هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لردولدمورت)



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: امروز ۱:۱۹:۵۸
#1
خلاصه:

لرد سیاه تصمیم گرفته اربابی جنگلی بشه برای همین به همراه مرگخوارا در جنگلی بدون هیچ امکاناتی سکنی گزیده. لرد تشنه ش میشه و برای رفع تشنگی از مرگخوارا می خواد که توی یه ظرف از جنس جمجمه براش آب بیارن. هکتور و سدریک مامور پیدا کردن آب می شن. ولی هر چی توی جنگل جستجو می کنن به آب نمی رسن.

......................

- سدریک! ... با توام! سدریک!

با صدای هکتور، سدریک که به صورت سروته در میان دسته ای خفاش، از درخت آویزان شده بود، از خواب پرید و با سر روی زمین افتاد!
- چته! چرا اینجوری یهویی آدمو بیدار می کنی؟ یه ذره ملایمت داشته باش! تازه داشتم گرم می شدم.

اهمیتی نداشت که وسط تابستان بود. اهمیتی نداشت که سدریک چگونه سرو ته آویزان شده بود. اهمیتی نداشت که خفاش ها چگونه او را در جمع خودشان پذیرفته بودند.
ولی این که لرد سیاه از آن ها فقط کمی آب خواسته بود و آنها داستان را به جاهای بسیار باریکی کشانده بودند، اهمیت داشت!

-می گم... چاه بزنیم؟!

سدریک پای درختی دراز کشید و سرش را روی خفاش خسته ای گذاشت.
-بیل داری؟

هکتور بیل نداشت. بین مرگخواران فقط دومینیک بیل داشت که فعلا در محل حاضر نبود. هکتور و سدریک بسیار بدون بیل و به درد نخور بودند.

-با دستامون بکنیم؟ با چوب؟ از موش کور خواهش کنیم؟




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: دیروز ۲۳:۲۲:۴۵
#2
سوژه دوئل لاوندر براون و دیزی کران: ایفای نقش!


توضیح:

یه نفر باید بره یه جایی. سر قرار کاری یا جلسه یا هر جای دیگه. ولی به دلیلی خودش نمی تونه بره و از شما می خواد با خوردن معجون، تغییر شکل بدین و به جاش برین.

توضیح بدین که اون کیه... کجا باید بره و وقتی شما به جاش می رین چه اتفاقی میفته.

فراموش نکنین که معجون فقط یک ساعت تاثیر داره.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، ده روز(تا 23:59 دوشنبه 6 بهمن) فرصت دارید.


جان سالم به در ببرید!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۷:۰۹:۰۶ پنجشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۹
#3
نتیجه دوئل آلبوس دامبلدور و بلاتریکس لسترنج:


امتیازهای داور اول:
آلبوس دامبلدور: 28.5 امتیاز – بلاتریکس لسترنج: 27 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
آلبوس دامبلدور: 28 امتیاز – بلاتریکس لسترنج: 27 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
آلبوس دامبلدور: 26.5 امتیاز – بلاتریکس لسترنج: 27 امتیاز


امتیازهای نهایی:
آلبوس دامبلدور: 27.66 امتیاز – بلاتریکس لسترنج: 27 امتیاز


برنده دوئل: آلبوس دامبلدور!

............................................

-ول کن!
-نمی کنم!
-گفتم ول کن!
-اول تو ول کن!
-اول و دوم نداره که. فقط تو ول می کنی!


لرد سیاه گیج و منگ در میان میدان ایستاده بود و ناخواسته به چپ و راست کشیده می شد.
دلیلش این بود که بلاتریکس یک دستش، و دامبلدور دست دیگرش را گرفته بود و هر یک به سمت خود می کشیدند.

-این سهم ماست! غنیمت جنگیمونه!
-اولا که "این" خودتی! دوما ارباب سه تا طلسم بیهوشی خوردن و تازه نیمه بیهوش شدن. یک ارباب نیمه بیهوش به چه درد شما می خوره؟
-می ذارمش روی میز جلسات محفل. زیبا می شه.
-د می گم ولشون کن!

زور دامبلدور بیشتر از چیزی بود که به نظر می رسید. بلاتریکس با نگاهش به دنبال رودولف گشت.
-یه بارم که قراره به یه دردی بخوری پیدات نیست.

چاره ای نداشت. کشید و کشید.

ولی دامبلدور هم این غنیمت جنگی را به شدت می خواست. بارها او را روی میز جلسات تصور کرده بود و به نظرش رنگ قهوه ای میز با رنگ سرخ چشمان غنیمت، تضاد زیبایی ایجاد می کرد.
برای همین، دامبلدور هم کشید و کشید.

تا این که موفق شد!

ظاهرا بلاتریکس تسلیم شده و لرد را رها کرده بود.

دامبلدور، با خوشحالی لبخندی پیروزمندانه زد و دست لرد را بالا گرفت.
ولی لرد، زیادی سبک به نظر می رسید.
دامبلدور به ادامه دست نگاه کرد.
نگاهش تا بازو بالا رفت؛ ولی لردی به بازو وصل نبود.
به بلاتریکس نگاه کرد که دست چپ لرد را در دست گرفته بود. به بازوی چپ هم لردی وصل نبود.

هر دو دست لرد، از بازو کنده شده بودند!

و طلسم بیهوشی لرد درست در همین موقعیت اثرش را از دست داد.

لرد سیاه، وضعیت خودش را بررسی کرد.
-ما... شبیه خودنویس شدیم!

بلاتریکس سعی کرد دست چپ را پنهان کند.
-ارباب... غصه نخورین. دوباره در میاد.

-در میاد؟ مگه ما مارمولکیم؟!

-منظورم اینه که نقره ایشو برای خودتون می سازین. مثل دست پتی گرو. خیلی هم بهتون میاد.

لرد سیاه چاره ای نداشت.
-ما باید تا اون موقع با پا جادو کنیم. خوشمون نمیاد.

دامبلدور دست لرد را روی زمین انداخته و رفته بود.
دامبلدور بسیار بی نزاکت بود.

بلاتریکس با خوشحالی دست راست را هم برداشت. از فکرش هم هیجان زده شده بود.
-ارباب... اینا می تونن پیش من بمونن؟


........................................

نتیجه دوئل رابستن لسترنج و گابریل دلاکور:


امتیازهای داور اول:
رابستن لسترنج: 27 امتیاز – گابریل دلاکور: 27.5 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
رابستن لسترنج: 27.5 امتیاز – گابریل دلاکور: 26.5 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
رابستن لسترنج:27 امتیاز – گابریل دلاکور: 28 امتیاز

امتیازهای نهایی:
رابستن لسترنج: 27.16 امتیاز – گابریل دلاکور: 27.33 امتیاز


برنده دوئل: گابریل دلاکور!


...................................................


رابستن به سختی در سنگی بالای سرش را کنار زد.
-درش رو چرا بستن کردی حالا؟

گابریل جلو رفت و در پاتیل را برداشت.
-برای این که تحت تاثیر بخار آب و مواد شیمیایی، بهترین نتیجه رو بگیرم. حالا ساکت باش و بی سرو صدا بجوش. از راه دوری اومدی و آلودگی های زیادی رو سر راهت جذب کردی. یک ساعت باید بجوشی.

رابستن سکوت کرد و اجازه داد گابریل در پاتیل سنگی را رویش بگذارد.

جوشید و جوشید و میکروب زدایی شد.

گابریل از آزمایشگاه هکتور خارج شد و برای سرکشی به چوب دستی لرد سیاه که در اسید غلیظ در حال ضدعفونی شدن بود، به طبقه بالا رفت.

سه ساعت بعد...


گابریل آخرین تکه کاهو را هم خورد.
-خوشمزه بود!

همه با حرکت سر تایید کردند. ناهار آن روز دستپخت هکتور بود و با وجود این که کسی امیدی به هنر آشپزی اش نداشت، اعتراف کرده بودند که غذا بسیار لذیذ بود.
هکتور عادت نداشت کسی از او تعریف کند. برای همین هیجان زده شد و سعی کرد اجازه ندهد که موضوع عوض شود.
-بله... من کمی نمک دریا توش ریختم و گوشتش دقیقا سه ساعت پخته شده. اینو وقتی رسیدم آزمایشگاه از پاتیل پرسیدم و اونم تایید کرد.

با شنیدن کلمه آزمایشگاه، گابریل ناگهان جا خورد. به دیس خالی روی میز نگاه کرد. و به استخوان های باقی مانده که نجینی داشت سعی می کرد باقی نمانند.
-هک... کدوم پاتیل؟

-پاتیل سنگی دیگه... چند تا تیکه پارچه هم توی غذا بود که درشون آوردم. شبیه لباسای رابستن بودن.

اشک در چشمان گابریل جمع شد. ولی اشکالی نداشت. اشک چشمانش را پاکسازی می کرد. در مورد رابستن هم اشکالی نداشت...سه ساعت جوشیده بود...

حداقل تمیز بود!




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳:۵۷ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹
#4
خلاصه:

هکتور و کراب داشتن از جایی می گشتن که چشمشون به یه صف طولانی میفته که مشخص نیست به کجا می رسه. تصمیم می گیرن اونا هم به صف ملحق بشن.
بعد از مدتی به سر صف می رسن. مشخص می شه که صف برای ثبت نام ماشین بوده. ولی هکتور و کراب گواهینامه ندارن!

......................................

هکتور گواهینامه داشت. گواهینامه معتبر! از ساخم و امن! و همین موضوع را با افتخار به کراب گفت.

کراب کمی فکر کرد.

کمی بیشتر فکر کرد.

و تصمیم گرفت سوالش را مطرح کند.
-ساخم و چی چی؟

-ساخم و امن. سازمان استعداد های خاموش معجون سازی و اداره معجون سازان ناموفق! از هر دوشون گواهینامه درجه یک دارم.

کراب برای لحظه ای تصمیم گرفت بی خیال هکتور شده و به تنهایی گواهینامه بگیرد. ولی این کار، نامردی بود... ولی کراب هم زیاد مرد محسوب نمی شد... ولی رفیق نیمه راه هم که نبود... نویسنده بالاخره تصمیمش را گرفت.

-اونا به درد نمی خورن. باید گواهینامه رانندگی بگیریم. قبلش باید تمرین کنیم. تراکتور همسایه به درد نمی خوره! سرعت کافی نداره. کسی رو سراغ داری که ماشین داشته باشه؟

هکتور با خوشحالی بالا و پایین پرید.
-سراغ دارم! دارم!




پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹:۰۰ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۹
#5
رودولف درونش را تا اعماق وجود، جستجو کرد... و هیچ تمایلی برای انجام این کار نیافت. او اصلا نمی خواست به سمت روشنایی برود، می خواست دامبلدور را وارد ارتش لینی کند.
ولی حس وظیفه شناسی بطور غیر قابل کنترلی بر او غلبه کرد و به ساحره زیبا نزدیک شد.

ساحره متوجه رودولف شد.
- به به! چه جادوگر باکمالاتی! باورت می شه کل زندگیم دنبال یکی مثل تو بودم؟ همین دیشب خوابتو دیدم. و پریشب... و شبای قبل. یه شب خوابتو ندیدم... اونجا هم مرلین اومد به خوابم و گفت هر چه زودتر باید تو رو پیدا کنم. چقدر با تو احساس آشنایی می کنم.

چشمان رودولف گرد شده بود. ساحره طی سی ثانیه، کلیه تاکتیک های مخ زنی رودولف را روی او پیاده کرده بود.

مخ رودولف زده شده بود!

حس وظیفه شناسی، عصبانی شد. تکه سنگی از کلیه رودولف برداشت و به طرف مخش حرکت کرد.

قصد اعلام جنگ و درگیری فیزیکی داشت.

به جمجمه رودولف رسید.
-اوخی... مخش اینه؟ چقدر کوچولو و با نمکه!

مخ رودولف گوش نمی کرد. نمی دید. حواسش به طور کامل معطوف به ساحره زیبا بود. ولی حس وظیفه شناسی رودولف هم بیکار که نبود. جلو رفت و حرف های تهدید آمیزی در گوش مخ زمزمه کرد.

مخ ترسید!

و رودولف تصمیم گرفت اسیر هوای نفس خودش نشود.
-خواهرم، از من فاصله بگیر. من فقط یه آب نبات لیمویی ازت می خوام.





پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱:۲۰:۳۲ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۹
#6
نتیجه دوئل آیلین پرنس و الیویا شادلو:


امتیازهای داور اول:
الیویا شادلو: 24.5 امتیاز – آیلین پرنس: 24 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
الیویا شادلو: 23 امتیاز – آیلین پرنس: 25 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
الیویا شادلو: 23.5 امتیاز – آیلین پرنس: 24 امتیاز

امتیازهای نهایی:
الیویا شادلو: 23.66 امتیاز – آیلین پرنس: 24.33 امتیاز


برنده دوئل: آیلین پرنس!

.................................

- خواهش می کنم... بذارین خودم این کارو انجام بدم. اینو بهش بدهکارم.

جمعیت با دیدن حالت غم زده و چشمان پر از اشک آیلین، عقب رفتند.

آیلین روی جسم بی جان الیویا خم شد. با صدایی که برای بقیه هم قابل شنیدن بود گفت:
-متاسفم الیویا... می تونستیم دوستای خوبی برای هم باشیم. ولی نشد... الان، وظیفه آخرمو نسبت بهت انجام می دم.

با وجود این که چندان قوی محسوب نمی شد، الیویا را با احترام بلند کرد و داخل تابوت سفید رنگ گذاشت. چشمانش را پاک کرد و به میان جمعیت برگشت.


فلش بک


-ازت متنفرم الیویا... واقعا متنفرم...

آیلین فریاد می کشید و نفرت از چشمانش می بارید.
-اون مدال، حق من بود... تقلب کردی!

در واقع در آن لحظه الیویایی در کار نبود. آیلین نفرتش را داخل اتاق خالی و خطاب به آینه فریاد می زد.
-من نمی تونم دوم شده باشم. تقلب کرده. با اون مدال می تونستم بهترین پست وزارتخونه رو بگیرم. الان مجبورم توی اون کافه لعنتی به کار نفرت انگیزم ادامه بدم.

نفرتش از الیویا بیشتر و بیشتر شد...

و نقشه اش را کشید...


دو ساعت بعد!


آیلین و الیویا پشت میزی در کافه نشسته بودند. آیلین لیوان نوشیدنی را جلوی الیویا گذاشت.
-خب... تو برنده شدی و من الان فقط می تونم بهت تبریک بگم. باید خیلی خوشحال باشی... نه؟

الیویا لبخندی زد.
-خیلی... ولی راستش برای تو کمی ناراحت شدم.

و نوشیدنی را سر کشید. نشنید که آیلین زیر لب زمزمه کرد: بیشتر هم ناراحت خواهی شد...

چند دقیقه بعد حال الیویا به هم خورده بود. چهره اش در هم کشیده شد و سعی کرد از جایش بلند شود. ولی نتوانست.

داشت فلج می شد.

تلاشش برای کشیدن فریاد، بی فایده بود.

روی صندلی نشست و سرش روی میز افتاد.

صاحب کافه با نگرانی جلو رفت.
-چی شد؟

نبضش را گرفت.
-زنده اس. بیهوش شد؟

آیلین با خونسردی جواب داد:
-بله... می برمش خونه استراحت کنه. خوب می شه.

و در حالی که الیویا را روی دسته جارویش نگه داشته بود از کافه دور شد.

پایان فلش بک


در تابوت بسته شد. آیلین نفس راحتی کشید.
وقتی الیویا را بلند کرده بود، به وضوح گرمای بدن و ضربان ضعیف قلبش را احساس کرده بود. خوشحال بود که برای حمل آیلین به تنهایی، اصرار کرده بود.

معجونی که داخل نوشیدنی الیویا ریخته بود به خوبی عمل کرده بود.
چند ساعت پیش، وقتی در حال معاینه الیویا بودند، ضربان قلبش ضعیف تر و کاملا نامحسوس بود. و حالا دوباره داشت بر می گشت!

الیویا می دید... می شنید... می فهمید...
ولی قدرت تکان خوردن نداشت.
کاملا فلج شده بود.
به ناچار داخل تابوتش دراز کشیده بود و به صدای گریه و فریادهای دیگران گوش می کرد.
حرف های آیلین را شنیده بود.

و بعد، در تابوت را بسته بودند و صدای خاکی که رویش ریخته می شد...

و بعد از آن، برای الیویا فقط سکوت بود و تاریکی...

تا وقتی که مرگ، واقعا به سراغش بیاید.





پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰:۱۱ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹
#7
خلاصه:

لرد سیاه قصد داره مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنه. برای این کار باید با استعداد ترین مرگخوار رو پیدا کنه.
مرگخوارا برای آموختن فن، هنر یا ورزشی، از خانه ریدل ها خارج می شن و با دیدن تیمی که در حال فوتبال بازی کردنه، تصمیم می گیرن فوتبال یاد بگیرن. بلاتریکس کاپیتان تیم می شه و الان قراره ترکیب تیم رو بچینه.

......................................

بلاتریکس جادوگری اصیل زاده بود و کوچکترین نظری در مورد وظیفه دروازه بان در زمین نداشت.
نگاهی به اطراف انداخت.
-خب... ظاهرا همه قراره بدوئن و دروازه بان قرار نیست بدوئه. در نتیجه... سدریک می تونه دروازه بان باشه!

سدریک با شنیدن اسمش از خواب پرید!
-چی شد؟ چی شد؟ رسیدیم؟

و دوباره خوابید.

مرگخواران باقی مانده، این انتخاب بلاتریکس را تحسین کردند، ولی کاپیتان تیم مشنگی اشتباه بزرگی کرد!
-می گما... این زیاد می خوابه. بهتر نیست یه نفرو بیارین که بتونه دروازه رو پوشش بده؟

بلاتریکس کمی فکر کرد.
- پوشش دادن دروازه؟... ماکسیم؟ مادام ماکسیم!





پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۲۶ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۹
#8
به سختی خودش را جمع و جور کرد و با حالتی طلبکار به طرف نگهبان برگشت.
- شما پلاکس به این بزرگی رو نمی بینین که داره به سرعت به طرفتون می شتافه؟

نگهبان با خونسردی لبخندی زد که هیچ نشانه ای از مهر و محبت در آن دیده نمی شد.
- متاسفم خانم. می تونم بپرسم چرا داشتیم به سمت من می شتافیدین؟ مشکلی پیش اومده؟

پلاکس با نگرانی به قفس ببر اشاره کرد.
- البته که پیش اومده. ببینین. ارباب و مرگخوارا!

لبخند نگهبان ناگهان گرم و صمیمی شد.
- اوه... بله. دیدم. چقدر جالبن! لرد سیاهی که پاش تو دهن ببره و مرگخوارایی که وانمود می کنن این صحنه رو نمی بینن.

پلاکس نگران پای لرد شد!
- به جای تماشا، اون در لعنتی رو باز کن. من این طرف هستم و ارباب و مرگخوارا اون طرف.

نگهبان سریعا دسته کلیدش را در آورد.
- خر وحشی... کرگدن... زرافه بی خاصیت!

پلاکس با چشمانی متعجب به طرف نگهبان برگشت.
-چرا فحش می دی؟

-فحش نبود... کلیدا رو می گشتم ببینم کدوم مال قفس ببره. اولی مال قفس خر وحشی بود. دومی کرگدن. سومی هم زرافه ای که در اثر جهش ژنتیکی گردن نداره و در نتیجه به هیچ دردی نمی خوره. هر کی می بینه می گه این بزغاله رو چرا گذاشتین تو باغ وحش! و اما ببر! خودشه... باز کنیم.

نگهبان در قفس را باز کرد و پلاکس قهرمانانه جلو رفت.
- ببر! یک ثانیه دست نگه دار!

ببر دست نگه داشت و موقتا جویدن انگشتان پای لرد را متوقف کرد.

- من... پلاکس اعظم، مفتخرم اعلام کنم که همین الان لرد و کل ارتش سیاه رو از قفس ببر نجات...

صدای "جرینگ" مانندی که از پشت سرش شنید، حس خوبی به او نمی داد. به چهره های عصبانی مرگخواران نگاه کرد.
-نبست... بگین که در قفس رو روی من نبست!

ولی بسته بود.

نگهبان با لبخند مسخره اش دسته کلید را در جیبش گذاشت.
- خب... فکر می کنم درست شد. حالا مرگخوارا اون طرف هستن و تو هم اون طرف هستی. مردم صبح برای بازدید میان. آروم بگیرین تا حیوونا کمی استراحت کنن.

-این حیوان که استراحت نمی کند... این در حال جویدن ماست!

نگهبان سوت زنان دور شد.




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵:۱۲ چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۹
#9
لطفا برای پست هایی با امتیاز 26 و بالاتر درخواست نقد نکنین.
داور های اول و دوم و سوم ترتیب خاصی ندارن. یعنی یکی ممکنه یه بار داور اول باشه و دفعه بعد داور سوم.

...................................................

نتیجه دوئل سر کادوگان و آموس دیگوری:

امتیازهای داور اول:
سرکادوگان: 27 امتیاز - آموس دیگوری: 26 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
سرکادوگان: 28.5 امتیاز - آموس دیگوری: 25.5 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
سرکادوگان: 28.5 امتیاز - آموس دیگوری: 26 امتیاز


امتیازهای نهایی:
سرکادوگان: 28 امتیاز - آموس دیگوری: 25.83 امتیاز


برنده دوئل: سرکادوگان!

(معمولا اینجا و اینجوری و بدون این که طرف بخواد در مورد پست های دوئل نظر نمی دم. ولی چون پست سر کادوگان در مورد لرد بود نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و نگم که پست خیلی خنده داری بود. بسیار خندیدیم. )

..........................................

روز بسیار پرکاری برای دکتر ریدل بود.

پرستاری که خستگی از چهره اش می بارید، سومین پرونده را روی میز دکتر گذاشت.
-آقای دکتر... اینم آخریشونه. آقای دیگوری. فعلا بردیمش بخش B... شما چه دستوری می دین؟

دکتر پرونده را باز کرد و نگاهی سرسری به آن انداخت.
-هنوز مثل قبله؟

پرستار که به سختی جلوی خنده اش را گرفته بود جواب داد:
-بله... جاروهای پرنده و اسمشو نبر و جام آتش و این حرفا. به اضافه این که امروز اصرار داشت زودتر مرخصش کنیم. چون با یه تابلوی شوالیه، دوئل داره.

توجه دکتر جلب شده بود.
-دوئل؟... یعنی قصد کشتن کسی رو داره؟ این بیمار داره رفتارهای خطرناک از خودش نشون می ده. آرامبخش بیشتری بهش تزریق کنین.

پرستار دیگری بدون در زدن، سراسیمه وارد اتاق شد.

دکتر با حالتی عصبانی رو به او کرد.
-امیدوارم توضیح مناسبی برای این ورود نامناسبتون داشته باشین.

پرستار که شدیدا دچار لکنت زبان شده بود، سعی کرد قضیه را به کوتاه ترین شکل ممکن توضیح بدهد.
-آقای دکتر... یه تابلو... اومده دنبال بیمار دیگوری...


جلوی در بیمارستان!


-زیاده آقا... زیاده! نمی فهمم مگه از هاگوارتز تا اینجا چقدر راهه که از من درخواست سیصد گالیون می کنین؟

سرکادوگان شمشیرش را بیرون کشیده بود و مردی را که داشت او را از پشت کامیونی پرنده پایین می آورد، تهدید می کرد و در حال تلاش برای فرو کردن شمشیر در چش و چال او بود.

مرد، تابلوی سر کادوگان را با خشونتی عمدی روی زمین گذاشت و به دیوار تکیه داد.
-برای این که به جای تاکسی با شرکت حمل و نقل جادویی تماس گرفتین. هزینه یک ساعت کار ما همینقدره. پول منو بدین برم.

کادوگان نگاهی به سردر بیمارستان روانی انداخت.
-هوووم... همینجاست. صبر کن. باید من و اونو به باشگاه دوئل ببری.

راننده کامیون که امیدوار بود خیلی زود از شر کادوگان خلاص بشود، متوجه شد که این خلاص شدن، کمی بیشتر طول خواهد کشید.

اتاق دکتر


-باور کنین راست می گم... تابلو رفته بود جلوی پذیرش و جیغ و داد می کرد که وقت دوئلش داره می رسه و یک شوالیه هرگز نباید منتظر بمونه. چیکار می کنین... این چیه به من تزریق می کنین؟

کسی حرف پرستار وحشتزده را باور نکرد.

در این فاصله، کادوگان، راننده کامیون را وادار کرد که او را به اتاق آموس دیگوری ببرد.
لحظاتی بعد، نگهبانان، مردی را می دیدند که تابلویی را روی هوا بلند کرده... و تابلویی را می دیدند که مرد نحیف و کوچک اندامی را به همراه تختش در دست گرفته.
اجبارا!
چون آموس به دلیل شدت هذیان هایش به تخت بسته شده بود.

کسی از شدت بهت و حیرت نتوانست جلوی این گروه عجیب را بگیرد.

آموس و سر کادوگان به کامیون رسیدند.

راننده کامیون هر دو را به دقت بسته بندی کرد و پشت کامیون گذاشت.
آموس ترجیح می داد بسته بندی نشود... ولی راننده به او یادآوری کرد که او راننده تاکسی نیست و از شرکت حمل و نقل آمده و هر چیزی را که به عنوان بار به او تحویل داده شود، بسته بندی می کند.

لحظاتی بعد، هر سه به مقصد باشگاه دوئل پرواز کردند.

........................................

* منتظر بودین دکتر ریدل، لرد سیاه باشه؟!
نخیر! ما فقط می خواستیم بگیم تو فک و فامیلمون دکتر هم داریم!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹:۴۶ شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹
#10
خلاصه:

یکی از گیاهان مورد علاقه لرد سیاه، مغز انیشتین رو خورده و الان تبدیل به گیاهی هوشمند و سخنگو شده. از مرگخواران درخواست کرد اونو ببرن و جلوی در بکارن که این کارو انجام ندادن، و در مدتی که مرگخوارا تشکیل جلسه داده بودن، گیاه فرار کرد.

......................................

یاران لرد سیاه در به در به دنبال گیاه گشتند.

-سبزک؟ سبزینه؟ سبز برگ؟
-کجا رفتی آخه؟ می خواستین مغزهای جدیدی برات بیاریم که بخوری.
-بیا بهت کود مرغوب بدم!

ولی خبری از گیاه نبود...

به فاصله کمی از مرگخواران، گیاه برگ هایش را با دقت روی زمین گذاشت. گلدانش را از روی زمین بلند کرد و یک قدم جلو رفت. برگهایش را برداشت و دوباره یک قدم جلوتر رفت.
مدتی طول کشید که به در ورودی رسید.
از خانه ریدل ها خارج شد.
درخت بید زیبایی را که جلوی در کاشته شده بود، از ریشه در آورد و به سمتی پرتاب کرد.
به سختی از داخل گلدانش خارج شد و در چاله ای که از درخت بر جا مانده بود نشست و اطرافش را پر از خاک کرد.
نور آفتاب برگ هایش را نوازش می کرد.
-خوبه... همین جا عالیه... باید رفت و آمدا رو کنترل کنم. این وظیفه منه.

طولی نکشید که فرد سیاه پوشی به در نزدیک شد. قصد ورود داشت که دو برگ جلویش را گرفت.
-هی... کجا؟!









هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.