هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لردولدمورت)



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: دیروز ۰:۱۶:۵۱
#1
-تکون نخور!

می خواست... ولی نمی توانست. پنج دقیقه ای می شد که دماغش به شدت می خارید.

-دماغ حشرات کجاشونه؟

لرد سیاه، بی هدف پرسید.
لینی نمی دانست. به نظر خودش دماغش روی صورتش بود. دقیقا مثل انسان ها. ولی در این موقعیت، اصلا نمی خواست روی دماغش و محل احتمالی آن تمرکز کند.
چقدر سخت بود. نگاهش درست روی مرکز صورت لرد سیاه، در جای خالی دماغش متوقف می شد...
و بیشتر می خارید!

-یعنی دماغ ارباب هیچوقت نمی خاره؟

این فکر از ذهنش گذشت و نگاه خشمگین لرد سیاه متوجهش کرد که حتی در این وضعیت هم قادر به ذهن خوانی است.

چند ساعتی بود که ثابت و بی حرکت ایستاده، و مدل نقاشی لرد سیاه شده بود.
لرد سیاه، نجینی را دور گردنش پیچیده بود. هر دو کلاهی به سر و پیپی بر لب داشتند. لرد، درست باید در لحظه ای که لینی خسته و رنجور، از سفر چندین ماهه اش برگشته بود، احساس مستعد بودن می کرد و تصمیم می گرفت از فرزند نقاشش، نقاشی بیاموزد.
و چه مدلی بهتر از لینی از سفر برگشته! به گفته لرد، لینی جزئیات کمتری داشت. کشیدنش آسان بود.

-فیسش فیس نشد؟

لرد سیاه اخم هایش را در هم کشید و به صفحه دقت کرد. ظاهرا به نظر او هم فیسش فیس شده بود. چرا که قلم دیگری برای اصلاح اشتباهش برداشت.

بعد از چند دقیقه قلم را پایین گذاشت. به صفحه خیره شد. آن را به خوبی بررسی کرد... و بالاخره لبخند رضایت بر لبانش نقش بست.
-کشیدیمش! بسیار زیبا شد. اربابی هستیم هنرمند.

نجینی با خوشحالی تایید کرد.

لینی نفس راحتی کشید. دستش داشت برای خاراندن دماغش بالا می رفت که فریاد لرد سیاه متوقفش کرد.
-کی بهت گفت تکون بخوری؟ هنوز خیسه! حداقل ده ساعت باید همینجوری بمونی تا نقاشی ما خشک بشه.


لرد و نجینی به لینی فرصت حرف زدن ندادند. هر دو اتاق را برای صرف شام ترک کردند و لینی ماند و دماغی که بشدت می خارید...


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۳۰ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹
#2
بررسی پست شماره 667 خانه ریدل ها، آیلین پرنس:


نقل قول:
سر راه مروپ را دید و فکری به ذهنش رسید.
تام گفت:
-بانو مروپ، یه میوه فروشی ته اون خیابونه هست که می گن اگه یه هفته اونجا بمونین به دلخواه خودتون ۲۴ تا میوه ی مجانی بهتون می دن. نمی خواین ارباب رو ببرین میوه ی مجانی بدین بهشون؟ نگران نباشین لرد سیاه خودشون میان.
"تام گفت" اضافه بود. فاعلتون عوض نشده. و تا وقتی که عوض نشده، نباید اسمشو ببرین. همون توضیح اول کافی بود. بعدش می شد مستقیم دیالوگ رو نوشت. اینجا رو ببین:

نقل قول:
تام بعد از نیم ساعت فکر کردن بین کروشیو خوردن و نفرین خانه ریدل، کروشیو خوردن را انتخاب کرد و به سمت اتاق لرد سیاه روانه شد.
سر راه مروپ را دید و فکری به ذهنش رسید.
-بانو مروپ، یه میوه فروشی ته اون خیابونه هست که می گن اگه یه هفته اونجا بمونین به دلخواه خودتون ۲۴ تا میوه ی مجانی بهتون می دن. نمی خواین ارباب رو ببرین میوه ی مجانی بدین بهشون؟ نگران نباشین لرد سیاه خودشون میان.
این جا مشخصه که گوینده تامه. چون در مورد شخص دیگه ای ننوشتیم. ولی اینجا رو ببین:

تام بعد از نیم ساعت فکر کردن بین کروشیو خوردن و نفرین خانه ریدل، کروشیو خوردن را انتخاب کرد و به سمت اتاق لرد سیاه روانه شد.
سر راه مروپ را دید و فکری به ذهنش رسید. مروپ در حال قدم زدن و مرتب کردن میوه های داخل سبدش بود.
-بانو مروپ، یه میوه فروشی ته اون خیابونه هست که می گن اگه یه هفته اونجا بمونین به دلخواه خودتون ۲۴ تا میوه ی مجانی بهتون می دن. نمی خواین ارباب رو ببرین میوه ی مجانی بدین بهشون؟ نگران نباشین لرد سیاه خودشون میان.


این نمی شه. این جا دیالوگ بر می گرده به مروپ. چون آخرین فاعل(شخصی که کاری انجام داده) مروپه. اینو اگه بخواییم بنویسیم، بعد از توضیح درباره مروپ مجبوریم "تام گفت" رو هم بنویسیم. یه کار دیگه هم می شه انجام داد. دیالوگ رو با یه خط فاصله بنویسیم. اینجوری مشخص می شه که دیالوگ مال مروپ نیست و چون توی صحنه همین دو نفر حضور دارن، خواننده می فهمه که گوینده و مخاطب کیه. یعنی اینجوری:

تام بعد از نیم ساعت فکر کردن بین کروشیو خوردن و نفرین خانه ریدل، کروشیو خوردن را انتخاب کرد و به سمت اتاق لرد سیاه روانه شد.
سر راه مروپ را دید و فکری به ذهنش رسید. مروپ در حال قدم زدن و مرتب کردن میوه های داخل سبدش بود.

-بانو مروپ، یه میوه فروشی ته اون خیابونه هست که می گن اگه یه هفته اونجا بمونین به دلخواه خودتون ۲۴ تا میوه ی مجانی بهتون می دن. نمی خواین ارباب رو ببرین میوه ی مجانی بدین بهشون؟ نگران نباشین لرد سیاه خودشون میان.



دیالوگ ها زیاد بودن. منظور از زیاد، مقدارشون نیست. منظور اینه که پست توضیح هم لازم داشت. توضیح دادن ماجرا با دیالوگ معمولا آسونه، ولی قشنگ ترین راه نیست. خواننده احتیاج به توضیح صحنه داره. احتیاج به توضیح در مورد احساسات و حالت های شخصیت ها داره.
مثلا مغازه میوه فروشی رو می شد توضیح داد. مروپی که در حال زیر و رو کردن موزها بود رو می شد توصیف کرد. این سوژه خوبی بود. می شد ازش استفاده کرد.


نقل قول:
نیم ساعت بعد

هکتور روی صندلی لرد نشسته بود و به همه دستور می داد.

تام ماجرا را یک هفته عقب انداخته بود اما بعدش را نمی دانست.
سوژه کمی سریع پیش رفته. همین مخمصه ای که تام توش گیر کرده بود می تونست کمی طولانی تر بشه. این که چطوری به لرد بگه... بره اتاقش. نتونه بگه. لرد بیرونش کنه. دوباره بره. نقشه بکشه. خیلی کارا می شد باهاش کرد.
بیرون بردن لرد از خانه ریدل ها ایده بدی نبود. اشکال کار مدت زیادشه. یک هفته طولانیه. البته الانم می شه کمی سریع تر پیش رفت و لرد رو برگردوند. بعدش هم از حضور لرد می شه سوژه در آورد. برگرده و ندونه که یکی دیگه لرد شده. بعد از مدتی بفهمه و نتونه کاری بکنه. از همه این سوژه ها بهتره استفاده بشه.
برای لرد شدن هکتور بهتر بود شرطی می ذاشتیم یا مدتی تعیین می کردیم. گفتم می ذاشتیم...چون منم توی این سوژه نوشتم و می تونستم این کارو بکنم. الان معلوم نیست هکتور تا کی لرد می مونه. تعیین شرط بهتر از تعیین مدته. چون اونم می تونه یه سوژه فرعی باشه.


شخصیت لرد و مروپ و طنز دیالوگ هاشون خوب بود.


آخر پست خوب بود. از این نظر که خلاصه ماجرا رو به خواننده گفتی. تکلیف نفر بعدی مشخصه.


اتفاق غیر منطقی مهمی توی داستان نیفتاده. این خوبه. توی پست طنز دنبال همیشه دنبال منطق نمی گردیم. ولی یه چیزایی هست که باید رعایت بشه. مثل منطق ایفای نقشی... اتفاق ها رو هم می شه غیر منطقی کرد. ولی برای اونم باید توجیه خوبی داشته باشیم. مثلا توی همین داستان، لرد سیاه، جادوگر به اون قدرتمندی رفته میوه فروشی... و میوه فروش نمی خواد اجازه بده لرد و مادرش از اونجا خارج بشن. دقیقا چطوری؟
برای این باید یه توجیه و دلیلی میاوردی. مثلا یه طلسم خاص و قدرتمند روی مغازه وجود داشت. یا حتی مروپ اصرار می کرد که من همینجا روی همین موزا می شینم و تا فردا تکون نمی خورم(تا همون فردا کافی بود).
اینا هم کاملا منطقی نیستن... ولی طنزشون به شکلیه که قضیه رو توجیه می کنه.

توی نقد قبلی هم گفته بودم. بین توضیح شخص و دیالوگش نباید فاصله گذاشت. معنیش اینه:
نقل قول:
تام از هکتور پرسید:

-معجونت کی تموم میشه؟
این جا نباید فاصله بذاری. فاصله مال وقتیه که توضیح مال تام باشه و دیالوگ مال هکتور. مثلا:

تام به طرف میز رفت و شروع به زیر و رو کردن کاغذها کرد.

-بس کن تام... اینجوری به نتیجه نمی رسیم.


این جا توضیح مال تامه... ولی دیالوگ مال تام نیست. تام گوینده نیست. فاصله گذاشتم.


ایراد توضیح ندادن، توی نقد قبلی هم گفته شده. این جا هم وجود داشت. تا وقتی که توضیح ندی، با جمله ها و روش های مختلف توضیح دادن آشنا نمی شی. یه جایی هست که یه سوژه ای توی ذهنمونه. مثلا برای دوئل. فکر می کنیم اینو چطوری به بهترین شکل توضیح بدیم که خواننده غافلگیر بشه. اونجاست که باید روی جمله ها مسلط باشیم. باید بلد باشیم توضیح بدیم. بدونیم هر صحنه رو چطوری باید نوشت.


قبلا از روی سوژه ها خیلی سریع رد می شدی. الان سرعتت کمتر شده. این خوبه. ولی بازم جا داره کمتر بشه. تا وقتی که شخصیت ها و موقعیت موجود، سوژه داره، جلو نرو. همونا رو بنویس.

روی سوژه و پیش بردن داستان تمرکز نکن. یکی دو بار خودتو مجبور کن بدون پیش بردن داستان بنویسی. درباره موقعیتی که هست. شخصیت هایی که حضور دارن. حرفایی که می زنن. البته هر سوژه ای برای این کار مناسب نیست. باید سوژه مناسب پیدا کرد. مثلا این سوژه مناسب بود. می شد درباره وضعیت تام نوشت و داستان رو پیش نبرد.


این پست بهتر از قبلیا بود. منطقی تر و تر و تمیز تر بود. می تونست بهتر بشه، ولی ایراد خیلی بزرگی هم نداشت.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۰:۲۷:۲۴ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
#3
لرد سیاه که کلا دست از امیال دنیوی شسته بود و بسیار تهذیب نفس کرده بود، با آرامش به راهش ادامه داد.
-یاران ما، از این قفس خوشمان نیامد. زیادی رنگارنگ هستند. بازدید را ادامه می دهیم.

چند قدم جلوتر رفت... ولی با هر گامی که بر می داشت، احساس می کرد صدای قدم های پشت سرش کمتر شده است.

ایستاد!
-جاگسن؟

کسی جواب نداد.

-اگلانتاین؟

صدایی نیامد.

-لسترنج مذکر؟

پاسخی در کار نبود.

و برگشت... بجز عده ای ساحره مرگخوار متاسف، کسی پشت سرش نبود.
لرد سیاه خوشحال شد.
-یاران ما اینچنین جنتلمن می باشند و بانوان را مقدم می شمارند. احسنت بر آن ها.

بلاتریکس، به مرگخوارانی که دو دستی میله های قفس پریزادها را گرفته بودند اشاره کرد. اوضاع رودولف از بقیه وخیم تر بود. چرا که بجز دو دست، پاهایش هم روی میله ها بود و داشت سعی می کرد از قفس بالا برود.

-ارباب... گفتم که این وری نیاییم!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۳۵ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹
#4
ولی مجبور بودند! لرد سیاه باید قضیه را می فهمید.

همه مرگخواران به طرف تام جاگسن رفتند. اگلانتاین دستی روی شانه اش زد.
-برو جلو برادر. همیشه می دونستم شجاعت و جسارتت زبانزد همه اس.

-این کار بزرگت رو هرگز فراموش نمی کنیم.
- آیندگان از تو به بدی یاد خواهند کرد دلاور.
-یه پرتره بزرگ از صورتت می کشیم و جلوی در خانه ریدل ها می زنیم. البته با نقاب! صورتتو که ندیدیم.

تام وحشتزده دور و برش را نگاه کرد.
-چی شده؟ چرا؟ من چیکار کردم؟ همه رو می تونستم باور کنم... ولی وقتی اگلانتاین ازم تعریف می کنه می فهمم کاسه ای زیر نیم کاسه اس.

حسن مصطفی هن و هن کنان سرش را از پنجره داخل اتاق کرد.
-عی وووی هوووی...نمی فهمی چرا؟ اینا می خوان به لرد بگن که مجبورن هکتور رو لرد کنن. بعد می دونن پودرشون می کنه. تو رو انداختن جلو...له له می شیا! عینهو خودم.

و در ادامه، در اثر قهقهه های ممتد و طولانی، انگشتانش شل شد و از همان بالا با سر به زمین پرت شد. ولی چون داخل سرش هوای بسیاری جریان داشت، متلاشی نشد و مانند توپ دوباره به هوا رفت و همانطور جهید و جهید و دور شد.

-دیدینش؟... از کجا میومد؟ کمی ریش سفید به پیشونیش چسبیده بود...

حواس مرگخواران پرت نشد. تام نمی توانست حواس کسی را پرت کند. او باید قضیه را به لرد سیاه می گفت؛ وگرنه همگی دچار نفرین ریدل ها می شدند!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۷:۴۵:۰۶ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
#5
خلاصه:

لرد سیاه متوجه شدن که مرگخوارا شنا بلد نیستن! برای همین یه قورباغه به اسم قوری رو به عنوان مربی شنا استخدام کردن که به مرگخوارا شنا کردن یاد بده.
مرگخوارا راهی ناکجا آباد شدن تا شنا یاد بگیرن. ولی آموزششون موفقت آمیز نبود. مربی انصراف داد و الان همگی در حال غرق شدن هستن. مروپ هم وسط دریا داره حلواشونو درست می کنه.

..................

-سدریک مامان ...بیا جلو!

سدریک با دهانی نیمه باز جواب داد:
-نمی تونم مادر ارباب. الان سرگرم کاری بس مهم می باشم.

مروپ به حرکات بی معنی سدریک دقت کرد. به دست و پا زدن های نامتعادلش...و این حرکات اصلا مهم به نظر نمی رسیدند.
-نکنه داری از زیر خوردن حلوا در می ری!

سدریک به دهانش اشاره کرد.
-این جا رو ببینین مادر ارباب. من دارم آب دریا رو می نوشم! فکر می کنین چرا تا الان غرق نشدین؟ من هی دارم قلپ قلپ آب دریا رو قورت می دم. تا الان بیست و سه لیتر آب و سه بچه قورباغه نابالغ کرم مانند قورت دادم. اینجوری هر چقدر که شما پایین می رین، سطح آب هم پایین می ره و در نتیجه غرق نمی شین. ولی زودتر باید راهی پیدا کنین. دیگه نمی تونم! قلپ...قلپ...

این بار نگاه های تحسین آمیز بود که نثار سدریک می شد.

-سدریک فداکار! من پیشنهاد می کنم همگی به ترتیب همین کارو انجام بدیم. اینجوری غرق نمی شیم. بعد هم راهی برای حرکت به سمت ساحل بیابیم! مثلا می شه کنار هم جمع بشیم و هکتورو به عنوان موتور به خودمون وصل کنیم. تحرکش زیاده!





I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱:۳۰ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
#6
-کار ساده ایه. خیلی هم ساده اس.

مرگخواران برای لحظه ای امیدوار شدند...ولی خیلی زود متوجه شدند که گوینده کسی جز هکتور نبوده. برای همین، فورا حباب های امید تشکیل شده در اطراف سرشان ترکید.

هکتور و سدریک در حال دور شدن از جمع مرگخواران بودند.

-ببین سدریک... تجربه سال ها جنگل نوردی به من می گه گه باید تنه درخت ها رو لمس کنیم. سمتی که کمی سرد و نمدار باشه، شمال رو نشون می ده و اون سمتیه که اگه به طرفش بریم قطعا به آب می رسیم.

سدریک با کمی شک و تردید به حرف های هکتور گوش می کرد و هر چند دقیقه یکبار خمیازه می کشید.
-باشه...فهمیدم...شمال...بهتر نیست قبل از ادامه حرکتمون یه چرتی رو به سمت شمال بزنیم؟

هکتور مملو از انرژی بود و اصلا حس چرت زدن نداشت. درست بر خلاف سدریک که از لحظه ای که بیدار می شد، برای رسیدن زمان خواب بعد ثانیه شماری می کرد.
مرگخواران زوج مناسبی برای جستجوی آب انتخاب نکرده بودند!

هکتور به طرف اولین درخت رفت و آن را در آغوش کشید.
-خب...بذار ببینم...این طرفش کمی خیسه...یعنی...مطمئن نیستم. ولی یه حسی بهم می گه که حتما هست. باید این وری بریم!


و آن وری رفتند!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳:۲۱ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹
#7
مادر!


ما ریواس نیستیم! ازش متنفریم!


بررسی پست شماره 548 خاطرات مرگخواران، مروپ گانت:


نقل قول:
-عزیز مامان، وایسا...گلابی مامان کارت داره!
-ما کارش نداریم...رهایمان کنیــد.

به سرعت در حال دویدن بود و زن میانسالی نیز تعقیبش می کرد. گلابی ای در دستان زن به شکل شیطانی می خندید و دندان های تیزش در شب تاریک می درخشیدند.
گاهی وقتا خیلی مهمه که داستان رو چطوری توضیح بدیم. خودم خیلی وقتا پست های مهم رو می نویسم. جابجا می کنم...پس و پیش می کنم. سعی می کنم به بهترین حالتش در بیاد. این وسط یه نکته ای هست که نویسنده به سختی متوجه می شه. این که این پس و پیش نوشتن ها باعث مبهم شدن داستانم می شه یا نه.
منم گاهی در این مورد شک می کنم و به یکی دو نفر می گم پستم رو بخونن و ببینن که متوجه می شن؟ چیزی براشون گنگ نیست؟
این صحنه، حالت خیلی خیلی خفیفی از همین موضوع رو داره. موقع خوندن فکر می کردم بهتر بود اول دیالوگ نوشته می شد و یا اول صحنه رو توضیح می دادی.
جمله اول جالبه. اگه از زبون یه شخصیت عادی گفته می شد جالب تر و عجیب تر می شد. ولی حالا که گوینده مروپه کمی عادی تر شده. هنوزم جالبه...ولی عجیب نیست. اون جا خواننده به این فکر می کنه که منظور از گلابی کیه؟
همین فکر باعث می شه زیاد به جمله توجه نکنه...دنبال جواب سوالش بگرده!
این اتفاق هم جواب سوال اصلی رو بهمون می ده:
بهتر بود اول توضیح داده می شد. یه توضیح کوتاه و سریع. طوری که خواننده خیلی فرصت نمی کرد هضمش کنه... و قبل از هضم اون، به دیالوگ می رسید. این جوری هر دو قسمت، تاثیرشونو می ذاشتن.
با وجود همه اینا، صحنه خیلی خوب بود.


نقل قول:
مروپ با شنیدن جمله گلابی نگاه های پر امیدی به عروسش انداخت.
-نوه فندقی مامان بزرگ.
-تکذیب می کنیم. ما خودمان دیدیم. این گلابی از اول هم هیکلش همین گونه بود.
-باید برا نوه فندقی مامان بزرگ یه اسم خوب پیدا کنم.
-وا...من از اول هیکلم عین خیار گلخونه ای باریک و خوش اندام بود! مگه عاشق همین هیکلم نشدی؟
-یعنی نوه فندقی مامان بزرگ دختره یا پسر؟
-خیر...ما هرگز عاشق نشدیم و نخواهیم شد! آن هم عاشق یک گلابی!
-اگر نوه مامان بزرگ پسر بود اسمشو می ذارم شلیل، اگر دختر بود اسمشو می ذارم هلو!
-دلمو شکوندی! پس خودم می خورمت و انتقام دل شکسته م رو می گیرم.

دیالوگ های بیشتر از دو نفر رو اینجوری پشت سر هم نمی نویسیم...مگه با وجود یکی از این دو شرط:
1- مهم نباشه که کدوم جمله از کیه.
2- به شکلی بتونیم نشون بدیم که گوینده هر جمله کیه.
که برای شما حالت دوم وجود داشت. مشخص بود کدوم حرفو کی زده. فقط آخری رو متوجه نشدم. اصولا باید از طرف گلابی باشه؛ ولی چون گفته خودم می خورمت، کمی گیج می کنه. البته گلابیه دندون داره و وحشیه. این که ادعا کنه کسی رو می خوره خیلی هم عجیب نیست.

این قسمتش خیلی خوب بود. مروپش خیلی خوب بود که اصلا توجهی به حرفای کسی نمی کرد و روی بخشی که فقط برای خودش مهم بود تمرکز کرده بود.

برای نشون دادن احساسات شخصیت ها احتیاج به توصیف های طولانی نداری. این خوبه...تسلطت روی شخصیت ها رو نشون می ده که یه دیالوگ ساده و کوتاه برات کافیه.


نقل قول:
-دهانت بو می دهد...کمی مسواک بزن خب. ضمنا ما را قورت دادی ندادی ها!
شکلک ها اصولا به عهده نویسنده هستن. نویسنده اس که تصمیم می گیره که کدوم احساس این جا وجود داشته باشه. ولی با توجه به جمله های قبلی، احساس می کنم این برای این جا مناسب نبود. حالت خونسرد یا تهدید آمیز بهتر می شد. بقیه شکلک های پست خوب بودن.


نقل قول:
از ‌کابوسش پرید. پیشانی اش خیس از عرق بود.
غافلگیر نشدیم. به نظرم قرار هم نبود بشیم. مشخص بود این یه خوابه...و این مشخص بودن اصلا چیزی رو خراب نمی کرد یا تاثیر صحنه ها و طنز قضیه رو کم نمی کرد.


نقل قول:
-ارباب به نظرم خوابتون می خواد بگه که باید با همه قهر کنید تا یه روز خورده نشین.
این جاش ضعیف بود. خیلی مستقیم بود. تکراری بود. کلمه "قهر" نباید مستقیما و دائما تکرار بشه. می شد جمله دیگه ای گفت که همین معنی رو بده. اشکال کار، همین مستقیم بودنشه.


نقل قول:
-چگونه به این نتیجه رسیدی اگلانتاینمان؟
بهتره لرد توی سوژه ها این جوری با مهر و محبت حرف نزنه. اون "مان" آخر اسم، لرد رو زیادی مهربون جلوه داده.


نقل قول:
ناگهان در خانه ریدل ها باز شد و رودولسیف به داخل آمد. جمعی از ساحره های خانه ریدل ها از جمله مروپ که در حال نارنج پوست کندن بودند با دیدن او دستهایشان را بریدند. البته این بریدگی دست ها نه تنها بخاطر زیبایی ظاهری رودولسیف نبود بلکه برعکس، از زشتی ظاهری شدیدش بود!

-تعبیر خوابتون اینه که به زودی باید منو به جانشینی خودتون منصوب کنید و یه حرمسرای بزرگ هم به نامم کنید ارباب.

سپس نگاهی به سایر مرگخواران انداخت.
-شماها هم برین بخوابین تا هزارمین تکرار سریال های جادوگر تی وی پخش نشده و آخرش متوجه نشدین که مختار با یوزارسیف برادر ناتنی بودن و ستایش روی جفتشون کراش داره و جومونگ قراره بیاد انتقام مختار رو از کاهن های معبد آمون بگیره!
قسمت اول، یعنی ورود رودولف خوب بود. حرفاش نه. بهتر بود حذف می شد.


قسمت خواب پست عالی بود. خیلی خوب بود. بعد از بیدار شدن لرد، معمولی شد...و این باعث می شه تاثیر قسمت اول کم تر بشه. بهتر بود توی همون قسمت بیدار شدن تموم می شد. یا بقیه اش خیلی کوتاه می شد. در این حد که لرد خوابش رو برای مروپ تعریف می کرد و مروپ می گفت به نظر من تعبیرش اینه که بریم دنبال سیسمونی.

شخصیت مروپ خیلی خوب بود. لرد خوب بود. بقیه هم قابل قبول بود.

صحنه ها و شخصیت های بخش اول خیلی خوب بودن.

ایده گلابی عالی بود.

خلاقیت و طنز خوبی داری. جلوشو نگیر. بذار شجاعانه جلو بره و کار خودشو انجام بده. شخصیت ها رو خوب می شناسی. بهشون اجازه بده خودشون وارد موقعیت بشن. یقه شونو نگیر و بیار. گاهی کنترلشون کن! نذار هر چی خواستن بگن. مجبورشون کن خاص باشن. کنترلشونو توی دست خودت نگه دار.


خوابمان را بسیار پسندیدیم.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱:۰۳ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
#8
-نفر بعد...بپر تو!

دستور از یک مرگخوار بود.

مودی مسیر نگاه مرگخوار را دنبال کرد و به خودش رسید.
قابل قبول نبود!
دست در جیبش کرد. چشم مصنوعی اش را در آورد و سر جایش نصب کرد. دوباره نگاه کرد و دوباره دید!
مرگخوارا واقعا با خود او بود.
مودی هرگز و به هیچ عنوان قصد نداشت وارد این تونل مشکوک بشود.
اگر کاسه ای زیر نیم کاسه نبود، چرا آن ها را یکی یکی وارد تونل می کردند؟ چرا نفر قبلی که وارد شده بود، خارج نشد. آیا تونل راه خروج دیگری داشت؟ آیا نمی شد از همان راه خروج وارد شد؟ چه کسی تصمیم می گرفت که این راه ورود باشد و آن راه خروج؟
مودی راه های عادی را دوست نداشت.

مرگخوار همچنان به او زل زده بود.
ولی صدای ذوق زده ای، موقتا توجه مرگخوار را به خودش جلب کرد.
-من! من برم تو! پس کی نوبت من می شه؟ یه ساعته منتظرم. چرا این جا اینجوریه؟ اگه من نظارتشو داشتم اینجوری نمی شد. نظارت نخواستیم. حداقل مدیر که می تونم بشم. نه؟ گرداننده چی؟ لرد سیاه بشم؟ چرا چپ چپ می نگرین؟ نمی شه؟ دامبلدور چی؟ اونم نه؟ هافلیا به من توجه کنن. کردن؟ خب...من عادت ندارم در مرکز توجه باشم. برای همین هول شدم و کلا یادم رفت چی می خواستم بگم!

مودی، از فرصت سوء استفاده کرد و زاخاریاس را به جلو هل داد.
-من یادمه. می خواستی بری توی تونل...برو ببین توش چه خبره.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵:۴۷ پنجشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۹
#9
لطفا برای پست های با امتیاز 26 و بالاتر، درخواست نقد نکنید.


نتایج دوئل!


نتیجه دوئل ربکا لاک وود و پیتر جونز:

امتیاز های داور اول:
ربکا لاک وود: 27 امتیاز - پیتر جونز: صفر امتیاز

امتیاز های داور دوم:
ربکا لاک وود: 26 امتیاز - پیتر جونز: صفر امتیاز

امتیازهای داور سوم:
ربکا لاک وود: 26 امتیاز - پیتر جونز: صفر امتیاز

امتیازهای نهایی:
ربکا لاک وود: 26.33 امتیاز – پیتر جونز: صفر امتیاز

برنده دوئل: ربکا لاک وود!

........................

-خب کوچولو...همین جا می شینی. خیلی آروم و مودب. من می رم خریدمو می کنم و بر می گردم. باشه؟

عقرب کوچک دمش را تکان داد. منظور خاصی از این تکان نداشت ولی لینی وارنر آن را به حساب "باشه" گذاشت و وارد مغازه شد.

به محض ورود، ربکا لاک وود را دید. راهش را کج کرد که برخوردی با او نداشته باشد، ولی دیر شده بود. ربکا با خوشحالی دست هایش را برای لینی تکان می داد و بالا و پایین می پرید. توجه همه مشتری ها را جلب کرده بود و ظاهرا این موضوع برایش کوچکترین اهمیتی نداشت.

لینی برای این که هر چه سریع تر به این نمایش پایان بدهد به طرف او رفت.
-سلام ربکا...خوبی؟...اممم...من دیرم شده...بهتره الان برم و بعدا برای خرید برگردم.

ربکا دست کوچک و ظریف لینی را گرفت و دنبال خودش کشید.
-عمرا اگه بذارم. تازه رسیدی. صبر کن تا این بال برق انداز های جدید رو بهت نشون بدم. عاشقشون می شی.

-نمی شم!

لینی همیشه سعی می کرد ساعت هایی که شیفت ربکا نبود را برای خرید انتخاب کند...ولی ظاهرا این بار اشتباه کرده بود.
ربکا جلوی قفسه ای ایستاد. چند سوسک قهوه ای بال دار بطور مرتب روی قفسه صف کشیده بودند. به دست های هر سوسک، تکه های پنبه بسته شده بود.

-ببین...یکی از اینا می خری. هر روز صبح بال هاتو برات برق می ندازه. خرجی هم نداره. روزی نیم ساعت در سطل آشغال رو باز بذاری کافیه. عالیه...نه؟

لینی به دنبال بهانه ای برای خلاص شدن از شر ربکا می گشت.
-نه...خب می دونی...من حشره هستم. این کار به نظرم با حقوق حشرات مغایرت داره.

-نه بابا چه مغایرتی؟ اینا استخدام رسمی وزارتخونه هستن. بیمه دارن. حقوق ثابت دارن. وضعشون خوبه. ولی اگه خوشت نمیاد بریم سراغ نیش تیز کنا. نیشت خیلی تیز به نظر نمی رسه. مطمئنی کار می کنه؟

این یکی زیادی بود!
قرار نبود کسی به نیشش توهین کند.
دستش را از دست ربکا بیرون کشید.
-من کار دارم! می رم! هیچی هم نمی خرم! شما هم یه ذره شخصیت داشته باشین. وایسادن تو قفسه که یکی بخردشون! شرم آوره.
جمله های آخر را خطاب به سوسک ها گفت و از ربکا که دست هایش را برای لیسا تکان می داد و بالا و پایین می پرید، فاصله گرفت و از مغازه خارج شد.
روی سکوی جلوی مغازه به دنبال عقرب دست آموزش گشت.
عقربش زیاد هم دست آموز نبود. در واقع صبح همان روز پیدایش کرده بود.
چشمش به پیتر افتاد که با لبخندی بی معنی روی سکو نشسته بود.
-پیتر...عقربم رو ندیدی؟ همینجا بسته بودمش. نخش هست...ولی خودش...پیتر با توام!

پیتر در سکوت و بی حرکت، با لبخند به روبرو خیره شده بود.

لینی نخی را که به ستون بسته شده بود برداشت و دنبال کرد...ادامه نخ دقیقا در جایی که پیتر نشسته بود غیب می شد.

چشمان لینی پر از اشک شد.
-مین...مین کوچولو! چی شدی! حتی اسمت رو هم بهت نگفته بودم...الان توی مغازه انتخابش کردم. یکی بیاد این تن لش رو از روی مین جمع کنه... چرا رنگ صورتش داره سیاه می شه؟!


(داستان، کمی برگرفته از واقعیت.)

............................................................

نتیجه دوئل مودی و اگلانتاین پافت:


امتیاز های داور اول:
مودی: 26 امتیاز – اگلانتاین پافت:27 امتیاز

امتیاز های داور دوم:
مودی: 27 امتیاز – اگلانتاین پافت: 26.5 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
مودی: 27 امتیاز – اگلانتاین پافت: 27.5 امتیاز

امتیاز های نهایی:
مودی: 26.66 امتیاز – اگلانتاین پافت: 27 امتیاز


برنده دوئل: اگلانتاین پافت!

..........................

در بسته بود.

فشار ضعیفی به در وارد شد... و طبیعتا اتفاق خاص نیفتاد.

کمی مکث...و فشار بعدی.

صدایی خونسرد، از این سوی در توضیح داد:
-لولاهای محکمی داره. باید فشار خیلی بیشتری وارد کنی. و طبق محاسبات من قدرت بدنی کافی برای این کار رو دارا هستی!

اگلانتاین این حرف را زد و پیپش را سرو ته کرد که یک بار هم به این شکل کشیده و در مصرف پیپ صرفه جویی کند.

صدای خفه و ضعیف هوریس اسلاگهورن از داخل دستشویی به گوش رسید.
-قدرت...بدنی...دارم...ولی...الان...شرایط...مساعد...نیست! تو رو به اون پیپت...این درو باز کن!

اگلانتاین صندلی اش را جلو کشید و روی آن نشست. به شکلی که دماغش بطور کامل با در دستشویی در تماس بود.
-عمرا نمی شه. ارباب فرمودن همین جا بشینم و چشم از در برندارم که بمونین همون تو.

هوریس با آخرین توان و نفس باقی مانده گفت:
-من چیکاره بودم آخه؟ اونی که دوئل کرد مودی بود! من چرا دارم تاوان پس می دم...اونم با این...غول بیابونی!

غول بیابانی بویی از شخصیت و غرور نبرده بود. اصلا بهش بر نخورد.
اگلانتاین توضیح داد:
-اون نمادی از هاگریده. باید تحملش کنی. سعی کن کوتاه و منظم نفس بکشی. اکسیژن رو برای چهل و پنج ساعت باقیمونده ذخیره کن. کسی ازت نخواسته بود اینقدر اضافه وزن داشته باشی! جای شش نفرو اون تو اشغال کردی.

هوریس مورد ظلم و ستم بسیاری واقع شده بود. این نگهبان مزاحم هرگز قانع نمی شد.
-غذا چی؟ می تونیم بیاییم بیرون و غذا بخوریم که؟

-نخیر...و بله!
-بالاخره نخیر یا بله؟
-قسمت اول نخیر! نمی تونین بیایین بیرون. قسمت دوم بله. می تونین غذا بخورین. ارباب فرمودن هر وقت خواستی بهت غذا بدیم. اینقدر هم سخاوتمند هستن.

هوریس سوال بعدی را با کمی ترس و تردید پرسید.
-این تو آخه؟! گفتی به من غذا می دین...پس...غذای این چی می شه؟

لازم نبود اگلانتاین داخل دستشویی را ببیند. مشخص بود که شخص مورد اشاره هوریس کیست.

اگلانتاین داخل دستشویی را ندید و هوریس لبخند موذیانه اگلانتاین را.

-تو نگران غذای اون نباش...غذاش همون جا...کنارشه...الان گرسنه هستی؟ برات غذا بیارم؟

هوریس در گوشه ای از دستشویی جمع شده بود. هر چند، جمع شده اش هم بسیار جلب توجه می کرد. سعی کرد تا جایی که می تواند زشت و کریه و اشتها کور کن به نظر برسد... که البته برای این کار هم احتیاج به تلاش زیادی نداشت.
اگلانتاین به سادگی احساسات هوریس را حدس زد.
-نگران نباش. ارباب فرمودن این نوع غول بیابونیا فقط سه شنبه ها غذا می خورن...و امروز دو شنبه اس. خورده نمی شی.

هوریس داشت نفس راحتی می کشید که غول تکه گچی را برداشت و روی دیوار خط کشید. نگاهی به هوریس انداخت و آب دهانش را قورت داد.
چهارمین خط را کشیده بود. چهل و چهار خط دیگر باقی مانده بود. چهل و چهار خطی که تا کشیده شدنشان مسلما امروز، فردا می شد...


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۹ ۲۳:۵۰:۰۸

I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸:۳۰ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹
#10
خلاصه:

لرد به دلیل گرفتن مقداری خون از مورفین معتاد شده. ولی مشخص نیست به چی.
لرد که بطور ناگهانی فلج هم شده ادعا می کنه به یه سفید(محفلی) معتاد شده و باید برن براش یه جادوگر سفید بیارن. مرگخوارا برای پیدا کردن یه سفید، به پیازستان(واقع در ناکترن) می رن و هری پاتر رو می گیرن.
هری پاتر زیاد حرف می زد و مرگخوارا به دهنش چسب زدن.

......................

-خب... اینم که ساکت شد. پیش به سوی ارباب!

همه به راه افتادند. بجز...ربکا!

-من نمی تونم بیام!

مرگخواران که حرکت نکرده متوقف شده بودند، کل ذوق و شوقشان را از دست دادند و دنیا روی سرشان خراب شد.

-چی شده خب؟ لابد انتظار داری تو رو هم کول کنیم.
-می خوای چهار تا چرخ برات بذارم با اونا بیای؟
-این چه قیافه ایه به خودت گرفتی؟

ربکا از جایش تکان نخورد.
-دست و پام سالمه... خودم هم می تونم راه برم. فقط سوالی برام پیش اومده. بپرسم؟

-خیر! در صورت امکان فقط راه بیفت!

ربکا با جدیت مخالفت کرد.
-نمی تونم. وقتی ذهنم اینقدر درگیره، نمی تونم! اغتشاشات مغزی مانع ارسال دستور حرکت به پاهام می شه. حالا بپرسم؟ ... می پرسم! ما چرا کله زخمی رو با طلسم ساکت نکردیم و دو ساعت دنبال چسب گشتیم؟ آیا هوشمون کمه؟

به مرگخواران برخورد... به مرگخواران ریونی بیشتر! ... و به لیسا از همه بیشتر! طوری که درخت تنومندی را که کنارش قرار داشت از جا کند و بین خودش و ربکا قرار داد که چشمش به قیافه او نیفتد.

-نخیر! چون سفیدی که برای ارباب می بریم باید طلسم نخورده باشه. سالم و کامل باشه. حل شد؟


چنین قانونی وجود نداشت...ولی قبول کردنش فعلا به نفع مرگخواران بود. ربکا هم قانع شده به نظر می رسید. همگی در حالی که هری پاتر را حمل می کردند به طرف خانه ریدل ها حرکت کردند.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.