هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲:۲۰ چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۱
#1
صداي خش خش برگها در جنگل شنيده ميشد  برگهايي كه با تازيانه باد بر روي زمين خيس و گل آلود رها ميشوند. آن روز، روز شومي بود. ابرهاي سياه و باراني بر فراز جنگل، خبر جنگي خونين را بهمراه داشتند، اما جنگل و حيواناتش، هميشه در جنگها بيطرف بودند. ناگهان مردي در تاريكي جنگل ديده شد. در ميان درختان عظيم و تنومند، مرد همچون مورچه بنظر ميرسيد. مرد قدمهاي خود را تند تر كرد و با تمام تواني كه در خود ميديد ميدويد. 


مه نازكي بر سطح درياچه ديده ميشد. سيريوس دستان خود را در جيب فرو برد. دور تا دور درياچه و حياط هاگواتز مملو از جادوگران محفل شده بود. همه، با دلي نگران اما چشماني تيز به انتظار رسيدن مرگخواران بودند. ناگهان، از دل جنگل مردي بيرون پريد. چند چوب سريعا بسوي مرد نشانه رفت و چندين شعله نوراني بوسي وي شليك شد. مرد به زمين افتاد اما فرياد زنان گفت: نكشينشون! اونها مرد بي گناه هستن! لرد اونا رو طلسم كرده!نكشينشون. 
سيريوس نگاهي به ريموس كرد و گفت: پس اين نقشه جديدشونه. 


درنزديكي هاگواتز
رشته اي سبز رنگ از چوب لرد بسوي مرگخوار نشانه رفت. مرگخوار ماسك پوش بيصدا در هم فرو ريخت و نقش زمين شد. لرد فريادي كشيد و چوبش را اينبار بسوي لودو نشانه رفت: تو مرگ خودت رو با اين كارت نوشتي. اما فعلا نميكشمت. برنامه بهتري برات دارم. 
لرد نگاهي به مرگخواران نمود و با صداي خشك و بيروح گفت: فعلا صبر ميكنيم. تا فردا افراد بيشتري وفاداري خودشونو به من نشون ميدن. موجودات جادويي و غول ها در راه هستن. نبرد هاگواتز فردا شروع ميشه و اين بار، اين مدرسه جلوي من زانو ميزنه. 


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱:۴۳ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۱
#2
صداي واق واق وحشتناك سگ سكوت آرامش بخش اتاق را شكست. زن لاغر و بلند قامت، با يونيفرم خدمتكاري و سر و وضع بسيار مرتب به آرامي وارد اتاق تاريك شد و پرده هاي كلفت و شاهانه اتاق را به آرامي كنار زد. رشته هاي نور، ظلمت اتاق را از بين برد. در گوشه اتاق، تخت بزرگ و مجللي قرار داشت. پيرزن چاق و كوتاه قدي سر خود را آرام از روي بالشت خود بلند كرد و همان طور كه بدن خود را كش و قوس ميداد، گفت:اوه ماريا! ديشب مثل يك پري كوچولو خوابم برد. خيلي خوب خوابيدم. 
ماريا، خدمتكار جديد دربار، سر خود را به نشانه احترام تكان داد و گفت: خوشحالم كه اين را ميشنوم، ملكه اليزابت. 
صداي واق واق سگ دوباره شنيده شد. ملكه نگاهي به سگ انداخت و سپس با تعجب پرسيد: ماريا، اين چوب كه در دهان هاپوي عزيز منِ چيه؟؟ كسي ندونه فكر ميكنه چوب جاودوگريِ! 

————
لرد كروشيو ديگري بسوي ايوان فرستاد و فرياد زنان گفت: معلومه كه سنگ همونه!! فكر كردي من نميتونه تشخيص بدمش؟؟ الان بگو چوب كجاست! ابر چوبدستي!! بدون اون نميتونيم ببريم. 
بلا لب خود را گاز گرفت و بعد با نگراني گفت: نبايد محفل بفهمه كه چوب نيست. وگرنه ميرن دنبالش. 
سكوت نگران كننده اي فضا را فرا گرفت. سوروس سرفه كوتاهي كرد و بعد گفت: سرورم، ماگلها انكاناتي دارن كه باهاش همه چيز رو ميتونن ببينن، بهش ميگن دوربين امنيتي. اگر بتونيم اونا رو پيدا كنيم، ميتونيم بفهميم كي چوبتون رو گرفته. 
لرد تكاني به چوب خود داد و اينبار چند رشته از طلسمهاي دردناك به سوي مونتگومري روانه كرد. سپس، رو به سوروس گفت: پيدا كنين اين چيزي رو كه گفتي. من اون چوب رو ميخوام!!!


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۱/۶/۳۰ ۲:۳۸:۱۴

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰ چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۱
#3
سوژه جديد:

صداي عجيبي از كنار چشمه شنيده شد و سكوت شب را در هم شكست. شبح لاغر و كوچكي ناگهان از لابلاي درختان به بيرون پريد. شبح براي چند لحظه از نفس كشيدن باز ايستاد و به دور و بر خود خيره شد، سپس، با قدمهاي تند و كوتاه شروع به راه رفتن كرد. 

صداي برخو كفش وي با سنگفرش خيابان در كوچه طنين انداخت. وي نفس زنان، همان طور كه چيزي را در دهان ميمكيد پلاك خانه ها را ديد ميزد. سرانجام، مرد روبروي ساختماني قديمي ايستاد. وي از پله هاي سنگي و فرسوده خانه بالا رفت و با خوشحالي به درب خانه خيره شد. بر روي درب كهنه و قهوه اي رنگ، حروفي با رنگ طلائي خودنمايي ميكردند:
بنگاه املاک گرگینه ی صورتی


پسرك از آستانه در به داخل دفتر تاريك قدم گذاشت. بوي خاك تمام دفتر را فرا گرفته بود. اين دفتر، كه روزي پر از مشتري بود، حال تبديل به مخروبه شده بود.  پسرك چراغهاي فانوسي را روشن كرد. ديوارهاي اتاق پوشيده از كتابهاي سنگين بود. يك مبل مندرس قديمي همرا با چند صندلي براي مشتريان در دفتر بود. در كنار پنجره نيز، ميزي قرار داشت. پسر جوان به كنار ميز چوبيني كه كنار پنجره بود رفت. بر روي ميز، روزنامه قديمي به چشم ميخورد. پسر خاك روزنامه را كنار زد و شروع به خواندن كرد:
 كلاهبرداران املاك گرگينه صورتي دستگير شدند. 

در روزنامه عكسي نيز از دو جوان به چشم ميخورد. عكس وي و تد ريموس!
جيمز سيريوس پاتر لبخندي شيطاني بر لبانش پديدار شد و همان طور كه دستانش را به هم ميماليد گفت: و حالا هم فراريديم وقتشه يكم ديگه هم كلاه برداري كنيم. 
وي دوباره به عكس خيره شد. 
- تد هم تا فردا از زندان فرار ميكنه و ميرسه اينجا. با يك معجون هم ميتونيم چهرهمونو عوض كنيم. 


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۸:۴۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۱
#4
در تاريكي خيابان، ناگهان مردي از دور نمايان شد. مرد، كه گوي از زمين سبز شده بود آرام و بي صدا به خانه قديمي اما شاهانه ريدلها نزديك شد. مرد، چهره رنگپريده و لاغري داشت. با قد دراز و كج و كوله اش، خود را به درب ورودي رساند و زنگ در را به صدا دراورد. صداي قدمهاي فردي بر كف چوبين خانه شنيده شد و بعد، در با صداي قيژ قيژي باز شد. فلور نگاهي به مرد انداخت و همان طور كه ابروه خود را بالا انداخت گقت: شما؟
- گومري! مونتگومري، بانو فلور. 
مرد دست فلور را در هوا قاپيد و همان طور كه كمر خو را به نشانه احترام خم كرده بود، بوسه اي بر دست وي زد. فلور سرفه كوتاهي كرد و گفت: اوه! خداي من. همه فكر كرديم مرده ايد شما. بفرماييد داخل. 

--
-بععله! ميخوايد هر شب دوباره با كروشيوهاي لرد بخواب بريد؟ من كه نميخوام.
صداي ايوان در كافه قديمي كه مرگخواران در آن جمعوشده بودن ميپيچيد. 
-اصلا ما بايد خودمان يك لرد تايين كنيم. چرا كه نه؟ اين يكي رو هم ميندازيم تو شيشه خيارشورها. 
ايوان اين را گفت و بعد جرعه اي از نوشيدني كره اي خود نوشيد.  صداي هياهو مرگخواران در كافه خلوت طنين انداخت. سوروس فريا كشان گفت: همينه! من هر روز من سگ از صب خروس خون تا هو هو جغد برا لرد كار ميكنم، تازه اخر هر ماه بايد وام بگيرم پول روغن موهامو بدم!
- منم خسته شدم! مرگ بر آستكبار!
ليني به نشانه اعتراض از جاي خو بلند شد: هيچ كس نميتونه قدرت لرد رو داشته باشه. لرد رو اگر برنگرده محفل همه مارو ميكشه!
  صداي كف زدن شخصي از گوشه تاريك كافه شنيده شد و سرها همه به آنسو چرخيد.  مونتگمري، همان طور كه صورتش را شمع لرزاني روشن كرده بود از جاي خود بلند شد و با قدهاي كوتاه، حيله گرانه شروع به راه رفتن در كافه كرد. 
- من لذت ميبرم شمما دوستان رو ميبينم كه نگران آينده همين. واقعا عاليه. بنظر اين بنده حقير، شما براي داشتن زندگي بهتر، بايد بفكر يك لرد دموكرات باشيد. 
مونتگومري ادامه داد: قدرت؟؟ قدرت اقا ميوه فروش سر كوچست. ايوان منوي مديريت داره. بلاك آقا!براي همين اين مشكلي نيست.  فقط من فروتنانه نگران اينم كه كي ميخواد حساب و كتاب پول و مال چرك دنيا رو به دست بگيره؟حسابهاي گرينگوتز؟ 
مونتگومري دستمال كثيفي ازجيب خود بيرون آورد و همان طور كه اشكهاي خود را پاك ميكرد گفت: ولي از اونجايي كه بني آدم اعضاي يك ديگرند و در آفرينش... در آفرينش.... حالا در آفرينش مهم نيست. از اونجايي كه ما همه باهم دوستيم من حاضرم اين مسئوليت سخت و سنگين رو قبول كنم.


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۱
#5


1. سابقه ی عضویت در گروه مرگخواران؟
بعله بعله! چندين چند سال! من گوركن شخصي لرد بودم. يك زماني هم شائعه شده بود كه داماد لردم.

2. سابقه ی عضویت در محفل؟
يا لرد! خير. گرچند يك عزيز كبيري هي لينك عضويتشو برام ميفرستاد :((

3. مهم ترین تفاوت بین دو جبهه ی سیاه و سفید؟
مشكي رنگ عشقه



4. نظر شما درباره کچلی و جادوگران کچل؟
كلاهگيس!





5. بهترین و مناسب ترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

تو اتاق گرد بندازيمشون و بگيم: برو يك گوشه بشين.

6. در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟

مقدمي به شوهرش ايوان.

7. به نظر شما چه بلایی سر موها و دماغ لرد سیاه آمده است؟

بلا چيه. مده عزيز دل برادر.

8. یک نمونه از کارهای بی رحمانه و سنگدلانه و سیاهانه خود را شرح دهید.

طناب بازي با يك مار

9. نظر خود را بصورت کاملا خلاصه درباره این واژه ها بیان کنید:



ریش : ريش؟

طلسم های ممنوعه: هیچ طلسمی برای ارباب و همراهانش ممنوع نیست

الف.دال: ذال ر ز ژ



يا لرد، گوركن تون بدليل امتحانات دانشگاه يك سالي نبود، ولي الان گوركن داره دكتر ميشه:pretty:



رفتی تو کار جسد سازی؟

خوش اومدی گورکن...تایید شد.



ویرایش شده توسط لردولدمورت در تاریخ ۱۳۹۱/۵/۱۴ ۱۹:۲۲:۰۶

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۰
#6
رزرو
- من آینده سیوووووهیی برات میبینوم! تو بزودی خ...
-خانم محترم ما اینجا به منشی نیاز داریم. منشی باید خوشرو و مثبت برخورد کنه با مشتری.اینا چیه شما میگن؟ بفرمایید مرلینا جای دیگه کار بگیرین.
- ولی من بجوون حضرت لرد میتونم این کارو انجام بدم.یک فرصت دیگه به من بدینن. من...
-خانم محترم من نه حضرت لرد رو میشناسم نه علاقه ای به شناختن این آقا دارم.بفرمایید بیرون وگرنه سکیوریتی(!!) رو خبر میکنم.

سیبل دستمال کثیف خود را از جیبش دراورد و داخل آن فین کرد. وی همان طور که فس فس به سوی درب خروجی میرفت، زیر لب گفت: پس من هم بهت نمیگم که تا چند دقیقه دیگه آب جوش چاییت میریزه رو پات و میسوزی.


خانه ریدل
عرق سردی بر پیشانی لرد نشسته بود. لرد همان طور که بر صندلی اربابی خویش نسسته بود، نگاهی به مرگخواران نمود و با صدای سرد و همیشگی اش گفت: اگر پیداش نکنین چی؟ اگر سبیل رفته باشه لندن و برای کار گرفتن قیافش رو عوض کرده باشه چی؟ اگر اون یارو درست گفته باشه چی؟

لرد آشفته بلند شد و شروع به راه رفتن در طول اتاق نمود.
-ایوان، لونا، لودو! پاشین... همن الان میرین لندن سبیل رو پیدا کنین.مونتگورمی! برو وسایلت رو جمع کن، تو هم باهاشون میری.
آگوستوس! تو هم بهترین سیاره جهان رو پیدا کن. من هم میرم وسایلم رو جمع کنم.اگر اینا نتونستن پیداش کنن و جهان نابود شد، من باید بتونم زنده بمونم.

لندن

صدای جیغ بلندی از اتاق رئیس شرکت شنیده شد. سبیل که تازه از شرکت خارج شده بود، لبخند کوتاهی زد و گفت:امیدوارم زخم سوختگیت خوب نشه.
وی روزنامه ای را از کیف خود دراورد و به یک آگهی کار دیگر خیره شد.


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۱۳ ۲۰:۵۹:۳۸

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: خبرگزاري سياه
پیام زده شده در: ۰:۵۴ شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۰
#7
لرد کبیر: دامبلدور جدید حتی ریش هم ندارد!

صبح امروز لرد کبیر در دیدار با مرگخواران، آشپز شخصی و گورکن خویش نقش مرگخواران در منطقه و نا آرام کردن منطقه را بی سابقه و بسیار مهم دانستند و تأکید کردند: در این اوضاع حساس، که محفل نه خویش شناسد، نه دوست شناسد نه دشمن، این ما مرگخواران هستیم که باید با روش های نوین به نقش آفرینی مؤثر برای از بین بردن ماگل ها و دو رگه ها بپردازیم.


تصویر کوچک شده


ایشان در دشمنی گسترده با مستکبران جهانی هم چون محفل و وزارت خانه ، نقش سیاهی و مرگخواران را در شکل گیری جهانی پر از جادوگر و جادوگرزاده نقشی بی‌همتا دانستند و خاطرنشان کردند:
شعارهای ما مرگخواران تا به امروز بدون هیچ مشکلی به پیش رفته، به گونه ای که اکنون حتی اعضا خود محفل هم در راهروهای خلوت شعارهای مارا تکرار میکنند.دانشمندان و دانشجویان ما امروز در تمامی علوم و صنایع بسیار پیشرفت کرده اند. بگونه ای که ما امروز حتی تاپیک نیروگاه اتمی را نیز راه اندازی کرده ایم.

حضرت لرد ولدمورت کبیر در بخشی از سخنانشان در جمع مدیر ایفای نقش، ایوان کبیر، و مسئولان وزارت گورکنی آشپزی در کشورهای آرایش اجتماعی و سیاس دنیا را در حال تغییر برشمردند و فریاد زنان فرمودند: حوادثی بزرگ جهان جادوگرای را تکان داده است تا جایی که میگویند دامبلدور جدید ریش هم ندارد!


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۰/۱۰/۱۰ ۰:۵۷:۲۱

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۰
#8
در همان حال، زندان محفل:

دامبلدور با نگرانی نگاهای به بیرون پنجره انداخت و با صدای لرزان گفت: هری، این خیلی ارطفاعش زیاده، از این پایین بپریم هاگوارتز بی صاحب میشه. من شاید یکم ریشم سیفید شده باشه ولی بجون تو هنوز جوونم
هری دستی به ریش نداشته خود کشید و همان طور که دور تا دور اتاق کوچک رژه میرفت، گفت: خب ما باید از اینجا بیرون بیایم. در باز نمشه و تنها راه پنجرست.
ناگهان، هری نگاهی به ریش دامبلدور نمود و پرسید: پرفسور، میگم ریش شما چند متره؟
دامبلدور که گویا موضوع را متوجه نشده بود، با نگاهی خودپرستانه گفت: کتاب گینس میگه تا 40 متر میرسه. البته من که دوست ندارم از خودم تعریف کنم، ولی خودم فکر میکنم که تا 45...
هری که در افکار خویش بود گفت: جنسش چی؟استحکام داره؟
دامبلدور لبخندی زد و گفت:بله بله، یکم گرم ریش من هزاران گالیون ارزش داره بخاطر جنسش. من یادمه یک روزی از...
- اینقدر حرف نزن پیرمرد، ریشت رو از پنجره بنداز بیرون که من بتونم ازش برم پایین، بعد من از پایین یک نردبونی چیزی برات گیر بیارم بتونی بیای پایین.

خانه ریدل

بلا آه بلندی کشید و گفت: یا لرد، خسته شدم،دیگه داره تموم میشه، میگم شما نمیخواین یکم کمک کنید؟
لرد پای چپ خود را بر روی پای راست خویش گذاشت و گفت: بچه همه کارا رو که من دارم میکنم! فکرش که از من بود، نظارتش رو هم که من دارم میکنم. چه پررو هستی!


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲ جمعه ۴ آذر ۱۳۹۰
#9
-همه تشنه لبیم اسنیپ کجایی، گرفتار شبیم اسنیپ کجایی، اگه معجون شکست...
وزیر دیگر جرعه دیگری از معجون خماری نوشید و همان طور که لبان خود را با آستین خویش پاک مینمود، فریاد کشان گفت: ارباب، بخواب که ما بیداریم، خانه ریدل هم خوب است...

"در همین حال، سرزمنیهای مثلا دور دست"

بخار و مه همه جارا فرا گرفته بودند. صدای چک چک آب، هر از چندگاهی سکوت مرگبار فضا را در هم میکوبید. گویا در آن مکان، برکه یا حوض کوچکی، درحال جوشیدن بود. حباب های آب حوض، همچون موجودات ضعیف و بیجانی، پس از بوجود آمدند میترکیدند و به فراموشی سپرده میشدند. در حوض، موجود عظیمی بدن خود را با گرمای آب نوازش میداد. چشمان موجود، همچون دو حلقه گرد اما سبز رنگ بودند. سرتاسر صورت موجود را ماده لزج و سبز رنگی پوشیده بود. موجو تکانی به خود داد و با این کار باعث جزر مد شدید حوض شد.

لرد دو قاچ خیار را از چشمان خود برداشت، شیره خربزه را-که گویا برای چروکهای پوست بسیار مفید است-از صورت خود پاک نمود و همان طور که حوله را دور خود میپیچید از وان آب داغ بیرون پرید. بخار ایجاد شده از آب گرم، تمام حمام هتل را فرا گرفته بود. لرد نفس بلندی کشید و با خود گفت: چه بد که تا حالا این هتل سر کوچه رو کشف نکرده بودم. اینقدر ستارهاش زیاد بود که اصلا نفهمیدم چند ستارست. گشتن خود هتل یک هفته طول میکشه.

لرد حوله دیگری را همچون عمامه دور سر خود پیچید و روب دي شامبری که هتل به او داده بود را به تن نمود.آه که چه برازده بود!

" کامیون آشغالی"

لینی همچنان در حال جستجو در میان زباله ها بود که چشمش به یک کاغذ مچاله شده افتاد...


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۱:۱۷ جمعه ۲۰ آبان ۱۳۹۰
#10
1. سابقه ی عضویت در گروه مرگخواران؟
جانم برای شما بگه که، بنده از همون اول که چشمامو باز کردم مرگخوار بودم. یعنی اصلا مرگخوار بدنیا اومدم. یادمه پدربزرگ خدا بیامرزم، بابابزرگ مونتی، همیشه میگفت مونتی-منو میگفت- تو باید افتخار خانواده بشی. باید بری بشی گورکن مخصوص لرد. خلاصه این که من هم شدم گورکن مخصوص. بله . بنده مرگخوار بودم و هستم. ولی یک سری انسان دسیسه گر بنده رو از ایفا پرتیدن بیرون.

2. سابقه ی عضویت در محفل؟
جانم برای شما بگه که، بنده اصلا تو محفل نمیتونم برم. یعنی من از همون اول که چشمامو باز کردم یک بیماری داشتم بنام آنتی محفلیونیزم. نزدیک چندکیلومتری این محفل که میشدما، رنگ و روم عوض میشد و گلاب به روتون نیاز شدید به مرلینگاه پیدا میکردم.

3. مهم ترین تفاوت بین دو جبهه ی سیاه و سفید؟
خب عزیزم یکی سفیده یکی سیاه دیگه. خدایی ناکرده کور رنگ که نیستید؟

4. نظر شما درباره کچلی و جادوگران کچل؟
دوباره جانم برای شما بگه که، امروزها همه کچل میشوند،شما چطور؟


5. بهترین و مناسب ترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟
والا من کشتنشونو نمیدونم.جنازشونو بدین من چال میکنم.

6. در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟
میدمش دست شوهرش، ایوان شامپو.

7. به نظر شما چه بلایی سر موها و دماغ لرد سیاه آمده است؟
عمل زیبایی کردن برداشتنشون.


8. یک نمونه از کارهای بی رحمانه و سنگدلانه و سیاهانه خود را شرح دهید.
استفاده یک مار بعنوان شلنگ


9. نظر خود را بصورت کاملا خلاصه درباره این واژه ها بین کنید:

ریش:شیر

طلسم های ممنوعه: چی ممنوعه؟

الف دال: کدوم بیسوادی اینو گفته؟ الف باست اون!

بهترین میوه: گوجه سبز


مونتگومری!

مونتگومری؟متاسفم...چیزی یادم نمیاد.دو سه ماه فعالیت کنین بعد از ارباب بپرسین که آیا میتونین درخواست مرگخواری بدین یا نه.اگه ارباب جواب مثبت داد درخواست بدین.تازه بعدشم شاید رد بشین.
الان واقعا انتظار داری ارباب اشتباهات گذشته رو تکرار و شما رو تایید کنه؟

هووومممم.....یه چیزایی داره یادم میاد...چیزای مبهم.
شما یه همسایه نداشتین؟(جواب سوال سه ارباب رو به این فکر انداخت)یه همسایه پرروی بی نزاکت.ملیتش لهستانی نبود؟هوم..نه...این یکی دیگه بود.
ایوان به شما هزار تومن قرض نداشت؟اوه...نه..اینم یکی دیگه بود.
شما چایی دوست نداشتین؟نه...اونی که دائم چایی مینوشید همسر نجینی بود.پس شما باید بین نخوردن چای و همسری نجینی یکی رو انتخاب کنین.ایوان هرگز لایق دامادی ارباب نبوده.با اون حقوق ناچیزش!
پس شما کی بودین؟دماغتون زیادی درازه.اینو ببریم یک پزشک ماگلی ازش دو تا دماغ در بیاره؟یکی برای ارباب؟هم شما زیباتر بشین هم ارباب دماغ دارتر!

ما گورکن لازم نداریم.برای سفیدا کوره های جسد سوزی تدارک دیدیم.سیاها رو هم مومیایی میکنیم که از بین نرن.

نقل قول:
بهترین میوه: ....

رسما اعلام میکنم که میکشمت...بیا تو!

بعدها پشیمان خواهم شد و به خود لعنت خواهم فرستاد...ولی...

تایید شد!




ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۰/۸/۲۰ ۱:۴۳:۴۹

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.