هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لردولدمورت)



پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱
#1
- نیستن... ارباب نیستن... می فهمی؟ همه جا رو گشتم. نبودن.

لینی وارنر یقه دوریا را گرفته و او را به دیوار تکیه داده بود. در حالی که فریاد می زد، دوریا را به دیوار می کوبید و دوریا نمی فهمید چرا!
- خب منو چرا می زنی! مگه من گمشون کردم؟

- فعلا تو دم دستمی. بقیه رو هم همینجوری می کوبم. صبر کنین و ببینین.

لینی با قدرتی که مشخص نبود از کجا آمده بود می زد و دوریا در حال کوبیده شدن، به صبح همان روز فکر می کرد. در حال پرواز صبحگاهی با جاروی جدیدش، لرد سیاه را کنار استخر دیده بود؛ در حالی که به اعماق آب خیره شده و غرق در تفکر بود.

- اومممم... می گم... دور و بر استخر رو خوب گشتین؟

لینی که بال هایش چروکیده و نیشش لهیده و تا خورده شده بود. یقه دوریا را رها کرد و به سمت استخر شتافت!

کسی اطراف استخر نبود. داشت ناامید می شد که جسم سیاهی را ته استخر دید. کمی دقت کرد...

لرد سیاه ته استخر نشسته و زانوهایش را در بغل گرفته بود.

-ارباب؟

لرد سرش را بلند نکرد.

- زنده این؟

- زنده می باشیم.

- چرا ته استخر نشستین؟

- اولش بالا بودیم. همین یک ساعت پیش ته نشین شدیم.

لینی که نگرانی اش از بابت سلامتی لرد برطرف شده بود روی لبه استخر نشست.
- ما حشرات ارتش سیاه، ساعت هاست که داریم دنبال شما می گردیم. الان نفس عمیق بکشین ریه هاتون پر از هوا بشه و بیایین بالا.

- ما ته آب چطوری نفس بکشیم؟

لینی قصد داشت بگوید "چطوری دارین حرف می زنین؟ همونجوری هم نفس بکشین خب"... ولی لرد سیاه بیش از حد افسرده و غمگین به نظر می رسید.
- شاید هم ردای ما سوراخ بود. برای همین اومدیم ته آب. الانم داریم می میریم.

-دامبلدور خیلی خوشحال می شه ها...

-کنسل شد. نمردیم. ولی همینجا می مانیم تا حیف و میل شویم.

لینی تکه پارچه ای که در دست داشت به لرد سیاه نشان داد.
- ببینین. این یقه دوریاست. داشتم می کشتمش. بعدش هم می رفتم سراغ تری و بقیه رو به نوبت می کشتم تا شما رو پیدا کنم.

لرد سیاه به محض شنیدن اسم تری به هم ریخت. چند حباب نامفهوم از دهانش بیرون آمد و در سطح آب ترکید.
- تری لکه ننگ ماست. چند روزه برای فروش گذاشتیمش. تخفیف بسیار خوبی هم زدیم. حراج آخر فصلش کردیم. ولی فروش نرفت. روی دستمان ماند. همه شاهدند که حتی ایوان روزیه را هم در کنارش اشانتیون دادیم. باز کسی نخرید. ما بیرون نمی آییم. همینجا مانده و ترجیحا می میریم.

لینی خیلی مصمم از جا بلند شد.اخم هایش را در هم کشید. مشت کوچکش را در هوا گره کرد و بال های چروک شده اش را به هم زد.
- شما نگران نباشین. تا لینی رو دارین غم ندارین. خودم می فروشمش...




پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۷ پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۱
#2
سلام جیمز خالی!

ما خوبیم جیمز خالی!

چرا ویبره اضافه می زنی جیمز خالی!


بررسی پست شماره 429 اتاق تسترال ها، جیمز خالی!


نقل قول:
- عرررررر!

لرد ولدمورت، ارباب شرارت و سیاهی، حال تسترال شده‌بود.
مرگ!
ما با این ابهت، مسخره شماییم؟

شروع، خوب و خنده دار بود. برای خنده دار بودن همیشه لازم نیست خیلی پیچیده باشیم و جمله ها رو پیچ و تاب بدیم. گاهی فقط کافیه که توی زمان مناسب، عکس العمل مناسب رو نشون بدیم. اینجاست که شخصیت ها مهمن. این صدا برای یه شخصیت معمولی شاید معمولی می شد؛ ولی برای لرد، همین هم خنده داره.


نقل قول:
می‌دانید، تسترال بودن چیز بدی نیست،
مواظب این "می دانید" ها باشین. گاهی حالت تاکیدی خوبی به جمله می دن، ولی یه مدت خیلی مرسوم شده بودن و ازشون زیاد استفاده می شد و تاثیرشون منفی شده بود. یه حالت "من همه چیز رو می دونم و شما نمی دونین" پیدا کرده بود.


نقل قول:
می‌دانید، تسترال بودن چیز بدی نیست، فقط درک نشده‌است.
مفهوم جمله خوبه، ولی می تونست کمی کامل تر و تاثیر گذارتر باشه. مثلا:
می‌دانید... تسترال بودن به خودی خود، چیز بدی نیست، فقط این موجودات جادویی هنوز از طرف انسان ها کاملا درک نشده‌اند.


نقل قول:
تسترال بودن، به‌سان یک پیتزایی‌ست که درونش به‌جای سس، کمی جلبک آسپیرولینای مانده را قرار بدهند،
"یک" قبل از پیتزا اضافه اس. اینا موقع خوندن کمی آزاردهنده می شن. خیلی کم.


نقل قول:
تسترال بودن، به‌سان یک پیتزایی‌ست که درونش به‌جای سس، کمی جلبک آسپیرولینای مانده را قرار بدهند، و یا به‌جای ماهی در سوشی، از گوشت کف‌پای گربه استفاده‌کنند، در واقع شاید آن‌ها خوش‌مزه باشند و از حالت عادی غذا‌ها نیز بهتر باشند، ولی تا زمانی که انسان آنها را نخورد، نخواهد فهمید که چه مزه‌ای‌ست و ترس انسان نیز از ناشناخته‌هاست.
توضیح خیلی خوب بود. موضع خوندن داشتم فکر می کردم حالا جلبک فلان و گوشت فلان حیوان شاید خوشمزه باشه... که آخرش متوجه شدم قضیه کلا همینه که نمی دونیم.


نقل قول:
بلاتریکس از روی ایوانی که حال تبدیل به پودر استخوان شده‌بود، بلند شد و به سمت اربابش رسید تا مطلع از دستوراتش شود.
بعضی از جمله های شما با تغییرات خیلی کوچیک، قشنگ تر می شن. مثلا این جا هم " از دستوراتش مطلع شود" خیلی بهتر می شد.


نقل قول:
- سرورم، همون‌طور که به سمع و بصرتون رسوندم، متاسفانه شما... تسترال شدین و ما زبونتون رو متوجه نمی‌شیم، اگر می‌شه، با زبون اشاره دستورتون رو بفرمایید.
- عرررررررررررررررر!
خنده دار بود. صحنه خوب و خنده دار بود. خوب هم نوشته شده.


لرد ولدمورت، عَرَش را به سمت تسترال دیگری زد. او همان لرد تسترال بود.
البته منظور من توی پست قبلی این بود که این تسترالا نیان اینجا و داستان با تسترال شدن لرد کمی ساده تر بشه. چون تسترالا کمی مانع پیش رفتن سوژه می شدن. ولی اینم یه انتخابه. برای سوژه یه مسیر درست نداریم. مسیرای مختلف داریم که هر کدوم به یه شکلی می تونن جالب باشن. حضور اینا هم می تونه به شکل دیگه ای سوژه رو جالب کنه.

نقل قول:
لرد ولدمورت، بیش از پیش عصبانی بود. او قصد داشت جمله‌ی معروف «نجینی، شام» را به زبان بیاورد، اما همان موقع عر کوتاه و ریزی کرد.
توی یه پست خیلی توهین شد به لرد!
ولی چه کنیم که سوژه مساعد بود و خوب هم شده.


نقل قول:
لرد پیش از آنکه بزند شاخ و شانه‌ی لرد تسترال را بشکند و راهی برای دوباره انسان شدن بیابد، باید فکری به حال مثانه‌ی پرش می‌کرد.
لرد بیچاره تسترال شده رو دچار چالش های پیچیده می کنین!


پست خوب بود. طنزش خوب بود.

احتیاج زیادی به شکلک ها نداشتین. این جالبه. چون کمبودشون هم احساس نمی شد و جمله های شما برای توصیف حالت ها و احساسات کافی بودن.

شخصیت ها(بلاتریکس و لرد) خیلی خوب بودن. موقعیت های زیادی پیش نمیاد که بتونیم توشون لرد رو مسخره کنیم. ولی وقتی پیش میاد باید استفاده کرد دیگه.

سوژه خوب پیش رفته، از این به بعدش هم می تونه خوب پیش بره، به این شرط که تسترالا مزاحم لرد و مرگخوارا نشن و قضیه رو پیچیده نکنن. چون همین تسترال بودن لرد و این که چطوری قراره زندگی کنه و چطوری به حالت عادی برگرده به اندازه کافی جالبه. حتی می شه سوژه های فرعی براش ایجاد کرد که مثلا دامبلدور یا نماینده محفل برای مذاکره بیاد یا ماموری از وزارتخونه یا هر شخصیت مهم دیگه ای. یا لرد با همین حالت تسترالیش بره گم بشه.


خوب و جالب و سرگرم کننده بود. بعدی رو پخته شده می خواهیم.




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۴:۲۵ سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱
#3
- باید بریم طبقه بالا... و بالا... و بالاتر. از راهرو عبور کنیم و جلوی خوشگلترین و مجلل ترین اتاق این عمارت متوقف بشیم. لیست "مرگخواران غیر مجاز برای ایجاد مزاحمت برای ارباب" که روی در زده شده رو چک کنیم.
اه اسممون توی لیست نبود - که خیلی بعیده- در بزنیم. اگه خوش شانس باشیم صدای روح نواز ارباب رو می شنویم که فریاد می زنن: گم شو!

تری بوت چشم هایش را بسته بود و داشت با خوشحالی توضیح می داد که بلاتریکس با آرامش از جا بلند شد. صندلی اش را برداشت و بلند کرد و روی سر تری فرود آورد.

تری پخش زمین شد و بلاتریکس دستور داد:
- یه صندلی دیگه لطفا.

بلاتریکس بسیار مودب بود.

ولی وقتی کسی صندلی دیگری نیاورد، برای جلوگیری از تلف شدن وقت، روی تری نشست.
- ببینین. اینجا یه دکمه پاسخ هست. من فکر می کنم این همون سیستم خودمونه... ولی کمی تکنولوژیش بالاست. الان ما باید در بزنیم.

و انگشتش را چند بار روی صفحه، روی دکمه پاسخ کوبید و گوشش را تیز کرد.
- پاسخ ندادن؟ سابقه نداشت به من پاسخ ندن.

پلاکس که درصد مشنگی اش کمی بالا بود و فامیل بلاتریکس هم محسوب می شد شجاعت به خرج داد.
- به نظرم باید اون علامت فلش رو روی پاسخ ببریم و کلیک کنیم. اون فرم رو هم باید پر کنیم. این انتظاریه که ارباب از ما دارن.




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲ پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۱
#4
نتیجه دوئل گادفری میدهرست و نیکلاس فلامل:


امتیازهای داور اول:
گادفری میدهرست: 26 امتیاز – نیکلاس فلامل: صفر امتیاز!

امتیازهای داور دوم:
گادفری میدهرست: 26 امتیاز – نیکلاس فلامل: صفر امتیاز!

امتیازهای داور سوم:
گادفری میدهرست: 26.5 امتیاز – نیکلاس فلامل: صفر امتیاز!

امتیازهای نهایی:
گادفری میدهرست: 26.16 امتیاز – نیکلاس فلامل: صفر امتیاز!


برنده دوئل: گادفری میدهرست!

.....................................

ایده پست نتیجه رو از قسمتی از پست گادفری گرفته شده.


...............................................................



- به عنوان دستیار موقت قبولت کردم، چون خیلی اصرار کردی. من اصولا دستیار نمی گیرم. چون به کسی اعتماد ندارم. این چند روز امتحانت می کنم. اگه اونقدرا که گفتی فرز و زرنگ و هوشیار باشی، ممکنه قبول کنم بهت آموزش بدم. حالا اینجا بشین و به محض این که من سرفه کردم این دکمه رو بزن.


چند دقیقه بعد، روی صحنه:

گادفری دست هایش را بلند کرد. صدای تشویق قطع شد و سکوت سنگینی فضای سیرک را فرا گرفت.

تماشاچی ها با چشم هایی که از شدت نگرانی گشاد شده بود به گادفری و تابوت مقابلش خیره شده بودند.
سر خوشحال نیکلاس از یک طرف تابوت بیرون زده بود و پاهایش از سمت دیگر.
گادفری کلاه شنلش را روی سر کشیده بود. صورتش در نور کم جان شمع های اطرافش،تقریبا دیده نمی شد.
سعی کرد توجهی به چهره خندان نیکلاس نکند.
می ترسید بی اختیار لبخند بزند و کل جو سرد و سنگینی را که طی چند دقیقه گذشته ایجاد کرده بود ناخواسته از بین ببرد.

اره اش را برداشت.

نیکلاس تلاش کرد برای جمعیت دست تکان بدهد؛ ولی دست هایش داخل تابوت قرار داشتند.
هیچوقت در زندگیش اینقدر مورد توجه قرار نگرفته بود.

گادفری سرفه خفه ای کرد و اره را روی خط وسط تابوت گذاشت.

نیکلاس با خنده گفت:
- حسش می کنما!

گادفری زیر لب زمزمه کرد.
- توهمه... همه همین توهم رو دارن. حالا محض رضای مرلین کمی جدی باش و بذار برنامه رو اجرا کنم.
و اره را کمی حرکت داد.

چهره نیکلاس جدی شد.
- ولی... حس می کنم. داره ردامو پاره می کنه. دست دومه، ولی تازه خریدمش! کلی سیکل بابتش دادم.

- نمی کنه. من این نمایش رو صدها بار اجرا کردم و همه رو با ردای سالم راهی خونه کردم.

و حرکت بعدی، فریاد نیکلاس را به هوا بلند کرد.

گادفری به مامور انتظامات سیرک اشاره ای کرد و او فورا طلسم سکوت روی نیکلاس اجرا کرد.
ظاهرا نیکلاس خیال داشت بیشتر از شعبده باز، جلب توجه کند و گادفری چنین اجازه ای به او نمی داد.

به اره کردن ادامه داد.

نیکلاس درون تابوت تقلا می کرد.

گادفری احساس می کرد اره کردن، این بار کمی سخت تر از دفعات قبل شده. شاید ابرهای زیر اره خشک و سفت شده بودند. شاید هم نیروی او تحلیل رفته بود.
ادامه داد و سرانجام خسته و عرق ریزان کارش را تمام کرد.

تابوت را در میان آه و فریاد های تماشاچیان از وسط جدا کرد.
و صدای تشویق به هوا بلند شد.

حالا وقت وصل کردن بود.

دو تکه تابوت را به طرف هم هل داد و دوباره سرفه ای ضعیف کرد.

صدای "تق" کوتاهی که از داخل تابوت شنید باعث شد قلبش فرو بریزد...

چرا در سرفه اول این صدا را نشنیده بود؟


نیم ساعت قبل، پشت صحنه:

- به عنوان دستیار موقت قبولت کردم، چون خیلی اصرار کردی. من اصولا دستیار نمی گیرم. چون به کسی اعتماد ندارم. این چند روز امتحانت می کنم. اگه اونقدرا که گفتی فرز و زرنگ و هوشیار باشی، ممکنه قبول کنم بهت آموزش بدم. حالا اینجا بشین و به محض این که من سرفه کردم این دکمه رو بزن.

سدریک به سختی چشم هایش را باز نگه داشته بود.
- بعد چی می شه؟

- وقتی اینو بزنی سیستم توی تابوت بکار میفته. پاهای داوطلب توی فضای اختصاصی بالا جمع می شه و دو تا پای مصنوعی از اون طرف تابوت می زنه بیرون. با سرفه دوم دوباره دکمه رو می زنی که پاهاش آزاد بشن و نمایش تموم بشه. فعلا همین مسولیت ساده و راحت رو بهت دادم که با فضای اینجا آشنا بشی. کاملا متوجه شدی؟

فاصله "بله" ای که سدریک گفت و سنگین شدن پلک هایش، زیاد نبود...
فضای تاریک و خنک سیرک کاملا برای خوابیدنش مساعد بود.

با صدای سرفه گادفری از خواب پرید و فورا دکمه زیر دستش را زد.

و وقتی فهمید این سرفه دوم است که دیگر برای نیکلاس و ردایش خیلی دیر شده بود.




پاسخ به: چوب‌خط های زندان
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱ شنبه ۵ شهریور ۱۴۰۱
#5
منتظر بود...

دلیلش این نبود که به انتظار علاقه داشت یا دلیل محکمی وجود داشت... نه!
این کار را بیشتر از هر کار دیگری بلد بود.
ظاهرا کار سختی نبود. ولی او خوب می دانست که انتظار کشیدن، فوت و فن خاص خودش را دارد.
باید صبور باشی. خیلی صبور. آنقدر که بعد از روزها، ماه ها، و سالها تکرار یک لحظه، خم به ابرو نیاوری و همچنان امیدوار باشی. برق چشمانت نباید خاموش شوند. تپش قلبت نباید ضعیف تر یا کندتر شود.
سرت باید بالا باشد و نگاهت به روبرو.

او هم همین کار را می کرد.

چندین سال بود.

سه سال اول را با دقت شمرد... ولی بعد، کم کم تعداد روزها از دستش در رفت. سعی کرد به خاطر بیاورد ولی دیگر دیر شده بود.
زمان، در لابلای دیوارهای سرد و سیاه آزکابان، معنا و عمق خودش را از دست می داد. گم می شد.

سال ها بود که در این تاریکی و سرما، به انتظار پایان یافتن تنهایی اش نشسته بود. به این امید که در بخش مربوط به او باز شود و نگهبان با صدای بلند اعلام کند که:

زندانی جدید... سلول شماره 66

ولی هیچوقت این اتفاق نمیفتاد.

زندانی جدید وارد می شد.
صدای قدم ها را از دور می شنید. صدای زنجیرهایی که به پای زندانی بسته شده بود و روی زمین کشیده می شد. از شکل گام برداشتن زندانی سعی می کرد ظاهرش را حدس بزند.
- این یکی لاغره... زنجیرو به زور می کشه. این باید قد بلند باشه. قدماش هم بلندن. این بی گناهه. پاهاش به سختی جلو می رن... این یکی باید مرگخوار باشه. پاهاشو روی زمین می کوبه. انگار افتخار می کنه که زندانی شده.

لرزید... حدس می زد زمستان رسیده باشد. ولی چیزی برای گرم شدن نداشت.

انتظار هم سرد بود...

صبح همان روز بود که برای چند ثانیه فکر کره بود بالاخره به آرزویش رسیده. صدای پا و زنجیر نزدیک و نزدیک تر می شد.
هیجان او هم بیشتر و بیشتر می شد.
ولی زندانبان زنجیر را روی میز انتهای راهرو گذاشته بود و مشغول تعمیر آن شده بود.
هیچ زندانی ای در کار نبود.

زندانی های سلول های دیگر را از رفتار و صدایشان می شناخت.

صدای دوریا را که هر روز صبح با شور و شعف، همه را دعوت به شورش می کرد.
صدای ایوان روزیه را که با ناامیدی اعلام می کرد شورش فایده ای ندارد و همگی همانجا خواهند مرد.
صدای بلاتریکس را که هر روز صبح ردای زندانش را با جدیت مرتب می کرد. چرا که اربابش آن روز برای نجات او خواهد آمد.
صدای سو لی را که در راهرو ها راه می رفت و درباره کیفیت غذا و امنیت زندان نظر می داد.
و هر بار به او که می رسید، با افسوس سری تکان می داد و می رفت.

داشت شب می شد...

باید کمی استراحت می کرد.

و صبح روز بعد، امیدوارانه به راهرو خیره می شد.

سلول شماره 66 تنها بود. غمگین بود. سردش بود.

به راهرو خیره می شد...

و هیچوقت فکر نمی کرد که اصولا نباید راهرو را ببیند. سلول ها نباید می دیدند.

او از ابتدای وجودش در همان مکان بود و هیچوقت سلول های دیگر را که دارای در و میله و دریچه بودند ندیده بود. تفاوت خودش با آن ها را نمی فهمید.

دلیلش مشخص نبود. شاید کمبود مصالح، شاید بی حوصلگی سازنده ها و شاید موقعیت نامناسبش... ولی به هرحال، هیچکس دری برای او نساخته بود و سلول بدون این که بداند کارایی خودش را از دست داده بود.

هیچوقت هیچ زندانی ای به آن جا منتقل نمی شد و هیچ کس تنهایی او را پر نمی کرد.

ولی او همچنان امیدوار بود.

چرا که نمی دانست...




پاسخ به: آزکابان
پیام زده شده در: ۱۷:۳۰ سه شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱
#6
با باز شدن در، هوای تازه به صورت زندانیان خورد.

دوریا نفس عمیقی کشید.
- بوی آزادی میاد!

- بوی خورشت کرفسه... قراره به عنوان شام بهمون بدن.

چهره دوریا در هم کشیده شد. این زندان دیگر قابل تحمل نبود. باید فرار می کردند.

زندانیان به سمت راهروی بزرگی که دارای چند راهروی فرعی بود هدایت شدند.

دوریا زیر لب زمزمه کرد:
- همگی با هم به محض رسیدن به اولین راهروی فرعی، به سمت چپ می پیچیم. یادتون نره. همه با هم. چپ.

زندانیان حرکت کردند... رفتند و رفتند و به فرعی رسیدند.
دوریا در حالی که پاهایش را روی زمین می کوبید به سمت چپ پیچید.

چند قدم برداشت...

ولی احساس کرد صدای قدم هایش زیادی در فضای راهرو می پیچد.
چشمانش را که از شدت مصمم بودن بسته بود باز کرد و خودش را تنها در راهروی سمت چپ یافت. در حالی که بقیه زندانیا و دیوانه ساز در راهروی اصلی ایستاده و به او زل زده بودند.

- من نمیام! هر کاری دلتون می خواد بکنین. هیچ موجودی نمی تونه منو از این مسیر سخت و رهایی بخش برگردونه.

دیوانه ساز شانه هایش را بالا انداخت و زندانی مفلوکی که شپش ها روی صورتش کمپ تابستانی زده بودند، گفت:
- تصمیم با خودته... ولی اون راهرو به بخش اعدام سریع منتهی می شه. من سه بار رفتم و فورا اعدام شدم.

دوریا کمی فکر کرد. او قوی بود. شجاع بود. مصمم هم بود. ولی یک دوریای قوی و شجاع و مصمم، ولی مرده، چندان به درد نمی خورد.

چشم هایش را بست و در حالی که پاهایش را روی زمین می کوبید به جمع زندانیان برگشت.
-تا سلول اصلی خیلی موند. یه راه دیگه پیدا می کنم!




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۶:۵۸ سه شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱
#7
خلاصه:

تسترال‌های لردسیاه گذاشتن و رفتن.
لرد از مرگخوارا می‌خواد که براش یه تسترال پیدا کنن. مرگخوارا این کار رو انجام می دن و یه تسترال میارن، ولی تستراله می میره و در اثر یه انفجار، تسترالی بوجود میاد که ادعا می کنه لرد دنیای تسترال هاست و می خواد با لرد مرگخوارا رقابت کنه.

لرد و مرگخوارا به دنیای تسترال ها می رن و اونجا برای ناهار بهشون علف های گوشتخوار داده می شه.

..............................................


ایوان روزیه راحت بود.
ایوان روزیه آزاد و خوشحال بود.
بدون ترس دستش را به طرز علف های گوشتخوار دراز می کرد و به محض این که می خواستند گازش بگیرند عقب می کشید.
خیالش راحت بود! گوشتی نداشت.

لرد سیاه از این وضعیت خوشش نیامد.
- یکی یه پس گردنی به این ملعون بزند. جلوی ما ادا و اصول در میاورد.

بلاتریکس با خوشحالی چنگالش را در استخوان گردن ایوان فرو و او را تادیب کرد!

همین حرکات پست و شنیع ایوان کافی بود که حواس لرد سیاه پرت شده و آرنجش را به میز تکیه بدهد و بلافاصله خوراک یکی از علف ا بشود.

- ما را گاز گرفت...

بلاتریکس با وحشت به لرد سیاه نگاه کرد.
- ارباب... شما... دارین عوض می شین...سیاه و لاغر می شین.

- مگه قبلا سفید و چاق بودیم؟

- از نظر معنوی سیاه بودین ارباب. ولی الان پوستتون سیاه شده. جنسش هم عوض شده...

لرد سیاه ناله کرد.
- مثل چرم خشک و زشت شده. ما داریم تسترال می شیم!

و به محض گفتن این حرف همگی به خانه ریدل ها پرتاب شدند... با لرد سیاهی که حالا تسترال بود.




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ جمعه ۲۸ مرداد ۱۴۰۱
#8
خلاصه:

لرد سیاه تصمیم گرفته اربابی جنگلی بشه برای همین به همراه مرگخوارا به جنگل رفته.
از مرگخوارا می خواد براش غذایی تهیه کنن. مرگخوارا یه میمون شکار می کنن و آماده پختنش می شن.

.....................................................


- زشته... و پرمو!

میمون هم با این نکات کاملا موافق بود. با خوشحالی از جا بلند شد که با مرگخواران خداحافظی کرده و پی کارش برود، ولی اسکورپیوس خسته شده بود و توان شکار دیگری نداشت. دوان دوان رفت و جلوی میمون را گرفت.
- خیلی هم لذیذه. این الان مزه موز و نارگیل می ده. وقتی بره روی آتیش کل موهاش می سوزن و از بین می رن. زشتیش هم اهمیتی نداره. خر مگه خوشگله؟

همه به طرف اسکورپیوس که زمانی بصورت داوطلبانه، آشپزی خانه ریدل ها را به عهده گرفته بود برگشتند.

اسکورپیوس کمی رنگ به رنگ شد.
- منظورم اینه که حیواناتی شبیه به خر مگه خوشگلن؟ چهارپایان. گاو و گوساله و اینا. یا همون هیپوگریف خودمون... و اینجوری به من زل نزنین. اون گوشتایی که سفت بودن به دلیل سبک جدید پخت و پز خاص سر آشپز اسکور بودن.

و با عجله میمون را به طرف آتش هل داد.

ولی آتشی در کار نبود.

-آتیش کو؟ روشنش نکردین؟ یکی چوب دستیشو بده به من!




پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۱
#9
خلاصه:

لرد ولدمورت تصمیم گرفته تا مو دار شه، مروپ هم برای اون با میوه یک کله و مو درست میکنه، اما ایوا اونو می‌خوره. مروپ و بلاتریکس داخل معده ایوا میرن تا کله رو پیدا کنن، اما همونجا گیر می‌کنن. حالا در حالی که ایوا گشنه‌ش شده، مرگخوارا باید کاری کنن تا ایوا بالا بیاره.
مرگخوارا وارد یه فروشگاه می شن و کل مشتری ها رو فراری می دن.

............................

حالا مرگخواران( منهای ایوا، مروپ و بلاتریکسشان) در فروشگاه تک و تنها بودند. به همراه سبد های خریدشان!
برای چند دقیقه وسوسه شدند سبد های خرید بیشتر و بزرگتری برداشته و همه را پر کنند. ولی وضعیت ایوا و در واقع، لرد سیاه مهم تر بود.

- خب... حالا پول چیزایی که خریدین رو حساب کنین که بتونیم از اینجا خارج...

مجمسه صاحب فروشگاه که تا چند ثانیه قبل مقتدارنه جلوی در نصب شده بود، روی پلاکس فرود آمد و او را بسیار صاف کرد.

بلاتریکس لبخندی زد و گرد و خاک ردایش را تکاند.
- داشت چرت و پرت می گفت. البته همیشه می گه. ولی الان بیشتر داشت می گفت.

در حالی که پلاکس ذره ذره و به آرامی مجسمه را از روی خودش کنار می زد مرگخواران خریدهایشان را برداشته و از فروشگاه خارج شدند.

پلاکس هم در حالی که کمی نازک شده بود، به آنها پیوست.

همگی با هم برای ایجاد حالت تهوع در ایوا، به سمت او شتافتند.

- نمک هم خریدین؟ می گن آب و نمک تهوع آوره. خیلی به دردمون می خوره.




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷ جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱
#10
- دنیای روشنایی روشنه!

- دوست نداریم. چشممونو می زنه.

دامبلدور خیس، کمی فکر کرد.
- دنیای روشنایی پر از کار و تلاش و کوششه!
- اصلا خوش نمی گذره.
- پر از از خودگذشتگی و فداکاریه.
- بگو قراره عذاب بکشیم دیگه.
-قراره آدمای خوبی باشیم تام!
- و این وسط چی به ما می رسه؟

تام ریدل کم کم داشت سیاهی درونش را آشکار می کرد. دامبلدور هم کم کم داشت به او شک می کرد ولی خیلی زود شک و تردیدش را برطرف کرد و سعی کرد به همه اعتماد کامل داشته باشد. ولی مشکلش این بود که حالا نصفش داخل رودخانه بود و تام حاضر نبود نجاتش بدهد.

- جیمز... فرزند روشنایی. کاری بکن. در مقابل چشمانت داره قتلی اتفاق میفته.

جیمز کمی اندیشید. دامبلدور حتی در زمان گذشته هم آنقدر پیر بود که کشتنش قتل محسوب نمی شد. ولی او هم دوست داشت محفل ققنوس تشکیل شود. برای همین، سفیدانه گفت:
- پروفسور رو از مرگ طبیعی در آب رودخانه برهانید!

تام با اکراه کمی دامبلدور را بیرون کشید. ولی دامبلدور مقاومت کرد و نیامد.

- ببینین. من می کشم و نمیاد. خودش نمی خواد. می خواد بمیره. از زندگی خسته شده. حق هم داره. ما هم اگه این شکلی بودیم و ریشمان این همه رشد داشت، خسته می شدیم.

دامبلدور دست و پا زد.
- فرزند روشنایی متمایل به تیره ام. من می خوام بیام بیرون. ولی نمی تونم. انگار یه چیزی از پایین منو گرفته!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.