هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: سالن مد جادوگری
پیام زده شده در: ۱۴:۳۶ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸
#1
کوییریل با فریادی از شادی گفت: اوه...این محشره! جیمز خیلی سریع صدتا از اینا برام بساز ، تا فردا هم بیشتر وقت نداری!

- چی؟ وقتش خیلی کمه تو رو خدا یه خورده بیشتر وقت بدین!
- خیلی خب تا ساعت 2 نصفه شب فردا!
- اوکی عالیه!
- پس برای گرفتنشون میاما!

کوییرل عمامشو درست گذاشت سر جاشو سپس با عجله از اونجا رفت! سپس برقی در چشمان جیمز و پیتر نمایان شد! سپس جیمز با خوشحالی یویوشو زد تو دماغ پیتر و گفت:خب پیتر ، پاشو برو صد تا از اینا بساز بیار! ایندفعه رنگش فرق داشته باشه ها!

- اما من نمیتونم جیمز!

- منظورت چیه؟

- جیمز من اونا رو از تو لباسشویی که توی اون کمد بود پیداشون کردم و بعدشم دادمش به کوییرل!

جیمز ایندفعه یویو رو محکم زد تو کله خودش و گفت: بدبخت شدیم!بریم ببینیم بازم پیدا میکنیم که از روش یه چیزی درست کنینم تحویلش بدیم!

سپس دونفری رفتن به سمت کمد فرشته ی نجاتشون!

- هی چیزی پیدا کردی؟

- نچ! تو چی؟

- منم نه! امم، یه چیزی اینجا گیر کرده بدو بیا ببنیم چیه! کمکم کن درش بیاریم!

پیتر به سمت جیمز که در حال کشیدن چیزی از زیر لباسشویی بود رفت و بهش کمک کرد تا اونو در بیارن و بالاخره با چند تا زور کتابی بزرگ از زیر لباسشویی به سمت دیوار رفت و بعد برگشت و خورد تو سر جیمز و پیتر اونو برداشت!

- بازش کن ببینیم چیه!

پیتر کتاب عظیم رو باز کرد و با ورق زدن هر یک از صفحه ها برقی در چشمانشان ظاهر میشد!

- اوووه ... پسر اینجارو کلی مدل لباس ، فقط کافیه اون مدله رو پیدا کنیم!

- اوهوم اما ما با یه مشکلی مواجهیم!

- چی؟

جیمز با اندوه نگاهش را از کتاب به پیتر انداخت و گفت:اون صفحه ای که دستور ساختشونو نوشته کنده شده...

- با شناست خداحافظی کن!

- نه باید یه راهی باشه! بگرد ببین شاید همین اطراف باشه!

- زیر لباسشویی شاید وقتی داشتیم درش می آوردیم اون جا جامونده باشه!

سپس دونفری سعی کردن لباسشویی روئ بلند کنن و بعد تیکه کاغذی رو یافتن!

- یه تیکش اینجا ولی تیکه دیگش رفته تو چاه انگار!

- بگو ببینم توش چی نوشته!

جیمز نگاهی به سرتاسر ورقه انداخت و سپس گفت:فکر کنم نصفشو باید از خودمون بسازیم!!!



Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱۲:۵۸ شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸
#2
جیمز صبر میکنه تا گرگینه ها برن و بعد به سرعت از دالانه خارج میشه و به سمت دره ی گودریک میره!

شهر لندن:

گوشه ای، در کوچه ای مخروبه، هفده گرگ با چهره ها یی خندان بیست نفر از شکارچیانی را با چشم دنبال میکنند که از خانه ای خارج شدند، سپس به دنبالشان شتافتند!

دره گوردیک:

- مامان؟ بابا؟ دامبلدور اونجاس؟

جینی از آشپزخونه میاد بیرون و رو به جیمز و با قیافه ای غضب آلود میگه: تو تا الان کجا بودی؟ ما ناهارمونو خوردیم تو نیومدی! دامبلدور داشت با هری شطرنج بازی میکرد تو اتاق نشیمن! تو چرا اینقد خاکی؟ به تو هم میگن بچه؟ بدو برو لباساتو عوض کن!

- وقت نیست مامان! دامبلدور دامبلدور؟

- کیش و مات و بردم! هری به این بچه یاد ندادی وسط بازی بزرگا نپره؟

- ولی پروفسور دامبلدور تدی ... اون مجبور شد بره ...

با گفتن اسم تدی دامبلدور و هری با هم از جا پریدن و هم زمان گفتن: خب بعدش؟

جیمز که چشمان منتظر اونا رو میداد سعی کرد ماجرا رو تعریف کند!

- میدونید! من تدی رو تعقیب کردم و وقتی اون منو دید...خب بعدش اون منو با خودش برد و من گوشه ای جمع شدم و بعدشم تدی خودشو گرگی سیاهه معـ...

- جیمز اصل ماجرا رو بگو ما وقت نداریم!

- باشه باشه! اصل ماجرا اینه که چند نفر از ماگلا دارن میرن جنگل و گرگینه ها ماموریت دارن تا برن و اونا رو دستگیر کنن و ببرن پیش ولدی و ولدی هم دارویی رو که اونا رو تبدیل به خادماش میکنه، امتحان کنه و حالا هم تدی با اوناس!

هری و دامبلدور:

جنگل:

- ای بابا اینا تازه میخوان شام بخورن!چرا نمیخوابن تا کارو تموم کنیم؟
- تا اون موقع صبر میکنیم ...


ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۳ ۱۳:۴۳:۰۱
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۳ ۱۳:۵۰:۳۴


Re: باغ وحش
پیام زده شده در: ۱۲:۳۳ پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۸
#3
بادراد به سرعت خودشو به باغ وحش میرسونه و اولین کاری که میکنه اینه که جلوی قفس یه مشت رنگینک وایمیسه.

- هی تو! ندیدی که مانتیکوری با چنالایی به تیزی چنگال عقاب و چشایی به تیزی باز عقاب و سری به اندازه ی سر یه آدمیزاد غیر عادی از اینجا فرار کنه؟

همه ی رنگینکا با حرکت سرشون گفتن نچ!

بادراد به راهش ادامه داد و ایندفعه جلوی چندتا تیغالو وایساد و گفت: آخی چه قده شما نازین. شما ندیدین که مانتیکوری با چنالایی به تیزی چنگال عقاب و چشایی به تیزی باز عقـ...

اما بلافاصله با دیدن حرکت سرشون فهمید اونا هم خبر ندارن. به راهش ادامه داد و به چند تا قفس دیگه هم سر زد و ازشون این سوالو پرسید و آخر یادش اومد میتونه بره قفس مانتیکورا رو نگا کنه و بفهمه!

- اوه چه وحشی!

در قفس مانتیکورا کج و کوله شده بود و قفلش شکسته بود. بادراد آهی کشید و گفت: یادش بخیر یه زمانی اینجا سه تا مانتیکور بوده!

اونور ، در جنگل:

لیسا تکه چوبی رو از زمین برداشت و با اون به بدن گرگ مرده ای که روی زمین افتاده بود ضربه زد و اونوریش کرد و با دیدن بدن خونین و مالینش یه قدم عقب پرید و گفت: وای چه طور دلش اومده؟

لونا دست لیسا رو گرفت و اونو از اونجا دور کرد و گفت: لیسا یادت باشه اون یه حیوونه نه یه انسان و احساسی نداره.

لیلی به جایی دورتر از محلی که اونا وایساده بودن اشاره کرد و گفت: یه حیوون دیگه هم اونجا مرده. معلومه مانتیکوره به طرف جنگل رفته ، تا ما طعمه ی بعدیش نشدیم بهتره از جنگل خارج شیم نتیجه رو به بادراد بگیم.

یه ور دیه ، هاگزمید:

تری سنگ جلوی پاش رو شوت کرد جلو و گفت: شاید چون سمت شیون آوارگان بوده اونجا رفته. بیاین قسمتای دیگه ی دهکده رو هم ببینیم. من میرم مرکز دهکده رو میبینم شما هم برین اطرافشو ببینین.

چند دقیقه بعد فلور و تری به هم رسیدن. با شنیدن صدای پایی روشونو برگدوندن.

گابر از سراشیبی دهکده بالا اومد و گفت: اون پایین چند تا سگ و یه آدم زخمی شدن. این طور که معلومه مانتیکوره اینجا رو برای بدست آوردن غذا بهترین جا دونسته.

فلور که دستش تو جیبش بود گفت: نزدیکی کوهی هم که دقیقا کنار دهکده س رد خون دیدم. احتمالا یه جایی تو کوه میرفته غذاشو کامل میخورده.

- ولی وسط دهکده هیچ خبری نبود. اون قدر عقل داشته که بدونه نباید بره مرکز دهکده ، خیله خب دیگه بسه بهتره برگردیم به تالار و این خبر مهم رو بدیم. ورود مانتیکور به دهکده خیلی خطرناکه.

تالار:

بادراد رو به اونا گفت: جنگل ، هاگزمید! یه مانتیکور نمیتونه همزمان به دو جا حمله کنه! پس یعنی ...

- یعنی اینکه دو تا مانتیکور فرار کردن!

- متاسفانه بله!

لیسا که دقایقی سکوت کرده بود گفت: ولی من ... بادراد ما همیشه چند تا مانتیکور داشتیم؟

گابر بلافاصله گفت: سه تا! یادمه هر روز فلور میرفت باهاشون حرف میزد.

فلور چشم غره ای به گابر رفت و لونا گفت: پس با این وجود ما سه تا مانتیکور داریم که فرار کردن! یکیشون توی جنگل بوده ، اون یکی توی هاگزهد و سومی ...

همه به فکر فرو رفتن ، بادراد یاد موضوعی افتاد.

فلش بک:

بادراد جلوی قفس مانتیکورا وایساده بود و یادی از گذشته ها میکرد. در همین خواب و خیال بود که یه لحظه احساس کرد چمنای پشت سرش حرکتی کرد ، برگشت و فکر کرد در یک آن چیز سیاهی رو دیده.

- شاید از فکر و خیال بیش از حده!

در همون لحظه صدای پر و بال زدن چند تا رنگینک رو شنید و گفت: باز دوباره اینا دعواشون شده!

پایان فلش بک

بادراد با نگرانی گفت: باغ وحش!



Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۸
#4
سلام:

بعضی از تاپیکا پر شده از پستای خز بازی و اینا! مثلا یکیش همین سپر مدافعه!

مثلا یه نفر رفته نوشته من سپر مدافع ندارم!

نپستیم سنگین تره باو! به ناظران انجمن ها بگین به این پست ها رسیدگی کنن!

سایت جادوگران محبوبیت داره چون کارش درسته ، برای زیاد کردن پست و اینا نیست بلکه برای رول نویسی و نظر دادن واقعیه!

تنکس!



Re: زمين مسابقات راونكلاو(دور سوم)
پیام زده شده در: ۹:۳۱ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۷
#5
«بازیکنان تیم هافلپاف .. دنیس ، اما دابز، آنتونين دالاهوف، پيوز ، بتی بریسویت ، نيمفادورا تانكس و کاپیتان آلبوس سوروس پاتر. و ریون کلاو..»

صدای گزارشگر را نیز نمی شنید. به گابریل خیره ماند که با اشاره ی دست حالش را میپرسید..سپس کل ورزشگاه در سکوت فرو رفت. داور دست به سوت برد و سپس، به سوی بادراد رفت.

«لونا لاوگود کجاست؟»
«من پدرش هستم.. با من صحبت کنید!»
«لونا کجاست؟ شما نمیتونید یک بازیکن نداشته باشید. همین حالا یکی از ذخیره ها را خبر کنید.»

گابریل به سرعت به سوی لیلی آمد. با سوضن به لیلی خیره ماند که سعی میکرد نگاهش را از گابر بدزدد.

«تقصیر من نبود گابریل، اونطوری نگام نکن!»
«چی شده؟»
«من..نمیخواس.. گابر، لونا گم شده.. دزدیدنش! یه نفر چند وقتی بود دنبالش بود! »
«از هافلی هاست؟ »

سرش را به نشانه ی نفی تکان داد و سپس با صدای داد بادراد از جایش پرید:
« گابر! میشه برگردی به بازیت؟ چو بجای لونا اومده.»

گابریل آخرین نگاه نگرانش را به لیلی انداخت و سپس به دنبال آلبوس به پرواز در آمد.

« سرخگون بین دستان چو چانگ هست، چو با سرعت پیش میره و اولین پرتاب بلندش رو به عنوان پاس به زنوفیلیوس پرتاب میکنه. لیلی خشکش زده.. حالا به خودش میاد و به سمت حلقه ها میره.توپ رو میگیره و اولین پرتاب! وای!..»

کل ورزشگاه لحظه ای نفس ها را با هم در سینه حبس میکنند.دنیس به طرز خطرناکی از جارویش آویزان بود، اما سرخگون را محکم نگه داشته بود. زنوفیلیوس به کمک او رفت و دنیس را سرجایش برگرداند.

«پرتاب لیلی قدرتمند و دقیق بود اما دنیس هم گول نخورد و تلاشش رو کرد. حالا سرخگون بین پیوز و بتی در حال گردش هست..»

صدای جیغ را دوباره شنید. دیوانه وار دور خودش چرخید.. میان تماشاچیان.. کجابود؟ زیر لب او را صدا میزد:

«لونا کجایی..؟ لونا..»
اما هیچ صدایی شنیده نمیشد. با ناامیدی به بازی ادامه داد.

« یک خطا به نفع ریونکلاو، نیمفادوراه اجازه نداری با پات توپ رو بزنی! این بازی فقط با دسته.. خب، حالا اولین پنالت برای ریون و گل! آفرین به زنوفیلیوس! آفرین به ریون.. »

پنجاه دقیقه از بازی میگذشت.. هنوز نتیجه به نفع آنها بود. چرا گابریل زودتر تمامش نمیکرد؟

«لیلی! با چو بازی کنید.»

دستور بادراد را اجرا کرد. پاسکاری دیوانه وار بین آندو. گلگومات به خوبی تمام مدافعان را میزد.. لیلی دستش را برای یک پاس قطری بلند کرد که بازدارنده ی محکم آنتونین به بازویش خورد و بعد از آن ضربه ی مهلک اما بود..

تنها یک حس داشت.. حس سقوط..

درمانگاه ، دو ساعت بعد از بازی

«به نظرت یه هوش میاد؟»
«اومد..»

صدای بادراد را شنید و صدای لونا.. چشمانش را باز کرد. لونا با چهره ای خندان اما دردمند او را نگاه میکرد. لیلی تنها یک چیز را درک میکرد:

«بردیم؟»
بادراد در حالی که پشت گابریل میزد گفت:
«گابریل درست بعد از اینکه تو از روی جارو افتادی گوی رو گرفت. مثینکه باید تو می افتادی بعد ما میبردیم! در ضمن، این هم لونا..»

«کجا بودی..؟»
«لیلی.. تو نیاز به استراحت داری!»

و لحظه ای بعد دوباره چشمانش روی هم افتادند، اما این بار با آرامش خوابید.



Re: زمين مسابقات راونكلاو(دور سوم)
پیام زده شده در: ۹:۱۴ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۷
#6
راونکلاو و هافلپاف

با نگرانی وارد تالار خصوصی شد و نگاهی به اطرافش کرد. همه جارا مات و ثابت می دید. نمیدانست، حالش بد بود؟ چیزی نمی شنید.. به سوی شومینه رفت.. دیگر توانش را نداشت.. روی زمین نشست ..زانوهایش میلرزید و تحمل وزنش را نداشت.. دستش را به سنگ های سرد شومینه تکیه داد و اشک هایش مانند باران فرود آمدند..

«لیلی؟..»

سرش را به آرامی برگرداند. بادراد بود، لیلی از جایش بلند شد و بینی اش را بالا کشید. بادراد با نگرانی پرسید: «چی شده؟»
«هیچی! هیچی..من فقط یکمی نگرانم..!»

«نگران مسابقه ی فردا؟ چیزی نیست لیلی، یادت باشه..برنده یا بازنده برد اصلی با ماست.. چیزی که خودت همیشه میگفتی.»

سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. مدتی بعد، به تنهایی وسط تالار ایستاده بود و فکرش فقط به یک چیز بود: چطور میتوانستند جای خالی لونا را پر کنند؟

صبح زود- روز مسابقه

لیلی روی تخت نشسته بود. زانوهایش را در بغل گرفته و به پنجره خیره مانده بود. مغزش قفل شده ،هیچ چیز را یادش نمی آمد. دیشب تا صبح نخوابیده بود. زیر چشمانش کبود..با صدای زنگ ِ هاگوارتز؛ گابریل به خودش کش و قوسی داد و از تخت پایین آمد.

تالار دختران فضایی آبی رنگ، با روتختی ها و بالشت هایی تمیز و آبی بود. از پنجره ، تمام زمین کوییدیچ دیده میشدو این چیزی نبود که حال لیلی را بهتر کند!فقط نگرانی اش چند برابر میشد.

گابریل به سوی لیلی آمد .درحالی که چشمان پف کرده اش را مالش میداد گفت:
«لیلی.. دیشب چند بار از صدای گریه ات بیدار شدم..چیزی شده؟»

سرش را به نشانه ی نفی تکان داد. میدانست که سکوتش ، شک برانگیز تر از جواب دادن است. اما نمیدانست چگونه آنها را با این واقعه ی دردناک روبرو کند.. مثل فیلم از جلوی چشمانش گذشت..

"او و لونا بودند.. به تنهایی نزدیک درخت بید نشسته بودند. لونا از مزاحمی صحبت میکرد که چند مدت در تعقیب او بود. اشک میریخت.. لیلی دستش را دور گردن او انداخته بود..

«هیچی نمیشه لونا، ما همه کنارت هستیم.»
«اما اون گفت نمیذاره من کوییدیچ بازی کنم!»
«نمیتونه همچین..» "

و تنها چیزی که از آن به بعد به خاطر داشت نوری قرمز رنگ و بعد سیاهی تمام و صدایی جیغ محو لونا و سپس.. در تنهایی بیدار شدن.

«لیلی! مطمئنی که حالت خوبه؟ چند بار صدات زدم..»

نگاهی به تخت لونا افتاد، خالی و مرتب..

زمین مسابقه

هیچ کس تا آن لحظه شکی به نبودن ِ لونا نکرده بود. دیوانه میشد، مطمئن بود از این همه فکر و خیال و نشستن و هیچ کاری نکردن دیوانه خواهد شد.. آلفرد به شوخی برایش جفت پا گرفت. آنقدر حواسش نبود که به شدت به زمین خورد و دندانش خون افتاد..

آلفرد به سرعت به کمکش شتافت. لیلی زیر لب معذرت خواهی کرد که خودش نیز به زور آنرا شنید. قدم به قدم به داور مسابقه نزدیک تر میشدند. ناگهان صدای بلند جیغی شنید. خودش را به زنوفیلیوس کوبید تا از آن صدای آشنا دور شود.. هیچ کس نبود!

«تو هم شنیدی؟»
زنوف با نگرانی به او خیره ماند.
«چه چیزی باید بشنوم؟»

لیلی ساکت ماند. مطمئن بود این صدا را میشناسد.. به تازگی همین جیغ را شنیده بود.. با دریافت حقیقت موجی از ترس به او سرازیر شد. تمام تنش مور مور شد. لونا همانجا بود.. همان نزدیکی ها..

صدای سوت را شنید. اگر گلگومات او را صدا نزده بود، هرگز پروازش را آغاز نمیکرد و بدین ترتیب با حواس پرتی ِ تمام به بازی پرداخت..



Re: زمين مسابقات راونكلاو!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷
#7
پست دوم:

دو ساعت بعد:

بعد از کلی دعوا و بحث بالاخره بادراد متوجه شد که از طرفی نمیتواند آن سه را راضی کند و از طرفی دیگر سه بازیکن را نمیتواند در عرض سه ساعت جایگزین آن سه کند ، بنابراین همه ی ریونی ها در گوشه و کنار تالار به دنبال گردنبند گمشده ی لونا می گشتند.

بادراد تمام مدت ، مرتب به ساعتش نگاهی می انداخت و با نگرانی از دیگران می پرسید که آیا گردنبند پیدا شده است یا نه!

بعد از گذشت یک ساعت بالاخره بادراد که عصبانیت سرخ شده بود نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: یه ساعت دیگه مسابقه شروع میشه و ما هنوز گردنبندو پیدا نکردیم! اگه تا یه ربع دیگه پیدا نشه ...

لیلی بلافاصله گفت: اونوقت مسابقه بی مسابقه!

بادراد چشم غره ای به لیلی رفت و با خشونت به دنبال گردنبند گشت.

زیر تاقچه ها ، صفحه به صفحه ی کتاب ها ، کنار شومینه ، خوابگاه پسران ، زیر لحاف ها ، زیر مبل ها و همه جا را گشتند اما اثری از گردنبند پیدا نکردند.

لونا که واقعا کلافه شده بود و آرام آرام اشک میریخت بر روی زمین نشست و مشتی نثار زمین کرد ...

- آخ

لیلی با عجله به سمت لونا رفت و گفت: چی شد لونا؟

لونا دستش را بالا آورد و گفت: نمیدونم یه چیز تیزی خورد به دستم و درد گرفت ... اوخ اوخ!

لیلی خم شد و فرشینه ای را که دقایقی پیش لونا به آن ضربه زده بود را بلند کرد و ...

- وای لونا گردنبندت اینجاس! اون چیز تیزی که دستتو روش زدی گردنبنده بود.

لونا که در پوست خود نمی گنجید بلافاصله گردنبند را از دست لیلی گرفت و آن را به گردن انداخت ، سپس لیلی را بغل کرد و تا میتوانست او را فشرد.

بادراد با خوش حالی دست هایش را به هم زد و گفت: خب دیگه اینم از این ...

سپس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: خب خوشبختانه به موقع پیدا شد ، دقیقا یک ربع تا شروع مسابقه مونده! یک ربع تا شروع مسابقه مونده؟ زودباشین الان مسابقه شروع میشه!

در رختکن کوییدیچ:

همه ی اعضای ریون لباس های کوییدیچ را پوشیده و منتظر آخرین صحبت های بادراد بودند. در این میان لونا مرتب به گردنبندش اشاره میکرد و میگفت: " قشنگه نه؟ خیلی لباسمون میاد! تازه نشان گروهمونم هست! "

بالاخره بادراد برای آخرین بار نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: دو دقیقه دیگه شروع میشه. فقط اینکه خوب حواستونو جمع کنین!

دقایقی بعد اعضای ریون به دنبال بادراد از رختکن خارج شده و پا به درون ورزشگاه گذاشتند.

هوا کاملا آفتابی بود و حتی تکه ی کوچکی از ابر نیز دیده نمیشد تنها چیز نا مناسب ، بادی بود که به شدت می وزید و باعث شده بود که گرد و خاک از این سو به آن سو رود.

نصف تماشاچیان لباسی آبی به تن داشتند و پرچم بزرگی که عقاب نقره ای بر روی آن نقاشی شده بود را در هوا به اهتزاز در می آوردند و نصف دیگر تماشاچیان لباسی سبز همراه با افعی را نشان میدادند.

بر اثر وزش باد انبوهی از گرد و غبار و برگ درختان بر روی زمین ورزشگاه پخش شده بودند.

حلقه های بزرگ و طلایی در دو طرف ورزشگاه در میان هوای غبار آلود می درخشیدند و چمن های تازه چیده شده ی ورزشگاه نیز با هر وزش باد تغییر مسیر میداد.

بالاخره کاپیتان های دو تیم با یکدیگر دست دادند و با سوت داور هر چهارده بازیکن به هوا برخاستند.

صدای لی در میان همهمه ی تماشاگران به سختی شنیده شد: سرخگون در دست لونا لاوگوده و حالا پاس میده به زنوفلیوس ، زنوفلیوس به لیلی ، لیلی به لونا و گل! 10-0 به نفع ریونکلاو!

بعد از یک سری ابراز احساسات از طرف طرفداران دو تیم دوباره صدای لی شنیده شد: و حالا دوباره سرخگون در دستان نارسیسائه! به دروازه ی ریون نزدیک میشه ، بادراد بازدارنده ای رو به سمتش پرتاب میکنه و ... بله سرخگون رو دوباره اینیگو میگیره!

چهل و پنج دقیقه از شروع مسابقه گذشت و نتیجه به 90-120 به نفع اسلی رسید.

بادراد مرتب به گابر علامت میده بلکه نشونه ای از پیدا شدن گوی زرین پیدا کنه.

- هی گابریل ، اونجاس دقیق پشت سرته!

گوی زرین در کنار حلقه ی سوم اسلی میدرخشید. گابریل با تمام سرعت به سمت آن هجوم برد ، توبیاس هم که متوجه گوی شده بود به دنبالش رفت.

لی: جستجوگرای دو تیم انگار گوی رو دیدن ، درسته منم دارم میبینم! توبیاس از گابریل جلو میفته ... گابریل و توبیاس دوش به دوش همن ... گابریل جلوتر میره ، دستشو دراز میکنه و ... گوی در دستان گابریل بال بال میزنه!

گابریل با خوش حالی گوی را بلند کرد و آن را به تماشاچیان نشان داد ، تیم ریون دوباره برنده شده بود ...



Re: زمين مسابقات راونكلاو!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷
#8
پست یک!

فلش بک:

لونا خوش حال و خندان در حالی که مجله ای را در دست داشت از پله های خوابگاه پایین آمد ، در این بین زنجیر گردنبندی جواهر نشان که عقابی نقره ای بر روی آن می درخشید و لونا بر گردن انداخته بود آهسته باز شد و نقش زمین شد ... گرنبند قل خورد و به زیر فرشینه ی پایین پله ها رفت.

لونا نیز که متوجه این موضوع نشده بود شاداب وارد تالار شد.

پایان فلش بک ، صبح روز مسابقه:

- لیلی گردنبند عقابمو ندیدی؟

لیلی که به زور سعی در به پا کردن جورابی آبی رنگی که به طور مضحکی با ستاره قلب های قرمز رنگ مزین شده بود داشت به لونا نگاهی انداخت و گفت: کدومو میگی؟ همون که یه ماه پیش خریده بودی؟

لونا که نگرانی در چهره اش موج میزد گفت: آره همونو میگم. هرچی میگردم پیداش نمیکنم.

لیلی از روی تخت پایین پرید و و در حالیکه دلسوزانه به لونا نگاه می کرد گفت: منم کمکت میکنم تا پیداش کنی.

هر دو مشغول وارسی شدند. لونا در گوشه ای نشسته و در حال بیرون ریختن وسائل درون چمدانش بود و لیلی کشوی کنار تخت را می گشت.

سی دقیقه بعد!

لیلی در حالیکه با پشت دست عرق پیشونیش رو خشک می کرد دستش را از زیر بالشت لونا بیرون آورد و گفت: اوووف! لونا مطمئنی گردنبدن دردسر سازت رو به هاگوارتز آوردی؟ شاید اصلاً یادت رفته بیاریش!

- هنوز اون قدر فراموشکار نشدم که یه هفته پیشمو یادم بره.

- حالا که میبینی نیست! بیا بریم پایین ببینیم کسی ندیده گردنبندتو.

دقایقی بعد تالار ریون:

بادراد و دیگر اعضای کوییدیچ دور میز دایره ای شکلی در ته سالن نشسته و منتظر آمدن لیلی و لونا بودند.
بادراد بلافاصله با دیدن لیلی و چهره مشوش لونا از روی مبل کوچکی که مخصوص او بود پایین آمد.

- معلوم هست شما کجایین؟ زودباشین بیاین دوباره نقشه رو مرور کنـ...

اما لونا بی توجه به بادراد به سمت پدرش رفت و گفت: بابا گردنبند عقابیم گم شده ، همه جای خوابگاه رو زیر و کردم ولی نبود.

زنوف دستی بر موهای دخترش کشید و گفت: مطمئنی همه جارو خوب گشتی؟

- آره ما همه جارو گشتیم ولی اثری ازش نبود.

لونا که اشک در چشم هایش حلقه زده بود از روی مبل بلند شد و رو به اعضای ریون گفت: کسی گردنبندی رو این اطراف ندیده؟

زمزمه ی مخالفت در تالار راونکلاو پیچید.

بغض لونا شکست.
- من گردنبندمو میخوام ... اصلا تا پیدا نشه نمیام مسابقه!

با این حرف بادراد مثل برق از روی مبل بلند شد و بل لحنی که عصبانیت در آن موج میزد گفت: چی میگی لونا؟ نکنه دیوونه شدی؟ وقتی برگشتیم از مسابقه اونوقت دنبال گردنبندت میگردیم ، دیر نمیشه که!

- راست میگه لونا میخوای بعداً پیداش کنیـ...

لیلی با دیدن چهره ی جمله اش را با تغییری ناگهانی ادامه داد: چیزه ، اممم ... منظورم اینه که تا پیدا نشده منم مسابقه نمیدم! گردنبند لونا مهم تره!

-

بادراد که ناباوری در چشم ها و صدایش موج میزد گفت: نخیر نمیشه! به خاطر یه گردنبند که نمیشه بیخیال همه چیز شد ... پنج نفر از اعضا معطل دو نفر شن؟ نخیر به هیچ وجه نمیشه. باید همه تون شرکت کنین!

- منم مسابقه نمیدم! دخترم بیشتر از یه مسابقه اهمیت داره. تا وقتی پیدا نشه منم مسابقه نمیدم!

بادراد :



Re: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۹ جمعه ۲ اسفند ۱۳۸۷
#9


Re: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶ جمعه ۲ اسفند ۱۳۸۷
#10
خلاصه ی سوژه تا بدین جا: اوباش برای بدست آوردن یک گنجینه جادویی دره گودریک رو محاصره میکنن ، اما قبل از اینکه وارد بشن متوجه میشن که یک لشکر از جن ها برای تصاحب دره گودریک حمله کردن !
اوباش از ترس از دست دادن گنجینه با جن ها مقابله میکنن ولی در این بین بادرار ریشو ، معاون اوباش ، که خودش جنه خیانت میکنه و اوباش رو به همنوعانش میفروشه ... در نتیجه اوباش شکست میخورن ... بعد از پایان جنگ جن ها ناپدید شده و اوباش به دنبال آن ها می گردند. بنابراین اوباش به سراغ تریلانی می رن و تصمیم دارن به وسیله ی اون محل دقیق جن ها رو پیدا کرده و گنج رو دوباره از اونا پس بگیرن! بهتره دو پست قبلی رو بخونین حتما!


آریانا با خوش حالی گفت: وای چیه؟

بلافاصله پیوز دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد و بعد از چشم غره ای به آریانا سرش را به تریلانی نزدیک تر کرد.

- واقعا هیجان انگیزه ...

اوباش سرهای خود را به تریلانی نزدیک کرده و منتظر اتفاق هیجان انگیز بودند.

- گوی من چیز دیگه ای رو داره نشون میده ، بله ... اونا حرکت کردن و به جایی در غرب رفتن.

پیوز آرام گفت: اونا دقیقا کجا رفتن؟

تریلانی حرکات عجیب غریبی انجام داد و سپس دوباره با حالتی موشکافانه به گوی خیره شد.

دقایق دیگر نیز به همین ترتیب سپری شد و اوباش تنها منتظر نشانه ای از مکان آن ها بودند تا اینکه ...

- بله بله ... اونا دقیقا در غرب هستن ، وسط یه جنگل دیگه! هوووم به نظر میاد تو یه کلبه ن ، یه کلبه ی چوبی.

با این حرف تریلانی سرش را از روی گوی برداشت و به اوباش خیره شد.

- خب؟ چی شد؟
- گفتم که اونا وسط یه جنگلن تو یه کلبه ی چوبی!
- کدوم جنگل؟ اسمش چیه؟
- نمیدونم!
- چی؟
- نمیدونم!
- میشه دوباره تلاش کنین؟

تریلانی از روی میز بلند شد و گفت: امروز به اندازه ی کافی پیش گویی کردم ، بیشتر از اینش ممکن نیست. برین فردا بیاین!

آسپ دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما تریلانی گفت: مواظب باش از کوه نیفتی پایین! بهتره از قسمت سنگی کوه پایین بری!

بنابراین اوباش با اطلاعاتی ناقص به بیرون از خانه ی (!) تریلانی رفتند.

آریانا با بیرون آمدن از خانه ی تریلانی نفس عمیقی کشید و گفت: اون جا چه قدر دم کرده بود ، هووف خفه شدم.

پیوز: حالا با این اطلاعات ناقص چی کار کنیم؟ تا فردا منتظر شیم؟ بهتره خودمون بریم و همه ی جنگل های غرب رو بگردیم.

آسپ که جلوتر از همه در حال پایین رفتن از کوه بود گفت: گشتن تمام جنگل های غرب بیشتر از منتظر موندن برای یه روز و بدست آوردن مکان دقیق توسط تریلانی وقت میبره. بنابراین بهتره تا فردا رو منتـ...

بقیه ی حرف های آسپ در فریادش خاموش شد ، چون در حال سقوط از کوه بود ...

روز بعد:

اوباش بار دیگر در هوای دم کرده ی اتاق تریلانی نشسته و منتظر جواب تریلانی هستند.

- دارم می بینمشون ، اونا از یه چیزی خیلی خوش حالن ... انگار گنج بدست آوردن. هووم ، این همون جنگله! درسته این جنگل کامورائه. یه آبشارم انگار پونصد متر اون طرف ترشون قرار داره.

تریلانی سرش را از روی گوی بلند کرد و گفت: دیگه چیز دیگه ای نمی بینم.

اوباش با خوش حالی از بدست آوردن این اطلاعات با خوش حالی بلند شدند و آماده برای رفتن شدند.

آریانا دستگیره ی در را گرفت تا آن را باز کند که ناگهان با شنیدن صدای مرموز و عجیب و غریب تریلانی سر جایش میخکوب شد و به پشت سرش نگاه کرد.

گردن تریلانی با حالتی عجیب بر روی شانه هایش افتاده بود و در حال صحبت کردن بود ...

10 امتیاز


ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۲ ۱۳:۲۸:۳۶
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۲ ۲۱:۰۷:۳۶
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۱۶ ۱۰:۳۳:۱۰






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.