هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لونا.لاوگود)



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۵
#1
نام: لونا
نام خانوادگي:لاوگود
گروه: ریونكلاو
چوبدستي: چوب درخت بلوط ريسه اي از جنس قلب تسترال
سال تولد: سال ١٩٨١
ويژگي هاي ظاهري: قد متوسط، موهاي بلند طلايي، چشمان گرد و صورت گرد.
چوبدستي: معمولي
علاقه مندي ها: چيزهاي عجيب و غريب و خرس مستربين

بيوگرافي: مادرش جادوگر كنجكاوي بود كه وقتي درحال انجام انواع و اقسام جادوها رو امتحان ميكرد از دنيا رفت و لونا بي مادر شد؛ پدرش زنوفيليوس لوگود سردبير مجله ي طفره زن بود و عقايد عجيب و غريبي داشت، ظاهرا لونا هم به پدرش رفته و همانند او اخلاق و رفتار عجيب و غريبي داشت. حتي لباس ها و غذاهاي عجيبي ميخورد و معمولا كسي حرف هايش را نميفهميد.


لونا.
تایید شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۷ ۱۴:۵۸:۱۰

Only Raven !


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۹ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۲
#2
سوژه جدید!

همه ساکت بودند ناگهان کسی گفت!

فلور از داخل آزمایشگاه با تکرار مداوم ِ یافتم یافتم همه ی ریونی ها رو به خودش جلب میکنه و نتیجه این میشه که ریونی ها ظرف ِ چند دقیقه تو آزمایشگاه دور فلور جمع شدن

لینی به فلور نگاه میکنه: چی شده؟

فلور چند تا کاغذِ تو دستش رو بالا میاره و با خوشحالی دوباره هی میگه که یه چیزی یافته!

پادما کاغذا رو از فلور میگیره و بقیه نزدیکش میان و به برگه ها نگاه میکنن.

رو کاغذا چند تا شکل کشیده شده و لوازم لازم برای ساختنشون و بازم ریونی ها سردرگم به فلور نگاه میکنن!

فلور که میبینه هیچکس از کاغذا سر در نیاورده نفس عمیقی میکشه و سعی میکنه آروم توضیح بده:

- خیله خب ببینید، من یه ماشین ساختم، که میتونه مهم ترین نیاز بشر رو فراهم کنه! و اون نیاز چیه؟ خیله خب لازم نیست فکر کنید اون نیاز پوله

لینی: منظورت اینه که یه ماشین ساختی که میتونه پول بسازه!!؟

فلور:



Only Raven !


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
#3
لودو سرشو محکم به دیوار نزدیکش میزنه و با فریاد میگه: این که نشد زندگی! هی از همه جا پرتمون میکنن بیرون، اونا مشنگن واقعا، ولی وقتی بهشون میگیم مشنگ ناراحت میشن، گروه اراذلشون انقدر ترسوئه که پرتمون میکنه بیرونف من خسته شدم میخوام برگردم خونه ی ریــــــــدل! :vay:

لینی برای رفع آلودگی صوتی دستشو مشت میکنه و میکوبه تو سر لودو و سه نفر تو یه خیابون تاریک و باریک در سکوتی سرد فرو میرن.

بعد از چند دقیقه روفوس به شکمش اشاره میکنه و میگه: من گرسنمه!

لینی که از اول این ماجرا حس میکنه یه چند کیلویی کم کرده و داره به وضعیت جسمانی ایوان شبیه میشه میگه: با کدوم پول بریم شکممونو پر کنیم آخه؟

همون موقع ماشین مدل بالایی از مقابلشون میگذره و کمی اون طرف تر متوقف میشه و شیشه ی کنار راننده پایین کشیده میشه و دستی از اون بیرون میاد و شیء کاغذی رو میندازه تو صندوق کنارش.

بعد از دور شدن ماشین سه مرگخوار از سر کنجکاوی به صندوق نزدیک میشن و روش رو میخونن: صندوق صدقات

چند دقیقه بعد زنی با دو تا از بچه هاش به سمت صندوق میاد و مثل سوار اون ماشین دوباره یه چیزی میندازه تو صندوق و میره.

لینی بشکنی میزنه و میگه: حالا فهمیدم! اینایی که اینا میندازن این تو پوله!

لودو صندوق رو ورانداز میکنه و میگه: بعد من میگم مشنگن ناراحت میشن! مگه دیوانه ن پول بی زبونو میندازن تو صندوق؟

لدو با خوشحالی جواب میده: حتما واسه مایی که پول نداریم میندازن! زودباشین در صندوقو باز کنین یه کم پول برداریم بریم شام بخوری! :pretty:


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۸ ۱۵:۵۷:۰۷

Only Raven !


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹ سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱
#4
لینی به وضعیتی که توش گیر افتاده بود فکر کرد و بعد از کشیدن آهی لودو و روفوس رو از جلوی خودش کنار زد.

- یه شما دو تا هم میگن مرد؟ حالا اگه لرد اینجا بود با یه کروشیو از صحنه ی روزگار پاکشون میکرد!

نیش لودو باز شد و گفت: ما که چوبدستی نداریم اگرنه مث ارباب کارشونو میساختیم!

روفوس با من من باعث شد لینی نتونه جواب لودو رو بده.

- میگم بهتر نیست بیخیال بشین؟ این یاروها هی دارن نزدیک تر میشن! :worry:

هر سه به ارازل مشنگی که هر لحظه نزدیک تر میشدند نگاه کردند. لینی برای دومین بار اه کشید و بعد جلو رفت و ترق تروق انگشتاش رو در آورد.

سه مشنگ وقتی آمادگی لینی رو برای مبارزه دیدن بیشتر مشتاق شدند و قدم هاشون رو بیشتر کردن.

روفوس با نگرانی گفت: لینی میخوای فرار کنیم؟

لینی بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند گفت: نگاه کنید چطوری آسفالتشون میکنم!

- هر جور راحتی

سه مشنگ تنها سه قدم با لینی فاصله داشتند و روفوس و لودو وقتی از نزدیک به مشنگ های مقابلشان نگاه میکردند بیشتر خون در رگ هایشان خشک میشد.

لینی لبخند کجکی زد و دستانش را مشت کرد و با خشن ترین حالت ممکن به طرفشان رفت.

یک مشت به اولی
یک لگد به دومی
و ضربه ی سر به سومی

سه مشنگ با آه و ناله روی سعی میکردند بلند شوند ولی ضربه ها زیادی سنگین بود.

لودو با قیافه ای عجیب انگار تا حالا لینی رو ندیده گفت: لینی؟ تو از کی تا حالا قدرت ِ بدنیت انقدر زیاد شده؟

لینی با رضایت خاطر گفت: خب یه ریونی واسه هر چیزی آماده س.

همان موقع سایه ی شخصی روی زمین توجه آن ها را به خود جلب کرد، لینی، روفوس و لودو به صاحب سایه نگاه کردند. شخص مشنگ ظاهری شبیه به سه مشنگ داغون ِ روی زمین داشت.

مشنگ چهارم با خنده گفت: به گروه ارازل شهر خوش اومدید! شما تو امتحان قبول شدید!

روفوس، لینی و لودو با سردرگمی به یکدیگر نگاه کردند ...


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۶ ۱۴:۱۵:۴۳

Only Raven !


تصویر کوچک شده


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۱
#5
بعد از چند ساعت بلا وقت پایان رو اعلام کرد و برگه ها رو از هر کدوم از مرگخوارا گرفت و شروع به خوندن کرد.

- ارباب وقتی شروع به جمع اوری مرگخوارای وفا دارش کرد من اولین نفر بودم! ( ماری)

- ارباب خودشون شخصا اومدن به من ( لودو) گفتن که من بهترین، وفادارترین و باهوش ترین مرگخوار هستم، بعد مقابلم زانو زدن و گفتن من استاد توئم!

- ارباب لرد ولدمورت کبیر مهربون ترین لردی هستن که من به عمرم دیدم! (لینی)

- ارباب شخصا واسه من چای میاوردن که بخورم! (هوگو)

- ارباب همیشه یه وقتی رو اختصاص میدادن که با من و خرس مستر بین بازی کنیم! (لونا)

بلا به هر کدوم از این قسمت ها که میرسید به این صورت سعی میکرد خونسردی خودشو حفظ کنه.

- میدونید؟ فکر میکنم هیچ کدوم از ما نمیتونیم زندگینامه ی لرد رو بنویسیم. فقط خود شخص لرد میتونه زندگینامه ش رو بنویسه!

سپس چند کاغذ پوستی برداشت و به سمت اتاق لرد راه افتاد.


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۴ ۱۳:۵۷:۰۶

Only Raven !


تصویر کوچک شده


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۱
#6
چند ساعت بعد - صد متر زیر زمین - شکنجه گاه خانه ی ریدل!

لرد رو مبل راحتی نشسته و با چشمایی نیمه باز روزنامه ی امروز رو میخونه و هر از گاهی به صدای قشنگ ناله های ریگولوس گوش میده.

هوگو تا چند ساعت پیش به دستور ارباب اول با چوبی نازک ریگولوس رو به فلک بسته بود و با مقاومت هایی که ریگولوس از خودش نشون میداد به مراتب چوب نازک تبدیل به چوب کلفت و سپس در این مرحله تبدیل به پتکی که مدام بر کله ی ریگولوس فرود می آمد شده بود.

- آی! اوخ! اوف! بابا چند بار بگم من رفته بودم جسیکا، همسرم رو ببینم فقط همین!

هوگو که از شکنجه دادن کم کم داشت خوشش می آمد هر بیست ثانیه یک بار پتک را بر سر ریگولوس میزد.

- داری دروغ میگی! زود باش راستش رو بگو! مگه اونجا چقدر بهت حقوق میدن؟ یعنی بیشتر از حقوقیه که لرد بهت میده؟ به نظرت واسه یکی دیگه جا دارن؟

لرد زیر چشمی هوگو و کله ی صاف شده ی ریگولوس رو میبینه و از جا بلند میشه و به سمت اونا میره.

هوگو به محش نزدیک شدن لرد یه ضربه ی دیگه به ریگولوس میزنه.

- ارباب به سخن نمی آد!

لرد به جلو خم میشه و تو چشمای ریگولوس نگاه میکنه و بعد از چند دقیقه ریگولوس تو حالت خلسه میره.

لرد با صدای فیس فیس مانندی شروع میکنه: وقتی سوار کلاغ شدی به کجا رفتی؟

ریگولوس با چشمای گردش پاسخ میده: خونه ی گریمولد.

- چی کار داشتی اونجا؟

- جسیکا رو میدیدم.

- نه، به مغز ِ فندقیت دستور میدم حقیقت رو بگی!

ریگولوس اخم میکنه: رفته بودم خبرای دسته اولی رو به دامبلدور بدم.

لرد لبخندی از سر رضایت میزنه و با بشکنی ریگولوس رو از حالت خلسه بیرون میاره.

هوگو که جذب این اتفاق شده بود گفت: ارباب خب از اول این کارو میکردی!

- فقط در صورت نیاز دست به این روش میزنم. حالا ریگولوس ِ خائن رو بیار تو اتاق من.

بعد از رفتن لرد هوگو نگاهی به ریگولوس انداخت و پتکی دیگر بر سرش کوبید و گفت: کجا بودی؟

ریگول با حالت مسخره ای گفت: رفته بودم به جسیکا سر بزنم!



Only Raven !


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۸ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۱
#7
به دلیل خاک خوردن سوژه ی قبل سوژه ی جدید

- یافتــــــــــم یافتم یافــــــــــــتم!

ریونی ها پشت میز نشسته بودند و در حال خوردن بودند صبحانه بودند و کم و بیش چرت میزدند که با داد و فریاد های بلند و گوش خراش آماندا از جا پریدند و تنها کاری که از دستشان بر میآمد خیره شدن به آماندای در حال انفجار بود.

- میشنوین؟ میگم یافــــــــــــــتم! یـــــــــــافتم! یافتمـــــــــــــ ... !

جو دستش را از زیر چونه اش برداشت و آن یکی دستش را زیر چونه اش گذاشت:میشه به نوبت حروف " یافتن " رو نکشی و فقط بگی چی رو یافتی؟

آماندا نفس عمیقی کشید و سعی کرد روی نزدیک ترین صندلی بنشیند.

- خب همونطور که میدونین من دیشب اصلا نیومد تو خوابگاه بخوابم، چون یه فکر بکری به ذهنم رسیده بود و نیازمند وقت بیشتری بود. من یه چیزی اختراع کردم که تا آخر عمر مدیون منید!!

لینی بیشتر از همه مشتاق شد و پرسی: خب ؟ اون چی هست؟

آماندا بلافاصله گفت: من یه دستگاهی ساختم که بشه باهاش پول ساخت!

ریونی ها در این لحظه:

لونا ابروهایش را در هم برد و گفت: ولی این کار غیر قانونیه!

آماندا با نیشی باز پاسخ داد: قبل از این که بخوام بسازم این وسیله رو به اینشم فکر کردم. کی میخواد بفهمه؟ ما میتونیم گونی گونی گالیون بریزیم گوشه ی تالار و تا ابد راحت زندگی کنیم!

البته هیچکس به توضیحات آخر آماندا به جز لونا گوش نداد چون هر کدام به فکر چیزهایی بودند که میشد با آن پول ها خرید.

لونا باری دیگر پارازیت شد: ولی اگه مدرسه بفهـــ...

آماندا + بقیه ی ریونی ها:


Only Raven !


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱
#8
هوگو تو دلش احساس خفن بودن میکرد، باید اینو به ارباب میگفت و ممکن بود با این خبر مهم ارباب اربابیت رو بده به هوگو حتی، شاید هم ارباب تو وصیت نامه ش همه ی اموالشو میداد به هوگو، یا شاید اصلا اجازه میداد هوگو شبا تو اتاق ارباب بخوابه.

ولی همون موقع صدای ذهنش اونو به خودش آورد:

تو واقعا فکر کردی ارباب این کارا رو میکنه؟ فوقش یه کروشیو تقدیمت کنه! ارباب هیچوقت به خاطر این خبر مهم حتی یه تشکر خشک و خالی هم نمیکنه!

هوگو به صدای درون خودش گوش میده و بعد فکری به ذهنش میرسه. پس دوباره به سمت غار برمیگرده و بلا رو اون اطراف میبینه و به سمتش میره.

- هی بلا! صبر کن، من از تقشه ی شما سر در آوردم! و اگه کاری که میگن نکنین همه چیزو به ارباب میگم.

بلا که هنوز سر در نیاورده هوگو چطور از قضیه با خبر شده به ادامه ی حرف های هوگو گوش میده.

- بعد از اینکه نوبت اعدام من شد من به لرد التماس میکنم که بذاره یه بار دیگه از اون دیوار رد بشم و شما یه کار میکنین من رد بشم، و اینجوری من تنها جادوگر مرگخواری هستم که میتونه رد بشه! حالا برو تو غار اینو به بقیه هم بگو

بلا بدون هیچ حرفی دندونای تیزشو نشون هوگو میده و به سمت غار میره تا موضوع رو با بقیه در میون بذاره.



Only Raven !


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۱:۲۱ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱
#9
بلا طول راهروی درازی رو با دو میره تا سرعتش بیشتر بشه که متوجه میشه هر سانتی متر این راهرو پر از اتاقه، پس دوباره راه ها رو برمیگرده و از اول وارد اولین اتاق میشه. در نگاه اول به اتاق بلا متوجه میشه که حاضره بمیره اما تو این اتاق شلوغ دنبال نجینی نگرده! ولی چاره ای براش نمیمونه و شروع میکنه.

- نجینی؟ ارباب منتظرته! بیا برگردیم خونه!

بلا در حالی که این جمله رو مدام تکرار میکنه زیر تخت و پشت میز و توی کشوها رو میگرده ولی اثری از نجینی نیست. با یه مشت ناسزا زیر لب از اتاق خارج میشه و وارد اتاق بعدی میشه.

با ناامیدی میخواد از آخرین اتاق هم خارج بشه که چیزی شبیه دم بین لباسا میبینه. با خوشحالی به سمت کپه ای لباس که گوشه ی اتاق زیر پنجره قرار داره میره.

- پیدات کردم نجینی!

و با خوشحالی دم رو میگیره و از زیر کپه ی لباس بیرون میارتش که متوجه میشه اون نجینی نیست و فقط یه تیکه طنابه!

-

وزیر هم با وضعیتی مشابه بلا مواجه شده و با فحش هایی رکیک تر در اتاق ها رو باز میکنه و با طلسم همه ی اشیاء اتاق رو تو هوا معلق نگه میداره بلکه نجینی بین یکی از اینا پنهان شده باشه. ولی هیچ نتیجه ای حاصل نمیشه.

ولی با بیحوصلگی سراغ اتاق بعدی میره که چیزی که تو اتاق میبینه خیالشو راحت میکنه.

اتاق تقریبا خالیه و فقط چند تا تلوزیون روی میز قرار داره با چند تا چیز دیگه که به تلوزیون ها وصلن.

- اتاق مراقبت!

تلوزیون ها همه ی اتاق ها رو نشون میدن و وزیر میتونه با خیال راحت همه ی اتاق ها رو زیر نظر داشته باشه و نجینی هر حرکتی از خودش نشون بده نظر وزیر به سرعت جلب میشه.

پس تصمیم میگیره این خبرو به بلا هم بده ...


Only Raven !


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش
پیام زده شده در: ۱۰:۵۲ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱
#10
در تالار هافلپاف

رز در حالی که چشماش برق میزد گفت: من یه نقشه ای دارم! باید یه معجونی درست کنیم که همه ی حیوونا بی حال به نظر برسن جوری که انگار کسی بهشون نمیرسه. در ضمن یه معجون دیگه هم باید درست کنیم که لاغر بشن!

روفوس گفت: پس من سریع میرم معجونا رو درست میکنم.

آن طرف تر - تالار ریون

لینی بشکنی زد و گفت: چطوره یه کار کنیم بازرسا نتونن بیان؟ یه سنگی بندازیم جلوی پاشون تا نتونن بیان!

لونا چشماش رو گرد کرد و گفت: ولی سنگ از کجا پیدا کنیم؟

لینی نفس عمیقی کشید و گفت: تسترال بوقی! " یه سنگی بندازیم جلوی پاشون " یه اصطلاحه! یعنی یه مشکلی براشون درست کنیم تا نتونن بیان باغ وحش!

- آها!

روونا گفت: بیاید یه جوری از هاگ خارج بشیم و بریم وزارت خونه؟ قبلش تغییر چهره بدیم و هر کدوم یه مشکلی رو با این بازرسا در میون بذاریم که مهم تر از دیدن باغ وحشه!


Only Raven !


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.