هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لردولدمورت)



پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰:۳۹ شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۱
#1
لوسی!


سلام لوسی. خوبیم لوسی!

نقل قول:
اربابا امتحانا تموم شده! تابستون اومده! با خودش شادی و شور آورده!
به نظر ما که گرما آورده.
امتحانم خودمون ازت می گیریم. امتحان جادوی سیاه خفن فوق پیشرفته.


بررسی پست شماره 235 گلخانه تاریک، لوسی!

نقل قول:
نه؛ نمی شد، گیاه دیگر بد عادت شده بود و اگر به او رو می دادند همینطور تا روزهایی نه چندان کم، پس کله ی لرد مجبور بود ضربه های زیادی را تحمل کند.
دقیقا! پررو شده بود!

بعد از "نمی شد" بهتر بود علامت تمام کننده ای می ذاشتی که لحنش رو درست برسونه. مثلا نقطه یا علامت تعجب. نکته کوچیکی بود. چون به هر حال شروع و توضیح خوبی بود. اوضاع رو خیلی ساده و خلاصه توضیح دادی.


نقل قول:
نگاه پر استرس مرگخواران بین لرد قرمز شده و گلی که گویی پوزخند بر لب داشت، در حال گردش بود.
از طرفی لرد واقعا آن میوه را می خواست و از طرف دیگر درختی که در اصل دو گیاه در هم پیچیده بود بد اعصابش را می خراشید.
این قسمت توضیحاتت هم خوبه. با جمله های ساده و کوتاه، خیلی خوب منظورتو می رسونی.


نقل قول:
مرگخواران دایره تشکیل داده و در پی یافتن چاره ای بودند... شاید هم باید از راهی که روباه روی کلاغ برای دزدیدن برتی بات با طعم همه چیزش، استفاده کرده بود، استفاده می کردند؟ شاید‌.
جادویی کردن قضیه روباه و کلاغ، ایده خوبی بود. ولی بهتر نبود جادویی تر می شد؟ مثلا به جای روباه و کلاغ هم از موجودات جادویی استفاده می کردی. اینجوری خواننده کمی بیشتر غافلگیر می شد.
قسمت " شاید هم باید..." سوالی نبود. یا باید سوالی می شد یا علامت سوال آخرش عوض می شد؛که اینم به نظر من خیلی مهم نبود، چون لحن و منظور خیلی واضح و روشن بود. اگه می خواستیم سوالیش کنیم می شد اینجوری نوشتش:
آیا باید از راهی که روباه روی کلاغ برای دزدیدن برتی بات با طعم همه چیزش، استفاده کرده بود، استفاده می کردند؟ شاید‌.


نقل قول:
از بین مرگخواران کتی انتخاب شد که جلو برود، او تعریف کرده و قارقارو هم ژانگولر بازی در می آورد. حتی دو جفت بال هم برایش گذاشته بودند که برای درخت پرواز کند.
این قسمتش توضیح کند تری می خواست. یعنی آروم تر جلو می رفتی. چون جالب بود.
مثلا جایی که گفتی "او تعریف کرده" ناقصه. باید کامل تر اشاره می کردی که شروع کرد به تعریف کردن از درخت. قسمت ژانگولر بازی قاقارو هم به نظر من جالب بود. بال گذاشتن براش هم خنده دار بود. می تونست به جای سرسری رد شدن، کمی طولانی تر باشه. پستت کوتاهه و برای اینجور توضیح ها جا داشت.


نقل قول:
چشمه ی های خروشان شاعری در کتی جوشیده بودند و قل قل می کردند، اگرچه این قل قل روی اعصاب مرگخواران بود؛ اما گیاه به خودش نگاه کرد، نه سر داشت، نه دم و پا، تازه برتی باتی هم نداشت؛ اما شکوه که داشت!
آخرش خیلی خوب بود. هم جمله های پایانی جالب بودن و هم جای خوبی تمومش کردی. نفر بعد می تونه تصمیم بگیره که درخت قانع بشه و گول بخوره یا نه.


طنزت ملایم و قشنگه. ملایم یعنی یهو و قوی ضربه نمی زنه. توی کل نوشته جاری می شه و حس خوبی به خواننده می ده. از همون شروع پست هم کار خودشو انجام می ده.

داستان رو خوب جلو بردی. این که ادامه دهنده حق انتخاب داشته باشه، اتفاق خوبیه.

صحنه ها و توضیحاتت خوب بودن. نوشتن با دیالوگ کم، سخت تر از صحنه های پر دیالوگه. چون باید با توضیح صحنه رو خلق کنیم و پیش ببریم.


خوبی لوسی. برو در گرمای تابستان، چند تا امتحان دیگه به افتخار ما بده.




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۳۱ جمعه ۲۰ خرداد ۱۴۰۱
#2
- هرگز اجازه نمی دهیم پله ای ناچیز و حقیر ما را از مسیر موفقیت باز بدارد. بکشید کنار که به شما نشان دهیم یک فرمانده و رهبر مقتدر چگونه ارتشش را پیش می برد.

ملت، مسیر لرد را باز کردند و لرد به پله های نافرمان رسید.
پایش را روی یکی گذاشت و پله را از نظر استحکام امتحان کرد.. خوب و راحت به نظر می رسید. پای دیگرش را هم روی پله گذاشت و فورا به عقب رانده شد.

لرد دوست نداشت ضایع شود.
- ما فکر کردیم و متوجه شدیم که چه معنی دارد رهبر جلوتر از بقیه برود؟ اگر بلایی سر ما بیاید شما چه خاکی بر سر کنید؟

همه قانع شدند.
باید راه حل دیگری می یافتند.

در این بین هری پاتر با دیدن پله از خود بیخود شده بود و به دنبال راهی برای رفتن به زیر پله ها و زندگی کردن در آن محل می گشت. زیر پله ها محل رشد و نمو هری پاتر بود.

بلاتریکس شکنجه کردن پله را امتحان کرد و هکتور مایع ناشناخته ای روی آن ریخت و لینی نیشش را به پله نشان داد و دامبلدور سعی کرد پله را در آغوش گرفته و کمبود محبتش را جبران کند... ولی هیچیک از این راهکارها فایده ای نداشت.

راهکاری که مفید واقع شد، از طرف مرگخواری ارائه شد که کسی انتظار ارائه راه حل از او نداشت.

در حالی که مرگخواران سرگرم اعمال خشونت روی پله ها بودند، سدریک دیگوری به آرامی بالشش را روی پله گذاشت که تا حل شدن مشکل، چرتی بزند.

پله حرکت کرد و بالش سدریک لای زنجیر های پله گیر کرد و بالاخره پله متوقف شد.




پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۰:۱۶:۳۰ شنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۱
#3
اسکورپیوس دوان دوان به سمت کلاس هنرهای رزمی و کتی به سرعت به کلاس تک نوازی رفت.

کتی زودتر به مقصد رسید!
- مایلم ثبت نام کنم و کتکی بنوازم.

انسان بیکاری که پشت در نشسته بود و مشخص بود کسی در کلاسش ثبت نام نکرده ذوق زده شد. یقه کتی را گرفت و او را به داخل کلاس کشید.
- شما سریعا ثبت نام شدین. اول آموزش می دم. اگه رضایت داشتین شهریه می پردازین. خب... این یک سازه! اسمشم نمی دونم. البته مهم هم نیست. انگشتاتونو باید روی تارهاش حرکت بدین.

کتی ساز را پسندید. با آن به خوبی می شد کتک زد. نگاهی به سر خالی از موی استاد انداخت. سرهای کچل همیشه او را تشویق به ضربه زدن می کردند و تنها کچل دور و برش زیاد قابل کتک زدن نبود.

فرصت خوبی به نظر می رسید...


در طبقه ای دیگر اسکورپیوس، هول هولکی خودش را داخل کلاس پرتاب کرد.
-دیر نکردم که؟

تقریبا بیست نفر با مشت و لگد به جان هم افتاده بودند که با ورود ناگهانی اسکورپیوس سر جایشان متوقف شدند.

اسکورپیوس تعظیم کوتاهی کرد.
- مالفوی هستم و علاقمند به هنر. حالا یکی بهم بگه هنر های رزمی چه جور هنریه!




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۰:۱۳:۴۵ جمعه ۶ خرداد ۱۴۰۱
#4
- کلمه ای از حرف هایت را نفهمیدیم. هنوز یاد نگرفته ای در محضر ما شمرده تر سخن بگویی که ما بفهمیم چه بلغور می کنی؟

کتی بیش از حد هیجان زده بود و نمی توانست شمرده حرف بزند. برای همین، حرف هایش را با همان سرعت قبلی تکرار کرد و این بار با چهره عصبانی لرد سیاه مواجه شد.

- ظاهرا می خواهی ما به درک و فهم خودمان شک کنیم. خشمگین شدیم.
و یقه کتی را گرفت و از پنجره به بیرون پرتاب کرد.

درست بیست و شش ثانیه بعد دو ضربه به پنجره خورد و چهره پریشان اما خندان کتی پشت آن پدیدار شد.

لرد سیاه پنجره را باز نکرد و چپ چپ به کتی خیره شد.

کتی که متوجه شد نمی تواند وارد شود، راه حل جدیدی اندیشید و شیشه پنجره را "ها" کرد و شروع کرد به نوشتن.

-ارباب... لینی... خیانت... کرده...شما... الان... باید...

- پشت پنجره مان خوش منظره شدی. ولی نوشته ها برعکس است. نمی توانیم بخوانیم. خود را خسته نکن.




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۴۰ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱
#5
- خب بشوند. که چی؟

مرگخوارِ سراسیمه که متوجه شد خبر مهمش تاثیر خاصی روی لرد سیاه نداشته، سعی کرد قضیه را جدی تر جلوه بدهد.
- الان با مامورین خاص و آموزش دیده دارن میان ما رو دستگیر کنن. و البته جسارته ها... ولی شما رو نیز هم!

لرد کمی آزرده خاطر شد. او تمایلی نداشت دستگیر بشود. از بچگی دوست داشت قسر در برود. پرونده اعمالش هنوز به اندازه کافی سیاه و سنگین نشده بود.
- مارخام! جلوی دستگیری ما را بگیر. وگرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی.

مارخام داشت فکر می کرد که این تهدید چه معنایی دارد و مگر پیش از این از چشم شخص دیگری چیزی می دیده، که ماموران وزارتخانه سر رسیدند.

یکی از آن ها که به وضوح می لرزید و رنگش پریده بود جلو رفت.
- مسئول و رهبر گروه زیر زمینی و سیاه و غیر قانونی و شیطانی مرگخواران کیه؟

همه سکوت کردند.

لرد سیاه لگد نامحسوسی به پشت زانوی مارخام زد و باعث شد یک قدم جلو بپرد!

مامور رو به مارخام کرد.
- شمایین؟

مارخام به لرد سیاه نگاه کرد و در همین یک نگاه مطمئن شد که مسئول گروه خودش است.
- ظاهرا که همینطوره.

-همه قتل و غارت ها و اغتشاش ها و قانون شکنی ها رو شما انجام دادین؟




پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴:۳۶ جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱
#6
ماکسیم گل را گرفت.

خوشحال شد.

خیلی خوشحال!

زیاد پیش نمی آمد که جادوگر جوان و محترم و جنتلمن و خوش تیپ و جذابی در مقابلش زانو زده و با چشمانی پر از عشق به او خیره شود.
البته دامبلدور هم فاقد نود و نه درصد صفت های بالا بود... ولی به هر حال ماکسیم تصمیم گرفت از این لحظه نایاب، کمی لذت ببرد.
- چی گفتین الان؟

دامبلدور با دستپاچگی قدحی را که پشت سرش پنهان کرده بود برداشت و سرش را داخل مایع نقره ای رنگ آن فرو کرد.
حرکت شایسته و زیبایی نبود، ولی لازم بود.

بعد از چند ثانیه سرش را که از آن اندیشه می چکید، بیرون آورد.
- خاطراتمو بررسی کردم و به جواب رسیدم. گفتم شام. از شما دعوت به شام کردم.

ماکسیم ذوق زده گفت:
- نه نه... بعدش. بعدش چی گفتین؟

دامبلدور "ببخشید"ی گفت و دوباره سرش را داخل قدح فرو کرد و بیرون آورد.
- گفتم زیبارو. بانوی زیباروی من!

گونه های ماکسیم گل انداختند.
- واقعا به نظرتون من دارای این عناوین هستم؟ زیبا رو هستم؟ بانو هم هستم؟ و متعلق به شما هستم؟ می شه توی چشمام خیره بشین و کمی بیشتر در این مورد توضیح بدین؟




پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۲:۰۲:۰۵ دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۱
#7
خلاصه:

لرد سیاه می‌خواد مثل دامبلدور مدیر مدرسه باشه. به دستور لرد، مرگخوارا تعداد زیادی جادوآموز جمع می‌کنن و براش میارن و همگی با هم به اردویی می رن که یه جای خطرناک نزدیک آزکابان برگزار می شه.
یک زندانی هم از آزکابان فرار کرده و به اردو رسیده. لرد و زندانی با دیدن همدیگه خوشحال می شن.

....................................

اسکورپیوس که کلا خوشش می آمد لحظات احساسی و زیبا را خراب کند جلو رفت و پرسید:
- ارباب... ایشون کی باشن؟

سر " ایشون" کاملا پایین بود و کسی صورتش را درست نمی دید. لرد سیاه هم کمی خم و راست شد... ولی ندید!
- راستش... نمی دانیم! بسیار مرموز است.

اسکورپیوس مزاحم، سوال دیگری داشت.
- پس رو چه حسابی فرمودین مرید وفادار شماست؟

لرد سیاه به طرف اسکورپیوس رفت و یقه اش را گرفت و او را به ته دره پرتاب کرد. لرد اصلا خوشش نمی آمد بازجویی بشود.
چند ثانیه صبر کرد تا صدای برخورد اسکورپیوس به ته دره را بشنود. بعد لبخند رضایتمندی زد و به محض این که به طرف مرموز برگشت، صدای اسکورپیوس خیس که ظاهرا داخل رودخانه افتاده بود و حالا در حالی که از تارهای مویش آب می چکید برگشته بود، از پشت سرش به گوش رسید.
- ولی ارباب، مواظب باشین... شاید وفادار نباشه.

لرد رو به مرموز کرد!
- هویت خودت را افشا کن ما تصمیم بگیریم وفادار هستی یا نه. یکی هم این اسکورپیوس را به جای دورتری پرتاب کنه. خیلی سریع برگشت.




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲:۳۵ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۱
#8
خلاصه تا آخر این پست:

یکی از گیاه های مورد علاقه لرد، عاشق گیاه دیگه ای می شه و در اثر پیوند این دو تا، درخت عجیبی وسط گلخانه بوجود میاد.
درخت میوه های رنگارنگی داره و ادعا می کنه هر کسی که از میوه هاش بخوره به مدت یک ساعت به یکی از آرزوهاش می رسه. ولی برای بدست آورد میوه باید هر کاری درخت می خواد براش انجام بدن.

..........................

- ارباب تبریک می گیم... شما پدربزرگ شدین!

لرد سرش را از روی کاغذهای روی میز بلند کرد.
- ما بیجا کردیم با شما! ما پدر شده بودیم که الان پدربزرگ بشیم؟

اسکورپیوس دست و پایش را کمی جمع کرد.
- ببخشید ارباب... خبر رو بد به سمع و نظرتون رسوندم. هدف فقط خودشیرینی بود. واقعیت اینه که گیاه شما و یه گیاه دیگه به هم علاقمند شدن و هی ساقه و شاخ و برگشون در هم پیچید و دو تایی با هم تشکیل یک درخت دادند. درخواست داریم تشریف فرما شده و بازدید فرمایید.

چند دقیقه بعد، لرد و اسکورپیوس، در گلخانه تاریک، جلوی درخت ایستاده بودند و جمع مرگخواران در پشت سرشان قرار داشت.

درخت، بلند و تنومند بود و میوه هایش هر کدام به رنگی بودند. لرد سیاه خودش را لایق این میوه ها تشخیص داد و دستش را دراز کرد... ولی شاخه ای محکم روی دستش کوبیده شد.
-دست تسترال کوتاه!

لرد با بهت و حیرت به اسکورپیوس نگاه کرد و اسکورپیوس طوری که انگار خودش مقصر این حرکت زشت بوده، خوار و خفیف و در خودش مچاله شد.

درخت توضیح داد:
- به این تهی مغزای پشت سرتون هم گفتم... میوه های من الکی که نیستن. خاصن. آرزو برآورده می کنن. اونم یک ساعت کامل! هر کی میوه می خواد باید کاری که ازش می خوام رو انجام بده. البته کارای سختی هم نمی خواما. مثلا برای گرفتن اولین میوه، یکی باید یه پس گردنی به این کچل بزنه. اصلا ازش خوشم نیومد.

نگاه های مرگخواران به سمت های مختلف خیره شد. در آن لحظه اگر می توانستند، گوش هایشان را هم به سمت دیگری بر می گرداندند.

لرد سیاه اخم کرده بود. بین دو راهی نجات حیثیت و فهمیدن این که درخت راست می گوید یا نه، گیر کرده بود!




پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶:۳۱ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۱
#9
خلاصه:

لرد سیاه متوجه می شه که مرگ خوارا شنا بلد نیستن.
مرگخوارا تصمیم می گیرن شنا یاد بگیرن ولی یهو یه کوسه میاد و بلاتریکس رو می گیره و می بره. یه موج هم پلاکس رو می بره.
مرگخوارا می رن با موج و کوسه مذاکره می کنن. کوسه بهشون می گه که یه استخون ماهی توی گلوش گیر کرده و در ازای آزادی بلاتریکس باید یکیشون بره توی گلوش و استخون رو در بیاره.
مرگخوارا سدریک رو انتخاب می کنن!

......................................


سدریک این پا و آن پا می کرد. حتی برای وقت کشی بیشتر، از پاهای بقیه هم استفاده کرد و وقتی رامودا از کنارش رد شد خودش را روی زمین انداخت و وانمود کرد شدیدا مصدوم شده و تا رامودا کارت قرمز نگیرد از جایش بلند نمی شود.

ولی این حرکات فایده ای نداشت. تصمیم گرفته شده بود.

مرگخواران دسته جمعی دست و پای سدریک را گرفتند. اول او را به سختی از بالشش جدا کردند و بعد، چند فنجان قهوه غلیظ در حلقومش ریختند. او را از زیر کتاب "علامت شوم بر جهان گسترده باد" رد کردند و به طرف کوسه هل دادند.

- جناب کوسه... ایشون وارد می شن.

- ترو تمیزه؟ مریض نشم؟

مشخص بود که کوسه بشدت به سلامتیش اهمیت می دهد.

سدریک فرصت را مناسب یافت!
- همین امروز صبح با کله افتادم تو کانال فاضلاب... به جان همین فلس هاتون.

حال کوسه از سدریک هپلی به هم خورد. اخم هایش را در هم کشید.




پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۱۵ دوشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۱
#10
لاک پشت های دریایی برای دستیابی به منابع مناسب برای تغذیه، در مسیر های بسیار طولانی مهاجرت می کنند. یک لاک پشت دریایی به طور متوسط ​​۳۷۰۰ مایل مسافت را برای مهاجرت طی می کند...

ولی این اطلاعات، هیچ کمکی به جادوگرانی که در حال تلاش برای دیده نشدن در روز روشن بودند، نمی کرد!

دامبلدور باید تلاش بیشتری از خود نشان می داد.

- من لاک پشتی دارم که مهاجرت می کنه.

صاحب مار چند لحظه به جمله عمیق دامبلدور اندیشید. اگر این پیرمرد منحرف بود و سعی در اغفال او داشت، اصولا باید از جمله حیرت آورتری استفاده می کرد.
- و این بسیار طبیعیه. اگه در مقابل مهاجرت مقاومت کرد بگو بیام ببینمش.

تیر دامبلدور مجددا به سنگ خورده بود.

محفلی ها از پشت به سبد مار نزدیک شدند.

- کسی بلده نی بزنه؟
- یکی باید نی بزنه!
- منتظر چی هستین؟ نی بزنین خب.

محفلی ها نی نداشتند. برای همین چوب دستی مالی ویزلی را گرفته و درونش را خالی کردند.
مالی اشک ریخت. او با آن چوب دستی کل لوله های گرفته محفل را باز کرده و موهای شوهرش را شانه کرده و سپس سوپ پیازش را هم می زد و در پایان با آن به بچه هایش غذا می داد و از آن جایی که غذا چیزی جز سوپ رقیق نبود، جای تعجبی نداشت که مقداری از بچه هایش در اثر سوء تغذیه و شاید عوامل ناشناخته دیگر تلف شده بودند.


نی آماده بود.








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.