هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷:۴۹ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸
#1
اربابا!

دو روز تمام به دنبال ضرب المثلی مناسب برای وضعیت فعلی خودم گشتم و سر انجام پیداش کردم.

دیوار حاشا بلند است!

معنیشم این میشه: حاشا کردن و انکار کردن حد و مرزی ندارد و حرف یا عمل خود را میتوان به راحتی و تا حد غیر ممکن و نامحدود انکار کرد!

در نتیجه...گواهی میدهم که هیچ شخصی بانز رو در نزدیکی و دور و بر لرد دروغین شکلاتی ندیده و احساس نکرده. هر حرفی بر خلاف این رو از الان انکار میکنم و سو لی و لینی رو مشترکا مقصر میدونم.

مجازاتشون کنین ارباب. اینا رو به سزای اعمالشون برسونین. جهان رو از وجود این دو تا پاک کنین!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴:۴۵ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#2
-جناب هاگرید؟

هاگرید نگاه بزرگی به بانز میندازه. دست خودش نیست. نگاهش بزرگه.
-من جناب نیستم. لورد عزیزم. لورد شوکولاتی. اون انگشتتم بیگی پایین تا از بند سوم نشکوندمش. انگار بچه مدرسه ایه. حالا چیه جانم؟

-من گیاه دوست ندارم. خام هم دوست ندارم. چه کنم؟

هاگرید کتلت گوشتالوی بزرگی از لابلای موهاش درمیاره و گاز میزنه.
-نیمیشه خب...دستور دستوره. ولی منم لوردی هستم انعطاف پذیر. الان برای این وضعیت بغرنج چاره ای می اندیشم. اه...چرا به این کتلت مو چسبیده؟ آشپزا بهداشت رو رعایت نمیکنن.

بانز یه لحظه میخواد دوباره انگشتشو بالا بگیره...ولی یاد تهدید هاگرید میفته.
-ببخشید جناب لرد هاگرید. من داشتم فکر میکردم که لرد قبلی الان نیست. منم نیستم. از وقتی یادم میاد هم نبودم. این ممکن نیست به این معنی باشه که من لرد قبلی هستم؟

مغز نداشته ی هاگرید هنگ میکنه.
-یاران ما...بیایین اینو ببرین سه کیلو پنیر بکنین تو حلقومش که کمی خنگ بشه و یاد بیگیره که زیاد فکر نکنه.

عوامل لرد میان و بانزو برای مجازات میبرن.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: سلام بر لرد شکلاتی ... درود بر چتر صورتی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹:۴۰ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#3
هنوز خیلی مونده تا کامل درجریان قرار بگیرم.
ولی چیزی که تا الان فهمیدم اینه که شما نشستین و فکر کردین که لرد قبلی چی کم داشت که مرحوم( ) شد؟
ارباب هیچی کم نداشتن. از شجاعت و درایت و فراست و عقل و هوش و همه چی!
فقط یک چیزی نداشتن و از نداشتنش هم اصلا رنج نمیبردن!
مو!
شما هم گفتین بریم یکیو بیاریم که کل این بالاییا رو نداشته باشه، ولی مو رو به میزان کافی و بیشتر از کافی داشته باشه!
خیلی داشته باشه.
به اندازه ی یک ارتش داشته باشه...

عجب انتخاب مدبرانه و شایسته ای! در اوج غم و اندوه، حمایت میکنم.
تازه، با خیال راحت میتونیم این یکی رو ارباب بزرگ خطاب کنیم. کسی هم نتونه ایراد بگیره. بزرگه..

من خیلی به درد میخورم. یه مقام و منصب تپل بدین بهم.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۲:۲۲ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸
#4
-مگه به دلخواه توئه؟

این بار دیگه خیلی به پیاز برمیخوره. از یه پاتیل بالا میره تا هم قد وین بشه. زل میزنه تو چشاش و با لحن تهدید آمیزی میگه:
-حرفتو پس بگیر.

اگه پیاز لجبازه، وین لجبازتره!
-نمیگیرم ببینم چی میشه. یه پیاز تازه جوونه زده نمیتونه به من زور بگه.

پیازه، تازه جوونه نزده. مدتها توی خاک مونده تا بیان و بچیننش و الان خیال نداره اجازه بده یه جادوگر زپرتی بهش توهین کنه.
اگه اینطوره، اونم خرد نمیشه!
دو طرف خودشو با دستاش بالا میگیره و شروع به دویدن میکنه.

وین با چاقویی که تو دستشه پیازه رو دنبال میکنه.
بدون پیاز نمیشه سوپ پیاز درست کرد و این پیاز لجباز، برای درست کردن سوپ، خیلی مناسب به نظر میرسه.

پیاز میدوئه و میدوئه و خودشو پرت میکنه تو اولین اتاق سر راه.

وین و چاقوش هم که خانه ی ریدل ها رو خوب نمیشناسن دنبالش میپرن تو!
-پیاز؟ پیازی؟ کجایی...بیا...کاری باهات ندارم. تو فقط یه لحظه بیا...


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۲۹:۰۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#5
بیلی داشت ناامید میشد.

حتی دیگه با دقت به قفسه ها نگاه هم نمیکرد.

ولی یهو برق یه چیزی توجهش رو جلب میکنه.
کمی که دقت میکنه یه قفسه ی کاملا بسته و پوشیده شده رو میبینه که نوری از زیر پوشش سیاهش دیده میشه.
سریع به طرف قفسه میره و پوشش سیاه رنگ رو کنار میزنه.

و چشماش از شدت نور بسته میشه!

کم کم چشماشو باز میکنه. چیزی که میبینه براش قابل باور نیست.

سنگ بزرگ و براقی روبروشه.

-وااااااو...الماسه؟

مطمئن بود این سنگ الماسه که اینطور سفت و سخت ازش محافظت میشه.
دستشو به طرف سنگ میبره.

ولی به محض برخورد دستش به سنگ، صدای آژیر موزه به هوا بلندمیشه.

بیلی گونی حاوی اشیاء رو روی دوشش میندازه. اول تصمیم میگیره فرار کنه...ولی صدای پای نگهبانا بهش میگفت که دیگه خیلی دیر شده.

برای همین سریع داخل یکی از قفسه های خالی میپره و یه ژست قیمتی و قدیمی به خودش میگیره.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲:۴۵ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#6
-خوب...خوبه. مقداری از راه رو طی کردیم به هر حال. مریخ کجای دنیاست؟

مرگخوارا به همدیگه نگاه میکنن. یکیشون باید یه چیزی بگه، ولی کسی جرات نمیکنه به لرد بگه که مریخ اصلا تو دنیا نیست و یه دنیای دیگه اس.

سکوت، مریخ رو فرا میگیره و باد میوزه و یه تیکه خار، قل خوران از این ور صحنه به اون ورش میره.

لرد منتظر جوابه.

مرگخوارا فکر میکنن و فکر میکنن و یهو همگی با هم به یه نتیجه مشترک میرسن.

فنریرو هل میدن جلو!

-خب فنریر...ظاهرا داوطلب میباشی که برای ما در مورد تاریخچه و موقعیت جغرافیایی مریخ توضیح بدهی.

فنریر کمی من و من میکنه...
ولی بی فایده اس. باید حرف بزنه. برای همین شروع به صحبت میکنه.
-ارباب...راستش...مریخ تو دنیاست. اصلا فکر نکنین تو دنیا نیست ها. فقط تو مسیر ما نیست. کمی از مسیر خارج شدیم. سریعا باید یه وسیله پیدا کنیم و برگردیم به مسیر. یه ستاره دنباله داری...شهاب سنگی چیزی. رابستن در این مورد اطلاعات بیشتری داره. اون حتما میدونه ایستگاهشون کجاست.



چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲:۱۸ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#7
آقای نقش پخش کن دنبال بیلی میدوئه.
-صبر کن. ببین. بیا. خوب بازی کردی. نقش دیالوگ دار بهت میدم. اسکار میگیری. ارباب می شی. کجا داری میری...حالا من دماغ پینوکیو از کجا بیارم؟...

ولی بیلی که به اندازه ی کافی سختی کشیده، با حداکثر سرعتی که میتونه از اونجا دور میشه.

کمی بعد جلوی یه دکه ی روزنامه فروشی نشسته و آگهی های استخدام رو جلوی خودش پخش کرده.

بیلی دیگه عاقل شده و دنبال شغلی مناسب خودشه.
-خب...بذار ببینم...چوب معاینه! این خوب نیست. با بیمارا سرو کار داره. مریض میشم. چوب بازی سگ...اینم که قبلا شدم. چوب پنبه...اینم که برام مناسب نیست. چوب بستنی!...اسمش خوبه. بستنی دیگه چیه؟ همین میشم. همین با کلاسه!


بیلی تیکه ی آدرس آگهی رو پاره میکنه و به سمت کارخونه ی بستنی سازی حرکت میکنه.



چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷:۴۱ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#8
مرگخوارا میدونن که آزمون جدید باید خیلی سخت و طاقت فرسا باشه.
خودشونو آماده میکنن که با سخت ترین موانع مواجه بشن. مسئول قطار اعلام میکنه:
-سوت قطار! سوت قطار خراب شده. هر کدومتون که بتونه به جاش ایفای نقش کنه، بقیه رو هم نجات داده. حالا سوتی ترین همراهتونو انتخاب کنین ببینم صداش به اندازه کافی بلند و قوی و یکدست هست یا نه.

آزمون جدید کمی تحقیر آمیز به نظر میرسه. یه عمر مرگخوار باش و بجنگ و سفید بکش...حالا سوت شو.
ولی مرگخوارا میخواستن به راهشون ادامه بدن.

نیرویی نامرئی سو لی رو بطرف جلو هل میده.
-این...اینو امتحان کنین. سوت خوبی میشه. قیافش هم شبیه سوته. اسمش هم سوته. فقط یه حرف کم داره.

سو اجبارا جلو رفت.

-سوت بزن!

سو، سوت ظریف و دخترونه ای میزنه.

مسئول قطار اخماشو میکشه تو هم.
-به این میگین سوت؟ همه رو از قطار پرت کنین پایین!

خبر، خیلی زود به اطلاع لرد سیاه میرسه. لرد چوب دستیشو بیرون میکشه که قطار و مسئول رو با هم از روی زمین محو کنه. ولی فنریر جلو میره.
-ارباب...ما از اون دنیا سوار این قطار شدیم. الان این دنیاییم. اگه بلایی سرش بیارین شاید دوباره بریم اون دنیا. به نظر من بهتره بی سرو صدا پرتاب بشیم!

لرد چوب دستیشو تو چشم فنریر فرو میکنه. چون کسی نظرشو نخواسته بود. و بعد اعلام میکنه:
-یاران ما...مودبانه و بی سرو صدا از قطار پرتاب شده و به روش دیگری به سفرمان ادامه میدهیم.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۵۷:۵۸ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#9
بیلی در حال شادی از یافتن شغلی نون و آب دار بود که یهو خودشو وسط رینگ میابه!

دستکش های مشت زنی رو به دست میکنه و در حالیکه بالا و پایین میپره منتظر حریف ناشناسش...

شترق بوم پخ!

سه تا مشت از ناکجا آباد میاد و بیلی رو داغون میکنه.

بیلی سریع جمع و جور میشه.
-کی زد؟

صدا میاد.
-من...حریفت...بانز...شرمنده دیگه. هورکراکس اربابی ولی شرط بندی کردم. باید ببرم. نزنی میزنم!

بیلی بانزو نمیبینه که بزنه. برای همین تصمیم میگیره سو لی رو که جزو تماشاچیاس و روی حریف بانز-هر کی که هست- شرط بسته، بزنه.
یکی دو ضربه به سر و صورت سو لی میزنه که دل نویسنده خنک بشه، و بعد برمیگرده وسط رینگ و کتکشو میخوره.

این جدال نابرابر خیلی زود با شکست بیلی تموم میشه و همه متفرق میشن!

بیلی خیلی بی موقع یاد قراردادی که نخونده بوده میفته. نمیدونه تاوان شکستش چی میتونه باشه.
بیلی، چوب خوش بینیه. شاید دلشون براش میسوخت و کمی پول بهش میدادن.


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۷:۰۳:۵۰

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹:۴۱ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#10
مرگخواران و لردی که توسط فنریر کول شده به طرف محل خروج میرن.

-ارباب...خروج کردیم!

دور و برشونو نگاه میکنن.

سفیده. همه چی سفیده. خیلی سفیده. زیادی سفیده!

لرد سیاه از همون بالا لگدی به فنریر میزنه.
-سفید است!

فنریر هم که کور نیست...میبینه سفید است! ولی کاری از پنجه هاش بر نمیاد.

مرگخوارا توسط نیروی سفید احاطه شدن و اصلا از این وضع راضی نیستن. این وسط رودولف هم کمی اطراف رو برای یافتن یه حوری ای، پری ای، فرشته ای چیزی جستجو میکنه ولی این بار جوینده یابنده نیست و رودولف ضایع میشه.

مرگخوارا پشت سر فنریر حرکت میکنن.

-لعنت بهت...
-گرگینه ی بی عرضه...
-ببین ما رو کجا آورد!

فنریر که زیادی تحقیر شده به سمتی اشاره میکنه.
-ارباب، اونجا یه نفر وایساده...کلی کاغذ تو دستشه. بریم از اون بپرسیم چطوری میشه خارج شد.


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۶:۵۵:۴۷

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.