هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵ جمعه ۷ خرداد ۱۳۹۵
#1
لردسیاه ،

ارباب ِ تاریکی .

دوست ِ قدیمی ....

امکانش هست که ما مجدد در جمع مرگخوارانت پذیرفته بشیم؟



با نهایت علاقه و احترام


ما خیلی بررسی کردیم...خیلی فکر کردیم...یعنی خیلی ها!

و به این نتیجه رسیدیم که البته که امکانش هست!

تایید شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۷ ۲۳:۲۹:۵۱

در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ جمعه ۷ خرداد ۱۳۹۵
#2
لبه صخره نشسته بود.

امواج خروشان دریایی که پیش روی‌ش قرار داشت، با نیروی کوبنده ای به سنگ‌ها برخورد میکردند.
هر ضربه، گویی یادآور ِ دردی بود، که پایانی نداشت..
نه هوای گرگ و میش حسی درونش ایجاد میکرد،
نه سکوت بقیه‌ی زمین و آسمان..
شاید فقط پرنده کوچکی
که گوشه‌ی آسمان
پرواز میکرد..

پیش از این تنها درد ِ خیالی‌اش، دردی بود که با هر بار یادآوری چهره‌ی کریه ِ فنریر درونش میجوشید، و قلبش با هر بار یادآوری ِ چهره‌‌ی استلا، از طپش می‌ایستاد..
ولی اینک مرگ پدر،
توسط محفل ققنوس،
دردی واقعی، عمیق، و جانکاه را
همنشین تک تک سلول‌هایش کرده بود..

پدرش جادوگری قدرتمندی بود که حتا از جامعه جادوگری انگلستان فاصله داشت. و اصالتا فرانسوی بود. و با کسی به جز همسر و دختر و پسر کوچکترش مــک ارتباط نداشت، حتا پسر بزرگترش با او ارتباط چندانی نداشت، و هر از گاهی کورمک چند روزی در تعطیلات تابستانی به همراه عمویش رهسپار خانه پدربزرگ میشد.. ولی همین مردِ آرام و بی‌حاشیه، بخاطر انتقام گری بک از مــک، و اظهار پشیمانی و جاسوسی کثیف ِ گرگینه‌ی پیر برای محفل، جانش را از دست داده بود.. و این درد برای مــک، حتا به یک هزارم دردی که برای استلا کشیده بود هم نمی‍رسید..

و درد
درد و درد و .. د ر د

با یادآوری درد ِ شکنجه‌ای که پدرش قبل از مرگ کشیده بود فریاد خاموشی کشید..
تصاویری که از هرگز از یاد نمی‌بُرد ..
تصاویری که هرگز قابل توصیف نبودند..
تصاویری که حتا با ریختن خون، با هر چه جادوی سیاه، با یک جنگِ تمام و عیار، و حتا جادو، محال بود از ذهنش پاک و کمرنگ شوند..

موهایش درگیر ِ وزش نسیم ملالت‌آور ِ ساحلی، به چشمانش میخورند و اشکهایی که فرو نمی‌ریختند و گفته نمی‌شدند را عقب می‌راند..

درد حضور آدمهایی که بود و نبودشان مهم بود و نبود، هرگز به این اندازه و تا حجم ِ این نبودن و این رفتنِ برای همیشه، آزارش نداده بود.. آزاری که انگار مانند یک نفرین قدیمی و قدرتمند، سلولهای وجودش را در اختیار داشت. و فقط شاید یک مهر، یک حس تعلق، یک رفاقت، یک عشق ناب، حسی زمینی‌تر از استلای پریزاد، میتوانست آرام‌ش کند..


ویرایش شده توسط تایبریوس مک لاگن در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۷ ۲۳:۵۲:۲۷
ویرایش شده توسط تایبریوس مک لاگن در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۷ ۲۳:۵۶:۴۱

در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۳
#3
چرا نبايد يک سايت با اين دم و دستگاه و تشکيلات و برنامه ريزي خفن ، جوري آپگريد بشه که پيام شخصيا هم مثل پستها حذف نشن ؟! واقعن به حجم پيام شخصياي اين شناسه‌قديمي‌م که نگاه ميکنم ، ميبينم آرشيو گرفتن ازشون خيلي سخته . چجوري از همشون کپي وردارم با حفظ آيکن و غيره ؟ چرا پيام شخصيا رو حفظ نميکنيد که اينهمه کاربر خاطراتشونو الکي حذف نکنن ؟!


____________________________
پاسخ:

پست ها اگه منظورتون پست هایی مثل انجمن کوییدیچ هست، من اونها رو داخل شاخه دیگه ای از دیتابیس تقریبا اکثرشون رو پیدا کردم. اگه می شد براتون بک آپ بگیریم که انجام میدادیم اما باید بدونید حجم پیام شخصی ها در دیتابیس جادوگران به 750 مگابایت رسیده. این در حالی هستش که کل پست های انجمن نصف این مقدار یعنی 350 مگ رو اشغال کردن. یه چیز واقعا فاجعه باری هستش. به هر حال موضوعی هستش که بی تاثیر نیست در مشکلات سایت. تصمیمی هست که گرفته شده.


ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۱۰ ۰:۱۵:۲۰
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۱۰ ۰:۱۷:۵۴

در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲ شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۸
#4
شب بود؛ موجِ بي نظيرِ احساسِ ماه، مهتابِ غمگيني بود، كه در تمام لايه هاي مرده ي فضا، عطرِ بي رحمِ زندگي را مي پراكند.

رداي كهنه ي مرد ميانسال، در بازي كودكانه ي نسيم به اين سو و آن سو در حركت بود؛ موهاي خاكستري و آشفته اش، چهره ي گرفته اش را پوشانده بود.

زير سقفِ خاموشِ آسمان ايستاده بود و خيره به ماه، چنگال دستانش را دور فرشته ي كوچك و معصومي كه در آغوش داشت مي فشرد و با انديشه اي نگران، به آينده ي نامعلومي كه در انتظار گلِ نورسش بود فكر مي كرد.

ريموس لوپين، در تنهايي و ترس از آينده ايي كه ممكن بود ميراث شومِ او به فرزندش باشد، نگاهش را به چشمان خندان و گيسوي الوانِ او دوخت. همانطور كه دستان سفيد و كوچكش دور انگشت او قفل شده بود، به بهانه ي رختِ شوم و عجيبي كه آينده ي او را مي پوشاند، نامش را تدي گذاشت...



پ.ن: تدي تقريبا به معناي ملبس به جامه هاي عجيب و غريب است...


در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۹:۳۳ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸
#5
- ژون تو ديروژ اينو يه لحژه ديدم به خودم اميدوار شدم! بد مشْب عژب ژوني داره!

مرگخوارها با الفاظي ركيك و زيرلبي دامبلدور را مورد عنايت قرار مي دادند. محفليها بعضي درحال خوردن آيس پك هاي وانيلي رنگ(سپيد!) و بعضي درحال خوردن معجونهاي عشق در بهشت بودند. (نويسنده: )

بارتي با حسرت به جيمز كه درآغوش تايبريوس نشسته بود و درحال بازي با يويوي صورتي اش بود زل زد و دماغش رو به شيشه ي مابين اتاق فرمان و استوديو چسباند و به چهره ي زشت پدرش(!) چشم دوخت. مجري برنامه كه هنوز به درستي بر روي صندلي اش ننشسته بود با ديدن دماغ پهن شده ي بارتي از پشت شيشه، جيــغ كوتاهي كشيد! ولي وقتي رويش را به سمت ولدي برگرداند بيهوش شد!

كارگردان مناظره: بــعــدي!

چند لحظه بعد

دامبلدور درحالي كه از بالاي عينكي نيم دايره اش به نشستن مجري جديد مناظره خيره شده بود، از شباهت رنگ شكلاتي رداي او به ياد كسي افتاد و اشك در چشمانش جمع شد؛ ريش سپيد و درازش را در دست گرفت و در آن فين كرد، سپس لبخندي زد، رو به دوربين كرد و شروع به صحبت كرد:

- من به همه ي شما ملت برومند سپيد و خاكستري، خالصانه سلام ميكنم و به همه تون عشق ميفرستم و البته اينم بگم كه اگه كسي از شما با انتخاب خودش به سمت سياهي رفته باشه من براش احترام قائلم!

ملت:

- تام مي دونم كه تو به من علاقمندي! سايتت رو نگاه كردم، تاريكه اركي بود و هيچي توش نبود؛ ما اينجا محفلياي زحمتكشي داريم كه آمارتو سه فوت رديف كردن و لو رفته كه اينا رو از اين سايت درآوردين! من از همين جا به همه ي بينندگان عزيز عرض ميكنم! ملت اينا همش دروغ و كذب محضه! من اصلا براي تعويض روحيه ي ايشون شخصيت دامبلدور رو پذيرفتم! من به پشتيباني مديرا ميخوام شناسه نمايشي اين رو (با دست به ولدي اشاره ميكنه) عوض كنم و بذارم تام! من توي دهن نجيني ميزنم

اينجا دامبلدور نگاهي به ساعت موبايلش ميكنه و با لبخند و ادب ميگه: من ديگه حرفي ندارم.

ملت:

كله ي كچل ولدي تحت تاثير نورافكن هاي استوديو و عرقِ خشم، برقي ميزنه و يكي از دوربين ها بلاخره مي سوزه! (عوامل صحنه بدو بدو به طرف دوربين ميرن و عوضش ميكنن)

سپس ولدي با ابهت و شكوه و جلال و جبروت و عظمتي درحد بستني يخي زير آفتاب داغ تابستون، شروع به صحبت مي كنه:

- آقاي ريش دراز! اون موقع كه من در قلب بلا بودم، شما كجا بودين؟ اون موقع كه آنيت به خاطر من از آزكابان فرار كرد شما كجا بودي؟ (توي اتاق فرمان، مينروا كه گل سرخي در دستش گرفته و بو مي كنه، از بيسكويت هاي زنجبيلي اش به بلا كه فشارش افتاده تعارف مي كنه! ) اون موقع كه من تو گورستون هاله ي نوراني سرم رو به معرض نمايش مجدد گذاشتم شما كجا بودي؟ وقتي من به سختي دل از مسئوليت مرلينگاه شوري خونه ي ريدل كندم و اونو به بارتي سپردم شما كجا بودي؟ وقتي دراكو رو شاخ كردم اومد تو رو كشت كجا بودي؟ البته اين صحنه سازي ها خيلي زشته و من دعا ميكنم تا به تير غيب سالازار گرفتار بشي!

مجري با اشاره ي لرزان انگشتش رو بالا مي بره و براي اعلام وقت دامبلدور از ولدي اجازه مي گيره. ولدي با خشم دستي به سبيلش(!) ميكشه و رخصت مي ده!

دامبلدور: اينقدر از رنج و زحمتي كه توي اون سالها كشيدي صحبت نكن كه اشك توي چشماي آبي ام جمع مي شه! اينقدرم اون موقعْ اون موقعْ نكن! اگه اينطوره اون موقع كه من رئيس محفل بودم، تو مسئول مرلينگاه يتيم خونه ي خانوم كول بودي!

-

ولدي درحالي كه از توي جوراب چرك و سياهش چوب دستي اش رو خارج مي كنه با تهديد اون رو به سمت دامبلدور ميگيره...


ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۶ ۹:۵۱:۵۷

در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۴:۱۹ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۸
#6
[spoiler=خلاصـه ي سـوژه]دامبلدور و ولدي از طرف جادوگر تي وي به مناظره ي شش روزه ايي دعوت شدن. از طرفي محفلي ها از طريق اسنيپ كه جاسوس شون بوده، متوجه ميشن كه سيبل تريلاني براي لرد پيشگويي كرده كه دامبلدور شش روز ديگه خواب آشفته ايي مي بينه و بعد از اون گرايش به سياهي پيدا مي كنه.

محفلي ها هر طور هست سعي دارن جلوي خواب دامبلدور رو بگيرن و نذارند كه زياد بخوابه؛ ولي ولدي ميخواد اين خواب آشفته حتما اتفاق بيفته و هر بار مرگخوارهاش رو براي انجام اينمورد ميفرسته.

جلسه ي اول مناظره سپري شده؛ جلسه ايي كه در اون آنتونين با خوردن معجون مركب پيچيده به جاي ولدي در مناظره شركت كرده بود.

از يه طرف دامبلدور فهميده كه كاسه اي زير نيم كاسه ي مرگخوارا هستش كه ولدي اينطور سعي در جذب مخاطب داره و از طرف ديگه ولدي در اواسط جلسه ي دوم تصميم مي گيره كه زمان پخش آگهي بازرگاني خودش به جاي آنتونين بشينه.

اينك ادامه ي ماجرا...[/spoiler]

- حالا آنتونين بشين اينجا و قشنگ قدرت كلام و بيان ارباب رو تماشا كن؛ موشهاي سياه ارباب بگين موهاهاهاها

- موهاهاهاها

هنوز تاثير معجون مركب پيچيده در آنتونين به طور كامل از بين نرفته بود و در قسمتهايي از سرش بدون مو و كچل بود؛ بعد از جا به جايي با ولدي، آنتونين با همان شمايل در گوشه ايي از اتاق فرمان نشست.

محفلي ها:


استوديوي مناظره

مسئول صدا درحال وصل كردن ميكروفونه و مجري برنامه درحال گپ و گفت با دامبلدوره: " آلبوس از چه كرمي استفاده مي كني؟ "

- ضد آفتاب ببك

- چه پوست سفيد و قشنگي داري!

دامبلدور كه مي بينه دست كشيدن به ريشش ديگه خز شده، دستي به سيبيلش مي كشه(!): " تو لطف داري اوپرا! هر چي هست از صورت لك و پيس و بي روح تام بهتره؛ من هر چه دارم متعلق به سپيد دوستان و ...

ولدي از سبد ميوه هايي كه جلوي روشون قرار داشت گوجه ي به سمت دامبلدور پرتاب مي كنه: " ارباب رو اينجا مچل كردين كه بشينين يه ساعت براي خودتون دل ميدين، قلوه مي گيرين؟! :

- شلوغش نكن تام! ما ديديم تو خودت به اندازه ي كافي كچل هستي، گفتيم كمي نوآوري داشته باشيم و مچل شي

كارگردان نگاهي به ساعتش ميكنه و با شمارش معكوس بقيه مناظره ي جلسه ي دوم شروع ميشه:

- به نام سالازار و با درود به روح مرليني اش، مصاحبه ام رو شروع مي كنم! همونطور كه گفتم من از نوادگان برتر سالازار بودم، هستم وخواهم بود ( برودريك بود در اتاق فرمان: به به! جمال و كله ي نوراني هم كه بسيار شبيه است! ) و هميشه محبوبترين دانش آموز تمام دوران هاگوارتز بودم.

ولدي كروشيويي به ريش دامبلدور ميزنه و ادامه مي ده:

- ميتونم از عناويني كه كسب كردم، به مقام اول مسابقات سه جادوگر، ارشدي اسلايترين، نشان شجاعت ( كه من البته اين رو رد كردم، چون بايد نشان اصالت ميدادن!) و كسب نمره ي عالي در تمام امتحانهاي سمج ياد كنم.

- ربع ساعت وقت شما تمومه!

ولدي اين بار كروشيوي رو نثار اوپرا مي كنه و درحالي كه نجيني رو كه بغض كرده درآغوش گرفته با بي ادبي تمام در ابتدا تصميم مي گيره دماغش رو براي مخاطبين تلويزيوني پيچ و تاب بده؛ ولي يادش ميآد كه دماغ نداره ( سلول هاي مغز ولدي كه از افكار او مطلع مي شن: ) پس به دوربين آواداكداروايي ميزنه( ولي چون آواداكداروا خاصيتي نداره، دوربين نمي سوزه! ) پس با تهديد وقت اضافه ايي براي ادامه ي صحبتهاش مي گيره:

- اين رو بايد اضافه مي كردم، كه بزرگترين دستآورد اين دوران ساختن هوركراكس هايي نظير روبالشي لوسيوس، عروسك رودولف و انگشت دونه ي بلا، و همچنين مستقر كردن تالار اسرار در مرلينگاه بود. اينم اضافه كنم كه به علت تمايل زياد، شعبه ي شماره ي دوي مرلينگاه در خانه ي ريدل داير است؛ پذيرايي براي عموم ممنوعه چون عموم هم مثل پدرم يه مشنگ بود؛ حالا اين ريشو ميتونه ادامه بده


ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۵ ۵:۲۴:۱۶
ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۵ ۵:۴۰:۳۹

در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۶:۴۳ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸
#7
- حالا بايد درباره ي اولين ملاقات آقايون دامبلدور و ولدمورت صحبت و مناظره كنيد...

قبل از آنكه مجري برنامه حرفش رو به پايان برسونه، دامبلدور كه از صحبتهاي كذب ولدك كمي متعجب شده بود، با آرامشي كه هميشه در چهره اش نمايان بود، دستي به ريشش مي كشه و با طمأنينه انگشت اشاره اش رو براي ذكر مطلبي بلند ميكنه و قبل از شروع صحبت هاي ولدمورت، درحالي كه هنوز چند دقيقه اي فرصت داشت، به حرف مياد:

- بنده البته بايد اين نكته رو خاطرنشان كنم كه احتمالا ايشون هيچ نقطه ضعفي از خود من پيدا نكردن و دست به دامن شايعات بي اساسي كه همه ي ملت عزيز جادوگر و ساحره (اينجا رو ميكنه به دوربين و با لبخند كوچك و زيبايي ادامه ميده) هم به دروغ بودنشون صحه ميذارن، شدن و من قضاوت در مورد حرفاي ايشون رو كه براساس نوشته هاي شيادي مثل ريتا اسكيتر بين مردممون پخش شده به عهده ي خود شما ميذارم.

محفلي ها:

اوپرا: خب ولدي! جيگر! خاتمه ي بحث امروز با توئه؛ لطفا من باب اولين برخوردت با آلبوس عزيز، بگو چه حسي داشتي و كجات درد ميكنه؟!

ولدي كه ميبينه نقشه ي پليدش براي به لجن كشيدن چهره ي دامبلدور با شكست مواجه شده، احساس گرما و خفقان ميكنه و همونطور كه سطح كچل و بي موي سرش از حجوم عرق براق تر از هميشه شده، چوب دستيشو بيرون ميكشه و به اوپرا كه مجري برنامه بوده كروشيويي ميزنه:

- اولين برخورد من با دامبلدور مثل مواجه شدن با كابوسي بود كه تا دم مرگ(!) من رو رها نكرد چون تا ديدمش فهميدم كه به قدرتش و سپيدي اش غبطه ميخورم، و گرچه كمي تمايلات سياهي داشتم، ولي در اصل از لج دامبلدور بود كه به ورطه ي نابودي كشيده شدم... خب اون روز، عجب روزي بود اون روز!

مرگخوارا:

دامبلدور هم با يادآوري اولين خاطره اش با ولدي و تجسم چهره ي معصوم آن روز ولدي، اشك در چشم هاي آبي اش حلقه ميزنه.

- اون روز من در ابتدا يه موش كوچيك و تنها رو كه در كوچه در حال لرزيدن پيدا كرده بودم، براي پناه دادن توي كمد لباسهاي خانوم كول گذاشتم؛ موهاي يكي دختراي يتيم خونه رو كشيدم چون عروسكش رو به من نميداد( )، چند تا از تيله هاي بچه ها رو كه هميشه آرزوشونو داشتم، ولي بعلت فقر و فلاكت و بدبختي و بيچارگي نداشتم براي خودم برداشتم، بعدش مسواك زدم، به موقع به مرلينگاه رفتم و آماده ي خواب نيمروز شدم كه سر و كله ي اين دامبلدور پيدا شد


ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۴ ۷:۲۸:۰۱
ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۴ ۷:۲۹:۲۷

در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


Re: کلاس جادوی سیاه فوق پیشرفته سبک باستانی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۸
#8
1. درباره ي لردولدمورت كبير، توضيحات كاملي را ارائه دهيد! (15 امتياز)

تام ريدل معروف به لردولدمورت، در گوشه ي تاريكي از شهر لندن، در اوج فقر و تنگدستي مادرش مروپ گانت، چشم به جهان گشود، ولي مادر بيچاره اش را كه دختر ماروولو گانت و خواهر مورفين گانت كه از آخرين نوادگان سالازار سلايترين بود، از دست داد. او در پرورشگاهي بزرگ شد ولي آنجا هميشه دردسرهايي بدون به جا گذاشتن سرنخي از خود ايجاد ميكرد و هميشه مي دانست كه قدرتي دارد. تا اينكه در سن يازده سالگي دامبلدور رفت و او را به هاگوارتز برد.

در هاگوارتز همواره جزو بهترين، باهوش ترين و حتي از لحاظ ظاهري جذابترين دانش آموزان بود و محبوبيت خاصي بين دانش آموزان و اساتيد داشت.

پس از پايان مدرسه در مغازه ي كوچك بارگن و بركز مشغول به كار شد و با ورود به زندگي پيرزني از نوادگان هافلپاف، به دو گنجينه ي بزرگ اسلايترين و هافلپاف دست يافت و از آن مغازه رفت.

مدتي ناپديد بود و طي آن به افزايش قدرت جادويي و دانشش در حيطه ي جادوي سياه پرداخت و به گفته ي خودش بيش از هر كسي در اين زمينه پيش رفت.

بعدها كه گروه مرگخواران را كه متشكل از افرادي علاقمند به جادوي سياه و خودِ لرد ولدمورت بودند و اغلب از هم دوره ايي هاي دوران تحصيل اش به شمار مي رفتند به وجود آورد، به هاگوارتز برگشت و به دامبلدور كه مدير مدرسه شده بود پيشنهاد تدريس در مدرسه داد. كه در اصل براي پنهان كردن يكي از هوركراكس هايش به آنجا رفت.

بعدا توسط يكي از جاسوسانش به نام سوروس اسنيپ از نصف پيشگويي ايي درباره ي خودش كه در حضور دامبلدور انجام گرفته بود باخبر شد و فهميد كه به دست پسري كشته خواهد شد كه او براساس شواهدي كه بود، فكر مي كرد كه هري پاتر باشد.

اينگونه بود كه براي از بين بردن او كه نوزادي بيش نبود اقدام كرد، ولي طي اتفاقي طلسم مرگ به خودش برگشت و تقريبا او را به هيچ تبديل كردن در عين موجوديت، انگار مرده بود!

بعدها همزمان با اولين سال ورود هري پاتر به مدرسه ي جادوگري، به كمك جادوگري به نام پروفسور كوييرل درصدد كشتن وي بر مي آيد كه ناكام مي ماند. تا اينكه هنگامي كه هري سال چهارم بود، آنچه كه از ولدمورت باقي مانده بود خود را بازسازي مي كند و دوباره ظهور پيدا مي كند. و دوباره گروه مرگخواران را كه بعد از ناپديد شدنش از هم گسيخته بودند، گرد هم آورد.

در پايان ششمين سال تحصيلي هري، با كشته شدن دامبلدور كه به دستور ولدمورت صورت گرفته بود، دنياي جادوگري دستخوش تغييراتي ميشود. تابستان همان سال در طي جشن عروسي بيل ويزلي و فلور دلاكور، وزارتخانه به دست لرد مي افتد.

لرد كه دنبال ابر چوبدستي است، بسيار جستجو ميكند و حتي اليوندرِ چوب دستي ساز را مي دزد و حتي گريندلوالد را كه آخرين اطلاعات را در مورد چوب دستي داشته، به قتل مي رساند.

سپس به مدرسه ي هاگوارتز مي رود و هري پاتر هم كه بيش تر هوركراكس هاي او را نابود كرده و همراه با دوستانش آنجا بود، در يك حركت خودجوش، با او مرگخوارانش مي جنگد و درنهايت ولدمورت توسط هري پاتر كشته مي شود؛ كه البته اين مرگ تاثير جادوي خود لرد بود كه باز هم به خودش برگشت!


2. دو نكته ي مبهم زندگي لرد كبير چيست؟ (15 امتياز، يك امتياز امتيازي است)

يك نكته ي مبهم زندگي ايشون، درمورد تشكيل زندگي و همسر و فرزنداني هستش كه دارند و حدس و گمانه هاي زيادي در اين مورد وجود داره؛ عده ايي بر اين باورند كه لرد هرگز دل نباخت و هرگز ازدواج نكرد. عده ايي ديگر معتقدند رابطه ايي عاطفي و برملا نشده ميان لرد و آنيتا دامبلدور وجود داره و عده ايي نيز، از علاقه ي سياه و كاريزماتيك بين لرد و مرگخوار محبوبش بلاتريكس لسترنج سخن سرايي ها كرده اند.

نكته ي مبهم ديگر، درمورد مشترك بودن اجدادش با هري پاتر هست. چون اگر در كتب قديمي و باستاني تفحص و جستجو كرده باشيد، متوجه ميشويد كه ماروولو گانت پدربزرگ مادري ولدمورت، انگشتري داشت با سنگي سياه كه سالها در خاندان آنها بود و به نوعي نشانه ي اصالتش بود. با اين حساب، چون آن سنگ يكي از سه شي مقدس مرگبار هست، و هري پاتر نيز شنل را داشته، و اين شنل نامرئي نيز بين اجدادش چرخيده تا به او رسيده، و اشيا مقدس ممتعلق به سه برادر بودند، درنتيجه هري پاتر و لرد ولدمورت پسر عمو ميباشند

(جانمي! هميشه اين موضوع توي مغزم بودش، وقتي اومدم جادوگران به كل فراموش كردم، فردا خدمت ميرسيم براي كسب اجازه و تكليف جهت زدن تاپيكي در اين مورد )

به هر تقدير، زندگي پر رمز و راز لرد ولدمورت، هنوز هم شك و ترديدي كه در اين زمينه ها وجود دارد را به عرصه ي يقين نرسانده است.


در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


Re: دفتر توجیهات اسلامیه
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۸
#9
پرسي جان

من هم مشكل ميخواستم براي جادوي سياه باستاني پيشرفته پست ارسال كنم، ديشب به استاد لسترنج هم گفتم كه زود زدين امتيازها رو، گفتن شما گفتين. اگه ميشه من پست رو ارسال كنم كه ايشون امتيازدهي كنن. بابا تا فردا مهلت هستش براي كلاس!

با تشكر


در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


Re: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۸:۱۶ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۸
#10
سه اصل دوئل در بالاي تابلو و متن كوتاهي از يك كتاب باستاني در ادامه اومده. بريد و با استفاده از اين متن، طلسم مورد نظر رو پيدا كنيد؛ طلسمي كه مربوط به خواندن ذهن مي شه و فقط در دوئل ها به كار مي ره:

تكنيك، تمركز، ابتكار...
ذهن ها خالي مي شوند، بادها مي وزند، يادها فراموش مي گردند، و آن جاست كه پيروزي جنگجو محقق مي گردد


وقتي گفته مي شه كه ذهن ها خالي ميشوند، اين يه ابتكاره براي اينكه ذهن رو از هجوم فردي كه در دوئل درمقابل ما قرار گرفته حفظ كنيم.

وقتي گفته مي شه كه بادها مي وزند، اين يه تكنيكه تا نيروهاي اطرافمون رو به استمداد بگيريم و حتي مي شه گفت اين بادها خاطراتي رو كه از ذهن بيرون كرديم رو با خودشون مي برند.

وقتي گفته مي شه كه يادها فراموش مي شوند، اين يه تمركزه تا بتونيم در دوئل مقابله ي بهتري داشته باشيم و در يه موقعيت مناسب يه طرف مقابلمون حمله كنيم.


درنهايت طلسمي كه به كار مي بريم، از معناي لاتين متن گرفته مي شه:

Mind voiding, Wind blowing, Memory forgetting and there a warlike gain victory over…


اسم طلسم: Min.Wi.Mem ... كه تلفظش به فارسي ميشه "مين.واي.مِم" يا "مينوايمِم"


در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.