هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۷:۲۸ شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۹
#1
طرز تهیه ی معجون هیتیوس را به صورت کامل توضیح دهید .

مواد لازم:
يك عدد سنگ قمر متوسط
نصف روده ي وزغ
سه عدد تار موي تك شاخ
يك عدد چشم مار آبي
سه عدد شبدر
سه ليوان آب

وسايل لازم:
يك عدد پاتيل مسي
چاقوی نقره ای شماره ی 2و7
هاون

طرز تهيه:
ابتداآب را درون پاتيل بريزيد و زير آن را روشن كنيد تا كمي گرم شود. سپس روده ي وزغ را بوسيله ي چاقوی نقره ای شماره ی 7 به قطعات يك سانتي متري تقسيم كنيد و آن را در پاتيل بريزيد تا بپزد.
در مرحله ي بعد چشم مار آبي و سنگ قمر را در هاون بكوبيد و ماده ي حاصل را به پاتيل اضافه كنيد. سپس محتويات پاتيل را هفت بار در جهت عقربه هاي ساعت و هفت بار در خلاف جهت آن هم بزنيد.
حال موهاي تك شاخ را با چاقوی نقره ای شماره ی 2 به قطعات پنج سانتي متري تقسيم كنيد و آن ها را به پاتيل اضافه كنيد.
بگذاريد محتويات پاتيل تا هنگامي كه هنوز بخار خاكستري رنگ رقيق آن را نديده ايد روي حرارت ملايم بماند. بعد از آن شبدرها را اضافه كنيد.




درچه مواقعی میتوان از هیتیوس استفاده کرد ؟ کامل توضیح دهید .


1.بوجود آوردن كينه و دشمني بين افراد دشمن براي شكست دادن آن ها.

2.بوجود آوردن نفرت بين دو زوج خوشبخت. (اگر چشمتان دنبال يكي از آن هاست )

3.بوجود آوردن نفرت بين معلم و دانش آموز نورچشمي!

4.خنثي كردن اثر عشقينه. (دقت كنيد كه به اندازه از آن استفاده كنيد چون در غير اين صورت خطرناك است.)

5.درمان زخم ناشي از سوختگي( اين معجون علاوه بر اثرات روحي، ميتواند بر جسم هم اثر بگذارد، مثل همين كاربرد.)


ویرایش شده توسط برتا جورکینز در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۱۹ ۱۷:۳۳:۲۹


Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷ شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۹
#2
1. همان‌طور که در تدریس مشاهده کردید ، در جدول الکساندر تنها به رنگ فلس‌ها و تخم اژدها اشاره شده بود و خصوصیات دیگر اژدها ها گفته نشده بود . شما یک گونه‌ی اژدها به خواسته‌ی خود انتخاب کنید و دیگر خصوصیات آن را ( از جمله رنگ چشم‌ها ، رنگ آتش ، محل زندگی ، غذا و ... ) بیان کنید . می‌توانید برای گفتن دیگر خصوصیات اژدها ها از تخیل خود استفاده کنید و همچنین می‌توانید از کتاب جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها استفاده کنید .


چشم عقیقی استرالیا و زلاندنو

همانطور كه از اسم اين اژدها معلوم است داراي چشماني مانند عقيق مي باشد كه چند رنگ داردو فاقد مردمك است. رنگ آتش اين اژدها قرمز درخشان است و غذاي مورد علاقه ي آن گوسفند است اما كانگورو هم مي خورد. محل زندگي چشم عقيقي در زلاندنو است اما اگر با كمبود جا مواجه شود، به استراليا كوچ مي كند. اين نوع اژدها در دره ها زندگي مي كند. اندازه ي آن متوسط (حدود 8 متر) و وزن آن بين 1 تا 2 تن است. اين نژاد از اژدها فقط در هنگام گرسنگي به شكار مي پردازد، به همين دليل كمتر مورد توجه ماگل ها قرار مي گيرد و تخمين زده مي شود تا 900 سال آينده نسل آن مورد خطر انقراض قرار نگيرد. البته به علت تغيير آب و هواي محل زندگي آن امكان مهاجرتش به مناطق ديگر وجود دارد. به همين دليل مسئولان مربوطه در حال بررسي راه هاي مختلف براي جلوگيري از مهاجرت آن هستند چون در صورت مهاجرت، خطر ديده شدن آن توسط ماگل ها وجود دارد.



2. همانطور که الکساندر گفت ، از زاد و ولد گونه‌های اژدهایان گونه های جدیدی به وجود می‌آید . شما با استفاده از تخیل خود از اختلاط دو گونه‌ی اژدها ، گونه‌ی جدیدی بسازید ، برای آن نام بگذارید و خصوصیات آن را به طور خلاصه بیان کنید .



شاخدم زهر دار

اين اژدها مخلوطي از نژادهاي زهر نیش پرویی و شاخدم مجارستانی است و چون خصوصيات آن به هر دو گونه شباهت دارد، هم در پرو و هم در مجارستان يافت مي شود. قلس هاي آن صاف و سبز رنگ است و تخمي با پوسته ي سخت و مقاوم به رنگ سيمان و با خال هاي سبز دارد. غذاي مورد علاقه ي آن بز و انسان است. اين اژدها بدني كشيده دارد و به همين علت براي پرواز بسيار مناسب مي باشد. شاخ ها و ميخ هاي برنزي اش زهر آگين است و يكي از خطرناك ترين گونه هاي شناخته شده به شمار مي رود.


ویرایش شده توسط برتا جورکینز در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۱۹ ۱۶:۱۷:۰۸


Re: گفتگو با ناظران تالار اسرار
پیام زده شده در: ۲:۰۳ سه شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۹
#3
آمیکوس عزيز، به نظر من اين كه چرا هاگوارتز به صورت قلعه ساخته نشده موضوعي نيست كه بشه به خاطرش بحث كرد. در واقع سري توش نيست!
مثل اين مي مونه كه بگيم چرا اسم گروه هاي هاگوارتز گريفيندور و اسليترين و راونكلا و هافلپافه، چرا اصلا چهار تا گروه داريم، چرا رنگ رداي دانش آموزان سياهه و خيلي چيزاي ديگه!
اينجوري مجبور ميشيم درباره ي همه ي جزييات كتاب بحث كنيم!



Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶ دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹
#4
تق تق تق!


-بله؟

سريوس بلك در را باز كرد و وارد شد،سپس گفت:
-جناب وزير با من كاري داشتين؟

روفوس پيام اروز را به دست سيريوس داد و با عصبانيت گفت:
-فقط يه نگاه به خبر اولش بنداز. اين ريتا اسكيتر آبرومونو برده!

سيريوس روزنامه را گرفت و با ديدن تيتر خبر، سرش را با تاسف تكان دادو گفت:
-جناب وزير ما همه ي تلاشمونو كرديم تا بفهميم اين آتش سوزيا زير سر كيه. خوشبختانه ماگلا فكر ميكنن دليل اين اتفاقات نشت گازه. با اين وجود بعضي از دانشمنداشون مشكوك شدن.

روفوس دستش را روي ميز كوبيد، بلند شد و در حالي كه سعي مي كرد فرياد نزند گفت:
-ديروز كه به ملاقات نخست وزير ماگلا رفتم، مي خواست علت اين آتش سوزيارو بدونه. فكر مي كرد دوباره بين ما جنگ شده!

-جناب وزير ما همه ي سعيمونو...

-بلك، براي من نتيجه ي كارتون مهمه نه سعيتون! حالا از همه ي كارآگاهات استفاده كن تا زودتر اين ماجرا تموم شه. ديگه نمي تونم جواب پيام امروزو بدم. در غير اينصورت بايد در مورد پستت توي وزارت خونه تجديد نظر كنم.


چند مين بعد _ دفتر فرماندهي


سيريوس در حالي كه دور دفترش قدم ميزد به كارآگاهان گفت:
-وضعمون داره هر روز بدتر ميشه. ديگه نمي دونم چيكار كنم. هيچكدومتون به نتيجه اي نرسيدين؟

آگوستوس از جايش بلند شد و گفت:
-جناب بلك، طبق تحقيقات ما علت اين اتفاقات تخم گذاري خاكستر گردانه.

سيريوس سر جايش متوقف شد و گفت:
-خاكستر گردان؟ خب حالا بايد چيكار كنيم؟ از بين بردن تعداد زياد اونا خيلي سخته!

اينبار ايگور گفت:
-مي تونيم يه اطلاعيه منتشر كنيم و به جادوگرا بگيم به خونه ي همسايه هاشون برن و تخم هاي خاكستر گردانو منجمد كنن.

سيريوس كه به فكر فرو رفته بود گفت:
-فكر خوبيه ولي اينجوري از بين بردنشون خيلي طول مي كشه و به همشون دسترسي نداريم. با اين حال هر چه سريعتر اين كارو انجام بدين. ولي بايد راه ديگه اي هم باشه.

هر كدام از كارآگاهان نظري دادند ولي هيچكدام مورد قبول واقع نشد. در نهايت دابي كه تا آن لحظه ساكت بود گفت:
-جناب بلك به نظر من بهترين راه اينه كه كاري كنيم كه تو كل شهر برف بباره و هوا به شدت سرد شه. اينجوري تخم هاي خاكستر گردان به سرعت منجمد ميشن و مي تونيم اونا رو جمع آوري كنيم.

سيريوس به دابي گفت:
-فكر خوبيه. ولي دردسرهاي زيادي داره. بايد به وزير بگم كه با نخست وزير ماگلا هماهنگ كنه كه ماگلا به خاطر سرماي ناگهاني يه روز از شهر خارج شن. اين بهترين راهه!


چند روز بعد _ دفتر وزير


روفوس كه اين بار با شادماني در حال خواندن پيام امروز بود به سيريوس گفت:
-خب بالاخره ابن ماجرا تموم شد. ريتاي بيچاره خيلي سعي كرده يه اشكالي پيدا كنه ولي متاسفانه نتونسته هيچكاري انجام بده! البته نخست وزير ماگلا از اين كه مجبور شد شهرو تخليه كنه يه كم ناراحت شد، ولي چاره ي ديگه اي نداشت.

سيريوس با خوشحالي گفت:
-جناب وزير، اين راه حل دابي بود. فكر كنم لايق ترفيع مقام باشه. نظر شما چيه؟

روفوس بعد از كمي تامل گفت:
-اون شايستگي هاي زيادي از خودش نشون داده، اگه اين راه حل به فكرش نمي رسيد الان مشكلات زيادي داشتيم. به نظرم اون لايقه مدال مرلين درجه دو هست. به هر حال به خاطر اونه كه الان مي تونيم يه نفس راحت بكشيم. مرلينو شكر همه چي به خوبي تموم شد!



Re: گفتگو با ناظران تالار اسرار
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶ چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
#5
سلام!

مری عزیز فکر میکنم جای اون تاپیک در تالار اسرار نیست. در ضمن تاپیکی هم مشابه با اون در تالار اصلی وجو دراه به نام بحث در مورد اشتباهات و اشکالات در کتاب های هری پاتر.

اگه میخواین در باره ی مواردی که تین تین گفتن بحث کنید، به نظرم بهتره که اونجا ادامش بدین.


موفق باشید.



Re: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۳:۴۶ شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۸
#6
عمو آبر.

آمده ایم تا سوالاتی چرت و پرت از این فرد گولاخ بپرسیم.

1- پویان در دنیای واقعی هم به بزها علاقه داره؟(چون امروز اسمت تو چتر فاش شد گفتما. )

2-چرا این قدر به گریف علاقه داری؟ آخرش قراره بهت جاییزه بدن؟

3-چرا آخر بیشتر پستات یا پی ام هات تو چتر گل میذاری؟

4-چرا بعد از اون آواتارای خشن، این آواتاررو گذاشتی؟

5- من با شناسه لیلی اسنیپ عضو بودم، اما تو ایفا نبودم، به من پیام شخصی زدی و گفتی که بیام ایفای نقش. حتی شخصیت هایی رو لیست کردی برام و کمکم کردی تا بیام تو ایفای نقش.
این کار رو برای من فقط انجام دادی؟ یا کلا راه میفتی به همه از این پخا میزنی؟
بعد از اون، منو مجاب کردی تا نظارت بگیرم، و پیشنهادم کردی! و به نظرم خیلی های دیگه رو هم که الان ناظر هستن پیشنهاد کردی. دلیل این کارت چیه؟

6-خیلی از جاها دیدم که به خاطر یه سری چیز ها وارد بحث شدی، از کسی دفاع کردی و بعضا این موارد باعث شدن که با افرادی درگیر بشی. فکر میکنی ارزششو داره که به قیمت دفاع از کس دیگه ای با دیگران درگیر بشی؟

7-چه چیزی رو عامل پیشرفتت تو جادوگران میدونی؟

و در نهایت یه برای سوالات 1 تا 4.



Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲:۴۲ جمعه ۲۰ شهریور ۱۳۸۸
#7
هنگامی که اکثر مرگخواران از ویلا خارج شدند، دراکو قدح اندیشه را روی میز قرار داد و از لرد سیاه پرسید:
-دومین چیزی که برای معجون نیاز داریم، چیه؟

لرد در حالی که نجینی را نوازش می کرد، گفت:
-موی یک محفلی.

-نه! یعنی بازم باید به گریمولد حمله کنیم؟

در همین هنگام آبرفورث گلوی خود را صاف کرد و گفت:
-اگه منو آزاد کنید، بهتون یه تار از موهامو میدم.

نارسیسا که تا آن لحظه ساکت بود، با ارامش گفت:
-چرا باید کمک یه محفلیو قبول کنیم؟ ما میتونیم از موهای آبر استفاده کنیم، ولی آزادش نکنیم.

آبر خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
-خیلی ساده ست، چون اگه محفلیا از نبود من با خبر بشن، بهتون حمله می کنن، پس به نفعتونه منو آزاد کنین. چون با این وضع غیب شدن، هر لحظه از تعدادتون کم میشه.

لرد که مرگخوارانش را در خطر دید، شرط آبر را پذیرفت و بدین ترتیب دراکو یک تار موی او را کند و وی را آزاد کرد.


محل زندگی سفید برفی


مرگخواران که از هفت بیابان (حیاط ویلا) و هفت دریا (استخر ویلا) گذشته بودند، هم اکنون به تک شاخ زیبا نگاه میکردند. بعد از چند دقیقه رز گفت:
-واسه چی کاری نمی کنین؟ یه نفر بره بوسش کنه که از خواب بیدار شه بتونیم بریم شیرشو بدوشیم. بلا تو که اینقدر ادعای اصیل زادگی میکنی برو.

بلاتریکس با نفرت نگاهی به سفید برفی انداخت و گفت:
-من به هیچ عنوان موجود به این نفرت انگیزی رو لمس نمی کنم. چه برسه به این که بوسش کنم. فک کنم با کروشیو از خواب بیدار شه.

سپس چوبدستی اش را به سمت تک شاخ گرفت و فریاد زد:
-کروشیو.

اما این طلسم در چند سانتی متری سفید برفی منحرف شد و به او برخورد نکرد. بلا که خشمگین شده بود، گفت:
-مثه این که هیچ راهی نداره. حالا کی برای این کار چندش آور داوطلب می شه؟

در همین هنگام کاغذی جلوی پای مورفین افتاد. مونتگمری که دید مورفین اصلاً حواسش به اطرافش نیست، خم شد و برگه را برداشت. سپس با صدای بلند شروع به خواندن آن کرد:
-هرکس از این تک شاخ شیر بدوشد، زندگی سختی خواهد داشت و تا آخر عمر در رنج و عذاب خواهد بود.

مونتگری برگه را پایین آورد و با ترس به مرگخواران دیگر نگاه کرد. در همین هنگام بلیز در حالی که به سمت تک شاخ می رفت، خندید و گفت:
-اینا همش چرت و پرته. برای اینه که مارو بترسونن. الان خودم میرم از خواب بیدارش می کنم و شیرشم می دوشم.


ویرایش شده توسط برتا جورکینز در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۰ ۳:۲۰:۰۰


Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۴:۰۵ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
#8
[spoiler=خلاصه]لینی و لایرا و سلسیتنا برای گرفتن سوالات امتحان از پروفسور اسنیپ به عکس های لیلی اونز نیاز داشتند. به همین دلیل به خانه ی لیلی پاتر(دختر هری) در ایران رفتند. ولی هنگام برگشتن متوجه شدند که شومینه ای در آنجا نیست تا دوباره با آن برگردند. به همین خاطر سوار تاکسی شدند...[/spoiler]


لینی شیشه ی ماشین را بالا کشید گفت:
-اَه. چه قدر هوای اینجا آلوده ست. خفه شدم.

لایرا که از گرما در حال عرق ریختن بود گفت:
-چرا شیشه رو بالا کشیدی؟ الاناز گرما میپزم.

سپس رو به راننده کرد و گفت:
-ببخشید آقا، میشه کولر ماشینو روشن کنین؟

راننده نگاهی به لینی و لایرا و سلسی انداخت و با خنده گفت:
-شما اهل کجایین؟ پیکان که کولر نداره.


چند مین بعد


دینگ، دینگ، دینگ! (صدای آهنگ اخبار)

-با عرض سلام خدمت شنوندگان گرامی. خبرهای امروز بدین شرح است:

سیاستمداران انگلیسی به فساد مالی در این کشور اعتراف کردند.

دولت آمریکا اقرار کرد که عامل اصلی خرابی های به بار آمده در عراق است.

خشکسالی در کشورهای آفریقایی باعث مرگ هزاران نفر شد.

گردبادی در کانادا صدها نفر را بی خانمان کرد.

نخبگان میهن آباد و آسلامی ما هم موفق یه اختراع نوعی اتومبیل مخصوص نابینایان شدند.

این بود خبرهای این بخش خبری. خدانگهدار.



-واو! اینجا چه کشور خوبیه! میگم بیاین بیخیال هاگ شیم همینجا زندگی کنیم.

در همین هنگام ماشین گشت آرشاد از کنار آنها رد شد و سلسی از این حرف خود به شدت پشیمان شد.


3 ساعت بعد


ماشین جلوی فرودگاه امام خمینی متوقف شد. راننده به سمت آن سه نفر برگشت و گفت:
-رسیدیم. میشه پونزده تومن.

لینیو لایرا و سلسی یکصدا گفتند:
-تومن چیه؟

-خودتونین بوقیا! اگه پول نداشته باشین من میدونم و شماها.

لینی آهسته به دو نفر دیگر گفت:
-...(برای هیجان انگیز کردن، سانسور شد. )

2نفر دیگر موافقتشان را اعلام کردند. سپس سلسی چوبدستی اش را از زیر ردایش به سمت راننده گرفت و زیر لب گفت:
-استیوپفای!

لایرا هم یک گالیون روی صندلی انداخت و هر سه از ماشین پیاده شدند.


ویرایش شده توسط برتا جورکینز در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۸ ۴:۰۸:۱۱


Re: بهترین عضو تازه وارد
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰ پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸
#9
نارسیسا مالفوی

خوب همین طور که سایر دوستان گفتن، پیشرفت خوبی داشته و رول های زیبایی می نویسه.



Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۷:۱۸ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸
#10
بلا در حالی که جیغ می زد، گفت:
-چوب دستی هامونو بدین. اگه جرات دارین اونارو بهمون پس بدین تا با هم دوئل کنیم.
پرسی که کنار بلا نشسته بود با صدای بلند گفت:
-می شه کمتر تکون بخوری؟ اون موهای وزوزیت رفته تو دهنم. اه!
بلاتریکس با خشم به پرسی نگاه کرد.
-چطور جرات می کنی با من اینجوری صحبت کنی؟ کروشیو!
-فعلاً که چوبدستی نداری که بخوای باهاش منو شکنجه بدی. پس بشین سر جاتو این قدر حرف نزن.

ایوان که تا آن لحظه حرفی نزده بود، با صدای آهسته ای گفت:
-میشه بس کنین؟ فعلاً مسئله ی مهمتری وجود داره که سرش با هم بحث کنیم. باید اول بفهمیم اینا کین و مارو کجا میبرن.
بلا، شانه هایش را بالا انداخت و پرسی پشتش را به او کرد. ایوان هم با صدای بلند پرسید:
-ببخشید آقایون محترم. می تونم بپرسم دارین مارو کجا می برین؟
یکی از شنل پوش ها که هیکل بزرگتری داشت، پاسخ داد:
-بزودی می فهمین. الانم اون دوتا رو ساکت کن تا اعصاب منو از این بیشتر خورد نکردن.
پرسی و بلا که دوباره دعوا را از سر گرفته بودند، ساکت شدند.

چند مین بعد

با توقف استیشن، سه مرد شنل پوش دیگر در را باز کردند و هرکدام یکی از مرگخواران را گرفتند. یکی از آنها با چوبدستی اش وردی را روی بلا اجرا کرد تا دیگر غر نزند. به همین دلیل پرسی گفت:
-خدا عمرت بده. راحتمون کردی. اگه دوست داری می تونی بیای دفتر توجیهات جبران کنم. البته الان چون ماه رمضونه ساعت کاریمون تغییر کرده. قبلش حتماً یه زنگ بزن.
مردی که پرسی را گرفته بود، اورا نیز ساکت کرد.

وقتی که چشم های مرگخواران به سیاهی عادت کرد، توانستند عمارت پنج طبقه ای را ببینند. نمای آن مشکی رنگ بود و تابلوی بزرگی بدین شرح روی آن نصب شده بود:
مرکز اطلاع رسانی موی جادوگری


همین که وارد مرکز مو شدند، جادوگر قد بلندی که ردای رسمی پوشیده بود، به سمت آنها آمد و با لحن خشکی گفت:
-احتمالاض تا الان فهمیدین که اینجا کجاست. الان شما رو پیش رئیس این مرکز می بریم تا براتون توضیح بده ما اینجا چیکار میکنیم.
سپس به جادوگران شنل پوش اشاره ای کرد و آنها طلسم اجرا شده روی پرسی و بلا را خنثی کردند.

چند مین بعد-دفتر رئیس

ابتدا بلا و ایوان وارد شدند و به محض وارد شدن پرسی، در پشت سر آنها بسته شد. هرکدام روی یکی از صنذلی ها نشستند و به اطرافشان نگاه کردند. در همین هنگام در باز شد و دامبلدور در حالی که به 3 مرگخوار لبخند میزد، وارد شد. چند قدم بلند برداشت و پشت میزش نشست. بلا که از دیدن او متعجب شده بود، گفت:
تو اینجا چیکار میکنی؟
دامبلدور دستی در ریش هایش کشید و با آرامش گفت:
-به مرکز اطلاع رسانی موی جادوگری خوش اومدین. اینجا توسط محفلی ها اداره میشه و احتمالاً تا الان فهمیدین که رئیسش من هستم. ما متوجه شدیم که مشکلی برای موهای تام به وجود اومده. ما می تونیم بهتون کمک کنیم ولی چند تا شرط داریم.
همین که بلا خواست حرف بزند، دامبلدور دستش را بالا آورد و ادامه داد:
-من به خوبی میدونم که اگه شما بدون راه حل برگردین چه بلایی سرتون میاد. پس به نفعتونه که به حرفای من کن گوش بدین.


ویرایش شده توسط برتا جورکینز در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۴ ۱۸:۴۹:۲۵






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.