هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لردولدمورت)



پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۰:۳۱:۵۳ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۰
#1
خلاصه:

لرد ولدمورت در طی یک مسابقه از دامبلدور شکست خورده و طبق شرطی که قبل از مسابقه بسته بودن، لرد باید کشته بشه. مرگخوارا وانمود می کنن که لرد مرده و الان قراره زیرنظر مامورای وزارتخونه دفنش کنن.
مرگخوارا تصمیم می گیرن لرد رو طوری دفن کنن که زنده بمونه که بعدا بتونن برگردن و نجاتش بدن.
یه مراسم عزاداری دیگه هم کنار مراسم لرد در حال برگزاریه.

...............................................


بلاتریکس متوجه تنگی وقت بود. برای همین مرگخواران را دور خودش جمع کرد.
- بیایین جلو. می خوام نقشه رو بهتون بگم. کتی... دست از سر اون تابوت بردار. برای چی داری روش یادگاری می نویسی؟ ضمنا ارباب نمردن که اینجوری زجه می زنی.

کتی، اشک ریزان به بقیه ملحق شد.

بلاتریکس به مراسم دیگر اشاره کرد.
- اون جا رو می بینین؟ اون تابوت دقیقا شبیه تابوت اربابه.

- تابوت ارباب! ارباب... باید می مردم و این کلمات رو نمی شنیدم. اسم شما و تابوت نباید در یک جمله برده بشه. بمیرم براتون که در اوج جوانی از دنیا رفتین. بمیرم که اینقدر مردین که اصلا نمی شه زنده تون کرد. شما الان توی اون تابوت کاملا مرده و بی جان هستین. نفس هم نمی کشین. کسی فکر نکنه می کشین.

فریاد های کتی، علاوه بر لو دادن وضعیت، توجه ماموران را به مرگخواران جلب می کرد و اصلا به نفع ارتش سیاه نبود. برای همین بلاتریکس، پلاکس را مامور کرد که جلوی دهان کتی را بگیرد و خودش شروع به توضیح دادن کرد:
- ما باید تابوت ارباب رو با اون تابوت عوض کنیم. الان سه شماره می شمرم و یهویی همتون شروع کنین به جیغ و داد و گریه و این وسط رو شلوغ کنین که تابوت ها رو با هم عوض کنیم. روشنه؟... خب. آماده. یک... دو... سه... الان!






پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۰۴ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰
#2
کتی کوچولو سلام!

خوبیم.

امتحانات تموم شد پست هات رشد کردن؟!


بررسی پست شماره 259 افسانه لرد ولدمورت، کتی بل:


نقل قول:
- سلام؟ اینجا شارژر فروشیه؟
- بله! بفرمایید داخل!
پست قبلی با دیالوگ تموم شده. بعدش اینا باید به راهشون ادامه بدن. به جایی برسن و بفهمن که شارژر فروشی که دنبالش می گشتن. می شه توصیف کرد که اون جا چه جور جاییه. چطوری می رسن بهش.
این کار خیلی مهم و اجباری نیست. حداقل نه برای این سوژه و این صحنه. فقط گفتم که اونم راهیه و می شه انجامش داد. این جا پرش از روی صحنه داریم، ولی آزاردهنده یا گیج کننده نیست.


نقل قول:
مرگخواران پس از دو هفته گشتن، با کمر های قوز کرده و ریش های درآمده، اربابشان را روی پیشخوان شارژر فروشی انداختند.
این صحنه خوب بود. می تونستی بیشتر توضیحش بدی که طی این دو هفته چه تغییراتی کردن. دو سه تا مثال می شد زد. سوژه های خوبی داشت.


نقل قول:
مرگخواران پس از دو هفته گشتن، با کمر های قوز کرده و ریش های درآمده، اربابشان را روی پیشخوان شارژر فروشی انداختند.

- با احتیاط، ملعون ها!

بلاتریکس، در حالی که داشت بدترین چشم غره اش آماده میکرد، دستور داد.
- هر چی پول ته جیباتون مونده، روی پشخوان بریزین.
رفتار مرگخوارها، عکس العمل بلاتریکس و حرفاش خیلی خوب بودن. شخصیت هات قوی و واضح هستن. این خیلی خوبه.
با گوشی تایپ می کنی؟ گاهی بعضی از حروف جا میفتن. مثلا چشم غره اش را آماده می کرد.

استفاده از لقب و مقام، وقتی مجازه که اون لقب برگرده به شخصیت های توی رول، نه نویسنده. مثلا اینجا اربابشان، ارباب مرگخوارهاست و نویسنده توش دخالتی نداره. برای همین درسته.
قسمت مربوط به بلاتریکس از نظر ظاهری می تونست کمی مرتب تر باشه:

- با احتیاط، ملعون ها!
بلاتریکس، در حالی که داشت بدترین چشم غره اش آماده میکرد این را گفت و دستور داد:
- هر چی پول ته جیباتون مونده، روی پشخوان بریزین.



نقل قول:
اما پیدا کردن شارژر فروشی دیگری، آن هم بدون پرسیدن آدرس، ( بلاتریکس میگفت نباید غرورشان به عنوان مرگخوار زیر سوال برود. ) بسیار سخت بود.
این توضیح در مورد بلاتریکس خوب بود.
ولی بازم یه صحنه خوب نوشتی و از روش رد شدی. از اینا می تونی استفاده کنی. با همین یه صحنه می شد یه پست کامل زد. اینجوری نیست که سوژه ها رو هدر داده باشی. چون این سوژه ها رو خودت پیدا می کنی. ولی خیلی سوژه داری. لازم نیست جلو بری. از همینا استفاده کن. سوژه اصلی مهم نیست. این موقعیت هایی که ایجاد می کنی هم مهم تر هستن و هم جالب تر.
به هر حال آفرین بهت که توی موقعیت ها سوژه های خوب پیدا می کنی.


نقل قول:
پیر مرد شارژر فروش، لوازم ریخته شده روی میز را با دقت نگریست.
- حیوون قبول نمیکنیم!

بلاتریکس، با لبخند، پشمالو را از روی پیشخوان برداشت و درون حلق کتی، فرو کرد.
این جاش هم خیلی خوب بود. این که صحنه رو توضیح ندادی و اول، حرف فروشنده رو نوشتی هم جالب بود. روشی که از کتی و سوژه اش استفاده کردی عالی بود. کتی رو هل ندادی جلو. صبر کردی که موقعیت مناسب پیش بیاد و ازش استفاده کنی. همین باعث شده صحنه خیلی خوب باشه.


نقل قول:
مرگخوران خسته و گرسنه، اربابشان را روی کولشان گذاشتند و از مغازه بیرون رفتند. پس از پیدا کردن پریز برقی، شارژر جدید را درون پریز فرو کردند و سر شارژر را درون دماغ های لرد سیاه، فرو کردند. شکم لرد، درخشید و رنگ قرمز، پس از کمی سبز شدن، خاموش شد. شارژر، با زدن جرقه ای پکید و دود راه انداخت.
بامزه شارژ شدیم(نشدیم البته)!


نقل قول:
لرد، پس از اینکه کمی پلک هایش را باز کرد و به اولین مرگخوار بدبخت موجود کروشیو زد، باز شارژش تمام شد.

- ام، بلاتکریس... فکر کنم شارژره رو بهمون انداختن.
این جاش هم خوب بود. هم صحنه لرد و هم آخرش. موقعیت خوبی ایجاد کردی که نفر بعدی بتونه هر جوری دوست داره ادامه بده. دستش خیلی بازه. کل سوژه های قبلی رو داره به اضافه این که می تونه بره سراغ شارژر فروش کلاهبردار!


سوژه رو درست پیش بردی. لازم نبود اینقدر جلو بری. می تونستی همون اول کار درباره قضیه آدرس و پیدا کردن شارژر فروشی بنویسی. یا درباره همون مدتی که اینا شاخ و برگ خوردن. چون سوژه رو درست پیش بردی، الانم می شه درباره همه اینا نوشت.


شخصیت هات خیلی خوب بودن.


طنز پستت خوب بود.


توضیحا و دیالوگ هات خوب بودن. شکلک ها هم خوب بودن.


توجهت به نکته های ریز و سوژه های فرعی و موقعیت، خیلی خوب بود.


آفرین به کتی.





پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۲:۰۲:۴۹ یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰
#3
نقل قول:
درود و شب بخیر ارباب.
اومدم مثل همیشه یه چیزایی بگم، بعد یه آقای بسیار متشخص و محترمی اون پایین بودن، احساس ناچیزی کردم ارباب نصف شبی، جمله بندی هام یادم رفت.
درود و شب بخیر بر خودت پلاکس.
مطمئنیم اون ما بودیم. اینجا فقط ماییم که متشخص و محترم می باشیم و همه با دیدن ما دست و پایشان را گم می کنند.


بررسی پست شماره 258 افسانه لرد ولدمورت، پلاکس سیاه:


نقل قول:
هیچکس دوست نداشت روی حرف بلاتریکس حرفی بزند. حتی چند نفر، دوست نداشتند دیگر لرد سیاه را، خاموش و ساکن ببینند.
هدفت خوبه ولی منظورتو کامل و درست نرسوندی. توی قسمت اول گفتی " دوست نداشت". دوست نداشتن، یه انتخابه. مثلا یکی رو دوست داریم و نمی خواییم ناراحتش کنیم و روی حرفش حرف نمی زنیم. رابطه بلاتریکس و مرگخوارا اینجوری نیست. مرگخوارا از خودش و عکس العملش می ترسن و معمولا " جرات" نمی کنن روی حرفش حرف بزنن. البته اینم نباید از حدش بگذره. گاهی زیاده روی می شه. طوری که اینجوری به نظر می رسه که از بلاتریکس بیشتر از لرد می ترسن.

توی قسمت دوم هم "حتی" مفهوم رو عوض می کنه. طوری نوشته شده که انگار این که مرگخوارا دوست نداشته باشن لرد رو خاموش ببینن، چیز بعید و عجیبیه. در صورتی که اصولا حالت عادی باید همین باشه.


نقل قول:
_ اگه بریم و باز پلیس‌ها اونجا باشن چی؟
من توی خلاصه ای که کردم کمی موضوع رو جمع و جور کردم. چون داشت به بیراهه می رفت. مشکلات هی داشتن بیشتر می شدن و نمی شد مرتبشون کرد. به مشکل اصلی(خرید شارژر) و مشکل فرعی( نداشتن پول برای این کار) اشاره کردم. شک داشتم که به قضیه پلیس هم اشاره کنم یا نه. چون بازم ممکن بود سوژه برگرده سر جای قبلی و پیش نره. ولی یه اشاره کوچیکی کردم که اگه کسی خواست بنویسه. اینجا کسی که ادامه می ده باید مواظب باشه، فعلا سوژه های فرعی تر رو وارد قضیه نکنه و کمی به اصل سوژه وفادار بمونه. شما هم همین کار رو انجام دادی.


نقل قول:
بلاتریکس چشم غره‌ای به لینی رفت:
_ جواب واضحه، قتل عام پلیس‌ها، خبر اول روزنامه مشنگی.
این جاش خوب بود. جواب غیر مستقیم و خشن بلا، کاملا با شخصیتش هماهنگ بود. پلاکس بعدش هم خوب بود.


نقل قول:
بلاتریکس که تحت تاثیر قرار نگرفته بود، نگاهی به لرد سیاه انداخت. باریکه هایی از اشک که را به دلیل وجود غبار در هوا، در چشمش دیده میشد با پشت دست پاک کرد و به سمت ارتش تاریکی برگشت.
اینجا صحنه خوبی نوشتی. وسطش برای اشک ریختن بلا، بهانه ای آوردی. به نظر من یا باید روی اون بیشتر تاکید می شد. چون حرف نویسنده بود. و یا از طرف بلا نوشته می شد. مثلا:

بلاتریکس که تحت تاثیر قرار نگرفته بود، نگاهی به لرد سیاه انداخت. باریکه هایی از اشک که را به در چشمش دیده میشد که حتما و بدون شک به دلیل وجود غبار در هوا بود.
اشک ها را با پشت دست پاک کرد و به سمت ارتش تاریکی برگشت.


یا:

بلاتریکس که تحت تاثیر قرار نگرفته بود، نگاهی به لرد سیاه انداخت. باریکه هایی از اشک را که در چشمش دیده میشد با پشت دست پاک کرد و به سمت ارتش تاریکی برگشت.
- چیه؟ تو هوا غبار هست خب! نمی بینین؟



نقل قول:
تام جاگسن ایده داشت، او سالهای طولانی مشغول مراقبت از تسترال ها بود و گاهی، ناچارا پایش به مغازه های مشنگی باز میشد.
مراقبت از تسترال ها رو چطوری به مغازه های مشنگی ربط دادی؟!


نقل قول:
_ عه اوناهاش!
_ بالا پایین نپر ایوا، چی پیدا کردی؟
_ روی تابلوش نوشته رستوران، عکس غذا داره.
_ فقط ساکت شو ایوا.

بلاتریکس در کمال آرامش با ایوا برخورد کرد و سپس اورا به آرامی به آنسوی مرز های خلقت پرتاب کرد.

_ ادامه میدیم.
این قسمت خیلی خوب بود. رفتار مضحک و بامزه ایوا و عکس العمل بلاتریکس و روش توضیح دادن شما. همشون خوب بودن.


سوژه رو خیلی خوب پیش بردی. به قسمت پلیس ها اشاره کوچیکی کردی و ولش کردی. خیلی آروم جلو رفتی و به موقعیت و شخصیت ها توجه کردی. این آرامش و عجله نداشتن، تاثیر خوبی روی نوشته گذاشته.

شخصیت هات خیلی خوب بودن. با توجه به موقعیت، از شخصیت های مختلفی استفاده می کنی. این خوبه.


ایرادای خیلی ریزت فقط مربوط به شکل توضیح دادنت بود. اینا هم خیلی کم و کوچیک بودن. طوری که ممکنه خواننده اصلا متوجهشون هم نشه.


طنزت توی این تیکه آخر خوب بود. صحنه های اینجوری بنویس!


پلاکس بسیار خوبی هستی. همیشه هم خوب می نویسی.




پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷:۳۴ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۰
#4
- یک... دو...

- یک... دو... از این ور هم تعداد، عوض نشد.

لینی دور لرد سیاه می چرخید و می شمرد. ولی نتیجه ثابت بود.

- ارباب، هر چی می شمرم شما فقط دو تا پا دارین. چیزی که دو تاست رو چطوری هشت تا کنیم؟ این ممکن نیست.

لرد سیاه اصلا از لینی به عنوان یک معلم جانورنما شدن، راضی نبود.
- ما چطوری روحمون رو که یکی بود، ده ها تکه کردیم؟ ممکن نیست؟

لینی جرات نمی کرد به تبعات این تکه تکه شدن روح اشاره کند. برای همین بهانه دیگری آورد.
- هشت پا تو آب زندگی می کنه. این جا که آبی نیست. بله. می دونم. الان دستور می دین وسط همین اتاق دریاچه ای بنا بنهیم، ولی مشکل دیگه ای هم هست. شما اگه زیاد تو آب بمونین چروک می شین. ممکنه ابهتتون کم بشه.

لرد سیاه بسیار صاف بود و علاقه ای به خیس یا چروک شدن نداشت.
- خب... ما مایلیم یه چیز پرنده بشیم. به ما پرواز یاد بده. یه مرگخوار نباید بتونه کاری رو انجام بده که ما نمی تونیم. چطوری بدون جادو پرواز می کنی؟ بریم از بالای یک بلندی بپریم پایین. و وای به حالت اگه نتونیم پرواز کنیم.





پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۴۷ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۰
#5
خلاصه:

لرد سیاه بطور ناگهانی خاموش شده. مرگخوارا فکر می کنن شاید شارژ لرد تموم شده باشه و باید شارژش کنن.
برای این کار از فروشگاه اپل‌استور یه شارژر می‌گیرن تا لردو شارژ کنن ولی باتری لردو خراب می‌کنه و متوجه می‌شن علاوه بر باتری باید شارژر نوکیا می‌خریدن. از طرفی چون پول مشنگی نداشتن و با اسکناس تقلبی شارژر اپل رو گرفته بودن تحت تعقیب هستن.

مرگخوارا به خانه ریدل ها برگشتن.

..............................................


بلاتریکس مرگخواران نامتوجه را جلوی خودش چیده بود و مشکلات را یکی یکی برای آن ها توضیح می داد.
- من نمی دونم چند دفعه دیگه باید قضیه رو برای شما باز کنم. اربابی داریم خاموش! پول مشنگی برای خرید شارژر نداریم. بقیه مشکلات هم فعلا اهمیتی ندارن. روی مشکل اصلی تمرکز کنین.

- الان یعنی بلا گفت ارباب مشکل هستن؟ زیادی و سربار ما هستن؟ ای کاش کلا نبودن؟
- فکر کنم همینو گفت. ولی غیر مستقیم. تو هم مستقیم اشاره نکن. درست نیست.

بلاتریکس ادامه داد:
- الان اولویت ما پیدا کردن پوله. کی پول مشنگی داره؟ از نوع غیر تقلبیش!

کتی بل در حال تلاش برای پنهان کردن چیزی، لای موهایش بود که آن "چیز" روی زمین افتاد و بعد از صدای "جرینگ" قل خوران به سمت بلاتریکس رفت.

- به به! می بینم که کتی یک سکه باارزش داره که اونو به میل و خواست خودش به ارتش سیاه اهدا کرد.


کتی آه سردی کشید و بلاتریکس سکه را به طرف جمع گرفت.
- این برای خرید شارژر کافیه؟... کافی نیست؟... کسی نمی دونه؟... خب. می بریمش مغازه. اگه کافی نبود باید دنبال راهی بگردیم که پولی که داریم رو بصورت قانونی و درست، زیاد کنیم. چون پلیس های مشنگی زیاد گیر می دن. آماده حرکت بشین.






پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۰:۱۹:۲۹ یکشنبه ۲۶ دی ۱۴۰۰
#6
جمعیت فکر کردند که شخصی، هری پاتر را به میانشان پرتاب کرده.
از خود بیخود شدند و همدیگر را گاز گرفته و هل داده و کتی را گرفته و تکه و پاره کردند.
یکی چشمش را برداشت. یکی گوشش را کند. یکی مژه هایش را چید.
و همه به این شکل، صاحب مقداری هری پاتر شدند و خوشحال و خندان و رقصان، از مغازه بیرون رفتند.

و اینجا بود که لرد سیاه متوجه صفی طولانی شد.
- این صف چیه؟ اگه چیز خوبی می دن ما نیز بریم توش وایسیم.

کتی، در حالی که چشمش را در حدقه نصب می کرد، پریشان و با لباس های پاره، وارد مغازه شد.
- آخیش. به سختی خودمو جمع و جور و سر هم کردم و از دستشون نجات یافتم. ارباب، من پرسیدم. این صف هری پاتره. اینا هم کله زخمی می خوان. اون قبلیا وحشی بودن. اینا با فرهنگن.

لرد سیاه از این که کله زخمی اینقدر مشتری داشت، عصبانی شد؛ ولی هنوز معجون مرکب را داشت.
- بلا... این معجون رو بخور بفروشیمت. مایلیم پولدار شویم. خود را فدای آرمان های ما کن.

بلاتریکس ترجیح می داد بمیرد، ولی حتی برای دقایقی شبیه هری پاتر نشود.
- ارباب... مطمئنم مرگخواران زیادی برای انجام این ماموریت مهم و خطرناک داوطلب هستن. من اصلا دلم نمیاد این موقعیت رو ازشون بگیرم.





پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶:۵۹ پنجشنبه ۲۳ دی ۱۴۰۰
#7
روی لینی!

محل سقوط ایوان، دقیقا جایی مابین شاخک های لینی بود.

صدای فریاد شادی هکتور به هوا بلند شد.
-بالاخره از شرش خلاص شدم. زود از جات بلند شو می خوام عصاره شو جمع کنم. مطمئنم یه روزی به یه دردی می خوره. ولی هنوز نمی دونم چی.

ایوان له و لورده شده بود. قرار بود به شکلی با شکوه و ملکوتی از آسمان نازل شود.
به سختی کمی تکان خورد.

- آخ!

و کمی تکان بیشتر...

- اوخ...

ویبره های هکتور ضعیف تر شد.
- بگو که این صدا از دست و پات میاد و اعضای بدن تو از اول قادر به صحبت کردن بودن.

ایوان چیزی نگفت. به جای او، صدایی از زیرش به گوش رسید.
- می شه... لطفا...

لینی حتی در حالت له شده هم بسیار مودب بود.

ایوان بلند شد و مرگخواران لینی را که حالا شبیه پوره بلوبری شده بود، از هر طرف کشیدند و فشار دادند که دوباره سه بعدی بشود.

ایوان که زیاد پیش نمی آمد از آسمان به زمین سقوط کند، از این که در این وضعیت، بیشتر از او به لینی توجه شود، زیاد راضی نبود.
- نامه اعمال همتونو اون بالا دیدم. پر از لکه های سفید بود. باید سریعا کارهای سیاه انجام بدین. باید بی رحم و پلید باشین.

درست در همان لحظه، جغدی با مهر "وزارت سحر و جادو - بسیار مهم و محرمانه" از بالای سرشان عبور کرد.

- همینه. برای شروع، نامه اینو ازش می گیریم که به مقصد نرسه و در کار مملکت اختلال ایجاد می کنیم.




پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵:۰۳ شنبه ۱۸ دی ۱۴۰۰
#8
تقدیم به تری بوت... با نفرت!



...........................................



لرد بسیار سیاه، بعد از کشت و کشتار و شکنجه های طولانی و قتل عام جادوگران سفید، در اوج ابهت و شکوه به سمت دفتر کارش حرکت کرد.
احتیاج به کمی استراحت و تمدد اعصاب داشت که بتواند به صحنه جنگ برگشته و به کشتار بی رحمانه و خونین خودش ادامه دهد.

- آخ!

این معمولا صدایی نبود که در بدو ورود لرد به دفترش به گوش برسد.
ولی رسیده بود.

صبح آن روز، آلانیس به این نتیجه رسیده بود که باید بطور خودجوش، دفتر کار لرد را مرتب کند و در همین راستا زیاده روی کرده و فرش اتاق را هم مثل رداهای لرد تا زده و جلوی در گذاشته بود.
لرد هم که عادت نداشت زیر پایش را نگاه کند. نگاهش همواره رو به آسمان بود. پایش گیر کرد و نقش زمین شد.
سریعا باید بلند می شد. قبل از این که کسی او را در آن وضعیت ببیند.
ولی چیزی که باید انجام شود و چیزی که انجام می شود، همیشه یکسان نیست.
قبل از این که لرد سیاه، موفق به جمع و جور شدن بشود، سدریک دیگوری دوان دوان وارد اتاق شد. طبیعتا در حین این ورود، از روی لرد سیاه رد شد و او را له و لورده کرد. به طرف میز کار لرد سیاه رفت.
- ارباب که وسط جنگن. من یکی دو ماهی اینجا می خوابم. کسی مزاحمم نمی شه.

و زیر میز گرفت و خوابید.

لرد سیاه زیر لب زمزمه کرد:
- برای این ما رو له کردی؟ حداقل کاش کار مفید تری داشتی.

و سعی کرد از جا بلند شود. ولی متوجه شد که به شدت به زمین چسبیده و باید با کاردک جمعش کنند.
ولی او نمی خواست یارانش او را در این وضعیت خمیر مانند ببینند. برای همین اراده کرد و کم کم از زمین کنده شد.
- آخیش! نجات یافتیم!

نیافت!

کتی بل و جانور قل قلی همراهش، هول هولکی وارد اتاق شدند.
بله... پس از عبور از روی لرد سیاه.

کتی با خوشحالی فریاد کشید:
- ارباااااااااااب... کله زخمی مرده. ما جسدشو دیدیم. نارسیسا هم کنترل و تایید کرد که مرده. خیالتون راحت باشه.

و وقتی متوجه شد که لرد سیاه در اتاق نیست، از همان مسیر خارج شد.
بله... پس از عبور از روی لرد سیاه!

این بار لرد سیاه احساس سبکبالی می کرد. بعد از کمی توجه، دریافت که در اثر ضربات مداوم جانور قل قلی همراه کتی بل، دل و روده هایش از دهانش خارج و در سطح اتاق پراکنده شده اند.

قصد داشت بی خیالشان بشود. ولی نشد. چرا که دل و روده هایش را لازم داشت و این روزها قطعات یدکی یک لرد، به سادگی گیر نمی آمد.

به سختی خودش را کمی بلند کرد که کابوس بعدی از راه رسید.

گابریلی که وسط جنگ، به جای سپر مدافع و چوب دستی، تی و جارو به خودش بسته بود.
- اینجا کثیفه! در حال درگیری شدید با دشمن بودم که یه حسی بهم گفت الان دفتر ارباب آلوده اس و باید سم زدایی بشه. اینجا چه خبره. زواید اجساد رو پخش کردین اینجا، فکر کردین ارباب با دیدنشون خوشحال می شن؟

و دل و روده های با ارزش لرد سیاه را جارو کرد و حتی تی کشید و بیرون رفت.

لرد احساس خلاء می کرد.
البته نه به صورت مجازی... واقعا خالی شده بود. نصف اعضا و جوارح داخلی اش را از دست داده بود.

ولی او می توانست ادامه بدهد. او مغزش را داشت. ذهنش را داشت. روح داشت. می توانست کتاب بخواند و غذای روح بخورد و این گونه به زندگی ادامه دهد.

لرد سیاه در حال گول زدن خودش با این مزخرفات بود که ناگهان سرش با سطح زمین یکی شد.

صدای مبهم تری بوت را شنید که با ذوق و شوق برگه ای را در هوا تکان می داد.
- ارباب! رول اولمو آوردم بخونین. ببینین توش چه اتفاق های مهیجی براتون افتاده. بخونین و لذت ببرین.

کفش های تری درست روی گوش راست لرد بود و سرش را به زمین فشار می داد.

صدای غر غر سدریک که بلند شد، تری هم رول اولش را برداشت و اتاق را ترک کرد.

لرد سیاه روی زمین افتاده بود. سرش باریک شده بود و زبانش از دهانش بیرون افتاده بود.
تصمیم گرفت اول به وضعیت زبانش سرو سامانی بدهد و آن را به داخل دهان برگرداند، ولی دستی به سمت زبانش دراز شد.
-خوراک زبان! دوست دارم!

ایوا، زبان را برداشت و به سمت آشپزخانه شتافت.

دیگر، درخواست کمک هم ممکن نبود.

ولی لرد سیاه بیدی نبود که با این بادها بلرزد.
او هنوز مغز داشت و می توانست با نیروی ذهنش کمک بخواهد.
سعی کرد تمرکز کند... ولی موفق نشد.
چرا که دستی که چند ثانیه پیش به سمت زبانش دراز شده بود، این بار شکاف سرش را باز کرد و مغزش را برداشت.
-خوراک مغز رو هم همینطور...

و رفت!

لرد سیاه داشت فکر می کرد که با جسد تو خالی اش دقیقا چه کاری می تواند انجام دهد که نارلک سر رسید!
- مقداری استخوان... زیاد محکم نیستن. ولی به درد لونه سازی می خورن.

و پلاکسی که رشته های باریکی که تا چند دقیقه پیش رگ های لرد سیاه مسوب می شدند، را از روی زمین جمع می کرد.
- رنگ قرمز... لازم داشتم. براق و خوش ساخته.

و صدای اسکلتی که می گفت:
- کسی از کمی گوشت و عضله اضافه آسیبی نمی بینه.

از گوشه چشم ایوان را دید که عضلات ورزیده اش را به بازو و شکم خودش می چسباند.

چیزی جز کمی پوست برای لرد باقی نمانده بود.

- دستکش!
- پالتو پوست!
- گفتم دستکش!
- تو آخه دستی داری؟

لینی دست های باریکش را جلو گرفت.
- اینا چین پس؟

هکتور پوست ها را به طرف خودش کشید.
- نمی دونم. فرق زیادی با شاخک هات ندارن. این پوست زیبا و با کیفیت، مال منه. قراره باهاش پالتو پوست بدوزم. می دونی که پالتویی ندارم.

لینی با تمام توان پوست را کشید.

کشیدند و کشیدند. تا این که پوست از وسط به دو نیم شد.

- اشکالی نداره. همین برای دستکشم کافیه. اگه با دقت بدوزم می شه یه نیش کِش هم ازش در آورد.
-من پالتوی بلند دوست ندارم. کوتاهشو می دوزم.

و هر دو خوشحال و خندان از اتاق خارج شدند.


اتاق خالی شد...صدایی جز صدای خر و پف آهسته سدریک به گوش نمی رسید.




پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱:۰۹ دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰
#9
خلاصه:

مرلین به علت کهولت سن، اوضاع جسمی و روانی مساعدی نداره و آرزوهای ملت رو اشتباهی برآورده می‌کنه. الان تام رو تبدیل به سوسک حموم بزرگی کرده. تام سوسکی و ملت جادوگر برای اعتراض به سراغش می رن.

..................................

مرلین کبیر، داشت زیر بار نگاه های مرگخواران له می شد.
- بس کنید خب. ای ملعون ها. پیامبرم ناسلامتی. همتونو هیپوگریف می کنما... بعد باید تا آخر عمرتون هی به کله زخمی تعظیم کنین.

از جمع به آن بزرگی فقط دل کتی بل برای مرلین سوخت. آن هم اهمیتی نداشت. چرا که کتی همیشه دل نازک بود.

مرلین خودش را جمع و جور، و رو به تام کرد.
- حالا مگه چی شده؟ قبلا هم همچین خوشگل محسوب نمی شدی.

مشکل تام، قیافه و شاخک های درازش نبود. هر شب خواب فاضلاب را می دید و سراسیمه از خواب می پرید. فاضلاب او را به سوی خود فرا می خواند و او از روزی می ترسید که تسلیم این وسوسه بشود.

بلاتریکس به عنوان قلدر خانه ریدل ها جلو رفت و یقه پیامبر مملکت را گرفت.
- ما دیگه بهت اعتماد نداریم. راه بیفت ببینم. اگه راست می گی باید آرزوی ارباب رو برآورده کنی. الان می ریم پیششون و ازشون می پرسیم چه آرزویی دارن. تو هم جلوی چشم هممون برآورده می کنیش. تام... من از سوسک نمی ترسم. اینقدر سعی نکن ازم بالا بری.

و مرلینی که یقه اش توسط بلاتریکس گرفته شده بود، به همراه بقیه به سمت دفتر لرد سیاه به راه افتادند.





پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸:۵۴ یکشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۰
#10
لرد سیاه با یک مشت دانش آموز زبان نفهم گرسنه سرو کار داشت.
- ایوا؟

ایوا در حالی که نیم تنه پایینی یک دانش آموز از دهانش بیرون زده بود، خودش را به لرد سیاه رساند.
- غغ وفدغغغغغغسسسسسششششش!

در حالی که لرد سیاه داشت به حال ایوا که زبان جدیدی ابداع کرده بود، غبطه می خورد، ایوا دانش آموز را با عجله جوید و قورت داد.
- ببخشید... گفتم بفرمایید ارباب؟

لرد سیاه کلاه وزارت ایوا را که غصب کرده بود، روی سر او گذاشت.
- تو مگه وزیر این مملکت نیستی؟ این بچه ها گرسنه هستن. کاری کن که نباشن.

ایوا غرق در تفکر و با دقت به جمع دانش آموزان نگاه کرد. ناگهان دستش را دراز کرد و یکی از آن ها را گرفت و در دهان گذاشت.
- این یکی دیگه نیست ارباب!

لرد سیاه به حال خودش و جامعه جادوگری افسوس فراوان خورد. و این بار شخص قابل اعتماد تری را فراخواند.
- روزیه! بیا اینجا ببینیم. این بچه ها را چطوری می شه سیر کرد؟

ایوان اشاره ای به دنده هایش کرد.
- از من می پرسین ارباب؟ من خودم سالهاست که سیر نشدم. روزی سه تا قرص کلسیم می خورم و دیگه هیچی. همین دیروز نفسم بر من غلبه کرد و دو قلپ نوشابه خوردم. تو راه رسیدن به اینجا شکستم.

لرد سیاه اصلا حوصله شکایت های ایوان را نداشت. مخصوصا چون دانش آموزان هر لحظه گرسنه تر به نظر می رسیدند.
- یاران ما... یکی راهکاری ارائه کنه؛ وگرنه یکی از بین خودتان را ابتدا با زعفران مزه دار و سپس کباب کرده و بین دانش آموزان تقسیم خواهیم کرد.








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.