هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لردولدمورت)



پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶:۲۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
#1
-اول باید بمون ملحق بشی.

کراب جمله لینی را عینا تکرار کرد. غریبه بدون مو و دماغ، اخم هایش را در هم کشید.
-بمونم و ملحق بشم؟ به مون ملحق بشم؟ مون کیه؟

-بمون...یعنی به ما...محاوره ای حرف زدم. محاوره ای نمی فهمی؟ بِنیشمت که بفهمی؟

مقداری از خوشحالی چند دقیقه پیش کراب دود شد و به هوا رفت.
-لینی...این که خنگه...بی خیالش بشیم؟

برخلاف نظر کراب، لینی هیجان زده تر شده بود.
-نه بابا...خنگ نیست...موشکافه!

-مو چی چیه؟...تو چرا همچین حرف می زنی خب؟ هر چی سرمون میاد تقصیر توئه.

-یعنی کنجکاوه! شماها چرا هیچی نمی فهمین! نامستعد ها!

کراب در فرهنگ لغاتش سرگرم جستجو شد و لینی جلوتر رفت.
-ببین آقای غریبه که نه مو داری و نه دماغ...برای فهمیدن نقشه های ما باید به ما ملحق بشی. ما چرا نقشه هامونو به یک غریبه بگیم؟ هان؟ چرا واقعا؟

غریبه در حال فکر کردن به نظر می رسید.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۰:۰۹:۰۲ یکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۸
#2
سلام ربکا...گوش های ما بسیار بسیار حساسه! حتی با صدای عادی هم صحبت ننمایید! زمزمه کافیست!


بررسی پست شماره 401 قصر مالفوی ها، ربکا لاک وود:

نقل قول:

سو همچنان پشت پنجره به لوسیوس نگاه میکرد که میرود و قند را می آورد. او باید قند را می آورد.
شروعت خیلی خوب بود. آخر پست قبل صحنه جالبی ایجاد شده که فهمیدنش احتیاج به کمی تیزبینی و آشنا بودن با سوژه های سایت داره. مثلا یکی که ندونه سو چرا نمیاد توی خونه، نمی تونه این قسمتو خوب بنویسه. خوشبختانه شما می دونستی. گاهی برای این که خواننده صحنه رو بهتر بفهمه و هضمش کنه، بهتره فاصله بذاریم. مثلا:
سو همچنان پشت پنجره به لوسیوس نگاه میکرد که میرود و قند را می آورد...
او بود که باید قند را می آورد!


جمله دوم رو تاکید آمیز کردم که حرص و عصبانیت سو رو نشون بدم. ولی به هر حال شروع شما خوب بود.


نقل قول:
-ارباب من قند ظاهر کنم براتون؟ بعد بهتون بدمش؟
-نه. دستت میاد توی خونه.
-خب با جادو بهتون میدمش!
-نه نمیشه. وقتی میگیم نه... یعنی نه!
-بله ارباب، ولی میتونم...
اصرار بعدی سو خیلی خوب بود. مخصوصا دیالوگ اولش و جواب لرد. بقیه اش هم می تونست مثل همون اولی، قوی باشه. اینجوری کل دیالوگا قوی می شدن. کار پیچیده ای نبود. مثلا کافی بود جواب دوم لرد هم یه چیزی تو مایه های "نه...جادوت میاد تو خونه" باشه.
شکلک های این قسمت خیلی خوب و به جا بودن.


نقل قول:
با ورود مالفوی با کله قند بزرگ به اتاق، حرفش خورده شد. سو به کله قند نگاهی انداخت. فکری به ذهنش رسید. او باید خلاف حرفش را میزد!
-ارباب ارباب! اون کله قنده بیشتر سفیدتون میکنه!
-چی سو؟
-سفیدیتون بیشتر میشه ارباب! ممکنه کم داشتن قند خون تون هم بیشتر شه!
-مالفوی؟...
پستت قسمت های خوب داره...قسمت های نسبتا ضعیف تر هم داره. کاری که باید بکنی اینه که تشخیص بدی کدوم قسمتا قوی تر هستن. اونا رو بذاری بمونن یا روشون تاکید بیشتری بکنی. مثلا این جا ایده اول جالب نیست. این که بگه کله قند سفیدترتون می کنه. چون قبلا اجرا شده. ولی دومی جالبه. این که لرد رو قانع کنه که لوسیوس داره سلامتیشو به خطر می ندازه و کم بودن قند خونشو بالا می بره. این یکی هم احتیاج به یه دلیل مسخره و بی منطق داشت. چون حرفش غیر عادیه.
با حذف اولی پست هم کمی کوتاه تر می شه و هم کیفیتش بالا می ره.


نقل قول:
مالفوی که قدرت تکلم نداشت، با پانتومیم و ادا در آوردن سعی کرد مفهوم کلامش را برساند. ولی مفهوم اشتباه حرکاتش به لرد رسید و خشمگینش کرد.
این صحنه خام مونده. این صحنه ایه که یا نباید توصیف بشه و یا باید خیلی کامل و مفصل توضیحش بدیم. طوری که خواننده بتونه تصویر رو تو ذهنش بسازه. تو این پست وقت و جای کافی برای این کار نداشتیم. برای همین به نظر من بهتر بود کلا لوسیوس نمی تونست هیچ جوابی بده. حرکتی هم نمی کرد.
هیچوقت سعی نکن تک تک صحنه هات خنده دار باشن...یکی دو صحنه یا جمله طنز قوی می تونه کل پست رو نجات بده و بار طنزشو به عهده بگیره.


نقل قول:
-ما کمبود نداریم. اون یکی مالفوی... قند!
لردت خوب بود. طرز حرف زدنش...شکلک هاش...برخورد و عکس العملش.


سوژه رو اصلا پیش نبردی. این خیلی خوبه که بتونیم از سوژه استفاده کنیم بدون این که مصرفش کنیم. اول پست شما قراره قند بیارن...آخر پست شما هم قراره قند بیارن.

شخصیت لرد و سو خیلی خوب بودن.

شکلک ها زیاد بودن...ولی اضافه و بی جا نبودن.


دیالوگ ها به اندازه بودن و توضیحات هم همینطور. می شه اصلاحشون کرد که بهتر بشن. مثلا دیالوگی که اشاره کردم بهتره حذف بشه یا توضیحی که گفتم می تونست بیشتر داده بشه. همینجوری هم پست اصلا بد نیست...ولی با این اصلاحات، خیلی بهتر می شه.


شخصیت ها و سوژه هاشونو خوب می شناسی. حداقل توی این پست اینجوری بود. در مورد بقیه هم سعی کن شناخت پیدا کنی. اینجوری هم راحت تر می نویسی و هم بهتر می تونی سوژه های طنزشونو ازشون بگیری.


خوب بود.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹:۱۶ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#3
-مادر؟...زیبا شدیم؟

هر فرزندی به چشم مادرش بسیار زیبا بود...و لرد سیاه هزاران بار جذاب تر از هر فرزند معمولی!

-باشکوه شدی پسرم.

لرد سیاه حتی نیازی ندید که نگاهی به آینه بیندازد. او به یارانش اعتماد ناقص داشت. اعتمادهای کامل سر دامبلدور ها را به باد داده بودند.

روی شانه و سر و صورتش احساس سنگینی می کرد...
-یکی هم پیدا نشد برای ما دماغ بکشد...کسی که ریش گذاشته رو هم خواهیم یافت و به دار مجازات خواهیم آویخت! ولی فعلا همین گونه از خانه خارج می شویم و امشب بسیار ترسناک تر از همیشه جلوه می کنیم. نجینی...بزن بریم هالووینمان را مبارک کنیم! نیش بزن!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲:۳۹ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#4
تق تق تق

-ارباب...در می زنن!

-ارباب در می زنن و مرگ! مگه ما دربونیم؟ برو باز کن خب.

نیمه بالایی هکتور، با ملاقه ای در دست از آشپزخانه دیده شد.
-من دستم بنده ارباب. یه کم قبل هم در زدن. یه اسکلت بود. بار گذاشتم برای شما. الان داره می جوشه. بخورین قدرت بدنیتون بالا بره. مغز استخون براتون خوبه.

لرد سیاه اخم هایش را در هم کشید.
-به ما چه...رودولف باز کنه. برای چی تحملش می کنیم این جا؟

صدای رودولف از دور دست ها به گوش رسید.
-منم یه کم قبل باز کردم ارباب. زامبی بود. الان داشتم گوشه و کنار خانه ریدل ها رو بهش نشون می دادم. تازه رسیدم به اتاق خودم! بیا عزیزم...این جا اتاق شخصی منه...گفتی اسمت چی بود؟ زامبیه؟

نگاه لرد سیاه با تقویم روی دیوار گره خورد.

هالووین!


-ما هالووین دوست نداریم. همه توهم سیاه بودن می زنن. هالووین قبل رفتیم قدم بزنیم، شش لرد ولدمورت و سه نجینی از کنار ما رد شد. یک نجینی را برداشتیم که به خانه بیاوریم...نیشمان زد! نجینی ما نبود.
ما امسال دیگر به شکل خودمان بیرون نمی رویم. ما را برای هالووین آماده کنید!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱:۱۵:۵۷ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#5
ملت کمی به هکتور نگاه کردند...کمی از سر تا پایش را بررسی کردند. هیچ کجای هکتور به آدمیزاد نرفته بود...ولی بالاخره او هم باید روحی می داشت!

سدریک به خودش جرات داد و سوال اصلی را پرسید!
-می گما...روح، کجای آدم می شه؟

این سوالی بود که بلاتریکس هم از رودولف پرسیده بود. البته درگوشی!

و همه شنیده بودند و با چهره های "تو یکی باید جواب این سوال رو بدونی" به رودولف خیره شده بودند. ولی قیافه رودولف هیچ نشانی حاکی از دانستن جواب سوال نداشت!
-خب...راستش...من در کنکاش های علمی که بین ساحره ها داشتم و طبق شانزده واحد درس آناتومی بدن ساحره که در دانشگاه خوندم، به هیچ روحی بر نخوردم!

یک تو سری نثار رودولف شد که بفهمد بلاتریکس می داند که او پزشکی نخوانده.

-من فکر می کنم روحش باید تو سرش باشه. جایی نزدیک مغزش. تیم...آماده...سر رو می شکافیم!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱:۱۳:۵۰ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸
#6
خلاصه:

تسترال‌های لرد گذاشتن رفتن.
لرد از مرگخوارا می‌خواد براش تسترال‌های جدید تهیه کنن. مرگخوارا در بازار موفق می‌شن یه تسترال پیدا کنن. ولی تستراله هم حرف می‌زنه و هم خیلی پرروئه و هم عاشق هکتور شده و اسمشو گذاشته تستراکتور.
مرگخوارا به هرطریقی تسترال رو قانع می کنن تا همراه مرگخوارا راهی خانه ریدل ها بشه.
کراب بین راه جا میمونه تو مغازه مواد آرایشی. چند تا از مرگخوارا(فنریر، سو، لینی و آریانا) قرار می شه برگردن و کراب رو پیدا کنن. بقیه همراه تسترال منتظرشون بمونن.


...............

کراب دیوانه وار از این سمت مغازه به آن سمت می دوید و هر لحظه بر بار لوازم آرایشی اش افزوده می شد.
از آن جا که صاحب مغازه را هم قبلا کشته بود، اصلا نگران مارک و قیمت اجناس نبود.
-کانسیلر...پرایمر...کرم بی بی و سی سی...هایلایتر...براش های کوچیک و بزرگ...

و در سمت دیگر، لینی سرگرم جلب موافقت سو برای حرکت به سمت کراب بود.
-چرا سو؟ چرا واقعا؟ الان چرا جلوی ما رو گرفتی؟ اینو با من در میون بذار. چرا نمیای؟

سو چهره ای غمگین و در حال اخراج به خود گرفت.
-شما می خوایین قالم بذارین...وسط راه ولم کنین. ترکم کنین. بدون من برگردین.

لینی نیشش را به طرف انگشت کوچک سو گرفت.
-نیشمو بگیر...بهت قول نیشی می دم که حتی یک ثانیه ازت جدا نشم. خوبه؟


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰:۰۳ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
#7
-صبر کنین...دست نگه دارین...نمی ذارم!

گابریل با چهره ای مصمم جلوی سبد پیاز ایستاد و دست هایش را به دو طرف باز کرد.
-عمرا اگه بذارم به پیازا دست بزنین. نمی بینین؟ واقعا نمی بینین؟ دست هاتونو نگاه کنین.

همه به دست هایشان نگاه کردند و چیزی ندیدند. چون چیزی که مورد اشاره گابریل بود را نمی شد با چشم غیر مسلح دید!

-فقط چند ثانیه به من مهلت بدین.

چند ثانیه بعد، ملت بیکار و بیعار روی توده ای از پیاز منتظر بودند.

-گابریل؟
-آماده نشدن؟
-بابا من دماغم می خاره...

ملتی که منتظر گابریل بودند چیزی کم داشتند!

-گابریل...بیار دیگه این دستامونو...

گابریل تشت بزرگی جلوی خودش گذاشته بود و داخل تشت را پر از مواد شیمیایی مورد نیاز کرده بود و مقدار زیادی دست، داخل تشت ریخته بود.
-الان...الان تمیز و ضدعفونی و عاری از هر میکروبی می شن و میارم و تحویل می دم. صبر کنین! باید چند دقیقه تو این محلول بمونن.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴:۱۶ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
#8
-دست نگه دارید! درهای سالن را ببندید...او گریخت!


به دستور لرد سیاه، مرگخواران دست نگه داشتند و سالن داران در ها را بستند.
همگی به این صحنه عادت داشتند. هری پاتر همواره می گریخت.

ورژن سیاه نمایش برای لرد بسیار مهم بود. باید درست و صحیح اجرا می شد...و برای این کار احتیاج به هری پاتری خوب و باورپذیر همراه زخمی روی پیشانی داشتند.

لرد سیاه و مرگخواران نمی دانستند هری پاتر موفق به خروج از سالن تئاتر شده یا نه؛ برای همین، چاره ای جز تحقیق نبود.

-ارباب پیشنهادی دارم. نارسیسا رو مامور کنترل کنیم. خیلی خوب تشخیص می ده. بره ببینه هری پاتر بین جمعیته یا نه. دراکو رو هم می تونه با خودش ببره.
-ارباب من پیشنهاد دیگه ای دارم. شما رو بذاریم توی سینی و بین جمعیت بچرخونیم. هر جا یکی فریاد "آی زخمم" سر داد، می فهمیم که کله زخمی اونجاست.
-ارباب، برین تو ذهنش و بگین اگه نیاد جینی رو همین جا سر صحنه رنده می کنین. تا اون موقع من جینی رو گروگان می گیرم.
-آینه نفاق انگیز نشونش بدیم، خودش میاد می شینه جلوش.


پیشنهاد ها به نظر لرد سیاه، بسیار خوب و کارآمد بودند.




زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۹:۱۳:۱۸ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
#9
خلاصه:

تو دنیای جادوگری خیلی چیزا تغییر کرده. در این بین تنها کرابه که تغییری نکرده و می خواد با تاسیس ارتش صورتی ها لرد سیاه رو بکشه و قدرت رو در این دنیای جدید به دست بگیره.عضو گیری ارتش صورتی شروع می شه ولی بجز لینی کسی حاضر نیست عضو ارتش کراب بشه!
هر دو با هم راه میفتن که برای ارتششون عضو جمع کنن و بعد از لیسا که عضو نمی شه، به بانز می رسن.

..................

-خب چی؟ الان وعده های ترغیب کننده و خفن برای من ندارین؟ چیزی در حد...برات جسمی فیزیکی تدارک می بینیم!

کراب و لینی کمی دیگر به هم نگاه کردند. هیچیک توانایی خلق جسم فیزیکی نداشتند...ولی دادن وعده های غیرممکن درجهان سیاست کاری عادی بود.
-بله بله...همینو می خواستیم بگیم. برات یه جسم زیبا همراه با یه سر خوشگل تدارک می بینیم. جذاب...بدون نقص....

-خب شاید من قبلا نقصی داشتم. انسان ها با نقص هاشون زیبا می شن.

بانز برای عضویت در یک ارتش، زیادی ابله به نظر می رسید...ولی فعلا برای کراب کمیت مهم تر از کیفیت بود.
-خب یه نقصی چیزی هم برات می ذاریم. میای یا نه؟

-می رم فکرامو بکنم! اگه دوباره به هم برخوردیم ازم بپرسین!

و واقعا رفت.

کراب و لینی قصد فریاد و اعتراض و فغان داشتند که به شخص دیگری رسیدند و فرصت نشد! کراب فورا شروع به تبلیغ کرد.
-سلام آقای محترم...آیا مایلید عضو ارتش صورتی شده و ما را در امر کشتن لرد سیاه و تصاحب جهان یاری دهید؟

لینی با نیشش به بازوی کراب زد.
-هی...

-چته؟ آروم بگیر ببینم چه جوابی می ده...

لینی که به عقب هل داده شده بود، جلو رفت و دوباره سرنیشی به بازوی کراب زد.
-هی...پیست...آخه ببینش...مو نداره...دماغم نداره...


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۱۶ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
#10
-نرسیدیم؟
-نه!
-هنوزم نرسیدیم؟
-نه!
-دیگه الان باید رسیده باشیم...

مرد ناشناس عصبانی شد. قصد اعتراض داشت...ولی متوجه شد که این بار واقعا رسیده اند و جای اعتراض و دعوا باقی نمانده.
-خب...رسیدیم. این جا محفله.

مرگخواران به جایی که روبرویشان بود و محفل نامیده شده بود، نگاه کردند.

انباری پر از سیب زمینی!

-این دروغ می گه...محفلیا که سیب زمینی نمی خورن. پیاز می خورن.

به مرد برخورد.
-من تامین کننده سیب زمینی محفلم! به همین مناسبت بهم عضویت افتخاری دادن. این درسته که سیب زمینی نمی خورن. ولی باعث نمی شه من کارمو درست انجام ندم. من تامین می کنم...ولی اونا نمی خرن. چون پول ندارن. حالا اگه می خوایین به ورودی مخفی محفل برسین باید کل اون سیب زمینیا رو منتقل کنین به این طرف. البته همینجوری که نمی شه. باید پوست کنده باشن. روشن شد؟


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.