هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۵:۲۹ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۷
#1
-میگم داداش ژه حالی میده...بژن بابا...خمارتیم دادا...
- احمق هنوز آب کدوحلوایی رو هم نخوردیم.این چرت و پرت بازیا چیه دراوردی؟
- هیچی داشتم تمرین میکردم.

بارتی آب کدوحلواییش را سر کشید و به شروع به جک گفتن کرد.

---
میگم برات آفتابه بیارم تو؟
- شیش تا آفتابه تا الان بهم دادین...آرایش کردن که آفتابه نمیخواد.
-پس تو هم تو مرلینگاه آرایش میکنی؟چه جالب.

گابریل به آرامی در مرلینگاه را باز کرد و سپس از آن خارج شد.
- ا چه زود اومدی.خوب اگه دوست داشتی بیشتر توش میموندی.خجالت نکش وا...خونه خودته.

گابریل نگاهی از روی تعجب به مرگخواران که همگی با چشمان باز و لبخندی گشاد به گابریل خیره شده بودند انداخت و سپس بسوی آشپزخانه حرکت کرد.خطی دراز در پشت گابریل تشکیل شد و همگی مرگخواران پشت سر گابریل بسوی آشپزخانه براه افتادند.در همین هنگام بود که چیزی شبیه به زنگ خانه بصدا درامد.گابریل صورتش را به سوی در کرد و با تعجب گفت:
این دیگه چی بود؟
- هیچی.زنگ دره.یکم صدای بوق آذرخش میده ولی خب...جزو کشفیات لرده.
- خب پس من میرم در رو باز کنم.
آنی مونیبسرعت خودش را به جلوی گابریل رساند و سپس ما لحن شیرینی گفت:
نه عزیز...شما برو آشپزخونه خوراک ققی گذاشتم.من خودم باز میکنم.

آنی مونی این را گفت و خود را بسرعت به در رساند.از پشت چشمی-یا چیزی شبیه به آن-آن سوی در را گریست و سپس با حالت نگران کننده ای فریاد کشان بلیز را صدا زد.
بلیز خود را سریع به در رساند.
- چیه بابا هرچی خوراک ققی ومقی بود از گلوم بیرون پرید.چه مرگته؟
-اون بیرون...
-اون بیرون چی؟
-اون بیرون...اونوایساده.
-مگه لرد رو دیدی مردک.زود بگو ببینم چی شده.
-مورگان..کورگان اومده.
بلیز نگاه آستکبارانه ای به وی کرد و سپس با صدای آرامی گفت:
تو برو سر اونارو سرگرم کن.تابلو نکنیا...من میرم ببینم میتونم این مورگانو بفرستم بره یا نه.
آنی مونی: :باشه...باشه..آنی مونی تابلو نمیکنه...آنی مونی هیچی نمیگه...آنیمونی هیچی نمیگه..تابلو نمیکنه
بلیز:


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۴ ۱۵:۴۵:۱۴



Re: داستانهای سه خطی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۷
#2
... خسته و بی حوصله به سمت تالار اسلیترین حرکت می کرد و ناراحت بود که چرا در این موقعیت پروفسور اسلاگهورن را نیافته . گویا باید فردا به دیدارش می رفت و موضوع را با او در میان می گذاشت ... برای همین با سرعت بیشتری به راهش ادامه داد و راهش را پیمود .
---------------------------------------------------------------------------
تالار خصوصی اسلیترین مملو از دانش اموزانی بود که خسته از تکالیف و امتحانات روزانه می نالیدند...تام با حالتی تحقیر برانگیز به ان ها نگاه کرد و سپس پوزخندی زد و به راهش ادامه داد.
در خوابگاه پسران جک مکین پسر لاغر مو قرمزی با کک مک هایی که سراسر صورت سپیدش را گرفته بود روی تخت دراز کشیده بود و بقیه برای انجام تکلیف معجون سازی به تالار اصلی رفته بودند.به اسمان تاریک و ستاره های درخشان نگاه کرد و با فکر فردا به خواب عمیقی فرو رفت!
---------------------------------------------------------------------------
صبح زود از خواب بیدار شد و مشغول لباس پوشیدن شد تا پس از خوردن صبحانه در سرسرای اصلی ، نزد پروفسور اسلاگهورن برود و از او سؤالاتش را بپرسد .
... قبل از حرکت نگاهی به تکالیفش انداخت و پس از آنکه از کامل بودنشان اطمینان حاصل کرد از خوابگاه پسرانه ی اسلیترین خارج شد و به سمت سرسرای اصلی رفت .
----------------------------------------------------------------------
هیاهوی همیشگی سرسرا را فرا گرفته بود.با بی میلی بر سر میز نشست.فکر رسیدن به اهداف شومش یک لحظه نیز راحتش نمیذاشت. به سرعت،نون برشته را در دهان خود کرد و با ولع،نوشیدنی خود را نوشید. به آرامی از جای خود بلند شد و پیش بسوی کلاس حرکت کرد.




Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۷
#3
زود باشین زود باشین...احمق سینه خیز!کم کم داریم به پخش "گاز اشک آور" نزدیک میشیم.
- آقا اجازه...بخش گاز اشک آور یعنی چی؟
دامبلدور همان طور که سینه خیز به سوی مرلینگاه درحال حرکت بود،از زیر شکم دستی به ریش خود کشید و گفت:
من با گازهای اشک آور،در یکی از کلاسهای خصوصیم آشنا شدم.درست زمانی بود که هری رفته بود عبادت تو مرلینگاه.وقتی هری توی مرلینگاست،تا ده کیلومتری مرلینگاه،بخش گازهای اشک آور نامیده میشه.میگن اگر آدم بدون ماسک وارد این بخش بشه،بیمار شیمیایی میشه.


کمی آن طرف تر،اتاقي سرد و بي روح با ديوار هايي خونین.دویست نفر بصورت دردناکی زیر میز کوچکی پناه بردن و منتظر لحظه ای مناسب برای حمله کردن هستن.لرد که همچنان مشغول درواردن دستش از دهن باب بود به آرومی خطاب به ملت زیر میز گفت:
آماده باشین...چند لحظه دیگه قراره روی دکمه :"بلاک" کلیک کنه.جاسوسان خبر دادن که هر وقت این کارو میکنه،خنده شیطانی وبلندی سر میده.وقتی این خنده سر گرفت،ما میپریم جلوش و کروشی...منظورم استیوپفاش میکنیم.فهمیدین؟
ملت زیر میز بزور سرشونو تکون دادن.


صدای نفسهای بارن اتاق را به لرزه میانداخت و به این دلیل،هر دقیقه چند دست در چشم وچال لرد فرو میرفت.در همین هنگام بود که صدای استکبارانه و بلند یک خنده،همگان را ترساند.لرد که دقیقها منتظر این لحظه بود،با صداییی بلند دستور حمله داد.ناگهان موجی از دویست فروند مرگخوار و محفلی از زیر میز بیرون آمد.ملت جنگجو همگی چوبشون رو دراوردن و یک صدا فریاد کشیدند:
استیوپفای

هزاران شعله قرمز رنگ در سرتاسر اتاق به پرواز درامد.هر شعله به فردی برخود کرده و سپس،بعد از گذشت چند دقیقه،فقط دونفر بجای ماندند. لرد ابتدا جسد بیجان فردی را از روی کفشهای کتانیش به کنار انداخت و سپس به دور وبر خود خیره شد:
برای همینه که من هیچ وقت از استیوپفای و این ژیگول بازیها استفاده نمیکنم!کریشیو از همه بهتره.
بارن نگاه مخوفی به لرد کرد و بدنیال منوی مدیریت خود گشت.
- بیخودی نگرد بارن...منوی تو به وسیله یکی از خدمتکاران من به اون ور اتاق پرت شد!حالا باید با چوب با من بجنگی...موهاهاها.

بارن چشمانش را برای لرد باریک کرد و با صدای وحشتناکی گفت:
شناسه تو قبلا مال من بوده...من تورو میکشم...یوهاها

راهرو خانه،11 کیلومتری مرلینگاه.
صدای خش خش ریشهای دامبل در زیر شکمش(داشتن سینه خیز میرفتن دیگه)در راهرو طنین میانداخت.گروه دامبلدور نگاهی از روی ترس و نگرانی به جلوی خود انداختند.هوای پیش رویشان تار وتیره،همچون شب بود.لرزش خفیفی در هوای روبرو دیده میشد و بوی گند کم کم به مشام میرسید .ملت جنگجو مدانستند این یعنی چه:
10 کیلومتری مرلینگاه:بخش گاز اشک آور.


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۱۳ ۲۲:۲۲:۲۴
ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۱۳ ۲۲:۲۵:۲۷



Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۷
#4
سوژه جدید:

چشمانش را بزور باز نمود.سوسوی نور که از لابلای پردها به درون اتاق میتابید چشمانش را آزار میداد.به آرامی از روی تختش بلند شد.بیجامه خودر را تا کمر بالا کشید و کش و قوسی به خود داد.به آرامی دستگیره در را پیچاند و از اتاق خارج شد.مثل هر روز صبح،صف طولانی تر از صف پمپ بنزین(توجه:بنزین برای جارو)در جلوی مرلینگاه خانه ریدل کشیده شده بود.لرد بدون توجه به شش صد نفر مرگخواری که در روبروی در مرلینگاه صف کشیده بودند به جلوی صف رفت و با صدایی خسته گفت:
هویی سیاهی کیستی؟
-پرسی ویزلی
- زود باش بیا بیرون لرد میخواد بره تو.یا الان میای یا همون تو کروسیوت میکنم.

پرسی با شنیدن این جملات،سریعا از توی مرلینگاه خارج شد.همین طور که مشغول بستن دکمه و زیپ شلوارش بود سلامی به لرد کرد و از آن جا رفت.


میز صبحانه.لرد بر بالای میز نشسته بود. درست مثل فردی که سالهاست رنگ و روی نان را ندیده باشد مشغول خوردن و نوشیدن بود:
هووی.مردک...پیا(توجه:دهنشون پره باری همین اینجوری صحبت میکنن)یک پایی دیگه برای من بریز.
آنی مونی که قوری سبز رنگی را بر دست داشت و روپوش صورتی رنگ خود را که کلمه:آشپز" روی آن دوخته شد بود را پوشیده بود،نگاهی از روی نگرانی به لرد کرد و گفت:
قربان من نگران شب هستم.این دهمین لیوانتونه...شب شاید بارو..

لرد کریشیو مخصوصی را به سوی آنی مونی فرستاد و سپس از روی صندلی اربابی خود بلند شد.در همین هنگام بود که زنگ در بصدا درامد:
دینگ دونگ...دینگ دونگ.

لرد نگاهی آستکبارانه به بلیز کرد و با آن نگاه،به بلیز فهماند که باید در را باز نماید.بلیز بسرعت از جای خود بلند شد و بسوی در شتافت.
- یا لرد...یکی اومده میگه زیر خونتون معدن گالیون(همون طلا)پیدا شده و از طرف وزارت باید زیر خونتونو بکنیم.

لرد با شنیدن این حرف،چایی که در دهان خود داشت و مشغول نوشیدن بود را بر صورت بلیز توفید و با چشمانی گشاد تر از چشمان جن خانگی گفت:
پس ما چکار کنیم؟چطور جرات کردن زیر خونه من معدن بسازن؟

بلیز با صدای ریزی جواب داد:
گفتن که ما میتونیم تو خونه بمونیم.اینا فقط 200 تا آدم میارن زیر اون محل دقیق رو بکنن تا طلاها رو بیرون بیارن.با جاهای دیگه خونه کاری ندارن.البته فکر نکنم این جوری باشه.چون به هر حال کارگرا هم مرلینگاه و خود وخوراک و اینا میخوان دیگه.

لرد با شنیدن کلمه طلا برق قرمز رنگی در چشمانش پیدار شد و نقشه ای را در کله خود پرورش داد:
در کله لرد:
اجازه میدیم تا هر زمانی که میخوان از خونمون طلا در بیارن و یکی از اتاقمون رو هم بعنوان انبار بهشون میدیم که طلا ها رو بذارن توش.وقتی کاراشون تموم شد همشونو میکشیم و طلاهارو میگیریم.ای لرد شیطون...همیشه میدونستم باهوشم!

لرد که سعی میکرد چهرش ناراحت بنظر بیاد با صدایی گرفته گفت:
آهه...عیبی نداره...بیگن بیان.من فقط برای خدمت به مردم و وزارت دارم این اجازه رو میدم و به هیچ عنوان برای طلاها نیست.

چند دقیقه بعد
200 کارگر با هزاران وسایل مختلف وارد خونه شدند.فردی قدبلند با لباسهای مهندسی،که گویا سرلشگر!!این گروه بود بسوی لرد اومد و گفت:
خب.ما محل دقیق رو پیدا کردیم.محلش تو این اتاقه.

لرد نگاهی به نقشه مهندس نمود و سپس دادی بس بلند کشید:
اتاق من؟؟؟یعنی شماها اتاق منو میخواین؟؟.
سپس لرد بیاد نقشه شیطانی خود افتاد:
عیبی نداره...من با پرسی...نه خیلی خطرناکه با بلیز تو یک اتاق میخوابم.
بلیز:

__________________________
این سوژه جدید این تاپیکه که بدلیل پیدا شدن طلا یا گالیون در خونه ریدل،کارگران وزارتی اومدن تو خونه و خونه رو میکنن. برای همین مشکلاتی مثل کمبود جا صدای زیادی و...اینا برای خونه و مرگخواران پیش میاد.

یا لرد اگر سوژه بدی هستخواهشا این پست را اسکرجیفای نمایید.

سایتون مستدام


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۱۰ ۱۶:۳۳:۰۲
ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۱۰ ۱۶:۳۴:۰۹
ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۱۰ ۱۶:۳۹:۵۳



Re: دفتر اساتيد
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۷
#5
به جیمز:
شما از کجا میدونید اون طلسم من توی رولم آوادا فرمان یا کریشیو بوده؟؟؟

نقل قول:
نوشتی چند اشعه مرگ بار ( طلسم آوادا کداورا )

من هیچ اسمی از این سه تا نبردم پس شما نمیتونید همیچین چیزی رو بگید!همون طور که در پست قبلی هم گفته بودم طلسم مرگبار بمعنای آوادا نیست.چیزهای دیگه هم میتونه باشه.

پس باز هم شما متوجه نشدین نه من.

لطفا خودتون درستش کنید وگرنه من به بازرسین یا مدیر میگم رسیدگی کنه!




Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۰:۱۷ جمعه ۸ شهریور ۱۳۸۷
#6
توي خونتون يه جغد نامرئي پيدا ميشه و شما از اون يه استفاده مفيد ميكنيد! (25 امتياز)


عجب گیری کردما!کله صبحی معلوم نیس کدوم گوری رفته.مار بیشعور!هر وقت لازم داریش نیست.

ولدمورت همین طور که بیجامه خودشو تا نافش بالا می کشید چندتا فحش و ناسزای دیگه هم به نجینی داد و از اتاقش بیرون رفت:
مردک!بلیز بوقی.کجایی؟اون مرلینگاه مگه خونه خالست هر دو دقیقه میری دوساعت میمونی توش؟اون دستشویی بدبخت پکید از بس پیام های تورو پست کرد به فاضلاب!بیا بیرون کارت دارم.

درست بعد از تموم شدن حرفهای لرد،صدای فیشش سیفون شنیده شد و بعد بلیز،همین طور که زیپ و دکمهای شلوارشو میبست از در مرلینگاه بیرون اومد:
با اریاب...بجون شما نباشه بجون پرسی داشتم تمیز میکردم
- از صداهای با ادبانه ای که یهوی ول میکردی از خودت معلوم بود!حالا بیا کارت دارم.این کره باسیلیسک من تازگیا ول شده.هی شبا میره بیرون.من الان یک نامه بسیار مهم دارم که باید بفرستم.معمولا با مار میفرستم ولی الان این نیست.سریع یک فکری میکنی یا من میزنم مثل رنگ پخش شی رو دیوار.انتخاب با تو.

بلیز با نگرونی دستی به موهاش کشید و شروع به راه رفتن تو راه رو شد:
لرد شما جغد که ندارید.پرسی هم که پاش شکسته نمیتونه براتون نامه رو ببره.منم که دل خب دست راستتونم و از اونجایی که شما راست دستین من نمیتونم برم.پس فقط مونده یک راه.
-چی؟
-نامه ندین.

پخفش(صدای پخش شدن بلیز روی دیوار)
لرد نگاهی از روی عصبانیت به بیلز کرد و دوباره تو اتاقش رفت.در رو محکم پشت سرش کوبید و روی صندلیش نشست:
مردک خیر ندیده میگه نامه نفرست!مارو ببین کیا رو دور خودمون جمع کردیما.این دامبول مرلین بیامرز هی گفت با اینا نپلک بیا پیش خودم من هی قبول نکردم.این دوتا مویی هم که بهشون ژل میزدم هم از دست اینا افتادن!

ولدمورت سخت در فکر فرستادن نامه بود که یهویی صدای بسیار مشکوکیوسی از کنار تختش شنیده شد:
هوهوهو
ولدمورت نگاهی از روی تعجب به تختش انداخت و بعد دوباره تو فکر شیرجه زد که صدا دوباره شنیده شد:
هوهوهو
لردی که این بار بسیار عصبانی شده بود،یکی از عکسهای جوانیشو که فقط موهاش توش دیده میشد رو به طرف تختش پرتاب کرد:
صد بار به این بلیز گفتم این موشهای زیر تختمو بکشه!این بشر هیچ کار دیگه ای جز مرلینگاه رفتن و خندیدن به کلاه آسپ نداره.مرلینا این تسترال رو آدم کن(میگن این حیووون رو آدم کن( : hammer:)

ولدی از روی صندلیش پاشد و شروع به راه رفتن دور اتاف کرد که دوباره صدای مشکوکیوسی شنیده شد،ولی اینبار جسمی سفید همراه با صدا از روی تخت بلند شد و به سمت ولدی رفت:
یا حضرت آفتابه...این دیگه چیه!تو عمرمون روح ندیده بودیم که دیدم.فوووت فووووت(فوت میکنن که جن و روح از انسان دور بشن)پیشته یشته(نمیدونم برای این که روح بره چی میگن برای همین همون پیشته خوبه)برو روح...برو.مرلینا بخشش.مرلینا اینو از پیش من ببر.مرلینا قول میدم دیگه به بلیز فحش ندم
در عالم خلصه ولدی :
قول دادیا!
- آره دادم...دادم.
- اوکی.پیام تو سند تو آل شد.روحه الان متوجه میشه که باید بره.

در همون هنگام بود که ملافه از روی هیچ و پوش به زمین افتاد و دیگه هیچ تکونی نخورد.ولدمورت آروم چوب دستیشو تو دستاش گرفت و آروم آروم به ملافه زربه زد:
مرلینا شکرت.آفتابه به قبرت بباره.بلیز خیلی گله من دیگه بهش فحش نمید...

در همین حین بود که بصورت بسیار یهویی،صدای مشکوک برای چندمین بار شنیده شد.ولدمورت نگاهی به منشاء صدا انداخت و با صدای گرفته گفت:
مردشور این بلیزو نبرن...این دیگه چه صداییه؟
- من صدای جغدم!جغدی که فقط احمقها میتونن بیبینن (توجه این جغد صحبت میکنه)
ولدی دستی به چونش کشید:
عجب!!پس این سوروس چرت و پرت نمیگفت که هی جغد میبینه دور وبرش.از همون اولم معلوم بود مخش یکم نیاز به ساخت و ساز داره.جغدی...خواهش میمکنم این نامه رو بده به اون آدرسی که روش نوشته شده...اگه بدی اون وقت میتونی تو اتاق بلیز برای همیشه زندگی کنی

جغد یکم صبر کرد و بعد،یهویی نامه از دستان لردی گرفته شد و به بیرون پنجره رفت.
________________________

دقيقا چه بلايي سر پرسي اومد؟ (5 امتياز)
خوب از اونجایی که پرسی بیچاره از همون بچگی یاد نگرفته چطور درست جفت پا بیاد و از اونجایی که فقط استاد میتونه جفت پا بره،پاهای پرسی بیچاره بهم گره خورده و بعد از اون،بر روی یک من تاپاله انسانی فرود اومد.




Re: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۲:۰۸ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۷
#7
تکلیف:در مورد ماگل آزاری رولی بنویسید(30 امتیاز)

شب بود.سکوت همجا را فرا گرفته بود.چمنهای سبز،در نور ماه میدرخشیدند.جغد کوچکی،به امید پیدا کردن نان شب،به جنگل بیکران پناه آورده بود و در انتظار لقمه ای چرب بود.ناگهان،با صدای پاقی،فردی با ردای بلند در کنار درخت پدیدار شد.صدای خش خش برگ درختان در زیر پایش شنیده میشد.با قدمهایی بلند در جنگل،بسوی تاریکی میرفت.


نور کم سویی از پنجرهای کلبه سوسو میزد.صدای ناهنجار فردی از درون کلبه شنیده میشد.به آرمی چوبش را به بیرون کشید و نزدیک کلبه شد.چوبهای دیواره کلبه پوسیده و خراب بودند.کلبه از دور،حقیر و کوچک بنظر میرسید.کمی به کلبه نزدیک تر شد و سپس زیر لب،وردی را زمزمه کرد:
آلوهومورا

در کلبه با صدای جیر جیر مانندی باز وصدای زننده مرد برای لحظه ای خاموش گردید.در چهار چوب در،مرد چاقی ظاهر شد.مرد به دلیل موهای نامرتب و لباسهای گشادش،شبیه به دلقک بود.کفشهایش ورقه ورقه و شلوارش پر شده از لکه های رنگها رنگ بود.مرد که گویا بطری در دست داشت،چشمانش را باریک کرده و سپس به لوسیوس خیره شد:
تو..کی هستی؟...چرا اینجا اینقدر تاریکه؟اینجا چکار میکنی؟

لوسیوس نگاه نفرت آوری به مرد انداخت.پوزخندی زد و سپس با لحن مسخره ای گفت:
شاید اگر کم تر میخوردی و مینوشیدی،دلیل تاریک بودنو میفهمیدی.

لوسیوس چوبش را کمی بالاتر برد.به مرد خیره شد و سپس شعله ای را بسویش روانه ساخت.بطری از دست مرد افتاد و شروع به جیغ کشیدن کرد.صدایش،که نشانه ای از درد و رنج بود در جنگل طنین میانداخت.لوسیوس تکانی به چوب داد و درد به اتمام رسید.وسپس،وردی دیگر را بسویش فرستاد.لبخد کج و کوله ای بر لبان لوسیوس نشست و سپس ورد دیگری را بسوی مرد بیچاره روانمه ساخت.




Re: دفتر اساتيد
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۷
#8
به استاد پاتر(جیمز پاتر)
من خیلی تعجب کردم!
نقل قول:
به باب آگدن از گریفیندور : پستت خوب بود اما به نظر می رسه تو هم مثل گراوپ درس رو نخوندی. چون اگر می خوندی باید می دونستی که طبق درس ارائه شده هیچ ضد طلسمی نمی تونه جلوی طلسم های نا بخشودنی ( آواداکداورا – کروشیو و طلسم فرمان) را بگیرد. و تو در تکلیفت نوشتی چند اشعه مرگ بار ( طلسم آوادا کداورا ) به ضد طلسم اما تولوس بر خورد کرد و دیوار رو از بین برد در حالی که دیوار نمی تونه جلوی طلسم رو بگیره و طلسم از دیوار می گذره. از شکلک استفاده کن. در ضمن در توصیف صحنه ها خوب عمل کردی.


ببخشید ولی طلسم مرگبار فقط آوادا نیست!سکتوم سمپرا و اینا هم میشه که ضد طلسم و اینا هم دارن!.پس تکلیف رو خوب خوندم و این شما هستین که کتاب رو خوب نخوندین یا شاید یادتون رفته.در پست جدی هم شکلک لازم نیست.میشه گذاشت ولی لازم نیست چون در بعضی موارد،پست مسخره میشه.من امتیاز بالاتری میخوام چون دلایلتون درست نیستن.




Re: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۰:۳۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۷
#9
امتیازات جلسه اول معجون سازی:

گریفندور:6
پیتر پتی گرو:35

راون:23
آریانا دامبلدور:28
لونا لاوگود:26
آلفرد بلک:28
گراپ=29

اسلیترین:14
نارسیسا مالفوی:35
بارتی کرواچ:35

هافل شرکت کننده ای نداشت.


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۶ ۰:۳۶:۳۳



Re: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۰:۱۹ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۷
#10
جلسه اول معجون سازی(امتیازات)

[spoiler= آریانا دامبلدور ]
آریانای عزیز:
پست شما شروع نسبتا خوبی داشت و خواننده رو مجبور به خواندن ادامه پستتون میکرد.سوژه مناسبی رو برای پستتون انتخاب کرده بودید که میشه گفت یکی از مهمترین عناصر داستان نویسیت.یکی از نکاتی که باید روش کار کنید،چهره پستتون هست.بیشتر پستهای شما،پاراگراف بندی مناسب رو ندارن و این باعث میشه که خواننده،با وجود خوب بودن محتوای پستهای شما،از خوندن پست دلسرد بشه.چهره بهتر و بقول معروف"تمیز تر"یک پست،میتونه خواننده رو به خواندن پست شما تشویق کنه.
نقل قول:
لونا لبخندي زد و گفت: اوه! آريانا. اين موضوع مهمي نيست. فردا اين امتحان رو داريم.

بهتره که دیالگ و مکالمه هارو از سایرین جدا کنید.مثلا از انتر استفاده کنید و دیالگهاتونو در خط بعدی بنویسید.

پاراگراف بندی یک نواخت و مناسب هم کمک بسیار بزرگی در بهتر کردن چهره پست میکنه.

در پستتون از جملات کوتاه استفاده بهینه ای داشتین که باعث زیبا تر شدن داستانتون میشه.چون جملات بلند در بعضی موارد خسته کننده میشن.28

[/spoiler]

[spoiler=لونا لاوگود ]
دزدی از دفتر معلم؟چشمم روشن

لونای عزیز.یکی از مشکلات بزرگ شما،استفاده نکردن از علامتهای نگارشیست که پست رو بسیار زیبا تر وخواندن یک پست رو،برای خواننده آسان تر میکنه. در جمله بندی ،تشکلیل و ربط دادن جملات به هم دیگه در این پست،مشکلات کوچکی دیده میشه که اگر از این مشکلات جلوگیری کنید،پستهای شما زیبا تر و بهتر خواهند شد:
نقل قول:
تمام دانش آموزان هاگوارتز با بی حوصلگی سر کلاس ها حاضر میشدند و به ندرت کسی در حیاط هاگوارتز بازی میکرد.

این دو جمله ربط زیادی به یک دیگر نداشتند.شما میتونستید بجای این جمله دراز،اون رو به دو جمله کوتاه تر تبدیل کنید.

جملات دراز در بیشتر موارد باعث خسته کننده شدن داستان و در بعضی موارد،بهم خوردن چهره داستان میباشد وبرای همین،بهتره در داستانهاتون از جملات کوتاه و علامت نگارشی استفاده کنید.


در پست شما،استفاده بیرویه از فاصله و انتر(enter)دیده میشه که این هم کار خواننده رو مشکل تر و هم از زیبایی پست کم میکنه:
نقل قول:
حالا دیگر لونا و آریانا از جا بلند شده بودند و آریانا گفت:متاسفم...ما
هیچ شانسی نداریم.اینو قبول کن.

یا:
نقل قول:
لیلی کتاب به دست وارد کتابخانه شد،ان روز نیز مانند روزهای دیگر نبود و کتابخانه خالی بود و تنها لیلی به دنبال کتاب معجون سازی
میگشت

در این دوجمله نیازی به زدن انتر یا رفتن به خط بعدی نبود.(برای ما هیچ شانسی...و" گشت".)
سوژه خوبی رو انتخاب کرده بودید و اگر از فضاسازی در پستتون بیشتر استفاده میکردید،پستتون زیبا تر و بهتر میشد.
منتظر پستهای زیبایتون در جلسات آینده هستم.
26.

[/spoiler]

[spoiler=نارسیسا مالفوی ]
آفرین. باب از پستهایی که اسم لرد توش باشه خوشش میاد
پست خوبی بود.سوژه مناسب و خوبی رو انتخاب کرده بودی.تیکه ها ا و دیلاگهات هم در جاهای مناسب استفاده شده بودن که این،داستان رو زیبا تر و قشنگ تر میکنه.فضا سازی زیاد در پستت دیده نمیشد ولی از اونجایی که پست طنز هست،این مورد اشکلا زیادی نداره.در بعضی جاها،دیالگ ها کمی گنگ بودن.اما مشکل بزرگی نیست:
30+5=35
موفق باشی.

[/spoiler]

گابریل:29


[/spoiler]
[spoiler=آلفرد بلک]
آلفرد عزیز:
پست شما پست نسبتا"خوبی بود.سوژه مناسب و پیشروی خوب که البته،در چند جا میتونستید بهتر و زیباد تر کار کنید.اول از چهره پستتون که برای جلب نظر خواننده،نکته بسیار مهمی هست شروع میکنیم.همون طور که حتما"اطلاع دارید،با پاراگرافبندی مناسب و چندنکته ریز و کوچک مثل جدا کردن دیالگها از پست،میتونید به زیبا تر شدن پستتون کمک کنید ولی متأسفانه،در این پستتون شما از این نکات استفاده نکردید و امیدوارم که در آینده،چهره پستتون زیبا تر بشه.

در بیشتر جاها از جملات کوتاه و جمع و جور استفاده کردید که برای این سبک بسیار مناسب ومیتونه کمک خوبی هم به خواننده،و هم به چهره پستتون بکنه واین،خودش یک نکته مثبته که در این پست،ازش استفاده شده بود.

استفاده کردن از علامت های نگارشی همچون کما(،)و نقطه(.)میتونه فهمیدن و خواندن داستان رو برای خواننده آسون تر کنه که شما بخوبی از این علامتها استفاده کرده بودید.الیته در بعضی جاها،استفاده بیرویه از این علامتها دیده میشه که بهتره پیش نیاد. در کل میشه گفت این پست شما،پست خوبی بود و تکلیف استاد رو خوب انجام داده بودید.100 امتیاز کم شد
28
[/spoiler]


[spoiler=گراپ]29[/spoiler]

[spoiler=پیتر]
تو خجالت نمیکشی لرد رو میدی دست محفل؟حالا که اینجا نیست کروشیو

پیتر عزیز،پستهای شما در چند ماه اخیر،بطور شگفت آواری پیشرفت کرده.سوژه خوبی رو برای این داستان انتخاب کرده بودین و مثل همیشه،خیلی خوب ادامه دادینش.
در چند جا،اشکالات کوچکی دیده میشه که بهتره ازشون جلوگیری بشه.در پستتون،از جملات دراز زیاد استفاده کرده بودین که این،همیشه نکته مثبتی نیست و بعضی وقتها،شاید کمی برای خواننده ملال آور بشه.

اشکالات املایی،در صورتی مشکل زیادی نداره که اشکلات تایپی باشه مثل:
نقل قول:
که عده ی بسیار زیاید از مرگ خواران
فکر کنم منظورت زیادی باشه.
ولی این اشتباه،اشکال داره:
نقل قول:
من حاظرم جانمو در راه نقشه ای

حاضر درسته نه حاظر.
در بعضی از جاها،استفاده نادرست از علامتهای نگارشی دیده میشه:
نقل قول:
لرد ابتدا مقدار برفی که بر روی کله اش نشسته بود را پاک نمود.سپس دست در جیبش کرد

بعد از کلمه" نمود"بهتره که بجای نقطه(.)از کما(،)استفاده بشه.چون بعد از اون کلمه"سپس"قراره بیاد که دو جمله رو بهم ربط بده.مثال: باب اول مرلینگاه را تمیز نمود،سپس به سوی اتاقش رفت. اگر در اینجا بجای کما(،)نقطه بیاد،کلمه"سپس"بی معنی میشه چون سپس دو جمله رو بهم میپسبونه. در کل،پست بسیار خوبی بود.اگه به لرد نگفتم : 30+5[/spoiler]






بارتی کرواچ:30+5=35

گریفندور:6
اسلیترین:14
هافل: :(
راونکلا:22.2=23
*هرکار کردم از این اسپویلر بیرون نیومد.


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۶ ۰:۲۵:۲۵
ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۶ ۰:۳۴:۳۰
ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۶ ۰:۳۵:۵۸







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.