هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۳:۴۴ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۳
#1
سوژه جدید!


کرنلیوس در حالی‌ که برای بار صدم داشت کف کاملا تمیز آرایشگاه رو جارو می‌کشید، پیش خودش آهنگ "پارسال بهار رفته بودیم زیارتو " به شیوه جادوگری می‌خوند، که یهو در آرایشگاه با یک صدای گورومپ خفنی باز شد. مردی سراپا خیس عراق، هیکلی‌ و با این قیافه وارد آرایشگاه شد.
- بدو سریع سریع میخوام ریشمو بزنم!

- پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم به هاگزمید... بارا بابام

- این یارو چی‌ میگه؟ مگه اینجا آرایشگاه نیست؟

کرنلیوس که انگار از خواب بیدارش کرده باشن با تعجب به مرد هیکلی‌ نگاه کرد. چند بار از سر تا پا نگاهش کرد. بعد از یک مدت مثل گوسفند خیره شدن، مرد با کمال تعجب متوجه شد که کرنل چسبیده به شنلش و داره بوش میکنه. پس از مدتی‌ مطالعه مرد از تمامی ابعاد، لبخند گشادی بر لب کرنل باز شد.
- به به این که رودولف خودمونه! وا اینجا چیکار میکنی‌ ؟ مگه قرار نیست که مراقبت در خونه ریدل‌ها رو به عهده داشته باشی‌ ؟ نگو که اومدی از مرلینگاه اینجا استفاده کنی‌!

- آقا ولم کنین با این داستان دربونی! حالا اینجا مرلینگاه هم داره؟

بعد از مرلینگاه!

- اه این صدا‌ها از کجا میا‌‌ن؟ عجیبه اینجا! تازه توش از بیرونش بزرگ تره!

- هان کدوم صدا؟ آره دیدی مدلش جدیده ! اینا مثلش هیچ جا پیدا نمیشه!

- همین الان یکی‌ گفت بعد از مرلینگاه نشنیدی؟

کرنلیوس که کم کم داشت نگران سلامتی رودولف میشد دستش رو رو پیشونیش گذاشت، اما فورا با احساس سرمای شدیدناشی از نگهبانی دادن‌های بی‌ پایان دستشو کشید. در حالی‌ که رودولف رو با زحمت دنبال خودش می‌کشید بدون هیچ حرفی‌ روی یکی‌ از صندلی‌‌های آرایشگاه نشوندش.

- چیکار میکنی‌؟ ولم کن! این صندلی‌ چیه که روش میشونی منو؟

- مگه نگفتهٔ بودی که میخوای ریشتو بزنم ؟خوب منم همینکارو میخوام بکنم دیگه! حالا آماده شو و اون کمربندو ببند تا امنیتت تضمین بشه! نگران نباش، تا سرتو تکون ندی هیچ اتفاقی براش نمیفته!

رودولف که کم کم داشت اعتمادشو از دست می‌‌داد. کمی‌ چپ و راست شد و داشت آماده میشد که تشکر بکنه و ریششو خودش با تیغ بزنه تا بتونه هرچی‌ زود تر برگرده به پست سرایداریش، اما غافل از این که کرنلیوس منتظر نشده بود که رودولف خودش کمربندشو بببنده و کمربندو همینجور تا آخر سفت کرده بود.
- ببینم تو تا حالا آرایشگاه داشتی، یا بار اولته؟

- اولین آرایشگاهمه اما قبلان چند تا از دوستامو اصلاح کردم... یکیشون اتفاقاً اسمش سرّ نیکولاس د میمزی پورپینگتون بود که بعد از این که اصلاحش کردم، دیگه ندیدمش... میگن الان تو هاگوارتز میچرخه و جزو گریفه. حالا بگو ببینم چرا میخوای ریش به این قشنگیرو ببریش؟

- همش به خاطر بلاست! مادر بچه هامو میگم... هی بهم میگه اگر ریشتو نزنی‌ تک تک موهاشو خودم میکنم.فکر کنم به خاطر اینه که چند بار فلورانسو باهاش بازی کرد، اما بلا خوشش نیومد... منم هی میگم منو اغفال نکنین، اما چیکار کنم؟ وقتی‌ یکی‌ اندازه من جذاب باشه واسش از این مشکلا پیش میاد.

- البته... ما توی این آرایشگاه کارمون اصلا درست کردن مشکلات زناشوییه...بذار برم تیقمو بیارم.

کمی‌ بعد!

- راست میگفت رودولفا! اینجا یک سری صدا میاد! شاید از طبقه بالا باشه... رودولف! تیغو آوردم ! اه این آقا کی‌ باشن؟

مرد شنلپوشی که کنار رودولف وایساده بود تعظیمی کرد. کرنل که با دقت نگاه میکرد و سعی‌ داشت که صورت مرد رو تشخیص بعده برق قرمزیرو از توی شنل متوجه شد.
- چلام چیلوم !

- این چی‌ میگه ؟ اسمش چیه رودولف؟

- چالیم چلام کپکا ! من مالسیبرم، ولی‌ می‌تونین مالی‌ صدام کنین!

- خوب الان اینی که گفتی‌ به ما چه مربوطه؟

- چالیم چلوم لرد سیاه منو فرستاده که بهتون بگم که اگر ریش رودولفو بتراشین، فاجعه فجیعی پیش میاد! این ریشو وقتی‌ که رودولف جلو در خواب بود، مرلین طلسم کرده!











ارزشی بی‌ بکارت


تصویر کوچک شده


آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۶:۵۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۳
#2
کرنلیوس آگریپا که پشتش از سال‌ها اینور اونور دویدن داشت به سمت کره زمین تمایل پیدا میکرد، از بالا تا پایین کوچه دیاگون را برای بار دوازدهم طی میکرد. همینطور که آهسته آهسته راه میرفت به تک تک مغازه‌های هر طرف به مدت ۵ دقیقه مثل گاو خیره میشد، بعد میرسید به مغازه بعدی، و بعدی و بعدی (خیلی‌ خوب متوجه شدیم ). این روال دو روز بود که ادامه داشت.

- خوب پس کجاست جای این دوکون ما؟ این وزیر و ناظر مملکت بهم سرقفلی داد، ولی‌ یادم رفت که آدرسو بپرسم،الان من چجوری پیداش کنم؟ :vay:

همینطور که راه میرفت و با خودش صحبت میکرد، مردم با شک و تردید به پیرمرد ریشو نگاه میکردن و کم کم داشتن به این فکر میفتادن که به کار آگاه‌ها زنگ بزنن که بیان و این بی‌خانمان را از کوچه جمع کنن. مردم تو همین فکر بودن که یهو دیدن که پیرمرد با انرژی بیش از حد زیادی در جا در حال پریدن و ویبره رفتنه و با صدای بلند فریاد یافتم یافتم جورابارو بافتم سر میده.

کرنلیوس، شادمان از یافتن نتیجه جستجو دو روزش انگار که مغازه را اختراع کرده باشه با افتخار به سمت مردم لبخند زد. وقتی‌ که متوجه شد که اصولا کسی‌ به اون و اختراعش کاری نداره، نگاهی‌ به مغازه کرد: نسبت به مغازه‌های کوچه دیاگون، خیلی‌ کوچیک بود و ویترینش به زحمت از یک در بزرگ تر بود. کرنل که کم کم داشت به بخت خودش و وزیر مملکت نفرین میفرستاد کلید را وارد قفل کرد و داخل مغازه شد. وقتی‌ که در رو پشت سرش بست و چراغارو روشن کرد در کمال تعجب متوجه شد که داخل مغازه از اون چیزی که از بیرون میشه دید خیلی‌ بزرگ تره.

-خوب حالا وقتشه که یه فکری به حال تزیناتش بکنیم... آرایشگاهیوس!

با اتمام ورد اختراعی کرنل یک ردیف کامل صندلی‌ آرایشگاه که هر کدوم جلوی یک سینک بودن ظاهر شدن، کف مغازه پر از کاشی‌های آبی‌ و سیاه شد و دیوار‌ها پر شد از عکس‌های بازیگر و بازیکن کویدیچ.

- حالا فقط باید منتظر این باشم که مردم بیان و اینجا ریششونو... یعنی‌ موهاشونو... حالا هرچی‌ خاستنو بزنن!

و با گفتن این حرف روی یک صندلی‌ راحت نشست و منتظر اولین مشتری شد و کم کم خوابش برد و صدای خور و پوفش به آسمون بلند شد...

یک هفته بعد! کرنلیوس با شنیدن این صدا که از عالم هپروت در اومده بود از خواب پرید.

- هان یعنی‌ الان یک هفته گذشته و هیچکی نیومده؟ عجبا! حیرتا! مملکت مگه چشونه؟ مگه ریش و مو نداران که بزنن؟

بعد از گفتن این حرف متوجه شد که هنوز هیچ چیزی روی در ورودی مغازه ننوشته و ملت اگر اندازه دامبلدور ریش داشته باشن هم نمی‌تونن مغازشو پیدا کنن. پس با شتاب به بیرون از مغازه دوید و همینطور که میدوید فریاد زد :تاردیسیوس! با ورد عجیب کرنل در مغازه به این شکل در اومد. کرنل با قیافه رضایتمندی به مغازه نگاه کرد و یک متن روی در مغازه نقش بست:


نقل قول:
اینجا آرایشگاه مو و ریش عمو آگریپاست! بنده در خدمت تمامی اعضای مو دار و ریش دار جامعه جادو هستم و به اصلاح ریشه...اهم ریش و سایر نقاط مودارشون می‌پردازم. عمو آگریپا پیرو ارزش‌های آسلامی و مرلینی مملکت می‌باشد و جدّاً از تحقق‌ بخشیدن به انواع درخواست‌های جلف و غیر ارزشی خودداری میکنه! این آرایشگاه به صورت ۲۴ ساعته و ۷ روز هفته در خدمت شماست و در صورت نیاز اضطراری به اصلاح در نتیجه هرگونه پیش آمد غیر قابل توجیه به آدرس بنده زاغ یا جغد یا هر کوفتی که دلتون خواست بفرستین، بنده در اسراع وقت حاضر خواهم شد. والسلام ، عمو آگریپا!


-------------------------------------------------
تاپیک طنز خواهد بود و پست زدن توش به صورت ادامه دار صورت خواهد گرفت. امکانش هم هست که شخصیرو به صورت اخیاری به آرایشگاه برای اصلاح اظهار کنم البته این کار با هماهنگی قبلی‌ انجام می‌شه.
-------------------------------------------------
سوژه جدید در حال پردازشه




ارزشی بی‌ بکارت


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۲:۲۷ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۳
#3
سلام بر لرد تاریکی اگر این پست مارو نقد کنین متشکّر میشیم




ارزشی بی‌ بکارت


تصویر کوچک شده


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۲:۲۲ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۳
#4
- خوب پس همه موافقن؟ حالا که همه با این طرح ما موافقن مسابقات آداب زندگی‌ مرگخوارانه را به طور رسمی‌ اعلام می‌کنیم! طی روز‌های آینده ما از تک تک شما‌ها امتحان خواهیم گرفت...نپرسین چجوری! هرجور دلمون بخواد اینکارو می‌کنیم.

و با گفتن این حرف لرد غیب شد و مرگخوار هارو توی عالم هپروت جا گذاشت. اما حواس تمام حضار به سمت بلا برگشت که داشت از فرط حرص خوردن، صورتش همینطور قرمز تر و قرمز تر میشد، تا این که به رنگ کبود زشتی در اومد. بلا در حالی‌ که موهاش رو سرش سیخ شده بودن جیغ بنفشی کشید و به سمت دختر آبی‌ پوش حمله ور شد و صحنه به گیس کشی‌ و جیغ کشی‌ و چنگ زدن تبدیل شد.
- آخه پیرزن تازه به دوران رسیده! کی‌ به تو گفت بیای این وسط فضیلت در کنی‌؟ من همین الان تورو میکشم! آخه آبی‌ هم شد رنگ؟

- پیرزن خودتی، این رفتارت اصلا مودبانه نیست!

و خلاصه حرفایی که اینجا اصلا گفتنش خوبیت نداره . مرگخوار‌های مذکر که محو تماشا دعوای این دو عفریت...اهم بانوی محترم شده بودن، اصلا به فکر جدا کردنشون نبودن. برعکس این کار چند نفر از مرگخوار‌ها این دو خروس جنگی...اهم بانو را دوره کرده بودن و هرکدوم طرفداری یکی‌ را انجام میدن. توی یه گوشه از اتاق لودو داشت شرط بندی‌های مرگخوار‌های متعدد رو یاداشت میکرد و خودش یه دسته اسکناس دستش بود که میشمرد. از اون طرف رودولف که تمام این مدت پشت در وایساده بود، با شنیدن جیغ و داد اهم... بانوان متوجه شده بود که اتفاق خاصی‌ در حال وقوعه، اما از ترس واکنش ارباب سعی‌ داشت از لای در نگاه کنه که ببینه چه کسی‌ در حال برنده شدنه.
- اوهوی لودو بیا اینجا ببینم! منم میخوام شرط ببندم!

- البته رودولف عزیز روی کدوم یکی‌ از این اهم...بانوان میخوای شرط ببندی، البته حدس میزنم که طرفدار زنت باشی‌...

- همشو بذار روی اون دختر آبیه ! همین الان

لودو که یک مقدار از این حرف رودولف شوکه شده بود حرفی‌ نزد و با لبخند گشادی اسکناس رو گرفت و به جیب گذاشت. در همین بحبوحه بود که صدای زنگ گوشخراشی اومدوا باعث شد که همه متوقف بشن و به سقف امارت خیره بشن.
- صحنه را دیدیم! بلاتریکس امتحانتو رد شدی!


ویرایش شده توسط کرنلیوس آگریپا در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۲۹ ۱۲:۳۲:۱۰



ارزشی بی‌ بکارت


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵ سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۳
#5
- خودشه. میتونیم از بالای دیوار بریم بالا و ویلا رو پس بگیریم.

و با گفتن این حرف ۳۶۰ درجه چرخید و به سمت گروه وفادار ارزشی‌ها نگاه عمیقی کرد. غافل از این که هیچکس اونجا نبود!

- ارزشی هم ارزشی قدیم! من ماموریت دادم! گفتم بیاین ۲۰ دقیقه وقت بذارین پست بزنین شماها کجاین؟

در همون حال و هوا که سیریوس داشت به زمین و آسمون و زمونه لعنت می‌فرستاد، یه ممد ارزشی بدو به سمت سیریوس اومد.

- همه ارزشی‌ها رفتن تو قهوه خونه چت باکس و داران کافه لاته میل می‌کنن!

سیریوس نعره خشمگینی کشید و به سمت چت باکس شروع به دویدن کرد و در حالی‌ که مثل بولدوزر ( البته لودر نه ها، لودر فقط کپی‌رایت لودو میباشد) تمام تاپیک‌های جلو راهشو با خاک یکسان میکرد به درب ورودی قهوه خونه چت باکس رسید!

- گرگم و گله میبرم! اگرم چوپّون داری اصلا کاری ندارم ! چی‌ داش به ما میگن سیریوس بلک کبیر!

با گفتن این حرف سیریوس روی قهوه خونه شروع به دمیدن کرد انقدر دمید که دیگه داشت از شدت دمیدن قرمز میشد!

-ای آقا این چرا هرچی‌ میدمم چیزیش نمیشه! مگه تو اون داستان اروپایی که گرگه مسیحی میشه و سعی‌ میکنه سه تا بچه خوکو بخوره این کار نمیکرد؟




ارزشی بی‌ بکارت


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۳
#6
سلام بر لرد بزرگ سایت امروز تصمیم گرفتم که شطرنج رو به هم بریزم نظرتون در مورد این چیه؟




ارزشی بی‌ بکارت


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶ جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۳
#7
- به چه اجازه‌ای وزیر رو گرفتی ؟

این حرف از ته کوچه میومد. وقتی‌ که همه با تعجب برگشتن تا ببینن که چه کسی‌ این طور مانع شروع مسابقه شده ، دیدن که سیوروس اسنیپ با وقار وزارت تازه کسب شدش و با کلاهی این شکلی‌ (کلاه خراب تر از این نداشتین بدین به وزرا؟) جلوی آگوستوس ویساده بود. اسنیپ که داشت از ورود غیر منتظرش لذت خاصی‌ می‌‌برد رداشو صاف کرد و با تکبر خواصی به راکوود نگاه کرد.
- تنها وزیر سحر و جادو من هستم ! ...البته سیریش هم هست اما فعلا بهش کاری نداریم ! من نمیتونم اجازه بدم که کسی‌ به غیر از من و سیریش نقش وزیر رو تو این مملکت ایفا کنه در نتیجه این مهره را از بازی شطرنج حذف می‌کنم!

با شنیدن این حرف ملت مرگخوار و محفلی همزمان شروع به اعتراض کردن که: "این چه وضعشه؟" و "وزیر برگرد به خونه!" و "وزیر مو روغنی، نمی‌خوایم! نمی‌خوایم!". البته در مورد آخر متوجه شدن که مشمول سیریوس هم میشه و در نتیجه اعضای محفل که عند شرافت و رفاقت بودن خفقان اختیار کردن. اما اسنیپ که اعتماد به نفسشو از دست نداده بود با صدایی که این بار به صورت معجزه آسایی آرامش ازش ترشح میشد، فریاد کشید:
- اگر باورتون نمیشه برین از لرد بپرسین ...البته چون اینجا نیست بهتره همین الان دست به کار بشیم و به اژدها‌های وزارت خونه دستور بدیم که مهره هایی وزیر رو در تمام کشور...

- این قدر سریع تصمیم گیری نکن سیوروس... کی‌ گفته که ما اینجا نیستیم؟ ما همه جا گوش داریم و از تمام حرکات مرگخوار هامون اطلاع داریم. فکر میکنی‌ که این چند روزه اول کار وزارتت، خبر نداشتیم که روزی دو ساعت صرف روغن زدن موهات میکنی‌؟ و اما مرگخوار ها! شما‌ها عرضه اینو ندارین که ببینین که بالاخره یکی‌ از مرگخوار هامون به یک منصب مهم رسیده؟ میخواین اینم ازمون بگیرین؟ اگر سیوروس میگه مهره وزیر نباشه همینطور خواهد بود !

راکوود که انتظار مداخله لرد را نداشت، سعی‌ کرد وقار از دست رفتشو دوباره کسب کنه.
- من با شرکت در یک بازی شطرنج بی‌ وزیر موافق نیستم! یعنی‌ چی‌ اصلا؟ این چیزا درست نیست! من که رفتم!

و با گفتن این حرف سوار شاهینش شد و در حالی‌ که شاهین به زحمت نفس نفس میزد و سعی‌ میکرد که وزن اگ را حمل کنه از محل حوادث دور شد. کرنل که متوجه شده بود که همتیمیش در حال رفتنه ، لبخند گشادی به مرگخوار‌های که اطرافش جم شده بودن زد.
- خوب حالا که رفته، من که نمیتونم تنهایی این مسابقه شطرنجو تموم کنم، می‌تونم؟ اصلا شطرنج تنهایی‌ حال نمیده! شما کجا دیدین که یکی‌ بشینه تکی‌ با یکی‌ دیگه شطرنج بازی کنه؟ بعدشم اصلا حالش نیست...

قبل از این که کرنل بتونه بهونه هایی دیگه‌ای بیاره، آسمون تیره و تار شد و ملت مرگخوار و محفلی متوجه شدن که سایه عظیمی‌ که روشون افتاده مال یکی‌ از اژدها‌های وزارت خونست که داشت هر لحظه بهشون نزدیک تر میشد. وینکی که متوجه اژدها شده بود به جای این که مثل بقیه به جایی‌ برای پنهان شدن فکر کنه، مسلسل هاشو ورداشت و به شیوه رامبو کتوله‌ای شروع به تیراندازی به سمت اژدها کرد.




ویرایش شده توسط کرنلیوس آگریپا در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۲۳ ۲۱:۲۸:۴۴



ارزشی بی‌ بکارت


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جادوگر ماه
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳ چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۳
#8
الان گیریم این جادوگر ماه نسیب جناب فلچر شد و ایشون کلا بر نگشت و متوجه نشد که این همه مردم بهش رای دادن... اونوقت تکلیف رای هایی مردم چی‌ می‌شه؟ چه کسی‌ رای همونو پس خواهد داد؟! امیدوارم این اتفاق نیفته که مملکت جادوگر تو خیابون‌ها راه نیوفتن.

بنده به لرد ولدرمورت اسمشو نبر رای میدم




ارزشی بی‌ بکارت


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱ چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۳
#9
یک هفته بعد! (با صدای گوینده صدا و سیما خوانده شود)

مرد ژنده پوشی در گوش‌ای از خیابان اصلی‌ دهکده هاگزمید نشسته بود و از جادوگرانی که از کنارش رد می‌شدن درخواست کمک میکرد، دست‌های مرد ژنده پوش با دستکش‌های پاره پوره‌ای پوشیده شده بودن و آب از ‌دماغ قرمزش سرازیر بود. در حالی‌ که با آرنجش دماغشو پاک میکرد با افسوس به لیوان آلمینیومی کوچیکی که برای دریافت پول جلو پاش گذشته نگاه کرد.

- کمک کنید! به یک جادوگر بخت برگشته کمک کنید! من قبلا واسه خودم کسی‌ بودم، عضو محفل بودم، تو هاگزمید مغازه داشتم، زندانبان آزکابان بودم و داشتم کم کم برای وزارت سحر و جادو آماده میشودم! حالا طی‌ یه هفته مغازمو به خاطر عنکبوت گرفتگی پلمب کردن، تو محفل راهم نمیدان و از آزکابان به جرم فساد انداختنم بیرون!

جادوگر هایی که از جلوش رد می‌شدن به جای سیکل توی لیوانش تف مینداختن و تو ریششون به مفسدین فی‌ الارض لعنت میفرستادن. حتی فرد کوت و شلوار پوشی که از کنارش رد میشد وایساد و یک لگد حسابی‌ نسیبش کرد و بصاطشو به هم ریخت. گیدیون که تمام بدنش از ترس و سرما می‌لرزید و دماغش از لگدی که خورده بود این دفعه به جای آب ازش خون جاری بود، سعی‌ کرد که امیدشو از دست نده.

- من به بد شانسی‌ اعتقاد ندارم... همهٔ اینا درست می‌شه... شاید اگر یکم برای مردم نوازندگی کنم بهم به جای تف پول بدن! این گیتارم که خوشبختانه همراهم دارم... اگر اینو گم می‌کردم اون‌موقع بدشانسی‌ بود. پس گیتارو گرفت، کوکش کرد و شروع کرد به فریدون فروغی زدن. همین که ساکنان دیاگون صدای موسیقیرو شنیدن همه شروع به فریاد کشیدن کردن و ماموران رو صدا زدن تا این فرد مضر به جامعهٔ را ساکت کنن. مأمورا هم که از خداشون بود یه سری مشت و لگد نسیب گیدیون بیچاره کردن.

کمی‌ بعد پیرمرد عجیب غریبی ویبره زنان به گیدیون نزدیک شد و کنارش نشست. در حالی‌ که گلوشو صاف میکرد با صدای پیرمردانه‌ای با گیدیون که دیگه حتی نای نگاه کردن بهش را هم نداشت شروع به صحبت کرد:

- میبینی‌ جوون ! زندگی یک تخم جّن لامصبه!

- ولم کن پیری ، بزار راحت بشینم اینجا تا بمیرم!

- این حرفا چیه جوون ؟ تو هنوز زندگی خوبی‌ پیش روت داری اینو یادت باشه!

- به این میگی‌ زندگی‌؟ به غیر از این گیتار واسم چیزی نمونده!

- بعضی وقتا اگر تنها چیزی که برات موندرو هم از دست بدی و دیگه چیزی برای از دست دادن نداشته باشی‌ شانس دوباره بهت رو میکنه!

- شانس؟ متوجه نیستم که چی‌ میگی‌!

- من همونیم که بهت گیتارو فوروخت! حالا هم اگر میخوای ازت می‌خرم!

- راست میگی‌ ؟! یعنی ۳ گالیونیرو که بهت دادم بهم پس میدی؟

- نه بابا این مدلش قدیمیه ، ۱ گالیون هم نمی‌ارزه!

- این آخه قبلا متعلّق به مرلین بوده خیلی‌ قدیمیه بکنش ۳ گالیون تورو به مرلین!

پیر مرد که نمیخواست تو ذوق گیدیون بزنه ۳ گالیون رو کف دستش گزاشت و بلند شد و رفت. وقتی‌ که به ته کوچه رسید و اثر معجون از بین رفت پیر مرد تبدیل به موندنگاس فلچر شد (تعجب آوره نه؟ شرط میبندم منتظر اینجاش نبودین). دانگ که به گیتار نگاه میکرد با خودش گفت:

- آخرش نفهمیدم که چرا دوباره این هورکراکس رو خریدم! این معجونو که میخورم یه طوری میشم، هی دوست دارم شبیه پیر مرد داستانا رفتار کنم... نمیدونم این مورفین توی این معجونایی که می‌فروشه چی‌ میریزه!




ارزشی بی‌ بکارت


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ارتباط با ناظر دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۵۲ چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۳
#10
سلام بر نواظر محترم کوچه (به خصوص وزیر تازه و معجون ساز درجه یک وزارتخونه... خوب اینم از پاچه خواری) بنده تصمیم داشتم در کوچه شما یه آرایشگاه بزنم (فکرش از پرنس عزیز میاد)، نیست که عده جادوگران ریشو داره زیاد میشه... بنده کلا عقیده دارم که این مملکت هم ریش لازم داره هم ریشه.

تاپیک احتمالا طنز باشه (مگر اینکه بگین که ریش شوخی‌ بردار نیست) و فکر کنم خوب باشه مردم بیان ریششونو اصلاح کنن و با آرایشگر مملکت صحبت کنن. اسمشم دوست داشتم بزارم آرایشگاه ریش‌های آسلامی عمو آگریپا نظرتون چیه؟




ارزشی بی‌ بکارت


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.