هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
#1
وقت زیادی نداشت. امروز که می گذشت نمی دانست طلوع صبح فردا را خواهد دید یا نه. این جادوهای سیاه همان طور که در کتاب نوشته شده بود کم کم او را می کشتند و روز مرگش خیلی زود فرا می رسید. یک مرگ دردناک که اصلا و ابدا قهرمانانه نبود. کوچکتر که بود دلش می خواست قهرمانانه بمیرد. دلش می خواست حتی مرگش هم تحسین همگان را برانگیزد. دلش می خواست بعد از مرگ هم دیگران در مورد قهرمانی هایش صحبت کنند. همانطوری که در مورد کلاوس صحبت می کردند، همان طوری که دامبلدور در مورد کلاوس سخنرانی کرد!

آه دامبلدور!! این پیرمرد خیلی ها را کشته بود. چه فرقی می کرد؟ دامبلدور در مرگشان سهیم بود. دامبلدور آنها را می فرستاد که طلسم سبز رنگ به سپر سینه های آنها بنشیند. مثل حالا، دامبلدور الان هم خودش را نشان نمی داد، باز هم جیمز و تدی و دیگران را می فرستاد سر راه تا کشته شوند. ویولت حس می کرد که سم گفته های آن مرگخوارهای مرده در خونش جاری شده و با کمک ثانیه ها تمام وجودش را فرا گرفته. حالا از دامبلدور متنفر بود. پیرمرد باعث مرگ کلاوس بود، باعث مرگ پدرش.. و باعث مرگ ادوارد. اگر به خاطر دامبلدور نبود هیچ کدامشان نمی مردند.

وقت زیادی نداشت. باید به مخفیگاهش بر می گشت اما دلش نمی خواست وقتش را آنجا تلف کند. بر میگشت اما فقط برای خواب؛ باید از این اندک وقت باقی مانده استفاده می کرد. کارآگاهان وزارت کنار قبر کلاوس برایش کمین کرده بودند هرچند که دیدارش با برادر نیمه کاره مانده بود اما فعلا نمی خواست درگیری دیگری با وزارتخانه داشته باشد. جای دیگری هم بود که باید برای دیدار می رفت. جایی که فقط سه نفر از وجودش با خبر بودند. یکی از آنها خودش بود و نفر دوم هم سالها قبل مرده بود.

از دره ی گودریک که خارج شوید، حتی قبل از آن که دهکده ی بزرگ درون دره ناپدید شود کوره راهی را می بینید که به میان تپه ها می خزد. راه باریک می پیچد و بالا می رود و مثل یک عقاب ارتفاع میگیرد. اما سراشیبی آنقدری نیست که نفس عابران را بدزدد. حاشیه راه پر است از بوته های خود رو و درختچه های زالزالک کوهی و همین که از تماشای منظره فارغ شوی و به خودت بیایی ناگهان خواهی دید که کوره راه به زمین صاف و مسطحی ختم شده که چند مزرعه و خانه ی قدیمی بیخیال از همه ی دنیا آنجا جا خوش کرده اند. اهالیشان اینجا را دهکده ی رونا می نامیدند.

ویولت بودلر مدتی اینجا زندگی کرده بود. آن زمان از دودکش خانه ها همیشه دود بلند بود و پنجره ها روشن! حالا اما متروکه به نظر می رسید غم انگیز بود هرچند که ویولت اهمیتی نمی داد. دوان دوان به سمت تپه ی پشت دهکده می رفت. روی تپه درختی تنها خشکیده بود و تمام سطح تپه را سنگ هایی تراشیده با فاصله ی منظم اشغال کرده بودند.

دخترک در میان ردیف سنگها جلو رفت و تقریبا به درخت رسیده بود که خودش را روی زمین انداخت. شاخه و برگهای خشک روی سنگ و خزه های گستاخی را که بدون دعوت آنجا نشسته بودند را کنار زد. اسمی با رنگ آبی تیره رو سنگ نوشته شده بود: "ادوارد سوزان بونز"

- خیلی وقت بود که سراغش رو نمی گرفتیم!

صدای بمی این را گفت که همان نفر سوم بود. ردای ارغوانیش که تقریبا سیاه دیده می شد رو چمن های خشک خش خش صدا میکرد و او، آرام.. قدم زنان جلو می آمد. ویولت سکوت کرده بود. وجودش پر از خشم شده بود و چشمانش از شدت اشک می سوخت. او دوباره گفت:

- ادوارد هیچ وقت انتظار همچین اتفاقاتی رو نداشت.
- تو کشتیش.. تو باعثش شدی!

پیرمرد رو به روی ویولت نشست و چشمان آبی روشنش از پشت شیشه ی عینک نیم دایره ای به ویولت خیره شد هرچند که نگاه ویولت تار بود اما آن آبی درخشان به راحتی دیده می شد.

- ادوارد یکی از باهوش ترین ها بود ویولت.. خودش راهشو انتخاب می کرد.
- اگه به خاطر تو نبود ادی به اون ماموریتها نمی رفت.. به خاطر تو رفت..
- به خاطر من؟ شاید هم به خاطر تو خانم بودلر!

خشم در وجود ویولت بیداد می کرد! دهانش برای جوابی دندانشکن به دامبلدور باز مانده بود اما دست هایش پاسخ بهتری داشتند. کف دستش زق زق می کرد و هر چقدر که گرمتر می شدند سوزش بیشتری حس می کرد اما نه، نمی خواست خون پیرمرد روی قبر ادوارد بریزد. بلافاصله از زمین بلند شد و دوان دوان راهی که آمده بود را برگشت.

- ویولت.. اون باور داشت که تو آدم خوبی هستی، نمی تونی نا امیدش کنی!

بودلر جوان فقط فریادی کشید و سیلی از انرژی را روانه ی پیرمردی کرد که پشت سرش بود و دیگر حتی برنگشت که به پشت سرش نگاه کند. دامبلدور مرده بود؟ امیدوار بود که نه.. این داستان به این سادگی ها نباید تمام می شد.. هرچند که دیگر صدایی به گوش نمی رسید.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۶ ۱۴:۰۶:۲۷

باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: نقدستان محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳
#2
نقد پست دره گودریک لیلی پاتر

علیکم السیلام ای عشق بانو!!

تبارک المرلین خانوم پاتر!

بعد از سالها دوری همچنان فوق العاده ای تو نوشتن. من که خیلی خندیدم و به نظرم عالی بود. البته هنوزم نمی دونم چرا درخواست نقد دارین شماها! تنها ایراد کوچیکی که به چشمم اومد اون عبارت مراحل امنیتی بود که باید موانع امنیتی باشه. و این جمله که به نظرم گویا نیست و متوجه نشدم اصلش چی بود:

نقل قول:
صدای را بلند کرد و داد زد:


البته من هیچ وقت نمیام مثل دیکته صحیح کردن نقد کنم و ایراد ریز ریز بگیرم ولی الان اینقدر تو ایراد پیدا کردن به تنگنا خوردم که دارم اینا رو هم میگم!

و خب اصل مطلب اینه که اون روز هم در موردش تو چتر باکس بحث شد. سبک و سلیقه ی شما اینه که شخصیت ها توی داستان هر کاری ممکنه ازشون سر بزنه و هیچ قید و بندی در این ماجرا وجود نداره. هیچ حرفی توش نیست.

مثلا ولدمورت چوچانگ شده ی شما می پره بغل سیوروس و صمیمی میشه باهاش و آخرش میگه من می دونستم که یه چیزی بین و من تو هست!! این عالی بود، اوج خنده ی داستان همین اتفاق عجیب و غیر منتظره ای بود که تعریف کردی.

بخش بزرگ جذابیت مورد بالا اینه که ما جای دیگه و تو پست های دیگران ممکن نیست این رو ببینیم و فقط تو و جیمزپاتر هستید که همچین سبکی رو استفاده می کنید و به نظرم خیلی زود طرفدارهای خودتون رو پیدا می کنید.

ولی لیلی عزیز همون طور که خودت بهتر از من می دونی یقینا پستهای جدی تابع این آزادی نیستن و در حالت استاندارد نیمی از توجه ما باید به اون روی سکه ی شخصیتمون هم باشه. من فقط می تونم ازتون خواهش کنم که بیخیال سبک جدی نشید چون به هر حال شماها صاحب سبکید و حرفایی برای گفتن توی جدی هم دارید.

یه چیزی هم راجع به فضاسازی به ذهنم رسید. در مجموع توصیف زیادی به کار نبرده بودی، نمی دونم کلا همیشه همینجوری با توصیفات کم می نویسی یا در این یه مورد شرایط پست جای فضاسازی بیشتری بهت نداد ولی به نظر باید یه کم توجه بیشتری به توصیف و توضیح توی نوشته ت داشته باشی تا پست خیلی تلگرافی و دیالوگی نشه.

همین دیگه..
موفق باشی!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: نقدستان محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳
#3
نقد پست دره گودریک جیمز پاتر


جیمز پاتر! بعد از نود و بوقی.. بعد یه عمر نوشتن و خوندن و نقد کردن از هیکلت خجالت نمی کشی میاد درخواست نقد می دی آقای شاخدار؟ نه واقعا؟!

بماند که تحسین می کنم این روحیه ی قوی نقدپذیریت رو فرزندم. اگه قدیمی های دیگه هم اینچنین روحیه انتقادپذیری داشتن مجبور نمی شدن سالها درجا بزنن و نوشته هاشون خواب آور بشه! به هر حال..

آقای پاتر عزیزم! شما عالی می نویسی.. عالی داستان میگی و پناه بر مرلین خیلی هم بی ناموسی نویس هستی، این که چیزی نبود! و خب همه ی اینها سبک توئه و چقدر خوبه که برگشتی همین بودن ماها با سبک های مختلف باعث میشه که از اون حالت یکنواختی که تا سال قبل بهش دچار بودیم فاصله بگیریم و بلکه سایت بتونه پویایی خودش رو از لحاظ نوشتن ها حداقل به دست بیاره.

این طوری هم واینستا اینجا که من بهت چپ چپ نگاه کنم و بگم اینجا ویرگولت کج بود اونجا نقطه نداشت اونجا دستت خورده بود یه حرف اضافی تایپ کرده بودی. نخیر آقا آلبوس دامبلدور از این ایرادات بنی اسرائیلی نمی گیره. مهم اینه که شخص بلد باشه چطور باید بنویسه و اسلوب و قاعده رو یاد بگیره. اون موارد و اشتباهات و جزئی ممکنه برای هرکسی پیش بیاد و با یه دوباره خوانی حل میشن.

تو بلدی بنویسی دیگه منو چپ چپ نگا نکن! من فقط یاد می دم چطور بنویسن دیکته صحیح نمی کنم و تنها چیزی که لازمه بهت بگم اینه که خب چرا اینقدر شکلک کم استفاده می کنین؟ شکلک زیاد گذاشتن ناپسنده ولی کم گذاشتنش هم زیبا نیستهاا.. وقتی جا و موقعیت شکلک گذاشتن هست و پست می طلبه خب عزیزم دریغ نفرمایید. الان تمام پستهای این تاپیک این طورین و به نظر شبیه طنزوجد هستن در حالی که طنز خالصن. این مرز رو ما پیشکسوت ها لازمه که رعایت کنیم بقیه یاد بگیرن جیمز.

و این که مثلا من متوجه می شم که داری سوژه رو پت و مت وار می چرخونی. ینی قراره سند لرد یباد محفل و سند دامبلدور بره خونه ریدل ولی خب یه کم نگرانم بقیه متوجه نباشن مخصوصا کم سن و سالهای تازه وارد. یه کم واضح تر بنویسم بهتره.

و دیگه همین.. موفق باشی آقای پاتر شاخدار!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: نقدستان محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳ یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۳
#4
نقد پست دره گودریک روبیوس هاگرید


خوش اومدی روبیوس!
یه راست می ریم سر اصل مطلب چون وقت بسیار اندکست این روزها.. خب اولین نکته ای که به چشم می خوره رو قبلا با هم حلش کردیم: شکلک ها! پست طنز باید شکلک داشته باشه و هیچ کاریشم نمیشه کرد. این شکلک ها همونطور که گفتم خیلی به درد بخورن. گاهی می تونن جای یک جمله یا دیالوگ رو هم بگیرن. علاوه بر اون مثل چاشنی های غذا هستن. بودنشون لازمه و زیاد بودنشون هم مضره، به این هم باید دقت کنی که شکلک اضافه نذارید. این از این..

اهممم.. هاگرید خیلی آدم فرهنگی ای نبوده توی کتاب می دونم ولی نگرانم که یه وقت کسی از این الفاظ بدش بیاد و توهین تلقی کنه. همه ساکت بودند ناگهان خری گفت یه جمله ی معروفه قدیمیه بچگیاست و من که حقیقتا خندیدم بهش ولی خب حواست باشه که در مورد اشخاص خاص ازش استفاده نکنی که حوصله ی دعوا و گیس کشی دم خونه ی گریمولد رو نداریم!

و خب این طوری که من می بینم قبلا هم دستی تو نوشتن داشتی چون پاراگراف بندی و دیالوگ ها و توصیفات و پیش بردن داستانت خوبه. ایرادی بهشون وارد نیست. تیکه های طنز خوبی هم می ندازی هزار ماشالا! خودت بیا بگو کجا فعالیت داشتی قبلا.

پستت خلاصه و مختصر بود. ایراد محسوب نمیشه ولی اگه می خواستی می تونستی بیشتر بنویسی چون جای کار داشت. حیفم میاد واقعا وقتی یه نفر خوب نوشته ولی کم.. ما رو از این فیض محروم نکنین فرزندم!

کلام آخر هم این که، در مورد شکلک ها تو گفتگو با مدیران دیدمت. ما یه عمری با این شکلک های بسیار زیادی که گفتی نشستیم و پست زدیم و خیلی هاشونو دیگه الان حفظیم. شاخ غول نشکوندیم از این جهت شما عزیزان تازه وارد هم به مرور زمان بیشتر با شکلک ها مچ می شید، فعلا غریبی! ولی پیشنهاد خوبی بود به هر حال..

موفق باشی روبیوس!

نقد پست دره گودریک آرسینوس جیگر

خوش اومدی آرسینوس عزیز!
به نقد می پردازیم...

آرسینوس شما هم خوب می نویسید. سخته که بخوام ایرادی ازش بگیرم اما همیشه پیشنهادهایی برای بهتر شدن وجود دارن!

اول این که جا داشت که از شکلک های بیشتری استفاده کنی. همونطور که به روبیوس هم گفتم. یه میزانی از شکلک ها برای پست طنز لازمن و استفاده ی به موقع ازشون یکی از جذابیت های پست طنزه ولی نباید بیش از اندازه هم باشن.

و از این که بگذریم. این شیوه ای که شما برای نشون دادن دیالوگ ها دارید. سبکتونه و قابل قبوله نمی تونم بگم بده. این مدل نوشتن خیلی ساده و نمایشنامه ای هستش. در واقع همیشه این مدل نوشته ها رو تو جادوگران داشتیم و سال های خیلی خیلی دور رایج هم بودن. ولی خب نمایشنامه نویسی خیلی شاید تو فرهنگ ما محبوب نباشه. نوع دیگه ای که حال حاضر رایجه رو توی پست های قبل بسیار دیدیم مثلا اینی که جیمز پاتر نوشته:
نقل قول:

نجینی که تازه از خواب بیدار شده بود با عصبانیت به لرد گفت:


البته همونطور که می بینی جیمز هم از همین سبک شما استفاده کرده. خودت هم در مورد اولین دیالوگ اون سبک مورد نظر من رو نوشتی. الان تاکید می کنم که به نظرم ایراد نیستش. پست شما همینطوری هم قابل قبول و زیبا بود. فقط این که به نظرم اغلب دیالوگها رو اینطور ننویسی بهتره.. بیشتر به داستان نویسی نزدیک می شیم تا نمایشنامه نویسی.

و آخرین پیشنهادم اینه: برای بالا بردن ذوق و استعداد طنزنوشتن باید کمی تمرین و تلاش بیشتری داشته باشی. فیلم و سریالهای طنز، جوک، انیمیشن، طنزهای رایج تو جامعه و پست های طنزی که همینجا نوشته میشه. همه ی اینا به روحیه ی طنز شما کمک می کنه.

یه نوشته ی طنز خیلی عالی نیاز به اون ذوق داره.. باید بتونه مخاطبانش رو واقعا بخندونه. شما به حد یه پست طنز خوب یا متوسط رسیدی و الان باید به افق بالاتری نگاه کنی تا پیشرفت کنی. قدم بعدی اون ذوق و عالی شدن پستهای طنز شماست.

موفق باشی!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۲:۰۷ یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۳
#5
نقل قول:

فرد ویزلی نوشته:
آقا آقا یه لحظه صبر!
چرا مثلا جناب روبیوس هاگرید به این راحتی وارد محفل شدن و بنده باید ده بیست تا رول مینوشتم تا شاید قبول بشم یا نه؟ نه واقعا چرا؟ نمیدونم والله. از دیروز صب این ذهنمو مغشوش کرده با خودم گفتم وات تو دو وات نات تودو چی کنم چی نکنم الان اومدم اینو بگم که آقا چرا برای من اینقدر سختگیرانه بود... لفا یه ماموریت دیگه بده به من آقو من رولمم قوی تر شده توصیفاتم بیشتر شده! میخوای یه امتحان ازم بگیر! بابا بزرگ انشالمرلین دیگه برای محفل کوچولو نیستم!
با تچکر(و طلبکاری)
فرد ویزلی


علیک سلام فرد عزیزم!

فرد یک تفاوتی هست بین کسی که تلاش می کنه و راهنمایی هایی که بهش میشه رو گوش میده تا پذیرفته بشه با کسی که توجهی نمی کنه.

روبیوس ماموریت گرفت و بلافاصله و بدون معطلی پستش رو برام فرستاد و این خودش نشونه آدمیه که می خواد بمونه.. اما فرد شما بیست و دوم شهریور یه ماموریت گرفتی و هنوز انجام نشده و به همین دلیل پذیرفته نخواهی شد فرزندم.

رول نوشتن هات هنوز جای کار داره ولی مشکل ما اصلا رولهات نیستن فرد.. کسی رو قبول می کنیم که بدونیم حضورش مداوم و موثره و به نقدها و راهنمایی های برای بهتر شدنش گوش میده.

طلب دیگه ای هم داری فرزندم؟!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۳
#6
نقل قول:

گودریک گریفیندور نوشته:
با سلام

بار دیگر خواستار دخول به این محفل هستم! درو باز کنین دیگه! تق تق



گودریک!؟
بعد گذشت این همه وقت؟ نکنه بابانوئل شمایی پدرجان؟! سالی یه بار میای و میری! اینطور نباشد پدرجان که دوباره قبولت نمی کنیم ها.. تازه الان هم باید به رسم بابانوئلی یه کیسه پر از هدیه و جنب و جوشی از خودت نشون بدی.. یه تک پست، هرجا که باشه مهم نیست. فقط می خوام که کامل و بی عیب و نقص باشه. برازنده ی گودریک گریفیندور با سابقه مون. سوژه ی داستانشم فرقی نمی کنه چی باشه هرچند که ترجیح می دم داستان سفید باشه.

بفرما پدرجان! ببینم چی برام میاری..

نقل قول:
دوباره برگشتم!

هنوز می خواهم عضو محفل باشم ولی خب یه چیزهایی رو راجع به سیسرون باید بگم که ترجیح می دهم تو رول ورودی بگم همون جایی که سابقا انتخاب کردید رول بزنم یا یه جای دیگه! ترجیحا یه توضیح خلاصه هم راجع به اون تایپیک بهم بدید.


سیسرون!
نه اینکه درخواستت رو ندیده باشم، اتفاقا جناب وزیر نظراتی داشتند راجع به درخواستتون که در همون ثانیه های اول بهم گفتن و می دونستم که اینجایی.. اما دلیل تاخیر چیز دیگه ای بود.

سیسرون عزیز.. دفعه ی قبلم درخواست دادی و ماموریت گرفتی و رفتی و برنگشتی!! خب این یه نمره ی منفیه به نظرم ولی با این وجود نادیده ش می گیرم و ازت می خوام که دوباره همون ماموریت رو انجام بدی. اگه ماموریتت رو اونطور که می گم برات با موفقیت انجام دادی قبولت می کنم در غیر این صورت باید ماموریت جدیدی انجام بدی.

توی پستت می خوام یه داستان در مورد سیسرون هارکیسی که شما خلقش کردی بخونم و این سیسرون هارکیس باید بین خیر و شر، بین تاریکی و روشنایی.. جبهه ی کاملا مشخصی داشته باشه.. یعنی روشنایی! سیاه که قاعدتا پذیرفته نیست و من خاکستری یا سفید لکه دار رو هم قبول نخواهم کرد.

سیسرون هارکیس داستان شما باید کاملا طرف نیکی باشه و مادامی که عضو محفل هست همونطور باقی بمونه.

دیگه بیشتر از این وقتتو نمی گیرم.. موفق باشی!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: نقدستان محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰ شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۳
#7
نقد پست مغازه ی ویزلی ها از فرد ویزلی


مرحوم فرد ویزلی!

سوژه از چه قراره فرد!؟ پستت اصلا سوژه ای داشت!؟ اینکه یه نفر میاد یه جنسی رو قیمت می کنه تو مغازه و میگه اوه چقد گرونه شد سوژه!؟ :| چطور دیگران بیان این را ادامه دهند؟!

آه خدای من! فرد داستان باید یه حرفی برای گفتن داشته باشه، یه ایده ای برای ادامه دادن به نفر بعدی بده و واسش انگیزه درست کنه. یه اتفاقی توی این قسمت باید افتاده باشه تا به شوق باقی ماجرا برسی به پست بعدی.. مثل یه سریال که می بینید، اگه چند قسمت یه سریال رو ببینی که جذاب نباشه خب بقیه ش رو نگاه نمی کنی..

همینطوری یه چیزی نوشتی پرت کردی وسط تاپیک که تو رو جون مرلین ادامه بدید؟! چیو ادامه بدن آخه؟! کدوم داستان رو؟ چه موضوعی رو؟ کدوم سوژه رو!؟

از موضوع پست که بگذریم.. این علامت های تعجب که آخر اکثر جمله ها گذاشتی کاملا بی مورده. لزومی نداره. علامت تعجب برای جمله هایی که یا خودشون می خوان یه تعجب رو القا کنن یا یه اخطار یا هشداری دارن می دن و قراره جلب توجه کنن. مثلا میگی: "آهای هری!" تعجب نداره، خطرم نداره ولی برای جلب توجه و بعد از تمام منادی ها استفاده می شه.

و استفاده از جمله های کوتاه.. این شیوایی و قابلیت درک نوشته رو سریع بالا می بره اما سطحش میاد رو گروه سنی الف! این مدل تلگرافی نوشتن رو برای داستان کودک استفاده می کنن. او آمد. ظرف را برداشت. او رفت!! مختصر میگن که بچه راحت تر بفهمه. و خب خدا رو شکر ما کسی از گروه سنی الف و ب نداریم تو سایت. می تونی از توصیفات بیشتری استفاده کنی و جمله های قوی تری به کار ببری و بعد این توصیفها رو از هم جدا کنی و پاراگرافهایی براشون در نظر بگیری و این طوری هم فضاسازی و هم پاراگراف بندی و ظاهر پستت رو ارتقا بدی.

برای پست بعدیت یه کمی بیشتر به این موارد توجه کن ببین پستت چقدر بهتر میشه.

موفق باشی!

نقد پست ویلای بزرگ آبا و اجدادی بلک از گلرت گریندلوالد

اوه! چه پست خوبی! :|

این نقد لازم نداره دیگه.. یه طنز فوق العاده بود. گلرت کلا طنز نوشتنت خیلی بهتر از جدی نوشتنته. قبلا هم طنزهای خوبی نوشته بودی.. بیا و یه لطفی کن گلرت. این طنز رو ادامه بده تا به یه جایی برسه عزیز من. در کنارش هم گاهی جدی بنویس که تمرین بشه ولی تمرکزت رو بذار روی طنز نوشتن و طنزوجد نوشتن. تو می تونی یه طنزنویس فوق العاده بشی و داری استعدادتو هدر می دی!

فقط یه دفعه ی دیگه تو یه پست جدی بیار واسه من بگو نقد کن ببین باهات چیکار می کنم! عع!

به سلامت!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: نقدستان محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۹:۴۰ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳
#8
نقد پست جبهه ی سفید در تاریخ پرسیوال دامبلدور


آه پدر!
چه صحنه ی پر احساسی!

پدر جان کار شما تو نوشتن پست های جدی خوبه و حرفی درش نیست و خب بعد از این همه سال انتظار نمی رفت که در خواست نقد بدیهاا!

من نمی تونم بگم این جا خوب بود یا اونجا باید اینطوری نوشته میشد و هر قسمتی رو هم که بخوایم دست ببریم توش باعث میشه کل مسنجم پست شما و سبکی که سالهاست داری ناقص بشه و خب هیچ منتقد خیرخواهی نمیاد به خاطر درست کردن ابرو چشم رو کور کنه پدرجان!

من همینقدر می تونم بگم که شما دیگه شکل گرفتی و نوشتنتون به همین ترتیبی که هست خوب و قابله قبوله اما نقطه های آخر جمله رو بعضی وقتها فراموش می کنید!

اینطور نباشد عالیست!

موفق باشی باباجان!

نقد پست جبهه ی سفید در تاریخ گلرت گریندلوالد

واقعا خوب بود! عالی و اسطوره ای نبود ولی خیلی خوب بود.. داستانی که تو ذهنت ساخته بودی رو به بهترین نحو ارائه دادی و من ازش راضیم! درسته که داستان اصلی بودلرها این نبوده ولی خب مشکلی هم نیست ما به داستان اصلی کاری نداریم. این داستان ماست و هرجور که ما بخوایم روایت میشه. مگر این که داستانمون با داستان یکی دیگه از نویسنده ها تضاد ایجاد کنه که اون میشه یه اشتباه و البته که ما اونو نداریمش اینجا!

من طرفدار تئوری ای هستم که اول داستان مطرح کردی و به نظرم خیلی به جا و منطقی بود. تحسینت می کنم به خاطر این جمله:

نقل قول:
چرا که میدانست مأمن یک جادوگر سیاه که با دنیا و مردمانش وداع گفته، جاییست که مشکلاتش از آنجا شروع شده! برای ویولت بودلر... روستای بلک مور!


هرچند که پستت واقعا تحسین برانگیز بود ولی به نظرم یه نکته ی مهم رو باید یادآوری کنم. البته بیشتر تجربه شخصی منه ولی تجربه ی مفیدیه.

هیچ وقت پست رو با داستان شخصی ساخته ی خودت تموم نکن. چون دیگران نمی دونن تو چطور می خواستی اون داستان رو ادامه بدی و در نود و نه درصد موارد هم از خلاقیت های خودشون چیزی وارد داستانت نمی کنن. در نتیجه همه بر و بر همدیگرو نگاه می کنن و کسی برای ادامه دادن داستان جلو نمیاد. نهایتا داستان رو زمین می مونه!

و این یکی رو ازش مطمئن نیستم اما فکر می کنم به عدد نوشتن اعداد توی متن از لحاظ نگارشی درست نباشه و به حروف نوشتن فرم صحیحش باشه، مثلا: "مرد سی و پنج ساله"

خیلی خوب بود گلرت.. موفق باشی!

*درخواستهای نقد بعدی رو در اسرع وقت جواب می دم!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: نقدستان محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۳
#9
نقد پست ویلای صدفی فلورانسو

اوه! وای!

بهترین تازه وارد سایتمون رو ببینید!

فلورا! شما همیشه کارتون خوب بوده و بهتر هم شده و من همیشه از نوشتن شما راضی بودم و هستم مخصوصا این پاراگراف های توضیحی اول پست.. این ها رو فقط دو نفر توی نوشته هاشون به کار می برن، البته به صورت مداوم و همیشگی؛ ویولت بودلر و خودم! تبریک می گم واسه حسن انتخابتون خانوم!

از شوخی که بگذریم. شما کارت حتی توی این الگوبرداری هم عالی بود. خیلی از آدما همین تقلید خشک و خالی رو هم نمی تونن درست انجام بدن! ولی خب از طرف دیگه قرارم نیست شما الگوبردار دائم باشی، حواست باشه که توی همین مقطع نمونی.. از الگوهای ما هم رد شو و بالاتر برو تا یه چیزی فراتر از همه ی ما بشی!

فلورا من راضیم از نوشته ت از تمام کم و کیف روایت داستان و سوژه پردازی و بیان موضوعت و اون طور که احساسات رو توی پستت می تونی به تصویر بکشی دقیقا مثل یه محفلی اصیل..اما یه نکته ی فنی ریز اینجا وجود داره. شاید اصلش برگرده به پست رکسان که اولش از لفظ جادوگرهای سیاه استفاده کرد. خب این یه لفظ برای توی سایته نه دنیای فیکشن. همچین چیزی امکان پذیر نیست. خود جامعه ی جادوگری به زور می دونست که مثلا فلانی و فلانی جادوگر سیاهن یا مرگخوارن، چون مالفوی و بقیه توی جامعه آزاد بودن.

گذشته از این که بدونیم فلان اشخاص جادوگر سیاهن یه کم دور از ذهنه تصور این که یه لیستی ازشون موجود باشه و اون لیست رو هم به سادگی واگذار کنن به دامبلدور حرف عجیبیه!

این اشکال بود و راه حل هم اینه که بهتر بود از لفظ "جادوگرهای اصیل" استفاده می کردیم چون هر دو معنی رو می رسونه، چون عمدتا جادوگرهای اصیل به سیاه بودن نزدیک هستن به غیر از ویزلی ها و پاترها و بونز ها و لانگ باتم ها. اینطوری شما هم به جای لیست می تونستی از شجره نامه استفاده کنی و داستان خیلی منطقی تر به نظر می رسید. موافق نیستی!؟

به این ریزه کاری ها دقت کنین تا پستتون بی نقص باشه فرزندم.
موفق باشید!



نقد پست جبهه ی سفید در تاریخ گلرت گریندلوالد


زنجیروارگی گلرت.. زنجیر وارگی..تسلسل.. این اون چیزی بود که داستانت نداشت. بگذریم از این که قبلا هم توی همین سوژه و همین تاپیک بهت تاکید کردم که به عنوان یه عضو ایفا بیشترین دقت رو باید روی وارد کردن شخصیت خودمون به داستان داشته باشیم.

طی این شونصدتا نقدی که توی این تاپیک داشتم این جمله رو بارها تکرار کردم.ارزش قائل باشیم برای پستمون و الان این رو هم اضافه می کنم بهش.. برای پست و شخصیتمون ارزش قائل بشیم.

این که گریندل والد رو به داستان اضافه کردی این دفعه، مثل دفعه ی قبل غیر منطقی و ژانگولرانه نبود. من دیدم بودن گریندل والد توی داستان منطقیه. درست شبیه به داستان دامبلدور و انگشتر ماروولو توی کتاب. وقتی جادوی سیاه به دست دامبلدور سرایت کرد دامبلدور رفت سراغ کسی که به جادوی سیاه آشناتر از همه بود و در عین حال یک جادوگر سفید مورد اعتماد بود.

خب گریندل والد که از اسنیپ به جادوی سیاه واردتر بوده و خب مسئله ی قابل اعتماد بودنش رو هم با اعتماد دامبلدور به اون حل کردیم. چون داستان ماست اختیارش رو داریم!

ولی خب مشکل همون زنجیروارگی بود که اولش گفتم. توی پست ویکتوریا ویزلی اینو می بینیم:
نقل قول:
حالا که برای گزارشی کوتاه به محفل آمده بودند افکار آشفته اش سکوت اتاق را سنگین تر نشان می داد. تدی و جیمز در دفتر دامبلدور بودند و حالا پذیرایی خانه ی گریمولد خاموش و ساکت شاهد دو دختر آشفته بود.


دامبلدور و تدی و جیمز توی دفتر هستن و هیچ شواهدی نداریم که جاشون عوض شده باشه. بعد یهو اول پستت دامبلدور و گلرت دارن با هم صحبت می کنن. هیچ تیتری هم نداریم.. معلوم نیست یه ساعت قبله، یه ساعت بعده.. دو روز بعده؟! اینجا داستان ما شکست.. زنجیر داستان پاره شد.

عمق فاجعه رو متوجه شدی گلرت؟ داستان رو شکستی و چون همزمان شخصیت خودتو وارد داستان کردی برای دیگران این طور به نظر میاد که خواستی خودتو ژانگولر کنی هرچند که حضور گریندل والد منطقی باشه. اینجا ارزش شخصیتت رو به خطر انداختی.

دقت کن به نوشته های قبل و تصور کن نوشته های بعد رو اون وقت شروع کن به نوشتن. یه نگاه به گذشته و یه نگاه به آینده اونوقت از خیابون رد می شیم!

سعی کنین یکپارچگی داستان رو از بین نبرید. معلومه که داستان همیشه از یه سمت ادامه پیدا نمی کنه و بعضی جاها لوکیشن و زمان عوض میشه، این مشکلی نیست.. طبیعیه اما می گم مشخص باشه. آه خدایا خیلی دیگه دارم توضیح می دم فکر کنم!

هرچی که باید می گفتم گفتم دیه..موفق باشی!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۰:۴۱ جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۳
#10
به ساعت پاندولی کهنه ی پر سر و صدای روی دیوار برای هزارمین بار نگاه کرد! هر کس دیگری بود از این همه تق و توقی که این یک مشت چوب و فلز راه انداخته بود دیوانه می شد و نهایتا یک دیفیندوی حسابی نثارش می کرد که به اجزای سازنده اش تجزیه شود اما به تمام خدایان ریز و درشت باستانیان قسم که اعصاب آلبوس دامبلدور فولادین بود!

بیست دقیقه یا شاید بیشتر بود که منتظر آمدن یکی از اعضای محفل بود. در دلش حس بدی رشد می کرد اما تمامش مربوط به شنیدن پیشگویی عجیب و غریب داوطلب درس پیشگویی بود. سیبل تریلانی شاید راست می گفت.. اگر راست می گفت..

- آه!

غم و اضطراب درون قلب پیرمرد بی اراده به این آه پرسوز و گداز تبدیل شده بود. دامبلدور به پشتی صندلی چوبی زهوار در رفته تکیه داد. هر چند که که صندلی بیش از حد نق و نق کرد و داد کشید که فشار نیاور الان می شکنم!! تنها چیزی که دامبلدور به آن فکر نمی کرد افتادن از صندلی بود.

دوباره تمرکز کرد. دلشوره داشت اما برای ادوارد نبود. دلش گواهی می داد که حال ادوارد خوبست. این راهی بود که دامبلدور همیشه پیش می گرفت. حرف دلش را می شنید، اگر دلش گواهی می داد که حال ادوارد بونز خوب بود پس حالش خوب خوب بود.آن چیزی که باید نگرانش می شد حال پاترها بود.

کار ادوارد بونز همیشه همین بود. هر چند که خودش هم از این موضوع رنج می برد اما به تمام قرار هایش دیر می رسید. از طرفی دامبلدور هم برای پاترها مضطرب و بی قرار بود و باید هرچه سریعتر کاری می کرد. چند بار به ذهنش رسید که نامه ای برای ادوارد بنویسد و به کافه چی تحویل دهد و در آن ملاقاتشان را به وقتی دیگر محول کند.. اما هر چه کرد دلش نیامد. ماه ها بود که این عضو قدیمی محفلش را ندیده بود و حتی ماه قبل به قرار تولدش هم نرسیده بود.

دامبلدور این پا و آن پا می کرد که برود یا نه و آن ساعت.. آه از آن ساعت لعنتی که مرتب سر و صدا می کرد و می گفت که چقدر وقت برای خانواده ی پاتر تنگست و عمرها چقدر کوتاه می توانند باشند. یک قرار ملاقات را می شود جایگزین کرد اما یک زندگی اگر از دست رفت دیگر جایگزین نمی شود.

دامبلدور از جایش بلند شد. تکان مختصری به چوبدستی ارشد داد و کاغذ نامه ای با دستخط شکسته و مورب روی میز ظاهر شد. دست دیگرش را دراز کرد و کاغذ را برداشت و در جیب ردایش گذاشت. همین که قدمی به سمت در برداشت ایستاد و دید که در اتاق باز شد.

ادوارد بونز آمد، بعد از مدتها و نیم ساعت طاقت فرسا! جوان دوست داشتنی تالار لاجوردی ریونکلا! ردای مخملینش رنگ و رو رفته شده بود. در چند نقطه کرکها ریخته بود و تار و پود پارچه عریانش اشک می ریختند. مثل چشمان درشت جادوگر.

زمانی چشمان ادوارد بونز پر بودند از جرقه های هوشمندی. منحصر به فردترین و درخشان ترین چشمان در بین اعضای آن زمان محفل ققنوس. ادوارد بونز آن زمان شور و شوقی خاص داشت در حرفهایش، در نگاهش، در علم اندوختن و بی وقفه کتاب خواندن و یک پرسش همیشگی: "چرا؟" و علاقه ی راز آلودش به درخت ها..

- پروفسور دامبلدور!
- اوه ادوارد!

دامبلدور جوانک خسته را در آغوش گرفت. شاید کسی درک نمی کرد اما ادوارد بونز شبیه به یک آلبوس دامبلدور جوان بود.

- پروفسور.. همش توی دلم حس می کردم که ممکنه این تاخیر باعث بشه که نتونم ببینمتون اما یه حس قوی تری می گفت شما منتظر می مونید!

نگفته بود؟ حتی با این که جوان بود به حس درون قلب ها باور داشت. همان حسی که دامبلدور هم باورش کرده بود.

- اوه ادوارد.. قلب ها همیشه راست میگن پسرم.. همیشه حق با حس توی قلبته! بیا بشین..بیا!

دامبلدور روی صندلی نق نقوی خودش نشست و ادوارد جایی نشست که ساعتی پیش سیبل تریلانی در آن جا به انرژی کائنات متصل شده بود. دامبلدور نگاهی به صورت خسته ی جوانک ریونکلایی انداخت. به چشمان کدر و غم انگیزش.. موهایی که داشتند تسلیم سفیدی می شدند!

- پیر شدی ادیب!
- ها ها!! جلوی شما هیچکس پیر محسوب نمیشه پروفسور هرچقدر هم که از دنیا خسته باشه!

و خندید! دامبلدور به چشمان تیره ی رو به رویش خیره شد. کمی از نیروی ارشدیش را به کار انداخت و جستجوی سریعی را شروع کرد. دامبلدور گفت:

- از چی ناراحتی ادوارد؟
- از چیزی ناراحت نیستم.. فقط از چیزی خوشحال نیستم.
- این خودش درد بزرگیه.. ولی دردهای بزرگ برای آدمهای بزرگه..
- پروفسور! آدمها دارن بی حساب و کتاب می میرن.. هرجا سر بچرخونی یه نفر هست که نفسش تازه قطع شده! چراغها توی غربت اسیر تاریکی میشن.. "عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد" پروفسور!

دامبلدور که رو به رویش می نشست دغدغه ای از بابت درک نشدن صحبت هایش نداشت. توضیح اضافه لازم نبود. دامبلدور می توانست بدون تفسیر و تشریح ماورای صحبت های بونز را هم ببیند!

- از عشق چه خبر ادوارد؟

سکوت کرد! دامبلدور اما این بار نگاهش را به چشمان بونز ندوخت.. نباید وارد حریم خصوصی بهترین شاگردش می شد. آرام و هوشمندانه خواست از کنار این مطلب بگذرد:

- خبر خوبی دارم ادیب.. یه راهی برای از بین بردن این تاریکی پیدا شده. یه صاعقه توی تاریکی کوهستان..
- پروفسور.. برگ برنده ی نجات جهان عشق بود.. من دیگه نمی تونم ناجی کسی باشم.. ادگار جلوی چشم من کشته شد و عشق..
- عشق مثل یه درخته ادوارد.. نمی میره! همیشه میلیون ها از اون درخت جاهای دیگه دارن نفس می کشن..
- اما پروفسور..
- اما نداره ادوارد.. ما باید اون جرقه رو پیدا کنیم.. بلند شو وقتو نباید تلف کرد!

و بلند شد و به سمت در رفت. ضربه ای به نشانه ی همکاری به شانه ی ادوارد زد و جمله ی آخرش را اضافه کرد. بعد از آن هم بلافاصله در اتاق را باز کرد و پشت آن ناپدید شد. حتی دامبلدور هم دیگر به این حرفها گوش نمی داد. او زمزمه کرد:

- بگذار تا جنگل بسوزد!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.