هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۷
#1
هدويگ پشت ميز بزرگي نشسته بود و به گوي بزرگ و خاكستري رنگي زل زده بود.
هدويگ در واقع مشغول آينده نگري براي خودش بود. اما همه ي دانش آموزان كلاس به گوي هدويگ نگاه ميكردند و منتظر بودند كه ببينند هدويگ در گويش چه ميبيند. سكوت همه جا رو احاطه كرده بود.
ناگهان هدويگ سكوت رو شكست و از جا پريد و با خوشحالي گفت: ديدم. من خودم رو ديدم. دارم ميبينم كه دور يه چيز سياه رنگ دارم ميچرخم.
ليلي پرسيد: هووم...يه چيز سياه رنگ؟
هدويگ به آرامي گفت: نه! من دور اون نميچرخم. اونه كه داره دور من ميچرخه.
مدتي سكوت برقرار شد. جيمي با حالت پرسش گونه گفت: اين چه فرقي داره كه تو دور اون ميچرخي يا اون دور تو ميچرخه؟
هدويگ با عصبانيت گفت: فرق ميكنه ديگه. حالا بذار ببينم...اون خيلي ترسناكه...
ليلي گفت: شبيه يه جور موجوديه كه انگار ميخواد تو رو به طرف خودش بكشونه.
هدويگ لبخندي زد و گفت: آره.
اما جيمي بلند گفت: واي! اون يه ديوانه سازه.
لبخند بر روي لبان هدويگ خشك شد. هدويگ با نگراني دوباره به گوي نگاه كرد و وقتي كه ديد فرضيه ي جيمي كاملا درست بوده نگراني اش دوبرابر شد.
هوا تقريبا تاريك شده بود. هدويگ ميترسيد كه پيشگويي اش درست باشه. هدويگ آهي كشيد و خيلي زود به خواب رفت.

فرداي آن روز:

هدويگ با ترس و لرز از جا بلند شد و به طرف كلاس دفاع در برابر جادوي سياه رفت. پرفسور لوپين با وقار خاصي جلوي دانش آموزان رژه ميرفت. لوپين گفت: ما امروز ميخوايم با انواع لولوخرخره ها آشنا بشيم. ما امروز براي يادگيري اين موضوع مهم به صورت عملي كار ميكنيم.
همه با ترس و ناراحتي به يكديگر نگاه ميكردند. لوپين گفت: لازم نيست نگران باشين. ليلي؟ تو بايد بياي.
ليلي آب دهانش را به سختي قورت داد و به طرف كمد به راه افتاد.
لوپين در كمد را باز كرد و گفت: خيله خب. زود باش.
ليلي كمي فكر كرد و با ديدن اژدهاي بزرگ ترس وجودش را فرا گرفت. نگاه عجيبي به اژدها ميكرد. ورد را به زبان آورد و در كمال تعجب اژدها را ديد كه به گربه ي كوچكي تبديل ميشد.
لوپين گفت: هدويگ؟ آماده اي؟
هدويگ با ناراحتي گفت: من؟ نه!
لوپين خيلي سريع گفت: همين حالا بايد اين كارو انجام بدي.
هدويگ با نگراني به ديوانه ساز فكر كرد و چند ثانيه بعد ديوانه سازي درست رو به رويش ايستاده بود.
هدويگ كه رنگ صورتش سفيد شده بود ورد را به زبان آورد و ديوانه ساز را تبديل به يك توپ مشكي رنگ كرد.
لوپين فرياد زد: خوب بود.
هدويگ كه احساس ميكرد كمي گيج شده است سر جايش نشست.

زنگ بعد ، كلاس پيشگويي:

پرفسور ويزلي با قدم هاي بلند مشغول راه رفتن در كلاس بود و مرتب درباره ي انواع پيشگويي ها حرف ميزد. بعد از تمام شدن حرف هايش نگاهي به بچه ها انداخت و بعد از مدتي نگاهش بر روي هدويگ ثابت ماند. با صدايي بلند رو به هدويگ گفت: پيشگويي كن. ميخوام يه پيشگويي ساده برام انجام بدي.
هدويگ به آرامي گفت: بله پرفسور.
هدويگ به گوي بزرگش نگاه ميكرد. چيز سياه رنگي ديد كه درست شبيه يك ديوانه ساز بود. دوباره يك ديوانه ساز؟ اما نه. چند تا ديوانه ساز بودند. هدويگ ديد كه دارد ديوانه سازها را با سپر مدافع از خودش دور ميكند. ديگر چيزي در گويش ديده نميشد.
هدويگ رو به پرسي گفت: من چند تا ديوانه ساز ديدم كه به طرفم مي آمدند. من هم آنها رو شكست دادم.
پرسي ويزلي گفت: خوبه.
ليلي كه درست كنار هدويگ نشسته بود خيلي آرام به هدويگ گفت: دوباره؟
هدويگ جواب داد: آره. اما مطمئنم كه اين ديوانه سازها واقعي بودند.
ليلي ديگر چيزي نگفت و هدويگ به فكر فرو رفت.

تكليف دوم:

كساني كه پيشگوييشون غلط از آب در مياد ، يا بايد:
به پيشگويي اعتقاد نداشته باشند.
اعتماد به نفس نداشته باشند.
تمركز نداشته باشند.
به چيزي كه توي گوي ميبينند اعتماد نداشته باشند.


عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷ یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۷
#2
ولدمورت مهربان:


بلاتريكس لسترنج و لوسيوس مالفوي ، به همراه عده ي زيادي مرگخوار ، پشت درب اتاق عمل ايستاده بودند.
پيتر پتي گرو ضجه زنان گفت: اوه...سرورم...قربان...
و بقيه هم به آرامي گريه ميكردند.
ناگهان دكتر از اتاق بيرون آمد.
_ حالش چه طوره؟
دكتر با ناراحتي گفت: حالش خوبه.ولي با اون تصادف كمي حافظه اش را از دست داده. و خيلي كم هم به رفتارش صدمه زده.
_ يعني چي؟
پزشك گفت: متاسفم. ولي لرد شما رفتارش كمي ملايم تر از گذشته شده. ولي خيلي كم.حافظه اش هم تا حدودي از كار افتاده.
پيتر دوباره ضجه زد: لردي جونم...خدااااااااا!....
بلا گفت: ميتونيم ببينيمش؟
_ بله!
همه ي مرگخواران به طرف اتاق ولدمورت شيرجه رفتند. با ورود آن ها ، ولدمورت لبخندي دوست داشتني زد. و براي آن ها دست تكان داد و گفت: سلام دوستان من!
مرگخواران:
ولدمورت گفت: اوه.دوستانم دلم برايتان تنگ شده بود.كجا بوديد قند عسلهايم؟
بلا گفت: خوبيد؟
_ عالي هستم. ببينم ، هري كجاست؟ نميبينمش.
_ ببيخشيد. كي رو؟
_ هري رو. پسرم هري. دوست باوفايم. مگه نه؟ كمي گيج شدم. صبر كن...
لوسيوس با نگراني گفت: اون دكتر خر گفت كه فقط كمي حافظه اش را از دست داده. اما مثل اين كه كلا مخش قاطي كرده.
بلا با عصبانيت گفت: ساكت. چه طور جرات كردي به ارباب بگي مخش قاطي كرده؟
لردولدمورت ناگهان به طرز عجيبي خنديد و گفت: راحتش بذار دخترم. ايرادي ندارد. به هرحال من يك پير خرفت و دست و پاگير هستم . نوه هاي عزيزم!
مرگخواران:
پيتر دوباره ضجه زد: قربان. ما بايد آن راننده ي بي نزاكت را بكشيم كه چنين بلايي را سر شما آورده.
ناگهان ولدي از جا بلند شد و گفت: نه. اين حرفو نزن. بالاخره شايد حواسش نبوده. پيش مياد ديگه.
پيتر گريه كنان گفت: الهي قربونتون برم.
لردولدمورت: خدا نكنه پسرم.
بعد لرد سياه ادامه داد: راستي نگفتين هري كجاست. آخرين باري كه ديدمش چهره ي معصومي داشت. حيف كه اينجا نيست.
يكي از مرگخواران گفت: ببخشيد؟
لرد سياه گفت: اوه.راستي.من تصميم گرفتم مو بكارم. بدون مو خيلي زشت و ترسناك ميشم. ممكنه كوچولوها رو بترسونم.
بلا گفت: اما شما همين طوري هم چهره ي جذابي دارين.
_ تو لطف داري دخترم.
بلا:
در همين هنگام دكتر دستور داد كه مرگخواران اتاق را ترك كنند. مرگخواران هم درحالي كه با لردولدمورت باي باي ميكردند از اتاق خارج شدند. البته پيتر هنگام خارج شدن يك عدد آبنبات چوبي از ولدمورت هديه گرفت!

7 از 10


ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۳۱ ۱۴:۴۱:۵۳

عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۰:۲۱ یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۷
#3
دامبلدور مشغول خوردن پيتزاي بزرگي بود كه روي ميز قرار داشت.
دامبل: سالاد نداري؟
_ سالاد؟
دامبل: به همراه دوغ! ميدوني؟ من هميشه پيتزا رو با دوغ و سالاد كلم ميخورم. خيلي خوب ميشه!
ولدي: من متاسفم. دوغ و سالاد نداريم. چيز ديگه اي ميل ندارين؟
دامبل كمي فكر كرد: هوووم...نه.اوه...راستي ، الان برنامه كودك داره. من عاشق خاله شادونه هستم. اگه ميشه...
_ نه!
دامبل: اوه...باشه.ولي حيف شد!
ولدي: خب.پس بريم سر...
دامبلدور: نه.صبركن. من ميخوام برم دست به آب.
ولدي:

******************************

_ خيله خب. شروع كنيم.
ولدمورت: چه عجب. روبه روي من وايسا. خيله خب...3 2 1.
_ كروشيو!
ريموس فرياد زد: نه!
دامبلدور با لبخندي كه بر لبش نقش بسته بود روي زمين افتاد.
ولدي: اِ..چي شد؟
دامبلدور در حالي كه از جا بلند ميشد گفت: تو گفتي كه من جلوت وايسم.بعد تا 3 شمردي. فكر كردم ميخواي عكس يادگاري بگيري! من هم لبخند زدم! ولي اگه از اول ميگفتي ميهخواي باهام دوئل كني ، من حاضر بودم.
ولدي و مرگخواران:
آلبوس گفت:: حالا من حاضرم.
ولدي: پس اين بار دوئل ميكنيم. فهميدي؟
_ آره. نفهم كه نيستم.
ولدي: آره نيستي!



_ آماده اي؟
_ بله.
_ 3 2 1.
دامبلدور فرياد زد: كروشيو!
_ آوداكداورا!
دامبلدور جاخالي داد و پشت ميزي پنهان شد.
_ كروشيو!
ناگهان همه جا خاموش شد.
دامبلدور گفت: اِِ...چي شد؟
لردولدمورت گفت: هيچي برق رفت. جديدا برق هي ميره.
لوسيوس گفت: بله.وما بايد در مصرف برق تا حد ممكن صرفه جويي كنيم و...
_ كروشيو لوسيوس!
دامبلدور: لوموس!
ولدمورت گفت: خيلي حيف شد. چون من نميتونم توي تاريكي دوئل كنم. بايد صبر كنيم برق بياد.
دامبلدور گفت: نه! من ميخوام حالا دوئل كنم. من نميتونم ريموس رو در غل و زنجير ببينم. براي نجاتش ميخوام هركاري بكنم.
ولدي: باشه.
آلبوس گفت: 1 2 3.
و هردو با هم گفتند: كروشيو!
ريموس فرياد زد: مواظب باش.
اما...


عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۸:۵۶ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۷
#4
ولدمورت بی تفاوت به انی دستان سفید و کشیده اش را به طرف در ورودی برد!

**********************

در چوبي با سروصداي زيادي باز شد.
_ اوه...چه قصري!
_ همه چيز قديميه...
_ و هولناك!
لرد سياه با عصبانيت گفت: ساكت شين ديگه. كي از شما نظر خواست؟
بلا با ناراحتي گفت: خيلي قديميه.
_ كروشيو!
همه در سكوت راه ميرفتند. ديوار هاي خراب شده ، قاب عكس هاي خاك گرفته و از همه مهم تر بوي گندي كه ميومد ، باعث شد لرد ، چند بار ورد كروشيو را روي بلا و آني و بليز اجرا كند.
آني با علاقه ي خاصي به يكي از گلدان هاي روي زمين دست زد و....
_ اوه...چه خاكي.
آني در حالي كه دستش را ديوانه وار در هوا تكان ميداد تا گرد و خاك را از خودش دور كند ، به خودش ناسزا ميگفت.
بليز با عصبانيت گفت: آني؟ بازم فضولي كردي؟
آني:
لرد سياه با ناراحتي گفت: خب؟ اينجا كه هيچ كس نيست.
بليز گفت: شايد بايد از اين پلكان بالا بريم.
لرد با خود فكر كرد: واي...من ميترسم از اين پله ها بالا برم. ميترسم فرو بريزه. آهان..بهتره اول بليز رو بفرستم بالا.
لرد با لحني جدي گفت: بليز برو بالا.
بليز: اول شما سرورم.
_ تو ميري بالا بلا ي عزيز؟
بلا: اول بايد بزرگ ترها برن.
لرد با خشم فرياد زد: آني؟ ميري بالا يا...
آني موني با ترس و لرز گفت: اوه...البته كه ميرم سرورم.
بليز: اي پاچه خوار!
لرد گفت: اوه...بليز؟ چرا حسودي ميكني؟
آني با خودشيريني گفت: من هميشه در خدمت شما هستم سرورم.
بليز و بلا:
آني با وقار ، از پله ها بالا رفت ولي ناگهان...
_ تق!
لرد ، بليز و بلا با حيرت به پلكان فرو ريخته خيره شدند.
بلا با نگراني به پلكان خيره شد و گفت: اوه...سرورم...چه بلايي سر آني اومده؟
لرد: هيچي. مهم نيست. راه بيفتين. بهتره وارد دالان سمت چپ بشيم. بلا آخرين نگاهش را به پلكان فروريخته انداخت و به همراه لرد و بليز به طرف دالان به راه افتاد.
_ قرچ!
لرد با ناراحتي گفت: اوه...نه...ردام به يه چيزي گير كرد و گوشه اش پاره شد. بعدا درستش ميكنم.
بلا گفت: دلم براي آني ميسوزه. انسان خوبي بود.
لرد آهي كشيد و گفت: بلا. اون كه نمرده. فقط زير آوار گير كرده. بعدا نجاتش ميديم. تازه ، اگر هم مرده باشه خيلي هم مهم نيست.
بليز گفت: درسته. ولي لرد سياه ، ارباب من ، ما الان بايد كجا بريم. هيچ كس توي اين قصر نيست.
لرد به فكر فرو رفت.
در همين هنگام صداي جيغ بلا به گوش رسيد.
بلا مات و مبهوت به راه زيرزميني خيره شد.
_ واي...بلا چه طوري اين راهو پيدا كردي؟
بلا آب دهانش را به سختي قورت داد و گفت: اوه...من فقط به ديوار تكيه دادم.
لرد با خوشحالي گفت: ممنونم بلا. راه بيفتين.
لرد ، بلا و بليز كه با نگراني به اطرافش نگاه ميكرد ، به طرف راهرو ي زيرزميني به راه افتادند.


عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: تنها موجود جادويي كه هيچ وقت نميميره؟
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۷
#5
نقل قول:
هر موجودی اعم از جادویی و غیره روزی میمیره اره اینم درسته که با درست کردن جان پیچ و نمیدونم ارباب مرگ شدن یا سنگ جادو میتونه خودش رو جاودانه کنه ولی روزی از زندگی سیر میشه شبیه نیکلاس فلامل که اخر سر گذاشت خودش بمیره یا ولدمورت


من اصلا منظورم اين نبود كه انسان ها چه طوري ميتونن زنده بمونن. من پرسيدم: آيا موجود جادويي هست كه بتونه زنده بمونه؟
من با نظر جيمي كاملا موافقم. ققنوس ، موجوديه كه ميتونه هميشه زنده بمونه.
درمورد باسيليسك هم بايد بگم باسيليسك درسته كه عمر طولاني داره ، ولي نميتونه هميشه زنده بمونه.


عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۷
#6
پس صرف نظر کردم و برگشتم که برم در راه فشار دادم دیدم با کمال تعجب باز شد
ولی ناگهان ...

_ سلام. آماده اي بريم؟
اين صدا از پشت سرش مي آمد. مورفين برگشت و با مادر تام رو به رو شد!
مادر تام با چمدان بزرگي ايستاده بود.
مورفين در حالي كه در دل به بخت بدش نفرين مي فرستاد گفت: اوه...بله..من حاظرم.
مادر تام با خوشحالي گفت: خوبه! ببينم؟ تام هنوز خوابه؟
_ بله!
مادر تام كه قرمز شده بود گفت: خوابه؟ ميرم ميكشمش. و بعد نعره زد: تاااااااااااام؟
مورفين: ولي ببخشيدا من به تام حق ميدم كه خواب باشه. الان ساعت 2 ....
مادر تام: چي؟ 2 بعد از ظهر؟و با به زبان آوردن اين جملات صورتش سرختر شد.
مورفين: نه! 2 نصفه شبه.
_ 9 شب؟
_ نه! الان ساعت 9 نصفه شبه. نصفه شب.
مادر تام خنديد و گفت: آهان. خب از اول ميگفتي.
مورفين با خود فكر كرد: حالا من چه طوري فرار كنم؟ اين زنه هم كه ولكن نيست.
ناگهان تام از اتاق بيرون آمد: سلام مامان. اِ...شما الان بيدارين؟
مامان تام خنديد و گفت: آره...اين دوستت هي ميگه ساعت 9 صبحه . اما من هي دارم بهش ميگم ساعت 2 نصفه شبه و الان بايد بريم بخوابيم.
تام خنديد و گفت: آره...دوستم ديوونست!حالا همه برين بخوابين.
مورفين از شنيدن اين جمله خوشحال شد و گفت: آره. بخوابيم.
چند دقيقه بعد ، همه در اتاق هايشان خوابيده بودند. اما اينبار تام ، محكم دست مورفين بيچاره را به تخت بسته بود تا فرار نكند.
مورفين همچنان داشت به فرار فكر ميكرد. بايد چي كار ميكرد تا از شر اين مرد قاتل و اين زن ديوونه راحت ميشد. ناگهان فكري به ذهنش رسيد كه باعث شد لبخندي شيطاني بر لبانش نقش ببندد...


عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: آیا دامبلدور زبان مارها را بلد است؟
پیام زده شده در: ۱۱:۳۲ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۷
#7
بله. فكر ميكنم من قبلا اينجا نظر دادم. ولي به هر حال من نظر خودم رو اعلام ميكنم:
دامبلدور به نظر من مار زبان نيست. چون هيچ جاي كتاب اصلا به اين موضوع اشاره اي نشده. رولينگ فقط و فقط ميگه كه تنها مارزبان ها : لرد سياه و هري پاتره.
در ضمن ، اگه دامبلدور واقعا مارزبان بود ، حتما صداي اون ماره رو توي كتاب دو ميشنيد. ( منظورم باسيليسكه )


عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: بعد از دامبلدور و لرد سیاه کی قوی ترین جادوگره؟
پیام زده شده در: ۱۱:۲۸ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۷
#8
اول از همه اسنيپ ، بعدش مك گونگال.
به نظر من اسنيپ واقعا جادوگر فوق العاده اي بوده. همون طور كه ميدونيد ، حتي دامبلدور هم درباره ي اسنيپ چنين چيزي ميگفت. و واقعا هم اسنيپ كارهاي خاصي بلد بود.
مك گونگال هم جادوگر خيلي خوبي بوده. به نظر من مك گونگال بعد از اسنيپ ، قوي ترين جادوگره.


عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


تنها موجود جادويي كه هيچ وقت نميميره؟
پیام زده شده در: ۱۱:۲۳ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۷
#9
خب...من دوست دارم نظر شما رو درباره ي اين كه (آيا موجودي هست كه هيچ وقت نميره ؟ ) بدونم.


عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: اگه ميتونستي از يه ورد استفاده كني اون چي بود؟
پیام زده شده در: ۱۱:۱۳ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۷
#10
اول دوست داشتم ورد اكسپكتوپاترونوم رو اجرا كنم.
ولي خيلي دلم ميخواد كه ورد كروشيو رو روي بقيه اجرا كنم تا زجر كشيدنشون رو ببينم ( به خصوص زجر كشيدن جيمي رو ) !
از ورد اكسپليارموس هم بدم نمياد. جالبه!
بعدش هم طلسم فرمان رو روي جيني اجرا ميكنم تا ...


عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.