هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۱:۱۸:۱۵ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
#1
با سلام

لطفاَ این شناسه برای همیشه بسته بشه

اگر ممکنه بجای Old در پسوند اسم من «قدیم» ، «سابق» ، «کهنه» یا یه چیز فارسی گذاشته بشه، خواهشی به عنوان عضوی قدیمی که 1500 تا پست وقف این سایت کرده

اگرم نمیشه که هیچی

مرسی
اه ...

سلام و درود.

چرا خب؟ میموندی حالا همه اومدن.
من دسترسی هاتو ازت گرفتم و کاربر عضو شدی، پسوند قدیمی هم گذاشتم. ولی اگر خواستن دسترسی هات برگردن یا شناسه ت کاملا بسته بشه، بلیت بزن لطفا.
موفق باشی.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۸ ۲۳:۳۳:۱۱

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


پاسخ به: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۲۱:۱۷:۲۱ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
#2
مسئله این است که این تاپیک هم مثل همه چیزهای دیگری که مربوط به زمان من است، به فراموشی سپرده شده ...
مسئله این است که زمان عوض شده، و فانی بودن، ماهیت بنیادی زمان است. ماهیت بنیادی افراد و شخصیت‌ها نیز هست ...

شاید روزی که اولین دوست جادوگرانی من در اینجا پست می‌گذاشت، فکرش را نمی‌کردم روزی که در آن پست می‌گذارم سه سال از آخرین پستش گذشته باشد و هیچکس دیگر سری به اینجا نزند ...

من روزهای خوبی را در جادوگران گذراندم، از اسفند 1385 که پسربچه‌ای 13 ساله بودم، تا امروز که تیر ماه 1398 است و جوانی 26 ساله شده‌ام، در جادوگران دوست یافتم، نوشتن آموختم، تعهد و تدبیر و نظارت را تمرین کردم ... خاطره ساختم و تا امروز، گرچه سالهاست فعالیت مستمر ندارم، گاه و بیگاه آن خاطرات را تجدید کرده ام ...

اما هر مسیری مقصدی دارد، من نیز با کوله‌باری از خاطره از اینجا می‌روم ...
پیوز اما خالی است ... پیوز خالی می‌رود
چرا که هرچه داشتم که در قالب پیوز ارائه کنم را در قالب پست‌هایی نه چندان خوب، نوشتم و ثبت کردم ... هیچ چیزی برای گفتن نمانده است ...

همه چیزهایی که مرا به جادوگران وصل می‌کرد، با زمان، با ماهیت فنا، تبدیل به خاطره شده است ...
بگذارید پیوز هم تنها خاطره ای باشد ...


بدرود ...


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵:۵۲ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
#3
این تاپیک رو سالها پیش، با هدف اینکه یه جایی در جادوگران بین این همه طنز و جدی، داستان وحشت هم نوشته بشه زدم ... با اجازه ناظر انجمن، برای آخرین بار یه سوژه ژانر وحشت داخلش می‌نویسم و میرم ...
<><><><><><><><><><><><><><><>

- مواظب باش لورا ...

هانا، لورا، تد و جرالد به آرامی در محوطه تاریک روبروی ساختمان شیون آوارگان قدم بر می‌داشتند. نور مهتاب، فضای خالی روبرویشان را روشن کرده بود. زمین بایر روبری ساختمان چوبی بزرگ، خشک و ناهموار بود. تکه‌هایی از کلوخ کف آن توسط حیوانات و پرندگان کنده شده بود و سطح صاف آن را خراشیده بود. در میانه این محوطه نسبتا بزرگ، قدمگاه کوچک سنگفرش شده ای بود که به درب ورودی بزرگ شیون آوارگان (با شیشه‌های شکسته و دستگیره از جا درآمده اش) ختم می‌شد.

لورا در حالی که دست تد را گرفته بود یه قدم دیگر به جلو برداشت. آن‌ها شدیداَ مواظب بودند که از یک سو، توجه اهل هاگزمید را به خود جلب نکنند و از سوی دیگر، خدای ناکرده ارواح سرگردان ساختمان مخوف هاگزمید را بیدار نکنند. یک چشمشان به مسیر پیش رو بود و یک چشمشان به خیابان‌های تاریک پشت سر.

- آآآآآآه ...

فریاد هانا باعث شد همه از جا بپرند، اما وقتی به جایی که هانا تا ثانیه‌ای پیش ایستاده بود نگاه کردند کسی آنجا نبود. چند لحظه طول کشید تا همه بفهمند که دقیقاَ همانجا در روی زمین، حفره بزرگی زیر پای هانا خالی شده است و او را به داخل خود کشیده است. تد اولین کسی بود که واکنش نشان داد، سریع خودش را به بالای حفره رساند، لورا و جرالد پشت سر او آمدند و همه از آن‌چه دیدند انگشت به دهن مانند. پلکان سنگی بزرگ و باشکوهی با شیب بسیار زیاد، به مکانی در قعر زمین ختم می‌شد که در تاریکی شب، سیاهی گودال و گرد و خاک بلند شده از سقوط هانا انتهای آن معلوم نبود.

هر سه نگاه نگرانی رد و بدل کردند، مردد بودند که آیا پایین بروند یا سعی کنند هانا را صدا کنند تا بالا بیاید، از طرفی، صدای کردن هانا اهل روستا را قطعاَ بیدار می‌کرد. این تردید، لحظاتی بعد به یقین تبدیل شد، وقتی جیغ بلندی از انتهای سیاهی به گوش رسید، که مشخص بود از فاصله بسیار دوری شنیده می‌شود، به نظر می‌آمد تنها راه آن باشد که با سرعت هرچه تمام‌تر وارد حفره شوند ...صدای جیغ هولناک بود، گویی کسی داشت به بدترین شکل ممکن شکنجه می‌شد ... و شکی وجود نداشت، که این صدای کسی نیست جز هانا ...

جرالد، در حالی که آب دهانش را قورت می‌داد، اولین کسی بود که پا در پلکان هولناک گذاشت ...


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶ شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۷
#4
دوئل من و این دختره‌ی سوسک !

* آخه سوژه فرار از زندان برای روح ؟!؟ خدایی ؟!؟
** سعی داشتم یه سبک جدید رو آزمون کنم ... شاید زیاد موفق نبوده باشم.



گندکاری در شاوشنک

پیوز در دادگاه نشسته بود. دادستان داشت صحبت میکرد : « و سپس اون در حالی که حسادت تمام وجودش رو پُر کرده بود، منوی نظارت رو با طلسم فرمان بدست میاره و ناظر هافلپاف میشه ... »
پیوز که چهره‌اش به هیچ وجه احساساتش رو نشون نمیده پاسخ میده : «اینطور نیست، وقتی من رسیدم اونا خودشون دنبال ناظر دوم میگشتن ... »
قاضی با چکش رو میز میکوبه : « جناب پیوز، بدینوسیله بر اساس اختیاراتی که به من داده شده، شما را مجرم اعلام کرده و به جرم نظارت قصبی به حبس مادام‌العمر محکوم می کنم !»
<><><><><><><><><><><><><><><><>
باید بگم اولین باری که پیوز رو دیدم از نظرم چندان تعریفی نداشت. اون شفاف و بی رمق مثل یک روح بود. البته، این اولین برداشت من درباره او بود ...

پیوز وارد سلولش شد. سلول بسیار کوچک و تاریک بود. تخت کوچک فلزی ای در سمت راست، و یک سینک روشویی در سمت چپ بود که سطلی نیز در کنار آن تعبیه شده بود. دیوارها سیمانی به نظر می‌رسیدند. به محض اینکه پیوز نگاهش را به دیوار انداخت، نگهبان از پشت سرش با پوزخندی گفت : «یادت باشه طلسم روی هر چهارطرف سلول هست ... »

پیوز آهی کشید و روی تختش نشست، که کم کم بدنش در تخت فرو رفت و زیر آن روی زمین افتاد. یکبار دیگر به دیوار نگاهی انداخت. هاله بسیار کمرنگ آبی رنگی هر سه دیوار و ورودی آهنگی را در خود گرفته بود. طلسمی که روی آنها گذاشته بودند که حتی روح‌ها هم نتوانند از آن رد شوند. اما ناگهان در گوشه پایینی دیوار روبرویش متوجه شکاف بلند، اما باریکی در هاله آبی رنگ شد. بطوری که در حاشیه شکاف رنگ هاله کمی پررنگ‌تر میشد و بعد شکافی به قطر یکی دو سانت بود که هیچ هاله‌ای روی آن قرار نداشت. طلسم احتمالا در این قسمت کامل اجرا نشده بود.


اولین کاری که اون کرد این بود که سلولش رو مطابق سلیقه شخصیش طراحی بکنه. و اولین انتخابش یک پوستر مرلین مونرو بود که از طریق نگهبان‌هایی که با زندانیان همراهی می‌کردند برایش خریداری شد ...


پیوز در سلولش نشسته بود و داشت یک تکه چوب را به شکل گورکن هافلپاف تراش می‌داد. وقتی که صدای زنگ خاموشی زندان به گوش رسید، آرام گورکن را به کناری هل می‌دهد، نگاهی به بیرون سلول کرده و وقتی مطمئن شد کسی در اطراف نیست، به سمت دیوار رفت، پوستر مرلین مونرو را کنار زد، حالا قسمت های آبی پررنگ بیشتر شده و سوراخ به نسبت بزرگی در گوشه دیوار دیده می‌شد. پیوز خود را جلو کشید و از بین سوراخی که در طلسم بود، از درون دیوار رد شد و از سمت دیگر بیرون آمد.

همه جا پر برف و یخبندان بود. پوشش جنگلی تایگا در حاشیه کوه‌هایی بلند گسترده شده بود. پیوز سعی داشت بفهمد کجاست که ناگهان متوجه شخصی شد که از دور نزدیک میشد.به نظر مرد کوتاه قدی می آمد، اما وقتی نزدیکتر شد پیوز متوجه گوش‌های تیز، موهای صورت عجیب و چشم‌های زرد رنگش شد. اما از همه عجیب‌تر بدنش بود، نیم تنه بالایی اش انسان بود اما از حدود ناف به پایین، موهای پرپشتی بر بدنش روییده بود و پاهای بلندی داشت که به دو سُم سیاهرنگ ختم می‌شد. او به محض اینکه رسید رو به پیوز گفت:«بالاخره اومدی ... خیلی دیر شده ... همینجا مخفی شو، وقتی اسلان اومد بهش این پیام رو برسون « ملکه یخی از شرق داره میاد برای نابودی نارنیا.»

موجود عجیب این را گفت و و به سرعت دور شد. پیوز آشفته بود، در این سن و سال، گوش‌هایش درست نمی‌شنید و حافظه‌اش درست کار نمیکرد، برای همین جمله را در ذهنش تکرار کرد تا فراموش نشود : « معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی مامان‌اینا ... ». تنها کاری که ذهنش می رسید، تکرار پشت تکرار بود ... « معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی مامان‌اینا ... » ... « معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی مامان‌اینا ... » ...

کمتر از ده دقیقه بعد، سه نوجوان، در حالی که در کنار یک شیر قدم می زدند به او نزدیک شدند. یکی از نوجوانان که پسر قد بلندی بود رو به شیر گفت : « اسلان ... فکر میکنی خودش باشه ؟»

شیر، که پیوز حالا میدانست همان اسلان است، با کنجکاوی به او خیره شد. پیوز با عصایش آرام آرام به سمت او رفت و گفت : «به من گفتند به شما بگم معرکه نخی از شرق میاد برای داوودی مامان‌اینا ... »

- «معرکه نخی ...؟»

- « مامان‌اینا ... »

- « این چی میگه ... ؟»

در این بحبوجه پیوز نور آبی رنگی را می دید که در تنه درختی که کنار بود سوسو می‌زند. مطمئنا اینجا جایی نبود که بخواهد در آن بماند، و نور آبی به نظر میرسید رابطه‌ای با آن طلسم زندان داشته باشد. اسلان، که به نظر می‌رسید از همه آرام‌تر و آگاه‌تر باشد با صدای گرم و محکمی گفت : « احتمالا این یک رمزه ... فکر می‌کنم باید نیرو‌هامون رو در شرق مستقر کنیم تا وقتی ملکه یخی از سمت غرب اومد، غافلگیرش کنیم ... »

راستش ملکه یخی در نهایت اسلان رو کشت و نارنیا رو کاملا تسخیر کرد. پیوز هم سعی کرد از راهی که اومده بود برگرده اما کاملا موفق نشد. همیشه یک چیزی بود که اون رو عقب نگه‌داره ... اما اون هیچوقت امیدش رو از دست نداد ...

پیوز خودش را در صحرایی بی آب و علف، در کنار یک نفربر جنگی دید. چند مرد و زن در جلوی او بودند، که شاخص ترین چهره در بین آنها پیرمردی بود که عینک درشت کائوچویی به چشم داشت و پیوز را به یاد دوستش ارنی پرنگ می انداخت. پیرمرد با دیدن پیوز گفت:«نقیه ... »

- «پدرجان نقی چیه این روحه بابا ... »

- « وای یاابالفضل روح ... »

- «هما جان شما خودت رو نگران نکن من خودم از پس این روح سرگردان بر میام !»

پیوز داشت سعی می‌کرد بفهمد دقیقا از کجای دنیا سردرآورده است، اما هنوز ثانیه‌ای نگذشته بود که صدایی از پشت سرش آمد و چند مرد با لباس مشکی و اشیاء عجیب غریب فلزی‌ای در دستانشان به سمت آنها آمدند. با نزدیک شدن آنها جمعیت چند نفره کنار پیوز به تکاپو افتادند. از رفتار این افراد می‌شد فهمید که آنها حتما ماگل هستند. اما در سمت مقابل افرادی که می‌آمدند لباس‌های سیاه و نقاب‌هایی داشتند که پیوز را به یاد مرگخواران می انداختند. آنها به زبان عجیبی حرف می‌زدند.

چند دقیقه بعد کاملا محاصره شده بودند. افراد سیاه‌پوش اجسام فلزی را از سمت باریک‌تر آن به سمت آنها گرفته بودند. یکی از آنها که از بقیه قدبلندتر بود و نقابی به چهره‌ نداشت، و بجای آن ریش های قرمز رنگ داشت، سرش را نزدیک صورت پیوز آورد و گفت : «چطوری؟ ایرانی ... ؟ » پیوز می‌خواست بگوید که کمی ترسیده است و نمی‌داند ایرانی یعنی چه، اما مرد صورتش را کاملا جلو آورد تا دماغش را به او بچسباند و پیشانی اش را به پیشانی او تکیه دهد، که در این لحظه صورتش از وسط کله پیوز رد شد و با صورت به زمین افتاد. سنگ کوچک اما لبه‌داری که روی زمین بود مستقیم وسط پیشانی‌اش فرو رفت و ...

اون هیچوقت یه قاتل نبود، فقط نمی‌خواست یه زندانی باشه. بعدها معلوم شد کسی که اون‌روز کشته شده ابوبکربغدادی سرکرده یک گروه تروریستی ماگلی بوده، اما پیوز، اون هیچوقت ذهنش رو مشغول دنیای دیگران نمیکرد ...

پیوز دوباره در سلولش بود. هوا هنوز تاریک بود و به نظر نمی‌آمد کسی متوجه غیبتش شده باشد. از اینکه حداقل راه برگشت را پیدا کرده بود، احساس آرامش عجیبی داشت، اما در عین حال هنوز به این امید بود که بتواند راه گریزی نیز بیابد، پس بار دیگر از شکاف درون دیوار رد شد. وقتی از سمت دیگر دیوار بیرون آمد، باز همه جا پوشیده از برف بود. به نظر می‌آمد که باز به همان جای اولیه برگشته است. با آشفتگی اطرافش را کاوید. دیواری که از آن بیرون آمده بود در پشت سرش، دیواری بلند به ارتفاع هفتصد پا بود، که به نظر می‌آمد کل آن از یخ ساخته شده است. ناگهان مردی، که ردای بلند مشکی رنگی داشت، و شمشیری با دسته‌ای به شکل سر یک گرگ به کمرش بسته بود به طرفش آمد. در کنار او مرد پیری راه می‌رفت که دست چپش چهار انگشت نداشت. وقتی به او رسیدند مرد مسن‌تر گفت:«این جان اسنوئه ... »

پیوز با سردرگمی نگاه کرد، نمی‌دانست جان اسنو کیست و چه از جان او می‌خواهد. سکوت در محیط زمستانی طنین انداز بود. مرد مسن کمی این‌پا و آن‌پا کرد و ادامه داد : « اون پادشاه شماله ... »

قبل از اینکه پیوز بخواهد بپرسد شمال دیگر کجاست، مردی که جان اسنو نام داشت یک قدم دیگر جلو آمد و گفت : «تو باید پیوز باشی، روح جادوگری که قراره راز نابودی وایت واکرها رو به ما بگه ... کلاغ سه‌چشم به من گفته بود که یکی از همین روزا سر و کله‌ات پیدا میشه ... هزار سال پیش وقتی شب طولانی بر جهان حکم فرما شد و ارتش مردگان حمله کرد تو اینجا بودی و به بِرَن سازنده کمک کردی این دیوار رو با جادو مجهز کنه ... » سپس در حالی که هنوز به دیوار پشت سرشان اشاره می کرد ادامه داد : «حالا بعد از هزارسال باز هم سرنوشت زندگان در دست توئه ... »

پیوز با درماندگی به او نگاه کرد. او حتی به یاد نمی‌آورد که دیروز چه خورده است. آلزایمر کار خودش را کرده بود. کمی به دیوار و کمی به مرد مسن خیره شد و به روزهایی فکر کرد که برای به یاد آوردن نام نوه‌هایش در تالار هافلپاف دقیقه‌های متوالی به ذهنش فشار می‌آورد و موفق نمی‌شد. چطور از او انتظار داشتند که مطلبی مربوط به هزارسال پیش را به یاد بیاورد. کمی با لبه کلاهش بازی کرد، تابی به سبیل سفیدش داد و درست وقتی دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، کلاغ سیاهی آمد و مستقیم روی شانه جان اسنو نشست. جان نامه‌ای از پای او باز کرد و شروع به خواندن کرد و با هر خط عصبانی و عصبانی تر میشد ... پیوز دوباره ردی از نور آبی درون دیوار یخی دید و فرصت را غنیمت شمرد ...

همه اون چیزی که از پیوز پیدا کردن یک دست لباس زندان، یک قالب صابون، و عصای قدیمی اش بود. من همیشه فکر می‌کردم شش هزارسال طول میکشه تا یه نفر بتونه از طلسم درون دیوار رد بشه. کاری که پیوز در کمتر از شش ساعت کرد ... پیوز عاشق طلسم‌ها بود، به نظرم با اون روحیه پیچیده خودش را ارضا می کرد ...

پیوز برای بار سوم از درون شکاف درون طلسم دیوار زندان رد شد، اینبار به یک لوله فاضلاب درون دیوار رسید. از دیواره لوله سرش را به داخل فرو کرد و نگاهی به داخل آن انداخت. سپس وقتی دید فضای کافی دارد وارد آن شده و شروع به پیمودن مسیر درون لوله کرد.

پیوز پونصد یارد درون یک لوله که بوی گُه میداد به سمت آزادی طی کرد. من حتی نمی‌تونم تصورش کنم. پونصد متر! این برابر طول پنج زمین فوتباله ...

پیوز بالاخره از سر دیگه لوله خارج شد و درون یک دریاچه افتاد. هوا بارانی بود و می توانست ساختمان زندان را در دوردست ببیند. در حالی که در آب پرواز می کرد خودش را به کنار دریاچه رساند. لباس های زندان را از تنش کنده و سرش را به سمت آسمان گرفت. از احساس رد شدن قطرات آب از درون بدنش لبخند بر لبانش نشست. لبخندی که کم کم تبدیل به یک خنده صدادار شد ... دوربین از بالا خنده پیوز و بارش باران درون صورتش را نشان داده و آرام آرام به سمت آسمان از او دور می شود ...

وقتی خبر فرارش را شنیدم آنقدر هیجان زده بودم که نمی‌تونستم سر جام بنشینم ... بالاترین احساسی که یک انسان آزاد می‌تونه داشته باشه ... امیدوارم بتونه از مرز رد بشه ... امیدوارم بتونه دوستای هافلپافیش رو ببینه و دستشون رو به گرمی فشار بده ... امیدوارم آینده همونقدر زیبا باشه که همیشه رویاشه داشته ... امیدوارم ...


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱ جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۹۷
#5
با سلام

ضمن اعلام بی طرفی در کلیه بحث و جدل‌های پیش آمده به نمایندگی از صنف ارواح سرگردان () توجه شما رو به چند نکته جلب میکنم ... نکاتی که احساس میکنم برای بسیاری از اعضا، ناظرین و حتی مدیران میتونه مفید باشه.


1.


بر اساس تقسیم بندی بین‌المللی انجمن درجه‌بندی محتوای اینترنت محتوا از نظر درجه محدودیت گذاری سنی، به پنج رده تقسیم میشه :

0 - آزاد برای همه سنین
هر محتوایی که شامل هیچیک از موارد زیر نباشد !

1- آزاد برای +13
شامل : هرگونه آزار و اذیت به انسان، پوششی که بیش از 50% پوست بدن در آن مشخص باشد، بوسه‌های افراطی، کلمات کمی توهین‌آمیز

2- آزاد برای +15
شامل : ویرانی و جنگ، سطحی از برهنگی، مفاهیم جنسی، واژگان کاملا زننده

3- آزاد برای +17
شامل : خشونت افراطی یا مرگ ، برهنگی کامل، رفتار‌های کاملا جنسی با وضوح نسبی، توهین مستقیم یا نفرت‌پراکنی درباره گروهی خاص

4- آزاد برای +18
شامل : تجاوز یا شهوترانی همراه با خشونت، برهنگی کامل به صورتی که تحریک کننده هم باشد، رفتارهای جنسی بسیار واضح و جنایت های جنسی، توهین ها و تحقیرهای افراطی




با اینکه این چارچوب، خودش تا حد زیادی گنگه، ولی میتونه مبنای خوبی باشه هم در هنگام نوشتن مطالب، و هم در هنگامی که ناظرین و مدیران میخوان درباره اون قضاوت بکنن. این یعنی اگر من به عنوان ناظر هافلپاف میدونم که ما توی تالار عضوی زیر 15 سال نداریم مثلا (که البته داریم ما 11 ساله هم داریم این فرضه!!) من مختارم که حتی عکس‌هایی که تا سطحی از برهنگی رو نشون میدن رو بذارم یا مفاهیم جنسی رو توی پستا آزاد بذارم. ولی خوب حالا که میدونم ما عضو 11 ساله هم داریم بهتره (اجبار نیست بهتره !! چون قانون نیست، ولی خوب اخلاق که هست.) هیچکدوم از مطالبی که برای بالاتر از 13 سال تقسیم بندی شده رو حداقل بطور واضح و مستقیم اجازه ندم مطرح بشه توی تالارم !


2.

معاهده (؟) ای که جادوگران خودش رو بهش متعهد میدونه، که البته معاهده (Treaty) نیست و فرمان(Act) ای مربوط به دولت فدرال آمریکاست، فرمان حفاظت از حریم شخصی کودکان در فضای آنلاین هست. این لایحه الزامات وبسایت‌ها و سرویس‌دهنده‌های آنلاین رو برای حفاظت از اطلاعات شخصی کاربران زیر 13 سال (مثل اطلاعات تماس، ایمیل و ... ) مشخص میکنه و حدود و ثغور افشای اطلاعات رو تعیین میکنه. همچنین وبسایت ها رو موظف میکنه که به والدین این افراد (که انتظار میره نظارت داشته باشن بر فعالیت اونها) دو چیز رو اعلام بکنه، یکی بهشون اطمینان بده که اطلاعات فرزندشون حفظ میشه، و دیگری اینکه بهشون بگه که در این وبسایت فرزندانشون با چه مسائلی ممکنه مواجه بشن تا اونها آگاه باشن. این لایحه هیچ صحبتی درباره محتوا نمیکنه، و تنها مسئولیتی هم که برای وبسایت ایجاد میکنه اطلاع رسانی به والدین هست.

پس اعمال نظارت بر محتوای مطالب به بهانه COPPA نمیتونه انجام بشه و حرکتی غیرقانونی هست. اما البته این به این معنی نیست که مدیران و ناظران حق نظارت بر محتوا ندارن، بلکه این مسئولیت اصلی اونهاست. اما این مسئولیت باید در حیطه قوانین مکتوب سایت جادوگران انجام بشه و اعمال نظارت بر مبنای نظرات شخصی و قوانینی که قابل استناد نیست، حرکتی غیراخلاقیه. برعکسشم هست البته، اگه کسی به قوانین بی توجهی بکنه و جایی که باید اعمال قدرت بکنه اینکارو نکنه،اونم نافی اخلاقه حرفه‌ای به عنوان ناظر یا مدیر هست !! یعنی من به عنوان ناظر هافلپاف اگه از محتوای یه پستی خوشم نیومد، ولی اون پست با هیچکدوم از قوانین مکتوب ایفای نقش مغایرت نداشت حق ندارم اون پست رو بر اساس سلیقه شخصیم پاک یا ویرایش بکنم و اگر اینکارو کردم، از همینجا اعضای هافلپاف رو تشویق میکنم که بلافاصله خواستار عزل من از نظارت بشن. ما همیشه باید یادمون باشه که منوی نظارت و مدیریت، یه حق نیست، یه مسئولیته ... ما «مسئولیم» که رفتار عادلانه و درچارچوب قوانین داشته باشیم، نه اینکه فکر کنیم «حق» داریم بر اساس نظر خودمون اعمال قدرت کنیم.

3.

یه ذره هم به فرهنگ شیرین فارسی بپردازیم.

کاسه داغتر از آش
معنی: کسی که در کاری از صاحب اصلی آن بیشتر جوش بزند.


مثلا اگر من بیشتر از آلبوس دامبلدور نگران فعالیت های محفل ققنوس باشم. میشم کاسه داغتر از آش. توی همه پست‌های این تاپیک میشه نشانه های مختلفی از «کاسه داغتر از آش» رو در بین حرفای افراد مختلفی (که هرکدوم نظارت مخالف طرف مقابل دارن حتی) پیدا کرد ...
اما یه مصداق مهم کاسه داغتر از آش اینه. مسئولیت ما به حوزه سایت جادوگران محدود میشه. ما مسئول تربیت اخلاقی بچه های بقیه نیستیم و این وظیفه پدر و مادرشونه و مطمئنم که همه پدر و مادر ها هم دارن کارشون رو به بهترین شکل انجام میدن. ما مسئولیم اینجا محیطی فراهم بکنیم که هر شخصی، از هر گروه سنی و با هر فرهنگی بتونه ازش لذت ببره و توش احساس راحتی بکنه ... و البته اینکار نیاز به ریزبین بودن داره. اما اینکه وقتی شخصی از اینجا رفت، ممکنه بعدا توی سایتای دیگه از جمله سرچ گوگل چه کارهایی بکنه به ما ربطی نداره. قوانین جادوگران ما رو در حوزه سایت جادوگران مسئول میکنه ( والبته هممون باید مسئول باشیم ). مرز باریکی هست بین تعهد اخلاقی، و افراطی‌گری ... باور بفرمایید داعش و طالبان هم در درون خودشون فکر میکنن دارن اخلاقیات رو (بر اساس دینی که بهش عمیقا باور دارن) گسترش میدن ... حواسمون باشه که تعهد اخلاقیمون تبدیل به افراطی‌گری نشه ...
این حرف من جهت پیش‌گیری هست ... اصلا نمیگم که کسی افراطی‌گری کرده و امیدوارم باعث جبهه‌گیری نشه ...



4.


احتمالا اولین سفسطه ای که ممکنه در برابر حرف‌های من مطرح بشه، سفسطه «فرهنگ ایرانی و عرف جامعه» هست. چون میدونم خودم زودتر پاسخش رو میدم. اگر دارین فکر میکنین که چیزایی که گفتم عمدتا بر اساس استانداردهای غربی بوده و میخواین بگین «ما در فرهنگ ایرانی-اسلامی زندگی میکنیم» و با این استدلال مخالفت کنید، باید بگم این بزرگترین نوع سفسطه هست به دو دلیل :
1. ما اصلا در قالب فرهنگ ایرانی فعالیت نمیکنیم اینجا. اگر بکنیم اول از همه باید همه عکسای آواتار مونث رو برین باحجاب بکنید (چون من شخصا چندین نفر رو میشناسم که خودشون و خانواده‌هاشون چنین زمینه فرهنگی ای دارن) ولی حتی همونا پذیرفتن که فعالیت ما اینجا بر اساس زمینه فرهنگی ای هست که یک نویسنده انگلیسی به اسم رولینگ ارائه کرده ... زمینه فرهنگی این سایت و محتواهاش کاملا اروپایی هست، پس اتفاقا نرمال‌ترین حالت اینه که همه قضاوت‌ها هم بر اساس همون استانداردهای اروپایی صورت بگیره. البته ما هم یه تصور غلطی داریم که فکر میکنیم فرهنگ غربی یعنی بی‌بند و باری، در حالی که اگه برگردین به مورد یکم و اون استاندارد محدودیت های محتوا رو بخونید، میبینید حتی خیلی هم از چیزی که ما در زندگی روزمرمون توی ایران رعایت میکنیم سختگیرانه‌تره یه جاهاییش !!

2. عموماَ استانداردهای چنینی بر اساس یافته‌های روانشناسی تربیتی و روانشناسی کودک تنظیم میشه. روانشناسی یک علم میان-فرهنگی و جهان‌شمول هست که یافته‌هاش از پژوهش هایی در قالب های فرهنگی مختلف بهره‌میگیره نه فقط مثلا توی آمریکا یا اروپا ... پس اگه علم روانشناسی تشخیص میده که دیدن جنگ برای بچه 13 ساله زوده، ولی دیدن بوسه غیرافراطی یک زن و مرد آزاده، لازم نیست ما دوباره «کاسه داغتر از آش» بشیم ... شاید بهتر باشه برای حفاظت از بچه های عزیزی که توی سایت هستن، بجای اینکه اینقدر باهم کل‌کل بکنیم یا اینقدر توی بعضی رول‌ها درباره خشونت بنویسیم، بیایم عشق رو توصیف بکنیم ... مطمئن باشید با هر قالب فرهنگی این زیباتره !!




ببخشید زیاده‌گویی کردم ... این پست هیچ شخص خاصی رو مخاطب قرار نمیده بلکه یه سری توصیه‌های کلی هست، که فکر کردم بد نباشه همه بهش فکر بکنیم، حتی خودم. یه سری چیزایی که همیشه یه ذره گنگ بوده و سعی کردم در حد وُسع خودم یه ذره روشنترش بکنم ...
شاد باشید ...







پی‌نوشت : از پشت صحنه به نکته ای اشاره کردن که صلاح دونستم خودم اینجا بگم ! اولا هیچکس از خطا و اشتباه مبرا نیست، من که خودم دارم حد و مرزهای محتوا رو اینجا مینویسم هم ممکنه گاهی سهواَ یا حتی عمداَ این حدود رو یادم بره رعایت بکنم. یه موردش همین اخیراَ پیش اومد اما در کمتر از یکساعت ویرایش شد چون با تذکر یکی از دوستان خودم به اشتباه بودن نوشته‌ام پی برم !! پس اولا، برای هرکسی شاید پیش بیاد و دوما، حتی منم که لالایی میخونم شاید یه جاهایی خوابم نبرده باشه که این عیب منه دقیقاَ نه هیچکس دیگه !! بعد هم اینکه دوباره تاکید میکنم این پست هیچ مخاطب خاصی نداره، مخالفت یا موافقت با هیچ شخص خاص، یا هیچ تصمیم خاص، یا رفتار خاص یا طرز فکر خاصی نیست ... این پست فقط و فقط تلاشی بود تا یه مسئله ای که حس کردم یه بخشی از بحرانی شدنش به خاطر «گنگ» بودن چارچوب‌هاش هست رو ، یه ذره چارچوب بهش بدم ... همین :ysmile:



ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۷ ۱۵:۲۷:۴۶
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۷ ۱۸:۴۲:۱۵
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۷ ۱۹:۳۲:۵۶

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۳:۵۵ جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۹۷
#6
اما بحث شیرین :

نقل قول:
من تا حالا چند تا مصاحبه رو خوندم و برام خیلی عجیبه که بعضی از اعضا مثل پیوز ، لینی وارنر ، آرنولد پفکی و... بعد از این همه سال فعالیت هنوز هم توی سایت هستن. از دوران دبیرستان با سایت آشنا می شن و انگار دیگه نمی خوان و نمی تونن از این دنیای خیالی دل بکنن یا ولش کنن.


اگه مصاحبه منو خونده باشی میدونی که من در دنیای واقعی زندگی خودم رو دارم! هممون داریم! آلبوس هم داره ! لُرد هم داره ... و حتی گفتم جایی در فاصله 93 تا 96 که کاملا سایت رو کنار گذاشتم یه علت مهمش زیاد شدن مشغله هام در دنیای واقعی بود. پس خیلی واضحه که برای من (و احتمالا همه افراد دیگه) زندگی واقعی کاملا اولویته ... ما یه مشت آدم خیال‌زده نیستیم ... یه سری آدمیم که دوست داریم در کنار زندگی واقعیمون، کمی هم وقت صرف فانتزی‌هامون بکنیم و ازش لذت ببریم ...

نقل قول:
ما لحظه به لحظه به سمت مرگ حرکت می کنیم و داریم فرصت کممون برای زندگی دنیایی رو توی این سایت به فنا می دیم.


این سایت هم یه بخشی از زندگی دنیایی ماست ... اگر برامون لذت بخشه مثل هر لذت دیگه ای (کتاب خوندن، سفر رفتن و ... ) بخشی از تجربیات و خاطرات شیرینمون میشه ...

نقل قول:
همه یکجوری از اینجا حرف می زنن که انگار واقعا داخلش زندگی می کنن! دوست پیدا می کنن ، مهارت ها اجتماعی یاد می گیرن ، عشقو تجربه می کنن...؟!


دنیای مجازی، یک نسخه کوچک شده و مدلسازی شده از دنیای واقعیه. به عنوان کسی که بخشی عمده رشته تحصیلی و مطالعاتش «جامعه‌شناسی» هست بهت میگم که اصلا عجیب نیست بسیاری از تجربیات در «جامعه مجازی» بتونه با کیفیت مطلوبی، شبیه‌سازی شده تجربیات واقعی باشه ...
اما نکته مهم که ازش غافل موندی اینه، که خیلی از ما خارج از دنیای مجازی باهم آشنا میشیم. من وقتی میگم دوست پیدا کردم، اونایی که باهاشون تو چت‌باکس حرف میزنم رو نمیگم ... یکی مثل پژمان (آلبوس سوروس پاتر سابق) رو میگم که حتی باهم سفر رفتیم ... یعنی تجربه رو واقعی کردیم ... همین قاعده درباره عشق و غیره هم صدق میکنه !

نقل قول:
درسته که این سایت تفریحیه اما آیا تفریحات بهتری وجود ندارن که باعث رشد و ترقی من توی دنیای واقعی بشن. مثلا سفر کردن ، کتاب خوندن ، موسیقی و...


همه تفریحات (اگر تفریح باشن واقعا!!) به یه اندازه ارزش دارن و معیار برتریشون میزان لذتی هست که به تو میدن !! ... اگر بخوای بر اساس معیار «مفید» بودن بسنجی دیگه اسمش تفریح نیست! میشه کار !!!

نقل قول:
اغراق نمی‌کنم، جوگیر هم نیستم، امّا اعضای سایت مجازی جادوگران، برای من، واقعی‌تر از آدمایین که هر روز توی دنیای واقعی می‌بینم.


مشابه این تجربه رو خیلی از ما داریم ... و این لزوما چیز بدی نیست ... گاهی ما فکر میکنیم چون فضا مجازیه، این مجازی بودن واقعی بودن آدمایی که پشت شناسه‌ها نشستن رو نقض میکنه ... ولی اینطور نیست ...
ته تهش از پشت همه پرده های مجازی، یه آدم واقعی مخاطب شماست و این ارزشمنده !

نقل قول:
راستشو بخوای، آدم به هر جای دنیا که برسه، باز از خودش می‌پرسه: خب که چی؟!


از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
از هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کین آمدن و رفتنم از بهر چه بود ؟!؟

(خیام)

نقل قول:
ما فکر کردن درباره ی این چیز ها هیچ وقت برای هیچ سنی بد نیست. اتفاقا اگر از سن کم شروع بشه بهتره. خیلی هم بهتره. چون باعث میشه خیلی اشتباهات و کار های نادرست رو از همون سن انجام ندی و جلوی تصمیم ها و راه اشتباه رو بگیری.


اینطور نیست دوست عزیزم ... آلبوس گفت. منم میگم. اصن اون آخرین جواب من توی مصاحبه که از دید بعضیا «بدآموزی» تلقی شد حرفش دقیقا همین بود.منم مثل تو بودم. خیلی دیگه هم شاید بودن ... ولی اینطور نیست !! اتفاقا بزرگترین اشتباهی که میتونی توی این سن بکنی فکر کردن به این چیزاست ... و وقتی بزرگتر بشی میفهمی که با صرف وقتت برای این چیزا، یا تمرکزت برای «مفید» بودن فعالیت های زندگیت، چقدر تجربیات مهم و ارزشمندی رو از دست دادی ... وقت فکر کردن به این چیزا یه سن دیگست !!
حرف آخر مصاحبه من دقیقاَ همینه و این شاید بزرگترین اشتباه زندگی من و خیلی های دیگه بوده و هست ...
اینکه سعی داریم زودتر از سنمون بزرگ بشیم، و یا برعکس، بچه‌تر از سنمون باشیم !!! هردو غلطه ... اگه دبیرستانی هستی، کارایی رو بکن که یه پسر (یا دختر؟) دبیرستانی میکنه ... هرچی که هست ... این یه افتخار نیست که متفاوت‌تر و بالغ‌تر از بقیه باشی ... منم فکر میکردم هست ... ضربه خوردم ازش ... به نصیحت کسی که حداقل حداقلش 6-7 سال ازت بزرگتره گوش کن ...




خدافس !!


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
#7
دمبل !

نقل قول:
اما جدی، همیشه و حتی اون قدیم ها که تازه عضو سایت شده باشی مشخص بود که عضو سر حال و با مرامی هستی. پیش دوستات موندی، پشتشون وایستادی و هر چی رو شروع کردی هم خیلی قدرتمند ظاهر شدی. از اوباش هاگزمید گرفته تا خود هافلپاف و هاگوارتز که به قول خودت دانش آموز نمونه بودی اکثرا.


پستت و حرفای قشنگت خیلی خوشحالم کرد. چون من رو شخصا میشناسی و برخلاف 90% اعضای حاضر فعالیتم رو دیدی، باهم خندیدیم و دعوا کردیم و توی پارک ملت قدم زدیم(!)، بازخور تو برام یه جور دیگه ارزش داشت. و مرسی بابت تموم چیزای مثبتی که گفتی و تموم چیزای منفی ای که 9 سال پیش میگفتی اوباش هاگزمید رو چه خوب یادته

نقل قول:
در کل خوشحالم که به سایت برگشتی. سعی کن بمون و فعالیت کنی و بنویسی. پست هات یه طنز خاصی دارن و من شخصا خیلی لذت میبرم از خوندشون.


من حوصله تو رو ندارم پیرمرد !! تو یه پیرمرد زنده‌ای و من یه پیرمرد مُرده لطف داری به پستام ... اتفاقا دارم سعی میکنم یه ذره وقت باز کنم برای پست زدن توی سایت و خارج تالار هافل !! ولی خوب قطعا دیگه نمیتونی اون پیوز پشنت (Passionate) رو ببینی دیگه پیر شدیم !

نقل قول:
در مورد نظارت و مدیریت و این صحبت ها هم، کاملا باهات موافقم. اون موقع ( که نمیدونم کی بوده دقیقا، من بودم تو سایت؟ نبودم؟ ) که نذاشتن تنهایی محفل رو مدیریت کنی واقعا کار اشتباهی بوده.


بودی توی سایت ... بی شمار شناسه داشتی نمیدونم کی بودی، فکر کنم مرلین بودی
من با پیوز ناظر شدم و برای اینکه یکی دامبل باشه آرین (بورگین/آراگوگ) رو گذاشتن کنار من ... اون نظارت جزء بزرگترین حسرتای جادوگرانی منه، اگه یه سری محدودیتا مثه این نبود و یه سری افراد دخالت نمی کردن، من میتونستم محفل رو از اون بحرانی که توش بود و تا مدتها بعد هم ادامه پیدا کرد نجات بدم ... نشد !


ناشر اکاذیب !

نقل قول:
تو از ریونی بودن ویژگی تسترال‌خون بودنش رو داری فقط. وگرنه سر همین مصاحبه که دیوانه کردی مارو برادر!


بابا این ربطی به ریونی و هافلی نداره !!! من یه پیرمردم که زبون شما جوونا رو نمیفهمم !!! بحث شکاف نسل‌هاست :)))

نقل قول:
بالاخره ریتایی گفتن.. قلم‌پری گفتن.. مگه کم الکیه؟


پرایوسی ای گفتن !!!

نقل قول:
اولا مصاحبه‌ی من مصاحبه‌ی پر طرفداری نخواهد بود.


قطعا پرطرفدارتر از منی که کسی نمیشناسه :)))


زلزله !

نقل قول:
چیو داری به چی می فروشی ها؟ آملیا دلت میاد اصلا؟


یه عمر روحی کشیدم تا فهمیدم کجای راه رو اشتباه رفتم ... شما جوونا حواستون باشه تحت تاثیر محیط یا حسای جوونی راهو اشتباه نرین !!

نقل قول:
راجع به سوال 14 و جو محفل، مخالف اینم که محفل جو خاصی نداشته. همین الانش خاص ترین جو موجود رو داره:|


باید مفهوم جو و خرده‌فرهنگ گروهی رو توش دقیق بشی، و در گذشته سایت حضور میداشتی، تا بفهمی که چیزی که الان محفل داره اصلا نمیشه اسمش رو یه جو منسجم گذاشت.
بالاخره هرجایی جو داره ... جو یه چیز اجتناب ناپذیره ... بیشتر تاکید من روی اون کلمه «منسجم» بود ... گرچه من دلم روشنه که یه نفر با تجربه سورنا اینو درست میکنه به زودی!

نقل قول:
مدیران ایفا منظورت بود دیگه؟ منو لا به این مظلومی


همشون !!! باشد که مدیریت نباشد و فقط عضویت باشد

نقل قول:
خوب بعضی دوستان ترجیحشون بود که کلا وارد فضای مجازی نشن و حتی اگه شدن با ایفا شون فعالیت کنن. و ما اینو به عهده ی شخص گذاشتیم که اگه دوست داره از نقشش بیاد بیرون.


خوب منم تعجبم از همین ترجیحات متفاوت نسل جدید بود ! وگرنه قرار نیست چیزی رو به کسی دیکته بکنیم !
البته به نظر من محیط هم روی ترجیحات آدما تاثیر داره. تو محیطی که همه خودشون باشن (نه شخصیت رولشون) کم کم اونایی که اینطوری نیستن هم یکرنگ میشن با محیط. و بطور کلی الان محیط به صمیمیت سابق نیست !




پ.ن: بعدها در یک پست مجزا میخوام به بحث فلسفیتون هم پاسخ بدم ... فردا صبح انشالله :دی



ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۴ ۲۲:۳۸:۰۹
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۴ ۲۲:۴۴:۴۲

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۷:۰۹ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۷
#8
با سلام خدمت کچل سیاه ... چیز ببخشید ... لرد کچل !! ... نه ای وای اشتباه شد ... لرد سیاه!! ... پیر شدم پسرم زبونم میگیره ببخشید ... بنده تمایل دارم که دوئلی با مهلت ده روزه داشته باشیم با چیز ... عهه ... یادم رفت ... همین چیز ... چیز دیگه ... کی بود ؟!؟ ... حمییییییید ؟

- ریتا اسکیتر !

آهان آره آره ... ریتا اسکیتر ... ایشان با استفاده از ابزار تکفیری قلم‌پر جادویی باعث کدورت خاطر لُرد بزرگوار از این جانب شدن و اتهامشون نشر اکاذیب، تشویش اذهان عمومی و اقدام علیه امنیت مرگخواریه و من تصمیم دارم با سنت پسندیده Trail By Combat از سرزمین وستروس (!) حق رو به حق‌دار برسونم ...


خدافس !


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸ شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۷
#9
با سلام ...

ببخشید اگه یه ذره دیر شد ...

خیلی سوال پرسیده بود ... خیلی سوال پرسیده بود ... خییییلی سوال پرسیده بود!! (با لحن جیگر بخونید!)

پیوست:


zip Grandpa Peeves.zip اندازه: 1,243.88 KB; تعداد دانلود: 118


ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۲ ۰:۰۰:۴۶
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۲ ۰:۰۱:۴۶
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۲ ۰:۰۲:۳۷
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۲ ۱:۴۴:۱۴

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱ پنجشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۷
#10
سلام

من عضو تازه واردم آلزایمر هم دارم یادم نمیمونه چی شد ... میشه یکی یه خلاصه تا اینجای تاپیک بزنه ؟!؟؟


ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۹ ۱۲:۴۵:۱۷
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۹ ۱۲:۵۸:۴۵
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۹ ۱۲:۵۹:۱۱
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۹ ۱۳:۰۸:۰۲
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۹ ۱۳:۵۰:۲۱
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۹ ۱۴:۰۹:۵۰
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۹ ۱۵:۰۹:۳۴
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۹ ۱۶:۱۹:۲۰
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۹ ۱۸:۳۲:۴۳
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۹ ۱۹:۰۵:۴۷

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.