هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لردولدمورت)



پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: امروز ۰:۳۹:۲۸
#1
-ارباب، شما الان دارین فکر می کنین که سوروس برای چی هی داره می ره و میاد و این قضیه مشکوکه!

لرد سیاه به طرف اگلانتاین برگشت.
-ما الان ازت پرسیدیم که داریم چه فکری می کنیم؟

اگلانتاین کمی احساس خطر کرد و عقب تر رفت.
-نه ارباب...فرمودین یه استعداد از خودمون به نمایش بذاریم. منم ذهن شما رو خوندم. درست بود؟

لرد خشمگین به نظر می رسید!
-فضولی تو؟ شاید افکار ما خصوصی بود. باز همینجوری با صدای بلند همه رو در جریان می ذاشتی؟ الان این کارت تجاوز به حریم خصوصی ما محسوب می شه. چطور جرات کردی؟

اگلانتاین فرصت نکرد که توضیح بدهد که اصلا ذهن خوانی بلد نیست و افکار لرد را با توجه به پست قبلی، فقط حدس زده.

لرد سیاه عصبانی، سدریک را برداشت و بر سر اگلانتاین کوبید. لرد همواره ضعیف کش بود و زورش به سدریک می رسید. ولی سدریک هم هافلپافی و بسیار کوشا بود و بلد بود که از این موقعیت استفاده کند.
-ارباب...خوب کوبیده شدم؟ این استعداد محسوب نمی شه؟ لایق گرفتن خانه گانت ها نیستم؟


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: دیروز ۲۳:۱۸:۱۰
#2
"عزیز مامان" با این ایده کاملا و صد در صد مخالف بود.

ولی روش تربیتی مروپ بر پایه "به نظر بچه تون اهمیتی ندین" بنا شده بود. برای همین در حالی که برای لرد توضیح می داد که اجرای این مرحله چقدر مهم و ضروری است، او را به طرف صندلی ها برد.
هری پاتر باید شناسایی می شد.

-ما این همه سال جادو نیاموختیم که ازمون چنین بهره ای برده بشه.
-بیا عزیز دل مامان. اتفاقا این کار خیلی مهمی هم هست.
-اصلا هم نیست. داره از ما استفاده ابزاری می شه. مایلیم نشه.
-این وری بیا...فکر می کنم دیدمش که به طرف این صندلیا فرار می کرد.

لرد و مروپ جر و بحث کنان لابلای صندلی ها گردش می کردند.

-آخ!

صدای دامبلدور بود که فریاد زده بود و کلیه اعضای محفل با شنیدن صدای فریادش چوب دستی هایشان را بیرون کشیده بودند.

-تام تو از بچگی همینجوری بودی. تو مدرسه هم یا ردای منو لگد می کردی یا پامو. زیر پاتو نگاه کن خب باباجان!

لرد زیر پایش را نگاه کرد و به این نتیجه رسید که پایش را در نقطه درستی گذاشته.

مروپ دستش را کشید.
-بیا پسرم...باید کله زخمی پیدا کنیم! لازمش داریم. خوب به ردیف صندلیا نگاه کن که با دیدنت زخمش تا اعماق جمجمه تیر بکشه.



glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: دیروز ۲۲:۴۹:۰۰
#3
نتیجه دوئل رکسان خالی و سدریک دیگوری:


امتیازهای داور اول:
رکسان خالی: 26 امتیاز – سدریک دیگوری: 25.5 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
رکسان خالی: 25.5 امتیاز – سدریک دیگوری: 24 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
رکسان خالی: 26.5 امتیاز – سدریک دیگوری: 25.5 امتیاز

امتیازهای نهایی:
رکسان خالی: 26 امتیاز – سدریک دیگوری: 25 امتیاز

برنده دوئل: رکسان خالی!

......................

-دقت کنین آقا دقت کنین!

صدای فریاد سدریکی که معمولا ساکت و آرام بود، توجه مسئولین را به خودش جلب کرد.

-از اون سر هاگزمید اومدم این جا. پیاده! چرا؟ چون جاروم در دست تعمیره. به خاطر بی مبالاتی شما!

انگشت اشاره اش به طرف لینی گرفته شده بود.

-ریز تر از من پیدا نکردی؟

پیدا نکرده بود.
کاغذ دعوت به دوئلش را روی میز کوبید.
-این جا نوشتین فردا به دوئل دعوت شدم...خب؟ کی دعوت کرده؟ اینم نباید می نوشتین؟

هکتور و لینی نگران بودند که صدای سدریک به گوش داور بد اخلاق و همیشه به دنبال بهانه دوئل ها برسد.
-خب بابا...آروم باش. الان پرونده ها رو می خونیم و می گیم. دعوا داری؟

رکسان که روی نیمکتی نشسته بود و منتظر تایید دوئلش بود دستی به شانه سدریک زد.
-آره بابا...آروم باش. چیزی نشده که. عصبانیت روی تمرکزت تاثیر منفی می ذاره. باید تمرکز کافی داشته باشی.

سدریک به انتظار نشست.

لینی و هکتور پرونده ها را زیر و رو کردند و بالاخره لینی نیشش را داخل یکی فرو کرد.
-اینه...پیداش کردم. باز کنم...باز کردم...حریفت...خالیه!

سدریک عصبانی تر شد!
-خالیه؟...منو مسخره کردین؟ این جا رو کی اداره می کنه؟ شکایت می کنم...حالا می بینین!

و معترضانه از باشگاه دوئل خارج شد.

رکسان رو به داورها کرد.
-این چش شده بود؟ ...خب...پرونده من کامله دیگه؟ می تونم برم؟ فردا برای دوئل میام.


داورها تایید کردند و رکسان خالی، لبخند زنان از باشگاه خارج شد.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: دیروز ۱۵:۱۵:۳۰
#4
خلاصه:

مرگخوارا تصمیم گرفتن که دور از چشم لرد سیاه، برای خودشون هورکراکس درست کنن و برای این کار پیش هوریس اسلاگهورن می رن. هوریس بهشون می گه که نیاز به یه روح دارن و اونا هم تصمیم می گیرن روح هکتور رو در بیارن. برای این کار قراره مغزش رو بشکافن. گابریل برای این کار انتخاب می شه.

....................

گابریل دستکش های جراحی اش را به دست کرد.

-گب؟...دستکش؟

گابریل به طرف سو که سرش را از لای در، اخل اتاق کرده بود برگشت.
-بله سو...دستکش. مغز می تونه آلودگی های زیادی به همراه داشته باشه. می خوای قضیه رو برات باز کنم؟

بلاتریکس سر گابریل را گرفت و به طرف مغز هکتور خم کرد.
-منظورش این بود که این چهاردهمین جفت دستکشیه که رو هم رو هم پوشیدی. دستات اندازه دستای هاگرید شد. و تنها چیزی که الان باید باز کنی این مغزه!

گابریل ترجیح می داد دستش با هفده لایه دستکش محافظت شود، ولی چهره عصبانی بلاتریکس او را قانع کرد که چهارده جفت هم کافی است.

چاقو را روی مغز هکتور گذاشت و کمی فشار داد.

خون بیرون زد!

-کثیییییییییییف! پناه بر ارباب....خون! گلبول های قرمز و سفید!

در حالی که گابریل فریاد زنان دور اتاق می دوید، بلاتریکس با تبر ضربه ای به مغز هکتور زد.
-سفید؟...فکر می کنم نابود شدن!

بلاتریکس به طور پیش فرض برای نابود کردن هر نوع سفیدی برنامه ریزی شده بود.
مغز هکتور به دو نیم شد و روح شفاف کوچکی از آن خارج شد.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸:۲۰ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
#5
خلاصه:

لرد سیاه سه ماموریت برای سه تا از مرگخوارا داره. ماموریت ها یکی یکی باید انجام بگیرن.
اولین ماموریت به هکتور داده می شه که بره دامبلدور رو بیاره و تحویل لرد سیاه بده.
لینی هم همراه هکتور به محفل می ره و اونا با این وعده که یکی از مرگخوارا می‌خواد به روشنایی بپیونده و دامبلدور باید اونو با خودش ببره، میارنش. حالا دامبلدور تو خونه ریدل‌هاست و نوبت ماموریت دومه.
ماموریت دوم به گابریل و بانز داده می شه و اونم اینه که برن و گادفری رو بیارن. گابریل و بانز از دوربین های شهرداری می بینن که گادفری توی یه سیرک کار می کنه و به سمتش راه میفتن.

......................

- اومدی؟
- هوم!


چند دقیقه بعد!

-داری میای؟
-اوهوم!


دقایقی بعد!

-عقب نمونی؟
-نه!

بانز از سوال های گاه و بی گاه گابریل کلافه شده بود. شاید بهتر بود به جای کلافه شدن، ردایی می پوشیدن که گابریل هر چند دقیقه یک بار نگران جا ماندنش نمی شد.

دو مرگخوار مسافتی طولانی را بدون این که هیچ اطلاعاتی در مورد سیرک داشته باشند طی کردند.
تا این که چادر رنگارنگ سیرک، از دور دیده شد.
گابریل خط کشی را از کیفش خارج کرد و جلوی چشمش گرفت.
-خب...زاویه درسته...هشت میلیمتر به راست...سه میلیمتر به بالا...انحراف کافی داره...خودشه! سیرکه!

بانز تحت تاثیر قرار گرفت!

و با سرعت بیشتری به سمت ورودی سیرک حرکت کردند.

انسانی بسیار گنده بک، جلوی در ایستاده بود.
-کوجا؟

ظاهرا همه گنده بک ها به یک شکل سخن می گفتند.

-می ریم تو دیگه! باید آقای گافری میدلفرست یا یه همچین چیزی رو ملاقات کنیم.

-می رین؟ مگه چند نفرین؟ ضمنا...بلیت؟
-انگار متوجه نشدین. ما برای تماشا نیومدیم. برای ملاقات اومدیم!
-مگه زندانه؟ تازه...وقتی رفتی تو اگه از گوشه چشم، نیم نگاهی به نمایش انداختی چی؟ نمی شه...بلیت؟

باید بلیت تهیه می کردند...و گابریل خوشحال بود که حداقل لازم نیست برای بانز بلیتی بخرد.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴:۰۰ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
#6
حواس داور برای مدتی معطوف به شیون و زاری مرگخواران شد.
گابریل را دید که اجازه خروج اشک از چشمانش را نمی داد و اشک ها را در مبداء پاک می کرد.
رودولف را دید که به بهانه عزاداری، ساحره ها را در آغوش می گرفت و تسکین می داد.
بلاتریکس را دید و حاضر بود قسم بخورد که در طول پنج دقیقه، شش بار رودولف را کشت و رودولف دوباره به عشق آن همه ساحره زنده شد.
فنریر را دید که یقه اش را پاره کرده بود و چون این مقدار عزاداری برای لردی به آن بزرگی کافی نبود به سمت یقه تام جاگسن حمله ور شده بود.
مروپ گانت را کلا ندید...احتمالا در راه رسیدن به جایی بود.

چند دقیقه بعد، همه این صحنه ها برای داور تکراری و عادی شدند! این جا بود که داور توجه همه را به نکته ای جلب کرد.
-اگه باد چیزی خالی بشه، کوچیک و چروک می شه...کبود که نمی شه.

مرگخواران به لرد سیاه نگاه کردند که ببینند آیا قابلیت کوچک و چروک شدن را دارد یا نه...که واقعا هم داشت. پیتر پتی گرو شاهد ورژن کوچیک و چروک لرد بود، ولی کسی نمی دانست چگونه باید این حادثه را تکرار کند؛ برای همین سراغ گزینه دوم رفتند.
-ولی مرده که کبود می شه. ما ادعا کردیم ارباب مردن. الانم همینو تکرار می کنیم. ایشون مرده هستن و کبود شدن.

لرد، بسیار بی موقع، کم کم درد سوزن را فراموش کرد و سفید شد.

-آها...زنده شد!

همه با جدیت، با داور مخالفت کردند.

-مرده اولش کبود می شه. بعد سفید می شه. اسکلت ندیدی؟ سفیده دیگه. اونم مرده! خیلی مرده.

داور کمی فکر کرد.
-خب...باید از مرده بودن ایشون اطمینان حاصل کنم.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹:۵۷ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹
#7
سلام

دوئلا اینجوری انجام نمی گیرن. شما که قبلا دوئل کردین که دیگه باید بدونین.
لطفا اول حریفتونو تعیین کنین و بعد درخواست دوئل کنین. می تونین باهاش هماهنگ کنین یا نه. اگه هماهنگ کنین کارا سریع تر پیش می ره. ولی اگه هماهنگ نکنین هم هیچ اشکالی نداره. ما ازش می پرسیم.

قوانین دوئل رو هم می ذارم اینجا. اگه کسی خواست بخونه.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶:۲۲ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
#8
کادوگان با هیجان وارد تونل شد.
-می طلبم!

داخل تونل کاملا تاریک بود...و ساکت! اسب کادوگان شیهه ای کشید، ولی حتی صدای شیهه اش هم به گوش نرسید.

-چه کسی است که ما را به مبارزه بطلبد؟

کسی نبود ظاهرا...

اسب کادوگان دیگر شیهه نکشید. او اسبی نبود که شیهه بیهوده بکشد. کادوگان، اسبش را به جلو راند.
اسب تاریکی را شکافت و جلو رفت.

جلو و جلو و جلوتر...

هر چند قدم یک بار، کادوگان با فریاد، حریف فرضی اش را به چالش می طلبید...ولی دریغ از یک جواب.

-اینجوری که نمی شه. بالاخره این تونل یه پایانی داره دیگه. بشتاب اسبم! تا تهش چهار نعل می ریم.

اسب کادوگان اطاعت کرد و با سرعت زیادی شروع به دویدن کرد.
دوید و دوید و دوید.
صدای سم هایش در فضای خالی و تاریک تونل منعکس می شد.

تا این که...

تونل به پایان رسید!
و نه اسب و نه کادوگان، به دلیل تاریکی شدید، موفق به دیدن این "تمام شدن" نشدند و با همان سرعت به دیوار انتهایی تونل برخورد کردند.

-آخ!

کادوگان و اسبش به دیوار چسبیده بودند. درست مثل یک تابلو! حتی قاب هم داشتند...
این جا بود که کادوگان از سرنوشتش ترسید.

و در خارج از تونل چراغ سبزی روشن شد. چراغی که نشان می داد نفر بعدی می تواند برای مواجه شدن با بزرگترین ترسش وارد تونل شود.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۰:۰۹:۴۴ جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹
#9
-خیر! فقط مایلیم آب پرتقال بگیریم!

مروپ خوشحال شد.
-اینم خودش قدمیه...بگیر مادر. اول نصفش می کنی. بعد می ذاری توی دستگاه و می فشاریش!

لرد سیاه مرحله آخر را بسیار پسندید.
ولی سوجی نپسندید.
-مادر اسمشو نبر...از اون آب میوه گیری چرخشیا ندارین؟

مروپ دست نوازشی به سر پرتقال کشید.
-نه گوگولی مامان... اونا به اندازه کافی آب نمی گیرن. حالا پسر خوبی باش و نصف شو.

سوجی پشت سرش را نگاه کرد و متوجه شد لرد سیاه در حال انجام مرحله اول است.
-هی...صبر کن...نمی تونی منو بکشی...سوژه پیش نمی ره.

لرد اهمیتی به سوژه نمی داد و با خوشحالی سوجی را نصف کرد و توی آبمیوه گیری گذاشت و فشرد...

و این پایان کار سوجی بود.

-مادر؟...این که مرد! ما تازه می خواستیم ازش حرف بکشیم... پس قضیه ازدواج ما چه می شود؟ احساس غم و غصه ای فزاینده می کنیم. شاید وقتش شده که سری به پیامبرمان مرلین کبیر بزنیم. شاید راه حلی داشته باشد!




glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸:۰۶ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۸
#10
نقل قول:
سلام... چیز... خیلی وقته درخواست دوئل ندادم. چجوری بود؟
دائما یه پاش این جاست ها!

سوژه دوئل رکسان خالی و سدریک گوری: تمرکز کافی!


توضیح:
شما باید خودتونو از جایی به جای دیگه برسونین.
از روش غیب و ظاهر شدن استفاده می کنین...ولی در حالی که حواستون به هر دلیلی کمی پرته(یا پرت می شه) و تمرکز کافی ندارین.

مقدمه و نتیجه با خودتون!


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، دو هفته (تا 11.59 جمعه 15 فروردین) فرصت دارید. سیزده به در جایی نرفته، نشسته و پست دوئل بنگارید.


جان سالم به در ببرید. دستاتونم بشورید.


glsenaneesrioraebeckmintgidib






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.