هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷ شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۵
#1


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰ شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۵
#2
- اما ارباب، این حیوون خیلی خطرناکه! منم تخصصم جانوران شگفت انگیزه! روی این حیوون ها تسلط ندارم که بتونم ازتون محافظت کنم.

نیوت، که همچنان در فضای سریال شب گذشته قرار داشت، ناگهان زانو زد و گفت: ارباب، خواهش میکنم... تجدید نظر کنید!

اما صدای برخورد نیوت با میله‌های قفس، مرگخواران را از زانو زدن و درخواست تجدید نظر پشیمان کرد.

- ارباب نیاز به محافظت هیچ کسی نداره احمق!

لرد با گفتن این جمله رو به اورلا کرد و با تعجب پرسید: این قفسو از چی ساختید؟ دفعه‌ی قبل که از این غلطا کرد، دو تا برجو باهاش نابود کردم. این مشنگای احمقم نفهمیدن از کجا خوردن گفتن هواپیما بوده!

اورلا با نگرانی نگاهی به آریانا کرد و گفت: این قفس‌ها قراره حیوانات جادوییو توی خودشون نگه داره. دربرابر همه چیز محافظت شدن.
سپس در حالی که اعتماد به نفس خود را به دست آورده بود ادامه داد: ضمنا هیچ‌کس هم حق نداره وارد این قفس‌ها بشه.

اما با دیدن چوب‌دستی لرد که این‌بار به طرف او حرکت می‌کرد پشیمان شد و سریعا اضافه کرد «البته جز شما! » و به سرعت پشت آریانا پناه گرفت.

لرد با دیدن قیافه‌ی اسب آبی که گویی چپ چپ به او نگاه می‌کرد، از کوره در رفت و با عصبانیت فریاد زد: یا همین الان در این قفس لعنتیو باز میکنید، یا جفتتونو انقدر شکنجه میدم تا بمیرید!

سپس بار دیگر رو به قفس کرد و با صدای بلندتر گفت: خودتو چپ چپ نگاه کن حیوون زبون نفهم

آریانا و اورلا که راه دیگری به ذهنشان نمیرسید، به ناچار کلید قفس را به لرد دادند. هردوی آن‌ها می‌دانستند که اسب آبی با اینکه یک حیوان مشنگی است، دربرابر تمامی جادوها مقاوم است. بنابراین به آرامی از جمع مرگخواران فاصله گرفته و با سرعت به سمت اتاقک نگهبانی دویدند تا در آن پناه بگیرند.

لرد کلید را داخل سوراخ قفل قفس کرد و رو به حیوان گفت: الان بهت یاد میدم که هیچ‌وقت نباید به من چپ چپ نگاه نکنی!




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲:۵۳ شنبه ۵ تیر ۱۳۹۵
#3
نام شخصيت انتخابي: آلبوس سوروس پاتر
گروه : ریونکلاو
ویژگی های ظاهری و اخلاقی:
چوبدستی: چوب گردو و پر هیپوگریف
جارو:
معرفی کوتاه:
پسر هری پاتر و دختر جینی ویزلیم از سال اولی های هاگوارتز هستم. در کل پسر ساکتیم. خیلی دوست دارم مثل بچه های دیگه قوی و مستقل باشم اما هیچوقت نفهمیدم چطوری میتونن انقدر نسبت به خانوادشون بی تفاوت باشن.
راحت دستم میندازن ... بیشتر از همه جیمز، برادرم! تا قبل از گروه بندی از بیشترین چیزی که میترسیدم این بود که توی اسلیترین بیفتم. راستش فکر کنم جوری میترسیدم که کلاه گروه بندی اصلا به انداختنم توی اسلیترین فکرم نکرد.
اولش که اومدم توی هاگوارتز همه فکر میکردن که چون پسر هری پاتر بزرگم (و البته برادر جمیز) باید مثل اونا باشم و دورم خیلی شلوغ بود ولی الان خیلی خلوت تر شده.
بعضی وقتا شک میکنم که شاید کلاه گروه بندی اشتباه کرده و منو توی گروه اشتباهی انداخته. مثلا شاید باید منو مینداخت توی گریفیندور، یا هافلپاف یا حتی... حتی اسلیترین!
از هاگرید خیلی خوشم میاد! بامزه است! با اینکه خیلی بزرگه و ترسناک، ولی خیلی مهربونه. منم هروقت بتونم میرم دیدنش.
جاروسواریو دوست دارم اما هربار که یکم از زمین دور میشم میترسم که بیفتم! کی میدونه شاید یه وقتی منم مثل بابام توی تیم گروهم بازی کنم.


تایید شد.
به ایفای نقش خوش برگشتی!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۱۵:۴۷:۱۸


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲:۴۳ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
#4
هری وارد میدان شد و بلافاصله متوجه تخم طلایی رنگ بزرگی شد که روی چیزی شبیه به لانه‌ی کبوتری بسیار بزرگ قرار گرفته بود. تخم اژدها! شاخدم مجارستانی را نمی‌دید اما مطمئن بود که از دور مراقب لانه‌اش است. چوب‌دستی‌اش را به سمت تخم گرفت و زمزمه کرد: آچیو!

تخم کوچکترین تکانی نخورد. با خود گفت: «حتما دربرابر طلسم ها محافظتش کردن».

نگاهی به اطراف انداخت و به آرامی به سمت لانه حرکت کرد. تنها ده قدم تا لانه مانده بود که ناگهان حرکتی را در گوشه‌ی چشمش دید و ثانیه‌ای طول نکشید صدای غرش شاخدم مجارستانی او را وادار کرد تا گوش‌هایش را با دستانش بپوشاند.

هری بر اثر لرزش حاصل از فرود آمدن اژدها بر لانه‌اش به زمین افتاد. سنگی در نزدیک خود پیدا کرد و به سرعت در پشت آن پناه گرفت و صبر کرد تا صدای زنگ گوش‌هایش از بین برود. سپس چوب‌دستی‌اش را، تنها سلاحی که اجازه داشت با خود به میدان بیاورد، از جیب ردایش درآورد و به‌آرامی کله‌اش را کمی از پشت سنگ بالا آورد تا اژدها را ببیند.

اژدها روی تخمش نشسته بود و به نظر می‌آمد که هری را به کلی فراموش کرده و خوابیده است. مشغول بررسی نقاط مختلف بدن اژدها شد تا نقطه‌ی ضعفی در آن‌ها بیابد. اما پس از مدتی با خود گفت: «پوستش از قطر چربی روی موی اسنیپ هم قطورتره! حتی اگه مرده باشه هم انقدر بزرگه که نمیشه از روی تخم تکونش داد! وایسا ببینم... بزرگ!»

لبخندی روی لبان هری نقش بست. بار دیگر به جثه‌ی عظیم شاخدم نگاه کرد و سپس چوب‌دستی‌اش را به سمت بالا گرفت و فریاد زد: آچیو برومستیک! مدتی گذشت اما سرانجام هری جارویش را دید که با سرعت به سمتش می‌آمد. ناگهان متوجه شد که چشمان نافذ اژدها درحال برانداز اوست. بیش از حد از پشت سنگ خارج شده بود. ناگهان اژدها شروع به حرکت به سمت هری کرد. جارو با اختلاف کمی از کنار اژدها گذشت و در دستان هری جا گرفت و هری بی‌درنگ سوار آن شد. ثانیه‌ای بعد سنگی که هری پشت آن پناه گرفته بود زیر پای اژدها خرد شد.

هری سعی کرد هر چه بیشتر اوج بگیرد تا میان خودش و اژدها فاصله بیندازد. سپس ناگهان به سمت اژدها شیرجه زد. چوب‌دستی‌اش را به سمت اژدها گرفت و فریاد زد: «ریداکتو!».

طلسم تاثیری روی اژدها نداشت اما توجه او را به هری جلب کرد. هری با سرعت بار دیگر اوج گرفت و سپس به سمت اژدها شیرجه زد. این‌بار اژدها غرش کرد. هری اوج گرفت و این‌بار چشمانش اژدها را هدف گرفت و بار دیگر طلسم را اجرا کرد. تمام بدن هری با غرش اژدها لرزید و سپس موج بسیار قوی‌ای از هوا به هری برخورد کرد و پاهای اژدها از زمین جدا شد.

هری بلافاصله اوج گرفت تا بین خودش و اژدها فاصله بیندازد. هنگامی که به ارتفاع مورد نظر رسید با سرعت به سمت جنگل ممنوعه حرکت کرد. از گوشه‌ی چشم اژدها را می‌دید که مانند جستجوگر به دنبال اسنیچ، او را تعقیب می‌کرد. در بالای جنگل مدتی ایستاد تا اژدها به او برسد و سپس در لحظه‌ی آخر به سمت زمین شیرجه رفت. برگشت تا مطمئن شود شاخدم همچنان پشت سر اوست. در نزدیکی زمین لبخندی زد و سپس در کسری از ثانیه پیش از برخورد به زمین اوج گرفت.

اژدها به زمین برخورد کرد و موج حاصل از برخورد تقریبا هری را از روی جارو سرنگون کرد اما بهرحال تعادل خود را به دست آورد و با سرعت به سمت آسمان و لانه‌ی اژدها حرکت کرد. چند ثانیه گذشت و به نظر آمد اژدها قصد تعقیب او را ندارد اما ناگهان بار دیگر غرش اژدها، این‌بار در فاصله‌ای دورتر، شنیده شد و هری اژدها را دید که از جنگل خارج شده و با سرعت بسیار زیادی به سمت او می‌آید.

سرعتش را بیشتر کرد. تقریبا به تخم رسیده بود. دستانش را دراز کرد. تنها چند ثانیه لازم داشت. ناگهان احساس کرد هوای اطرافش بسیار گرم شده است. از گوشه‌ی چشم تماشاچی‌ها را می‌دید که از جای خود بلند شده بودند. کله‌اش را به عقب برگرداند. دهان اژدها باز بود و شعله‌ای زرد رنگ در گلوی او درحال شکل گرفتن بود. تخم را برداشت و بلافاصله جارویش را به سمت آسمان هدایت کرد. گرمای آتش را در زیر پاهایش احساس می‌کرد. مسابقه تمام شده بود اما اژدها قصد نداشت به کسی اجازه‌‌ی دزدیدن تخمش را بدهد. بار دیگر دهانش را به سمت هری باز کرد. حضور اژدها روی زمین به هری اجازه نمی‌داد که ارتفاعش را کم کند اما سرعت ارتفاع گرفتن هری به گونه‌ای نبود که بتواند از آتش اژدها فرار کند. تصمیم خود را گرفت و به سمت زمین شیرجه زد. این بار گرمای آتش را بالای سر خود احساس می‌کرد. به اجبار به سمت زمین و اژدها حرکت می‌کرد. اژدها بار دیگر دهانش را باز کرد. این‌بار هری نمی‌توانست فرار کند.

- پتمزل انماوث!

صدای مودی چشم باباقوری در میدان مسابقه طنین انداخت. دهان‌بندی دهان اژدها را بست. هری، چارلی را دید که با سرعت به سمت اژدها می‌دوید و درحالی که چوب‌دستیش را به سمتش گرفته بود، طلسم‌های مختلفی را فریاد می‌زد. نفسی از سر آسودگی کشید و سپس فرود آمد. او موفق شده بود!


نمایشنامه خیلی خوبـ... عه!
ازونجایی که قبلا عضو ایفای‌نقش بودی نیازی به تایید در کارگاه و گروهبندی نداری و فقط کافیه معرفی شخصیت کنی.

فقط ذکر این نکته رو لازم می‌دونم که شخصیت زنوفیلیوس لاوگود گرفته شده.


ویرایش شده توسط زنوفیلیوس لاوگود old در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۴ ۲:۵۷:۳۲
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۴ ۱۰:۴۸:۲۰


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۱
#5
- فسسس فسس فیشششش(ترجمه : تو رو خدا یکی منو از دست این نجات بده )
- چیه؟ چی میگی دخترم؟ هنوزم گشنته؟ نخور انقدر! اون بابای به درد نخورت چی یادت داده پس؟

نجینی درحالی که سعی می کرد خودش را از دست مالی ویزلی نجات دهد لقمه ای را که مالی به زور در دهانش گذاشته بود را قورت داد.

مرگخواران با انزجار سر میز نشسته بودند و به مایع سیاهی که در درون بشقاب هایشان بود و قرار بود سوپ باشد نگاه می کردند. بالاخره بلاتریکس که قول داده بود مشکلی به وجود نیاورد قاشقش را درون بشقاب کرد تا کمی از مزه ی آن بچشد اما با دیدن حل شدن قاشق درون بشقاب، پشیمان شد و برای اولین بار در عمرش احساس کرد دلش برای نجینی می سوزد.

- مالی... اممم یعنی ارباب، فکر میکنم نجینی دیگه سیر شده باشه.:worry:

ایوان درحالی که به قیافه ی تغییر رنگ داده ی نجینی اشاره می کرد سعی کرد دم نجینی را از زیر پایه ی صندلی دربیاورد.

- کروشیو ایوان... خودم میفهمم که سیر شده یا نه. ناسلامتی دخترمه ها. حالا هم برو بشین. ضمنا یادتون باشه هیچوقت نباید ته ظرفتون چیزی بمونه وگرنه دوباره ظرفتونو پر میکنم و مجبورتون میکنم بازم بخورید. البته میدونم که باتوجه به دست پحت خوب من، این بیشتر شبیه تشویقه تا تنبیه. اما چیکار کنم دیگه... دلم نمیاد.

مرگخواران درحالی که به سرعت سعی می کردند گلدانی در نزدیکی محل نشستنشان پیدا کنند برای اولین بار دلشان برای اربابشان تنگ شد.

لودو درحالی که مشغول تخلیه ی محتویات بشقابش در گلدان وسط میز بود گفت : باید یه دور دیگه جلسه بذاریم.

مرگخواران به نشانه ی موفقیت سر تکان دادند.

- بازم میخواید؟

مرگخواران با دیدن مالی که با دیگ به سمت آن ها می آمد بلافاصله سرشان را به نشانه ی مخالفت تکان دادند و با بیشترین سرعت ممکن از انجا دور شدند.

- ا؟ کجا رفتید؟ یعنی همه تون سیر شدید؟ چقدر خوب... اینم باشه برا فردا. این گلا چرا پژمرده شدن؟

در همین لحظه صداهای نابهنجاری از پشت مالی به گوش رسید و نجینی در یک لحظه تمام چیزهایی را که خورده بود روی فرش تخلیه کرد.

- اه ببین چیکار کردی! میخواستم غذا رو بذارم برا فردا! حالا باید دوباره غذا بپزم. بیا اینا رو بخور! تند میخوری همین میشه دیگه. معده نمیتونه هضم کنه پس میزنه.

و سپس با ناراحتی مشغول غذا دادن به نجینی شد.

- فیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییس (ترجمه : نـــــــــــــــــــــــــــــــــه!)



پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۵:۵۱ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
#6
به آلبوس : اون جا که گفتی بریم برای دیدن پروفایل میگه دسترسی ندارید.(آیدی رو درست کردم)

به ویکتور : مرسی.

نکته : گویا دستای پشت پرده در کاره. با توجه به تاریخایی که ویکتور داده انگار کسانی جز مدیر فنی سایت(هری) دارن مشکلات رو رفع میکنن. هوووووووووووم :D



پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۱
#7
سلام:
گویا چت باکس دسترسیش درست تنظیم نشده چون صفحه رو هم نشون نمیده و میگه دسترسی ندارید بعدم میره صفحه اول.

آقا یه مسئله ی مهم تر : پروفایل رو همه سفید میبینن یا فقط منم؟ پروفایلا نمیاد کلا. حتی پروفایل خودم. بجاش صفحه سفید میاره.



Re: كلاس پرواز و كوييديچ
پیام زده شده در: ۱۶:۲۴ شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۰
#8
1- آیا شما همیشه جلسه ی اول درس اساتید سر کلاس حاضر میشوید ؟!؟!

سلام! نه مگه علافم؟ جلسه اول همیشه استادا معرفی میکنن.

2- از کوییدیچ چه میدانید ؟!
هیچی وگرنه مرض نداشتم بیام سر کلاس که. فقط میدونم یه ورزشه، جادوییم هست، چوب داره، باحاله، تو هوا انجام میشه، باید گوی زرینو بگیری، یه سری بلاجر و سرخگون داره، یه سری مدافع یه سری مهاجم یه جستجوگر، سه تا حلقه داره، و ضمنا بقیه قوانینشم میدونم. وگرنه گفتم که مرض نداشتم که.

3- نام 3 تیم از تیم های معروف کوییدیچ را نام ببرید !! " دفعاتِ قهرمانی شون رو نمیخواما ... .."

آجاس
ترنسیلوانیا
ریش سفیدان

4- یک خاطره از مسابقاتِ کوییدیچ ... ( در 2 خط بگین ، نه بیشتر!)
روزی روزگاری در جایی نشسته بودم که آمدند و مرا بردند و نشاندندندندندند(!) روی یک جارو. ناگهان جارو پرواز کردی مرا به اسمان بردی، در درون آسمان ناگهان توپی دیدم زرد! فکر کردم طلاست خود را به سمت آن انداختم و آن را گرفتم اما از روی جارو افتادم و دست و پایم همه با هم نابود گشتند و آنگاه که سالم گشتم فهمیدم که آن توپ بی ارزشی نبوده و از این رو پدید آورندگان آن را لعنتی بس زیاد کردم. به خصوص پدید آورنده ی اصلی را که هنوز به دنبالش می گردم تا به سزای اعمال پلیدش برسانم.



Re: دفتر نظارت انجمن
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۰
#9
سلام
شما منظور منو درست متوجه نشدی. اینطوری نیست که یه سوژه باشه دو تا تیم با هم ادامه بدن.

هر تیم یه سوژه ی جداگانه داره وقایعش جدائه نتیجه ی بازی ای که توی نمایشنامه ها نوشته میشه جدائه. سوژه های فرعی جدائه. کلا همه چی جدا و به دست تیمه. بعد توی یه سری بخش ها نمره داده میشه. مثلا یکی از این بخش ها توصیف مسابقات میتونه باشه چون پست ها باید درباره ی کوییدیچ باشه بلاخره دیگه.

من منظورم این بود. پست های قدیمی مسابقاتو بخونی هست فکر کنم نمونش.(اونم زیاد )



Re: دفتر نظارت انجمن
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹ یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۰
#10
سلام

خب ببین دقیقا مسئله همینه که تیمیه دیگه کار. تیمی که خوبه پا میشه میاد و اعضاشو طوری میچینه که با هم هماهنگ باشن. اگه تو یه بازی یه عضو تیم خراب کاری کنه تقصیر برگزار کننده که نیست. تقصیر تیمه و امتیازش باید کم بشه.
بنابراین این قضیه اصلا مشکل نیست از نظر من.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.