هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
#1
صدای جیغ بلا همه جا رو در برگرفت . در همین موقع فردی که تازه از سفر اومده بود و چمدان هایش رو بر روی زمین گذاشته بود، این صدای جیغ رو علامت هشدار فرض کرد و به طرف منبع صدا دوید.چون بلا در سه صورت همچنین جیغی می کشید ،زیر شکنجه ی لرد سیاه ،اگر کسی موهاشو می کشید(که معمولا این فرد بارتی بود) و یا محفل حمله کرده بود و این جیغ قبل از مرگش بود.

فرد در را باز کرد و همه ی مرگخوار ها رو در حالی که بر روی زمین از درد به خود می پیچیدند دید. و وقتی لرد سیاه رو بالا سرشون دید خیالش راحت شد.اما لرد سیاه در همون موقع چوبدستیش رو به طرف اون گرفته بود که ورد مرگ رو روانه او کند که فرد علتش رو دریافت و سریعا گفت: ارباب منم بتی، یادتون رفته دگرگون نمام !

و سریعا علامت مرگخواری روی دستشو نشون داد. ارباب یک کروشیو نثار او کرد و گفت: ارباب همه چی یادشه فقط نمی خواد ریسک بکنه. در ضمن با هیچ شکل دیگه ای به جز شکل اصلیت حق نداری بیای تو.

سپس لرد دوباره بر روی صندلیش نشست و موهای قبلی بتی(تا بتی خودش رو جمع و جور کرد دوباره شکل اولش شد)نظرش رو عوض کرده بود به همین خاطر گفت: با همه ی شمام من مو می خوام. (قبل از این که ایوان اجازه ی حرف زدن بگیره سریع ادامه داد)لازم نیست برید اون موی گندیده ی اون فسیل رو از فاضلاب برام بیارین . اربابتون نظرش عوض شده .من موهای دو رنگ می خوام که زمینش مشکی باشه و کمی هم مش های قرمز داشته باشه.

مرگخوارا:

بلا گفت: موهای یک دگرگون نما برای این کار ممکنه خوب باشه !(و چشم غره ای از بتی دریافت کرد)

- نه بلا اونا بعد از کنده شدن خاصیت خودشونو از دست می دن.در ضمن لردسیاه موهای مرگخوارها شو نمی خواد.(و با گفتن این حرف از پیشنهاد دوم بلا در مورد موهای وزوزی خودش هم جلوگیری کرد)

بتی سریع به سراغ چمدون هاش رفت و با تعداد زیادی مجله باز گشت و گفت: ارباب توی اینا پر از آگهی های شفادهنده هایی که انواع مو با رشد در دم دارن رو می تونید ببینید. و از لا به لای اینا هم می تونید مدلی که می خواید رو انتخاب کنید.من اینا رو از جایی که رفتم آوردم کاملا جدیدا.

- خیله خب ارباب حوصله زیاد نداره بهترین شفا دهنده رو انتخاب کنید.مدل های مو هم بده نجینی و من ازشون یکی انتخاب کنیم.فعلا مرخصید.


ویرایش شده توسط بتی بریسویت در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۳ ۲۰:۳۷:۰۷

این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای


Re: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۹:۰۴ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
#2
1.پیشگوئی شوم را شرح دهید.

پیشگویی شوم پیشگویی هست که بر وقف مراد فردی که براش پیشگویی شده نباشه و اتفاق بدی برای اون فرد بیافته مثلا مرگ ،شکنجه ،بیماری ،درد و...چون این گونه موارد بدبختی رو برای افراد به دنبال دارند،نحص و شوم هستند و این گونه نام گرفته اند.این گونه پیشگویی ها معمولا به پیشگو الهام می گردند.

2.بیل مونتی در کلاسهایش جه نقشی داشت؟

این بیل نقش مهمی در کلاس داشت! استاد با آوردن بیل و گذاشتن اون در معرض چشم دانش آموزان بعضی نکات رو یاد آوری می کرد.مثلا اگر فردی تقلب می کرد و یا بی انضباط می بود یک ضربه بیل نوش جان می کرد.
همچنین این بیل همیشه دانش آموزان رو به یاد مرگ می انداخت و این جوری بچه ها روحیشون برای بیشگویی خیلی عالی می شد.
و اما دلیل اصلی آوردن بیل این بود که مونتگومری همیشه آماده باشه که وقتی ارباب برای دفن کردن اجساد صداش کرد سریعا برن.


این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای


Re: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۹ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸
#3
فلش بک در خانه ی ریدل

نارسیسا در وسط اتاق افتاده ،و این قدر شکنجه شده بود که قادر به گریه کردن هم نبود. لرد سیاه کنار شومینه، بر روی صندلیه ی سبز رنگی نشسته بود و به شکنجه شدن نارسیسا نگاه میکرد. بالاخره بلا به داد خواهرش رسید و گفت:مای لرد من قصد دخالت ندارم ولی به نظرم بشه از این موضوع فایده هم برد؟

- کروشیو بلا! چطور جرئت می کنی بدون اجازه ی ارباب حرف بزنی؟ چطور می تونیم همچین ننگی رو برای یک مرگخوار قبول کنیم؟ خواستگاریه یک محفلی از یک مرگخوار! غیر قابل ببخششه! این موضوع به جز این که مایع خواری و خفت ما بشه هیچ فایده ای نداره!کروشیو نارسیس ،حتی فکر بلند شدن رو نکن این قدر شکنجه می شی تا آماده ی رفتن به گوری که برات مونتی کنده بشی.

نجینی که بر روی دوش اربابش بود به موضوع علاقه مند شد و به زبان ماری گفت: می تونیم به عنوان یک عامل نفوذی اینو به محفل بفرستیم !

- مگرسیوروس کافی نیست.

- اسنیپ یک جاسوسه و برای حفظ هویتش نیاز داره که دست از پا خطا نکنه. ولی در این مورد نارسیسا می تونه علاوه بر استراق سمع برامون کارهای دیگه ای هم بکنه. مثلا یک عاشق نارسیسا گودریک برای معشوقش خیلی کارها می کنه علاوه بر این در آخر ،وقتی که لو رفتش می تونه با یک ضربه ی خوب و جانانه به محفلی ها از اون جا بره . این طوری هم برای مدتی دو تا جاسوس خواهیم داشت و هم به محفل یک ضربه وارد می کنیم و یا محفلی ها رو از بین می بریم.

- فکر خوبیه نجینی! الحق که جانپیج خودمی.

سپس لرد به زبان انسان ها به نارسیسا گفت:فکر کنم بتونیم این ننگ رو تبدیل به یک نعمت کنیم. من می خوام تو رو به عنوان یک جاسوس به اون جا بفرستم.به همین دلیل تو به اون فسیل می تونی جواب مثبت بدی.

لوسیوس همون موقع وارد اتاق می شه( پشت در در حال استراق سمع بوده): ارباب نارسیسا همسر منه !نمی تونه با گودریک ازدواج بکنه.

لرد:کروشیو، به چه حقی به حرف های ما گوش می دادی! نارسیسا همسر تو بود . همین الان می ریم تلاقش می دی.

لوسیوس که تازه از حالت شکنجه در آمده بود . زیر لب گفت:هرگز.

دقاقی بعد محضر

لوسیوس در حالی که چوبدستیه ارباب او را نشانه گرفته بود درخواست طلاق رو امضا کرد. وقتی همه از آن جا خارج شدند، لرد سیاه دستورات لازم رو به نارسیسا داد و سپس او به کافه ی سه دسته جارو آپارات کرد. بقیه ی مرگخواران به جز لوسیوس و دراکو مالفوی به خانه ی ریدل رفتند. آن دو به خانه ی خودشان برگشتند تا نقشه ای برای برگرداندن نارسیسا بکشند.

پایان فلش بک ، کافه ی سه دسته جارو

نارسیسا از موقعیت استفاده کرد و گفت:ولی من شرط دارم.

- هر چی باشه قبول می کنم.

نارسیسا بعد از گفتن خیله خب طوماری رو از غیب ظاهر و شروع به خواندنش کرد.

....


ویرایش شده توسط بتی بریسویت در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۳ ۵:۲۲:۱۶

این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای


Re: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸
#4
1.بر اساس فلسفه جادویی یونان باستان شرح دهید که چرا در کلاس جلسه قبل شرکت نکرده اید؟

خب هر کسی نیاز به تفریح داره و برای این منظور راه های گوناگونی وجود داره از جمله به سفر رفتن.به همین دلیل اینجانب در مدت تدریس قبلی شما در سفر به سر می بردم.

حال این سوال برای شما ایجاب می شه که ،مگر در اون مملکتی که می رفتی اینترنت و کامپیوتر نبود؟! خداوند به انسان قدرت تفکر داد تا بتواند با استفاده از این نعمت ،لپتاپ ها رو اختراع کند .

و اما جواب، قبل از سفر ،درست چند روز مانده به رفتن به دلیل سنگین بودن این وسیله ، خوابآلو بودن شخص حمل کننده آن ، باز شدن در و برخوردآن با آن فرد، شخص به همراه وسیله نقش زمین می گردند و لپتاپی که هنوز یک ماهه نشده می شکند. در نتیجه علاوه بر نبودن لپتاپ ، به عنوان جریمه از داشتن هرگونه دسترسی به اینترنت و یا هر گونه کامپیوتری در طول سفر محروم محروم گشتم.

2.بزرگترین ارزوی یک فیلسوف چیست؟

به نظر من بزرگترین آرزوی یک فیلسوف اینه که به درک کامل برسه و بتونه به همه ی سؤال ها جواب بده .همچنین بعضی از فیلسوفان آرزو دارند به رستگاری بزرگ دست یابند و این گونه به آرامش برسند.

3.فیلسوفان در چه کارهایی بیشتر شکست میخورند؟

توافق در مورد یک موضوع در میان خودشان ! و فهماندن همه ی مسائلی که خودشون فهمیدن به دیگران.


این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای


Re: رادیو وزارت!
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۸
#5
دینگ دینگ دینگ

صدای بلندی که رادیو ایجاد کرده بود ساختمانی را که جادوگران درش زندگی می کردند را به لرزه در آورد . تمام تلاش جادوگران برای خاموش کردن و یا ازبین بردن رادیو فایده یی نداشت چون جادوگری بسیار قدرتمندتر جادویی را بر روی دستگاه رادیویی آن ها به کار برده بود .

گوینده ی شروع به حرف زدن کرد : با درود و سلام بر سالازار و خاندان او اخبار کوتاه امروز رو آغاز می کنیم که البته به طور کاملا استثنایی ست. چون دیروز لرد سیاه هنگام گوش دادن به رادیوشون متوجه شدن این برنامه ها کاملا بدون هیچ هیجانی هستند و به احتمال زیاد شنونده ای بهشون گوش نخواهد داد .به همین ترتیب امروز به طور دیگری اخبار شروع گشت که البته با کمک لرد سیاه این حرکت صورت گرفت.

در طی این چند روزگذشته لرد سیاه برای انجام چندین عملیات شگفت انگیز برای از بین بردن محفل ...محفل ...حالا هر چی یک نوع پرنده ی مزاحم مثل دارکوب همراه خادمانشون به میدان جنگ آمدند .در این مدت بسیاری از افراد و یا بهتر بگم افراد نیمه حیوانی مانند بعضی گرگینه ها که عضو این دارو دسته هستند رو از صفحه ی روزگارتوسط مرگخواران محو شدند.

سپس بعد از چند روز درگیری رهبر این گروه برای نجات جان بقیه ی افرادش ،دوئل را پیشنهاد می کند و ارباب هم با کمال بزرگواری پیشنهاد این فرد را می پذیرد. لردسیاه برای تنوع از یک فکر بسیار جالب استفاده می کند و اون فرد رو توسط ریش وی به دار میاویزند . بقیه ی افراد محفل دارکوب برای تغذیه ی تسترال های لرد به کار گرفته می گردند.

قبل از سپیده دم وزیر سحر و جادو هم خودش را تسلیم می کتد . از امروز به بعد علامت شوم بالای وزارتخونه دیده می شد خواهد شد.


این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۵:۴۴ سه شنبه ۹ تیر ۱۳۸۸
#6
لرد سیاه قبل از این که شروع به صحبت کنه،نامه ی بلا رو دریافت کرد و رو مرگخوارانش گفت:بلا می گه دیدالوس دیگل رفته شیر بخره و خبر مهمی تو گریمولد نیست ولی به نظر من این کاراشون بو داره.

مرگخوارا :

در همین هنگام دیدالوس با حرکات جیمز باندی وارد خونه ی ریدل شد .در همین هنگام مورگانا هم با تکه های بدن مورفین وارد گشت.دیدالوس دوباره قایم شد ( این دفعه پشت مبل)و وقتی مورگانا دور شد دیدالوس از پناهگاهش بیرون آمد و یاد گربه ای افتاد که کشته و عذاب وجدان دوباره به سراغش اومد. (آخه محفلی رو چه به این کارا)به همین دلیل فردی از پشت سرش به راحتی از این فرصت استفاده کرد و گفت:اکسپلیارموس ! مای لرد این جا من یک مهمون ناخونده پیدا کردم.

مرگخوارا به سالن اصلی اومدن و با دیدن دیدالوسی که بی حرکت روی زمین افتاده بود تعجب کردن. بتی رو به لرد سیاه کرد و گفت: مای لرد از قرار معلوم از نقشه ی شما بو بردن و می خوان شما رو دور بزنن. این رو هم فرستادن این جا که مثلا جاسوسی بکنه. ولی به همین خیال باشن. (رو به دیدالوس)

لرد سیاه: کروشیو بتی من می خواستم اینا رو بگم. حالا این محفلی رو ببرین سیاهچال ببینم چطوری بلا رو برگردونم .

نارسیسا: مای لرد چرا نمی ذارین اون جا بمونه و با توجه به این که ما گروگان داریم از اونا اطلاعات بگیره؟یا قبل از اون که اونا بفهمن یکم بیشتر اطلاعات برامون بیاره.

لرد سیاه: ولی من که نمی تونم براش جغد بفرستم . چون دیگه قضیه از پشت پرده به طور کلی میاد بیرون.

ایوان: پس باید یک نفر رو بفرستید.

آنتونین: اونم باید فردی باشه که بتونه سر اونا رو موقعی که بلا اطلاعات رو بر می داره گرم کنه.

بارتی: قضیه رو هم لو نده.

رودولف: یکی باشه بلا ازش بدش زیاد نیاد.همون اول قبل از این که خبر رو بهش بده بکشتش.

مورگانا: مای لرد من برم مغز مورفین رو سر هم کنم.

مورگان: برای یک خانم به تنهایی بده، منم باهات میام.

در همین هنگام بتی دری رو که به سیاهچال راه داشت رو بست و گفت: مای لرد ، اون محفلی رو دست و پا بسته تو سیاهچال انداختم .تکون بخوره دریچه ی زیر پاش باز می شه تو استخر تمساح ها می افته. ارباب چیزی شده اون جوری نگا می کنین؟

دقایقی بعد دم در گریمولد

دینگ دینگ

جیمزوقتی تصویر بتی رو تو آیفون تصویری دید جیغ زد: این کیه دیگه؟

دامبل: این یه مرگخوار جدیده .خودیه جواب بده.

محفلیون:

دامبل: اصلا خودم جواب می دم... (آیفون رو بر داشت و ادامه داد) بله بفرمائید.... شما؟..... البته که می دونم از طرف تامی اومدین برای این که مطمئن شم آقا گرگه نیستید اسمتون رو پرسیدم. بفرمائید تو.

بتی خیلی راحت تر از اونی که فکر می کرد وارد شد و گفت: من قرصای بلا رو آوردم.یادش رفته بود ببره . برای این که مطمئن شم حتما می خورتش باید خودم برم بهش بدم. مشکلی که نیست؟

دامبل: ا...

- خوبه فقط بهم اتاقشو نشون بدید.

دامبل: طبقه ی بالا اتاق دوم ولی...

بتی:ممنون . می دونید اگه قرصاشو نخوره حالش بد می شه ،چون دچار یک بیماری روانیی شده که اونو به همه چی مشکوک می کنه .واسه همین مای لرد اونو فرستاده این جا که کمی آروم بشه . ولی از وقتی اومده همش داره به مای لرد جغد می فرسته که وضعیت این جا این جوری ،وضعیت این جا اون جوریه ،حالا کی رفت ،کی اومد و از این جور چیزا. لطفا یکم رعایتش رو بکنی.

دامبل: خوب شد که گفتی ما فکر می کردیم اون داره جاسوسی می کنه.یک نقشه هم کشیده بودم که سرکارتون بذارم .منو ببخشید. حالا راحت برو بهش قرصاشو بده من اینایی که بهش شک کرده بودن رو تنبیه کنم.

بتی لبخندی زد و گفت: زیاد هم بهشون سخت نگیر ولی با این حال ممنونم که متوجه شدید. با اجازه من رفتم.

دامبل صبر کرد که بتی وارد اتاق شود ، بعد گفت: حالا ببینید اشتباه می کردید. گناه نداشت به این طفل معصوم بد گمان شدید؟!

محفلیون: حق با توئه.

جیمز: من نمی دونستم بلا مثل یک نهنگ معصومه.

مالی در افکارش: ولی من هنوزم فکر می کنم پاتیلی زیر نیم پاتیلشونه.

در اتاق بلا بتی ماجرا رو برای بلا توضیح داد و در آخر اضافه کرد:حواست باشه بلا اینا فکر می کنن تو بیماریه روانی داری. خوب نقشتو بازی کن. موفق باشی. من می رم حواسشونو پرت کنم تا تو اطلاعاتو بر می داری.فردا هم میام دنبالت ببرمت.

بلا: حالا حتما باید امشب این جا بمونم؟

- ارباب گفته برای محکم کاری بمونی.

بتی به طبقه ی اول رفت و گفت: خوب من تو روزنامه مطلبی در باره ی محفل می خوام بنویسم . اگه اجازه بدیدمصاحبه باهاتون رو امروز انجام بدم.

دامبل:به شرطی که بعد از این که چاپ شد یک نسخشو برامون بفرستید.

بتی تبسمی کرد و گفت:حتما ! برای این کار نیازدارم همتون چند دقیقه وقتتونو بدید به من بدید و بیاید این جا.

مالی: متاسفم . من باید برم غذا رو درست کنم.

بتی: حیف شد. چون اگه یکیتون نباشه نمی تونم کاری بکنم.

محفلیون: مالی ما غذا نخوایم کی رو ببینیم.

دامبل : خودتو لوس نکن یک شب همه با هم می ریم تو رژیم و به حرفت گوش می دیم.

مالی خواست چیزی بگه که آرتور اون رو روی صندلیی که از غیب ظاهر کرده بود نشوند. سپس بتی قلم پر تند نویسش رو به همراه کاغذ پوستی روی میز گذاشت و گفت: خب شروع می کنیم . اولین سؤال ، شنیده شده محفلیون باعث به وجود آمدن آلودگی صوتی در این حوالی شدند . دلیلش چیه؟

دامبل: خب دلایل زیادی داره یکیش اینه که، متاسفانه بچه های امروزی دچار انرژیه زیادی هستن و به خاطر همین گاهی این جیمز ما جیغ های بلندی می کشه. می خواید نمونشو بشنوید؟

بتی به طبقه ی بالا نگاه کرد و وقتی بلا رو اون جا ندید گفت: خب اگه لازم می بینید...

تدی یک نیشگون از جیمز گرفت و جیمز یک جیغ بلند نصیب همه کرد. قلم پر خودنویس از شدت جیغ غش کرد و بتی وقتی به خودش اومد، یک قلم پر جدید و جایگزین کرد و گفت: خب من فکر می کنم بتونم بقیه ی دلایل رو حدس بزنم و حالا می ریم سراغ سؤال دوم....

در طی این مدت بلا در زیر شنل نامرئی به اتاق دامبل ، آشپز خونه و هر جایی که فکر می کرد محفلی ها اون جا نقشه هاشون رو نگه می دارن رفت و نقشه های زیادی رو جمع کرد. در آخر به اتاق خودش بازگشت و نقشه ها رو برای اربابش (اربابمون)پست کرد . سپس بدون شنل نامئی از اتاقش بیرون رفت و گفت: بتی منتظر چی هستی برو دیگه. بهت گفتم که قرصامو سر موقع می خورم.

بتی(در دل: آخیش تموم شد ) باشه به خودت فشار() نیار من رفتم.

بتی بعد از خداحافظی از محفلیون از گریمولد خارج شد و به خانه ی ریدل آپارات کرد. با دیدن لرد تعظیمی کرد و گفت: ماموریت به خوبی انجام شد مای لرد.اونا بیش از اندازه ساده لوح اند حتی برای بلا گریه هم کردن.

همه ی مرگخوارا به همراه لرد به این عکس العمل محفلیا خندیدند. و لرد گفت: می دونستم این طوری عمل می کنن.


این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای


Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
#7
خانه ی ریدل

بلا اشک ریزان به لرد سیاه و نجینی نگاه می کرد.بتی به کنار بلا آمد و گفت : فکر نمی کنم خودشون متوجه شده باشن !دوباره همه چیز رو از یاد بردن؟

بلا با سر تائید کرد و دوباره اشکهاش سرازیر شدن بتی گفت: مورگانا گفت که راه حل داره و تا حالا شم که نقشه خوب پیش رفته.

بلا بی توجه به حرف بتی نتونست خودش رو کنترل بکنه و در حالی که با صدای بلندی گریه می کرد از لرد و نجینی و بقیه دور شد. در همین هنگام صدای بلا باعث شد به اون طرف نگاه کنه و بتی رو ببینه. لرد سیاه گفت: برو یه دکتر خبر کن نجبنی اصلا حالش خوب نیست. از صبح تا به حال فقط مثل یک شیلنگ خوابیده. منتظره چی هستی؟!زود باش.

بتی با شنیدن صدای لرد بقض کرد. لرد سیاه چوبدستی اش را بالا برد وگفت : چطور جرئت می کنی حرف اربابت رو گوش ندی؟! کروشیو بتی !کروشیو ! پس چرا این چوبدستیم کار نمی کنه؟

بتی هم که این حالت لرد رونمی تونست ببینه ، درحالی که او هم گریه می کرد از اون جا دور شد.نجینی گفت: سسسفوس(از دست تام با این مرگخواراش ! الان هم موقع مریض شدن بود؟! حتی حرف منو هم نمی فهمه!دم به دممم که همه چیزو فراموش می کنه. )

فلش بک

خانه ی ریدل سر میز شام

لرد سیاه از بالای میز گفت: وقتی آخرین گزارش فنری رو در مورد گرگینه ها خوندم احساس کردم، در میان گرگینه ها هرج و مرجی راه افتاده و اونا می خوان خودشون رو مستقل کنن برای همین فردا یک ماه کامل رو داریم، یک ماموریتی به 16 نفر از سرانشون می دم که اجرا کنن .اونا باید یک دسته شکارچی ماگل رو این جا بیارن تا من معجون جدیدم رو بهشون بدم ولی ، بعد از اتمام ماموریتشون اونا هستن که اون معجون رو خواهند خوردبا خوردنش ،به طور مادام العمر روح و جسمشون به اختیار من درمیاد و من به وسیله ی اونا می تونم مطمئن شم که هیچ توطئه ای بر ضد من در جامعه ی گرگینه صورت نمی گیره.راستی مورگانا قضیه ی ملاقاتت با خون آشامان ارشد چی شد میدونی که این موضوع خیلی مهمه؟

مورگانا: فرداست و همون طور که دستور دادین هدیه ای ارزشمند از طرف شما تهیه کردم . نا امیدتون نمی کنم ،مای لرد.

- همین طور هم باید باشه.حالا همه شامشونو بخورن.

یک ساعت بعد از شام در حالی که مرگخوارا و لرد خوابیده بودن ،مورگانا از اتاقش بیرون آمد و به آشپز خونه رفت ،از توی کیفش یک بطری با محتوایی قرمز رنگ در آورد و توی یخچال گذاشت. سپس رو به آنی مونی کرد و گفت: آنی اینو گذاشتم تو یخچال فردا میام ببرمش. حواست باشه کسی ازش نخوره. خیلی خطرناکه !

آنی مونی در حالی که ظرفا ی شام رو می شست گفت: خیالت راحت . فردا شب که خواستی بری بیرون یادت میندازم بیای ببریش.

مورگانا لبخندی زد و به دنبال شکار انسان ها، برای خوردن خونشون به بیرون رفت. آنی مونی نفس راحتی کشید و با خودش گفت: خوب شد لرد سیاه بهش فهموند بهتره خودش باید دنبال خون بره.فکر کن من می رفتم برای یک خون آشام خون تهیه می کردم!

وقتی ظرف آخر رو هم شست رفت که بخوابه و آخرین چراغ رو هم تو خونه ی ریدل خاموش کرد.ساعاتی بعد لرد سیاه با لباس خوابش که از جنس پر قو بود (بعد از مدتی تصمیم گرفتن به جای لباس خال دار و گل گلی از این نوع لباس های خواب استفاده کنن که برای پوست حساسشون خوبه ) به طرف یخچال آمد و کورمال کورمال بطری رو از در یخچال بیرون آورد و ازش نوشید . با خوردن یک جرعه از مایع درون بطری، اون رو جلوی صورتش گرفت و با دقت بهش نگاه کرد و وقتی فهمید محتوای درونش قرمزه و به طور حتم این نوشیدنی آب نبوده بلند گفت:آنی مونی مگه من صد دفعه بهت نگفتم تو جایی که بطری های آب هست چیز دیگه نذار . حالا این چه کوفتی بود من خوردم؟از این بد مزه تر تا به حال چیزی نخورده بودم.

صورت دیگه ی ماجرا

در اواسط شب صدای جیغ جیغ های بلندی از درون آشپز خانه بلند شد و این صدای ناآشنا باعث شد همه ی مرگخوارا به حالت آماده باش به طرف آشپز خونه برن. وقتی اونا در رو باز کردن اربابشون رو دیدن که با زبان غریبی در حال داد و بیداد کردنه. همه چوبدستی هاشونو پایین آوردن و در حالی که یک کلمه از حرف های اربابشون رو نمی فهمیدن به او خیره شدن.

لرد سیاه چوبدستیشو بالا آورد و گفت:آدو (کروشیو)

ولی هیچ اتفاقی نمی افته و خود لرد هم متعجب، باز هم همون کلمه رو تکرار می کنه ولی هیچ چیزی رخ نمی ده و بلا در حالی که بقض کرده ، گفت: حتما مای لرد می خواد بگه کروشیو .(و کروشیوش به رودولف می خوره)

لرد با شنیدن حرفا ی بلا که براش هیچ مفهومی نداشتن از مرگخورا دور می شه.(نه لرد حرفای مرگخورا رو می فهمیده و نه مرگخورا حرف های اونو)و در همین موقع سرش گیج می ره و قبل از این که صدای جیغ مرگخوارای مونث رو بشنوه بیهوش رو زمین میافته.

فردا صبح

مورگانا قبل از این که خورشید طلوع کنه، با وارد شدن به خانه ی ریدل ،با قیافه ی عصبانیه ی همه ی مرگخوارا روبرو می شه. مورگانا: چی شده؟

مورگان بطری رو بالا آوردبه طوری که مورگانا بتونه ببینه. مورگانا با ترس و لرز گفت: نگو که یکی از اون خورده ؟!

بتی با سرش به او جواب مثبت داد . مورگانا نگاهی به همه انداخت و گفت: همه که این جان کی ازش خورده؟ صبر کنین نکنه نجینی ازش خورده که مای لرد این جا نیست؟

بلا : نخیر لرد سیاه ازش خورده.

رنگ از صورت مورگانا پرید . بلا چوبدستی شو به زمین انداخت و در حالی که با دو دستش مورگانا را تکان می داد فریاد زد: بگو چه بلایی سر مای لرد آوردی؟ این چی بود کنار بطری های آب گذاشتی؟چطور دلت اومد این بلا رو بر سر لرد سیاه بیاری؟

بتی بلا رو از مورگانا با هر بد بختیی جدا می کنه و در حالی که مونتگومری چوبدستیش ، رو از دستش دور نگه داشته گابریل و بتی بلا رو از مورگانا دور می کنن که اون رو نکشه. آنتونین در حالی که چوبدستیشو به طرف مورگانا گرفته بود گفت: چرا همچین کاری رو کردی؟

مورگانا با تکان هایی که بلا بهش داده بود تو نسته بود دوباره به حال اولش برگرده وگفت: من هیج کاری نکردم . اون معجون هدیه ای بود که از خون 1007 موجود جادویی در تمام جهان درست شده بود، و من می خواستم فردا از طرف لرد به سران خون آشامان تقدیم کنم.برای این که خراب نشه گذاشتمش تو یخچال ...

- چرا گذاشتیش تو قسمت بطری های آب ارباب؟

- من نمی دونستم اون جا نباید بذارم . تازه به آنی مونی سپردم که مراقب باشه کسی ازش نخوره.

آنتونین چوبدستیش را پایین برد و گفت: حالا بگو چه بلایی سر ارباب اومده چطوری می شه ایشون رو به حالت اولش برگردونیم؟

مورگانا: اون معجون رو فقط خون آشام های اصیل می تونن بخورن و حتی برای خون آشا های جوون هم خطرناکه چه برسه به غیر خون آشاما ! این معجون خیلی سریع اثر می کنه و در عرض یک ماه ، فردی که بدنش آمادگی نداشته و اون رو خورده رو ،نابود می کنه ولی فقط یک راه وجود داره اونم اینه که به مدت 20 روز ،هر روز یک قلبی که تازه از بدن یک گرگینه جدا شده رو بخوره.

در همین هنگام مشتی بر روی در کوبونده شد. ایوان به آنتونین گفت: من درو باز می کنم . تو از پشت حواست به من باشه.

ایوان در رو باز کرد و با دیدن صورت پشمالوی یک مرد گفت: تو باید از طرف گرگینه ها اومده باشی .

گرگینه گفت: درسته .

آنتونین به جلو آمد و گفت: لرد سیاه به ما گفته ماموریت رو بهت بگیم چون خودشون کاری دارن.

- من می خوام با خود لرد صحبت کنم.

- نکنه می خوای از دستور لرد سیاه سرپیچی کنی و بر خلاف میلش عمل کنی؟

گرگینه بعد از مکثی کوتاه، اخم کرد و گفت: ماموریت رو بگو.

آنتونین از درون گفته های شب گذشته ماموریتی رو برای گرگینه تعیین کرد و بعد در رو بست و وقتی به خانه باز گشت به مورگانا گفت: من یکم می خوام نقشه رو تغییر بدم؛وقتی گرگینه ها آدما رو این جا آوردن، بهشون از طرف لرد دستور می دیم که همشونو گاز بگیرن . بعد هر روز قلب یکی از این گرگینه های جدیدمون رو به ارباب می دیم.

مورگان: مورگانا قلب گرگینه های جدید هم تاثیر می کنه ؟

مورگانا: باید همین اثر رو داشته باشه. این مورد نادریه زیاد روش تحقیق نشده ولی چاره ی دیگه ای هم نداریم. باید امیدوار باشیم . وضع از این که هست بد تر که نمی شه. اگر همین طور پیش بره ارباب به طور کامل دیگه نمی تونه حرف بزنه ، یا بشنویه یا بیبنیه. حافظش کوتاه مدت می شه ،و بعد از بین می ره . به زودی قدرت راه رفتن و تکون دادن اعضای دیگه ی بدنشو از از دست می ده و بعد هم ...

اشک های مورگانا گونه هاش رو خیس می کنن و او رو از ادامه دادن حرفش باز داشتن . او هم به اتاقش در زیر زمین میرود.تا فکری برای مشکلات جدیدش بکند.

پایان فلش بک

در پیش محفلیون

هری: این تو چیزی راجع به این که کجا بردنشون ننوشته .

دامبل : یه ماموریت رو به این پسر سپردیم چرا هیچی تو اون دفترچش نگفته؟

هری: یه چیزایی گفته ولی هیچ ربطی به ماموریت نداره .

- شاید به صورت رمز گذاشته باشش!

جیمز: راست می گه بابا شاید به صورت رمز گذاشته باشش.

هری به هر دوی اونا بد نگاه کرد و گفت: وسط در گیری تدی از کجا وقت برای رمز درست کردن پیدا کرده؟

دامبل و جیمز: این هم نظره ایه.

-

دامبل دفترچه رو از دست هری می قاپه و شروع به گشتن می کنه: خب این کتاب به دو بخش تقسیم شده .بخش اول ویکتوریا ویزلی و بخش دوم مورگانا لی فای خوب این یعنی این که نصفشون رو بردن یک جا و نثفون رو بردن جای دیگه.

هری: آلبوس از جاروی ولدمورت (همون خر شیطون)بیا پایین . اونا بردن تو مخفیگاها شون زیر زمین و یا بردن خونه ی ریدل.

دامبل بدون توجه به او ذره بین جیمز رو ازش می گیره و شروع می کنه و به کشتن و این کار باعث می شه جیمز یک جیغ بنفش نصیبشون بکنه.

...


ویرایش شده توسط بتی بریسویت در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۹ ۰:۰۷:۳۸

این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای


Re: باغ وحش
پیام زده شده در: ۱:۱۹ شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸
#8
لینی : بادراد چقدر خشن شدی! همه ی رو با هم یک جا کشتی؟

بادراد : من نکشتم خودشون مردن !

بتی:باغ وحشمون از بین رفت.

آرنولد: مثل همیشه بادراد بوجه رو تامین می کنه. مرغ و خروس هامونو می خریم.

بادراد : چی چی رو من تامین می کنم.خودتون می برین و می دوزین . مرغ هامون خودشون مرده بودن وقتی من رسیدم.

لینی: مگر مراقبت از حیوونای باغ وحش دیروز به عهده ی تو نبود؟

بادراد : خوب منم تمام مدت پیش اینا بودم نمیدونم چرا امروز این جوری شدن!

صدای عقاب بر روی در همه ی بچه ها رو ساکت کرد.لینی خیلی سریع تعداد بچه ها رو شمرد و گفت: همه توی تالارن . یعنی این کی می تونه باشه؟

صدای چند نفر از بیرون می آمد که می گفتند : اه حالا جواب این سؤالش چی می شه؟

- اگه می دونستم که الان تو بودیم!

- پیوز تو چرا از دیوارشون رد نمی شی بری تو؟

- نمی دونم چرا نمی شه از دیوارشون وارد شد؟!

لینی : هافلی ها می خوان بیان این جا چی کار؟

لونا: ساکت بذارید بشنوم.

دوباره دختری از بیرون گفت: بالاخره که میان بیرون . اون موقع جزای کشتن پرنده های ما رو می دن.

بچه های ریون:!!!!

بادراد : مال اونا هم مرده ؟!

لونا: کی می تونه این قدر بی رحم باشه که همه رو بکشه؟

لینی: لرد ولدمورت!

بتی: مای لرد هیچ وقت منابع رو از بین نمی بره.

گابریل: اینو راست می گه.

در همین حال بادراد رنگش سبز می شه و از حال میره .

بچه ها: این چش شد؟


ویرایش شده توسط بتی بریسویت در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۶ ۱:۲۸:۴۶

این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای


Re: كلاس آموزش گزارشگري كوييديچ
پیام زده شده در: ۴:۲۵ جمعه ۵ تیر ۱۳۸۸
#9
سلام امیدوارم از گزارش امروز من نهایت لذت رو ببرید، چون ممکنه دیگه در طول عمرتون گزارشی رو از من نشنوین به خاطر این که کار من روزنامه نگاریه نه گزارش گری! آمار نشون داده خبر نگاری ده برابر این شغل در آمد داره اگر باور نمی کنید روزنامه ی فردا رو بخونید من دربارش گزارشی نوشتم . بازیکناشون ابین دوتا تیم دارن سوار جارو شون می شن. منو ببخشید که همین طور وسط حرفم مجبورم در باره ی این بازی هم توضیح بدم ولی چاره ای نیست .

حالا اسم این تیما چی هست من یادم نمیاد .خودم براشون اسم می ذارم ...یکی شون باشه تیم بلوط و اون یکی.... سیمرغ (!) . چرا بازیکنای این یکی هشت نفره خدا می دونه ، نه مثل این که این دختره اومده بود امضا بگیره . خدا می دونه چطور دلش اومده از گراوپ امضا بگیره!خب حالا بعضی ها هم باید باشن این جور موجودات رو دوست داشته باشن!گراوپ هم جو گیر می شه حرکات بالای 18 انجام میده! تا کوییرل نیومده اینا رو از هم جدا می کنن.

هفده دقیقه بعد....

.... مثل این که این ما بین زارش من چند تا گل هم زده شده. فکر کنم سیمرغ شده740 نه ..نه این بلوطه که جستجو گرشون لباسا ی اهل دقیانوس پوشیده . من که فقط لباسامو از بِی می خرم . نمی دونم فروشنده های این لباسا چه امیدی برای پیشرفت دارن.مثل این که این پسره دنباله یک چیزیه ، در واقع هممون می دونیم دنبال چیه اسمش چی بود حالا یادم اومد گوی زرین.
مثل این که داره نزدیک می شه ! ای وای دامن من چرا برام تنگ شده ! تقصیر مامان بزرگه آدمه ، همش می گه بخور جون بگیری ! از قرار معلوم از جایی که این آقای محترم که اسمش یادم نمیاد حالا مهم هم نیست،داره به توپ می رسه . فکر نمی کنم اون یکی جستجو گره بتونه به گوی زرین برسه.از اون جایی که اینا تو آسمونن و منم این دوربینم رو نیاوردم باید پاشم.

جـــــــــــر

همه ی پسر ها که فقط قسمت دامن تنگ رو متوجه شده بودن :

ولی با دیدن دستمال گلداری که بتی با دستش پاره کرده نا امید می شن و بتی ادامه داد : بازیشون اصلا هیجانی نبود و همین اول کار همون طور که من بهتون گفتم جستجو گر تیم بلوط گوی زرین رو گرفت .کاملا قابل پیش بینی بود !ولی من می دونم با گزارش من همه هیجان زده شدید .این قسمت آخر هم واقعا هیجانی بود. فردا کنار وضع هوا نتیجه ی بازی رو ،همکارام تو روزنامه می نوسن می تونین بخونین فعلا بای.


ویرایش شده توسط بتی بریسویت در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۵ ۲۳:۳۴:۱۹

این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای


Re: كلاس گياهشناسي
پیام زده شده در: ۴:۳۸ پنجشنبه ۴ تیر ۱۳۸۸
#10
سلام به همکار خودم می بینم شغل دوم برداشتی !
اینم تکلیف من


این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.