هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸ یکشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۵
#1
روح شیطانی درون سیریوس، لبخندی ترول وارانه زد. به اندازه کافی خرابی به بار آورده بود و البته ترجیح میداد کسی متوجه نشود او هنوز آنجاست، پس در حالی که لبخند ترولی اش را حفظ کرده بود، به قربانی بعدی اش نگاه کرد.
دامبلدور از پشت عینک نیم هلالیش آبروهاشو بالا انداخت و به اطرافش نگاه کرد و وقتی دید پشت سرش هیچکس نیست, فهمید قربانی بعدی کیه!

-
-

و به این ترتیب دامبلدور شیطون شد!

- هری, پسرم, شنل پدر خدا بیامرزت رو میشه ازت قرض بگیرم؟

هری چهارزانو وسط زمین نشسته بود و با پدر خدا بیامرزش مشغول پرستاری از پدرخونده‌ی خدا بیامرزش بود و پاش خواب رفته بود - از اثرات جانبی چهار زانو نشستن - ضمنا حوصله‌ی اجرای خورده فرمایشات دامبلدور رو نداشت, شونه هاشو بالا انداخت و با سر به جیمز اشاره کرد.

- آااااه... جیمز, فرزندم. شنل پدرت رو میشه ازت قرض بگیرم؟

سر جیمز دوم از پشت سر جیمز اول ظاهر شد و هر دو سر به دامبلدور خیره شدند. دامبلدور حیغ کشید!

- ... آاااخ قلبم! چه صحنه‌ی ترسناکی. فکر کردم جیمز دو سر اومده. چقدر شباهت آخه؟ این چه وضعشه؟‌ یه شنل نامرئی ازت خواستما جیمز سیریوس.

سر سومی این بار بین جیمز اول و جیمز دوم ظاهر شد و دامبلدور این بار فشارش و خودش با هم کف زمین افتادند.
سیریوس با تعجب به اطرافش نگاه کرد.
- چی شد؟
- هیچی باب بزرگ. بخواب!

دامبلدور یک چشمش به سیریوس بود که سرشو رو پای جیمز گذاشت و دوباره خوابید و یک چشمش به دست مالی ویزلی بود که با اصرار میخواست یه پاتیل نبات داغ بریزه تو حلقش بیخبر از اینکه روح پلید درونش اگه از دو تا چیز تو دنیا متنفر بود یکیش شیرینی بود و یکی دیگه شیرینی داغ. بخصوص وقتی که نقشه‌هاش داشت بهم میخورد.
اون تا ارباب مرگ شدن یک قدم فاصله داشت! در واقع دو قدم, چوبدستی رو که داشت, شنلو باید از این هیولای دو سر می‌گرفت و سنگ زندگی مجدد رو پیدا میکرد که میگفتن پیدا کردنش مثل پیدا کردن سوزن تو انبار کاهه.

با اینکه دل و روده‌ی شیطانیش از بوی شیرینی داغ داشت بهم می‌پیچید, مغز شیطانیش به خاطر رسیدن گلوکز یک دفعه فعال شد و دیلینگ صدا کرد و رفت روی نقشه ی B!

- هری پسرم! هورکراکسای تام رو بشمار عمو ببینه.

هری که انگار سوییچ اتوماتیکش رو روشن کرده باشن, شروع کرد به شمردن.

- بعد چن تاشون سالمن؟
- هیچ‌کدوم!
- حتی خودت؟
-
-
روح پلید دامبلدور کم آورد. دامبلدور رو گذاشته بود آخر سر که حسابی خوش بگذره و به همه کرم بریزه ولی هیچکس اهداف شیطانی دامبلدور رو جدی نگرفته بود, همه زیادی بهش اعتماد داشتند.
به اطرافش نگاه کرد, وقتش بود که قربانی بعدیش رو انتخاب کنه.





تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶ شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵
#2
the Wolf of Diagon Alley
vs.
Fantastic Mr. Fox and where to find him


در :

جدال با آینده



- نمیدونم از کجا شروع کنم.

یک لحظه به نظر رسید که هری میخواد دستشو بگیره اما معذورات شغلی مانعش شد. توی صندلیش جابجا شد و آرنجش را روی میز گذاشت.

- چرا از اولش نمیگی؟
- اولش.. ؟

فلاش بک – یک هفته پیش

- کاش بلاجر میخوردم و همچین روزی رو نمی‌دیدم.
- زبونتو گاز بگیر جیمز!

جیمز به حالت نمایشی زبانش را بیرون آورد و گاز گرفت و باز با صدای بلند خندید.

- حالا بلاجر نه ولی کاش معجون مرکب میخوردم, خودمو شبیه ننجونت درست می‌کردم. اینطوری اگه کسی می‌دیدمون آبرومون نمی‌رفت.
- فقط آبروی تو البته!
- خب اگه تو هم نگران آبرو هستی پس اینجا چیکار میکنیم؟

قطعا سوال خوبی بود.

اتاق انتظار کوچک و مدور بود و تزئیناتی به رنگ آبی و سبز و طلایی داشت. چراغ کوچکی گوشه‌ی اتاق می‌سوخت که نور بی‌جان محیط را تامین می‌کرد و درست در سمت مخالف در ورودی, دالانی بود که پرده‌ای نازک آن را از اتاق جدا می‌کرد.
تابلوی بزرگی روبریشان بود که با دست‌خطی ظریف روی آن نوشته شده بود:

سلین, پیشگوی بزرگ
امروز همان آینده‌ای است که دیروز منتظرش بودید.


- و فکر نمی‌کنی شعارش یه کم به کارش بی‌ربطه؟

تدی شانه‌اش را بالا انداخت.

- این دنیا پر از آدماییه که بی‌ربط ترین مسائلو بهم ربط میدن جیمز. اینم دنبال شعار تبلیغاتی واسه کارش بوده, اولین و عامه پسند‌ترین چیزی که به ذهنش رسیده رو انتخاب کرده.
- و این ما رو برمیگردونه سر سوال قبلیم. اینجا چیکار میکنیم؟
- ببین! خودتو نگاه نکن. بقیه بچه ها زیر استرس دارن له میشن! بذار یه چیزی بهشون بدم که یه کم آرومشون کنه.

جیمز دندانهایش را روی هم سایید.

- با چرت و پرتای یه حقه باز؟
- مهم نیست اون چی میگه. من میرم بهشون میگم که سلین, پیشگوی بزرگ به من گفت که بعد از یه بازی جانانه, جام رو دست ما می‌بینه.
- اگه نبردیم چی؟

لبخند روی صورت تدی, در چشمانش نشست و برق زد.
- من یه جوینده دارم که می‌دونه کی باید اسنیچ رو بگیره.

صحبت تدی با لرزش پرده‌های مقابل راهروی تاریک نیمه کاره ماند, لرزشی که لحظه‌ای بعد متوقف شد و انگار که دستی نامرئی آنجا باشد, پارچه های ظریف طلایی رنگ را کنار زد.
تدی و جیمز هر دو از جا بلند شدند.
- فقط یک نفر.

صدا, آمرانه و خشدار بود. جیمز روی کوسن آبی‌رنگش نشست و تدی را تماشا کرد که در تاریکی راهرو ناپدید شد.

پایان فلاش بک

جیمز به لیوان پر آب روی میز خیره شد. چهره‌اش هر چند به لطف افسونی که روی او اجرا کرده بودند, آرام به نظر می‌رسید اما در چشمانش غوغا بود.

پدرش با حواس‌پرتی زخم پیشانی‌اش را می‌خاراند.
- پیشگو چی بهش گفت؟

سرش را تکان داد.
- وقتی برگشت آشفته بود. لبخند می‌زد اما تسترال که نیستم, فهمیدم فیلم بازی میکنه. ازش پرسیدم چی بهت گفت؟ خندید و جواب داد که همونی که قرار بود بگه.

مکث کرد.
این بار به نقطه ی نامعلومی نگاه می‌کرد, انگار چیزی را می‌دید که برای پدرش و همکاران او نامرئی بود.

- جیمز؟

سرش را بالا گرفت و چشم در چشم هری شد.
- روزای بعد بدتر شد.دیگه لبخند دل خوش کنک هم نمیزد. کلافه بود و بعضی وقتا با خودش حرف می‌زد. حتی انگار با خودش داشت بحث میکرد. دعوامون شد! شاکی بودم که چرا بهم نمیگه چی اینطوری بهم ریخته‌اش کرده. آخرش یه روز اومد بهم گفت ازت میخوام یه کاری بکنی و نباید بپرسی چرا.

فلاش بک – دو روز پیش

صدای فریاد گزارشگر بین جیغ‌های شادمانه‌ی تماشاگرانی که ورزشگاه را به سه رنگ قرمز و سفید و آبی در آورده بودند به سختی شنیده میشد.
- اسنیچ تو مشت جیمز سیریوس پاتره, اون هم دقیقا لحظه‌ای که تیمش گل شیشم رو زد و شانس برنده شدن پیدا کرد. هیپوگریف یونایتد ۲۰۰, کیو.سی. ارزشی ۲۱۰.

جیمز با سرعت از روی جارویش پایین پرید.

- حال کردی؟ حال کردی؟
- معرکه بود.

مشتاقانه منتظر واکنش بیشتر به برادر بزرگش چشم دوخت. واکنشی که تنها به شکل بهم ریختن موهایش نمود پیدا کرد.

جیمز تا پایان جشن صبر کرد, باید با او حرف میزد اما انگار تدی هم مثل او فکر کرده بود. وقتی بالاخره سکوت حاکم شد, تدی ساک سیاه رنگی را به او داد.

- ازت میخوام یه کاری کنی و نپرسی چرا.

جیمز با تعجب زیپ کیف را کشید و با دیدن محتویاتش, رنگش پرید.

- برای چی؟
- گفتم نپرس چرا!

خشمگین بود و معما و اطلاعات نصفه نیمه خشمگین‌ترش می‌کرد. با لگد کیف را به طرف تدی هل داد. انگشتهایش پایش از برخورد با زنجیرهای آهنی تیر کشیدند اما جیمز به روی خودش نیاورد.
- به من بگو چی شده لعنتی!

تدی آهی کشید و لبه ی صندلی نشست.
- نمی‌تونم بگم.. نمی‌خواستم بگم و می‌دونم دیدنش صد بار بدتر از شنیدنشه اما تو تا ندونی ول کن نیستی.

چوبدستی‌اش را روی شقیقه‌اش گذاشت و چشمانش را بست. نوار نقره‌ای رنگ که نوک چوبدستی‌اش پیچید, به جیمز اشاره کرد که نزدیک تر بیاید. چوبدستی را این بار روی شقیقه ی برادرش گذاشت و زیر لب وردی طولانی را زمزمه کرد.
برای یک لحظه نفس در سینه‌ی جیمز حبس شد و بعد خودش را در خاطرات تدی دید.

صحبت تدی با لرزش پرده‌های مقابل راهروی تاریک نیمه کاره ماند, لرزشی که لحظه‌ای بعد متوقف شد و انگار که دستی نامرئی آنجا باشد, پارچه های ظریف طلایی رنگ را کنار زد.
تدی و جیمز هر دو از جا بلند شدند.
- فقط یک نفر.

صدا, آمرانه و خشدار بود. جیمز روی کوسن آبی‌رنگش نشست ولی تدی-جیمز در تاریکی راهرو ناپدید شد.

- بشین!
سلین زنی جوان با موهای بلند نقره‌ای رنگ بود که پشت میزی گرد نشسته بود. روی میز هم ظرفی با نقوش رنگارنگ قرار داشت که مایعی بی‌رنگ و رقیق مثل آب راکد درونش بود. شبیه قدح اندیشه بود. این فکری بود که از ذهن تدی گذشت و انگار که سلین ذهنش را خوانده باشد, گفت: "تو برای آینده‌ات اومدی نه گذشته ات, هر چند هیچوقت بهم بیربط نیستن."

نشست پشت میز و دست تدی رو گرفت و بدون هیچ اخطاری با سوزن سر انگشتش زد. یک قطره خون چکید و همون یک قطره کافی بود که همه ی آب رنگ خون بگیره, سرخ و غلیظ و پر تلاطم.
- چشماتو ببند.

بست و دستش را توی مایع سرخ رنگ گذاشت, مایعی که به گرمای خون بود.

تصاویر مقابل چشم‌های تدی – جیمز جان گرفتند. وسط سالن تئاتر ایستاده بود, ردیف به ردیف, صندلی ها پر از هاله‌هایی از تماشاگرانی بود که در سکوت و تاریکی با نگاه‌هایی بی روح به او زل زده بودند, انگار که منتظر شروع پرده‌ی بعدی نمایش باشند یا اتفاقی غیر منتظره در داستان افتاده باشد و با نفس‌های حبس در سینه تشنه‌ی تماشای ادامه‌اش باشند. نمایشی که تنها یک بازیگر داشت..
یا تنها یک بازیگرش باقی مانده بود!

چپ و راستش را نگاه کرد و آنچه زیر نور صحنه دید جیمز را به وحشت انداخت. تا چشم کار می‌کرد همه جا رنگ خون بود. دکور, وسایل, حتی پرده های قرمز رنگ.
صدای گریه ی کودکی از سمت تماشاگران بلند شد. باید یک نفر آرامش می‌کرد. تئاتر جای بچه‌ ها نیست, دستکم یک نفر باید به او می‌گفت همه‌ چیز نمایشی است و حقیقت ندارد. اما پدر مادر این بچه هر که بود از آن آدم‌های بی مسئولیت بود که خیال نداشت ساکتش کند.

خودش باید دست به کار میشد.

با قدم‌هایی سنگین از پله‌ها پایین رفت و با صدای شلپی کنار ردیف اول صندلی‌ها ایستاد. تا غوزک پا توی خون بود. جیمز پایان این داستان را می‌دانست, نمی‌خواست بقیه اش را ببیند اما تدی انگار اهمیتی نمی‌داد. از کنار ردیف‌‌های جنازه‌های دریده شده عبور کرد و خودش را به آخرین ردیف, جایی که پسرک پنهان شده بود و با صدای بلند هق هق می‌کرد رساند.

تدی زوزه کشید!

چشمان قربانی خردسالش از ترس گرد شد و آخرین تصویری که ثبت کرد, چهره ی مردی بود که نقاب گرگ زده بود.


پایان فلش بک

هری سرش را تکان می داد. حق با تدی بود, دیدنش صد بار بدتر از شنیدنش بود و او این صحنه را دیده بود. نه در خواب, نه در ظرف پیشگو.. او جنازه‌های غرقه در خون مشنگ‌هایی که شب گذشته در سالن نمایش مثله شده بودند را از نزدیک دیده بود, خودش طلسم بیهوشی را به طرف پسرخوانده اش فرستاده بود و تا ساعتی دیگر خودش باید در دادگاه شرح ماوقع را تسلیم می‌کرد.

نفس عمیقی کشید و سوال آخرش را پرسید:
- میدونی کار کی بود؟


جیمز پوزخند زد.
- واقعا کار کی میتونست باشه بابا؟خیلی سعی کردم بهش بگم که چیزی که دیده چرند محضه ولی خیلی واقعی بود براش, میدونی؟ و من .. من با همین دستای خودم تو شیون آوارگان به زنجیر بستمش فقط برای اینکه خیالش راحت شه به کسی آسیب نمیزنه. صبح که برگشتم اونجا, دیدم همه چیز همونطوریه که شب بود.. یه نفر قفلا رو باز کرده بود, رد جادو همه جا بود و در عین حال همه چیز دست نخورده بود. یه نفر قبل از تبدیل رفته اونجا و کشوندنتش وسط مشنگا..
- پیداش می‌کنیم جیمز. امیدواریم وقتی تدی از شوک بیاد بیرون بتونه بگه نقشه ی کی بوده.
- خودش چی میشه؟

سکوت پدرش گویای همه چیز بود.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۲۱:۱۰ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
#3
- میدونی دستام خالیه و ..
-
- بنگاه ورشکست شد و ته حساب کیو.سی. رو خرج درس و مشق تو کردم و ..
- بابام بوقه پس؟
- بابات بوقه و لازم نیست پز بابات و پولشو بدی و وسط حرفم نپر و همون شکلک بزن!
-
- من یه گرگ لوپین زاد یتیمم و...
-
- با کمبود امکانات دست و پنجه نرم میکنم!
- تموم شد؟
- ها! تولدت مبارک بوقی!‌
- میتونی ولش کنی تدی!

تدی جعبه‌ی کادو رو سمت جیمز گرفته بود اما ولش نمی‌کرد. دو دستی محکم چسبیده بودش و جیمز بکش, تدی بکش!

- مادر سیریوس کادومو بده میخوام بازش کنم, دل بکن ازش!
- نه... یه لحظه گوش.. ببین.. دلیل دارم.. بابا آخه کادو رو...
- میگم بدش من!

جیمز با قدرت جعبه رو از دست تدی کشید, و همینطور که می‌دوید سمت گوشه‌ی اتاق تا از برادرش دور باشه به سرعت مشغول باز کردن کاغذ دورش شد. آخرین چیزی که قبل از ناپدید شدن شنید, فریاد " محکم نگهش دار" تدی بود.

زمین و زمان دور سر جیمز چرخید و چرخید و چرخید و آخر سر محکم با زمین برخورد کرد. به کادوش که قاب عکس بود نگاه کرد اما از پشت ستاره ها و پرنده‌هایی که دور سرش می‌چرخیدند یک مشت رنگ آبی و زرد و قرمز می‌دید که دور همدیگه می‌رقصند.
با دست پرنده‌ها رو کیش کرد و نگاهی به دور و برش انداخت.
روبروی یک ساختمون خیلی بزرگ پرت شده بود که یه جورایی آشنا به نظر می‌رسید.

پاق!

- شکر به تنبون خالخالی مرلین! خوبی؟ سالم رسیدی؟

جیمز هاج و واج به تدی و به قاب نگاه کرد و بعد دو ناتی‌اش افتاد.

- کادوی منو رمزتاز میکنی توله گرگ زشت؟ خب میتونستی یه کلوم بگی! این چیزا خطرناکه لوپین!!

- خو من هی سعی کردم بهت بگم,‌ تو مهلت ندادی.
- خب .. خب.. حالا چرا انقد چش و ابرو میای؟... هااااا اینو میگی!

دوباره به قاب عکس نگاه کرد و وقتی رنگا سرجاشون بودن و فهمید عکس نیست, از خوشحالی جیغ کشید!

- تدی این محشره...وای وای... نهنگو ببین.. گرگو ببین...عالیه.. وااای! خیلی خوبه این! چرا موهات سبزه حالا؟

- به همون دلیلی که تو بچه چو چانگ شدی! از مهارتامه دیگه! :خودشیفته‌لوپین:

- بذارش آواتار.. بذارش آواتااااار!

تدی که خیلی دو نقطه دی شده بود و قند تو دلش آب میشد با دست جیمزو به طرف ساختمون هل داد.

- باشه ولی اول باید یه سر برم اینجا یه کار کوچیک دارم.
- اینجا کجاست؟ هممم... استادیوم شیرودی؟ شهید امجدیه سابق؟ منو آوردی کوییدیچ مشن... عهههههههههه!

به محض رد شدن از در ورزشگاه, فضا تغییر کرد و تبدیل به استادیوم کوییدیچ شد که صندلیهای سه رنگ آبی, سفید و قرمزش تنها یک معنی می‌داد: پرچم فرانسه استادیوم کیو.سی.ارزشی.

- بالاخره شادوماد افتخار داد. تولدت مبارک جیمز! تدی.. بیا اینجا یه دیقه امر خصوصی دارم.

رودولف که چشم پیکه رو دور دیده بود و دست خانم شکیرا رو که به نظر میومد یا زیادی خورده یا طلسم شده, گرفته بود در گوش تدی گفت:
- من دنبال پریزاد و ساحره‌ باکمالات بودم اما اینو دیگه تو خوابم نمی‌دیدم. اصلا یه جوریه احساس میکنم تولد منه! راستی آرسینوس سِندز هیز ریگارد!

و یک کراوات سوخته و عینک ری‌بن شکسته رو کف دست تدی گذاشت, خنده‌ای پیروزمندانه سرداد و با خانوم آقای پیکه رفت.

- سرتو بدزد لردک!

ووووووش

گوپس

- دیگه ندزد!

جیمز به هر طرف نگاه میکرد یکی از آدمایی رو میدید که ریگولوس ازشون متنفر بود!

ولدک به چشم کبود و سر باندپیچی شده و با شلوار گرمکن, مرگخواراش رو به صف کرده بود و به نوبت بهشون "کروشیو.. اینجا کجاست ما رو آوردین.. کروشیو" میزد و وقتی چشمش به جیمز افتاد فقط یک چیز ازشون میشد خوند: از جفتتون متنفریم.

جیمز خندید و سرشو برگردوند و با همون سر رفت تو ریش دامبلدور.
- آااااه.. فرزندم! تولدت مبارک! چه روز مبارکی واقعا! فوکس بعد صد سال بالاخره زبون باز کرد. ببین اینجا رو.. فوکس! بگو بابا؟
-قار؟
- دیدی؟ دیدی؟ باباشو میشناسه!

جیمز با ملایمت دو بار به شونه ی دامبلدور به حالت there ..there زد که البته قدش به شونه اش نرسید و به همون ساعد اکتفا کرد.
محفلیا با تاسف به پروفسورشون نگاه میکردن و با شرمندگی سر تکون می‌دادن و تولدت مبارک میخوندند.

اون وسط هم یه منطقه ‌ی بی طرف شامل کوین و یوآن بود که به دلیلی نامعلوم آریانا هم پیششون نشسته بود که البته عادی بود.

درست وسط زمین کیک بزرگی به شکل قلعه‌ی هاگوارتز بود که موزیک فیلم بابای جیمز از برجهای شکل بلندگوش پخش میشد و فضا رو نوستالژیک میکرد.

- آخ جون کیک!

با اعلام رز ویزلی, ملت آب دستشون بود گذاشتن زمین و دویدن سمت کیک.

ووووش (بلاجرا هم خب کیک دوست دارن!)

جیمز به موقع سرشو دزدید و نیشخند پیروزیشو آماده ی تحویل به ویولت کرد که ..

بووووووم! (گفته بودم بلاجرا هم کیک دوست دارن!)

در اون لحظه کاپیتان کیو.سی میتونست کارهای زیادی بکنه, مثلا کیک رو با یه ریپارو تعمیر کنه, یا ویولت و ریگولوسو بفرسته یه کیک دیگه بخرن و یا حتی ملتو گول بزنه که بقیه ی کیک روی زمین کاملا بهداشتیه و نوش جون!

اما عوضش تدی دو تا چماق از ناکجا ظاهر کرد و دست مهمون‌های پر دردسرش داد.

- برین یه گوشه با بلاجر بازی کنین تا مهمونی تموم بشه.

و تماشای واکنش ویولت برای ریگولوس کافی بود تا همراهش یه گوشه برن بازی کنن تا مهمونی تموم بشه!

تو تولدهای مشنگی رسمه که مهمونی رو با کیک و کادو تموم میشه اما جادوگرها موجودات باهوشی هستند.

جادوگرها اول میرن سراغ کیک تا شکم و دهن مردم رو ببندند.
جادوگرها بعد کادوها رو باز میکنند و بعد به صحبت و تولد بازی مشغول میشن.
اینطوری جادوگرها وقت کافی برای اینکه با "این چی چی بود آوردی, گندشو درآوردی" از خجالت هم در بیان رو دارن.
مشنگ نباشید.
مثل یک جادوگر باشید!

ولدک همون اول کار با ما خودمون کادوییم خودشو راحت کرد.
دامبلدور هم با اعلام هزار باره‌ی حرف زدن ققنوسش اون رو بهتر از هر کادوی دیگه ای اعلام کرد.
کل کل کوین و آریانا سر اینکه نقاشی کدوم قشنگ‌تره با رو شدن هدیه‌ی دوم کوین تموم شد.
شلغمی که به یاد دوران قدیم از طرف یوآن کادوپیچ شده بود به محض باز شدن, توسط همون یوآن بلعیده شد.
و کارت قرمز دودکننده‌ای که به محض باز شدن فریاد کشید:" پس فصل بعدی گردش سوم چی شد؟ " نیازی به اسم نداشت.

فقط یک بسته روی میز مونده بود. بسته ای که به دراز و باریک بود و این یکی واقعا اسم نداشت که باعث شد خوشمزه بازی مهمونا گل کنه و هر کی ادعا کنه از طرف اونه و قابل نداره!

بسته‌ای که داخلش یک آذرخش قدیمی بود.

- این که... جاروی خودمه!

تدی خندید و از زیر میز کادوها, نیمبوس کهنه‌ی باباشو در آورد.

- ورزشگاه که داریم, توپ و جارو و آدم کافی هم که داریم. یه بازی دیگه؟

چشمای جیمز برق زدن و بدون اینکه جواب بده, درست مثل اینکه آذرخش رمزتاز باشه, به فاصله ی یک پلک زدن از روی زمین غیب شد و وسط آسمون ظاهر شد.

مهمون‌ها که انگار منتظر بودند, از توی ساک و کنار دیوار و زیر میز جاروهاشون رو برداشتند و خیلی زود دو تیم تشنه ی بازی آسمون ورزشگاه کیو.سی. ارزشی رو پر کرد.

تدی برادرش رو تماشا کرد که موهاش رو باد بیشتر از قبل بهم می‌ریخت, زیر لب گفت: دم همتون گرم که اومدین.
و بعد بقیه توپ‌ها را رها کرد (یه بلاجر از قبل تو زمین بود!).



مهمونی تازه شروع شده بود.


ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۱۳ ۲۲:۴۸:۵۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانوران شگفت انگیز وزیستگاه آن ها به سوالاتمان پاسخ می دهد؟
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ سه شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۵
#4
اگه هنوز فیلم رو ندیدید و نمی خواید جزییات سری فیلمهای جانوران شگفت انگیز رو بدونید، پیشنهاد میکنم ادامه ی این بحث رو نخونید.


در مورد مهم بودن داستان این مجموعه شکی نیست. شاید اسم جانوران شگفت انگیز کمی گمراه کننده باشه چون در نهایت این مجموعه در مورد دوران ظهور گلرت گریندلوالده و قراره در نهایت با دوئل بین اون و دامبلدور تموم بشه.

شکی نیست که در نهایت میفهمیم چی بین این دو شخص بوده، هر چند داستان بعد از مرگ آریانا اتفاق میفته و فیلم اول پیش زمینه رو برای این موضوع با معرفی یک موجود جادویی جدید فراهم میکنه، اما ممکنه بفهمیم آریانا چطور کشته شد. (هرچند فکر کنم ابرفورث گفت که نمیدونه طلسم کدومشون به آریانا خورد.)

در مورد حضور تام ریدل جوان شک دارم چون وقایع سالی که اون ه هاگوارتز میره، تموم میشه اما شاید .. شاید به داستان گانتها بالاخره برسن که کلا از فیلم ششم حذف شد.
ضمن اینکه توی فیلم به ساحره ای به اسم لتا لسترنج اشاره میشه که مشخصه از خانواده ی رودولف لسترنجه و قراره در فیلم بعدی این شخصیت حضور پیدا کنه و بازیگرش هم انتخاب شده.

در مجموع این فیلم جزییاتی از مقطعی رو میگه که فقط کلیات پراکنده اش رو تا حالا میدونستیم.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ظاهر احتمالی گلرت گریندل والد و آلبوس دامبلدور در جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنان
پیام زده شده در: ۱۹:۳۲ سه شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۵
#5
نقل قول:

لاديسلاو زاموژسلی نوشته:
بسمه تعالی



یک تصویر مفهومی (concept art) که در اینستاگرام یکی از اعضای تیم سازنده فیلم "جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنان" قرار گرفته که ظاهرا تصویری از گلرت گریندل والد و آلبوس دامبلدور می باشد.

تصویر کوچک شده


این تصویر با تصویری که چندی پیش، در این خبر، از گریندل والد منتشر شد نیز مطابقت دارد.



عکسهای بیشتری از جانی دپ در نقش گلرت گریندلوالد منتشر نشده تا داستان فیلم لو نره هرچند نقش کوتاهی داره اما توی فیلم چهره ش نشون داده میشه.

برای دامبلدور جوان هنوز بازیگری انتخاب نشده چون در فیلم دوم حضور پیدا میکنه و این فیلم هنوز در مرحله ی نگارش فیلمنامه است.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۴:۱۸ دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۵
#6
میدان گریمولد زیر آخرین پرتوهای خورشید, سرخ‌رنگ شده بود و سایه‌های دراز ساختمان‌ها, آنقدر کش پیدا کرده بودند که به زودی با تاریکی یکی شوند. صدای بوق ماشین‌ها و موسیقی کافه‌ها از خیابان‌ها مجاور به گوش می‌رسید اما در این میدان پرنده هم پر نمی‌زد.

تدی درست وسط میدان و روبروی خانه ی شماره‌ی 12 ایستاد و کلاه ردایش را روی شانه‌هایش انداخت. نفس عمیقی کشید, برای لحظه‌ای چشمانش را بست و از پشت لب‌هایی که به شکل لبخندی محو بودند, زمزمه کرد:
- بالاخره... خونه.

خانه ی شماره‌ی دوازده به اندازه‌ی خانه‌ی شماره ۱۳ و چهارده, بدقواره و دودزده بود و ظاهر آن هیچکس را ترغیب به زنگ زدن نمی‌کرد اما پشت این درها و آجرها جایی بود که همیشه آغوشش به روی اعضای خانواده‌اش گشوده بود, جایی که شومینه اش با حرارات می‌سوخت, آتش آشپزخانه اش همیشه روشن بود و چشمان ساکنینش همیشه با برگشتن افرادشان از ماموریت, برق می‌زد.

روزها بود که انتظار این لحظه را می‌کشید. از تمام فرصت‌هایی که برای برگشتن داشت و استفاده نکرده بود,‌ این بار واقعا جلوی در خانه ایستاده بود.
مشتش را گره کرد و سه بار بر در کوبید.

- ارباب لوپین!

کریچر از خوشحالی فریاد کشید و دوباره تکرار کرد.
- ارباب لوپین! برگشته! برگشته!
- خوشحال میشم چند دقیقه بهم مهلت بدی قبل اینکه کل خونه رو خبر کنی کریچر.

جن خانگی مسن لحظه‌ای سردرگم به او نگاه کرد و بعد سرش را به نشانه ی احترام خم کرد. تدی چشمکی از سر قدرشناسی به او زد و از پله‌ها به سمت اتاقش در طبقه ی دوم دوید.

با صدای باز شدن در, جیمز که از لبه ی پنجره داشت بیرون را تماشا می‌کرد, به طرف او چرخید. هر دو برای این لحظه روزها انتظار کشیده بودند اما اگر کسی در آن لحظه به آنها دقت می‌کرد, به سادگی متوجه میشد که پشت لبخند یکی نگرانی است و پشت لبخند دیگری وحشت و در نگاه هر دو چیزی شبیه درد لانه کرده, هر چند از دو جنس مختلف.

تدی از برادرش جدا شد و کنار تخت زانو زد,‌ چشمانش روی دانه دانه ی زخم های پنهان و آشکارش می دویدند.
- چه بلایی سرت آوردن؟

جیمز سرش را تکان داد و دست سالمترش را روی شانه ی تدی گذاشت.
- چه بلایی سرِ "تو" آوردن؟
- من ولی خوبم. من اینجام! منظورت چیه؟
- یه نگاه به بیرون بنداز داداش.

از پشت پنجره, تدی حدود بیست نفر را دید که با چشمانی به رنگ آتش و خون به خانه‌ی شماره‌ی دوازده زل زده بودند, افرادی که قاعدتا نباید قادر به دیدن این خانه می‌بودند.
افرادی که مهتاب طلوع نکرده, صدای زوزه‌هایشان به گوش می‌رسید.

- گرگینه ها.. تعقیبم کردن! چطور ممکنه؟

جیمز آه کشید.
- تعقیبت نکردن تدی. همراهیت کردن.. و تو..

مکث کرد. در ذهنش دنبال کلمه ای بود که از شوک تدی جلوگیری کند اما هیچ راه آسانی برای گفتن این خبر نبود.

- تو اونا رو رازدار محفل کردی لوپین.

ناجی بی ملاحظه ی جیمز از آستانه ی در جلوتر نیامد.
تدی با ناباوری نگاهش را از یوآن گرفت و به جیمز چشم دوخت.

- درست میشه همه چی. ما به موقع فهمیدیم که ولدمورت همه رو تحت طلسم فرمان فرستاده سمتمون و تونستیم حداقل امنیت مشنگای محله رو تضمین کنیم. قط فکر اینجاشو نکرده بودیم.. اما نگران نباش. همه چی درست میشه.

یوآن پوزخند زد.
- آره! هـــــمـــه چی زیر نور ماه کامل درست میشه.

تدی از لبه‌ی تخت پایین پرید و به سر و صورتش دست کشید. هیچوقت تا این حد از خودش نامطمئن نبود. نگاه وحشت‌زده‌اش با نگاه نگران و دردمند برادرش گره خورد.
- من چیکار کردم جیمز؟

*****


در حوالی میدان گریمولد, لرد سیاه به همراه دو نفر از یارانش شبیخون گرگینه‌ها را با لبخند رضایت تماشا می‌کرد. با اینکه همه چیز طبق پیش بینی ‌اش پیش رفته بود اما باز هم دیدن سقوط محفل شیرین‌تر از آن بود که فرصتش را از دست بدهد.

- حقیقتا دلنشین نیست بلاتریکس؟ ما می‌تونستیم روی اونم طلسم فرمان اجرا کنیم یا حتی انقدر شکنجه اش کنیم که شاید آدرس محفل رو به این حیوونا لو بده اما نه. لذتش کجا بود؟ تحت طلسم فرمان میشد عروسک خیمه شب بازی و به اراده ی خودش نمی‌اومد, زیر شکنجه هم ممکن بود بمیره اما زبون باز نکنه. تو خودت از وفاداری ترحم انگیز اینا خوب خبر داری.

بلاتریکس نگاهی به همسرش رودولف انداخت و هر دو با یادآوری شکنجه های بی نتیجه‌شان پوزخند زدند.
ولدمورت ادامه داد:

- اما ما عوضش بهش چیزی رو دادیم که می‌خواست! کمی ذهنش رو دستکاری کردیم که یادش نیاد چه راحت گاردش رو شکستیم و خلع سلاحش کردیم. که فکر کنه همه چیز تموم شده و میتونه برگرده خونه..خاطرات خوشش رو پررنگ کردیم و انقدر توی این خیال غرقش کردیم که فراموش کنه یک لشگر گرگ در آستانه ی تبدیل شدن رو با پای خودش داره میبره تو مخفیگاه گروهش.

- شما بی نظیرید ارباب.

چیزی شبیه لبخند روی صورت سرد و پیروزمند ولدمورت نشست.

- حتی اگه امشب زنده بمونه, از فردا فرق زیادی با مرده‌های محفل نداره.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۷:۰۷ سه شنبه ۲ آذر ۱۳۹۵
#7
روح دزد!


خیابون‌ها تمومی ندارند. مهم نیست تا کجا پیش میری و چند تا محله ی جدید رو کشف می‌کنی, اسم‌هاشونه که عوض میشه, طول و عرضشون کم و زیاد میشه اما ساختمون‌ها همون ساختمون‌هاست و آدم‌ها همون آدم‌ها و مسیری که به انتها نمی‌رسه.

صدای خنده‌ی یکی بلند میشه و با کنجکاوی سرتو به سمت منبعش برمی‌گردونی و باهاش چشم تو چشم میشی. خنده رو لباش می‌خشکه, رنگ از رخش می‌پره و خودش رو به دیوار یکی از همون ساختمون‌های تکراری خیابون‌های تکراری محله‌ی تکراریش می‌چسبونه.
زیاد از این واکنش تعجب نمی‌کنی. میدونی؟ واکنش‌های تکراری!

و باز به مسیر بی انتهات ادامه میدی. یک زمانی احتمالا این مسیر برات آشنا بوده, خاطره‌ای داشتی, گوشه ی یکی از همون دیوارهاش با صدای خنده‌هات شهرو روشن کردی, یک زمانی احتمالا وقتی به تقاطع‌ها نگاه میکردی, اشباحی رو می‌دیدی که از گذشته ها اونجا ایستاده بودند, برات دست تکون میدادند, بهت لبخند میزدند و سکوت‌های مغزت رو پر از صدا می‌کردند. اشباحی که جای خالی جسمشون نفست رو بند می‌آورد اما خاطراتشون بهت قدرت می‌داد و از تو, تو می‌ساخت.

اما حالا تقاطع‌ها خالیه, مثل خیابون‌ها, مثل خونه‌ها, مثل قلب تو که حتی دیگه صدای اونو هم نمیشنوی تا با تپیدنش سکوت مغزت رو پر کنه.

به سمت راست تغییر مسیر میدی, بی توجه به نگاه‌های دزدکی, پچ‌پچ‌های یواشکی و گهگاه جیغ‌های کوتاه از سر هراس.

- این مه .. لوموس!

صدای مردونه آشنا به نظر میاد, به طرفش میری.. میشناسیش, بهش لبخند میزنی و دستات رو از هم باز می‌کنی اما اون رنگ به صورتش نیست انگار روح دیده باشه,با چشم‌هایی که سرخ شدن به عمق وجودت نگاه میکنه و چوبدستیش رو می‌گیره سمتت و با صدایی لرزان میگه:
- متاسفم رفیق..نمی‌تونم.. راه دیگه‌ای نیست.. اکسپکتو پاترونام!

نوری نقرآبی چشماتو برای مدتی کور می‌کنه, حس میکنی فلج شدی و هنوز سعی می‌کنی بفهمی که چرا. این بار بلند و رسا وردش رو تکرار میکنه و تو با شگفتی, نهنگی که از چوبدستیش خارج میشه رو تماشا می‌کنی که با تمام سرعت به سمت تو میاد و مثل مار دور بندنت می‌پیچه و تیری میشه که میشینه درست روی قلبت و مثل دستگاه شوک, اون یک تیکه گوشت رو دوباره به تپیدن وادار می‌کنه و سکوت مغزت پر از فریادهای آشنا میشه.

(فلاش بک )

- اکسپکتو پاترونام

دودی بی شکل از انتهای چوبدستیش خارج شد و او می‌دانست که کافی نیست. مهاجمش را دید که ردایش را داشت کنار می زد و هر لحظه به او نزدیک‌تر میشد.
دیگر نایی نداشت. آن‌قدر جنگیده بود که دیگه خاطره‌ای برای ساختن سپرمدافع نمانده بود. آخرین نهنگ نقره‌ای با تمام قدرت بین مه سرد تاخته بود و با دم نیرومندش, دو تا از دیوانه سازها را فراری داده بود اما کافی نبود و تلاشهایش برای احضار یک سپر مدافع بیشتر, فایده ای نداشت.

زانو زد و به صورت خالی آخرین دیوانه ساز که حالا درست روبرویش بود نگاه کرد. در گرم‌ترین فصل سال, می لرزید اما کم کم دیگر سرما را هم حس نمی‌کرد.

خودش را می‌دید که بین مه شناور است,
خودش را می‌دید که دیوانه ساز در آغوشش می‌گیرد.

یک نفر تقریبا جیغ کشید.
- اکسپکتو پاترونام

و او روی زمین افتاد. از پشت پلک‌های نیمه باز, گرگ آشنایی را دید که خودش را روی سینه ی دیوانه ساز پرت کرده است و با او گلاویز شده است, نور نقره‌ای پیچیده در حجمی از تاریکی.

یک نفر دستش را محکم گرفت:
- نگران نباش, من اینجام.

مغزش دستور لبخند را به عضلات صورتش فرستاد, دستوری که هیچوقت به مقصد نرسید.

(پایان فلاش بک)

سعی میکنی آخرین باری که لبخند زدی رو به یاد بیاری اما ذهنت خالیه جز برای بعد از چیزی که شد. که هیچ مقاله‌ای در مورد کسی که نیمی از روحش رو به دیوانه ساز باخته بود نوشته نشده, که برمیگردی به خونه‌ات و با اینکه همه چیز همون شکله اما هیچ چیز سر جاش نیست. که انقدر به دیوار زندانی که برای خودت ساختی زل میزنی که خودتم بخشی از اون دیوار میشی, همونطور سخت, همونطور سرد, همونطور عاری از حس و نگاهت که روزی پر از زندگی بود؟ نه قدرت اینو داره که پلک‌هات رو باز نگه داره تا دوباره دنیا رو تماشا کنه و نه قدرت بستنشو از وحشت کابوس داره.

و وقتی دستتو دراز میکنی تا ته مونده ی روحت رو از چنگ دیوانه ساز نجات بدی؟

- من سعی کردم.. بهت هشدار دادم..

مشت‌‌های ناجی قدیمی همیشگیت گره میشه و تو منتظری که بلندشون کنه و بکوبه روی سینه ات, اما حتی فشار نهنگ نقره‌ای هم دیگه کم شده و داره کم کم ازت جدا میشه. هر دو با هم محو شدنش رو تماشا می‌کنید.

- حتی سپرمدافعم هم دیگه شکل همیشه نیست.

تو سعی میکنی بهش بگی سپرمدافعش معرکه است, حتی اگه شکل همیشه نباشه اما کلمات خیلی وقته رفیقت نیستند.

چوبدستیش رو پرت میکنه سمت تو.
- بگیرش! فقط خودت میتونی گرگم رو احضار کنی.

رفتنش رو تماشا میکنی هر چند میدونی از یک جایی همون اطراف تماشا میکنه, از بین ساختمون‌هایی که دیگه یک شکل نیستند, توی خیابون‌هایی ساخته شدن که دیگه غریبه نیستن و اشباحی از گذشته رو پیش چشمت زنده می‌کنن که هر چند دردناک, اما از تو, تو ساختند و امیدواری بهت قدرتی که لازم داری رو بدهند.

چوبدستی مرتب از بین انگشت‌های مرطوب و لزجت سر میخوره و تو تمام تلاشت رو می‌کنی که تمرکز کنی, که نوک چوبدستی درست روی سینه‌ات متمرکز باشه, که شاید یک شوک دیگه هم قلبت رو بیدار کنه و هم خاطراتت رو.

و خاطراتت با هر طعمی, تنها شرط لازم برای دفاع در برابر دیوانه سازه.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳ یکشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۵
#8
درود بر مدیریت قدر قدرت!

بنده چند روزه دارم سعی میکنم برای سایت خبر بفرستم اما وقتی که روی "ایجاد" کلیک میکنم, با پیام ارور "خطایی رخ داده است و خبر شما ارسال نشد. " مواجه میشم. جالبیش اینجاست که این اتفاق یک مرتبه بود یعنی من یک خبر رو با موفقیت فرستادم و بدون لاگ اوت کردن وقتی خواستم خبر بعدی رو بفرستم اینطوری شد و روزهای بعدم دو سه بار سعی کردم و اتفاقی نیفتاد.

حالا نمیدونم مدیر اخبار وقتی میخواد تائید کنه یا صد تا ارسالی یک خبر رو میبینه یا واقعا خبر ارسال نشده! بهر حال...F1 .. F1!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۷:۰۵ جمعه ۱۴ آبان ۱۳۹۵
#9
جفت چشم‌های زرد و سرخ یکی یکی با وحشت گشوده می‌شدند و تعدادی تنها فرصت یک واکنش داشتند:
تماشای اخگر سبزی که آخرین چیزی بود که قبل از بسته شدن همیشگی‌, می‌دیدند.

گرگینه‌های اطرافش, آنهایی که هنوز سر پا بودند, چنگ و دندانشان را نشان مهاجمین می‌دادند, بر خلاف تدی که چوبدستی‌اش را بیرون کشیده بود و از پشت یکی از درخت‌ها, جنگ نابرابر را تماشا می‌کرد. همراهانش یک مشت احمق از خود راضی بودند که انگار یک اصل مهم را به یاد نمی‌آوردند: بیشتر آنها هم جادوگرند!

مسئله ی دیگری هم که در همین چند لحظه فراموش کرده بودند, او بود!

کسی دیگر تدی را نمی‌پایید و او می‌توانست آپارات کند. چشمانش را بست و میدان گریمولد را از پس تاریکی دید. نفسش را حبس کرد, صدای ضربان قلبش در گوش‌هایش زنگ می‌زد.

یک نفر زوزه ی دردمندی کشید که خیلی زود ساکت شد..

صدای خنده ‌ای زنانه فضای جنگل را پر کرد که زوزه ی کوتاه دیگری را به همراه داشت...

دندان‌هایش را بهم سایید:
- به درک... به درک... بذار همدیگه رو تیکه پاره کنن.

فریاد بعدی را می‌شناخت, دخترک کمی از جیمز کوچک‌تر و درست مثل او ریزنقش بود و چشمانش همیشه برقی شیطنت آمیز داشت.

به خودش نهیب زد:
- همین الان.. برو!

و دوباره نفسی عمیق کشید و انگشتان خیس و لرزانش را محکم‌تر دور چوبدستی حلقه کرد اما این بار صدایی مردانه بود که تمرکزش را بهم زد.
- التماس می‌کنم, ما رو نکشین! تیکه تیکه‌مون نکنین! من یکی که اصلا خوشمزه نیستم.

تدی از پشت پناهگاهش رودولف لسترنج را دید که دست‌های خونینش را در هوا تکان می‌داد و دور دوایت که روی زمین بی حرکت افتاده بود, می چرخید و با هر جمله, دیوانه‌وار می‌خندید و قمه اش را روی بدن حریف نیمه جانش فرود می‌آورد.

لسترنجی که قتل گری‌بک را گردن او انداخته بود,
قتلی که باعث شده بود پترا به او حمله کند,
حمله ای که طلسم مرگ را از چوبدستی جیمز شلیک کرده بود,
مرگی که رد خون جیمز را روی بازوان دوایت نشانده بود.

و کار یکی از این دو با آخرین ضربه ی لسترنج که درست روی گردن گرگینه نشست, تمام شد.

تدی از پناهگاهش بیرون پرید و چوبدستی‌اش را به سمت جایی که رودولف می‌خواست به قربانی بعدی‌ش حلمه کند, نشانه رفت.

- پروتگو ماکسیما!

طلسم مرگخوار و همراهانش به سپر نامرئی برخورد کردند و ناپدید شدند.

گرگینه های باقی‌مانده , بی توجه به سپر محافظتی, با خشم و تردید, تدی و چوبدستی‌اش را تماشا می‌کردند.

باورنکردنی بود! تدی سرش را تکان داد و چند قدم جلوتر و پشت به آنها ایستاد.

- این یه تیکه چوب ترس نداره!

با سر به جایی که مرگخوارها ایستاده بودند اشاره کرد و ادامه داد:

- ... از اونا باید ترسید! اگه می‌خوایم عاقبتمون مثل دوایت نشه, باید جادو رو با جادو جواب داد! اگه چوبدستی‌تون همراهتونه, الان وقتشه که ازش استفاده کنین.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دروازه ی هاگوارتز (مدیریت)
پیام زده شده در: ۶:۳۴ جمعه ۲۳ مهر ۱۳۹۵
#10
نقل قول:

تد ریموس لوپین نوشته:
درود!

هوووم... مجوز میخوام برای یه تاپیک جدید به اسم"کلاس فوق برنامه ی مشنگ شناسی" و خب مشخصا تو کلاس فوق برنامه‌ی مشنگ شناسی برنامه‌های خیلی علمی و عمیق داریم برای ملت مشنگ نشناس! یه جورایی قراره تک پستی - دنباله‌دار باشه, مثل این سریالا که اپیزوداش مستقلن ولی بهم ربط دارن!

آیا بنده وکیلم؟

سلام.

راستش من و دای با هم صحبت کردیم. از اونجایی که این انجمن تاپیک تک پستی زیاد داره و تاپیک پیشنهادی شما هم که تک پستیه، نیازی به زدن تاپیک جدید نیست.

البته من و دای هم دقیقا نفهمیدیم چه اتفاقی توی این کلاس ها قراره بیفته!
و خب...اگه بیشتر درباره اش توضیح بدین ممنون میشیم تا ما هم بتونیم راحت تر بررسی کنیم.


سلام مجدد!

ببخشید انقدر تاخیردار شد.

راستش فکر میکنم بهتره بگم سوژه های تاپیک دنباله داره! در عین حال میتونه هر کسی با رعایت خط اصلی سوژه‌, تک پست هم بزنه در اون راستا و نفر بعدی بتونه راحت ادامه بده.

بذارین با مثال توضیح بدم:
استاد مشنگ شناسی میاد و در مورد پرواز به سبک مشنگی درس میده. سوژه از کلاس و اتفاقاتش شروع میشه, تکلیفی که داده میشه و حتی ممکنه بخش عملی هم داشته باشه که مثلا با یک هواپیمای ملخی پرواز کنن و بلاهایی که سرشون میاد تا مثلا با ده پونزده تا پست برسیم به انتهای این سوژه.
اینکه میگم میتونه یکی در راستای سوژه تک پست هم بزنه, میتونه به این خاطر باشه که خب کلاس درسه و هر کسی باید مشقشو بنویسه و شاید یکی یهو خواست یه انشا در مورد تاریخ پرواز مشنگی بنویسه.

وقتی سوژه‌ی اول تموم شد, میشه سوژه‌ی مشنگی دیگه ای داد.

اینکه اصرار دارم بهش تاپیک مستقل بدین به این خاطره که به نظرم از دید جادوگرها, دنیای مشنگها خیلی ناشناخته است و در واقع تو این تاپیک میخوایم از این زاویه به دنیای عادی مشنگی خودمون از چشم یک جادوگر نگاه کنیم.

امیدوارم واضح گفته باشم!


سلام.

ایده تون به نظر خوب و جالب میاد.
مجوز داده شد. کاملا وکیل هستین!

موفق باشین.


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۵/۷/۲۳ ۲۰:۱۱:۲۹

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.