هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لردولدمورت)



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۵۸ شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
#1
نتیجه دوئل جیانا ماری و کتی بل:


امتیازهای داور اول:
جیانا ماری: 22 امتیاز – کتی بل: 23 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
جیانا ماری: 20 امتیاز – کتی بل: 22 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
جیانا ماری: 20 امتیاز – کتی بل: 23 امتیاز

امتیازهای نهایی:
جیانا ماری: 20.66 امتیاز – کتی بل: 22.66 امتیاز


برنده دوئل: کتی بل!

..........................................

- داره خوابت می بره. باز که داره خوابت می بره!

کتی بل برای سومین بار پیاپی، بر سر موجود گرد و پشمالو فریاد کشید.
- حواستو جمع کن خب. اگه رد بشه چی؟

قاقارو حواسش را جمع کرد. کتی به کارش ادامه داد.
کارش حرکت عجیبی بود!
به همراه جانور پشمالو جلوی دری ایستاده بود. چوب بزرگی را جلوی در گرفته بود. رفت و آمد کنندگان را یکی یکی کنترل و شناسایی می کرد و اجازه ورود و خروج می داد.
- تو... رد شو... تو! سریع تر رد شو. تو! این بار دومه که رد می شی. فکر نکن حواسم نبود. تو! صبر کن ببینم. دماغت شبیه جیاناست... نکنه خودشی؟

آلانیس ایستاد و به کتی خیره شد.
- دماغ من شبیه جیاناس؟ منو نمی شناسی تو؟ اصلا اینا رو ولش کن. تو از صبحه اینجا دنبال جیانا می گردی؟

کتی به قاقارو اشاره کرد و فورا تقویم بزرگی بالا گرفته شد.
چند روز آخر خط خورده بودند. کتی شروع به شمردن کرد.
- سه... شیش... هشت روزه که دنبالشم. و بالاخره گیرش میارم. چون می دونم قراره از اینجا رد بشه. این در رو نصب کردم و دارم همه رو کنترل می کنم.

صدای قهقهه ای به گوش رسید.
- بیخودی منتظری. جیانا همین دیروز از این در رد شد. خودت بهش اجازه دادی.
صدای چارلی ویزلی بود.

کتی کمی فکر کرد.
- دیروز روز تعطیل بود. خیلی خلوت بود. کسی رد نشد. بجز ...

قاقارو لیستی را بالا گرفت و کتی شروع به خواندن کرد.
- یک عدد مامور فضول وزارتخونه. یک عدد سدریک که دنبال جای خواب دور از اگلانتاین می گشت... یک تابوت حاوی جنازه ای که باید دفن می شد... یک...

چارلی حرفش را قطع کرد.
- همون! توی همون تابوته قایم شده بود و همونجوری رد شد. باید اعتراف کنی که بدجوری کلک خوردی.

چهره کتی در هم رفت... و دوباره باز شد.
- گول خوردم... ولی مشکل اصلی اینجاست که وقتی دیدم کسی همراه تابوت نیست و خودش تنهایی داره به سمت گورستان پرواز می کنه، خواستم کمکی کرده باشم و ترتیب کفن و دفن سریعش رو دادم... که خب... به نظرم این مشکل جیاناست، نه من! بریم قاقارو. ماموریت به پایان رسید.




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳:۳۶ شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
#2
سوژه دوئل جسیکا ترینگ و اسکورپیوس مالفوی: نیش!

توضیح:

حشره ای شما رو نیش می زنه و شما به مدت محدودی صاحب قدرت خاصی می شین.
این که گفتیم قدرت، معنیش این نیست که حتما باید مثبت باشه. می تونین صاحب ویژگی منفی یا دردسر سازی هم بشین.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، یک ماه( تا 23:59 چهارشنبه 28 مهر) فرصت دارید.


جان سالم به در ببرید.


چرا داد می زنی جسیکا! از خواب پریدیم!






پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰:۰۰ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#3
2021-09-16


از لرد ولدمورت
به آقای کیو



به نام خودمان، اجداد و نیاکانمان



با سلام و درود خدمت دوست عزیز، جناب آقای کیو!


مدتهاست که بر سر دوراهی نوشتن، و ننوشتن این نامه، گرفتار شده ایم. پس از کشمکش درونی فراوان، سرانجام امروز تصمیم به نوشتن گرفتیم؛ چرا که زندگی روز به روز برایمان سخت تر می شود.

روزی را به خاطر می آوریم که ذهنمان از افکار مشوش و نگران کننده پر بود. در همان اوضاع، یکی از یاران وفادارمان که او را نمی شناختیم سر رسید و قدح اندیشه ای به ما داد.
افکارمان را در آن ریخته و آسوده شدیم.
فردای آن روز که قصد سرکشی به بخشی از افکارمان را داشتیم، قدح را روی میز گذاشته و داخلش خم شدیم.
طبیعتا اولین بخشی که وارد مایع داخل قدح شد، بینی مبارکمان بود.
آه بینی ما!
بینی قلمی، سفید و زیبای ما!
به محض برخورد با مایع، دچار سوزش عجیبی شد و سپس دیگر نشد! چرا که حل شد! ذوب شد و تمام شد!
و دیگر وجود نداشت.

بعدها دریافتیم که یار وفاداری که قدح را به ما داده بود، چندان هم وفادار نبوده و شبانه قدح را پر از اسید کرده بود.
خلاصه این که بدبختی های ما از آن روز شروع شد.
شب و روز گریستیم. چشمانمان سرخ رنگ شد و روز بعدش فهمیدیم که دیگر قدرت و شفافیت گذشته را ندارند. به دکتر استانفورد مراجعه نمودیم. گفتند عینک بزنید. بر ابهت شما هم می افزاید.
نیفزود!
همان یک ذره ابهت باقیمانده را نیز شست و از بین برد.
ما نمی دانیم چرا ایده مراسم "عینک گذارون" رو پذیرفتیم. به ما گفتند اگر یارانمان همگی با هم و طی مراسمی، ما را با عینک ببینند، خیلی سریع، عادت می کنند و به نظرشان بسی هم جذاب می رسیم.
کسی جای خالی بخشی از صورت که قرار بود پایه و نگهدارنده عینک باشد را حساب نکرده بود.
عینک، با دیدن جای خالی بینی در صورت ما، دچار یأس شد. فراق بینی را طاقت نیاورد و خودش را از همان ارتفاع به پایین پرتاب کرده و زندگی را بدرود گفت.
ما چهار یارمان را دیدیم که زیر زیرکی می خندند. اسم هایشان را نوشتیم که بعدا به حسابشان برسیم.

سختی ها را پایانی نبود.
چگونه برای شما از بیماری ساده ای به نام سرماخوردگی بگوییم؟
وقتی همه با خوشحالی، دستمال های نرم و لطیف را به صورت می برند و بینی هایشان را پاک می کنند و ما مجبوریم دو گلوله پنبه در حفره های خالیمان بچپانیم. شبیه مانتیکور افسرده می شویم.
چگونه از روزی بگوییم که آمدیم کمی احساساتی شویم و گلی را ببوییم... ولی عنکبوتی که روی گل نشسته بود و ظاهرا به آن آلرژی داشت و دنبال راه فرار می گشت، حفره بینی ما را برای زندگی مناسب تر دید و فورا داخل آن جهید و تاری هم تنید و تنفس را برای ما سخت تر کرد.
عطسه هم می کند نامرد. به نظرمان دروغ می گفت که فقط به آن گل حساسیت دارد.

یا روزی که خوک چاقی در خانه را زد و در حالی که عکس بچه خوکی را در دست داشت، ادعا کرد که ما پسر گمشده اش هستیم که فقط قبلا کمی صورتی تر بوده ایم؛ وگرنه با نوزادیمان مو نمی زنیم.

و البته، روزی که قصد کشتن دو ماگل را داشتیم... ولی کودک مشنگشان وقتی ما را دید با عجله به سمت ما آمد و دو شاخه وسیله مشنگی اش را در بینی ما فرو کرد و سعی کرد آن را با ما شارژ کند.
لعنتی، شارژ هم شد! نمی دانیم چگونه.

یا روزی که برای تجدید خاطره به ایستگاه کینگزکراس رفته بودیم و مادری ما را به بچه جادوگرش نشان داد و گفت اگر درست و سریع به سمت دیوار بین دو سکو ندود، نخواهد توانست از دیوار عبور کند و شبیه ما خواهد شد.
ما انتقام گرفتیم... آن ها را به سمت سکوی نه و دو چهارم راهنمایی کردیم.

این شد که کم کم از اجتماع دور شدیم. خشمگین شدیم. غمگین شدیم. خود را در اتاقمان حبس کرده و شروع به خواندن کتاب کردیم. همه کتاب های نوشته شده و نشده را خواندیم. دومی کمی سخت بود. مجبور شدیم مستقیما از مغز نویسندگان استخراجشان کنیم.
تا این که یکی از کتاب ها باعث شد نور امیدی در قلب یخ زده ما روشن شود.
کتابی که قهرمانش شما بودید.
تصمیم خود را گرفتیم که این نامه را نوشته و از شما درخواست کمک کنیم.

آقای کیو... ما دروغ می گوییم. زیاد دروغ می گوییم. خوب هم دروغ می گوییم. به ما کمک کنید. چرا که مشکلی که از گذشته، گریبانگیر شما شده، دوای درد ماست. ما را با بانو، پری آبی آشنا کنید. شاید بتواند مشکل ما را حل کند.

منتظر پاسخ شما هستیم.

به امید دیدار

امضا - o0o -

ارباب شما، لرد ولدمورت!



از طرف لرد ولدمورت، ملقب به لرد سیاه

به جناب آقای پینو کیو





پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳:۳۷ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#4
بالاخره مارولو خسته شد. تسلیم شد. و به محض تسلیم شدن، تحت تاثیر طلسم قرار گرفت و تبدیل به جادوگری بسیار متشخص و مودب و قابل احترام شد.

سالازار که خودش را پیروز میدان می دید، دو عدد مرگخوار را کنار هم چید و از آن ها بالا رفت.
-یاران من... توجه کنید.

مرگخوارانِ معکوس شده، نمی دانستند دقیقا یار چه کسی هستند، ولی خشونت ذاتی سالازار باعث شد به حرف هایش گوش کنند.

-برای من مهم نیست که عوض شده اید. چرا که من پیش از این نیز شما را نمی شناختم که بفهمم چگونه عوض شده اید. در نتیجه تازه الان با هم آشنا می شیم. شما از این به بعد، خادمان وفادار سالازار اسلیترین هستید.

اینجا بود که تعدادی از مرگخواران متوجه شدند یک جای کار اشکال دارد.

-پیست...لینی... روونا ناراحت نمی شه؟ روحش آزار نمی بینه؟

سو لی بود که این سوال حیاتی را از لینی می پرسید. آن ها قسم خورده بودند به لرد سیاه وفادار بمانند. سالازار اسلیترین جزو برنامه نبود!

-یارانمان... ما بازگشتیم!

خودش بود. لرد سیاه!
کسی انتظار بازگشت لرد در این لحظات را نداشت.

بلاتریکس نگاه سردی به لرد انداخت و به سوهان کشیدن ناخن هایش ادامه داد.
پیتر خودش را سرگرم گره زدن بند کفش های پلاکس کرد و ایوا لیست رژیمش را با صدای بلند برای کتی خواند.

لرد سیاه متوجه شد که مرگخواران، به شکل عجیب و بی سابقه ای، هیچ توجه خاصی به او ندارند.




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳:۲۱ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#5
جسیکا


سو کمی درگیره. تکلیفش برای بعد از مهر هم روشن نیست. برای همین، الان نمی تونه شرکت کنه. اجبارا و ضمن ابراز ناراحتی، نتونست دعوت شما رو قبول کنه.


...............................

سوژه دوئل آگاتا تراسینگتون و نیکلاس فلامل: منع تردد!


توضیح:

وزارت سحر و جادو، با یک اطلاعیه و بدون توضیح خاصی اعلام می کنه که فردا، خروج از منزل و تردد در تمام مکان های جادویی از ساعت هفت عصر به بعد ممنوعه. متخلفین دستگیر و مجازات می شن.

شما مجبورین از خونه خارج بشین... و یا صرفا کنجکاوین و می خوایین بفهمین قضیه چیه و از خونه خارج می شین.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، ده روز( تا 23:59 شنبه 3 مهر) فرصت دارید.


بدون استفاده از سنگ جادو، جان سالم به در ببرید!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱:۱۹ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰
#6
نتیجه دوئل آرتیمیسا لافکین و دافنه گرینگرس:


امتیازهای داور اول:
آرتمیسیا لافکین: 22 امتیاز - دافنه گرینگرس: 20 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
آرتمیسیا لافکین: 24 امتیاز - دافنه گرینگرس: 23.5 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
آرتمیسیا لافکین: 21 امتیاز - دافنه گرینگرس: 21.5 امتیاز

امتیازهای نهایی:
آرتمیسیا لافکین: 22.33 امتیاز - دافنه گرینگرس: 21.66 امتیاز


برنده دوئل: آرتیمیسیا لافکین!


............................

- سرعتتو بیشتر کن. اینجوری که تا ابد نمی رسیم.

آرتیمیسا خطاب به دافنه فریاد کشید.

دافنه هیچوقت سرعت جارویش را از حد مجاز بیشتر نمی کرد. ترجیح می داد دیر برسد، ولی بصورت کامل و یکپارچه برسد.

آرتیمیسیا کم کم از دافنه فاصله گرفت.
باید به هاگوارتز می رسیدند. تا چند دقیقه دیگر، مراسم فارغ التحصیلی شروع می شد.

با ناپدید شدن آرتیمیسیا، دافنه هم کم کم به این نتیجه رسید که چاره ای جز بیشتر کردن سرعتش ندارد؛ هر چند که ابرهای تیره رنگ، فضا را کاملا تاریک کرده بودند و بارش بارانی که همراه با باد شده بود، زاویه دیدش را کاملا محدود کرده بود.
اوضاع آرتیمیسیا ظاهرا کمی بهتر بود. چرا که عینک مخصوص جارو سواری به چشم داشت. ولی این فقط ظاهر قضیه بود. قطرات باران با سماجت روی شیشه های عینک می نشستند و اوضاع را برای او هم بدتر می کردند.

دافنه سرعتش را بیشتر کرد. چیزی نمی دید. ولی در آن ارتفاع، چیزی نمی توانست جلویش باشد. آرتیمیسا را چند ثانیه پیش دیده بود که کمی جلوتر در حال پرواز بود.

ولی اشتباه کرد.

چیزی که دیده بود، ردای مامور اداره پست وزارتخانه بود.
و دافنه که روی او تمرکز کرده بود، در یک چشم به هم زدن، به شدت با جاروی آرتیمیسا برخورد کرد.
هر دو تعادلشان را از دست دادند. کمی برای کنترل کردن جاروها تلاش کردند. ولی خیلی زود متوجه شدند که بی فایده است و احتمالا مواد داخل دسته جارو جابجا شده. برای همین به آرامی سر جاروهایشان را رو به پایین گرفتند.
جاروها برای مدت کوتاهی مقاومت کردند ولی در حالی که هنوز در ارتفاع قابل توجهی از سطح زمین قرار داشتند، بطور کامل دست از پرواز کشیدند و دو ساحره به سرعت به سمت زمین سقوط کردند.

صدای برخورد بسیار بلند بود.

دافنه اولین کسی بود که چشمانش را باز کرد.

روی زمین افتاده بود و قطره های باران وارد چشم هایش می شدند.
با احتیاط از جایش بلند شد.
- نشکسته... شانس آوردم. روی چمن افتادم. بارونم زمین رو خیس و نرم کرده. سالمم. آرتیمیسا؟

با صدای بلند صدا کرد... و جواب گرفت:
-جیغ نکش... من اینجام.

آرتیمیسا را دید که با عینک شکسته روی زمین نشسته. پایش در زاویه عجیبی از بدنش تا شده بود.

-پات... شکسته؟

-اومممم... آره انگار. ولی مهم نیست. همین که زنده موندم جای خوشحالی داره. جارومو گم کردم. نمی دونم کجا افتاده.

دافنه جارویش را بلند کرد.
-مال من اینجاست. با همین می ریم خونه. نگران نباش. پات زود خوب می شه. ولی... به نظرت می تونیم سوار این جارو بشیم؟

آرتیمیسا سر تکان داد.
-نه... کلا قاطی کردن. اصلا امن نیست. باید تعمیر بشه. من همینجا می مونم. تو برو کمک بیار. اوضاع پام خوب نیست... نمی تونم باهات بیام.

دافنه قبول کرد و به سمت درختان حرکت کرد.

-دافنه؟

برگشت...

-ببخش که مجبورت کردم توی این بارون، سریع تر حرکت کنی.

دافنه به سختی لبخندی زد و به راهش ادامه داد.

انتظار نداشت به این زودی ها کسی را ببیند... ولی خیلی زود خانه ای نورانی لابلای درختان دید.
سرعتش را بیشتر کرد و جلو رفت.
صدای موسیقی و خنده به گوش می رسید. مشخص بود که جشنی در حال برگزاری است.
ساختمان سفید رنگ و چراغانی شده، در مقابلش پدیدار شد.
با تردید جلوتر رفت. با سرو وضعی که داشت، بعید نبود مهمانان از دیدنش وحشت کنند.

اولین کسی که متوجهش شد، جادوگر جوانی بود که سبدی پر از شیرینی در دست داشت.
-بفرمایید.

جادوگر توجهی به ظاهر دافنه نداشت و طوری برخورد می کرد که انگار یک ردای خیس و گل آلود و پاره پاره، کاملا مناسب یک مهمانی شیک و مجلل است.

دافنه سری تکان داد و شیرینی را رد کرد.
- راستش... من فقط... احتیاج به کمک دارم.

جادوگر جوان با خوشرویی دافنه را به سمت سالن مجلل مهمانی راهنمایی کرد.
- البته. البته. بفرمایین.

در طول مسیر جادوگران و ساحره های خوشحال، با دیدن دافنه لبخند می زدند و به او خوش آمد می گفتند.

دافنه خجالت می کشید؛ ولی او هم در مقابل لبخند می زد.
طول سالن را طی کردند و به جادوگری رسیدند که ریش سفید و بلندی داشت.
او هم با دیدن دافنه لبخند زد.
- خوش اومدی دخترم.

دافنه نگاه شرمسارانه ای به جادوگر پیر اندخت.
- سرو وضع منو ببخشید. راستش دچار سانحه ای شدم. می خواستم بدونم ممکنه یه نفر همراه من بیاد که...

- بله بله می دونم. بشین کمی استراحت کن. چیزی بخور. الان دخترم رو می فرستم که بهت رسیدگی کنه.

دافنه کمی کلافه شده بود.
- می دونین؟ نه... من... متوجه حرفم نشدین. من که احتیاج به رسیدگی ندارم. دوستم پاش شکسته. حالش خوب نیست. باید بریم پیشش. باید برسونیمش به سنت مانگو.

جادوگر پیر ذره ای از آرامشش را از دست نداد.
- می دونم. دوستت حالش خوبه. یه شکستگی جزئی داشت که فورا خوب می شه. الانم تو راه سنت مانگوئه. یه تیم پزشکی داره می بردش.

دافنه لحظه به لحظه گیج تر می شد.
- یعنی... قبل از اومدن من شما فهمیدین و براش کمک فرستادین؟ من... خیلی ممنونم. پس منم زودتر باید برم پیشش...

برگشت که برود... ولی متوجه شد که جمعیت داخل سالن، دورش حلقه زده اند.
- چی شده؟ شما... چی می خوایین؟ من باید برم.

جادوگر پیر دستش را روی شانه دافنه گذاشت.
- نترس... ما دوستان تو هستیم. دوستان جدیدت. تو دیگه نمی تونی برگردی. خیلی دیر شده.

- دیر شده؟ برای چی؟

- برای همه چی... دوستت قبل از رسیدن به زمین، با یه شاخه درخت برخورد کرد. همین باعث شد سرعت و شدت سقوطش کم بشه. ولی تو اونقدرا خوش شانس نبودی. وقتی از اون ارتفاع افتادی، در جا جونتو از دست دادی. تیمی که آرتیمیسا رو با خودشون به سنت مانگو بردن، جسد تو رو هم پیدا کردن.

دافنه ناباورانه سر تکان داد و چند قدم عقب رفت.
- نه... ممکن نیست. من با آرتیمیسیا حرف زدم. اون جوابم رو داد.

- ما جادوگریم دخترم. حرف زدن با ارواح برامون عجیب نیست. نه؟ توی اون مه و هوای بارونی دوستت متوجه غیر عادی بودن تو نشده. اونم فردا می فهمه که تو دیگه هرگز بر نمی گردی. به خونه جدیدت خوش اومدی. امشب به افتخار تو دور هم جمع شدیم. از مهمونی لذت ببر.




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱:۳۰:۲۷ چهارشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۰
#7
ایوان ناجوانمرد بود.
ایوان رحم و مروت نداشت.
ایوان ذره ای انصاف هم نداشت.

برای این که هر دو راه رو اجرا کرد.

اول مقدار زیادی شامپو توی حفره چشمای یاقوت مانند لرد سیاه ریخت و بعدش جمجمه شو در آورد.

وقتی که سرگرم انگولک کردن استخون های لرد و تلاش برای باز کردنشون با پیچ گوشتی داشت، بقیه مرگخوارای طلبکار رسیدن و طلبشونو درخواست کردن!

-اون مال منه!

حرف همه مرگخوارا همین بود. خیلی زود دعوایی شدید در گرفت و جمجمه لرد دست به دست شد.

مرگخوارا برای دفاع از حقشون حرف می زدن و لرد سیاه فریاد می کشید.
- ما را رها کنید! ما ارباب هستیم. لرد سیاه. لرد ولدمورت کبیر. ماییم! آواداکداورای کروشیوپاش شده ایمپریونشان به همتون.

ناگهان سکوتی همه جا را فرا گرفت.

-ارباب؟
- شمایین؟
- چرا زودتر نگفتین؟

لرد سرخ شد. از شدت خشم و عصبانیت و حرص و جوش و ناامیدی و خیلی چیزای دیگه. قلبش هم دم دست نبود که خون برسونه و اصلا مشخص نشد که چطوری سرخ شد.

مرگخوارا که تازه پی به لرد بودن جمجمه برده بودن اونو محترمانه برداشته و به سمت بدن بدبخت در طبقه بالا رفتن.


ساعتی بعد!

-ارباب... دیدین بیخودی ناراحت بودین؟ اینم از این. مثل روز اولش شد.

دیزی با نوار چسبی که از اسکورپیوس کش رفته بود، یه دور دیگه دور گردن لرد چسب زد و سرشو روی بدنش ثابت کرد. کلاه سو رو از سرش برداشت و روی سر لرد گذاشت که خوشگلتر هم بشه.

زیاد هم مثل روز اولش نشده بود. ولی لرد به همینم راضی بود.

البته تا لحظه ای که...

- و لینی وارنر، بازیکن برجسته ریون، ضربه ای ویرانگر به بلاجر می زنه!

لینی جوگیر که از بازی کوییدیچ برگشته بود، در حالیکه حرکات خودشو گزارش می کرد، از در وارد شد و با چماقی که در دست داشت ضربه سهمگینی به اولین شیء گردِ بلاجر مانند جلوش زد.

و شیء گرد که تازه به زور چسب، چسبیده بود از بدن جدا شد... شتاب گرفت... از پنجره پرواز کرد...رفت و رفت و رفت... تا به میدان گریمولد رسید.

در همون لحظه، آرتور ویزلی در حال وارد شدن به محفل بود و خانه شماره دوازده برای لحظه ای ظاهر شده بود.
سر لرد هم شانس که نداشت؛ از همون فرصت استفاده کرد. پروازش رو به سمت آشپزخونه محفل ادامه داد و با صدای شالاپی، داخل پاتیل شام محفلیا افتاد.

آرتور هم طبق عادت، مستقیم به آشپرخونه رفت.
-به به... امشب به جای سوپ پیاز، کله پاچه داریم!

-ما کله پاچه نیـ ... شایدم بهتره باشیم.


پایان




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸:۵۹ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#8
خلاصه:

سر لرد سیاه با برخورد پنکه سقفی قطع می شه و شروع به قل خوردن و پایین رفتن از پله ها می کنه.
آرکو از سر لرد به جای گلدون و لینی به عنوان لونه استفاده می کنه. یه میمون سر لرد رو به جای نارگیل بر می داره و باهاش توپ بازی می کنن. کله لرد پرت می شه تو آزمایشگاه هکتور و تصمیم می گیره قل بخوره و فرار کنه.

...................

کله لرد تلاش می کنه و هل کوچیکی به خودش می ده.
یه ذره تکون می خوره.

ولی هکتور با یه ملاقه که ازش بخار بلند می شه می دوئه طرفش.
-حاضره. حاضره. آآآآآ کن... آ کن هواپیما بیاد!

کله می فهمه وقت زیادی نداره.
-این که داغه! معجون به این داغی اثر نمی کنه. برو جلوی پنجره فوتش کن تا سرد بشه. ما می خوریمش.

هک ساده اس. بیچاره و بدبخته. خنگ هم هست. می ره جلوی پنجره که فوت کنه.

کله لرد یه هُل و دو هُل و سه هُل می ده و از در قل می خوره بیرون. وسط راه صدای اسکورپیوس رو می شنوه که داره تو چت باکس سر ملت داد می زنه که: مگه سر آوردین؟

کله هم به نوعی داشت سر می برد.
مسیر قلش رو عوض می کنه... که یهو یه پا روی سرش قرار می گیره و متوقفش می کنه!
-آهای... کجا؟!




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵:۲۰ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
#9
در اثر این ضربه مهلک، لرزش خفیفی در زمین ایجاد می شه و کله رو به حرکت در میاره.

بلاتریکسم که تا زانو توی حلق پلاکسه و هیچکدوم نمی تونن حرکتی کنن. در نتیجه کله قل می خوره و از پله ها پایین می ره.

تق تق تق تق...

و متوقف می شه.

دو تا دست دورش حلقه می زنن.
-چه گلدون قشنگی... منو یاد ارباب می ندازه!

-ما اربابیم ملعون.

-نه نیستی. ارباب، بقیه داشت. تو گلدونی. با دو سوراخ قشنگِ روت که می شه توشون گل های شمعدونی گذاشت.

-ما درخواست کمک می کنیم. ما حساسیت داریم! شمعدانی نگذارید حداقل!




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۰:۰۰ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
#10
حمله جدید!


- چپ... کمی به راست... برگرد به چپ... چرا که توی ملعون هنوز راست و چپت را تشخیص نمی دهی.

مرگخواری که بالای نردبان ایستاده بود پنکه سقفی را تنظیم کرد. او مرگخواری بسیار خودشیرین بود که وقتی جمله "پختیم از گرما" را از لرد سیاه شنیده بود، این پنکه را خریداری کرده بود و مسولیت نصبش را هم خودش عهده دار شده بود.

لرد عاقبت عصبانی شد.
-بیا پایین. نمی فهمی. باد از آنجا فقط به مچ پای ما می زند.

و خودش بالای نردبان رفت و پنکه را تنظیم کرد.
-خوب است! روشنش کن حال کنیم!

مرگخوار خودشیرین، دکمه روشن را زد...

اخطار +23

پنکه چرخید!

خوب کار می کرد. و برای همین، با اولین چرخش تمام موانع سر راهش را درو کرد.
سر لرد سیاه با ضربه سهمگین پره های پنکه، از بدنش جدا شد. خون به دیوار ها و روی صورت مرگخوار خود شیرین پاشید.
بدن کمی تلو تلو خورد و روی زمین افتاد.
ولی مهم سر بود!
سر، روی هوا چرخید و چرخید و از در ورودی به بیرون پرتاب شد و به سمت پله ها رفت.

مرگخوار خود شیرین، با دیدن این صحنه و کسب عنوان قاتل لرد سیاه، خودش را از همان پنکه سقفی دار زد.

لرد سیاه دنیا را می دید که در مقابل چشم هایش می چرخد. قل خورد و از پله ها پایین رفت و رفت و جلوی پای شخصی که نمی دید چه کسی است متوقف شد.

...............


این تاپیک و سوژه، ماموریت یا مخصوص مرگخوارا نیست. سوژه عادیه. فرق این تاپیک با بقیه اینه که می شه توش پست های خیلی کوتاه یا بی منطق و مسخره زد. آزاد تره.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۵ ۱۷:۵۳:۲۷







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.