هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹ چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۹۵
#1
سوژه طنز: وسط یه دعوای خونوادگی گیر افتادید، همین و بس!

آقاجون ماروولو داشت ناخون های پای باباسالازار را می گرفت و من هم داشتم چیزهایم را توی مارها جاساز می کردم که دوباره دیدم مروپ بچه به بغل آمد خانه و به آقاجون ماروولو گفت که دیگر تحمل ندارد و نمی تواند با تام زندگی کند. آقاجون گفت که تام هنوز خیلی کوچولو است و اگر نمی تواند با او زندگی کند پس چرا به دنیا آوردتش؟ اما مروپ گفت که این تام نه که! بابای گور به گور شده اش را می گویم. افففف... باز تو خراب کاری کردی که بچه! مورفین؟! مورفین؟! بیا پوشک این بچه رو عوض کن، من اعصاب ندارم!
من هنوز درگیر این فکر بودم که چرا باید اسم پدر را روی بچه اش بگذارند و باعث شوند چنین اشتباهات مضحکی پیش بیاید که ناگهان دیدم مروپ بچه و ساکش را انداخته توی بغلم و خودش هم یکی از سیگارهایم را کش رفت و لول کرد و فندک کشید و هنوز سیگارش روشن نشده بود که باباسالازار با پشت دست خواباند توی دهنش که سیگار می کشی؟! مروپ اولش شوک زده شد. ولی بعد جیغ کشید و گریه کرد و به آقاجون گفت که می رود توی اتاقش بخوابد ولی آقاجون گفت که غلط کرده! همین حالا برمی گردد خانه ی شوهرش! با لباس سفید رفته باید با لباس سفید هم بیاید بیرون! مروپ هم چادر گلدارش را نشان آقاجون داد که غیر از گل های قرمزش باقیش سفید بود. آقاجون که از حاضرجوابی خوشش نمی آمد داد زد و کمربندش را کشید و افتاد به جان مروپ. باباسالازار هم یکی خواباند توی دهن آقاجون که دست رو زن بلند می کنی؟! من پوشک تامی کوچولو را عوض کرده بودم و داشتم باقی چیزها را توی مارها می چپاندم که دیدم اُتول آقا تام جلوی خانه ی گانت ها ایستاد و تام با همان کت و شلوار اتو کرده و موهای روغن مال و حالت شق و رق همیشگیش پیاده شد و آمد توی خانه و وقتی دید آقاجون دست به کمربند شده خودش را انداخت بین آقاجون و مروپ و چندتا شلاق خورد تا موفق شد کمربند را از دست آقاجون بگیرد و آرامش کند و بعد هم باباسالازار را از آقاجون جدا کرد و بعد هم یک پارچ آب قند درست کرد و به دست هر کدامشان یک لیوان داد و بعد هم کنار مروپ نشست و مروپ گفت الهی فدات شم تامی جونم، اگه نیومده بودی که آقاجونم هلاکم کرده بود که باعث شد آقاجون چشم غره ای به مروپ برود و تام گفت ببخشیدش آقاجون، حالش خوش نیست. و مروپ دوباره داشت داغ می کرد که واااااا! حال کی خوش نیست؟ که تام گفت شروع نکن عزیزم. اومدم ازت بخوام منو ببخشی و بهم افتخار بدی که برای آخر هفته بریم به ویلای من در ولز. مروپ عین دختربچه های 14 ساله ذوق کرد و گفت عاشق تام است و آمد ساکش را از بغلم برداشت و گفت این چند روز را مراقب تامی کوچولو باشم و یادم نرود بعد از شیر آروغش را بگیرم و بعد هم دست در دست شوهرش رفتند ولز.


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۹ ۲۲:۳۳:۳۴


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۲:۳۶ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
#2
سلام

اول از همه اینکه خوشحالم که سایت سرپاست.

همونجور که از تاریخ عضویتم معلومه بنده از سال 86 عضو این سایت بودم و امسال هم 93 نیست، 94 نیست، 95ه! و سال بعد هم قطعا 96 خواهد بود! در نتیجه میشه گفت 9 ساله که در این سایت گاهی پررنگ، گاهی کمرنگ و گاهی مثل امروزها و شاید فرداها بیرنگ بودم، ولی بودم!

افرادی هستن که پیش از من و بیش از من در این سایت بودن و هستن و احتمالا خواهند بود. افرادی هستن که قبلاها بودن و امروز حتی ممکنه رمز ورودشون رو فراموش کرده باشن. (هر چند من فراموشش نکردم و این تنها سایتیه که اسم و رمزش همیشه یادم هست و نیازی به دفتر رمزهام ندارم برای یادآوریشون.) بله... رمز ورودشون رو فراموش کرده باشن و دیگه هم براشون ممکن نشده بازیابیش کنن و مجبورن به صورت مهمان بیان و تجدید خاطرات کنن. من یادمه خیلی وقتا ساعتای 3 صبح فقط 4 نفر آنلاین بودن؛ من، ارباب، بیشتر (که معمولا صغری گرنجر بود) و 1 کاربر مهمان! (یعنی میشه گفت من بودم و لیلا، امرالله بود و زنش! عره! :باباپنجعلی: )کاربر مهمانی که همیشه آنلاینه و هیچکس دوسش نداره و همه با بی تفاوتی از کنارش رد میشن. شاید اون کاربر مهمان یک روز یک گولاخ بوده! (اگه از من بپرسین مطمئنم اون کاربر مهمان همون بارون خون آلود معروفه که روزگاری کوییرل بزرگ زانوی ادب به درگاهش می سایید.)

خلاصه اینکه کاربران و مهمانان بسیاری بودن و هستن که سال ها عمرشون رو پای این سایت گذاشتن و به قول یه شعر جادوگرانی (که فکر کنم تحریفش از جیمز ملعون ننگ خاندان بود) "با حمالی سایت عله رو آباد کردن"!
ضمنا تو یه مصاحبه با قلم پر یا سایت بود که خود کله زخمی نقل به مضمون گفته بود که "دیدگاه من به این سایت یه دیدگاه اشتراکیه؛ به این معنی که یه شخص خاص صاحبش نیست و همه ی دوستداران رولینگ و هری پاتر صاحبان این سایتن." ممکنه الان از حرفش برگشته باشه (شایدم برنگشته باشه که دیگه بدتر) ولی به دلیلی که بالاتر گفتم این سایت یه وبلاگ یا مجموعه پست های یک نفر ادمین نیست که خسته بشه و بگه خب دیگه مخاطب و عضو و فعالیت نداریم پس پاکش می کنم!

بسته شدن دیشب سایت کار هر کی که بود و با هر هدفی؛ اخطار، شوخی، جلب توجه، تحریک به فعالیت یا... به قول ارباب یک کار نفرت انگیز بود و به نظر من یک جرم بود! من از قوانین کشور خودم هم درست اطلاع ندارم ولی گمان می کنم اگر چنین اتفاقی برای سایت مشابهی توی امریکا یا یکی از کشورای اروپای غربی (که امروزه درست یا غلط الگوی همه جهان هستن و پیشرو شناخته میشن) می افتاد مطمئنا حق تعقیب در دستگاه قضایی برای اعضای سایت محفوظ بود و عامل این کار زشت به عنوان مجرم محکوم میشد.

این در مورد اتفاق دیشب؛
اما در مورد شایعات بسته شدن سایت و تمام شدن جو هری پاتر و... باید همونجور که تو مصاحبه قلم پرم گفتم دوباره بگم که هری پاتر یه مجموعه کتاب رمان فانتزیه و (باز هم درست یا غلط) به عنوان یه اثر بزرگ در تاریخ ادبیات جهان شناخته شده و این یعنی تا زمانی که انسان ها کتاب می خونن در کنار بینوایان سراغ هری پاتر هم خواهند رفت. در موردش توی اینترنت خواهند گشت. به جادوگران خواهند رسید و عضو خواهند شد. و وقتی عضو شدند خواهند نوشت. خیلی باید فراموشکار باشیم که ذوق و شوق روزهای اول عضویتمون رو به خاطر نیاریم. نوجوان ها با همون ذوقی که ما داشتیم خواهند خواند، خواهند نوشت و دوست دارند که خوانده بشن و شناخته بشن و خواهند شد! پس فعالیت سایت تا ابد خواهد بود؛ هر چند کم. هر چند با فعالیت نزدیک به صفر.

خب حالا مدیریت سایت باید با این سایت نیمه تعطیل و خستگی های خودش و این حجم خاطرات مردمی که اینجا زیستند چه کنه؟!

مدیر عزیز!
از دو حال خارج نیست؛ یا شما وبمستر اصلی سایتی و نگهداری و تعمیرش برات هزینه داره یا نیستی و فقط بهت دسترسی دادن. اگه فقط دسترسی گرفتی که خب دسترسیتو واگذار کن به اولین صفدر پاتری که تو کارگاه نمایشنامه نویسی پست میزنه و برو! کسی مجبورت نکرده مدیر بمونی و مطمئنا بلایی که صفدر پاتر سر سایت خواهد آورد خیلی بهتر از بستن و پاک کردن خاطرات بچه هاست که تو میخوای انجامش بدی!

اما اگه سایت برات هزینه داره خب اطلاعیه ی واگذاریش رو بزن. بفروشش! مطمئنا کسانی هستن (شاید از اعضای سایت هم باشن) که برخلاف تو می تونن این هزینه رو تقبل کنن و حتی به درآمد تبدیلش کنن. می تونن نفرین زوپس رو از سر این سایت بردارن. می تونن از نظر موضوعی توسعه ش بدن و با محصولات تجاری جانبی یا ایجاد کلوب های اجتماعی اعضا و یا فعالیت حرفه ای در زمینه ادبیات فانتزی و همکاری با اساتید و مترجمان این ژانر و هزار جور فعالیت دیگه ازش پول دربیارن. اگه هم خودت مرد میدانی بسم الله! بیا وسط گود!

اما اگه نه، کسی هم پیدا نشد که سایت رو بخره اشکالی نداره، تعطیل و پاکش کن ولی همونجور که یکی-دو سال پیش برای نمی دونم کدوم پسمانده ی تجاری رولینگ روزشمار 400 روزه گذاشته بودین (و الانم یکی مثل همون گذاشتین) برای اعضا و خودت هم اینقدر احترام قائل باش که یه روزشمار 60 روزه برای بستن سایت بذاری تا اگه بچه ها میخوان خاطراتی جمع کنن یا خداحافظی داشته باشن یا آدرس و شماره ای از هم بگیرن یا آخرین رولی بزنن یا اطلاع رسانی به اعضای غایب بکنن یا هر کار دیگه ای، یه حداقل فرصتی برای آخرین نفس داشته باشن.

امیدوارم اونقدر حوصله داشته باشین که این پست رو بخونین و بهش عمل کنین و دلگیر نشین چون به عنوان عضو کم حاشیه و شاید حتی بی حاشیه ای که روزها و ماه ها از عمرم رو پای این سایت گذاشتم به خودم حق میدم که در برابر چنان تصمیم و حرکت زشت و گستاخانه ای چنین پست پرگلایه ای بزنم.

پ.ن: من الان حتی نمی دونم کادر مدیران فعلی سایت کیا هستن. روی سخن این پست با کسیه که کار دیشب رو انجام داد (و البته نمی دونم کیه) و همچنین همفکرانش و کسانی که باهاش موافقن و همکاری کردن.

زنده باد تابستان!
زنده باد ارباب!
زنده باد چیز!
زنده باد جادوگران!


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۲۴ ۱۲:۴۷:۰۸
ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۲۴ ۱۳:۰۱:۲۵


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: بيلبورد وزارت خانه
پیام زده شده در: ۳:۱۸ جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴
#3
اینجانب مورفین گانت فرزند ماروولو و آخرین بازمانده ی ذکور سالازار کبیر ضمن تشکر از وزیر جیگَر بابت انتصاب اینجانب به سمت ریاست اتاق بازرگانی جادویی قوانین جدید را به شرح زیر اعلام می دارم:


1. تعرفه ی واردات چیز هشصدهزارمیلیاردتریلیون درصد افزایش پیدا کرد.

2. تولید، توزیع و صادرات هرگونه چیز بدون کسب مجوزهای لازم از اتاق بازرگانی جادویی ممنوع بوده و خاطیان در مرتبه ی اول به آزکابان و در صورت تکرار جرم به دژ مرگ (شکنجه گاه جادوگران سفید) فرستاده خواهند شد و اگر باز هم آدم نشدند و پا تو کفش اینجانب کردند عین صفدر قاچاق می فرستمشان مهمانخانه ی شیطانی که یک جای مخفی است و فقط مرگخوارها می دانند که چه جای مخوفیست. (هر چند که محفلی ها می گویند چنین جایی وجود خارجی ندارد و افسانه ای است که لرد سیاه منتشر کرده تا محفلی ها را بترساند ولی واقعیت این است که هرگز هیچ یک از مهمانان مهمانخانه آنجا را ترک نکرده تا صحت و سقم این شایعات را تایید کند.)

3. با هرگونه کمپین "خرید چیز ممنوع" و "تحریم چیز" و "ترک چیز" و "اعتیاد؛ مرگ تدریجی" به شدت برخورد شده و ساواج عوامل اینگونه تحرکات را به عنوان عناصر نامطلوب و ضدوزارت جیگَر شناسایی کرده و نگو و نپرسشان می کند.

باتشکر
ریاست اتاق بازرگانی جادویی
مورفین گانت


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۳ ۳:۲۳:۱۹


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹ سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴
#4
رون که دید پسر برگزیده شده و با زخم روی پیشانیش می تواند طلسم های ولدمورت را به خودش برگرداند اعتماد به سقف کاذب پیدا کرد و هی رجز ویزلی سرور ماست خواند و با بمب های پشکلی به صفوف در هم تنیده ولدمورت ها و مرگخواران هجوم برده و با انفجارهای انتحاری پیاپی توده های مرگخواران و ولدمورت ها و مغزها و پشکل ها را به اطراف می پاشید و خیلی قوی شده بود و همه را می زد و از دست یاران سیاهی هم هیچ کاری برنمی آمد. دیگر همه ی امیدها ناامید شده بود. لرد سیاه ده ها بار آماج حملات بمب های پشکلی قرار گرفته و ترکیده بود و هورکراکس هایش یکی پس از دیگری نابود می شدند. حملات پشکلی رون تمامی نداشت. لرد که بر زمین افتاده بود با حرکت اسلوموشن سر بلند کرد و از گوشه ی چشم نگاهی عمیق به رون انداخت که سرگرم شلیک بمب ها بود و در اینجا بود که برای اولین بار با خود اندیشید آیا لحظات آخر عمرش را می گذراند؟! آیا به راستی عصر سیاهی پایان پذیرفته؟! آیا این مرد موقرمز طومار حکمرانی سیاهی را در هم می پیچد و بنیان گذار امپراتوری پشکل ها خواهد بود؟! به راستی که تلالو گیسوان سرخ رونالد ویزلی در نسیم طوفانی پیکار سرنوشت چه ابهتی به ارباب پشکل ها بخشیده بود. آری! ارباب سیاهی می باید جای خود را به ارباب پشکل ها می داد؛ عطر تند پشکل ها لرد سیاه و مرگخوارانش را به خلسه می برد و آنگاه بود که لرد سقوطش را پذیرفت و در دل با ابرقهرمان موقرمز اینگونه نجوا کرد:

رونالد!
تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟
وقتی سرخی موهایت،
در پشت ملافه های بیدزده ی مالی پنهان بود،
با من بگو از لحظه لحظه های عقده های کودکی ات،
از فقر معصومانه دست هایت…
آیا می دانی که در هجوم تحقیرها و فقرهای آرتور
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات در تراکم جمعیت خفقان آور بارو
حقیقت پسر برگزیده بودنت نهفته بود؟

رونالد!
اکنون آمده ای تا دست هایت را
به ضامن بویناک بمب های پشکلی بسپاری،
در عطر بیکران پشکل ها
به پرواز درآیی!
و اینک رونالد!
تکیه بر سریر پشکلین قدرت در انتظار توست …
در انتظار توست …

بله؛ لرد سیاه داشت به کما می رفت که ناگهان نعره ای اتاق مغزها و پشکل ها را پر کرد:

چرا اکانت من تو چت باکس حذف شده؟! چرا انقدر زود لاگ اوت میشم؟! کد تایید نامعتبر است یعنی چی؟! چرا ارسال نامعتبر است؟! فهمیدم! تقلب شده! مردم بریزن تو خیابونا!

بله! ایستاده بر آستانه ی در سایه ی مخوفی بود لاغر و دودآلود و چیزناک. او مورفین بود.

حال چه خواهد شد؟!
برنده ی پیکار سرنوشت کیست؟!
رون یا مورفین؟!
دِ بوی هو لیود اُر دِ من هو دِ وُرلد ایز هیز؟!
پشکل یا چیز؟! مساله اینست!



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: ستاد انتخاباتی "آرسینوس جیگر"
پیام زده شده در: ۲:۳۷ یکشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۴
#5
جیگر؟!...
اجازه بده من یکبار دیگه اسم اینه رِ با دقت بخونم... آرررررسیـــــــــنوس جیــــــگَرررررر... نه، واقعا جیگره... جیگره... بله...

آقای آرسینوس جیگَر!
من واقعا یک سوال فندی تخصصی از شما دارم؛ اونم اینه که آیا شما با چه انگیزه ای نامزدی انتخابات رِ کاندید شدید؟
می دونی؟! چون برای من شبهه پیش اومده. می دونی؟! یعنی شما کاندید شدی که بگی مسئولان فعلی به قدر کافی جیگَر نیستن؟! این همه وکیل و وزیر و برو و بیا و بگیر و ببند و... جیگَر نیستن؟! بعد شما میخوای بیای بگی فقط من جیگَرم، جیگرم، جیگرم؟! میخوای جیگر بودن مسئولین محترم رِ زیر سوال ببری؟ آیا وجود این همه جیگر در پست های کلیدی و حساس کمه که شما هم میخوای وزیر سحر و جادو بشی؟ مگه میشه؟! مگه داریم؟!

من فعلا برم ببینم این هاگریدِ خپلِ دیپلم ردی رِ کی تایید صلاحیت کرده بعد بیام ببینم آرسینوس چی میگه.


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۴ ۲:۴۴:۵۳


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: ستاد انتخاباتی "رودولف لسترنج"
پیام زده شده در: ۲:۰۱ چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۴
#6
من پرسیدم رایمو به کی بدم، تو میگی کی عالیه؟ گفتن رودلف لسترنج! مرگخوار نیس که هست! تیزی به دست نیس که هس! از بچه های گوش شکسته ی خط نیس که هس! ماچته نیس که هس! منم گفتم کی ازین بهتر؟ چی ازین بهتر؟ مگه میشه؟! مگه داریم؟! اومدم بگم "حاج رودلف، فدایی داری" که... ناگهان... چشمم افتاد به این:

نقل قول:
مفتخرم که بگم برای معاون اولی ،مدیر سابق و همچنین وزیر سابق،یکی از قدیمی ترین اعضای سایت و از بهترین نویسنده های سایت، کسی که چندین مسئولیت مهم رو در این سایت داشته و از همه مهمتر یکی از مرگخواران وفادار لرد سیاه،جناب لودو بگمن رو معرفی کنم که برای این این پست درنظر دارم!


می دونی رودل جان! من اینِ رِ نمی پسندم! می دونی؟!
این بگمن رِ من بزرگش کردم، می دونی؟! این همون دوره ای که همزمان با من کاندید بود هی ستاد زد و هیچّ... غذا داد و هیچّ... افطار داد و هیچّ... رای خرید و هیچّ... دم اینو ببین، دم اونو ببین، هیچّ... آخرشم هیچّ به هیچّ اومد وزیر شد و هیچّ! مملکت به فنا رفت! من در طول دوره ی وزارتم همش داشتم خرابکاری های این مردی دکل دزده رِ جمع می کردم و آخرش هم جمع نشد. می دونی؟!
وزارت رو سه لودر ویران کردن؛ لودر غزنوی؛ لودر افغان؛ لودر بگمن!
حالا شما اینه رِ ورداشتی آوردی میگی معاون اول من می باشد؟! مگه میشه؟! مگه داریم؟! البته شما رودِلی اون لودره. بالاخره یه قرابت و آشنایی با هم دارین. شاید هم اصن مث تام ماروولو ریدل و لرد ولدمورت خودِ دکل دزدش باشی، از کجا معلومه؟! یعنی الان حقش نیست من دست بندازم این دهنِ منه جر بدم؟! ها؟! چی میگی رودل؟!



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: ستاد انتخاباتی "کله زخمی قاتل ارباب"
پیام زده شده در: ۱:۰۷ چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۴
#7
اینجا مُقام و مسئول کیه؟! کی اینو تایید صلاحیت کرده؟! چه کسی پاسخگوست؟!

آیا ریختن زِباله در جِنگل کار خوبیست؟!... خیر!
آیا تایید صلاحیت یک قاتل کله زخمی کار خوبیست؟!... خیر!
آیا رای دادن به یک کله زخمی قاتل ارباب لرد سیاه کار خوبیست؟!... خیر!
آیا رای دادن به شخصی که با هرمیون گرنجر گندزاده دوست می شود، عاشق چوچنگشون می شود و بعد با جینی ویزلی فقیر مفلوک ازدواج می کند کار خوبیست؟... خیر!

آقاااااا! به من که دیگه نگو... هر کی ندونه، من که می دونم آرتور به خاطر پولت جینی رو به تو داد!
جینی عاشق سیموس بود!
سیموس عاشق جینی بود!
جینی مال سیموس بود! تو مشتش بود! عه!

اما از قضای روزگار... اخ اخ اخ اخ اخ! تو! ای گرگ غدّار! ای روباه مکار! ای گربه نره ی بیکار! ای کله زخمی بی عار! در سال دوم یا سوم مدرسه (دقیق به خاطر ندارم) به همراه خانم مالی ژله ای نگون بختشون و آقای آرتور فلک زده شون رفتید در گرینگاتز. اونجا برق گالیون های صندوق شما چشمای آرتور رو گرفت. چشمای مالی رو گرفت. اینا از همون روز با هم همفکری کردن گفتن اوه یس! بیبی! چه کسی بهتر از کله زخمی پولدار که بشه دامادمون؟ شما هم که خسته نباشید! این وسط کی سوخت؟... جینی ویزلی که عاشق سیموس فینیگان بود و بالعکس!

بنده به عنوان یک پیشکسوت صنف ترانزیت داران این تایید صلاحیت رو نمی پسندم و فعلا همینا رو جواب بده تا بیام پرونده های سایر مفاسدتم رو کنم سر فرصت!... دکل می دزدی، ها؟

گودنایت! فنیتتو!



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
#8
بعله... و هری همچنان داشت می رفت به سمت قلعه. رفتنی که نمی دانم از چندماه پیش و از پست کی شروع شد ولی مهم این بود که هری ناامید نشده بود و همچنان می رفت و می رفت. آخر او پسر برگزیده بود! دِ بوی هو لیود! پسری که زندگی می کرد! طلا مال هری بود! تو مشتش بود! عه! پسر برگزیده که نباید از درازی راه ناامید می شد. او مانند پیرزنی که چشم براه فرزند از جنگ برگشته اش نمی تواند سوزنی را نخ کند ناامید نبود؛ بلکه گویا هری امید را از نجاری آموخته بود که دکانش آتش گرفت؛ زغال فروشی باز کرد! چرا که او پسر برگزیده بود! آینده ی جهان تو مشتش بود! عه!

آفتاب وحشیانه می تابید. تا چشم کار می کرد شن بود و شن. منظره ها در هرم آفتاب بیابان می لرزیدند و در افق های دور تنها سراب آب بود بر روی شن ها. هیچ جنبنده ای جز هری نمی جنبید. هری هم به بدبختی می جنبید. ذخیره ی آب و غذایش روزها بود که ته کشیده بود. لب هایش ترک خورده بود. دو چشم سبزش آنقدر بی فروغ بود که دیگر مثل خیارشور پلاسیده هم نبود، صورتش خاک آلود و موهای سر و صورتش دراز؛ گویی عزادار چوچنگشون بود که چندی پیش با تسترالش به اقیانوس آرام سقوط کرده و خوراک کوسه ها شده بودند. هری از این حادثه دل شکسته بود. چوچنگ به درخواست خواستگاری هری جواب رد داده بود و بعد از مرگ سدریک هم به جای اینکه بیاید زن هری شود، رفته بود در رستوران های بین راهی ترکیه گارسونی کرده بود و زن یک چرمنگی به نام ارسطو شده بود و ارسطو هم نتوانسته بود از چوچنگ مواظبت کند و او را خوراک کوسه ها کرده بود. هری غمگین و دل افگار بود. هر کسی به جای هری بود الان به خاطر چوچنگ یک تراسی پیدا می کرد و خودش را می انداخت پایین از بالایش. اما هری نه... هری نه... هری پسر برگزیده بود! چوچنگ مال هری بود! تو مشتش بود! عه! هری به گذشته پشت کرده بود. او ناامیدی را برنمی تافت؛ گویا امید را از باربری آموخته بود که خرش مرد؛ خط تولید سوسیس-کالباس زد! ما سعی داشتیم در این پست هری را از این راه طولانی برهانیم و او را به قلعه ی هاگوارتز برسانیم اما گویا تقدیر سرنوشتی دیگر برای پسر برگزیده در نظر گرفته است. پس هری را در راه طولانی رسیدن به قلعه رها کرده و به دخمه ها و مراسم عروسی هرمیون و گراوپ برمی گردیم:

: آخ عروس چقده قشنگه... ایشالا مبارکش باد... دوماد خوش آب رنگه... ایشالا مبارکش باد... هاماشالا! دس دس دس...

:aros:

:yclown::hungry1::yclown::hungry1::yclown::hungry1::yclown::hungry1::yclown::hungry1::yclown::hungry1:



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: مجله شايعه سازي!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴
#9
بنده به عنوان دایی ارباب قدرقدرت و مسئول روابط عمومی خانه ریدل شایعه ی اخیر که توسط جروشا مون مطرح شده را تکذیب نموده و اعلام می کنم تصویر منتشر شده از ارباب مربوط به جامپینگ و این سوسول بازی ها نمی باشد چون من خودم این عکس را گرفته ام و مال آن روزی است که با هم رفتیم هاگوارتز تا ارباب درخواست تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه بدهد و همانطور که می دانید دامبل بخیل که تازه مدیر شده بود عقده ای بازی درآورد و نگذاشت که ارباب استاد هاگوارتز بشود.خلاصه وقتی داشتیم برمی گشتیم چشم ارباب به مالی ویزلی افتاد که جهازش را جمع کرده بود و داشت می رفت زن آرتور ویزلی بشود. ارباب از همان دوران تحصیل خیلی مالی را دوست داشت و می خواست با او ازدواج کند ولی مالی دوست نداشت شوهرش کچل باشد و مخالفت می کرد.

خلاصه ارباب خواست آخرین شانسش را هم امتحان کند و حالا که استاد هاگوارتز نشده حداقل شوهر مالی بشود و دست خالی هاگوارتز را ترک نکند. این شد که رفت جلو و گفت: سلام مالی. چرا می خواهی با آرتور فقیر ازدواج کنی؟ من تو را دوست دارم. بیا زن من شو!
مالی: نه، تو کچلی!
ارباب: ولی من تو را دوست دارم مالی.
مالی: پس ثابت کن.
ارباب: باشد!

و ارباب برای اینکه ثابت کند مالی را دوست دارد رفت بالای برج ستاره شناسی و به خاطر عشقش از بالای برج خودش را پرت کرد پایین و این عکس مال آن لحظه است که من گرفتم تا سندی باشد بر عشق جاویدان ارباب.

طی همین حادثه بود که دماغ ارباب با آسفالت یکی شد و بهانه ای شد دست مالی که بگوید من شوهر کچل بی دماغ نمی خواهم و بعدش هم رفت زن آرتور شد.

ارباب که تحمل دو شکست پیاپی شغلی و احساسی را نداشت، اول یک نفرین به دامبل ول داد که ایشالا هیچ وقت استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ثابتی پیدا نکنی و نفرین دوم را هم به ویزلی ها فرستاد که الهی همیشه فقیر باشید. بعدش هم ارباب تصمیم گرفت از جامعه انتقام بگیرد؛ فوقع ما وقع!

تمام این ها را گفتم تا از آبروی ارباب دفاع کرده باشم و همه بدانند که این تصویر نه تنها نشان دهنده ی ترس ارباب نیست بلکه نشان شجاعتی جاویدان است و حتی ارباب را به برنامه ماه عسل جادویی دعوت کردند ولی نرفت چون مناعت طبع دارد و ارباب است و قدرت است!

زنده باد ارباب!
زنده باد تابستان!
زنده باد چیز!


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۲۹ ۲۲:۳۱:۱۱


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: رادیو وزارت!
پیام زده شده در: ۰:۲۹ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۴
#10
و اما ادامه ی اخبار... مورفین گانت؛ وزیر اسبق سحر و جادو با حضور در ستاد انتخابات یازدهم وزارت ضمن بازدید از روند امور بر شیشه ای بودن صندوق های رای تاکید کرد. وی تصریح کرد؛ صندوق های پارچه ای را جمع کنید و به جایش صندوق شیشه ای بگذارید تا مردم رای هایشان را ببینند.

ایشان در واکنش به اصرار آمبریج بر شیشه ای بودن صندوق های حال حاضر گفت: اون شیشه نه دلو! این شیشه!
وی سپس پودری سفید را جلوی دماغ آمبریج گرفت که به گفته ی شاهدان عینی گویا نمونه ای از شیشه های باکیفیت ساخت لابراتوارهای شیشه و کریستال افغانستان بوده است و آمبریج را از این حال به اون هال منتقل نموده و آمبریج هم اکنون حالی به هالی شده و سوار بر ستاره هالی منظومه ی شمسی را دور می زند و توراهی هم سوار نمی کند.

گانت ادامه ی بازدید از اطلاعیه ها و قوانین وزارت را دراااااااااز دانسته و گرفت خوابید.

وی پس از شنیدن صدای فلورانسو؛ از اعضای محفل ققنوس که در چت باکس گفته بود:

نقل قول:
فلورانسو : خيلي هم پول داريم. هزارتا ويزلى يارانه شون ريخته شده.


برای لحظاتی چرتش پاره شده و خواستار اجرای قانون و حذف یارانه ی اقشار پردرآمد و اختصاص این مبلغ به نوادگان یتیم سالازار و کمک به بخش تولید در نیروگاه اتمی خانه ریدل شد.


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۲۸ ۰:۴۴:۲۴
ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۲۸ ۰:۴۵:۱۷
ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۲۸ ۱۳:۳۷:۵۳


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.