کنین

و درک دوباره به کرنومتر تبدیل میشه!



Re: میزگرد جادوگری
پیام زده شده در: ۲:۳۱ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۸۸
#10
هوکی که به علت کوتاه بودن قدش روی میز ایستاده بود، بر می گرده و روی صندلیش میشینه و از نظرها محو میشه

مجری برنامه لبخند ژکوندواری میزنه و میگه:
- دوستان! دوستان! چرا دشمنی؟ بیاید به هم محبت کنیم بیاید با هم دوست باشیم ...
جمعیت به این به مجری نگاه می کنن و مجری ادامه میده:
- اممم... ... چیزه ... خب ببینید، منظورم اینه که چرا تو سر و کله هم می زنید. بیاید واضح برای هم دیگه توضیح بدید که رول پلیینگ به نظر شما باید چجوری باشه و چه قانونی داشته باشه و چرا فلان قانون رو داشته باشه و ناظر کجاها حق دخالت داره و مدیر کجا حق دخالت داره و کاربر چقدر حق داره و اینا! تنور هم که داغه، نون رو بچسبونید دیگه! اصلا شاید قوانین رو عوض کردید و قوانین نو وضع کردید! هین، فقط یادتون باشه که تو قوانینتون همیشه باید جا رو برای تغییر و نوآوری و اینا باز بذارید و دیکتاتور نباشید و باز هم از اینا!

در این لحظه مجری که همون درک باشه دوباره ساکت میشه و به نقشش به عنوان کرنومتر ادامه میده...







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.