هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
#1
با سلام به مدیران عزیز!

می خواستم یک درخواست حقیر بکنم.اینکه شناسه ی من رو ببندید.راستش می خوام از سایت برم.شاید خیلی از شما خوشحال بشید.و شــــــــاید هم خیلی ها خوشحال.ولی بلاخره هر کس روزی از سایت میره.یادمه اون وقتا چقدر تلاش می کردم تا بیام ایفای نشق.ولی الان میبینم همین "نقش" رو هم نمی تونم درست بنویسم.

به هر حال من خیلی چیزا یاد گرفتم.از جیمز...از گرابلی و خیلی های دیگر.روز های خوب و بدی را گذراندیم...خلاصه.خوبی بدی دیدین حلال کنید.

لطفا شناسه ی منو تا فردا عصر باز نگه دارید.و به هیچ وجه هم درخواستم را پس نگیرید.با تشکر از شما مدیران عزیز و پایه گذاران این سایت پر حجم!!!

با تشکر و خواحافظ از همه.


آرش!یا همون دیدالوس قدیم!

پ.ن:امیدوارم کسی که بعد از من این شناسه رو برداره برای الف دال و محفل بیشتر از خودم تلاش کنه(به امضا مراجعه شود)




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: ارتباط با سران الف دال
پیام زده شده در: ۹:۴۶ دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۸
#2
سلام دوستان عزیز!

من واقعا متاسفم که مدتی شما را تنها گذاشتم.دلیلش این بود که اینترنتم به کل قطع شده بود.بعد دیگه ما درخواست ای دی اس ال کردیم که الان دارمش.خلاصه ببخشید که توی بسیاری یا شاید هم کمی از ماموریت ها شرکت نداشتم.امیدوارم شما منو ببخشید.خصوصا شما پروفسور گرابلی پلنک عزیز!

با عرض معذرت.

بای!




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: چگونه با کتاب های هری پاتر آشنا شدید؟
پیام زده شده در: ۱۳:۳۶ پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸
#3
روز تولدم بود و یکی از دوتان خوبم کتاس هری پاتر و زندانی آزکابان رو برام آورد.چون می دونست خوشم میامد.فیلم هاشم از قبل دیده بودم ویل بعد کتاب سه رو خوندم و علاقه مند شدم.بعد کنتاب چهار و پنج و شش رو خریدم.بعد از اون یک و دو رو تا صبر کردم 7 بیاد.

اگر اون روز تولد نمی گرفتن الان اینجا نبودم!




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
#4
باشد که الف دال پیروز باشد...


همه ساعاتی را به فکر کردن گزراندند تا اینکه مورگانا گفت:خب می تونیم از یکی دیگه مو بکنیم بعد بریم بزنیمش تو حنا تا سفید بشه بعد...

مرگخواران:

بلاتریکس به مورگانا گفت:بسه دیگه...خب ما دو راه داریم...یک:بریم بریزیم تو خونه ی گریمولد و دامبلدور رو بی ریش کنیم و با ریشش برگردیم ...دو:حمله کنیم و ریش دامبلدور رو بکنیم و برگردیم...خوبه؟

دالاهوف گفت:نه نه نه نه....این درست نیست.من میگم بریم با دامبلدور حرف بزنیم.بگیم لردمون غمگین شده...یگیم داره میمیره...شاید دلش به رحم اومد.

-حالا مگه لرد داره واقعا میمیره؟

-نه.ولی می تونیم دروغ بگیم...یا می تونیم کار های دیگه هم بکنیم...بچه بیشتر فکر کنین.


در خانه ی گریمولد!

دامبلدور داشت جلوی آینه ریش خود را بررسی می کرد.سپس به جیمز گفت:بزنمشون؟دلم نمیاد...

جبمر گفت:آره...ریشاتونو بزنین.

دامبلدور برای تغییر و تحول در چهره اش ریش هایش را زد و به درون چاه فاضلاب انداخت.(از راه طرف شویی )

در همان هنگام_مرگخواران در نزدیکی های خانه ی گریمولد تصمیم گرفتند نقشه را اجرا کنند.غافل از اینکه دامبلدور ریش نداشت!

نویسنده:

کارگردان:چرا می خندی؟

-همین جوری آخه مرگخوارا ضایه میشن...




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۱:۱۲ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸
#5
در کافه با صدای بلندی باز شد و دامبلدور خشمگین وارد کافه شد.پشت سرش تمام محفلی ها هم با قیافه های ترسناک تو آمدند.دامبلدور به سوی مادام رزمرتا رفت و گفت:هر چی نوشابه داری رد کن بیاد!

مادام گفت:چی؟این چه طرزشه؟چرا اینجوری شدی ...آی!

با طلسم کشنده ی ریموس مادام رزمرتا مرد.دامبلدور گفت:همه یا همین حالا از کافه میرین یا...

ریموس دو نفر دیگه هم کشت.همه از ترس جان از کافه گریختند.

در همان هنگام در کافه باز شد.ولدمورت با افرادش وارد شدند.

شنل هایشان به طرزی جالب پشت سرشاان موج می خورد.جنگ سختی در گرفت تا اینکه...

بلا فریاد زد:آواداکداورا.

طلسم به سوی دیدالوس بدجنس آمد.دیدالوس جا خالی داد و طلسم خورد به...فیلم بردار.

بعد از این اتفاق صحنه کات شد و کل فیلم به بوق کشیده شد!:دی

پایان.




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۳:۴۵ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۸
#6
سوژه ی جدید!


باشد که الف دال پیروز باشد!

روزی آفتابی و دل پذیری بود.مثل همیشه پرندگان بر روی درختان خود با صدای بلند فریاد می زدند و با صدای جیک جیکشان همه را از خواب بیدار می کردند.این پرندگان روزی صد بار مورد لعن و نفرین قرار می گرفتند!

آن روز روزی خوب در آژانس مسافر بری بود.تمام اعضاء آژانس منتظر مشتری بودند.

یک مردی که قیافه ای ترسناک داشت جلوی میزش نشسته بود و منتظر مشتری بود.در باز شد.پیرزنی وارد شد و...


نمای بیرون از آژانس!

پرندگان جیک جیک می کردند...درختان سبز انگار که برای ساختمان آژانس مسافر بری لباسی سبز درست کرده بودند و...شپلخ!

پیرزن با صدای مهیبی از در آزانس به بیرون پرت شد و پشت سرش مرد داد زد:

-مگه نگفتم که اینجا گوشت فروشی نیست؟برو پی کارت خانوم!

بعد از چند ساعت!

مرد دوباره روی صندلی نشسته بود ولی اینبار با صدای ترق بلندی از جا پرید.

در باز شد و گروه آپارات کرده ی الف دال وارد شدند.آنها آنقدر هیاهو راه انداختند که مرد را عصبانی کردند.

مرد به دو قدمی جیمز رفت و سرش داد کشید:چی می خوای؟

جیمز ناراحت شد و با شدت از ساختمان بیرون رفت و داد زد:من مامانمو می خوام...

پروفسور گرابلی پلنک گفت:این چه طرزشه؟درست صحبت کن.

مرد گفت:ببخشید...خب چی می خواین؟

-ما یک تور برای شهر پاریس می خوایم!

گرابلی با خشم گفت:کی گفت تو حرف بزنی دیدا؟

بعد به سمت مرد برگشت و گفت:بله ما یک تور برای پاریس می خوایم.

مرد گفت:یکی دیگه مونده.باید تا چند ساعت یگه صبر کنید.بفرمایید بشینید.

و الف دالی ها نشستند.اما جیمز در آنجا نبود.

کیلومتر ها آن طرف تر.

جیمز داشت از ترس آن مرد با سرعت بوگاتی می دوید تا اینکه به یک جایی رسید که خودش هم نمی دانست کجاست.

جیمز اندکی دوروبرش را نگاه کرد و اشخاصی را دید که دارند حرف می زنند.

-من می گم بریم پاریس.با تور.خوبه؟

-آفرین دراکو.این برای جوخه خیلی خوبه.

-پس بریم به آژانس مسافر بری؟تا دیر نشده؟

-بریم.

جیمز قضیه را فهمید.ولی نمیدانست که یک تور بیشتر نمانده.ولی باز هم با سرعت شروع به دویدن کرد تا به آژانس برسد.

کارگردان:مگه بلد نبود آپارات کنه؟

-یادش نبود!


ادامه دهید!


ویرایش شده توسط ديدالوس ديگل در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۳۱ ۱۳:۴۹:۴۸



غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
#7
فردا صبح!

با صدای زنگ ساعت گودریک الف دالی ها مثل همیشه از جا پریدند و به حالت خبر دار ایستادند.همه به جز دیدالوس.

گودریک اندکی نگاه های معنی داری به دیدالوس انداخت ولی دیدالوس اصلا حواسش نبود.و اینجوری بود:

گودریک که بسیار عصبانی بود سر دیدالوس فریاد زد: دِ بیدار شو دیگه خواب آلود.میخوای دعوت نامه بفرستم؟

دیدالوس که انگار برق گرفته بودش از جا پرید و در حالت خبردار ایستاد.

گودریک گفت:خب ما باید تمرین کنیم...تمرین های سخت...خب از کجا شروع کنیم؟

گودریک اندکی فکر کرد و گفت:خب فهمیدم...همه حالت شنا بگیرن ببینم...همه سریع 200 تا شنا برن...همین الان.

الف دالی ها:

بعد از بیست دقیقه تمام الف دالی ها به شدت شنا رفته بودند و الان خیلی خسته شده بودند.همه دستانشان درد می کرد ولی...

گودریک گفت:پیشرفت خوبی بود...خب حلال بلند شین می خواهیم 200 تا دیگه شنا بریم.

الف االی ها آنقدر خواهش و تمانا کردند تا گودریک حرفش را پس گرفت و دستور داد همه ورد آواداکداورا را روی آدمک های چوبی تمرین کنند.

-باید سعی کنین که بدون گفتن کلامی ورد آواداکداورا رو بگین.

دیدالوس که چوبدستی اش را به سمت زمین بی وقفه می چرخاند گفت:یعنی باید ورد آواداکداورا...اوخ نه!

با گفتن کلمه ی آواداکداورا این ورد از چوبدستی دیدا خارج شد و پس از کمانه با زمین به یکی از آدمک ها خود و آن را ترکوند!

گودریک گفت:حواست باشه.اگر خورده بود به من میدونی چی شده بود؟

دیدالوس اندکی فکر کرد و گفت:مثل آدمکه؟

گودریک:

بعد از ساعتی_تمام الف دالی ها ورد را آموختند!

گودریک وقت استراحت داد تا همه استراحت کنند......

ادامه دهید




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: ضرر های جادوگری
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸
#8
آدم فقط نیروی ذهنی اش قوی میشه و بسیار زیاد پنهان کاری داره.تازه ممکنه جادو اعتماد به نفس انسان رو زیادی بالا ببره.وگرنه ضرر دیگری نداره.البته اگر تنبلی رو در نظر نگیریم...




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۳:۱۶ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸
#9
باشد که الف دال پیروز باشد!

در کافه الف دلای ها هی نوشابه سفارش میدادند و در مورد استراتژیک جنگ سخن می گفتند.

گرابلی پلنک برای بار نمیدونم چندم به دیدالوس بدبخت و مفلوک گفت:برو بازن نوشیدنی بیار...اعضاء خسته اند!

دیدالوس:

پروفسور بعد از مدتی شروع به سخن گفتن کرد:

-خب...ببینید ما باید سعی کنیم که وقتی حمله کردن سریعا همه ی میزا رو واژگون کنیم و پشتشون پناه بگیریم...

اما هیچ کس به حرف های پروفسور گوش نمیداد.دامبلدور داشت عینکش را پاک میکرد.جیمز داشت یویو بازی می کرد.دیدالوس که انگار روانی و اینجوری شده بود: هی با سرعت می رفت نوشابه می گرفت و میامد.و بقیه هم اصلا گوش نمیدادند.

گرابلی:

-یعنی شما توی این مدت به حرفام گوش نمیدادین؟

آلبوس گفت:نه...یعنی آره...من گوشم باشماست.

گرابلی تریپ معلمی گفت:خب اگر راست میگی من چی گفتم؟

آلبوس: :no:

گرابلی گفت:آهان حالا فهمیدی که...

-من بگم...من بگم؟

گرابلی که خوشحال شده بود گفت:آفرین دیدا تو همیشه گوش میدی...خب حالا بگو من الان چی گفتم؟

-گفتید که:من الان چی گفتم؟

گرابلی:

یهو در باشدت باز شد و همه ی الف دالی ها میخکوب شدند.ولی یک مرد کوتاه قامت وارد شد و یکی نوشیدنی خواست.

مادام رزمرتا گفت که از الف دالی ها بگیرند.مرد به میز الف دالی ها رفت و یک نوشیدنی از انبوه نوشیدنی ها برداشت و رفت.

پروفسور گفت:دیدا؟چرا اینقدر نوشابه آوردی؟برو پس بده.

دیدالوس با عصبانیت رفت و پس داد.

پروفسور بعد یک مدتی صحبت دوباره به دیدالوس گفت که برود و نوشیدنی بیاورد...

در نزدیکی های کافه!

اعضائ جوخه با یکدیگر در باره ی استراتژیک حصبت می کردند...

ادامه دارد...


ویرایش شده توسط ديدالوس ديگل در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱۹ ۱۳:۲۹:۱۳



غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۸
#10
باشد که الف دال پیروز باشد!

الف دالی ها که همه عینک های آفتابی زده بودند وارد کافه شدند.
همه با دیدن این جمعیت عینک به چشم متعجب شدند.

دیدالوس رفت تا برای همه ی الف دالی ها نوشیدنی کره ای سفارش بدهد.اما چون یادش رفته بود عینکش را در بیاورد به زمین خورد و مایه ی آبرو ریزی الف دالی ها شد.

دیدالوس:

الف دالی ها:

به هر ترتیب دیدالوس به کمک بقیه نوشابه ها را گرفت و همه شروع به نوشیدن کردند که صدایی به گوش رسید!

شلپ!


پروفسور گرابلی پلنک بلافاصله پرسید:چی بود؟

همه پاسخ دادند که نمی دانند.اما جیمز گفت:هیچی بابا یویو ی من بود که توی نوشابه افتاد...

پروفسور دامبلدور پرسید:چرا؟از دستت ول شد؟

جیمز گفت:نه...یعنی آره از دستم ول شد.

بعد از یک مدت که همه چیزی خوردند تصمیم بر این شد که دوباره دیدالوس بیچاره بره نوشابه سفارش بده تا همه با هم در مورد الف دال صحبت کنند.


سر میز الف دال

الف دالی ها همه داشتند از الف دال صحبت می کردند و اهدافشون.دیدالوس در تمام این مدت به پروفسور اسپراوت چشم دوسته بود که داشت نفس های عمیق می کشید تا بتواند لیوانش را یک ضرب سر بکشد.

سر انجام اسپراوت::pint:

قرار شد که دیدا یک بار دیگر برود و نوشیدنی بیاورد.(ای بترکین هی
)

در همان هنگام گروهی دیگر وارد کافه شدند.

گروهی که همه عینک آفتابی زده بودند و در جلوی همه ی اونا زنی خپل و چاق راه می رفت...آمبریج!

الف دالی ها که همه از اعضای جوخه بدشان میامد به آنها اعتنا نکردند.

پروفسور گفت:نکنه اومدن شر درست کنن؟نه؟

آلبوس به معنی این که نمیدونم سری تکان داد.

دیدالوس با این قیافه به اونا نگاه کرد و گفت:به احتمال زیاد همین کارو می کنند.

آمبریج برگشت و به دیدالوس لبخندی شیطانی زد...

اتمام...ولی ادامه دار.

ادامه دهید...


ویرایش شده توسط ديدالوس ديگل در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱۵ ۱۶:۲۲:۳۹



غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.