هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: آیا ممکنه که اسنیپ یک جانور نمای ثبت نشده باشه؟
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۷
#1
خیر ممکن نیست . اونجا که اسنیپ فرار می کنه ، اولا هیچ اشاره ای به اینکه یه خفاش از صحنه دور شد نشده و دوما فرار اسنیپ از توی دیوار باعث شده بود عین کارتون ها توی دیوار جای رد شدنش سوراخ شده باشه .
تیپ ریتا شبیه سوسکه ؟! تیپ مک گونگال شبیه گربه ست ؟ یا سیریوس شبیه سگه؟ تیپ طرف ربطی به اینکه اون به چی تبدیل میشه نداره .


[b]دامبلدوØ


Re: انجمن مبارزاتی و حمایت از جادوگر! (عمو حاج)
پیام زده شده در: ۱۷:۴۹ دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۷
#2
اول اینکه من عضو محفل نیستم! یعنی هستما ، ولی نیستم ! دسترسی ندارم ولی تایید شدم . کلا منو همون ساحره حساب کن !

شما گفتید که همکار خانوم اسکیتر هستید...آیا از ایشون خبر دارید؟ایشون بدون اجازه چادر رو ترک کردند و بر نگشتند..اگر برنگردند..به عنوان متهم تحت تعقیب قرار می گیرند..بهتره شما این رو به ایشون خبر بدید!

آره خبر دارم . با بوزو رفتن رستوران چینی . فک کنم بوزو یه کار خصوصی باهاش داشت . به گمونم البته !

اما...شما گفتید در اون شب روی یه چیز محرمانه داشتید کار می کردید...آیا اون فیلم برداری از صحنه ی قتل من نبود؟
نچ! از اونجا که شما هنوز زنده اید ، به گمونم ما نمیتونیم از صحنه قتل شما فیلم گرفته باشیم .

آیا شما اون شب از قبل برنامه ریزی نکرده بودید که از عملیات محرمانه ما فیلم برداری کنید و در روزنامه و تلویزیون و اینا پخش کنید؟

نه بابا . اولا که جادوگرا تلویزیون ندارن . برا مشنگا هم نمیشه "پاتر در آسمان" نشون داد که! تو روزنامه ها هم که اصولا فیلم پخش نمی کنن . البته یه بنده خدایی رو فرستادیم یه چیزکی گیر بیاره واسه صفحه " خبرچین" ریتا ولی دست خالی برگشت .

و البته شما ادعا کردید که اون چیزی که روش کار می کردید؛شاهد بوده! یعنی زنده بوده؟

اون موقع شاید ولی الان دیگه جان به جان آفرین تسلیم کرده و احتمالا داره با ولدمورت کوییدیچ بازی می کنه .

آیا این شما بودید که وقتی من از جاروم به پایین پرت شدم، بالای سر من ظاهر شدید و جسد بی هوش منو کشون کشون درون جنگل بردید..تا کسی منو پیدا نکنه؟

اصولا مرده نمی تونه بیهوش باشه . در ضمن شما خودتون قبول دارید که نمردید ؟ آیا قبول دارید که دارید ملت رو می پیچونید ؟
من شاهد دارم ! من اونجا نبودم ! من بیگناهم !

مثل اینکه شما همچین هم بی میل نیستید که من بمیرم! شما از اون دسته ادم هایی هستید که برای منفعت خودتون حاضرید افراد بیگناه رو به خطر بندازید....

انکار می کنم ! به شدت انکار می کنم !

و ظاهرا خانوم بریسویت،شما دارید روی نقشه قتل کس دیگه ای هم فکر می کنید...در ضمن...اینجا وکیل نداریم... از خودتون دفاع کنید...همون طوری که توی روزنامه تون افراد بی گناه رو مورد انتقاد قرار می دید..تند و تیز...

باز می گه قتل .... شما روح هستید ؟ یا معجون مرکب پیچیده خورده اید و به شکل مودی در اومدید ؟ اگه زنده اید پس چرا توهم مرگ دارید؟
باب من صفحه ورزشی رو می نویسم ! اونی که انتقاد می کنه ریتاست !


[b]دامبلدوØ


Re: انجمن مبارزاتی و حمایت از جادوگر! (عمو حاج)
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۷
#3
.عضو کدامیک از گروه های زیر هستید؟

گروه 1: اعضای مستقیم و غیر مستقیم محفل ققنوس
گروه 2: اعضای گروه سیاه
گروه 3: ماگل ها
گروه 4: موجودات جادویی!

فکر کنم ساحره باشم...کدومش میشه دقیقا؟!


2.نسبت خود را با مودی بیان کنید!

بذار یه کمی فکر کنم...دقیقا میشه پسر عمه دختر خاله دوست همسایه برادر شوهر دختر خاله زن دایی مامان سردبیر . پس باید همسایه دایی پدر زن عموی شوهر عمه همکلاسی راننده شخصی جد بوزو باشه. در نتیجه دوست برادر زاده همکار شوهر خاله صاحب کار اصغر آقا میشه که پسر دایی زن عموی مادر بزرگمه.
اممم....بذار یه بار دیگه حساب کنم....

1.در شبی که مودی مرگی نافرجام داشت، شما کجا بودید و مشغول چه کاری؟

داشتیم با ریتا روی یه چیزی کار می کردیم که چون ریتا نمی خواد بگه منم نمی گم که توی خماریش بمونی!

2.آیا شاهدی برای ادعای خود دارید؟اگر دارید کیست؟

ریتا و بوزو و اون چیزی که روش کار می کردیم .

3.آیا شما از مرگ مودی نفعی می بردید؟چه نفعی؟!

....چرا باید از مرگ دوست برادر زاده همکار شوهر خاله صاحب کار اصغر آقا که پسر دایی زن عموی مادر بزرگمه نفعی ببرم؟! حالا بذار بمیری بعد از این سوالا بپرس . قول میدم با ریتا یه ویژه نامه توپ برا چهلمت در بیاریم .

4.آیا بهتر نبود به جای مودی خود پاتر از جارو پرت می شد پایین؟!

آره خب . ویژه نامه اون بیشتر فروش میره .

5.اگر شما می خواستید یکیو از جارو پرت کنید پایین، اون شخص کیه؟!

چیزی که روش کار می کردیم رو، در اسرع وقت .

6.آیا به جرم خود اعتراف می کنید!؟

نچ . اصلا من می خوام وکیلم رو ببینم !


ویرایش شده توسط بتی بریسویت در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۱۰ ۱۹:۲۸:۱۵

[b]دامبلدوØ


Re: زمين مسابقات هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۵ جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷
#4
زمین مسابقه

بازیکن های هر دو تیم در میان هلهله جمعیت وارد زمین شدند. در کمال تعجب، یکی از جایگاه ها کاملا خالی بود در حالی که در بقیه جایگاه ها ملت فشرده نشسته بودند. اعضای محفل ققنوس با پرچم های سرخ و طلایی گریفیندور که برای تشویق جیمز سیریوس، تدی، ریموس، دامبلدور و بقیه آورده بودند و البته پلاکارد بزرگی با رنگ و آرم هافلپاف در حمایت از تانکس، درست کنار این جایگاه بودند. هری که کنار جینی، پدر و مادرش و سیریوس نشسته بود با تحسین به آسپ نگاه می کرد که جلوی بازیکن های هافلپاف وارد زمین شد و حتی از آن فاصله شباهت بی نظیرش به او کاملا مشهود بود. آسپ به سمت آنها دست تکان داد، خندید و به جیمز اشاره کرد که همان لحظه با یویوی صورتی اش پا به زمین چمن گذاشت. جیمز سیریوس هم برای خانواده اش دست تکان داد. سپس برای لیلی لونا شکلک در آورد که بین هافلپافی ها نشسته بود و پلاکارد "آسپ دوستت داریم!" را محکم گرفته بود و تکان می داد.

کاپیتان ها با هم دست دادند، همه روی جاروهایشان قرار گرفتند و توپ ها آماده ی پرتاب شد. ناگهان صدای بلندی همه را از جا پراند. بیش از سی مرگخوار در جایگاه خالی ظاهر شده بودند. در بالاترین ردیف، لرد ولدمورت به همراه خانواده مالفوی و لسترنج ها ایستاده بود. او به رودولف اشاره کرد، و رودولف با صدای بلند به همه اعلام کرد:
-ما برای تشویق دو بازیکن مرگخوار، آنتونین دالاهوف و پیتر پتی گرو به اینجا اومدیم و لرد هم افتخار همراهی رو به ما دادن!

سپس سرش را برای ایگور کارکاروف، مدیر مدرسه و داور مسابقه، تکان داد. جمعیت همچنان در بهت و حیرت بودند که ایگور توپ ها را به هوا پرتاب کرد. ده ثانیه بعد دامبلدور یک گل به دنیس زد و محفلی ها با شور و شوق او را تشویق می کردند. آنتونین بازدارنده ای به سمت او پرتاب کرد که محکم به پشتش خورد و باعث شد از روی جارویش بیفتد. سپس فریادی کشید و دست چپش را که نشان سیاه رویش داغ خورده بود به سمت مرگخوار ها بالا برد. یکی از تماشاگران محفلی طلسمی به سمت او فرستاد که به هدف نخورد. دالاهوف بی توجه به پشت سرش به ترکیب تیم برگشت، اما مرگخوار ها این اقدام را یک اعلام جنگ محسوب کردند و در عرض چند ثانیه تماشاگرنماها (!) بر سر هم ریختند.

چند دقیقه بعد...

بازی با همان روند تند ادامه داشت و سرخگون آنچنان با سرعت بین بازیکنان دست به دست می شد که دنبال کردنش با چشم غیرممکن بود. آلبوس دامبلدور پس از برخورد با زمین به درمانگاه منتقل شده و برادرش آبرفورث جایش را پر کرده بود.

پیتر و دنیس هرکدام با خوردن ده گل بازی نسبتا قابل قبولی ارائه کرده بودند. تدی چند بار توپ را جلوی مادرش از دست داده بود و هر بار که دورا سرخگون را از دستش می قاپید سرخ می شد. جیمز یک بار چماقش را به شوخی محکم به پای آل کوبید که با برخورد شدید مدافعان هافلپاف و داور رو به رو شد.

در این میان ورزشگاه نیمه خالی به نظر میرسید. هر کس که توانسته بود، جانش را برداشته و فرار کرده بود. افراد باقی مانده از تماشاگران، مشغول تماشای دوئل هری با لرد، جیمز با مورفین، هستیا جونز با اوری و بقیه بودند. جیمز طلسمی را به سمت مورفین فرستاد. او خودش را کنار کشید ولی طلسم به دستش خورد و بریدگی عمیقی به جا گذاشت. ولدمورت جیغ زد:
-به مرگخوار من حمله می کنی؟! آواداکداورا!

جیمز از سر راه نور سبزی که به طرفش می آمد به کناری پرید. سیریوس و لی لی هر دو برای دفاع از جیمز به لرد حمله کردند. بلاتریکس به تلافی هری را هدف گرفت و جینی با سپر مدافعی او را کنار زد. رودولف در راستای حمایت از زنش به جینی حمله کرد. این اقدام او باعث شد پرسی که خون در رگش به جوش آمده بود بازی را ول کند و با جارو رودولف را سرنگون کند. این واقعه دومینو وار به بقیه سرایت کرد و کل ورزشگاه در عرض چند دقیقه خود را درگیر نبرد یافتند.

در همان حال، بازیکنان با تمرکز حیرت آوری مشغول بازی بودند. تنها کسی که حواسش به دوئل ها پرت بود، پیتر بود که جایش را به ریموس داد. او هم پشت سر هم از زنش گل می خورد.

بالاخره سرخگون به دست گریفیندوری ها افتاد. آن ها به سرعت خود را به دروازه دنیس نزدیک می کردند و بازدارنده های اِما و آنتونین هم کاری از پیش نمی برد. تدی توپ را به آبرفورث پاس داد و او هم آن را به کورمک سپرد. استرجس بازدارنده ای به سمت پیوز فرستاد که برای گرفتن سرخگون به سرعت به سمت کورمک پرواز می کرد. توپ از بدن روح مانند پیوز رد شد و محکم به کورمک برخورد کرد. او به سختی توانست تعادلش را حفظ کند اما سرخگون از دستش رها شد و در دستان بتی افتاد که پایین او پرواز می کرد. بتی که اصلا انتظار همچین چیزی را نداشت جیغ بلندی کشید و آن را ناخودآگاه به سمت راست پرتاب کرد. توپ به شکل عجیبی از بین این همه جا به گوی زرین برخورد کرد و آن را به سمت صورت آلسو منحرف کرد. آل دهانش را باز کرد تا فریاد بزند ولی فرصت این کار را پیدا نکرد چون درست در همان لحظه توپ وارد دهانش شد و راه تنفسش را بست. بتی با وحشت جیغ دیگری کشید.

هر سیزده بازیکن به آسپ خیره شدند که رنگ صورتش به بنفش می گرایید و به گلوی خودش چنگ می انداخت. جیمز به سرعت یکی از بازدارنده ها را محکم به پشت او کوبید. اِما و آنتونین هم در یک کار گروهی عالی آن قدر با چماق به پشت آسپ کوبیدند تا اینکه گوی از گلویش خارج شد و در دستان بی حالش افتاد.

پس از اتمام بازی و برد قاطعانه ی هافلپاف، مجروحین نبرد تماشاگران و آنچه از آسپ باقی مانده بود (!) به آلبوس دامبلدور در درمانگاه ملحق شدند.


[b]دامبلدوØ


Re: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱ جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷
#5
خارج رول:
اهم اهم ....بله! دوستان! شطرنج بازان! ملت! یه کم خواهشا وقت بذارین رو نوشته تون . آدم بتونه ادامه بده . من سه روزه میام اینجا پست بزنم عین آهو تو برف گیر می کنم ! هوای ما رم داشته باشین !

و داخل رول :
عرق از سر و روی کینگزلی می چکه . دیدالوس هم وضع بهتری نداره. کینگزلی دست لرزانش را به سمت یکی از سرباز ها می بره . همین که دستش به مهره می خوره ملت شروع به هو کشیدن می کنن.

کینگزلی با عصبانیت به جمعیت نگاه می کنه و فریاد می زنه:
-ساکت! من استاد شطرنج هاگوارتزم! چیه؟!!
از پشت صحنه کینگزلی رو صدا می زنن . او بلند میشه و میره سمت کارگردان . کارگردان دم گوشش میگه:
-باید شماره خونه ها رو بگی ! نا سلامتی این شطرنج جادوییه ها!

کینگزلی سرش رو می خارونه ، یه نگاه به کارگردان میندازه و میگه :
-ولی تو فیلمنامه همینجوری بودش ها!
-نه...گمون نکنم ....صبر کن...غضنفر! اون فیلمنامه رو بیار ببینم!
فیلمنامه رو به دست کارگردان می رسونن و اون شروع می کنه به بررسی . بعد آه می کشه و فیلمنامه رو میده دست غضنفر .
-راست میگی ! اشکالی نداره . دوباره می گیریم . یادت باشه بگی d2-d4! باشه؟
-خیلی خوب .

دوباره کینگزلی پشت میز میشینه و ضبط شروع میشه .
عرق از سر و روی شکلبولت می چکه و دیدالوس هم وضع بهتری نداره . هر دو بازیکن به هم خیره میشن . کینگزلی چشماش رو تنگ می کنه و زیر لب میگه :
-d2-d4 .
سرباز از جلوی وزیر حرکت می کنه و دو خونه به جلو میره . دیدالوس با حوله پیشونیش رو خشک می کنه ، یه لیوان آب می خوره و به صفحه خیره میشه .مدت زیادی فکر می کنه و سربازش رو مثل کینگزلی دو خونه جلو میاره .
کینگزلی با ترس به صفحه خیره میشه ، به دیدالوس نگاه می کنه ، دوباره به صفحه نگاه می کنه ، دوباره به دیدالوس ، دوباره به صفحه . آه می کشه و دوباره دستش رو به سمت سرباز می بره...


ویرایش : بچه ها! من خیلی زحمت کشیدم اینو نوشتم . گناه دارم. وقتی ارسال شد دیدم زاخی قبل من پست زده . عجالتا پست منو قبل از زاخاریاس در نظر بگیرین . مشکلی تو سوژه به وجود نمیاد .


ویرایش شده توسط بتی بریسویت در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۹ ۱۷:۴۲:۲۸

[b]دامبلدوØ


Re: زمين مسابقات هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۶:۴۲ جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷
#6
ما در برابر اونا

سرسرای بزرگ

مودی غرید:
-امضا می خوای؟ آره؟!
پسربچه با خجالت سرش را تکان داد. مودی قلم و کاغذی را که به سمتش دراز شده بود قاپید، با خط خرچنگ قورباغه اش چیزی برای پسر نوشت و آن ها را به سمتش پرتاب کرد. پسرک وسایلش را توی هوا گرفت و با شادی به سمت دوستانش رفت که سر میز ریونکلا منتظرش بودند. مودی در حالی که چشم جادویی اش پسرک را تعقیب می کرد رویش را به سمت سیریوس برگرداند:
-این بچه ها همیشه خیلی هیجان زده میشن! نه؟
سیریوس با خنده گفت:
-مخصوصا دختر هاشون!

همزمان چشمک شیطنت آمیزی به یکی از دختر هایی زد که دورش را گرفته بودند. دخترک سرخ شد و با آستین های ردایش چهره اش را پوشاند. بقیه ی دختر ها با صدای بلند ابراز احساسات کردند. مودی خنده غرش مانندی کرد و با چشم سالمش تمام محفلی ها را از نظر گذراند. جیمز با لیوانی نوشیدنی به سمت آن دو آمد و کنار سیریوس نشست. از اینکه دوباره با دوستانش در هاگوارتز جمع شده بودند در پوست خود نمی گنجید. با شادی گفت:
-فکر خوبی بود که برای تشویق بچه ها بیایم اینجا! من همیشه گفتم این پانمدی نابغه ست!

سیریوس سرش را به نشانه تایید تکان داد و به دوستش خیره شد که با حسرت به نوه اش نگاه می کرد. آسپ با ردای کوییدیچ زردش سر میز هافلپاف نشسته بود و با دوستانش حرف می زد. جیمز زیر لبی گفت:
-خدا می دونه دلم چقدر لک زده واسه اینکه یه بار دیگه به عنوان جستجوگر برم تو زمین.
سیریوس سقلمه ای به پهلویش زد:
-فعلا که نوه ات جستجوگر هافلپافه پیرمرد! اون یکی هم که مدافعه!
و به جیمز سیریوس اشاره کرد که با ولع غذا می خورد. جیمز نیشخندی زد و چشمش به ریموس افتاد که کنار پسرش نشسته بود و با او حرف می زد. زیر لب گفت:
-راستی، پسر ریموس رو دیدی؟ خیلی شبیه باباش شده، نه؟
-آره. می دونی قراره با مامانش رقابت کنه؟ مهتابی بیچاره هم دل توی دلش نیست که نکنه خودش به عنوان مدافع بره تو زمین و مجبور شه روی زنش دست بلند کنه!

جیمز سردرگم به سیریوس نگاه کرد که نیشش تا بناگوش باز بود. او با سر به زنی با موهای صورتی اشاره کرد که درست جلوی تد و ریموس، سر میز هافلپاف نشسته بود و متفکرانه به لیوان مقابلش خیره شده بود. قبل از آنکه جیمز بتواند جوابی به سیریوس بدهد صدای مک گونگال در سرسرای عمومی پیچید:
-بازی دقیقا نیم ساعت دیگه شروع میشه. از همه تماشاگران و بازیکن ها انتظار میره که راس ساعت ده توی زمین حاضر باشن. بعد از ساعت ده هیچکس، حتی خود داور هم به زمین راه داده نمیشه!
در عرض چند ثانیه سیلی از جمعیت به سمت درب سرسرا سرازیر شدند و جیمز دوستانش را گم کرد.

رختکن هافلپاف

آسپ دستکش های قدیمی پدرش را در هوا تکان داد و گفت:
-در دومین بازی این ترم با تیم کوییدیچ گریفیندور مسابقه داریم. این بازی، مهم ترین و حساس ترین مسابقه ما در این ترم هست! در بازی اول عالی عمل کردین و کارتون خیلی خوب بود. بنابراین چیز زیادی نمی خوام بگم. اول از همه اینکه ترکیب دقیق تیم گریفیندور همین الان به دستم رسید. همونیه که احتمالش رو داده بودیم.

دستی به چانه اش کشید و ادامه داد:
-حواستون به دامبلدور هم باشه. شنیدم جوونی هاش بازیکن قابلی بوده. پیتر هم اونطور که بابام میگه برخلاف ظاهرش خیلی فرزه. پیشنهاد می کنم با پاسکاری های سریع گیجش کنید. پس امیدوارم همونطور که در مسابقه قبلی عالی کار کردید در این مسابقه عالی تر باشید! اممم ... دیگه همه چی رو گفتم. کسی سوال یا مشکلی نداره؟

بازیکن ها به هم نگاه کردند. صدایی از هیچکس در نیامد. آسپ با خشنودی سرش را تکان داد، دست هایش را به هم زد و با صدای بلند اعلام کرد:
-پس میریم تو زمین. گورکن وارد می شود!


ویرایش شده توسط بتی بریسویت در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۹ ۱۶:۵۶:۵۸
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۹ ۱۷:۳۲:۵۴


Re: دفتر رسیدگی به مشکلات بازیکنان
پیام زده شده در: ۱۶:۲۴ جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷
#7
بابا شفاف سازی!

جدی آخه سردرگمی دیوانه ساز ها رو من به کجای کوییدیچ ربط بدم؟


[b]دامبلدوØ


Re: ترین های هفتگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۲۲ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷
#8
بهترین آواتار: نیمفادورا . خیلی خفنه .
بهترین امضا:امضای آسپ . هر چند معنیش رو نفهمیدم !
بهترین جمله: پیوز توی امضاش نوشته: « هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار بوسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

بهترین نویسنده: جیمز سیریوس پاتر
بهترین سوژه: ...
بهترین عضو: تلاش زاخاریاس اسمیت قابل تحسینه .
بهترین ناظر:...
بهترین مدیر:ایگور کارکاروف .
بهترین تاپیک:پیروان راه دامبولیسم . ملت فرت و فرت پست می زنن .
بهترین محل زندگی:زاخاریاس : از کجا فهمیدی؟!



Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷
#9
اگر لینک باز نشد صفحه «روزها» ی پیام امروز فردا را بخوانید .
-نرید دنبالش ها! سرکاری بود-



Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷
#10
کسی در را باز کرد و فوجی از برف و باد سردی وارد کافه شد . رزمرتا سرش را به سمت مشتری های تازه چرخاند . مرد تازه وارد که خیلی چاق بود و به زحمت راه می رفت و زن همراهش که درست برعکس او لاغر مردنی به نظر می رسید کت های پوشیده از برفشان را تکاندند و به سمت میزی رفتند که کمترین فاصله را با پیشخوان داشت . مادام با ناخشنودی به جاپاهای گلی و برف های در حال آب شدن روی زمین نگاه کرد و با تکانی به چوبدستی اش آن ها را پاک کرد . دفترچه اش را برداشت و به سمت دو مشتری تازه اش رفت و سعی کرد شاد به نظر برسد . هرچند که از آدم های بی فکر که از پادری دم در استفاده نمی کردند خوشش نمی آمد .

-به کافه سه دسته جارو خوش اومدین ! می تونم کمکی بهتون بکنم؟
آن دو به هم نگاه کردند مرد چاق دستش را به سمت مادام دراز کرد:
-بوزو و بتی بریسوئیت از پیام امروز .
رزمرتا نگاهی به دست او کرد و او دستش را پایین آورد . هیچ وقت از خبر نگارها خوشش نمی آمد . بوزو حالا داشت دوربین عکاسی اش را در می آورد ، و آن یارو، « بیسکوییت ؟! » قلم پر تند نویسش را آماده نگه داشته بود . تکرار کرد :
-از پیام امروز ... خوب ، در هر صورت محل زندگیتون رو نمیخواستم . چیزی لازم داشتین؟
این بار «بیسکوییت» پیش دستی کرد و جواب داد:
-برای یه مصاحبه کوچیک اومدیم . برای صفحه« روزها»ی پیام امروز . می دونین ، هفته دیگه سالگرد روزیه که اون ال ها به کافه شما حمله....
زیر نگاه رزمرتا سرخ شد و کلمه آخر را به آرامی به زبان آورد : ...کردن .

مادام برگشت و به سمت پیشخوان رفت .
-در این صورت نمی تونم کمکی بهتون بکنم . چرا درباره یه چیز جذاب تر تحقیق نمی کنید؟ این کافه از اون روز تقریبا متروک شده . دیگه کسی اون ماجرا رو حتی به یاد هم نمیاره !
بتی به دنبال او راه افتاد . بوزو با بی علاقگی این بازی را تماشا می کرد .
-ما می خوایم به یاد مردم بیاریم! اصلا برای همین این صفحه رو راه انداختیم ! فکرش رو بکن رزمرتا...دوباره کافه ت پر میشه از مشتری های جور وا جور....فقط برامون تعریف کن که چی شد!
رزمرتا رویش را برگرداند و اشک هایش را با پشت دست پاک کرد . بتی او را به سمت میز برد و روی صندلی نشاند . بوزو بیرون رفته بود تا از سردر کافه عکس بگیرد . رزمرتا دست هایش را روی سرش گذاشت .

- اون روز کافه خلوت بود . یه میز بیشتر پر نشده بود . فکر می کردم مشتری ان . چهار تا بودن . چهار تا مرد هیکلی و درشت . نوشیدنی کره ای سفارش دادن . یکی شون که یکی از چشم هاش رو با چشم بند پوشونده بود همه جا رو زیر نظر داشت و تک تک مشتری ها رو با دقت نگاه کرد . چشمش روی یکیشون ثابت موند . یه پسر جوون لاغر مردنی با موهای سیاه و چشم های آبی . داشت با یه دختر حرف می زد .
داشتم سفارششون رو می بردم که متوجه شدم دارن با سوء ظن به پسره نگاه می کنن . با هم پچ پچ می کردن و پسره رو دید می زدن . وقتی نوشیدنی رو روی میز گذاشتم یکیشون دستم رو گرفت و با صدای ضمختی درباره اون پسر پرسید . گفتم مشتریه؛ چیز زیادی درباره ش نمی دونم . اون وقت اون سه تا بلند شدن و به سمت پسره رفتن . گفتم:
- صبر کنین ! چی کارش دارین ؟!
اونی که منو نگه داشته بود بلند شد و تغییر کرد به...به...یه چیز سفید و....بزرگ ... وحشتناک ...

حالا داشت هق هق می کرد و می لرزید . بتی دستش را به نشانه همدردی پشت او گذاشت . رزمرتا دستی به جای زخم روی گلویش کشید و صدایش دورگه شد .
-در واقع..همه شون داشتن تغییر می کردن . وقتی دستش رو ...جلو آورد و...گلوم رو گرفت ... هق ... . سرمای .. خـ..خیلی شدیدی رو احساس... کردم . تا مغز استخون ..هق...یخ کرده بودم . فهمیدم که اونا...هق...ال..هستن . و..ولی دیگه نمی تونستم چوبدستیم رو از توی ...هق...پیش ...بندم ..در بیارم... داشتم می مردم که..اون پسره..به دادم رسید . بالاخره...هق... فهمیده بود که...اونا دنبالشن.

دستمال گلداری در آورد و تویش فین کرد . دنباله حرفش را گرفت . حالا صدایش محکم تر شده بود . با نگاهش تمام کافه را زیر نظر گرفت . زمانی اینجا مملو از جمعیت بود ، و حالا....
- اون سه تا رو از سر راهش کنار زد . همه شون تبدیل شده بودن به ستون های دود سفیدی که شیفته کشتن بودن . چوبدستیش رو به سمت اونا گرفت و نابودشون کرد. بعد به کمک من اومد . اون اله ، فکر می کرد من همدست اونم . داشت منو می کشت . پسره فریاد زد:مولیاس! و اون ال من رو رها کرد . داشت به خودش می پیچید...ذوب می شد و به شکل یه حوضچه سفید جوشان در می اومد .اون از بین رفت و من روی زمین افتادم . توان تکون خوردن نداشتم . دختره که تا حالا ساکت مونده بود و حرکتی نمی کرد ، به سمت من دوید ، منو کنار آتیش برد ، و بعد با اون پسره غیب شدن .
از اون روز تا حالا دیگه هیچ کس وارد این کافه نشده . مردم می ترسن که به اینجا بیان . افسانه هایی سرهم می کنن و میگن که روح ال ها اینجا محبوس شده....

بتی لبخندی زد و گفت :
-خوب، ما هم که نشونه ای از ال ندیدیم رزمرتا . همه داستان رو نوشتم . مطمئنم بعد از چاپش دوباره اینجا پر از مشتری میشه . دیگه باید بریم . بوزو کجاست؟! رفته بود دوتا عکس بگیره ...
هر دو از پنجره های بزرگ کافه به بیرون خیره شدند . بوزو آنجا نبود . بتی به سمت در رفت و آن را باز کرد .
-بوزو؟....می خوایم بریم....کجاییییی؟بــــــوزووو.....

ناگهان دست سفید و سردی گلوی بتی را چسبید.....


ویرایش شده توسط بتی بریسویت در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۸ ۱۷:۵۲:۲۷

[b]دامبلدوØ






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.