هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۸
#1


ببینید استاد ، من دو تا تکلیف رو درهم نوشتم . اینه که طولانی شدنش رو به بزرگی و گولاخی خودتون ببخشید.


نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


Re: بیگ بن (ساختمان عظیم لندن)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۸
#2
تکلیف رول ، یک و دو قاطی!
جدانکن آقا! درهمه!

پشت بام برج بیگ بن ، نیمه شب

- می تونی ببینی؟
- نه!
-الان چی؟
- نع!
- نعلبکی ! اممم... نه، این تو دیالوگهام نبود... آهان! الانم نمی بینی ؟
-نچ!
- شاید الان بتونی ببینی ها!
لورا سرش را از روی تلسکوپ بلند کرد و با عصبانیت به آلتیدا خیره شد :
- نـــــمــــــــــــی بـــــــینــــــــــم! حالیت شد یا به صورت فیزیکی حالیت کنم؟!
- نه ، حالیم شد... فقط جان من هنوز نمی بینی ؟

اهم ! پس از این مقدمه طویل و بی ربط به سراغ مشخمان می رویم . یه چیزی نوشتم دور هم باشیم

پشت بام برج بیگ بن ، نیمه شب
-می تونی ببینی ؟
لورا سرش را از روی تلسکوپ بلند کرد و با عصبانیت به آلتیدا خیره شد :
-بوقی ، الان تو اپیزود دومیم !
-...آهان! خوب پس تو هنوز نمی بینی؟!
لورا با کف دست به پیشانی اش کوبید .
- نه!نه!نه! الان همه چی سیاهه! می فهمی؟! یعنی هنوز هیچی نمیبینم!
مری از نوک برج پایین پرید و کنار لورا فرود آمد:
- خوب ، تموم شد! پرچم تبلیغاتیم رو وصل کردم . هنوز چیزی نمی بینی؟
-

زاخی لورا را کنار زد و لورا به گابریل ،لینی و دیگر جادوگران شهید راه علم که پایین برج افتاده بودند پیوست . مری مسیر سقوط او را با چشم دنبال کرد و وفتی صدای بامبی ناشی از به زمین خوردن لورا شنیده شد گفت :
- آخیی... طفلک خیلی دوست داشت در کنار ممد بمیره! حیف، عضو خوبی بود....
- پیوند عضو رو وللش (وه-له-لش) ! بیا ببین چی پیدا کردم!
مری به سرعت خودش را به زاخی رساند و هیجان زده گفت :
- چی پیدا کردی؟ اختر نورانیه رو؟
- نچ !سرکار علیه دو ساعته رو یه سیاهچاله زوم کردین!
- مگه سیاهچاله ها رو هم این نشون میده ؟ ایول!
زاخی به تلسکوپ تلنگر زد و گفت :
-پس که چی! این یه جوری جادو شده که حتی زمان حال ستاره ها رو به ما نشون میده!
- چه ریختی هست حالا این سیاهچال؟ چند نفر توشن؟!
آلتیدا نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت :
- تو هنوز نمی بینی؟

زاخی او را از جلوی دوربین کنار کشید :
- اینو بیخیال...هنوز تو اپیزود اوله تو سیاهچاله که کسی رو نمیندازن بوقی! سیاهچاله یه چیزی تو مایه های یه چاله سیاهه مثلا فرض کن وسط آسمون یه تیکه یه سوراخ سیاه باشه هر چی رو که از نزدیکیش رد میشه به خودش جذب می کنه . اه ، این آل هم با این دیالوگاش ! بیا خودت ببین!
مری از داخل چشمی تلسکوپ آسمان را نگاه کرد . حق با زاخی بود . سیاهچاله مثل محوطه سیاه بزرگی بود . در همین ما بین تلسکوپ هابل از کنار سیاهچاله رد شد و بهش جذب شد و در نهایت توی اون فرو رفت .جالب اینجا بود که حتی نوری که تلسکوپ به سمت هدف میتاباند هم نمیتوانست داخل آن را روشن کند .
- زاخی توی این چیه؟ هیچی معلوم نیست که!
-میخواستی سر کلاس یه دقه به جای فکر کردن به کیوان و آبر و این چیزابه درس گوش کنی ! مگه نمیدونی که حتی نور هم راه گریزی نداره و بیچاره می افته تو چاله ؟! یعنی اصولا نور نمیتونه روشنش کنه یا یه چیزی تو همین مایه ها!
- وی... چقدر باحال! میگم باصلا تکلیف رو بیخیال شیم ، همینجا بشینیم هی چیزایی که میرن تو سیاهچاله رو نگا کنیم بهشون بخندیم!

زاخی به زور مری را از تلسکوپ جدا کرد و گفت :
-اینو ول کن . بیا دنبال ابرنواختر بگردیم! تا ده دقیقه دیگه باید پیداش کنیم !
مری با دست زاخی را کنار زد و زاخی نیز .... نه خیرم ، این دفعه گول خوردین ! زاخی خودش رو نگه داشت و عربده کشید :
- چی کار می کنی؟! نزدیک بود منو بکشی!
-هیسس... باورت نمیشه که فقط نیم متر اونور تر بود!نمیدونی اینجا چه خبره... .اینا کمره..اوه ، باز قاطی شد ! ...اهم!حیف که نمی تونی ببینی! واقعا زیباست!
آلتیدا آستین مری را کشید و گفت :
- حالا داری چی می بینی؟
- اولش نورش زیاد شده بود ، بعد یهو خاموش شد و بعدش ترکید... جون تو خیلی خفن بود . کپ ماتریکس بود! نه ، مثل این ترقه های المپیک بود! کلا خیلی باحال بود.... بعدش هم یه سری گاز قرمز و صورتی و بنفش و اینا محوطه انفجار رو پوشوندن . به گمونم بیچاره تبدیل شده به گاز ...اااا!الان هم دارن کم کم یه جا جمع میشن. چه جلب!
زاخی گفت :
-آفرین ، توصیف خوبی بود ! خوب دیگه بچه ها ، جل و پلاستون رو جمع کنین بریم ؛ برای مشق این جلسه کافیه.

پایان!


نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


Re: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۸
#3
1

1- چگونه چوبدستی را به دست بگیریم؟

بهتر است چوبدستی را محکم در دست فشار ندهید . همانطور که جارو ترسیدن سوارش را حس می کند ، چوبدستی هم اضطراب صاحبش را احساس می کند و ممکن است در کارآیی آن خللی ایجاد شود .
چوبدستی را راحت به دست می گیریم . نه آنقدر شل که از انگشتانمان آویزان باشد و نه آنقدر سفت که در آستانه شکستن قرار بگیرد . بهترین راه این است که انگشت شصت را در راستای جهت دست روی چوبدستی بگذاریم و انگشتان دیگر را با فاصله نیم سانتی متر در کنار هم دور چوب حلقه کنیم .

2-برای ارسال طلسم باید چگونه چوبدستی را تکان بدهیم؟

برای حرکت دادن چوبدستی از تمام مچ استفاده می کنیم . نه فقط دو انگشت اول یا شصت. بهتر است ارسال طلسم مثل افسون ها با حرکت آهسته و مواج چوبدست همراه نباشد ؛ بلکه از حرکت ضربه ای و سریع برای اجرای آن استفاده شود . البته لازم است به این نکته دقت شود که ضربه نباید به قدری شدید باشد که چوبدستی در دست بلغزد . حرکت باید ظریف و با دقت صورت پذیرد .

2

تخته پاره ای که زمانی در را تشکیل می داد از لولایش آویزان شده بود و با وزش باد به آرامی تکان می خورد و ناله می کرد . نوری که از قاب خرد شده ی در به داخل سالن قدیمی خانه متروکه میتابید ، چهره خون آلود مردی را روشن می کرد که رو به روی آن به دیوار تکیه داده و روی زمین ولو شده بود . زخم های عمیقی برداشته بود که که خون از آنها فوران می زد . اما هنوز چوبدستی اش را محکم چنگ زده بود . شخص شنل پوشی مقابلش ایستاده بود و چوبدستی اش را به سمت او نشانه رفته بود . مشخص بود که اهمیتی به چوبدستی که در دست مرد بود نمیدهد ؛ می دانست ضعیف تر از آن است که بتواند به او حمله کند . و هنوز حرف هایی بود که باید گفته می شد.

- تو همیشه می دونستی که من از تو قوی ترم . درسته بیل؟ با این حال به من پیشنهاد دوئل دادی. بعد از ترک خونه ، این احمقانه ترین کاری بود که ازت بر می اومد . ولی چرا بیل ، چرا؟!
- تو هیچی... از اهمیت... اصالت ...نمی دونی!
- لااقل این قدر میدونم که اصیل بودن و اصیلانه رفتار کردن به از دست دادن خانواده م نمی ارزه.
- برام... مهم نیست....بن... من به خاطر... هدف مهمی ...کشته میشم...من دیگه...برادر تو...نیستم...زود باش ... مطمئن باش...از...مرگ نمی ترسم!
-شاید از این بترسی.

بن این را گفت و با پوزخندی چاقوی نقره ایی از آستینش در آورد. بیل با بدگمانی به او خیره شده بود و همچنان نفس نفس می زد .
- میدونی این چیه ، بیل؟ این یه چاقوئه . مشنگ ها از این برای مبارزه استفاده می کنن. و... گاهی برای کشتن.
چشم های بیل گشاد شد . منظور برادرش را به خوبی فهمیده بود . هق هق کرد :
- با من... این کار رو ...نکن !
-چرا ؟ تو به هر حال کشته میشی . دوست دارم با یه وسیله مشنگی جونت رو بگیرم . البته درد داره... خیلی زیاد ؛ ولی در راه بقای اصالت مجبوری تحملش کنی .
بیل سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست . بن چاقو را درست توی قلبش فرو کرد . اما بیل فریاد نکشید؛ چون لحظاتی قبل جان داده بود . بن روی بدن بیجان برادرش خم شد و پیشانی اش را بوسید . قطره ای اشک از چشمانش سرازیر شد و روی گونه بیل افتاد . زمزمه کرد :
- هیچ وقت نخواستی قبول کنی ، نه؟


ویرایش شده توسط آلتیدا در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۴ ۱۹:۳۳:۳۲

نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


Re: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۸:۳۰ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸
#4
صبح روز بعد

آرکو ،محافظ شخصی تولونی، وحشت زده وارد چادر باشکوه اربابش شد و فریاد زد :
-ارباب ! ارباب!
تولونی به او پرخاش کرد :
-صد بار به تو نگفتم که باید اول ورودت رو اطلاع بدی و بعد داخل بشی ؟ دستور میدم یک روز تمام از پا آویزونت کنن !
آرکو که به شدت نفس نفس می زد گفت :
- ارباب ! یه... یه نفر از طرف .....قبیله واکاری داره... به سمت ما میتازه!

تولونی احساس کرد قلبش فرو ریخت . با عجله از چادر بیرون رفت به سمت حاشیه اردوگاه دوید . عده زیادی از فرماندهان و سربازان در کنار حصار های اردوگاه جمع شده بودند و سواری را که به سمت آنها می تاخت با دست به هم نشان می دادند . تولونی آنها را کنار زد و جلوتر از همه ایستاد تا بتواند به خوبی فرد را ببیند . سوار هر لحظه به آنها نزدیک تر می شد و پشت سرش ابری از گرد و خاک به جا می گذاشت . تولونی به دقت به او خیره شد . مردی با لباس پیک های قبیله واکاری که به رنگ سرخ بود . نفس راحتی کشید و اضطرابش از بین رفت؛ مرد شمشیری به همراه نداشت.

آرکو از پشت سرش گفت:
-قربان ، شما نباید اینجا بایستید . ممکنه اون بخواد به شما آسیبی بزنه !
- نگران من نباش . اون یه قاصده. برو بگو بزرگان و فرماندهان توی چادر فرماندهی دور هم جمع شن . قاصد رو اونجا ملاقات می کنم . بعدش هم برو فرمان قبلی رو انجام بده!
آرکو با سردرگمی پرسید :
- قربان ، کدوم فرمان؟!
-باید از پا آویزونت کنن ، نادان!


چادر فرماندهی هرو

پیک واکاری به تولونی ادای احترام کرد و نگاهی به بزرگان و افسر ها که دورش حلقه زده بودند انداخت . تولونی که روی تخت شاهانه ای جلوس کرده بود از او پرسید :
- چرا به اردوگاه ما اومدی؟ ما با قبیله ی شما در حال جنگیم! اگه دلیل قانع کننده ای نداشته باشی دستور میدم گردنت رو بزنن .
- قربان ، سرورم سامیانی ، دختر رییس قبیله ی ما...
حرفش را قطع کرد. زیرا تولونی با شنیدن نام سامیانی نفسش را با صدای بلند حبس کرده بود . او با دستپاچگی سرفه ای کرد و گفت :
-بله ، ادامه بده.
- ایشون پیشنهاد کردند که هر کداوم از قبیله ها معمایی برای قبیله مقابل مطرح کنند و قبیله ای که بتونه پاسخ معما رو پیدا کنه پیروز اعلام بشه . در صورتی که هر دو گروه موفق بشن یا ناکام بمونن جنگ با نتیجه ی مساوی به پایان می رسه.سرورم امیدوارند که شما دلیرانه این پیشنهاد رو بپذیرید تا...

تولونی با حرکت دستش حرف او را قطع کرد و در حالی که لبخند می زد گفت:
-قبول می کنیم . معمای شما چیه؟
پیک طوماری را به آرکو داد و گفت :
-لطفا خودتون این طومار رو باز کنید.ضمنا تا صبح فردا فرصت دارید تا معما رو حل کنید . در صورتی که نتونستید باید شکست رو بپذیرید.

در همان حال، چادر فرماندهی واکاری

-سامی ، به نظرت باید چی کار کنیم؟
سامیانی به پدرش لبخند زد . طوماری که از پیک هرو گرفته بود باز کرد و در حالی که آن را از نظر می گذراند گفت :
-همون کاری که اونها می کنن.مگه ما معتقد نیستیم که از هوش بالایی برخورداریم؟ پس حل کردن چنین معما هایی نباید برامون کار سختی باشه . هوم؟
مشاور اعظم پرسید :
چی توش نوشته بانوی من؟
سامیانی صدایش را صاف کرد و با صدای بلند خواند :
-آن چهار برادر که همیشه پا به پای هم می دوند و همه جا همراه هم اند کیستند؟

همان شب ،چادر تولونی

تولونی برای هزارمین بار معما را از نو خواند :
-زنی با دوستش و برادرش و همسر او چطور میتوانند سه تخم مرغ عسلی را بین هم تقسیم کنند؟
او با عصبانیت طومار را به گوشه ی اقامتگاهش پرتاب کرد . هیچ چیزی به ذهنش نمی رسید .با ناراحتی روی زمین زانو زد ، و آنگاه بالاخره چیزی را که تمام مدت جلوی چشمانش بود دید؛ تکه پوست کوچکی که در قسمت انتهایی طومار پنهان شده بود . آن را برداشت و دستخط آشنای سامیانی را دید:
- برادر ، زن را خیلی قبول دارد . زن به دوستش بسیار علاقه مند است . همسر برادر را زن انتخاب کرده است.
لبخندی زد و طومار را برداشت . بالاخره جواب را پیدا کرده بود.

ظهر فردا ، بعد از یک مجادله ی طولانی

-شما تقلب کردین!
- این حقیقت نداره ! کسی که تقلب کرده شمایید!
-چی؟! نکنه خیال کردین معمای هوشمدانه ای طرح کرده بودین که ما نتونیم از پسش بربیایم؟ هر بچه ای میدونه که چهار چرخ گاری مثل چهار برادر همه جا همدیگه رو همراهی می کنن!
- نه پس! معمای شما هوشمندانه بود !تولونی با یه نگاه فهمید جواب چیه!
- هه! اون پسره ی خنگ رو میگی؟ همون که واسه اینکه با دختر من ازدواج کنه حاضر بود کفشای منو لیس بزنه؟!
- چی؟ توهین به شاهزاده هرو؟! باید حقتو کف دستش بذارم! پروتگو!
- شاه رو مورد تهاجم قرار دادن ! حمله کنین !

و دوباره روز از نو ، روزی از نو!


ویرایش شده توسط آلتیدا در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۳ ۱۸:۳۹:۱۱

نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


Re: كلاس گياهشناسي
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵ دوشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۸
#5
فلش بک- روز ، داخلی ، کلوپ ورزش های جادویی لندن

- ببین ، من عمرا اگه بذارم پاتو از این در بذاری بیرون! باز میخوای بری سراغ اون ----؟!!
- تو میخوای جلوی منو بگیری؟! به همین خیال باش! اصلا دلم میخواد برم پیش همون----!
- حالا می بینیم ! باید از رو جنازه ی من رد شی !
- رد میشم !
- واقعا؟!!
-آره پس چی ! یا خودت میری کنار یا من از رو جنازه ت رد میشم !
- نه تو این کار رو نمی کنی! چون به محض اینکه پات رو از در بذاری بیرون....
- بذارم بیرون چی؟! میخوای قلم پام رو بشکنی مثلا؟! تهدید می کنی؟
- نه خیر ! قضیه وحشتناک تر از این حرف هاست !
- چطور؟!
- من تازگی ها توی کلاس گیاه شناسی ریتا شرکت کردم !الان من میتونم بلا های خطرناکی سرت بیارم !!
- همون خبرنگار سوسکه رو میگی؟ هه ! من میرم بیرون ، دوست دارم بینم کی میخواد جلوی منو بگیره !
- باشه ، برو ! ولی من مسئولیت عواقبش رو به عهده نمی گیرم !

پایان فلش بک

- خوب خانم شاکی ! ایشون که گفتن عواقب این اتفاق رو به عهده نمی گیرن !
خانم شاکی در حالی که پاهایش را با ضرب روی کف دادگاه می کوبید گفت :
- گفته که... گفته ! ... اصلا مگه...ایشون.... حق دارن... جلوی.. منو... بگیرن ؟!
قاضی چکش را روی میز کوبید و گفت :
- لطفا نظم دادگاه رو رعایت کنید خانم ! بعدش چی شد؟
خانم شاکی که حالا دست هایش را بالا گرفته بود و دور خودش می چرخید گفت :
- باشه ! الان...براتون... توضیح می... دم !

فلش بک

- میرم !
خانم شاکی در را باز کرد و پایش را با عصبانیت روی پادری کوبید و همان لحظه متوجه شد که پایش روی گیاه زیبایی که کنار در بود رفته است . بلا فاصله خم شد و با ناراحتی به گل له شده زیر پایش نگاه کرد . ناگهان اتفاق عجیبی افتاد . یکی از پاهایش بالا رفت و پای دیگرش روی پنجه ایستاد و نیم چرخی زد . خانم شاکی هم اجبارا به دنبال پایش نیم چرخ زد . بعد دست هایش به نرمی بالا رفت و راست بالای سرش ایستاد و خانم شاکی شروع کرد به فرفره وار چرخیدن .
- هم خونه ! چی بلایی سرم آوردی؟!
هم خونه نیشش را باز کرد و گفت :
- من که گفتم عواقبش با خودته ! اووه، چه پیک* زیبایی !
خانم شاکی حالا مثل عروسک های جعبه جواهرات دست هایش را به سمت داخل خم کرده بود و در حالی که آنها را به نوبت بالا و پایین می برد به سرعت دور خودش می چرخید . هم خونه هم گوشه ای ایستاده بود و حرکات خانم شاکی را نقد می کرد .
- نه نه ، بعد از این حرکت باید دستات رو باز کنی و یه قدم جلو بیای.... ببین ، بهتره الان یه لبند ملیح بزنی تا حرکاتت به دل بشینه ، اینجوری !
خانم شاکی در حالی که داشت به چپ و راست قدم برمیداشت و دست هایش را از بالا به پایین می برد غرید:
- می کشمت هم خونه ! چی کارم کردی که الان دارم عین این دختر ملوس مشنگی ها باله می رقصم ؟!!
- بهت اخطار کرده بودم که از خشم من بترسی شاکی !!
- بگو چی کار کنم تا خلاص شم !
- اون گله رو از تو پارکتا در بیار و تیکه تیکه ش کن ! حواست باشه که اگه سالم بیرون بیاریش تا ابد همین جوری می مونی !

پایان فلش بک

قاضی متهم را به جایگاه احضار کرد . هم خونه که لباس راه راه گورخر گونه ای به تن داشت و مثل دالتون ها گلوله ای ده کیلویی با زنجیر به پایش بسته شده بود از پله های جایگاه بالا رفت و رو به روی قاضی ایستاد .
- آقای هم خونه ، شما می پذیرید که عمدا خانم شاکی رو گمراه کردین تا گیاه بیوتی لولو رو تکه تکه کنن و به همین وضع بمونن؟
هم خونه نالید :
- نه آقای قاضی ! باور کنید خود استاد همینو گفت !
- می تونید برای ما اتفاقی که بعد از اون براشون افتاد رو شرح بدید ؟
- بله جناب ، بعدش...

فلش بک

خانم شاکی گیاه رو به زور از ریشه در آورد و تکه هایش را توی سوراخی که در پارکت ایجاد شده بود ریخت و بلافاصله چرخش ها متوقف شد . خانم شاکی از فرصت استفاده کرد و چوبدستی اش را به سمت هم خونه نشانه گرفت :
- حالا دیگه برای من تله میذاری بوقی؟! خودم....
ناگهان یک پای خانم شاکی دوباره بالا رفت و پای دیگر شروع به چرخ زدن کرد . اما فرش زیر پای شاکی لیز خورد و خانم شاکی با سر زمین خورد و انگار که بدنش با این ضربه قاطی کرده باشد شروع به تکنو رفتن کرد .حالا دیگر وضع واقعا خنده دار شده بود... خانم شاکی دستش را روی زمین گذاشته بود و پایش را دور خودش می گرداند . کیف دستی اش با هر حرکت دور سرش می چرخید و بعد محکم توی صورتش می خورد .
- اگه دستم بهت نرسه هم خونه!!!

پایان فلش بک

- دادگاه حکم را در جلسه بعد اعلام خواهد کرد .


*پیک حرکتی در باله ست.
** چکش کاری های دادگاه کار قاضیه .
*** اسم جناب----- حکایت بیــــــــب های فف ست!


نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


Re: كلاس پرواز و كوييديچ
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲ یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۸
#6
1-
شانس هم نداریم ما!

2- پنج ورد دیگه رو معرفی کنید و فایده آن را نیز بنویسید(حتما جدا از سؤال اول بنویسید.بستگی به خلاقیت از 1 تا 10 امتیاز)


1- آیزنتهاس( آی-زنت-هاس)

این ورد برای جلوگیری از حرکت های بازدارنده از طرف بازیکن حرفه باعث میشه که هیچ کدوم از بازیکن های حریف نتونن به جاروی شما دست بزنن . در صورتی که یکی شون این اشتباه رو مرتکب بشه جلوی ایلویز میجن لنگ میندازه ! یعنی به عبارتی صورتش پر از جوش و تاول و... اجازه بدین زودتر از این مبحث خارج شیم!

2-ویکوترالور(وی-کو-آترا-لور)

این ورد ضربه توپ های بازدارنده رو دفع می کنه . دفع که نه ، یه جوری منحرفشون می کنه که مو لای درز کارش نمیره و هر کی ببینه صد در صد مطمئن میشه که هدف گیری اشتباه بوده ! در صورتی که این ورد رو غیر لفظی اجرا کنید جارو توپ رو مثل بومرنگ به سمت بازیکن هم پست توی تیم حریف پرتاب می کنه.

3-لاکوارتوزیس( لا- کوار-تو-زیس)

این ورد قدیمی که تازگیها از پوسیدن توی کتابخونه ی هاگوارتز نجات پیدا کرده باعث میشه که جارو در مقابل سقوط از فرد حفاظت کنه . در صورتی که جارو سوار از روی جارو بیفته جارو طوری حرکت می کنه که درست زیر بدن اون قرار بگیره و جارو سوار بتونه قبل از سقوط دوباره سوار جاروش بشه.

4-اکتونیوا ( اک-تو-نیوا)

این ورد مانع از برخورد صاعقه به جاروسوار میشه و مخصوص زمانیه که بازی در هوای طوفانی انجام میشه . این جوری وقتی صاعقه به جارو میخوره ازش رد میشه و نیروش به زمین منتقل میشه و دیگه خطری متوجه بازیکن نیست .

5- باردیلونوس ( بار-دی-لو-نوس)

مخصوص بازیکن های کوچولو و لاغر مردنی . با این ورد دیگه جاروتون با وزش باد های شدید از مسیرش منحرف نمیشه. این ورد تازگی ها اختراع شده اما امتحان اون توی مسابقات رسمی ممنوع هست.


نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


Re: ����� ����� �������
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳ یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۸
#7
نمایشنامه ای بنویسید که در طی آن یک جارو طبق پست من و مطالب کتاب پروازی کوییدیچی بنویسید(کامل شرح بدید.30 امتیاز)

نویسنده این رول قصد توهین به هیچ یک از گروه ها و اعضای نامبرده در رول را ندارد.

-ریتا... هی، ریتا...پاشو!
ریتا غلتی زد و خمیازه کشید و زمزمه کرد :
-هان؟ چیه سپتی؟
-داشتم الان از پنجره بیرون رو نگا می کردم.
- خوب به من چه .... باز بی خواب شدی؟ ولمون کن نصفه شبی بذار بخوابیم!
-ببین ، این گریفیا بدجوری مشکوک می زنن!
ریتا هول هولکی از جا پرید و گفت:
-کی ؟ چی ؟ کو؟ حمله کردن !جاسوس فرستادن! خوابگاه مورد تهاجم قرار گرفته ! تو پیوزو خبر کن منم میرم سراغ مها...
سپتی دستش را روی دهان ریتا گذاشت و زمزمه کرد :
-هیس بابا ! کل قلعه رو ریختی به هم که! من گفتم این گریفی ها مشکوک می زنن ، این که جیغ و داد نداره!
-ریتا دست سپتیما را کنار زد و گفت :
- کدوم گریفی ها رو میگی؟
- همین کینگزلی و اون یارو مو روشنه... هان ، ماتیلدا! نه... آتیلدا! اینا جفتشون از گریفیندور اومدن اینجا ؛ حتم دارم یه نقشه ای تو کله شونه!
- آلتیدا بابا ! اصالت یه هافلی رو زیر سوال نبر ، من به جفت اینا اعتماد کامل دارم.
-اصلا پاشو بیا بریم ببینیم چیکار میخوان بکنن که نصفه شبی دارن میرن به جنگل ممنوعه؟
-کجا؟!
سپتیما دست ریتا را کشید و او را به دنبال خودش از خوابگاه بیرون برد . آنها دوان دوان از قلعه خارج شدند و یواشکی دنبال کینگز و آلتیدا به جنگل ممنوعه رفتند.

کینگزلی تنه درختی که انتخاب کرده بودند با سحر و جادو از ریشه در آورد و جلوی پای آلتیدا به زمین انداخت.
-اووی ! مراقب باش کینگزلی ! بیست سانت اینور تر می افتاد الان من دیگه اینجا نبودم !
-ببخشید ! حواسم رفت به اون بوته پشت سرت.. یه لحظه فکر کردم داره تکون می خوره.
آلتیدا با حرکت چوبدستی اش تنه درخت را از وسط به دو نیم کرد به یکی از نیمه ها اشاره کرد . کینگزلی به سمت آن قسمت رفت و مشغول شد.

سپتیما نیشگونی از بازوی ریتا گرفت و زیر لبی گفت :
- نزدیک بود لومون بدی ! دیدی گفتم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست! ببین ، دارن اون الوارا رو افسون می کنن.
-این که دلیل نمیشه ! الان همین تو که از ریونکلا اومدی ، اگه نصفه شب پاشی بری تو جنگل ممنوعه و یه تنه درخت رو تراش بدی مشکوک محسوب میشی؟
سپتیما قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت و بحث را عوض کرد :
- نگاشون کن ! حتما میخوان یه جاروی بدلی درست کنن و با جاروی یکی از اعضا عوضش کنن ! برای همین دارن افسونش می کنن ، حتما میخوان یه بلایی سر یکی از بچه ها بیارن !
-صد بار گفتم هیچ دلیلی نداره که...
-هیس !

آلتیدا نور چوبدستی اش را خاموش کرد و از بوته فاصله گرفت و گفت :
- عجیبه ، یه صداهایی از این ور میاد !
کینگزلی بدون اینکه سرش را از روی کنده – که حالا به جاروی زیبا و خوش تراشی تبدیل شده بود- بلند کند گفت :
- خوب این طبیعیه ، جنگل جونور زیاد داره .
آلتیدا شانه هایش را بالا انداخت :
- شاید حق با تو باشه . بهتره به کارمون برسیم .
کینگزلی جوابی نداد . غرق در تمرکز شده بود و چوبدستی اش را به شکل موجی روی جارویش حرکت میداد و چیز هایی زمزمه میکرد . آلتیدا هم مشغول کار روی جاروی خودش شد .
بعد از چند دقیقه کارشان تمام شد و هر دو از جاروهایشان فاصله گرفتند تا آنها را از دور بررسی کنند. کینگزلی هر دو جارو را امتحان کرد و مطمئن شد که بدون نقص پرواز می کنند . ریتا سپتی را که بی وقفه چیز هایی زمزمه می کرد نادیده گرفت و به آنها خیره شد که انگار دوباره میخواستند افسونی را روی جارو اجرا کنند . کینگزلی به دقت نوک جارو را هدف گرفت و وردی را به زبان آورد :
-آداسفوال!
آلتیدا او را کنار زد و گفت :
- نه... بیا یه چیز دیگه رو امتحان کنیم... مثلا این چطوره... اکتونیوا!
-من نمیذارم!
-سپتیما ، نه!
ریتا از مخفیگاهش بیرون پرید و سعی کرد جلوی سپتیما را بگیرد اما دیگر دیر شده بود . سپتی چوبدستی اش را در آورده بود و طلسمش را به سمت جارو ها شلیک کرده بود ... و از آنجا که هیچ کس جرات جاخالی دادن از طلسم های سپتی را ندارد* هیچ کس حرکتی نکرد تا دو تا جاروی عالی از بین بروند.

* ماشالا هدف گیریش که حرف نداره ، عین این شوتای برق آسای سوباسا هم هست ؛ هم چرخشیه هم کات داره هم سرعتیه .


نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


Re: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۸:۵۶ پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
#8
استاد! استاد! یه سوال ؛ اسم گروه ها یونانیه؟

تکلیف اول : خصوصیات جادوگرانی که به دو گروه انتیکوموس و سینسیماریوس وارد شده اند را بنویسید.( 15 امتیاز )

انتیکوموس ها

افرادی که به این گروه پیوستند نیروی بدنی را مایه قدرت گروه خود می دانستند . بدن ورزیده و زور زیاد مشخصه اصلی انتیکوموس ها بود . انتیکوموس ها جنگاوران ماهری بودند و به همین دلیل بیش از آنکه به پیشرفت توانایی های جادوییشان توجه داشته باشند به گسترش مرز های قلمرویشان اهمیت می دادند . آنها همچنین روابط دوستانه ای با مشنگ ها برقرار کرده بودند و طبق شواهد ، اولین جادوگر های دورگه از این گروه بودند .

سینسیماریوس ها

سینسیماریوس ها افرادی بودند که خود را برترین مخلوقات می دانستند و سایر موجودات جادویی - نظیر سانتور ها ، غول های غارنشین ، مردمان دریایی ، اجنه و....- و مشنگ ها را آزار می دادند . آنها به توانایی های جادویی خود می بالیدند و برخلاف انتیکوموس ها به پیشرفت توانایی های جادویی خودشان توجه شایانی داشتند . سینسیماریوس ها ابتدا با ریپیرسیموس ها روابط دوستانه ای داشتند اما پس از اینکه با مخالفت ریپیرسیموس ها برای جنگ با اجنه رو به رو شدند ( دلیل این مخالفت هنوز بر مورخان آشکار نشده است)مثل انتیکوموس ها طردشان کردند. گفتنی است اولین جادوگران سیاه از افراد این قبیله بوده اند و همچنین نسل سالازار اسلایترین نیز به یکی از اعضای این گروه می رسد.


تکلیف دوم : اولین جنگی که بین سه قبیله رخ داد را نوشته و بنویسید که چه گروهی این جنگ را شروع کرده و چه گروهی پیروز این جنگ بوده است. ( 12 امتیاز )

سینسیماریوس ها به اصالت جادویی خود میبالیدند ، در حالی که انتیکوموس ها با مشنگ ها دوستی می کردند . طبیعتا سینسیماریوس ها که این کار را حقارتی برای دنیای جادو تلقی می کردند این رفتار آنها را تحمل نمی کردند. بنابراین به انتیکوموس ها اعلان جنگ کردند . آنها حتی برای شکست دادن سینسیماریوس ها موقتا با دشمنان دیرینه شان (ریپیرسیموس ها
) صلح کردند و در برابر انتیکوموس متحد شدند .
بدیهی است که انتیکوموس ها در برابر قوای متحد این دو گروه شانسی نداشتند و با وجود اینکه جنگاورانی ماهر بودند و دلیرانه تا آخرین نفس جنگیدند ، ناچار شکست را پذیرفتند و عده زیادی از آنها قتل عام شدند . بازماندگان این گروه به کوه ها گریختند و سر انجام به سرزمین های همسایه گریختند .

تکلیف سوم : این جلسه رو چطور دیدید؟( 3 امتیاز )

بد نبود . هنوز جای پیشرفت داره . نسبت به کلاس های دیگه متن تدریس استاد کوتاه تره که با توجه به انبوه کلاس هایی که باید توشون شرکت کنیم میتونه نکته مثبتی باشه ؛ اما نود درصد نوشته ی شما متن درس بود و دو سه خط هم فضا سازی . شاید اگه یه کمی موضوعات فرعی و مخلفات هم قاتیش کنین متن جذاب تر در بیاد. طوری که آدم ترغیب (؟) بشه کلاس رو دنبال کنه .

بعدش هم اینکه اگه همیشه چهار پنج نمره واسه نظر ما درباره کلاس باشه خیلی خوبه بازم از این سوالا بذارین.


ویرایش شده توسط آلتیدا در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۱۸ ۱۸:۵۸:۴۲

نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


Re: کلوپ ورزش های جادویی لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۸
#9
آنتونی پشت رل نشست و به فرمان ، دنده و اجزای دیگر ماشین خیره شد . بعد پنجره سمت راننده را شکست( بیچاره بلد نیست پایین بکشدش خوب !) با ترس و لرز دنده را گرفت و آن را عقب کشید . ماشین با سرعت عقب رفت و به ماشین پشتی برخورد کرد . آنتونین وحشتزده از ماشین بیرون پرید و از ماشین دور شد .
- این چه کاری بود که کردی؟
آنتونین از جا پرید و به پشت سرش نگاه کرد . پاترونوس لرد که به شکل مار بود آنجا ظاهر شده بود . آنتونین که زبانش گرفته بود گفت :
- چـ....چـ... چکاری ارباب؟!
- از وسیله ماگلی استفاده می کنی؟! اصالت مرگخوار ها رو زیر سوال می بری؟! همین الان بلا رو میفرستم کروشیوت کنه . همونجا وایسا!
- پاق!
آنتونین برای بار سوم چند متر به هوا پرید و با دستپاچگی به بلا نگاه کرد که همان لحظه آنجا ظاهر شده بود و گرد و خاک شنلش را می تکاند . بلا نگاه تحقیر آمیزی به ماشین و آنتونین انداخت و گفت :
- با این لکنته میخواستی به اون کلوپ بری؟ به فکرت نرسید که آپارات کنی بوقی ؟!
دالاهوف زیر لبی چیز هایی زمزمه می کرد . بلاتریکس ردای او را کشید و با خشم گفت :
- بیا بریم تا مای لرد شخصا نیومدن کروشیوت کنن !

و بعد هر دو به سمت کلوپ آپارات کردند .

در همان حال ، کلوپ شطرنج

کینگزلی اسپروات را که مثل فرفره کار می کرد نگه داشت و گفت :
- اسپر جان بیخیال ! خسته شدی. بده بقیه ش رو زاخار تمیز می کنه!
زاخی اخمی کرد و گفت :
-از کیسه خلیفه نبخش ! اصلا چرا خودت یه کمکی نمیدی ؟
دیدا تی را از دست اسپروات قاپید و به سمت زاخاریوس پرت کرد .
- پاق!
- اه ! ببین دیدالوس ! یه بار هم که خواستی کمک کنی زدی یه چیزی رو شکستی !
دیدالوس بلافاصله به شکل درآمد و پاورچین از صحنه فاصله گرفت و به سمت در رفت . ناگهان در به شدت باز شد و دیدالوس را به دیوار کوبید .بلا و آنتونین که تازه به آنجا آپارات کرده بودند با چوبدستی های آماده در آستانه در ایستاده بودند .


ویرایش شده توسط آلتیدا در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۱۷ ۱۴:۰۲:۰۶

نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


Re: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۹ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۸
#10
فرم عضويت:

1- نام و نام خانوادگی:
چشم بچرخون این بغل نوشته .

2- چرا عضو اينجا شديد؟ چه پيشنهاداتی برای پيشرفت كلوپ داريد؟
چون جای باحالیه .
پیشنهاد: گروهی کار کنید ! تک تک ماموریت ندید که مجبور باشیم همزمان ده نفر رو تو تاپیک های مختلف حمایت کنیم. مثلا تو یه تاپیک خاک خورده همگی با هم ماموریت بریم چون اینجوری نمودش بیشتره و راحت تر جا می افتیم .
بعدش هم که الان مثلا توی ترم هاگوارتزیم ها ! الان محفل هم ماموریت نداره چه برسه به ما.

3- فرض كنيد به شما ماموريتی داده شده است، به اختصار بيان كنيد چه طور ماموريت را به انجام ميرسانيد.

سوالا می کنی ها !
اول به تاپیک مربوطه مراجعه می کنیم . سپس وارد بخش پاسخ می شویم و ماموریت خواسته شده را به همراه شکلک و تصویر و طنز و مخلفات به انجام می رسانیم.


نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.