هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۹:۲۶ چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷
#1
1. برام از روی ابرا پیشگویی کنین که قراره چه چیزی ازشون بباره و چرا؟ مثل تحلیلی که من کردم تو درسنامه. به طبع هرچی خلاقانه تر بهتر. (8 نمره)

استاد میشه کمکم کنین؟ من یه چیزایی دارم می بینم اما نمی فهمم چی به چیه.

یه سری ابر استراتوس اینور آسمونه، یه سری ابر کومولوسِ کوچولو و تیکه تیکه و سفید هم اینوره! بعضی از این کومولوس ها گرده، بعضیاشون قلبیه، بعضیاشونم مربعه حتی!

جـــــــــــــــیـــــــــــغ! دهناتونو باز کنین الان شکلات و چیز کیک از آسمون می باره!

2. چرا لایتینا لنز دوربین رو برای پرت کردن تو حلق جادوآموز مذکور انتخاب کرد؟ چرا وسایل دیگه نه؟ (2 نمره)

خیلی واضحه! دهن ما وقتی باز میشه گشاده بعد هرچی به سمت نای و مری میری تنگ تر میشه. پس باید یه چیزی داخل دهنمون قرار بگیره که حالت مخروطی شکل داشته باشه تا وقتی وارد حلق ما میشه کامل بتونه فضای خالی رو پر کنه. و چی بهتر از لنز دوربین؟


ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۰ ۹:۳۱:۵۰
ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۰ ۹:۳۲:۱۴

Only Raven!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۸:۴۹ دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷
#2
1. تحت چه شرایطی تخمی که به شما داده شده شکسته می‌شه و حیوون داخلش به دنیا میاد؟ (3 امتیاز)

استاد این ستاره ها رو می بینین روی پوست تخم؟ آب دهنتون باید بریزه روی اینا و بعد از گذشت چند ثانیه تخم به آرامی ترک می خوره.

حالا احتمالا از خودتون می پرسید اینو از کجا کشف کردم! چی؟! مهم نیست براتون؟

ولی خب من میگم!

داستان از این قراره که توی تالار ریون همه از جمله خود شما میزان علاقه ی من به شکلاتو می دونین. وقتی این تخمو دستم گرفتم یکم اون طرف تر لایتینا داشت شکلاتشو باز می کرد، منم از صدای پوسته ی شکلاتش به وجد اومدم!

فَوقع ما وقع....

2. غذای مناسب حیوون شما در دوران طفولیت چیه؟ چرا؟ (2 امتیاز)

هنوز نفهمیدم غذاش چیه، لب به هیچی نمیزنه. ولی از وقتی از تخم بیرون اومده همینطور داره چپ چپ به شما نگاه می کنه.

کسی میدونه معنی این نگاه چیه؟

3. نقاشی‌ای از تخمتون در حالتی که هنوز نشکسته (1 امتیاز)، و در حالتی که شکسته شده و جانورتون به دنیا اومده بکشین. (4 امتیاز) حتما باید سایز تخمتون تو نقاشی مشخص باشه. معیار مقایسه رو من بذارین. یعنی سایز تخم رو در حالتی که کنار یه پیکسی قرار گرفته مشخص کنین.

اینجا





Only Raven!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۱:۱۱ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷
#3
1. ﻭﯾﮋﮔﯽﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ، ﺍﻋﻢ ﺍﺯ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﻭ ﺑﺎﻃﻨﯽ ﺭﻭ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺑﮕﯿﺮﯾﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﺳﺎﺱ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﯿﻦ ﺍﮔﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺟﺎﻧﻮﺭﻧﻤﺎ ﺑﺸﯿﻦ، ﺟﺎﻧﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻣﯽﺷﺪﯾﻦ ﭼﯽ ﺑﻮﺩ. ﺷﮑﻞ ﻭ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺳﺎﯾﺰ ﻭ ﻫﺮﭼﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﻮﺭﺗﻮﻥ ﻻﺯﻡ ﻣﯽﺩﻭﻧﯿﻦ ﺭﻭ ﺗﻮﺻﯿﻒ ﮐﻨﯿﻦ. ‏(5 ﺍﻣﺘﯿﺎﺯ‏)

از اونجایی که بنده بسیار بسیار بسیار چست و چابک بوده و همچنین علاقه زیادی به شکل و شمایل "قلب" دارم، به احتمال خیلی زیاد شبیه "گوزن کله قلبی" خواهم شد.
(ربط چست و چابک بودن و گوزن رو خودتون پیدا کنید استاد. )
به خاطر اینکه من خیلی لوسم، دو عدد شاخ گنده و خفن هم خواهم داشت که در مواقع ضروری ازشون کمک بگیرم و از خودم دفاع کنم.


2. ﻓﺮﺽ ﮐﻨﯿﻦ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﯽﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺟﺎﻧﻮﺭ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯽﮐﻨﻦ. ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﻮﺭﻧﻤﺎ ﻫﺴﺘﯿﻦ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﻟﺖ ﻭ ﭘﺎﺭ ﺷﺪﯾﻦ ﺑﮑﺸﯿﻦ! ‏(5 ﺍﻣﺘﯿﺎﺯ)

ایشون که می بینین من هستم.


Only Raven!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
#4
برای اولین بار، تالار ریونکلاو در سکوتی دلنشین فرو نرفته، و صدای اعصاب خورد کن جارو برقی در همه جای تالار طنین انداز شده بود! تری بی توجه به غرغر های افراد حاضر در تالار، مشغول جارو کردن بود و زیر لب آهنگ مورد علاقه اش را زمزمه میکرد.

- تری این وسیله ی مشنگیِ مسخره رو خاموش می کنی یا خودم بیام خاموش کنم؟
- این دیگه چه کوفتیه!

لینی با قدم های طولانی و دست های مشت کرده، از آن طرف تالار به سمت تری آمد.
- تری چیکار میکنی؟ این وسیله ی مشنگی از کجا اومده؟ خب با چوبدستی سه سوته کل تالار رو تمیز می کردی!

تری بدون خاموش کردن جاروبرقی سرش را بالا آورد.
- ببین لینی جان من یکم چربی اضافی داشتم وقتی برای یکی از دوست های مشنگیم درد و دل کردم اینو فرستاد گفت خونتونو جارو کن هم ورزشه هم پاکیزگی! حالا هم برو کنار بذار ورزشمو بکنم.

لینی با عصبانیت نفسش را بیرون داد و تالار را ترک کرد. کم کم بقیه ی ریونی ها یکی یکی از تالار رفتند. تری هم بی توجه به جارو کردن ادامه داد.

کمی بعد

تری همچنان مشغول جارو کردن بود که ناگهان صدای جاروبرقی قطع شد و تالار در تاریکی فرو رفت.
- بچه ها، چی شد؟ چرا همه جا تاریکه؟

تری که از تاریکی به شدت وحشت داشت، لرزه بر بدنش افتاد و محکم پلک زد تا چشمانش به تاریکی عادت کند. سپس آرام و با احتیاط به سمت کاناپه رفت. در همین حین مدام با اشیاء مختلف برخورد می کرد و با انواع جیغ های بنفش سعی در آرام کردن خود داشت. نمی توانست چوبدستی اش را در تاریکی پیدا کند. کم کم به گریه افتاد.
- چرا کسی نیست. از همتون بدم میاد.

لحظاتی به همین منوال گذشت و دیگر اشکی برای تری باقی نمانده بود. نفسش را در سینه حبس کرد و از جایش برخاست. به طرف خوابگاه رفت. به سختی خودش را به تختش رساند. از کشوی میز کنار تخت یک شمع و کبریت مشنگی در آورد. با خود مرلین را شاکر شد که یک دوست مشنگی به او داده بود. بلافاصله شمع را روشن کرد و با لبخندی ژکوند و خیالی آسوده روی تخت نشست.
-

و اینگونه تری بدون جادو بر ترسش غلبه کرد.



Only Raven!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۴
#5
کجا؟

مرلینگاه.


Only Raven!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹ شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۴
#6
ارشد راونکلاو

تری فهرست کتاب را باز کرد. با انگشت اشاره اش فهرست را دنبال می کرد تا موضوع مورد نظرش را پیدا کند. انگشتش زیر خطی ثابت ماند: " زندگی شخصی آدولف هیتلر ...................... صفحه 256 "


فورا صفحه ی 256 را باز کرد و مشغول خواندن شد.

" اِوا براون، معشوقه آدولف هیتلر و برای مدتی کوتاه همسر او بود. آدولف هیتلر، از مشروبات الکلی استفاده نمی‌کرد و سیگار نمی‌کشید. او هم‌چنین گیاه‌خوار بود و از خوردن غذاهای حاوی گوشت حیوانات پرهیز می‌کرد.

آدولف هیتلر به موسیقی ریشارد واگنر، آهنگساز آلمانی «عشق می‌ورزید».

هیتلر مخالف زنده‌شکافی بود. (رایش آلمان اولین کشوری بود که این کار را ممنوع کرد) هیتلر با مشاهده آزار حیوانات اندوهگین می‌شد.

از آن‌جایی که محل سکونت رسمی آدولف هیتلر شهر مونیخ بود، پس از خودکشی تمام درآمدها و اموال او از جمله حقوق معنوی کتاب نبرد من در آلمان، به دولت ایالتی بایرن تعلق گرفت. "


تری کتاب را بست و به فکر فرو رفت.

درون افکار تری

فضای خانه در تاریکی فرو رفته بود. در وسط سالن پذیرایی، میز بلندی که مملو از انواع غذاهای سبزیجات، پیش غذا، و دسر بود، به چشم می خورد. تنها روشنایی خانه، چند عدد شمعی بود که روی میز قرار داشت.

مردی تنومند، با گام هایی بلند به سمت گرامافون قدیمی رفت که در گوشه ای از سالن و در نزدیک میز غذاخوری قرار داشت. کمی بعد، صدای موسیقی در خانه طنین انداز شد.

صدای تق تق پاشنه ی کفشی بر روی پله ها می آمد. مرد دستی به سیبیل هایش کشید و با لبخند رو به پله ها ایستاد. زنی زیبا و قد بلند، که سگ پشمالوی سفیدی را بغل کرده بود، به آرامی از پله ها پایین می آمد.

هر دو به سمت میز رفتند و پشت آن نشستند. پس از کمی گفتگو، مشغول خوردن غذایشان شدند. امشب برای هر دوشان شب متفاوتی می شد. شبی پر از شادی و شاید هم اندوه...

بعد از تمام شدن غذا، برای تماشای تلویزیون، بلند شدند و به سمت مبلی که رو به روی تلویزیون قرار داشت رفتند. کمی که گذشت، زن بر روی مبل خوابش برد. آدولف به سمت گرامافون رفت و صدای موسیقی را قطع کرد. از توی کشوی میز زیر گرامافون، تفنگی در آورد و به سمت سرش گرفت. نفسش را حبس کرد و انگشت لرزانش را روی ماشه فشار داد...

بیرون افکار تری

دستی تری را به شدت تکان داد.
- تری! خوابی؟! کلاس الآن شروع میشه پاشو بریم.



Only Raven!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۴
#7
ارشد راونکلاو

1.
توجه دانش آموزان هاگوارتز به چندین اعلامیه که درون راهرو ها به دیوار چسبانده شده بود، جمع شد. کم کم صدای پچ پچ ها بلند و بلند تر می شد.

نقل قول:

" پروژه ی تحقیقاتی دلیل اندازه ی پای بیگ فوت!
برای اطلاعات بیشتر و همکاری به تری بوت مراجعه فرمایید. با تشکر."


درون تالار راونکلاو


روی میز جلوی شومینه، چندین جلد کتاب قطور بر روی هم چیده شده و صدای ورق زدن پی در پی سکوت تالار را می شکند. تری با عصبانیت کتابی را که مشغول مطالعه اش بود می بندد، غرولند کنان از جای خود بلند می شود و از تالار بیرون می رود.

کمی بعد - نزد هاگرید

هاگرید آخرین قطعه ی کیک شکلاتی را درون دهانش می گذارد و مشغول لیسیدن انگشتانش می شود که ناگهان کسی در کلبه را می کوبد. هاگرید به سمت در می رود، در را باز می کند و تری بدون دعوت وارد کلبه می شود.

- هاگرید به کمکت نیاز دارم. باید منو ببری پیش یه بیگ فوت. باید یه سری اطلاعات جمع کنم.

کمی بعد تر - در کنار پا گنده


هاگرید دستی به ریشش می کشد و می گوید:
- تری پا گنده بلا های زیادی میتونه سرت بیاره، مخصوصا تو که دختری. اما خب سریع یه نگاهی بهش بنداز تا بریم. هر سوالی هم داشتی در خدمتم.

تری با تردید به بیگ فوت نزدیک می شود. بیگ فوت به تری زل می زند. رویش را بر می گرداند و بدون توجه به تری پایش را بالا می آورد که باعث می شود تری چند قدم به عقب بر گردد. بیگ فوت از درخت کناری اش برگی می کند و به کف پایش می کشد. تری با تعجب حرکات بیگ فوت را زیر نظر می گیرد.
- عه کف پاش برق افتاد که.

بیگ فوت بی توجه به تعجب تری، برگ را کنار می اندازد، کف پایش را رو به روی صورتش می گیرد و دستی به موهایش می کشد.

- عه نگا کن هاگرید کف پاش واسش حکم آینه رو داره. جواب سوالمو گرفتم.

2.

تری پس از ذوق بسیار، برای صدمین بار به بیگ فوت زل زد. می خواست بداند برای چه بیگ فوت از پایش به عنوان آینه استفاده کرده است، حداقل اکنون که تری کنارش ایستاده نباید آن استفاده را می کرد! شاید منتظر بیگ فوت دیگری بود! اما هیچ کس نیامدو تری بی جواب ماند.

بیگ فوت صدای عجیبی از خود در می آورد و به پشت سر تری نگاه می کند. تری رد نگاه بیگ فوت را دنبال می کند. بر می گردد و متوجه می شود به هاگرید زل زده است. هاگرید که فرصت را غنیمت شمرده بود، بر روی زمین نشسته و مشغول خوردن تمشک هایی شده بود که چند لحظه پیش آن ها را جمع کرده بود.

نگاه تری بین بیگ فوت و هاگرید در چرخش بود. بیگ فوت دوباره صدایی از خود در آورده و پایش را بر زمین می کشید. تری آب دهانش را قورت داد و با صدایی آرام گفت:
- هاگرید؟ استادمون می گفت رنگ قرمز روی بیگ فوت ها تاثیر میذاره. به نظر من تا نیومده سراغت اون جورابای قرمزتو مخفی کن.

قبل از اینکه هاگرید واکنشی نشان دهد، بیگ فوت به سمتش حرکت کرده و با یک حرکت تمام تمشک ها را می بلعد. تری که از ترس، با دستانش چشم هایش را پوشانده بود، به آرامی دست هایش را کنار می کشد و برای کشیدنِ یک جیغ بنفش آماده می شود.

هاگرید که از ترس تری خنده اش گرفته بود، از جای خود بلند می شود و چند تمشک دیگر می چیند و آن ها را به سمت بیگ فوت پرت می کند.
- نترس تری. بیگ فوت وقتی رنگ قرمز می بینه گرسنه ش میشه. :lol2:
-


Only Raven!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
#8
ارشد راونکلاو

تری در حالی که دستانش را باز کرده و قهقهه میزد، بر روی چمن ها دوید. باد از بین موهای لَختش حرکت می کرد. حس عجیبی پیدا کرده بود. دلش میخواست به هر سو جست و خیز کند و از هوای آزاد لذت ببرد.

جستی زد و خود را روی چمن ها انداخت. چشمانش را به آسمان دوخت. می دانست که امشب ماه کامل می شود و برای دیدن ماه کامل لحظه شماری می کرد. آنقدر به آسمان چشم دوخت و فکر کرد، که کم کم چشمانش بسته شد و خواب او را در بر گرفت.

ماه بالای سرش کامل شده بود و زیبایی مسحور کننده ی خود را به رخ می کشید. صدای زوزه هایی از دور به گوش می رسید. تری غلتی زد. درد را در جای جایِ بدنش حس می کرد اما تمایلی برای باز کردن چشمانش نداشت. عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود. عضلاتش منقبض شده بود.

چشمانش را باز کرد. حس عجیبی پیدا کرده بود که برایش تازگی داشت. می خواست از این حس رهایی پیدا کند اما چیزی در درونش او را از این درد و حالت ها خشنود می کرد.

دست ها و پاهایش در هوا به طور غیر ارادی تکان میخوردند. نمی دانست چه اتفاقی دارد می افتد. نفس نفس میزد. کمی که گذشت، دست و پایش از جرکت ایستادند. نگاهی به دستانش انداخت، پر از مو و کمی بزرگتر از حد معمول شده بود. پاهایش هم همینطور.

تری ایستاد. متوجه هیکل بزرگ و تنومند خود شد. لباس هایش برایش کوچک شده بود و بدنش را اذیت می کرد. میخواست از شر آن ها خلاص شود. ناله ی زوزه مانندی از خود در آورد و با ناخن های تیزش لباس ها را پاره کرد.

به ماه نگاه کرد، از وجودش در آسمان لذت می برد. می توانست ساعت ها بنشیند و آن را تماشا کند، اما برای دویدن و شکار میل بیشتری داشت. چشمان تیزبینش حیوانی را چند متر آن طرف تر دید. زوزه ی بلند و زیبایی سر داد و به دنبال شکار رفت.

چند ساعت بعد، که ماه رفته و هوا روشن شده بود، تری با بدن عریان روی چمن ها دیده می شد. دخترک غلتی زد و از خواب بیدار شد. او چیزی از شبی که پشت سر گذاشته بود به یاد نمی آورد.

تری که خود را عریان و بدون لباس دید، فریادی زد، بلند شد و نشست. دستش را دراز کرد تا خودش را بپوشانَد، که ناخن هایش توجهش را جلب کرد. زیر آن ها کثیف، و خون خشک شده بود.

با بهت و ناباوری به انگشتانش خیره شد. به یاد دوست گرگینه اش افتاد که ماه قبل او را گاز گرفته بود. نمی خواست او هم به سرنوشت دوستش دچار شده باشد. نمی توانست باور کند کسی را کشته است. در ذهنش تصویری از خودش ساخته بود که تبدیل به حیوانی عظیم الجثه شده و در حال تکه کردن انسانی بی گناه است.

سرش را تکان داد تا این افکار از سرش بیرون برودند. نمی توانست این موضوع را با پدر و مادرش در میان بگذارد. با نگرانی از جا برخاست، تکه ای از پارچه ی لباس پاره اش را به دور خود بست و با ترس و ناباوری به سمت خانه ی دوستش دوید.






Only Raven!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ديني و بينش جادويي
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵ پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴
#9
ارشد راونکلاو

تامن کمی این پا و آن پا کرد.از صحبت های پیغمبر سپید خسته شده بود. بالاخره صبرش تمام شد و چوبدستی اش را به سمت یکی از پیغمبران گرفت. قبل از اینکه طلسمی از طرف تامن به سمت جماعت سپید روانه شود، همه چوبدستی ها را آماده کردند تا اینکه طلسم از طرف پیغمبر سیاه به پیغمبر سپید فرستاده شد.

چند تن از سپید ها که انگار منتظر چنین لحظه ای بودند، بلافاصله واکنش نشان دادند. اما هنوز تعداد اندکی از آن ها که میل به جنگ و خونریزی نداشتند، همچنان با تردید به صحنه نگاه می کردند تا اینکه مجبور به جنگیدن شدند.

صدای داد جنگجویان در فضا پیچیده بود. تنها پیغمبره ی موجود در آن میدان جنگ، همانند یک مرد، و با دل و جان می جنگید. با هر حرکتی که می کرد، موهای طلایی و قرمزش در هوا پخش می شد و گاهی حواس عده ای را به خود جمع، و از جنگ پرت می کرد.

مورگانا با استیو، یکی از سرسخت ترین پیغمبران سپید، درحال جنگیدن بود. استیو با هر طلسمی که بر زبان می آورد، پیغمبره را به عقب هول می داد. مورگانا علی رغم ایستادگی ها و طلسم های زیادی که به سمت استیو روانه می کرد تا بتواند درجایش ثابت بماند، آنقدر عقب رفت تا به مانعی برخورد کرد، تعادش را از دست داد و زخمی شد.

ادورنا که کمی عقب تر از مورگانا ایستاده بود، با طلسمی استیو را از مورگانا دور کرد و به سمت مورگانا دوید. او را بغل کرد، به سمت درمانگران برد، و سریع به محل جنگ برگشت.مورگانا با حسرت دور شدن ادورنا را تماشا کرد و در دل برای سیاهان آرزوی پیروزی کرد.

کمی آنطرف تر، تامن در مقابل جوآن، جوان ترین پیغمبر سپیدی، با موهای قهوه ای و رگه های جو گندمی، قرار داشت. جوآن که از مخالفین جنگ بود، و فکر میکرد سخنانش تامن را هم همچون بقیه خام می کند، سعی داشت با صحبت کردن تامن را قانع و جنگ را متوقف کند.

تامن که پیغمبری کم حوصله بود، بدون اینکه متوجه کلمه ای از صحبت های جوآن شود، چوبدستی اش را به سمت او گرفت. جوآن هم که صحبت هایش را بی فایده می دید، انگشتانش را دور چوبدستی اش محکم کرد.

طلسمی ازطرف تامن به سمت جوآن فرستاده شد. پیغمبر جوان طلسم را خنثی کرد و طلسم دیگری به سمت تامن فرستاد. تامن نتوانست از خود دفاع کند و مجروح شد. اما با فرستاده شدن طلسم دیگری از طرف مرلین، جوآن نیز مجروح شد.

ناگهان حضور شخص پیری، توجه همه را به خود جلب کرد. لارنس، که از جنگ کناره گیری کرده بود، حالا آنجا حضور داشت. همه که به علت سن بالای لارنس به او احترام می گذاشتند، در جای خود ایستادند تا از علت حضور لارنس مطلع شوند.

لارنس پیر به تامن و جوآنِ مجروح نزدیک شد. نگاهی به آن ها انداخت و سرش را تکان داد. سپس به سمت سایر مجروحان رفت و شروع به صحبت کرد.
- جنگ تا کی؟ جراحت و کشتار تا کی؟ کمی فرصت دهید. به امید آن که این خونریزی ها روزی تمام شود...

صدای اعتراضات بلند شد. همهمه فضا را پر کرد. و در آخر، علی رغم میل سیاهان، جماعت سیاه و سپید به همراه مجروحان به قصرهایشان بازگشته تا دوباره طی برگزاری جلسات متعدد، تکلیف این کشمکش مشخص شود.



Only Raven!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۰:۰۲ پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴
#10
ارشد راونکلاو

تری با سردرگمی، در حالی که با دست راستش چانه اش را می خاراند، به سمت خوابگاه دختران به راه افتاد. به امید آنکه لینی آنجا باشد، همه جای خوابگاه را زیر و رو کرد. با درماندگی به سمت مبل کنار شومینه رفت. خود را برای پریدن روی مبل آماده کرده بود که ناگهان صدای ناله ای شنید. با تعجب به مبل خیره شد.
- مگه مبلم ناله میکنه؟پناه بر مرلین.

در همان حین گلرت به سمت تری آمد. حواس تری به او جمع شد و مبل را به کلی فراموش کرد.

- تری امروز تولد فلوره، و من به عنوان ناظر بهت دستور میدم تا آخر شب اینجا پیدات نشه! نیام ببینم کیک فلورو خوردی و هیچی ازش باقی نمونده و همه ی برنامه هامونو به هم زده باشیا! اصن نخواستیم! تولد بی تولد، کیک بی کیک!

گلرت صحبتش را با عصبانیت تمام کرد و با قدم های بلند و محکم از تری دور شد و تری را با این حالت تنها گذاشت. تری که از صحبت های گلرت چیز زیادی دستگیرش نشده بود، به طرف بارفیو و روونا که در حال صحبت کردن بودند، رفت.

- آخه مگه میشه؟
- باور کن! ریگولوس کمد شده بود! شمعدونیو تبدیل کرده بود به دستمال! اصن یه کارایی کرده بود که به عقل مرلینم نمیرسه!

تری به صورت ناگهانی وارد بحث این دو نفر شد و پس از فضولی کردنِ بسیار و تعجباتِ فراوان از جلسه ی دوم پروفسور جیگر با خبر شد. با ترس نیم نگاهی به مبل که حالا فیلیوس با خیال آسوده بر روی آن لم داده بود انداخت. به سمت مبل دوید.
- اّد اُبیِکتوم پریموم موماتوم. لینی!

مبل سرفه ای کرد، کج و راست شد، کمی جمع و جور شد و ناگهان تبدیل به ریتا شد.

- عه! پس لینی کو؟!

بارفیو چینی به بینی اش انداخت.
- ریتا بو میدی!

ریتا با عصبانیت به فیلیوس نگاه کرد. فیلیوس خجالت زده چشمانش را از ریتا دزدید.
- می کشمت فیلیوس. باید تو برنامه ی غذاییتون یه تجدید نظری بشه.

همان موقع در تالار باز شد و لینی با قیافه ای در هم وارد شد.
- چرا من نمیتونم تکلیف کلاس تغییر شکلو انجام بدم آخه!
-عه لینی!


Only Raven!


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.