هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹ چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۹۵
#1
سوژه طنز: وسط یه دعوای خونوادگی گیر افتادید، همین و بس!

آقاجون ماروولو داشت ناخون های پای باباسالازار را می گرفت و من هم داشتم چیزهایم را توی مارها جاساز می کردم که دوباره دیدم مروپ بچه به بغل آمد خانه و به آقاجون ماروولو گفت که دیگر تحمل ندارد و نمی تواند با تام زندگی کند. آقاجون گفت که تام هنوز خیلی کوچولو است و اگر نمی تواند با او زندگی کند پس چرا به دنیا آوردتش؟ اما مروپ گفت که این تام نه که! بابای گور به گور شده اش را می گویم. افففف... باز تو خراب کاری کردی که بچه! مورفین؟! مورفین؟! بیا پوشک این بچه رو عوض کن، من اعصاب ندارم!
من هنوز درگیر این فکر بودم که چرا باید اسم پدر را روی بچه اش بگذارند و باعث شوند چنین اشتباهات مضحکی پیش بیاید که ناگهان دیدم مروپ بچه و ساکش را انداخته توی بغلم و خودش هم یکی از سیگارهایم را کش رفت و لول کرد و فندک کشید و هنوز سیگارش روشن نشده بود که باباسالازار با پشت دست خواباند توی دهنش که سیگار می کشی؟! مروپ اولش شوک زده شد. ولی بعد جیغ کشید و گریه کرد و به آقاجون گفت که می رود توی اتاقش بخوابد ولی آقاجون گفت که غلط کرده! همین حالا برمی گردد خانه ی شوهرش! با لباس سفید رفته باید با لباس سفید هم بیاید بیرون! مروپ هم چادر گلدارش را نشان آقاجون داد که غیر از گل های قرمزش باقیش سفید بود. آقاجون که از حاضرجوابی خوشش نمی آمد داد زد و کمربندش را کشید و افتاد به جان مروپ. باباسالازار هم یکی خواباند توی دهن آقاجون که دست رو زن بلند می کنی؟! من پوشک تامی کوچولو را عوض کرده بودم و داشتم باقی چیزها را توی مارها می چپاندم که دیدم اُتول آقا تام جلوی خانه ی گانت ها ایستاد و تام با همان کت و شلوار اتو کرده و موهای روغن مال و حالت شق و رق همیشگیش پیاده شد و آمد توی خانه و وقتی دید آقاجون دست به کمربند شده خودش را انداخت بین آقاجون و مروپ و چندتا شلاق خورد تا موفق شد کمربند را از دست آقاجون بگیرد و آرامش کند و بعد هم باباسالازار را از آقاجون جدا کرد و بعد هم یک پارچ آب قند درست کرد و به دست هر کدامشان یک لیوان داد و بعد هم کنار مروپ نشست و مروپ گفت الهی فدات شم تامی جونم، اگه نیومده بودی که آقاجونم هلاکم کرده بود که باعث شد آقاجون چشم غره ای به مروپ برود و تام گفت ببخشیدش آقاجون، حالش خوش نیست. و مروپ دوباره داشت داغ می کرد که واااااا! حال کی خوش نیست؟ که تام گفت شروع نکن عزیزم. اومدم ازت بخوام منو ببخشی و بهم افتخار بدی که برای آخر هفته بریم به ویلای من در ولز. مروپ عین دختربچه های 14 ساله ذوق کرد و گفت عاشق تام است و آمد ساکش را از بغلم برداشت و گفت این چند روز را مراقب تامی کوچولو باشم و یادم نرود بعد از شیر آروغش را بگیرم و بعد هم دست در دست شوهرش رفتند ولز.


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۹ ۲۲:۳۳:۳۴


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۲:۳۶ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
#2
سلام

اول از همه اینکه خوشحالم که سایت سرپاست.

همونجور که از تاریخ عضویتم معلومه بنده از سال 86 عضو این سایت بودم و امسال هم 93 نیست، 94 نیست، 95ه! و سال بعد هم قطعا 96 خواهد بود! در نتیجه میشه گفت 9 ساله که در این سایت گاهی پررنگ، گاهی کمرنگ و گاهی مثل امروزها و شاید فرداها بیرنگ بودم، ولی بودم!

افرادی هستن که پیش از من و بیش از من در این سایت بودن و هستن و احتمالا خواهند بود. افرادی هستن که قبلاها بودن و امروز حتی ممکنه رمز ورودشون رو فراموش کرده باشن. (هر چند من فراموشش نکردم و این تنها سایتیه که اسم و رمزش همیشه یادم هست و نیازی به دفتر رمزهام ندارم برای یادآوریشون.) بله... رمز ورودشون رو فراموش کرده باشن و دیگه هم براشون ممکن نشده بازیابیش کنن و مجبورن به صورت مهمان بیان و تجدید خاطرات کنن. من یادمه خیلی وقتا ساعتای 3 صبح فقط 4 نفر آنلاین بودن؛ من، ارباب، بیشتر (که معمولا صغری گرنجر بود) و 1 کاربر مهمان! (یعنی میشه گفت من بودم و لیلا، امرالله بود و زنش! عره! :باباپنجعلی: )کاربر مهمانی که همیشه آنلاینه و هیچکس دوسش نداره و همه با بی تفاوتی از کنارش رد میشن. شاید اون کاربر مهمان یک روز یک گولاخ بوده! (اگه از من بپرسین مطمئنم اون کاربر مهمان همون بارون خون آلود معروفه که روزگاری کوییرل بزرگ زانوی ادب به درگاهش می سایید.)

خلاصه اینکه کاربران و مهمانان بسیاری بودن و هستن که سال ها عمرشون رو پای این سایت گذاشتن و به قول یه شعر جادوگرانی (که فکر کنم تحریفش از جیمز ملعون ننگ خاندان بود) "با حمالی سایت عله رو آباد کردن"!
ضمنا تو یه مصاحبه با قلم پر یا سایت بود که خود کله زخمی نقل به مضمون گفته بود که "دیدگاه من به این سایت یه دیدگاه اشتراکیه؛ به این معنی که یه شخص خاص صاحبش نیست و همه ی دوستداران رولینگ و هری پاتر صاحبان این سایتن." ممکنه الان از حرفش برگشته باشه (شایدم برنگشته باشه که دیگه بدتر) ولی به دلیلی که بالاتر گفتم این سایت یه وبلاگ یا مجموعه پست های یک نفر ادمین نیست که خسته بشه و بگه خب دیگه مخاطب و عضو و فعالیت نداریم پس پاکش می کنم!

بسته شدن دیشب سایت کار هر کی که بود و با هر هدفی؛ اخطار، شوخی، جلب توجه، تحریک به فعالیت یا... به قول ارباب یک کار نفرت انگیز بود و به نظر من یک جرم بود! من از قوانین کشور خودم هم درست اطلاع ندارم ولی گمان می کنم اگر چنین اتفاقی برای سایت مشابهی توی امریکا یا یکی از کشورای اروپای غربی (که امروزه درست یا غلط الگوی همه جهان هستن و پیشرو شناخته میشن) می افتاد مطمئنا حق تعقیب در دستگاه قضایی برای اعضای سایت محفوظ بود و عامل این کار زشت به عنوان مجرم محکوم میشد.

این در مورد اتفاق دیشب؛
اما در مورد شایعات بسته شدن سایت و تمام شدن جو هری پاتر و... باید همونجور که تو مصاحبه قلم پرم گفتم دوباره بگم که هری پاتر یه مجموعه کتاب رمان فانتزیه و (باز هم درست یا غلط) به عنوان یه اثر بزرگ در تاریخ ادبیات جهان شناخته شده و این یعنی تا زمانی که انسان ها کتاب می خونن در کنار بینوایان سراغ هری پاتر هم خواهند رفت. در موردش توی اینترنت خواهند گشت. به جادوگران خواهند رسید و عضو خواهند شد. و وقتی عضو شدند خواهند نوشت. خیلی باید فراموشکار باشیم که ذوق و شوق روزهای اول عضویتمون رو به خاطر نیاریم. نوجوان ها با همون ذوقی که ما داشتیم خواهند خواند، خواهند نوشت و دوست دارند که خوانده بشن و شناخته بشن و خواهند شد! پس فعالیت سایت تا ابد خواهد بود؛ هر چند کم. هر چند با فعالیت نزدیک به صفر.

خب حالا مدیریت سایت باید با این سایت نیمه تعطیل و خستگی های خودش و این حجم خاطرات مردمی که اینجا زیستند چه کنه؟!

مدیر عزیز!
از دو حال خارج نیست؛ یا شما وبمستر اصلی سایتی و نگهداری و تعمیرش برات هزینه داره یا نیستی و فقط بهت دسترسی دادن. اگه فقط دسترسی گرفتی که خب دسترسیتو واگذار کن به اولین صفدر پاتری که تو کارگاه نمایشنامه نویسی پست میزنه و برو! کسی مجبورت نکرده مدیر بمونی و مطمئنا بلایی که صفدر پاتر سر سایت خواهد آورد خیلی بهتر از بستن و پاک کردن خاطرات بچه هاست که تو میخوای انجامش بدی!

اما اگه سایت برات هزینه داره خب اطلاعیه ی واگذاریش رو بزن. بفروشش! مطمئنا کسانی هستن (شاید از اعضای سایت هم باشن) که برخلاف تو می تونن این هزینه رو تقبل کنن و حتی به درآمد تبدیلش کنن. می تونن نفرین زوپس رو از سر این سایت بردارن. می تونن از نظر موضوعی توسعه ش بدن و با محصولات تجاری جانبی یا ایجاد کلوب های اجتماعی اعضا و یا فعالیت حرفه ای در زمینه ادبیات فانتزی و همکاری با اساتید و مترجمان این ژانر و هزار جور فعالیت دیگه ازش پول دربیارن. اگه هم خودت مرد میدانی بسم الله! بیا وسط گود!

اما اگه نه، کسی هم پیدا نشد که سایت رو بخره اشکالی نداره، تعطیل و پاکش کن ولی همونجور که یکی-دو سال پیش برای نمی دونم کدوم پسمانده ی تجاری رولینگ روزشمار 400 روزه گذاشته بودین (و الانم یکی مثل همون گذاشتین) برای اعضا و خودت هم اینقدر احترام قائل باش که یه روزشمار 60 روزه برای بستن سایت بذاری تا اگه بچه ها میخوان خاطراتی جمع کنن یا خداحافظی داشته باشن یا آدرس و شماره ای از هم بگیرن یا آخرین رولی بزنن یا اطلاع رسانی به اعضای غایب بکنن یا هر کار دیگه ای، یه حداقل فرصتی برای آخرین نفس داشته باشن.

امیدوارم اونقدر حوصله داشته باشین که این پست رو بخونین و بهش عمل کنین و دلگیر نشین چون به عنوان عضو کم حاشیه و شاید حتی بی حاشیه ای که روزها و ماه ها از عمرم رو پای این سایت گذاشتم به خودم حق میدم که در برابر چنان تصمیم و حرکت زشت و گستاخانه ای چنین پست پرگلایه ای بزنم.

پ.ن: من الان حتی نمی دونم کادر مدیران فعلی سایت کیا هستن. روی سخن این پست با کسیه که کار دیشب رو انجام داد (و البته نمی دونم کیه) و همچنین همفکرانش و کسانی که باهاش موافقن و همکاری کردن.

زنده باد تابستان!
زنده باد ارباب!
زنده باد چیز!
زنده باد جادوگران!


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۲۴ ۱۲:۴۷:۰۸
ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۲۴ ۱۳:۰۱:۲۵


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹ سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴
#3
رون که دید پسر برگزیده شده و با زخم روی پیشانیش می تواند طلسم های ولدمورت را به خودش برگرداند اعتماد به سقف کاذب پیدا کرد و هی رجز ویزلی سرور ماست خواند و با بمب های پشکلی به صفوف در هم تنیده ولدمورت ها و مرگخواران هجوم برده و با انفجارهای انتحاری پیاپی توده های مرگخواران و ولدمورت ها و مغزها و پشکل ها را به اطراف می پاشید و خیلی قوی شده بود و همه را می زد و از دست یاران سیاهی هم هیچ کاری برنمی آمد. دیگر همه ی امیدها ناامید شده بود. لرد سیاه ده ها بار آماج حملات بمب های پشکلی قرار گرفته و ترکیده بود و هورکراکس هایش یکی پس از دیگری نابود می شدند. حملات پشکلی رون تمامی نداشت. لرد که بر زمین افتاده بود با حرکت اسلوموشن سر بلند کرد و از گوشه ی چشم نگاهی عمیق به رون انداخت که سرگرم شلیک بمب ها بود و در اینجا بود که برای اولین بار با خود اندیشید آیا لحظات آخر عمرش را می گذراند؟! آیا به راستی عصر سیاهی پایان پذیرفته؟! آیا این مرد موقرمز طومار حکمرانی سیاهی را در هم می پیچد و بنیان گذار امپراتوری پشکل ها خواهد بود؟! به راستی که تلالو گیسوان سرخ رونالد ویزلی در نسیم طوفانی پیکار سرنوشت چه ابهتی به ارباب پشکل ها بخشیده بود. آری! ارباب سیاهی می باید جای خود را به ارباب پشکل ها می داد؛ عطر تند پشکل ها لرد سیاه و مرگخوارانش را به خلسه می برد و آنگاه بود که لرد سقوطش را پذیرفت و در دل با ابرقهرمان موقرمز اینگونه نجوا کرد:

رونالد!
تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟
وقتی سرخی موهایت،
در پشت ملافه های بیدزده ی مالی پنهان بود،
با من بگو از لحظه لحظه های عقده های کودکی ات،
از فقر معصومانه دست هایت…
آیا می دانی که در هجوم تحقیرها و فقرهای آرتور
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات در تراکم جمعیت خفقان آور بارو
حقیقت پسر برگزیده بودنت نهفته بود؟

رونالد!
اکنون آمده ای تا دست هایت را
به ضامن بویناک بمب های پشکلی بسپاری،
در عطر بیکران پشکل ها
به پرواز درآیی!
و اینک رونالد!
تکیه بر سریر پشکلین قدرت در انتظار توست …
در انتظار توست …

بله؛ لرد سیاه داشت به کما می رفت که ناگهان نعره ای اتاق مغزها و پشکل ها را پر کرد:

چرا اکانت من تو چت باکس حذف شده؟! چرا انقدر زود لاگ اوت میشم؟! کد تایید نامعتبر است یعنی چی؟! چرا ارسال نامعتبر است؟! فهمیدم! تقلب شده! مردم بریزن تو خیابونا!

بله! ایستاده بر آستانه ی در سایه ی مخوفی بود لاغر و دودآلود و چیزناک. او مورفین بود.

حال چه خواهد شد؟!
برنده ی پیکار سرنوشت کیست؟!
رون یا مورفین؟!
دِ بوی هو لیود اُر دِ من هو دِ وُرلد ایز هیز؟!
پشکل یا چیز؟! مساله اینست!



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
#4
بعله... و هری همچنان داشت می رفت به سمت قلعه. رفتنی که نمی دانم از چندماه پیش و از پست کی شروع شد ولی مهم این بود که هری ناامید نشده بود و همچنان می رفت و می رفت. آخر او پسر برگزیده بود! دِ بوی هو لیود! پسری که زندگی می کرد! طلا مال هری بود! تو مشتش بود! عه! پسر برگزیده که نباید از درازی راه ناامید می شد. او مانند پیرزنی که چشم براه فرزند از جنگ برگشته اش نمی تواند سوزنی را نخ کند ناامید نبود؛ بلکه گویا هری امید را از نجاری آموخته بود که دکانش آتش گرفت؛ زغال فروشی باز کرد! چرا که او پسر برگزیده بود! آینده ی جهان تو مشتش بود! عه!

آفتاب وحشیانه می تابید. تا چشم کار می کرد شن بود و شن. منظره ها در هرم آفتاب بیابان می لرزیدند و در افق های دور تنها سراب آب بود بر روی شن ها. هیچ جنبنده ای جز هری نمی جنبید. هری هم به بدبختی می جنبید. ذخیره ی آب و غذایش روزها بود که ته کشیده بود. لب هایش ترک خورده بود. دو چشم سبزش آنقدر بی فروغ بود که دیگر مثل خیارشور پلاسیده هم نبود، صورتش خاک آلود و موهای سر و صورتش دراز؛ گویی عزادار چوچنگشون بود که چندی پیش با تسترالش به اقیانوس آرام سقوط کرده و خوراک کوسه ها شده بودند. هری از این حادثه دل شکسته بود. چوچنگ به درخواست خواستگاری هری جواب رد داده بود و بعد از مرگ سدریک هم به جای اینکه بیاید زن هری شود، رفته بود در رستوران های بین راهی ترکیه گارسونی کرده بود و زن یک چرمنگی به نام ارسطو شده بود و ارسطو هم نتوانسته بود از چوچنگ مواظبت کند و او را خوراک کوسه ها کرده بود. هری غمگین و دل افگار بود. هر کسی به جای هری بود الان به خاطر چوچنگ یک تراسی پیدا می کرد و خودش را می انداخت پایین از بالایش. اما هری نه... هری نه... هری پسر برگزیده بود! چوچنگ مال هری بود! تو مشتش بود! عه! هری به گذشته پشت کرده بود. او ناامیدی را برنمی تافت؛ گویا امید را از باربری آموخته بود که خرش مرد؛ خط تولید سوسیس-کالباس زد! ما سعی داشتیم در این پست هری را از این راه طولانی برهانیم و او را به قلعه ی هاگوارتز برسانیم اما گویا تقدیر سرنوشتی دیگر برای پسر برگزیده در نظر گرفته است. پس هری را در راه طولانی رسیدن به قلعه رها کرده و به دخمه ها و مراسم عروسی هرمیون و گراوپ برمی گردیم:

: آخ عروس چقده قشنگه... ایشالا مبارکش باد... دوماد خوش آب رنگه... ایشالا مبارکش باد... هاماشالا! دس دس دس...

:aros:

:yclown::hungry1::yclown::hungry1::yclown::hungry1::yclown::hungry1::yclown::hungry1::yclown::hungry1:



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: مجله شايعه سازي!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴
#5
بنده به عنوان دایی ارباب قدرقدرت و مسئول روابط عمومی خانه ریدل شایعه ی اخیر که توسط جروشا مون مطرح شده را تکذیب نموده و اعلام می کنم تصویر منتشر شده از ارباب مربوط به جامپینگ و این سوسول بازی ها نمی باشد چون من خودم این عکس را گرفته ام و مال آن روزی است که با هم رفتیم هاگوارتز تا ارباب درخواست تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه بدهد و همانطور که می دانید دامبل بخیل که تازه مدیر شده بود عقده ای بازی درآورد و نگذاشت که ارباب استاد هاگوارتز بشود.خلاصه وقتی داشتیم برمی گشتیم چشم ارباب به مالی ویزلی افتاد که جهازش را جمع کرده بود و داشت می رفت زن آرتور ویزلی بشود. ارباب از همان دوران تحصیل خیلی مالی را دوست داشت و می خواست با او ازدواج کند ولی مالی دوست نداشت شوهرش کچل باشد و مخالفت می کرد.

خلاصه ارباب خواست آخرین شانسش را هم امتحان کند و حالا که استاد هاگوارتز نشده حداقل شوهر مالی بشود و دست خالی هاگوارتز را ترک نکند. این شد که رفت جلو و گفت: سلام مالی. چرا می خواهی با آرتور فقیر ازدواج کنی؟ من تو را دوست دارم. بیا زن من شو!
مالی: نه، تو کچلی!
ارباب: ولی من تو را دوست دارم مالی.
مالی: پس ثابت کن.
ارباب: باشد!

و ارباب برای اینکه ثابت کند مالی را دوست دارد رفت بالای برج ستاره شناسی و به خاطر عشقش از بالای برج خودش را پرت کرد پایین و این عکس مال آن لحظه است که من گرفتم تا سندی باشد بر عشق جاویدان ارباب.

طی همین حادثه بود که دماغ ارباب با آسفالت یکی شد و بهانه ای شد دست مالی که بگوید من شوهر کچل بی دماغ نمی خواهم و بعدش هم رفت زن آرتور شد.

ارباب که تحمل دو شکست پیاپی شغلی و احساسی را نداشت، اول یک نفرین به دامبل ول داد که ایشالا هیچ وقت استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ثابتی پیدا نکنی و نفرین دوم را هم به ویزلی ها فرستاد که الهی همیشه فقیر باشید. بعدش هم ارباب تصمیم گرفت از جامعه انتقام بگیرد؛ فوقع ما وقع!

تمام این ها را گفتم تا از آبروی ارباب دفاع کرده باشم و همه بدانند که این تصویر نه تنها نشان دهنده ی ترس ارباب نیست بلکه نشان شجاعتی جاویدان است و حتی ارباب را به برنامه ماه عسل جادویی دعوت کردند ولی نرفت چون مناعت طبع دارد و ارباب است و قدرت است!

زنده باد ارباب!
زنده باد تابستان!
زنده باد چیز!


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۲۹ ۲۲:۳۱:۱۱


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۶:۴۸ دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۴
#6
هری (که معلوم نشد از کدام گوری سر و کله اش پیدا شد وسط قصه!) را در حال رفتن به دفتر دامبلدور رها می کنیم و به داستان هگریون برمی گردیم؛

هگریون؛ بدون نیش...
هگریون؛ تنها...
هگریون؛ زخمی...
هگریون؛ نوجوونه...
هگریون؛ غرق خونه...
هگریون؛ پر زخمه...
هگریون؛ از رو دیوار... سر می کشه تو دخمه/دخمه ی ننه ی اسنیپ/هزار جور ترشی داره/دخمه ی ننه ی اسنیپ/پارکت و کاشی داره/دخمه ی ننه ی اسنیپ/آتیشِ پاره پاره/دخمه ی ننه ی اسنیپ/صدتا گل و ستاره

هگریون همینجور دور خودش گیجی ویجی می خورد و آواز می خواند که ناگهان فرآیند تجزیه و فروپاشی اش شدت گرفت و پس از آزادی مقداری انرژی به صورت حرارت و نور و ابرهای قارچی شکل آنچه از هگریون باقی ماند هرمیون و هالک بودند که هر دویشان پرتوزا بودند و وقتی چشمشان به همدیگر افتاد از وحشت جیغ کشیدند و گرخیدند و از آنجایی که هالک بیشتر ترسیده بود کلا دخمه ها را ترک کرد و فرار کرد رفت هاگزمید تا با اولین قطار به جنگل های ویتنام پناه ببرد. و این شد که دوباره هرمیون ماند و دخمه ها.

هرمیون اولش تصمیم گرفت برود کلاس گیاهشناسی، ولی بعد یادش آمد که هریِ بی جنبه پرفسور اسپراوت را با هورکراکس اسمشونبر اشتباه گرفت و او را ترکاند و با این حساب کلاس گیاهشناسیِ این ترم حالاحالاها برگزار نمی شد.
هرمیون که در اعماق قلبش از این بابت متاسف بود کتاب-دفترهای گیاهشناسی اش را پاره پوره کرد و پاشید به هوا و بعدش جمعشان کرد و آتش زد و از رویشان پرید و جیغ کشید و ترقه در کرد و خوب که جنون جوانی اش تخلیه شد گفت حالا که بیکارم برم این دخمه ها رو بگردم ببینم چی توشونه.

دورتادور هرمیون چهل تا در بود که روی همه شان شماره زده بودند و هرمیون یادش آمد که وقتی گندزاده بود... البته الانش هم گند زاده بود ولی منظورم آن وقتی است که آنقدر گندزاده بود که حتی خودش هم نمی دانست گندزاده است و کلا از بیخ مشنگ بود و جادو مادو تعطیل بود و ننه باباش می گذاشتندش مهد کودک... بله... یادش آمد در همان مهدکودک خانم مربی شان که اسمش اسکندرجون بود برایش یک قصه ای خوانده بود از یک قصری که تویش چهل تا در بوده و مهمان آن قصر می توانسته 39 تا در را باز کند ولی پشت در چهلم چیزی جز مرگ و حسرت انتظارش را نمی کشیده و به همین خاطر باز کردن در چهلم ممنوع بوده و بعدش اسکندرجون داستان باز شدن تک تک آن 39 در را برای هرمیون خوانده بود که پشت هر کدامشان هدیه های خوبی مثل غذاهای خوشمزه، سازهای طلایی و نقره ای، اسباب بازی های جدید و متنوع، گنج های بی پایان و زیورآلات بی نظیر وجود داشت و وقتی اسکندرجون می خواست داستان باز شدن در چهلم را بخواند ناگهان زنگ تفریح خورده بود و بابای هرمیون آمده بود دنبال دخترش و شبش هم نامه ی هاگوارتز برایش رسیده بود و فردایش هم این دختره را فرستاده بودند هاگوارتز بدون خداحافظی از اسکندر جون و خلاصه این یک عقده ای شده بود برای هرمیون که بفهمد بالاخره پشت در چهلم چی بوده و این شد که هرمیون بی توجه به 39 دری که روی هر کدامشان عباراتی مثل: "تبریک! شما برنده شدید!" و "پنج میلیون درآمد در ماه!" و "یکشبه پولدار شوید!" و "زبان مردم دریایی در خواب! آموزش زبان شوکت!" و "خوشبختی!" و "جایزه!" و "لواشک!" و "لباسای قشنگ!" و "گالیون!" و "گاوصندوق گرینگاتز!" و "شوهر در حد بیل گیتس و برد پیت!" و "بنگاه همسریابی! شوهر اول رایگان!" و "پول مفت!" و "بهشت" و "عجب خری هستی دختره ی مووزوزی! بیا منو باز کن!" و نوشته هایی از این دست می درخشید، گذشت و صاف رفت در شماره ی 40 را که رویش با خون نوشته بود: "مرگ و حسرت! به هیچ وجه باز نکنید!" را باز کرد تا ببیند بالاخره پشتش چه خبر است... اه! دختره ی گند زاده ی احمق! اعصابم خورد شد!:vay: بقیه شو یکی دیگه بنویسه، من میرم یکم چای نبات بخورم بلکم آروم شم یکم.



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۱:۲۳ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۳
#7
در همین حیث و بیث بود که ناگهان درِ یکی از دخمه ها باز شد و آیلین پرنس که ننه ی اسنیپ بود در حالیکه لباس خواب پوشیده و به سرش حنا گذاشته بود و یک مجله ی طفره زن دستش بود با یک جفت دمپایی حمام به پاهایش، آمد بیرون و بدتر از مادر سیریوس چشم هایش را بست و دهانش را باز کرد. خب، بالاخره این هم مادر سوروس بود دیگر: مادر سیریوسا! این چه وضعیه درست کردین؟ آدم تو دخمه ی خودشم نمی تونه آرامش داشته باشه. یک ساله همینجا بساط کردین، گند زدین به زندگی من و بچه م! برید گمشید جلوی کلبه ی هاگرید آتیش بسوزونید پدر سوروسا!

هاگرید که جلوی دخمه ی هرمیونشون-اینا ایستاده بود و داشت جلوی باسیلیسک نون تیلیت می کرد، وقتی این حرف را شنید "بیه، بیه" گفتنش برای هیولا را متوقف کرد و سر گنده ی پشمالویش را به سمت مادر سوروس چرخاند و در حالیکه هر کدام از چشم هایش قد یک نعلبکی پر از خون شده بود با لحنی غولانه پرسید: چی گفتی پیرزن؟!

با اینکه ی شامه ی مادر سوروس پر از بوی حنا بود ولی بوی خطر را هم احساس کرد و این شد که تندی گفت: اخبارو یه بار میگن! و بعد هم فوری چپید توی دخمه اش و در را محکم به هم کوبید.

هاگرید ریه هایش را پر از هوا کرد و بعد صیحه ای کشید که از صدایش پرهای فوکس که حالا کیلومترها از قلعه دور شده بود ریخت و همراه با کلاه گروهبندی که سوارش بود به اعماق جنگل ممنوعه سقوط کردند و هرگز جعبه ی سیاه و هیچ کجای دیگرشان پیدا نشد.

هاگرید بعد از صیحه ی طولانی و مخربش دست انداخت از گردن باسیلیسک که هنوز از اثرات صیحه تلوتلو می خورد گرفت و یکی دوتا گره ملوانی انداخت به تن مار بیچاره و یک گُرز فلاخنی برای خودش درست کرد و در حالیکه فریاد می زد "هیچکس نمی تونه در حضور من به آلبوس دامبلدور توهین کنه!" به در و دیوار دخمه ها حمله برد و شروع کرد به تخریب اموال بیت المال!

از آن ور چون جاده ی خدا برای هرمیون و رون باز شده بود، جفتشان جیم فنگ زدند که خودشان را برسانند به کلاس پروفسور اسپراوت ولی هرمیون گفت که به خاطر واکنش های عصبی هاگرید استرس بهش فشار آورده و باید برود جایی! و کیف و کتاب هایش را داد دست رون که یک دیقه مواظبشان باشد و حواسش هم باشد که یک وقت رویشان حلزون بالا نیاورد و خودش هم رفت دستشویی.

هاگرید هم که خون جلوی چشم هایش را گرفته بود و همینجور داشت باسیلیسک گره خورده را به در و دیوار دخمه می کوبید هی به دستشویی دختران که هرمیون داخلش بود نزدیک و نزدیک تر می شد. حالا دیگر رون را هم استرس گرفته بود و اگر قدح اندیشه ای داشت می توانست تویش شیرجه برود و خاطرات شب هالووین سال اولشان را مرور کند که آن موقع هم هرمیون دستشویی اش را آنقدر طول داد که غول ها به هاگوارتز حمله کردند و اگر نبود جانفشانی های پروفسور کوییرل و خودش و هری، الان هرمیون به جای فشار استرس سال ها بود که فشار قبر را تحمل می کرد. اما همانطور که می دانید ویزلی ها فقیر بودند و نمی توانستند هر کدامشان یک قدح اندیشه ی جداگانه داشته باشند و فقط یک تشت مسی از مادر مادربزرگ مالی ویزلی روی جهازش بود که همه ی اعضای خانواده از آن به عنوان قدح اندیشه ی مشترک استفاده می کردند همانطور که مسواک آرتور در اختیار همه شان بود... واقعا که... نخند بی ادب! فقیر بودند خب!

بعله... همین طور که هاگرید به دستشویی دختران نزدیک و نزدیکتر می شد رون با خودش فکر کرد که به خاطر دلایل گفته شده اگر الان قدح اندیشه هم داشت، خیلی توفیری به حالش نمی کرد، چون آنقدر خاطراتشان توی قدح مشترک با هم مخلوط شده بود که الان رون نمی دانست چرا چهل سال پیش به درخواست ازدواج لوسیوس مالفوی جواب رد داده و بعدش یکاره آمده زن آرتور ویزلی شده! و نمی توانست بفهمد چرا تام ریدل انقدر اصرار داشت که رون یک عکسی، شماره تلفنی، وایبری، لاینی، کوفتی از خودش توی دفترچه ریدل بگذارد. و نمی توانست سوختگی های وحشتناک ناشی از مهار شاخدم را از یاد ببرد و از آن بدتر نمی توانست ماه عسلش با فلور در مصر (به جز آن شب های مهتابی را که زوزه کشان دور اهرام مصر می چرخید) را به یاد بیاورد! نمی دانست چرا در این شرایط بغرنج که هاگرید گرزش را بالا برده بود تا در دستشویی دختران را بشکند و هرمیون را بیرون کشیده و یک لقمه ی چپ کند؛ انقدر برنامه ریزی های ارشد هاگوارتز شدن و بعدش استخدام در وزارت و بعدش وزیر شدن به ذهنش سرازیر می شد و نمی دانست چرا حالا یادش می آید که ظرفی که در آشپزخانه ی هاگوارتز تویش ترقه ی فیلی باستر انداخته بود مال تریلانی بخت برگشته بوده و نه مال آمبریج! و چرا نحوه ی کار مداد تراش رومیزی اینقدر برایش جالب بود؟!
این افکار فشرده و در هم تنیده در آن شرایط اضطراب آور پر از هاگرید وحشی و هرمیون استرسی و حلزون های گاه و بیگاه، هر انسانی را از پا درمی آورد اما رون ویزلی انسان نبود. زندگی در شرایط سخت اقتصادی پناهگاه از او یک جانور ساخته بود. یک جانور پوست کلفت وحشی با دندان های تیز و برنده!

در ادامه چه خواهد شد؟
آیا رون یک انیماگوس است؟
آیا هاگرید هرمیون را خالی خالی خواهد خورد یا با نون اضافه؟ تنهایی یا با گراوپ؟
آیا گراوپ به خورده شدن هرمی رضایت خواهد داد؟
آیا توحید ظفرپور اگر بداند اِماجون عزیزش در چه مخمصه ای گیر افتاده با خوردن مرگ موش به زندگی پر افتخار خود پایان خواهد داد یا با حلق آویز کردن خود از سقف با کش تنبان نخ نمای بابایش؟
آیا دخمه های پیچ در پیچ قلعه ی هزار دامبل شاهد چه ماجراهای دیگری خواهد بود؟

ادامه ی داستان را در پست بعد ببینید...


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۸ ۱۱:۳۳:۳۹


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: ارزیابی عملکرد مدیریت سایت در سال 93
پیام زده شده در: ۱۵:۲۲ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
#8
اول!
...و دلو همچنان و مثل همیشه پر از ایده های ناب است.:دی
من که بیشتر 93 رو نبودم و با خیلی از این موارد مثل غیر ایفا و اخبار هم کاری ندارم ولی چون گفته بودی اونا که گاهی سر میزنن هم بیان، اومدم چراغ اولو روشن کنم.

1. آرایش مطالب و ظاهر کلی صفحه اصلی سایت
ب) خوب

2. کیفیت ترجمه و روانی متن اخبار منتشر شده
نمی خونمشون.

3. کیفیت مدیریت انجمن های غیر ایفای نقش (مطالب هری پاتر و ...)
خیلی کاری ندارم باهاشون.

4. کیفیت مدیریت انجمن های ایفای نقش
ب) خوب

5. بزرگترین خلاء های سایت از دیدگاه شما:
اینکه اینجا لایک نداره خیلی خلائه از دیدگاه من.:دی

6. کیفیت، زیبابی و سرعت لود قالب فعلی سایت
ب) خوب



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳
#9
نقل قول:

جیمز سیریوس پاتر نوشته:
مورفین گانت توی چت باکس نوشته:
نقل قول:
حالام هر کی مشجلی داره بیاد نحوه. آره دائاش!:لوتی:


من مشکل دارم!
چه طرز صحبت کردنه توی جمع! مشجل؟ لابد به دوستاتم میگی عجیجم! اوجولات بخریم برات؟ شرط می بندم جاستین بیبر هم گوش میدی!
جای تو توی این سایت نیست مرتیکه مفنگی. اینجا بچه 12-13 ساله داریم!


خو الان چه کا کنم مشکل داری؟
همینه که هه! به دوستام میگم بچز! جز چیز مصرف نمی کنیم. موسیقی هم ساز حسن شماعی زاده!
اصن چی میگی تو؟ خیال کردی قورباغه شدی، آدم شدی؟ خیال کردین با این هوچی گری ها و رد گم کردن های چت باکسی می تونید رسوایی کتاب های ولدمورت گِیت! رو بپوشونید؟ هرگز! آفتاب جلوه گرتر از آن است که با پاشیدن مشتی خاک خاموش شود. من دیگه حرفی ندارم.:فامیل:



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: ناظر سال
پیام زده شده در: ۲۰:۳۹ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳
#10
واقعا تقدیر از دابی به عنوان فقط جادوگر سال کمشه به نظر من و باید به عنوان ناظر سال هم حداقل اسمش برده بشه تا تو رای گیری یکی از این دو عنوان رنک یکیش به دابی برسه بالاخره.

رای من دابی به خاطر نظارت و فعالیت عالیش بر انجمن سخت و طاقت فرسای موزه ی وزارت خانه. شرح کامل در رای جادوگر سال.



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.