هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لردولدمورت)



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸:۵۰ پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۰
#1
سوژه دوئل آمانو یوتاکا و پلاکس بلک: متقلب!

توضیح:

شما دوئل دارین. ولی قصد دارین تقلب کنین!
توضیح بدین که با کی دوئل دارین و چرا و چطوری تقلب می کنین و نتیجه چی می شه.


نکته 1: تقلبتون می تونه برای کمک به خودتون باشه یا رقیب رو به شکلی ضعیف کنین یا حتی می تونه در مورد داورا باشه.
نکته 2: اگه شخصیتتون برای تقلب کردن مساعد نیست، می تونین طوری بنویسین که مجبورتون کردن تقلب کنین.
نکته 3: فرقی نمی کنه که بیشتر پستتون رو به نوشتن خود دوئل اختصاص بدین یا قبلش.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل ده روز ( تا 23:59 یکشنبه 29 فروردین) فرصت دارید.


جان سالم به در ببرید!

.............................................................

سوژه دوئل جرمی استرتون و پلاکس بلک: خدمت به دشمن!


توضیح:

شما دو تا بدبختین! فقیرین. مفلوکین! از محفل و ارتش سیاه اخراج شدین و یا حقوقتون رو به دلیلی نمی دن یا به هر حال پول بیشتری لازم دارین. مجبور شدین شغل دوم پیدا کنین. و به عنوان اولین ماموریت کاری، به گروه مقابل فرستاده می شین. جرمی به خانه ریدل ها و پلاکس به گریمولد.
این شغل می تونه کار ساده ای مثل نصب پرده ها یا تعمیر لوله کشی باشه یا کار حساس تری که مربوط به جادو می شه. می تونه کار عادی و منطقی باشه یا مسخره و غیر عادی.

روی هر جای سوژه که بخوایین می تونین تمرکز بیشتری بکنین. فرقی نمی کنه.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل دو هفته ( تا 23:59 جمعه 3 اردیبهشت) فرصت دارید.


جان سالم به در ببرید!




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱:۴۴ دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۰
#2
خلاصه:

تسترال‌های لردسیاه گذاشتن رفتن.
لرد هم از مرگخوارا می‌خواد که براش یه تسترال پیدا کنن. مرگخوارا این کار رو انجام می دن و یه تسترال میارن که عاشق هکتور می شه. هکتور برای دور کردنش معجونی به خوردش می ده که باعث می شه تسترال باهوش بشه.

.............................

هوش تسترال لحظه به لحظه بیشتر می شد.

به این طرف و آن طرف می دوید و درخواست مسال ریاضی و فرمول های ناقص فیزیک می کرد.
-دارم منفجر می شم... یه چیزی بدین حل کنم!

مرگخواران چیزی برای حل کردن نداشتند. به لطف لرد سیاه، همه چیز برای آنها حل شده بود.
بجز یک مسئله!
عکس دامبلدور را جلوی تسترال گذاشتند.

-جواب بده. این چرا هنوز زنده اس؟

تسترال متوقف شد. به چهره پیر و شکسته و داغون و از دست رفته و شل و ول و افسرده و پژمرده و برباد رفته و چروکیده و زشت و کریه و از چند جا شکسته و متلاشی و بی رنگ و روی دامبلدور نگاه کرد.

سرش بزرگ شد... بزرگ تر شد...

این مسئله فراتر از هوش وافر او بود.

مغزش همچنان در حال رشد بود و جمجه اش همکاری نمی کرد.

این شد که مغز بالاخره ترکید و روی سرو صورت مرگخواران پاشیده شد.

-مغزی شدیم!

مهم تر از مغزی شدنشان این بود که تسترال مرده بود و لرد سیاه که ظاهرا کار و زندگی نداشت و ارتشی برای اداره کردن و هدفی برای رسیدن هم نداشت، به زودی درخواست تسترال می کرد!

-تسترال ما کجاااااااست؟!

مشخص نبود این بالایی کدام مرگخوار شوم مغزی بود که افکارش به این سرعت به واقعیت تبدیل شد.
-به نظرم تنها راهمون اینه که وانمود کنیم تسترال همینجاست و همگی می بینیمش.




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۱۸:۵۴ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰
#3
در آن لحظه، مرگخواران از خروس و خروس مرگخواران اصلا خوششان نیامده بود.
ولی خروس با وجود بهره هوشی ضعیفی که داشت، متوجه موقعیت خاص خودش شده بود. برای همین نوک باز کرد و گفت:
-منو صبح زود بیدار کنین!

چشمان لرد سیاه از تعجب گرد شد.
-خروس ما... قادر به صحبت است؟ چه خروس خاصی!

ظاهرا با این ترفند، محبوبیت خروس پیش لرد سیاه، بیشتر هم شده بود. و این چیزی بود که خون اصیل بلاتریکس را به جوش می آورد.
-تو مگه خروس نیستی؟ خودت باید زود بیدار بشی. تنها مورد مصرفت همینه. برای چی بیدارت کنیم؟

-که قوقولی کنم و همه رو بیدار کنم دیگه. قوووووقوووووولی قووووو قوووووووو!

خروس با تمام توانش آوازی سر داد که بلاتریکس از جر و بحث منصرف شد.
-نوکشو بکنیم صداش قطع می شه؟

زمزمه کرده بود... ولی خروس شنید. بغض کرد و روی شانه لرد سیاه پرید.

لرد سیاه با عصبانیت رو به یارانش کرد.
-حیوان خانگی ما را رنجیده خاطر نکنید! نبینیم ناراحت شده و شکایت کند. یکی از روی شانه ما برش دارد. بسیار سنگین است. هم وزن ایواست!




پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۰:۴۳:۱۵ دوشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۰
#4
خلاصه( سوژه جدی):

در دنیای جادویی اتفاق هایی داره میفته که نشان دهنده بازگشت لرد سیاهه.
زندانیا برای پیوستن به لرد، از آزکابان فرار می کنن.
مرگخوارا به خانه ریدل ها می رن که هورکراکس هشتم لرد رو پیدا کنن و به کمک اون برش گردونن.

.......................

فنریر دستی به دیوار سیاه و تار عنکبوت بسته روبرویش کشید.
-انگار همین دیروز بود...

-انگار تو آزکابان خیلی بهت خوش گذشته...
صدای طعنه آمیز بلاتریکس از فاصله ای نزدیک تر از آنچه که فنریر انتظار داشت به گوشش رسید و او را از جا پراند.

خوش نگذشته بود.

به هیچیک از آن ها خوش نگذشته بود.

ولی همگی کاملا تمایل به پاک کردن خاطرات این مدت داشتند. حذف بخشی از زندگیشان که لرد سیاه در آن جایی نداشت.
می خواستند طوری ادامه بدهند که انگار همین دیروز از او جدا شده اند و همین امروز به او خواهند پیوست.

بلاتریکس رو به بقیه کرد.
-باید هورکراکس رو پیدا کنیم. نمی دونیم چیه... ولی فکر می کنم اگه پیداش کنیم می فهمیم. هر چی باشه بخشی از روح ارباب توشه. برین بگردین... و حواستون باشه که زیاد توی خاطراتتون غرق نشین.




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴:۰۳ چهارشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۰
#5
-ناظرا کیا هستن؟
-ناظر از نظر میاد... اونم هم خانواده منظره اس. باید افرادی خوش منظره باشن.
-نه نه...باید ترسناک باشن!
-از کجا بفهمیم کی ناظره؟

مرگخواران سرگرم جستجو بین انجمن ها شدند. تا این که چشمشان به کلمه ای که به دنبالش بودند افتاد.

ناظر: فنریر گری بک
ناظر: لرد ولدمورت
ناظر: الکساندرا ایوانوا


همه با تعجب به فنریر و ایوا نگاه کردند.
-شما ناظرین؟

ایوا و فنریر احساس مهم بودن کردند. آن ها یک عمر ناظر بودند و خبر نداشتند. سختی سال های طولانی نظارت بر دوش هر دو سنگینی می کرد تا این که پلاکس به نکته مهمی اشاره کرد.
-حالا این دو تا مگس هیچی... ارباب چرا ناظرن؟! شغل دوم دارن؟

همه به فکر فرو رفتند. تا این که به این نتیجه رسیدند که بهتر است وقت را تلف نکنند و با ناظر تماس بگیرند.
از لرد که می ترسیدند... از فنریر که خوششان نمی آمد... انتخاب بعدی ایوا بود.

پیام شخصی محترمانه ای برای ایوا تنظیم کردند.

هی ناظر. شناسه مو ببند. همین الان. وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. می خوام شناسه جدید باز کنم.





پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۰۹ یکشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۹
#6
کتی!

نقد می کنیم! برای ما دست تکون می ده. ادوارد هم دست تکون می داد.


بررسی پست شماره 598 خاطرات مرگخواران کتی بل:


مهمترین چیزی که توی این پست داریم " قاقارو" هست. موجودی که منم هنوز نمی دونم دقیقا چیه و چیکار می کنه. ولی به نظرم همین ابهام جالبش کرده. به نظر من لازم نیست زیادی معرفیش کنی.
چیزی که توی این پست توجهمو جلب کرد، دیالوگ هاشون بود. حرفای رد و بدل شده بین کتی و قاقارو. اونا جالب بودن.


نقل قول:
-قاقارو، بیا اینجا پسر!
اولا که شروعت خوب بود. جلب توجه می کنه. مخصوصا چون قاقارو هنوز خیلی شناخته شده نیست. اگه همینجوری وسط پست ازش اسم برده می شد، زیاد جالب نمی شد. با یه دیالوگ ساده اول پست، بهتر وارد داستان کردیش.
دوما از شکلک خیلی خوب استفاده کردی.


نقل قول:
کتی، یک دستش را سایه ی چشمانش کرده بود و دست دیگرش را به کنار پایش کوبید تا قاقارو را به آنجا بکشاند.
خیلی خوب می دونم وقتی شروع به فعالیت کردی، چه جور جمله هایی می نوشتی. برای همین، خوندن این جمله ها واقعا خوشحال کننده اس. عالی بود. هم صحنه، هم جمله ها و هم شکل توصیفت. خیلی روشن و واضح و قشنگ. بهت افتخار کردم که اینقدر پیشرفت کردی. مخصوصا پیشرفتی که فقط محدود به سایت نیست. درست و واضح نوشتن، همیشه و همه جا به دردت می خوره.


صحنه های ساده، ولی خیلی قشنگی خلق و توصیف می کنی. صدا کردن یه حیوون کار ساده ایه... ولی با دیالوگ و شکلک بالایی و این توضیح، از سادگی درش آوردی و جالبش کردی.


نقل قول:
-قاقارو! من ریسک کردم و با اینکه خطر داشت، اومدم تو این جای مشنگی تا بهت اصول اولیه من "من سگ هستم" رو یاد بدم! تازه کلاهم ندارم و آفتاب داره عین نیزه تو چشم نور میندازه.

قاقارو ایستاد و غرشی کرد.
- من پشمالوعم. مگه سگم؟
جرو بحثشون خیلی بامزه اس. مخصوصا قاقارویی که مثل آدم حرف می زنه. زیادی جدی و منطقیه. همین، خنده دارش کرده.
جمله "من پشمالوئم" جالب بود. یه جوری گفت که انگار به شخصیتش توهین شده.


نقل قول:
- مگه گفتم تو سگی؟ منظورم از اصول اولیه "من سگ هستم"، گرفتن توپ در هوا، آوردن وسایل با دستور صاحب و از اینجور چیزا بود!
- من میتونم حرف بزنم و حرفاتم میفهمم. این کارا به چه درد میخوره؟ اصلا تا حالا ویژگی های منو دیدی؟
این قسمت هم خیلی خوب بود. جمله هات عالی شدن. همینجوری بنویس. ولی گذشته از ساختار جمله ها، محتواشون هم جالبه. این دو تا با هم خیلی بامزه شدن.


نقل قول:
دود داشت از کله ی کتی بیرون میزد.
- آره! ویژگی هاتو میدونم. تو ی پشمالو هستی که بدرد نمیخوره.
اون "یه" اون وسط کمی اضافه اس. کمی اضافه بودن یعنی بودنش ضرری نداره. ولی اگه نباشه بهتر می شه. به نظرم اینجا بیشتر از اسم "پشمالو" بهتره که روی صفت پشمالو بودن تاکید بشه. بگه بله می دونم. تو پشمالویی و این(پشمالو بودن) به درد نمی خوره.


نقل قول:
- به سرعت لاکپشت راه میری و خیلی هم سنگینی. هیچ چیز شگفت انگیزی هم نداری جز اون دندونای کوچولو که به درد هیچ کاریم نمیخورن. برامم مهم نیست یکی از اون مشنگا بفهمه حرف میزنی!
این که کتی معتقده حرف زدن قاقارو اصلا شگفت انگیز نیست، خیلی خنده داره. به جاش سعی می کنه کارای ساده سگی بهش یاد بده. این قسمت رابطه این دو تا خیلی بامزه اس.


نقل قول:
کتی، به سمت قاقارو برگشت؛ اما به جای او، با کلاهی پشمالو رو به رو شد. نفسی راحت کشید و زد زیر خنده.
اینجاش یه کمی ناقص بود. قاقارو تبدیل به چیزای دیگه می شه؟ اینو باید کمی واضح تر توضیح می دادی. جایی که کتی نفس راحتی کشید. مثلا:
نفس راحتی کشید و زد زیر خنده. قاقارو به موقع خودش رو تبدیل کرده بود.


گفته بودی خیال داری توی هر پست، یه ویژگی قاقارو رو بنویسی. این کارو نکن. حداقل الان نه. همین الانشم قاقارو ویژگی های زیادی داره. حرف زدن و تبدیل شدن زیادن! به نظر من روی همینا کار کن. ویژگی های دیگه می تونه پیچیده و غیر منطقیش کنه. ممکنه طنزش رو هم ازش بگیره. کی با احتیاط پیش برو.


نقل قول:
مردم کمی:
– این دختره دیوونس.

راه انداختند و بعد رفتند.
اینجاش خیلی خوب نوشته نشده. بهتر بود یا ساده تر نوشته می شد:
مردم کمی زیر لب غر زدند و چیزهایی در مورد دیوانه بودن کتی گفتند و بعد، رفتند.

و یا اینجوری:

مردم در حال دور شدن بودند که کتی صدایشان را شنید.

-این دختره دیوونس!
-داشت با کلاه حرف می زد!
-بی دلیل هم می خندید...



پستت خوب بود. طنز خیلی پررنگ و واضحی نداشت. با وجود این خنده دار بود. ارتباط قاقارو و کتی خیلی خوب بود. جدی بودنشون جالب بود. شخصیت هاشون بطور جداگان هم خوب بود.
جمله ها و صحنه ها خوب بودن.
خیلی پیشرفت کردی. خیلی!


برو بیشتر پیشرفت کن. پیشرفت تر کن.




پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۰:۰۴:۰۴ جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۹
#7
ایوا صاف شده بود و تمایل شدیدی داشت که دوباره کج و زشت شود.

کراب از زوایای مختلف سر و صورت ایوا را بررسی کرد.
-خب... به نظرم باید یکی دو ضربه بهش بزنیم... ولی از جهت های متضاد. بلا! تو از اون ور بزن... من از این ور می زنم و اینجوری کج می شه!

ایوا لبخند صافی زد و سرگرم خاراندن سرش شد.

بلاتریکس نگاه مشکوکش را به ایوا دوخت.
-این چشه؟ چرا خارش گرفته؟

کراب متوجه غیبت شیپ شد. شیپ در لابلای موهای ایوا سرگرم خونخواری بود!

-ازتون شکایت می کنم!

کراب نمی دانست این یک شوخی است یا تهدید. چهره ایوا چیزی را نشان نمی داد. ولی جمله های بعدی اش، هدفش را مشخص کرد.
-آرایشگاهتون غیر بهداشتیه. شپش داره. ازتون شکایت می کنم... مگه این که...

کراب از دست شیپ بشدت عصبانی بود. ایوا یقه شیپ را گرفت و از لای موایش درش آورد.
-مگه این که آرایش صورت و موهامو تا آخر عمرم، مجانی انجام بدین. هر وقت که بیام. قبوله؟

کراب نمی توانست ریسک کند. مگر یک ایوا در طی سال چند بار به آرایشگاه و سالن زیبایی نیاز پیدا می کرد؟

همه با هم به توافق رسیدند و ایوا از آرایشگاه خارج شد.

بلافاصله مشتری بعدی وارد شد.

کراب سعی کرد با خوشرویی برخورد کند... ولی موفق نشد!
-باز که تویی! همین الان رفتی بیرون ها!

ایوا اهمیتی به خشم کراب نداد!
-سلام! دوستمو آوردم. خوشگلش کنین.




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷:۱۷ سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹
#8
خلاصه:

مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن و باید اونو شکنجه کنن. ولی شکنجه کردن روح کار ساده‌ای نیست! باید روح رو وارد بدن خودشون کنن و به تناسب شخصی که روح وارد بدنش شده شکنجه کننش.
روح یکی یکی وارد بدن مرگخوارا می شه، تا اینکه موفق می‌شه از دستشون فرار کنه و به محفل بره. مرگخوارا و لرد به محفل می رن که روحشون رو پس بگیرن. دامبلدور هم اجازه می ده که وارد بشن.
روح می خواد وارد جسم دامبلدور بشه... ولی دماغ دامبلدور مانع این کاره!

.............................

الکساندرا ایوانوا، مرگخوار کج و کوله لرد سیاه، در فاصله بسیار کمی از دامبلدور ایستاده بود. صورتش تقریبا به صورت دامبلدور چسبیده بود و نگاهش از آن فاصله نزدیک، روی بینی شکسته او ثابت مانده بود.
-ارباب... بخورمش؟

لرد سیاه نگاه منزجر شده ای به ایوا انداخت.
-حالمان را به هم نزن ایوا! چقدر تو میکروب و آلوده و هپلی می باشی.

با شنیدن این سه کلمه، یکی دیگر از مرگخواران دچار لرزش شدیدی شد و بعد از فریادی بلند روی ایوا پرید!

لرد سرش را به نشانه افسوس تکان داد.
-گابریل... بسه... وایتکس زیاد نریز... می ترسیم سفید شود. با اسکاچ آخه؟... ایوایمان سابیده شد.

دامبلدور قصد داشت با گفتن جمله " حتی یکی از فرزندان تاریکی هم عادی نیست" لرد سیاه را به سخره بگیرد، ولی واق واق های روزانه سیریوس و زوزه های شبانه ریموس و ویزلی های متعدد و قد و نیم قد، ماندانگاس دزد و آرتور گلابی را به خاطر آورده و سکوت کرد.

لرد سیاه، روح را گرفت و به سمت دامبلدور هل داد.

روح داشت اعتراض می کرد که اصولا نباید کسی بتواند او را بگیرد و هل بدهد که لرد سیاه تهدید کرد!
- اگه لازم بود دماغش رو دوباره بشکن، ولی زود وارد جسم این پیری شو... وگرنه خشم ما گریبانگیرت می شه.




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲:۱۳ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹
#9
خلاصه:

لرد سیاه رو به دلیل کچل بودن به سربازی بردن. جادوگرای مرگخوار هم همراهش رفتن. ساحره ها دارن مواشونو فدا می کنن و با کچل کردن خودشون برای نجات لرد، به پادگان می رن.

.....................

مدتی بعد، گروهی ساحره زشت و کچل جلوی در پادگان سرگرم بحث با نگهبان بودند.

-باور کنین ما به اینجا اعزام شدیم!
-من دو روز از خدمتم مونده. بذارین برم تو... چهل و هشت ساعت دیگه میام بیرون.
-صدام نازکه؟ چیکار می تونم بکنم؟ من اینجوری آفریده شدم! این که نشد دلیل!
-نکش آقا... اون ریش نیست. من گرگم...گرگ ...چیز... گرگم و گله می برم!

فنریر هم همراه ساحره ها بود. چرا که به دلیل ترسو بودن مفرط، قبلا از زیر بار سربازی رفتن شانه خالی کرده بود و حالا به زور آورده بودنش!

نگهبان خیلی زود تسلیم شد. سرباز هر چه بیشتر بهتر! دفاع از وطن در راس امور نگهبان قرار داشت.

ساحره ها وارد شدند و هنوز خیلی ابراز خوشحالی نکرده بودند که سرو صدایی به گوش رسید.

-ترق و توروق چیست؟ گوش های ما دچار آزار شدند.

لینی که به جای کلاه سربازی، کلاه ایمنی مهندسی زرد رنگی به سر داشت، پرواز کرد و بعد از کمی دیدبانی پایین آمد.
-جنگ شده ارباب!

-حدس می زنیم جنگ شده است! با کجا؟ فرقی نمی کند. ما طرفدار دشمن هستیم.

پلاکس به نکته تلخی اشاره کرد.
-ارباب، شما طرفدار نیستین... سربازین!

لرد سیاه نگاه تندی به پلاکس انداخت.
- سر ما باز است؟ لازم بود یاد آوری نمایی؟ ما ناراحت شدیم. نمی جنگیم!




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۲۴ جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹
#10
خلاصه:

لرد سیاه بطور ناگهانی خاموش شده. مرگخوارا فکر می کنن شاید شارژ لرد تموم شده باشه و باید شارژش کنن. برای این کار باید یه شارژر مناسب پیدا کنن.
مرگخوارا با شنیدن صدای انفجاری به طبقه بالا می رن و یه روح می بینن.

....................................

-تو کی هستی ای روح؟
-خبیث به نظر می رسی... از خودمونی؟
- می شه دستمو از تو سرت رد کنم؟ می گن خیلی باحاله!
-اربابی؟ اگه اربابی سریع برگرد تو جسمشون. ارباب نباید بمیرن!

مرگخواران روح را سوال پیچ کرده بودند.

روح غمگین، نگاه غمگینی به مرگخواران کرد و غمگین تر شد.
-من فقط یه روح غمگینم... یهو اینجا ظاهر شدم. خواستم اینو(اشاره به لرد) بترسونم که نترسید. و به این دلیل، غمم بیشتر شد. به نظرم شارژش تموم شده. باید برای گرفتن شارژر مناسب، به سراغ مشنگ ها بریم. منم باهاتون میام. چون به غرور روحیم برخورده که ازم نترسیده. وقتی شارژش کردیم، دوباره می ترسونمش.

مرگخواران کمی فکر کردند. همراهی روح غمگین با آن ها، ضرری نداشت. شاید می توانست کمکشان کند. برای همین موافقت کردند که همگی با هم به لندن رفته و شارژری تامین نمایند!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.