هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (samar_piri@yahoo.com)



Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۷:۲۹ شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۸
#1
خوابگردی!

سرش را می جنباند به پلک ها و لبهایش چین می اندازد...« نه، مسلما نه،نشد.»دستش را دراز می کند، دوباره خم می کند...«کاغذ رو پاره می کنم.»
مشتش را گره می کند، بعد دستش پایین می آید، مشتش باز می شود...« نه، میندازم دور، یه ورق دیگه.» تق تق می نویسد و دوباره می خواند. سرش به این سو و آن سو تکان می خورد، لب و لوچه اش آویزان می شود...« نه، نشد! دوباره...» کاغذ را مچاله می کند ودور می اندازد.سه بار، چهاربار، ...ده بار. کار را از سر می گیرد. به لب هایش چین می اندازد، اخم می کند ، دستش را دراز می کند، دوباره خم می کند، آن را پایین می آورد، مشتش را گره می کند...

نویسنده و کارگردان: هرمیون گرنجر

کلمات تکه تکه نمایش داده می شوند:

«داستانی روی کاغذ سفید... و به صورت یک زندگی... معجزه است...چگونه این کار را می کنیم؟...راز بزرگی است!...مرحله ای که آن را از سر گذرانده ام ...و در آن زندگی کرده ام...رسا یا نارسا!»

نویسنده از نو می نویسد و راوی همراه با تصویر قصه را شرح میدهد:

دختر جوان در مقابل گیاه نورسی ایستاده که نرم نرم جوانه می زند...گلهایی که هنوز نشکفته اند، بوی همین عطر را می دهند...اما هنوز عطر نیست! حتی بو هم نیست، اسم ندارد، بویی است پیش از بوها...دختر این چنین احساس می کرد.
چیزی که به آرامی او را می گیرد و نگاه می دارد، و ول نمی کند... یک چیز بسیار با ارزش و معصوم...مانند انگشتان ظریفی از او آویزان می شود... و دست بهترین دوستش در گودی دستش لانه می کند.

پاورچین، پاورچین به اتاقش می رود. تنهاست...به سمت تختخواب میرد. نه، نمی شود خوابید...پس به فکر فرو می رود...
زیر زمین محافظت شده را به یاد می آورد. دورتا دور آن دوستانش نشسته اند...بی اختیار افکارش به سمت دیگری پرواز می کند...
خورشید در آستانه ی طلوعی دیگر است.دختر همراه با دوستش در باغ قدم میزند. پسر فقط چند سانت از او کوتاه تر است. با موهای مشکی و چشمان مهربانی که خیلی زود درگیر نامردی های روزگار شده.هر دو می ایستند.

«من حق ندارم امید اونارو به نا امیدی بدل کنم...حالا لحظه ی آزمون منه. بخش دشوار مبارزات همیشه یه قدم مونده به پیروزی رخ میده...»

در تمام این مدت او را وحشیانه شلاق زده بودند. کبودی زیر چشمش گواه از مبارزه ی سختش بود.

-«مواظب خودت باش!»
-«هرگز شما رو به دشمن نمی فروشم!»

دختر دیگر تاسف نمی خورد. چرا که دوش به دوش رفقایش ایستاده بود.
و با صدای بلند تکرار می کرد:

«جویبار سرد و باریکی بودم در جنگل ها و کوهها و دره ها جاری بودم...می دانستم که آبهای ایستاده در درون خود می میرند...نه درازی راه، نه گودال های تاریک و نه هوس باز ماندن از جریان، مرا از راه باز نداشت. اینک پیوسته ام به امواج بی پایان، هستی مان تلاش و نیستی مان آسودن است!»

به سمت در اتاق می رود، به در تکیه میزند و به چراغ روشن اتاقش
خیره می شود و به یاد روزهای روشن می افتد...خاطره های خوش زنده می شوند و رنگانگ در مقابلش به صف می ایستند.
دخترکی با موهای قرمز و چهره ای دوست داشتنی در کنارش می نشیند، شروع به صحبت می کنند...چقدر دوستش دارد... حالا که تنها به در تکیه زده، جای خالی او بیش از چیزی قلبش را آزار می دهد...خنده هایش...صدایش...جمله های زیبایش...صداقت و محبتش...

«من نمی خوام دوستی ها از بین بره!»

تمام خاطراتش از مقابل چشمانش عبور می کرد. ناگهان احساس می کند که تمامی بدنش آتش میگیرد...احساس تنگی نفس نیست...احساس دلتنگی است!

چشمانش را می بندد.چراغ اتاق خاموش می شود. سرانجام صحنه ی آخر را به یاد می آورد.

در یک پگاه سرخ خود را تنها یافته بود. دوستانش در اوج حماسه جاودانه شده بودند. برف های میدان با رد پای بهترین دوستانش گلگون شده بود .

عطر گلی که اکنون شکفته بود، در وجود او به آرامی می پیچید و او را به سمتی سوق میداد که چندی پیش دوستانش در آن قدم گذاشته بودند...یکی...یکی!...نوبت او بود، قدم گذاشت و صدای فریاد کسی از دوردست به گوش رسید که هرگز خاموش نشد:

«بکش، بکش مرا... که من از آن نمی میرم!...من همچون ققنوسم که از خاکستر خویش جان می گیرد»

در اتاق را باز کرد. تحمل شبهای بی مهتاب و روز های بی آفتاب را نداشت.
ردایش را به تن کرد.دستخط چروکیده ای را از زیر ردا بیرون کشید که با خط درشتی نوشته بود:

«چه کسی عشق پرشکوه و ژرف خود را رها می کند؟»

سپس همگی با هم به راه افتادند... مثل موج!


هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!


Re: گفتگو با مدیران ارتش الف دال,انتقادات و پیشنهاد ها
پیام زده شده در: ۱۱:۵۸ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۷
#2
سلام بر رئیس محترم ارتش!

مشکل قبلی ما هنوز حل نشده چطور انتظار داريد استعفامون رو پس بگيريم و توی ماموريت شرکت کنيم؟

همون رئيس الان شده معاون، ولی بازم همون ايرادات به شما وارده که کسی رو به عنوان معاون انتخاب کرديد که هيچ سابقه ای تو ارتش نداشته.

در آخر پيشنهاد مي کنم به جای ماموريت گذاشتن واسه دو تا عضو رو تقويت گروه وقت بزاريد. ببينيد چی باعث شده ارتش کارش به اينجا برسه.

با تشکر خداحافظ!


هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!


Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷
#3
یوزارسیف اشکِ یخ زده ی روی گونه اش رو با پشت دستش پاک کرد و نفس عمیقی کشید و گفت:

-عهه!...نه، من نمی تونم بگم...آسپ میشه لطفا خودت بگی؟

آسپ سر به زیر انداخت و گفت: اهم، بله! هرمی موضوع مربوط به شما میشه. میدونم تحملشو نداری، ولی...عهه، عهه، عهه!

هرمیون با خونسردی یکی از صندلی ها رو از جلوی میز به طرف خودش میکشه و با متانت خاصی به یوزارسیف اشاره میکنه که بشین رو صندلی بپا غش نکنی، تو این موقعیت بحرانی بیفتی رو دستمون، نتونیم به راهمون ادامه بدیم...
(همه ی اینا رو با متانت تمام فقط اشاره میکنه، حواستون باشه!)

یوزی با قلبی شکسته و چهره ای آشفته رو صندلی میشینه و تو دلش داره آهنگ«دارم میرم به تهران!...دارم میرم به تهران!» رو با ملودی غم انگیزی میخونه.

ریتا: این چه طلسمی که نمیذاره من مخابره کنم؟ کــــمــــــــک!

صدای فریاد ریتا ناگهان همه ی حس و حالِ ملتو به هم میریزه و با عبارت زیبای «خفه شو تا جفت پا نیومدم تو دهنت!!!» از سوی دنیس سرکوب میشه.

پیوز چرخی تو فضا میزنه و یه کمی اینور و اونور میره بعد از بالا شیرجه میزنه تو زمین و مقادیری مثل فرفره میچرخه و کلا میخواد ابراض وجود کنه! و بعدش میره گوشه ی دیوار، تو هوا معلق میمونه و با غر غر میگه:

-دو ساعته می خوایین یه کلمه حرف بزنین هیچکدومتون نتونستین. هرمی جان اگه دوست داری گریه کنی، گریه کن! هر طور دوست داری خودتو ناراحت کن! می تونی هم ناراحت نشی بستگی به خودت داره...اگه خواستی خودکشی کنی به خودم بگو من روحم، این چیزا رو بهتر می فهمم. اگه می خوایی افسرده بشی باز به خودم بگو اصلا مشکلی نیست کمی افسردگی واسه انسان لازمه...

ملت :

پیوز ادامه میده:

-هیچی دیگه، یوزارسیفم یکی از این کارگردانای ماگلی دعوت کرده تو یه فیلم رمانتیک و عشقولانه بازی کنه. باید بره تهران!...هوووف!

هرمی: یوزییییییی!

یوزی: هرمییییییی!

-آب قند بیارید!

پیوز: یه چیزی یادم رفت بگم! من یه پیشنهادی راجع به این دوتا خبرنگار زندانی دارم...


هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!


Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۷
#4
-کلاج...دنده...گاز...ترمز!!!

-گفتم تــرمـــــز بگیر! گاز نده...

شـــپـــلخ!

هرچی ممد و پردی و آدمیزاد و جونور...پشت کامیون بودند پرت شدن بیرون.(واسه همینه میگن از کامیون حمل بار واسه لشکر کشی استفاده نکنید!)

آسپ با عصبانیت از کامیون پیاده شد و گفت :

-وسیله از این ماگلی تر پیدا نکردین؟

یوزارسیف برای خودش و هرمیون از بین جمعیت راه باز کرد و نزد آسپ آیستاد و رهنمودهایی رو تو گوشش زمزمه کرد که هیچ کس جز آسپ نشنید!

یوزی درون گوش آسپ:

لبخند رضایت مندی بر لبان آسپ نقش بست و سخنان یوزی را با سر تایید کرد و بعد رو به جمعیت گفت:

-همه اعضای دامبولیسم تا سه ثانیه دیگه باید تو زیر زمین باشند...جلسه ی فوق محرمانه داریم!!!

1،2،3!

در عرض سیم ثانیه همه اعضا در زیر زمین محافظت شده و غیر قابل استراق سمع قلعه ی پردی ها جمع شده بودند.و منتظر شنیدن سخنان آسپ بودند.

وسط سالن میز بزرگی قرارداشت حتی بزرگتر از میز آشپزخانه گریمولد بود! که دورتا دور آن اعضای گروه دامبولیسم نشسته بودند. سطح میز از تازگی می درخشید و خود را آماده کرده بود تا برای اولین بار مورد استفاده قرار گیرد.

دو طرف آسپ یوزارسیف و پرسی نشسته بودند. از حالت چهره آسپ می شد فهمید که نقشه ای داره بسیار مهم و بزرگ! زمزمه ها در نهایت به سکوت منتهی شد.

آسپ شروع به نطق کرد:

-ما تا فردا فقط وقت داریم.الان هم که اینجا نشستیم خیلی دیره ولی بدون هماهنگی و نقشه نمی تونستیم اقدام کنیم. جناب یوزارسیف چند نکته مهم رو مطرح کردند...


ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۲۱ ۱۸:۲۰:۲۳
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۲۱ ۱۹:۰۴:۳۸

هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!


Re: گفتگو با مدیران ارتش الف دال,انتقادات و پیشنهاد ها
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸۷
#5
من از ته دل از کساني که الف دال رو ارث پدريشون ميدونن و کسي رو به رياست منصوب مي کنن که 0 روز سابقه عضويت در الف دال رو داره تشکر مي کنم و از عضويت در اين گروه استعفا ميدم تا الف دال هم مثل محفل به پيشرفت هاي جهشي اش ادامه بده.

با احترام!


هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!


Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۱۸:۱۲ دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۷
#6
هر قدمی که یوزارسیف بر زمین می گذاشت از زمین گل و بلبل در میومد و نهرهای زلال وگوارا جاری می شدند.دسته ی کثیری از ملت هم، در طرفی ایستاده بودند و تماشا می کردند.

پیوز: هی!...هرمی بدو بیا الان میاد... رد میشه نمیبینی، بعد نگی نگفتما!

هرمیون در حالی که زانوی غم بغل گرفته بود و به شدت داشت گریه میکرد گفت:

-به جهنم!به درک!...می خوام صد سال سیاه نیاد، خیلی خوشم میاد ازش...یه عالمه وقت گذاشته بودم واسه ساختمون نقشه کشیده بودم حالا آسپ داره با نقشه ی اون قلعه رو میسازه...اههه...اههه...اههه...!

پیوز: برو باب!...وای اومد، خیلی خوشگله تازه خیلی خوب هم نقشه میکشه.

یوزارسیف کنار پرسی با فاصله تنظیم شده ای ایستاد. با دستان مبارکش به زمین زیر پایش اشاره کرد و گفت:

-کلنگ حموم اینجا زده میشه.

پرسی با اشتیاق کلنگ رو از دست ممد گرفت و کوبید...هی کوبید...هی کوبید...کوبید...

یوزارسیف : آقا، این پسره هلاک شد... یکی بیاد اینو ببره !

پرسی دست از کوبیدن کشید و گفت:
-نه، منو نبرید...منو از یوزی جدا نکنید!...نههههه!!!

آسپ به همراه ویولت و دنیس و هرمیون نزد یوزارسیف اومدند. تا حرفهای نهایی رو بزنند و قلعه رو بسازند.

آسپ: اتاق من کجای نقشه است؟...میدونی که واسه اتاق من باید چند تا راه مخفی بسازی!
هرمیون:منم کتابخونه شخصی میخوام!
ویلی:رنگ دیوارهای منم باید قرمز راه راه با خال های سبز لجنی باشه!
دنیس: هرچی یوزارسیف بگه قبول!

یوزارسیف لبخند ملیحی زد و گفت:
-هر آنچه شما امر بفرمایید دوستان!:grin:

همه ی پردی ها و ممد ها عین پت و مت در حال ساخت و سازند. پرسی داره کاشی های حموم رو میزنه و بعدش تصمیم به ساخت مرلینگاه داره!...کارها همه از روی نقشه و دقیق اجرا میشه .

گهگاهی دست و پای یکی می شکنه یا کله یکی دچار آجر خورده گی میشه. یوزارسیف با نیروهای الهام شده از سوی مرلین دیوار های قلعه رو بالا میبره...پیوز کارهای نجاری رو میکنه...همه دارند از جونشون مایه میذارند تا یه قلعه محکم ساخته بشه.
...
به قول شاعر:
یوزی بنایی می کرد...پرسی کاشی کاری می کرد...پیوز نجاری می کرد...ویلی گچ کاری می کرد...آسپ داشت ملات می ساخت...دنیس جو سازی میکرد...بزه اومد آب بخوره افتاد و دندونش شکست!


هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!


Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶ شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۷
#7
سلام استاد!

اینم از طومار بنده :

تکلیف جلسه اول!


هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!


Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸ شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۷
#8
خورشید تازه غروب کرده و زمین کاملا پوشیده از برف بود. صدای برخورد چکمه های دو نفر که در حال دویدن بودند، برروی زمین یخ زده ی کوچه دیاگون به گوش می رسید.
کوچه تقریبا خلوت بود.رون نفس نفس زنان ایستاد و به تیر چراغی تکیه زد. متفکرانه چهره اش را در هم کشید. هرگاه چنین می کرد به نظر می رسید چشم های ریزش در میان کک و مک های صورت سفیدش گم می شود. با صدای گرفته رو به هرمیون کرد و گفت:

-مطمئنی می خوایی ادامه بدی؟...من دیگه خسته شدم.ما نمی تونیم پیداش کنیم...همه مغازه ها رو گشتیم ولی نبود.

هرمیون کوله پشتی خود را روی شانه جابه جا کرد سپس نگاهی به دوردست انداخت و افزود:

-من که گفتم نیازی به همراه ندارم، حالا هم میتونی برگردی، من امشب باید اون پوست گرگینه لعنتی رو پیدا کنم!خودت که میدونی اگه امشب به معجون اضافه اش نکنم همه زحمت های سه ماه گذشتم نابود میشه...

رون چند قدم به سمت هرمیون آمد.صورتش سرخ و یخ زده بود.دستش را دور گردن هرمیون انداخت و گفت:

-ماهمه ی مغازه ها رو گشتیم، همه هم یه جواب دادند و گفتند این روزها پوست گرگینه تو دیاگون پیدا نمیشه! بی فایده است مگر اینکه...

فکری در ذهن هرمیون جرقه زد و سپس هورای کر کننده ای برای خود سر داد و گفت:

-آره، تو دیاگون شاید پیدا نشه ولی ما می تونیم به ناکترن بریم...مطمئنم تو یکی از اون مغازه های قدیمی پیدا می کنیم!

درمقابل اصرار هرمیون رون نتوانست مقاومت کند.دوان دوان از کوچه باریکی که پوشیده از آجر های فرسوده بود عبور کردند و پا به خلوت وحشی و ترسناک ناکترن گذاشتند رون و هرمیون هیچگاه در شب خلوتی مثل این پا به ناکترن نگذاشته بودند و هر ثانیه احتمال وقوع حادثه ای را تصور می کردند.
نور ضعیفی بر کوچه حاکم بود.هر دو با عجله راه می رفتند. در آن ساعت از شب همه مغازه ها بسته بودند. کمی جلوتر چراغ یکی از مغازه ها روشن بود پرده های ضخیمی پنجره ها را پوشانده بود. رون با نا امیدی از سوراخ کوچکی که بر روی درِ چوبی بود به داخل نگریست چند مرد دور میزی ایستاده و در حال صحبت بودند.

هرمیون با نگرانی دستش را به سمت در برد و به صدا در آورد.پیرمردی با اندام استخوانی و کله ای کچل از جایش برخاست و با صدای بلند پرسید:

-کی هستی؟ اینجا چی می خوایی؟

رون صدایش را صاف کرد و گفت:

-میشه درو باز کنید. ما دنبال پوست گرگینه می گردیم... تو مغازه شما هست؟

پیر مرد لنگان لنگان به سمت در آمد و آن را بازکرد. رون و هرمیون هر دو پا به داخل گذاشتند.داخل مغازه بسیار سرد بود و فرقی با هوای بیرون نداشت. هر قدم که روی کف پوش چوبی کهنه می گذاشتند صداهای عجیبی به گوش می رسید و بر نگرانی آنها می افزود.
سه مرد سیاه پوش دور میزی ایستاده بودند صورتهای خود را به سوی دیگر برگرداندند تا قیافه هایشان معلوم نباشد. مردی که میان دونفر دیگر ایستاده بود از روی میز شئ براقی را به سرعت برداشت و زیر ردای خود مخفی کرد.
چشمهای هرمیون از تعجب گشاد شد در یک لحظه توانسته بود شئ روی میز را تشخیص دهد برای چند ثانیه به میز خیره شد، شک نداشت که یک زمان برگردان چند لحظه پیش روی آن بود.

پیرمرد برای پیدا کردن پوست گرگینه به زیر زمین مغازه رفت.هر سه مرد سیاهپوش در حالی که صورت های خود را مخفی کرده بودند به آرامی صحبت می کردند.قلب هرمیون به شدت می تپید، این وسیله ممکن بود بسیار خطر ناک باشد نباید می گذاشت که به دست آن ها بیفتد. با آرنج خود سقلمه ای به رون زد و سپس آهسته گفت:

-چوب دستی توآماده نگه دار!

رون با سر تایید کرد و بی اختیار نگاهی به زیر زمین انداخت.
در یک تصمیم ناگهانی هرمیون با سرعت به سمت مردی که زمان برگردان را برداشته بود حمله کرد و با ضربه محکمی او را هل داد و مرد به شدت به زمین خورد و زمان برگردان از کف دستش رها شد.
نگاه هرمیون به چشم های مرد گره خورد. کسی که روی زمین افتاده بود مدیر هاگوارتز ایگور کارکاروف بود.
در یک لحظه هر دو به طرف زمان برگردان حمله بردند.

-استیوپفای!

طلسم رون بسیار ضعیف بود ولی با این حال توانست مانع رسیدن دست کارکاروف به زمان برگردان شود و هرمیون توانست فورا آن را از روی زمین بردارد. دومرد دیگر که در اطراف آنها ایستاده بودند چوب های خود را به سمت هرمیون نشانه رفتند ولی هرمیون به سرعت زنجیر را به گردن خود آویخت و با شجاعت گفت:

-اگه بخوایید صدمه ای به من و دوستم بزنید زمانو به چند ساعت قبل بر می گردونم و اونوقت می تونم علیه شما هر کاری بکنم...!

ایگور با کمک دو مرد دیگر از زمین برخاست. نمی توانست شتاب زده وارد عمل شود. در همان هنگام پیر مرد غر غر کنان از پله های زیر زمین بالا آمد.

-چه خبرتونه ؟...بالاخره پیدا کردم!

ایگور سرش را چرخاند تا نگاهی به پیر مرد بیندازد.هرمیون فرصت را غنیمت شمرد چوب جادویش را به طرف کارکاروف نشانه رفت واز تمام قدرت خود استفاده کرد و فریاد زد:

-پتریفیکوس توتالوس!

تمام بدن ایگور خشک شد و بی حرکت ماند. هرمیون و رون بی درنگ از مغازه خارج شدند.در کوچه رون چوب دستی خود را به سمت مغازه گرفت و به هرمیون گفت:

-الان میان دنبالمون باید مغازه رو آتیش بزنیم!

هر دو با هم طلسم را فریاد زدند و آتش را روانه ی مغازه مخروبه کردند.
-ریداکتو!

صدای انفجار سراسر ناکترن را فراگرفت.


ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۵ ۱۶:۳۶:۳۹

هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!


Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۷
#9
دیگر هیچکس کنار آرامگاه سپید نبود، حتی روح مزاحمی مانند پیوز هم در آن حوالی پرسه نمی زد...همه چیز در مورد پیر مرد سفیدف به فراموشی سپرده شده بود.

عشق و دوستی و محبت از همه زودتر فراموش شد...مدتها می شد که سنگ مقبره نیز بی وفا شده بود...سفید نبود. آرامگاه سفید زیر غبار تاریکی، حتی سفیدی ریش های بلند پیرمرد را به یاد نمی آورد.

قزوین!...محل ساخت قلعه

سر و صدای محیط:
تق..تق..تق.. تالاپ... ویژیژیژی (افکت ضربه های چکش و کلنگ ...و پرتاپ آجر ونشانه گیری دقیق هرمی!...اره کردن...)

نعش کوتوله با زحمت فراوان توسط خود پیوز رو به قبله خوابانده میشود.با دیدن کوتوله آسپ چشمانش را در هم کشید و دماغش را گرفت و گفت:

-اه اه اه چه بوی بدی میده...باکتری ها چه زود تجزیه اش کردند. یعنی انقدر خوشمزه بوده!...بندازش گوشه ی تپه بعدا دفنش می کنیم فعلا کارهای مهم تری داریم.

پیوز از گوشه ی پیراهن کوتوله چسبید و کشان کشان برد به سمت پشت نزدیک ترین تپه ی خاکی.

ملت دوباره عملیات گود برداری رو از سر گرفتند.

تق..توق..تالاپ..ویژژژژ..

ویلی دستانش را دور دهنش گرفت و با صدای کر کننده ای فریاد زد:

-آهاااای هرمی! دِهه...از اون آجرا بنداز دختر...

هرمیون در حالی که یه مداد پشت گوشش گذاشته بود و چندتا نقشه رو هی تو دستش برسی می کرد با بی میلی به سمت ویولت رفت و گفت:

-بابا مگه مهندس جماعت هم آجر میندازه؟ من مثلا درس خوندم مهندس شدم...حالا باشه،به خاطر گل روی شما میندازم... ولی به آسپ میگم به من اضافه کاری دادی و یه آدم تحصیل کرده رو به انجام کارهای غیرحرفه ایش وادار کردی...

آسپ یهو ظاهر شد و فریاد زد: بسه!!!

ویلی و هرمی :

آسپ سر به زیر انداخت و با لبخند زیبایی رو به آنها کرد و گفت:
-اهم، اهم...خب دخترا، یعنی هیچی! شنیدم شامپو بس واسه موی ساحره ها خوب نیست...همین!
راستی این پیوز کجا موند؟

در این لحظه ملت همه به فکر فرو رفتند!

...


هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!


Re: جادوگر ماه در ماه های آذر و دی 87
پیام زده شده در: ۰:۳۹ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۷
#10
من به کسی رای میدم که واقعا از مدت مدیرتش خیلی واسه ایفای نقش زحمت کشیده.
آنیتا همیشه در صحنه حاضر بوده و همیشه سعی کرده بهترین نتیجه رو از کارایی که میکنه به دست بیاره. تصمیمات منطقی و درستش باعث بهتر شدن روز به روز سایت میشه.

رای من آنیتا دامبلدور!


هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.