هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸:۰۶ شنبه ۵ مهر ۱۳۹۹
#1
خلاصه:

لرد به دلیل گرفتن مقداری خون از مورفین معتاد شده. ولی مشخص نیست به چی.
لرد که بطور ناگهانی فلج هم شده ادعا می کنه به یه سفید(محفلی) معتاد شده و باید برن براش یه جادوگر سفید بیارن. مرگخوارا برای پیدا کردن یه سفید، به پیازستان(واقع در ناکترن) می رن و هری پاتر رو می گیرن. ولی هری ناپدید می شه! دومینیک ویزلی ادعا می کنه هری پاتر رو خورده و اگه با خودشون ببرنش تفش می کنه!

.....................

مرگخواران غرغر کنان به طرف دومینیک رفتند.

-این چرا سبزه؟ حالت تهوع داره؟
-چرا لبخند بی معنی می زنه؟
-این میمونم جزوشه؟

دومینیک اصلاح کرد:
-میمون نه... پیشی! خوشت میاد خودت رو انسان صدا کنیم؟ هر کسی اسمی داره.
پیشی تایید کرد.

مرگخواران دست و پای دومینیک را گرفتند و همراه پیشی درون پاتیل هکتور گذاشتند.

سوالی برای هکتور که از اشغال شدن پاتیلش چندان خوشحال نبود، پیش آمد.
-کیا پاتیلو حمل می کنن؟

جواب برای مرگخواران مشخص بود!
-البته که خودت! مگه ما گفتیم پاتیل همراه خودت بیاری؟ زود کولش کن.

-این کله زخمی رو هم خورده! یعنی در واقع باید دو نفر و یک... یک... واحد شمارش میمون چیه؟

کسی نمی دانست!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸:۰۸ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۹
#2
سوژه دوئل هری پاتر و مارولوگانت: تحول!

توضیح:

شما توی یکی ازاتفاق های کتاب حضور داشته باشین و عوضش کنین(یعنی جریان مثل کتاب پیش نره). می تونه یه اتفاق بزرگ مثل جنگ هاگوارتز یا قسمتی از اون باشه... یا یه اتفاق کوچیکتر. زیاد مثال نمی زنم. هر صحنه ای از کتاب قابل قبوله. فقط توجه کنین صحنه فرضی نباشه. توی کتاب باشه.

یه توضیح دیگه هم بدم. این سوژه رو یادم میاد چند سال قبل، تو یکی از مسابقات سایت داده بودن. یادم نمیاد چه جوری و به چه شکلی بود و دقیقا همین بود یا نه. ولی به هر حال لازم بود اشاره کنم.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل ده روز( تا 11:59 یکشنبه 13 مهر) فرصت دارید!


جان سالم به در ببرید.




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶:۵۵ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
#3
بررسی پست شماره 335 نیروگاه اتمی، افلیا راشدن:


نقل قول:
بیمارستان
پست قبلی خیلی خوب تموم شده. گذشته از طنز خوبش، جایی تموم شده که مرگخوارا از دیدن لرد توی تلویزیون تعجب کردن... و این تعجب تازه شروع شده. وقتی تازه شروع شده، به نظر من باید ادامه داده بشه. عوض کردن مکان، اون شور و هیجان رو از بین می بره. این شروع بد نبود، ولی ادامه دادن با مرگخوارا، شروع بهتری می شد.


نقل قول:
پرستار برای چندمین بارلبخند پر‌ رنگی زد و چند آبنبات دیگر در دست لرد گذاشت.
- هنوز هم نمی‌آییم!
این جاش خوب بود. ساده، ولی خنده دار و متناسب با شخصیت طنز لرد.


نقل قول:
خانم پرستار مهربان که حالا دیگر آنقدرها هم مهربان بنظر نمی‌رسید چشمانش را چرخاند و با بی حوصلگی یک شکلات میوه‌ای به آبنبات ها اضافه کرد.
- هوممم...مشاوره...جالب بنظر میرسد!
اینو شاید نمی دونین. اشکالی هم نداره. ولی یکی از سوژه های لرد که از من به لرد منتقل شده، اینه که از میوه متنفره... اینم معمولا تو سوژه ها استفاده می شه. مثلا مروپ با میوه یا فرآورده های میوه ای لردو دنبال می کنه و سعی می کنه به خوردش بده. برای همین اولش این قسمت کمی گیجم کرد که لرد با شکلات میوه ای راضی شده. اگه شکلات خالی بود بهتر می شد. یعنی اصل قضیه ایرادی نداره و خوبه.


نقل قول:
لرد اخمی کرد و به دماغش چینی دا...چیز...اشتباه شد.
لرد فقط اخمی کرد!
معمولا با دخالت مستقیم و نظر دادن نویسنده موافق نیستم، مگه این که جالب یا لازم باشه. این جا جالب بود. خنده دار بود و در نتیجه خوب بود. تمسخر ظاهر لرد هم با توجه به مرگخوار بودن شما، خوب بود.


نقل قول:
لرد فقط اخمی کرد!
- بغل؟! شما ما را با کله زخمی و فک و فامیل محفلی‌اش اشتباه گرفته‌اید! ما کسی را بغل نمی‌کنیم!
این قسمت هم خوب بود.


نقل قول:
روانشناس لبخند گشادی زد و دست هایش را پایین آورد. از نظر لرد لبخند دائمی و محو نشدنی‌اش آزاردهنده ترین ویژگی او بود!
- هیچ اشکالی نداره عزیزم! بیا بریم توی اتاقم تا باهم صحبت کنیم.

سپس لبخندی زد و همانطور که به انتهای راهرو اشاره می کرد به راه افتاد.
روانشناس دو بار به فاصله کم لبخند زده. این موضوع، این حس رو به خواننده منتقل می کنه که نویسنده توضیح دیگه ای نداشته و دست به دامن لبخند شده.
با وجود این که وسطش توضیح دادی که لبخندش دائمی و آزاردهنده بوده، دو تا جمله شبیه به هم، جلب توجه می کنن.
راه حلش چیه؟ یا دومی رو حذف می کنیم... یا کمی تغییرش می دیم. مثلا "لبخند گشادش را تا جایی که می شد گشاد تر کرد"... و یا روی لبخند زدنش طوری تاکید می کنیم که خواننده کاملا بفهمه که این تکرار عمدی بوده. مثلا:
روانشناس لبخند گشادی زد و دست هایش را پایین آورد. از نظر لرد لبخند دائمی و محو نشدنی‌اش آزاردهنده ترین ویژگی او بود!
- هیچ اشکالی نداره عزیزم! بیا بریم توی اتاقم تا باهم صحبت کنیم.

سپس کار جدیدی انجام داد که لرد را هم متعجب کرد! لبخند دیگری زد و همانطور که به انتهای راهرو اشاره می کرد به راه افتاد.



نقل قول:
سپس سرش را به پسر نزدیک کرد.
- افسردگی فوق حاد! تمایل به خودکشی اونقدر شدیده که فرد حس میکنه میتونه مرگ رو بخوره!

پسر سرش را تکان داد و سریع یادداشت برداری کرد!

لرد خشمگین شد و تقریبا داد زد.
- ما قصد نداریم مرگ را بخوریم! گفتیم یاران وفادار ما، مرگخواران در انتظار ما هستند!

روانشناس دستش را زیر چانه اش زد و کمی خم شد.
- پس قضیه از این قراره...یارانت وفادار نبودن و حالا تو حاضری مرگ رو بخوری!...عزیزم...این واقعا نا راحت کنندس!
این قسمتش و بازی با کلمه "مرگخوار" جالب بود. تکرار "عزیزم" توسط روانشناس هم خوب بود. چون این یکی اونقدر تکرار شده که عمدی بودنش رو خوب نشون می ده.


نقل قول:
لرد مکثی کرد، چشمانش از تعجب گرد شد و با خشم به زنی خیره شد که تمام کلمات جمله‌اش را مثل یک پازل جابجا کرده بود و با آن جمله ی جدیدی ساخته بود!
این توصیف خوبی از وضعیت لرد و مشاور بود.


نقل قول:
لرد چشمانش را چرخاند آرزو کرد ای کاش مرگخوارانش سر می‌رسیدند و او را از دست روانشناس دیوانه نجات میدادند!
آخر پست خوب بود. یه پیشنهاد داده شده که کاملا قابل اجراست.


پستت خوب بود. شخصیت هات خیلی خوب بودن. لرد خوب بود. روانشناس خوب بود. توضیحاتت خوب و کافی هستن. دیالوگ هات خوبن. طنزت خوبه. سوژه رو هم خوب پیش بردی.
می رسیم به قسمت پیشرفت!
پست قبلیتون که نقد کردم هم خوب بود. ایراد بزرگ و قابل توجهی نداشت، ولی این یکی بهتره... برای این که شخصیت هاش بهترن.


سلام افلیا!
ما خوبیم افلیا!
بیا این جا رو ترک کنیم افلیا!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰:۴۸ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
#4
سوژه دوئل الکساندرا ایوانوا و تام: در انتظار مرگ!

توضیح:

دکتر به شما می گه که فقط مقدار مشخصی(مثلا یک روز یا یک ساعت یا کمتر و یا بیشتر) از عمرتون باقی مونده. تصمیم می گیرین توی این مدت هر کاری دلتون می خواد انجام بدین!
ولی مشکل اینجاست که دکتر اشتباه کرده! شما نمی میرین و مجبورین با عواقب کار یا کارایی که انجام دادین مواجه بشین.

در مورد قبل از این قسمت هم می تونین بنویسین که مثلا مریض شدین یا نشدین یا دچار علائم خاصی شدین و آزمایش دادین و این حرفا...


برای ارسال پست در باشگاه دوئل دو هفته(تا 11:59 جمعه 18 مهر) فرصت دارید! یک روز هم ما بهتون هدیه دادیم!


ایوا جان سالم به در ببره! اون یکی همین الانشم جان چندان سالمی نداره.




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰:۰۶ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹
#5
خلاصه:

هکتور بابت ماجرایی عصبانی می شه و مرگخوارا رو تهدید به معجون پراکنی می کنه. مرگخوارا با دادن وعده لرد شدن به هکتور آرومش می کنن. ولی مرلین میاد و می گه که مجبورن به وعده شون عمل کنن، وگرنه دچار نفرین خانه ریدل ها می شن.
لرد به بهانه ای از خانه ریدل ها به بیرون فرستاده می شه و همراه مادرش در مغازه میوه فروشیه و قراره یک هفته اونجا بمونه.
هکتور اجبارا لرد شده. مرلین هم از بارگاه اخراج شده، ولی نمی خواد کسی اینو بفهمه.

............................................

مرلین شروع به سخنرانی کرد.
-یاران پیشین لرد سیاه. همانطور که می بینید هکتور لرد شده است و شما زین پس یاران هکتور می باشید! من هم کمی پیر و فرتوت شده ام و دکتر گفته برای سلامتی ام بهتر است مدتی همچون شما فانی ها معمولی باشم.

دومینیک آخر صف ایستاده بود و صخنان مرلین را برای پیشی ترجمه می کرد.
-می گه با هکتور دوست معمولی باشیم و خیلی هم سرگرم کننده هستیم. فانی یعنی سرگرم کننده. یادت می مونه؟

پیشی زیاد مطمئن نبود.

نق و نوق های مرگخواران، که منتظر ارائه راه حل بودند به گوش مرلین رسید.

-برای گفتن اینا میکروفون گرفتی دستت؟ خب این هکتور که داغونه!
- می لرزه همش!
-تهدید می کنه!
-آسایشمونو سلب می کنه.

مرلین فریاد زد.
-خاموش ای افسارگسیخته!

-آقا توهین نکن. مگه ما اسبیم افسار داشته باشیم؟
-من اسبم داداش...آروم باش.

تام برگشت و اسب را دید که در حال اعتراض بود. یک بار در عمرش داشت اعتراض درست می کرد، آن هم نشده بود.

صدای هکتور از داخل خانه ریدل ها به گوش رسید.
-یاران من! کجایین؟ در اطراف من جمع بشین! می خوام وظایف جدیدی بهتون محول کنم. وظایفی متناسب با استعدادها و توانایی هاتون.




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹:۵۶ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹
#6
خلاصه:

گیاه مورد علاقه لرد سیاه، به عنوان غذا، طلب روزی دو عدد مغز جادوگر کرده. مرگخوارا مغز انیشتین رو به دست آوردن.

.............................

مرگخواران در را بستند و دوان دوان به سمت گیاه برگشتند!
گیاه بسیار گرسنه به نظر می رسید.
محفظه شیشه ای را شکستند و مغز کهنه و چروکیده انشتین را از داخلش در آوردند.
گیاه با دیدن مغز، برگ هایش را کمی جمع کرد. مشخص بود که اشتهایش اصلا تحریک نشده!
بلاتریکس مغز را در دست گرفت و جلو رفت.
-هممممم...چه مغزی... پر از اطلاعاته. پر از تجربه یک عمر زندگی... پر از فرمول. چقدر باید خوشمزه باشه. به به. چقدر هم لزجه!

برگ های گیاه کم کم از هم باز شد.
بلاتریکس فرصت را غنیمت شمرده و مغز را داخل برگ ها انداخت. برگ ها شروع به جویدن مغز کردند. ظاهرا مغز بسیار خوشمزه بود. گیاه راضی به نظر می رسید.

-خب خب خب... بالاخره به یه دردی خوردین!

گیاه، ریشه هایش را از داخل گلدان بیرون کشید. گل های چسبیده به ریشه را با ردای فنریر پاک کرد. ریشه اش کثیف تر شد! برای همین دوباره با ردای ایوا پاک کرد.
-این همه وقته منتظر یه مغز بودم! کل بدنم تکامل پیدا کرد و فقط احتیاج به یه مغز داشتم. چقدر احساس هوش و ذکاوت می کنم. خب... منتظر چی هستین؟ سریع منو ببرین جلوی در ورودی بکارین. کلی کار برای انجام دادن دارم.




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۳۹ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
#7
بررسی پست شماره 577 زندگی به سبک سیاه، ملابی:


نقل قول:
-چاره ای نیست. لینی... هم گروهی خوبی بودی.

بلاتریکس این بار به جای داس و اره موچینی برداشته و با ظرافت یک قاتل به سمت لینی که بر اثر ویبره های هکتور و احتمالا ترس می لرزید رفت.
با وجود تاکید لینی در پایان پست آخر، بسیار کار خوبی کردی که ردش نکردی. منظور از هم گروهی، مرگخوار بودنشونه احتمالا. موچین عالی بود!
ترکیب ترس و ویبره های هکتور برای توجیه لرزش لینی خیلی خوب بود. وقتی این همه نکته خوب توی دو سه خط جمع بشه، تبدیل به یک شروع خوب می شه.


نقل قول:
-من رکسان خالی ام! نه رکسان حشره ای، اونجوری اصن نمیتونم.
این "اصلا نمی تونم" به نظر من باید یه کمی ادامه پیدا می کرد. رکسان بیشتر گریه و زاری می کرد و مشکلات سرِ لینی داشتن رو توضیح می داد. اغراق می کرد.


نقل قول:
ملانی مثل فشنگ به سمت رکسان رفت و با چیزی مثل دماسنج کرفس رو معاینه کرد.
-هر ساقه ش ۳۷۸ کیلو کالری داره.
خیلی خوب بود. هم اشاره به تغییر ماهیت کرفس و هم جلو اومدن ملانی!
روش کارت خیلی خوب بود. خیلی جزئی و نامحسوس نوشتی. روش درست همینه که کم کم توجه خواننده رو به یه شخصیت جلب کنیم. کم کم براش معرفیش کنیم که تو ذهنش جا بیفته.


نقل قول:
فرصت خوبی بود که هرچه دوست داشت از مرگخوارایی که قصد جونشو کرده بودن بخواد... اما اگر میخواس رکسان سالمی بمونه، نباید با اون چیزا خوشحال میشد!
این یه سوژه جدیده. سوژه فرعیه و سوژه بسیار خوبی هم هست. هم جالبه هم جای کار داره و هم در مسیر سوژه اصلی قرار داره. دست ادامه دهنده هم بازه که رکسان چطور رفتار کنه و مرگخوارا چیکار کنن. به خوبی هم راهنماییشون کردی.


صحنه ها رو خیلی خوب توصیف کردی. جمله های ساده و واضح، و توضیح کافی.

شخصیت هات خیلی خوب بودن.

سوژه رو خیلی خوب پیش بردی.

در مورد ملانی همینجوری رفتار کن. هر جا موقعیت مناسب بود معرفیش کن.


خوب بود ملابی!

.........................................................

دراکو!


نقل قول:
این کوچولو رو میتوانید عمل ... نقد کنید ؟
این کوچولو، واقعا کوچولوئه!


بررسی پست شماره 436 قصر خانواده مالفوی، دراکو مالفوی:


نقل قول:
دراکو فکر کرد ،کمی بیشتر فکر کرد ، باز هم فکر کرد ولی وقتی در باره ی اینکه نباید زیاد فکر کند فکر کرد و با خودش گفت دیگر وقت عمل است !
شروعت خوب بود. جمله رو می شد کمی اصلاح کرد. مثلا:
دراکو فکر کرد ،کمی بیشتر فکر کرد ، باز هم فکر کرد و وقتی در باره ی اینکه نباید زیاد فکر کند فکر کرد، با خودش گفت دیگر وقت عمل است !

شکلک هم لازم نداشت. ولی اگه اصرار داشتی ازش استفاده کنی، یه شکلک مصمم تر لازم داشت.


نقل قول:
پس تصمیم گرفت از محفلیان کمک بگیرد
"کمک بگیرد" اشتباه نیست... ولی وقتی شما سیاه هستین و طرف مقابل دشمنتونه، بهتره مثلا بگین "استفاده کند"!


نقل قول:
با وعده های خود آنها را خام کند ولی در آخر موقع حل شدن مشکلات زیر وعده هایش بزند چون فریب ، پاچه خواری و دروغگویی به همراه چرب زبانی از ویژگی های دراکو بود و خود دراکو از ویژگی هایش راضی و خشنود بود .
علامت می ذاریم. جمله "در آخر، موقع حل شدن مشکلات، زیر وعده هایش بزند" علامتش کو؟!
بقیه اش خوب بود. ویژگی های دراکو و راضی بودنش از این ویژگی ها.


نقل قول:
لاوندر میگم چقدر جوراب هات قشنگه منو به یاد خدمتکار بوگندو مون میندازه...نه به یاد یه خاطره خوش میندازه .
یا موهات منو به یاد جارو های های حصیری میندازه ... چی بود کلا همه چیه تو منو به یاد خاطره های خوبم میندازه .
دیالوگ، باید مشخص باشه که دیالوگه. اولش یه خط تیره می ذاریم... وسطش هم لازم نبود بری سر خط. ولی مهم تر از این قسمت، طنزش بود. قسمت اول خیلی ساده اس. ساده به معنای معمولی. از معمولی بودن، تا جایی که ممکنه فاصله بگیرید. می شد یه ویژگی عجیب و غریب تر رو انتخاب کرد و به یه چیز عجیب و غریب تر تشبیه کرد. همین جاهاست که باید در مورد چیزی که قراره بنویسیم فکر کنیم. قسمت دوم کمی نامفهومه. منظور دراکو مشخصه، ولی اصلا خوب نوشته نشده. این قسمت از پست، محل مناسبی برای نشون دادن خلاقیتت بود. این موقعیت ها رو از دست نده.


نقل قول:
دراکو که فهمید حرف هایش دارد در دل لاوندر رسوخ میکند یک درود به پدر مادرش فرستاد که او را اینگونه بزرگ کرده اند و یک افرین به خودش بابت استعدادش
درود و آفرینش خوب بود.
جمله بازم علامت نداشت! تو نقد قبلی هم گفته بودم. هیچ جمله ای بدون علامت تموم نمی شه.
حرف های دراکو اصلا رسوخ کننده نبود!
دراکو فهمید که لاوندر داره گول می خوره... ولی خواننده نفهمید! اون صحنه رو باید برای خواننده توضیح می دادی. مثلا حالت چهره لاوندر عوض شد...لبخند زد... خجالت کشید... یا هر چی.


سادگی و معمولی بودن یکی دیگه از ایرادهایی بود که تو نقد قبلی بهش اشاره کرده بودم. برای همینه که می گم برای پست های پشت سر همتون درخواست نقد نکنین! بیشتر ایرادا توی این پست هم دیده می شن. باید فکر کنی. باید سعی کنی متفاوت باشی. می تونی... برای این که تو چت باکس خوب این کار رو انجام می دی.


توی نقد قبلی گفتم اون آقا زود گول خورده... اینجا هم لاوندر زود گول خورد.
پست کوتاهی بود. جا داشت طولانی تر بشه. منظورش فقط طولش نیست. محتواش هم لازم داشت که طولانی تر بشه. توضیح بیشتری می خواست. حتی دیالوگ بیشتری هم می خواست.
طنزت جای کار داره.


پست های خوب رو بخون. اعضای سایت رو می شناسی و کم و بیش می تونی تشخیص بدی کی خوب می نویسه. اگه نتونستی، پست هایی که نقد مثبتی گرفتن رو بخون. هم با شکل توضیح دادن و دیالوگ نوشتن، آشنا می شی و هم با انواع طنز.


موفق باشی.




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۰۱:۰۳ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
#8

هنوز تقریبا خواب بود که سرو صدایی از جلوی در اتاقش شنید.
صدای پاهایی که به نظرش عمدا محکم تر از حد معمول به زمین کوبیده می شدند.
-اهم... کی این کارتنا رو گذاشته این جا؟ جا قحطی بود؟ جلوی در اتاق ارباب؟ فکر نکردین ممکنه پاشون گیر کنه بهشون؟ درسته که صبح شده... ولی هوا هنوز تاریکه. ولی صبح شده. بله... صبح شده... صبـــــــــــح!

چشمان نیمه بازش را بازتر کرد. بلاتریکس درست می گفت. هوا هنوز تاریک بود.
-ساعت چنده... چرا هر روز باید با صدای تو بیدار بشیم بلا؟ چی از جون ما می خوای!

زیر لب زمزمه کرد و اجبارا از تختخواب جدا شد. می دانست بلاتریکس تا بیدارش نکند دست بردار نیست.

نیم ساعت بعد در اتاقش را باز کرد... و با بلاتریکسی که درست جلوی در ایستاده بود مواجه شد.

-صبح بخیر ارباب. چقدر خوبه که زود بیدار شدین. انتظارشو نداشتم. می دونین که... امروز روز خاصیه.

می دانست...

روزی که منتظرش بود. روزی که بالاخره باید تکلیف همه چیز روشن می شد. روز حمله به هاگوارتز!

تصمیم گرفت بلاتریکس را بابت سرو صدای بی دلیلش سرزنش کند؛ ولی چیزی در درونش فشرده شد.
-روز خاصیه که هنوز شروع نشده... ما نمی فهمیم چرا باید ساعت پنج صبح بیدار شویم!

-خب ارباب از الان باید شروع به آماده شدن بکنیم.

همینطور که حرف می زدند از پله ها پایین رفتند.
وسط پله ها، منظره جلوی در را دید!
در خانه باز بود و تمام مرگخواران، بدون حتی یک غایب، جلوی در به صف شده بودند.

-بلا... ساعت پنج صبح برای چی اینا رو این جا چیدی؟ که ما تماشاشون کنیم؟
-نه ارباب... امروز روز پیروزیه. باید حرکت کنیم.

به چهره مرگخوار وفادارش نگاه کرد. چقدر خوشحال بود. خوشحال و مطمئن.
بلاتریکس متوجه نگاهش شد.
-من آماده ام ارباب.

زیر لب زمزمه کرد:
-کی آماده نبودی؟

هیچوقت پیش نیامده بود که بلاتریکس برای انجام ماموریت ها و کمک به او پیشقدم نشود. همیشه مثل سایه کنارش بود. نگاه تحسین آمیزش همیشه به دنبال لرد سیاه بود. جادوی سیاه را از خود او یاد گرفته بود و قصد داشت تا آخرین لحظه عمرش در راه او از آن استفاده کند.

آخرین لحظه عمرش...


ساعت ها بعد...

گرد و خاک و آتش همه جا را فرا گرفته بود. هاگوارتز در حال پس دادن آزمون نهایی اش بود.

لرد سیاه سرگرم جنگیدن بود که سرو صدایی را از پشت سرش شنید.

مالی ویزلی فریاد زنان گفت:
-دیگه... دستتون... به... بچه های ما... نمی رسه!

بلاتریکس خندید. خنده اش مانند خنده پرشور پسرعمه اش در زمانی بود که در پس پرده ناپدید می شد.
طلسم مالی از زیر دست بالا آمده بلاتریکس رد شد و درست به وسط سینه اش و بالای قلبش خورد.
لبخند شادمانه بلاتریکس بر لبانش خشک شد و چشمانش از حدقه بیرون زدند. فهمید که چه اتفاقی افتاده است و قبل از این که فرصت زدن آخرین حرف هایش را داشته باشد، روی زمین افتاد.
ولدمورت فریاد کشید... غمناک ترین و بلند ترین فریاد عمرش را.
خشمش مانند بمبی منفجر شد و همه را به عقب پرتاب کرد...
بهترین و وفادارترینش را از دست داده بود.


ساعت ها بعد...

به سختی از جا بلند شد. احساس ضعف شدیدی می کرد. سرفه کرد. سر تا پایش غرق در گرد و خاک بود و درونش پر از غم.
آخرین فریادهای شادی هری پاتر و همراهانش را شنیده بود و بعد، با تصور مرگ او، همانطور رهایش کرده بودند.

افتان و خیزان خودش را به محل امن تری فرستاد.
زنده بود. این یعنی می توانست ادامه بدهد. می توانست ارتش جدیدی تشکیل بدهد. می توانست دوباره قدرتمند شده، و هورکراکس های بیشتری بسازد. می توانست جاودانه شود.

می توانست... اما نمی خواست...

به خانه برگشت.

به سختی خودش را به اتاقش و تختخوابش رساند.
از محفظه کوچک تعبیه شده روی دیوار، جسم سیاه رنگی را برداشت.
یک گردنبند سیاه بود. با گوی درخشانی در میانش.
زمان برگردان!
این زمان برگردان را سال ها پیش از جادوگر پیری که اصول اولیه جادوی سیاه را به او آموخته بود گرفته بود. صدایش هنوز در گوش لرد سیاه می پیچید.
-این یه زمان برگردان خاصه تام. یادت نره. این تو رو توی زمان بر نمی گردونه. این واقعا زمان رو برمی گردونه. ولی هرگز نمی تونی سرنوشت رو تغییر بدی... و یادت نره. فقط یک روز می تونی عقب بری. بیشتر نمی شه.

با آخرین نیرویی که در بدنش احساس می کرد دستش را بلند کرد. انگشتش را روی زمان برگردان گذاشت و آن را چرخاند.
آرزو می کرد که ای کاش روز قبل این کار را انجام داده بود... یا در روزی شاد تر و معمولی تر از امروز... ولی هرگز نمی توانست حدس بزند که آن روز او را به همراه بقیه ارتشش از دست خواهد داد.
زمان برگردان سیاه، چرخید و چرخید و زمان را به عقب راند...
احساس سرگیجه کرد. کم کم چشمانش بسته شد.

هنوز تقریبا خواب بود که سرو صدایی از جلوی در اتاقش شنید.
صدای پاهایی که به نظرش عمدا محکم تر از حد معمول به زمین کوبیده می شدند.
-اهم... کی این کارتنا رو گذاشته این جا؟ جا قحطی بود؟ جلوی در اتاق ارباب؟ فکر نکردین ممکنه پاشون گیر کنه بهشون؟ درسته که صبح شده... ولی هوا هنوز تاریکه. ولی صبح شده. بله... صبح شده... صبـــــــــــــح!

صبح شده بود. دوباره صبح شده بود.
بلاتریکس زنده بود و خوشحال. پشت در اتاقش بود. با شور و شوق منتظر بیدار شدنش بود. می دانست که بقیه یارانش هم جلوی در صف کشیده اند.

خمیازه ای کشید و زیر لب گفت:
-همه اون کارتنا رو خودت اونجا گذاشتی بلا! که بتونی با غر زدنت ما رو بیدار کنی. مگه اجازه می دی کسی به پنجاه متری اتاق ما نزدیک بشه که بتونه چیزی اونجا بذاره؟

خوب می دانست که ساعت پنج صبح است!
برایش اهمیتی نداشت که این روز، بارها و بارها برایش تکرار شده است.
می دانست باید بجنگد. امروز هم باید بجنگد و شکست بخورد و در پایان روز به سمت اتاقش برگردد.

خستگی جنگ هم برایش مهم نبود. هیچ چیز مهم نبود. نمی توانست جلوتر برود.
بدون او نمی توانست حتی یک قدم جلوتر برود...



"تولدت مبارک بلای عزیزم"




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵:۲۶ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹
#9
سلام دراکو!


بررسی پست شماره 350 آموزشگاه مرگخواری، دراکو مالفوی:


نقل قول:
دقایقی بعد آقای استکبار زاده با عینکی شکسته و لباس پاره از سر جایش بلند میشود .
اولین کاری که بعد از خوندن سوژه ها می تونیم انجام بدیم اینه که تصمیم بگیریم به چه روشی داستان رو ادامه بدیم.
بعضی وقتا داستان توی یه موقعیت جالب قرار داره. اصلا لازم نیست جلو بریم. مثلا یه مرگخوار و یه محفلی افتادن توی چاه! این جا می شه کلی در مورد این که چیکار می کنن و چی می گن، نوشت. اگه فورا یه طناب بندازیم و نجاتشون بدیم، سوژه های اون موقعیت رو از دست دادیم.
گاهی یه مسئولیتی به عهده مون گذاشته شده. مثلا قراره کار خاصی انجام داده بشه. این جا دیگه جالب نیست که درباره موقعیت بنویسیم. بهتره شجاعت به خرج بدیم و قدم اول رو برای پیش بردن سوژه برداریم.
گاهی هم لازمه اصلاح کنیم! توی سوژه مشکلی وجود داره و بهتره اصلاح بشه. که البته این معمولا کار ناظرهاست.
یه اصل کلی دیگه برای من وجود داره.
اسامی انسان، مکان، فیلم و سریال غیر هری پاتری، تا جایی که ممکنه نباید وارد داستان بشه. اگه لازم بود و وارد شد، در اولین فرصت بهتره حذف بشه. اولین فرصت به معنی سریع ترین زمان ممکن نیست. معنیش سریع ترین زمان مناسبه. آقای آستکبار زاده یکی از ایناست! تو سوژه قبلی بیل خورد توی سرش و من خوشحال شدم که از سوژه حذف شده... ولی اول پست شما دوباره بلند شد.


نقل قول:
- حتی خود مرگ خوار ها هم چیزی به زبان نمی اوردند ولی این شامل شکمشان نمیشد. پس تصمیم گرفتند از یکی از عجیب ترین سلاح هایشان را در این موقعیت استفاده کنند دراکو مالفوی .
اسم بردن از دراکو به عنوان یه سلاح عجیب، بد نبود. البته دراکو مرگخوار نیست. برای ما ملاک مرگخوار بودن یا محفلی بودن کسی، سایته، نه کتاب. مگه این که اون شخصیت توی سایت نباشه. مثلا لوسیوس رو توی سایت نداریم الان. موقع نوشتن می تونیم مرگخوار فرضش کنیم. ولی دراکو داریم. ولی گذشته از این موضوع، شکل ورودت به سوژه مشکلی نداشت.


نقل قول:
پس با یک همچین حرکتی ( ) مرگخوارن دراکو را به پیش اقای استکبار زاده فرستادند .
مورد بعدی استفاده از شکلک به جای توصیفه. این کار معمولا خوب نیست... ولی جایی که نشه خوب توصیف کرد، اشکالی نداره که از شکلک کمک بگیریم. این جا این صحنه رو به نظر من نمی شه خیلی خوب توضیح داد. شکلک بهتره. برای همین هم کار شما اشتباه نبود.


نقل قول:
- سلام اقای استکبار زاده !
- چه چیزی از جون من بدبخت میخوای مگه ؟!

- خواست بگم چقدر شما لاکچری هستین از کجا لباس هاتون رو میخرید ؟
- اره همه همیشه اینو بهم میگن !
میگم شما که اینقدر لاکچری هستین میتوانید بزارید راحت ما این آب طلا تام رو بگیریم ؟
بذارید درسته.
گاهی علامت ها رو نمی ذاری. بهشون دقت کن. جمله بدون علامت نداریم. باید علامتشو بذاری که لحنش درست بشه.
این جا آقاهه خیلی زود قانع شده و در واقع گول خورده. این بحث رو باید کمی بیشتر طول می دادی. مورد بعدی اینه که جمله های ساده، خواننده رو خسته می کنن. باید به شکلی سعی کنی متفاوت باشی. مثلا "لباس هاتونو از کجا می خرین؟" خیلی ساده و معمولیه. سعی کن یه چیز عجیب تر یا مسخره تر و در صورت امکان جادویی تر رو جایگزینش کنی که این جمله، علاوه بر پیش بردن سوژه به یه درد دیگه هم بخوره. مثلا خنده دار بشه. جالب بشه.


نقل قول:
آقای استکبار زاده کمی با خودش فکر کرد و پس گفت

- به یک شرط
بین شخصی که دربارش توضیح دادی(این جا آقای استکبار زاده) و دیالوگش فاصله نذار.


آخر پست خوب بود. نفر بعدی می تونه در مورد شرط فکر کنه. این جا هم قسمتیه که مسئولیتی به عهده نفر بعدی گذاشتی. باید شجاعت به خرج بده و ادامه مسیر رو تعیین کنه.


شخصیت دراکو خوبه... ولی اگه قراره پاچه خواری کنه، باید این حالت رو خیلی پررنگ تر و غلیظ تر کنی! به حرفای دیگران هم توجه نکن. اگه کسی ایرادی از این کار گرفت یا مسخره کرد، معنی ایفای نقش رو نمی دونه. برای همین نباید به نظرش اهمیتی بدی. سعی کن از چیزای غیر عادی تعریف کنه. جمله هاش متفاوت باشن. تکراری نشه. عادی نشه. در عین حال، دراکوی کتاب رو هم در نظر بگیر. خیلی از چارچوبش دور نشو.


برای شروع، خوب بود.




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۴:۳۶ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
#10
لطفا برای پست های با امتیاز 26 و بالاتر درخواست نقد نکنید.

...........................


نتیجه دوئل (هاگوارتزی) اما دابز و هدر:


امتیازهای داور اول:
اما دابز: 27 امتیاز – هدر: 22 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
اما دابز: 27 امتیاز – هدر:23.5 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
اما دابز: 27.5 امتیاز – هدر: 23 امتیاز

امتیازهای نهایی:
اما دابز: 27.16 امتیاز – هدر: 22.83 امتیاز


برنده دوئل: اما دابز!









هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.