هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۲:۲۲ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸
#1
-مگه به دلخواه توئه؟

این بار دیگه خیلی به پیاز برمیخوره. از یه پاتیل بالا میره تا هم قد وین بشه. زل میزنه تو چشاش و با لحن تهدید آمیزی میگه:
-حرفتو پس بگیر.

اگه پیاز لجبازه، وین لجبازتره!
-نمیگیرم ببینم چی میشه. یه پیاز تازه جوونه زده نمیتونه به من زور بگه.

پیازه، تازه جوونه نزده. مدتها توی خاک مونده تا بیان و بچیننش و الان خیال نداره اجازه بده یه جادوگر زپرتی بهش توهین کنه.
اگه اینطوره، اونم خرد نمیشه!
دو طرف خودشو با دستاش بالا میگیره و شروع به دویدن میکنه.

وین با چاقویی که تو دستشه پیازه رو دنبال میکنه.
بدون پیاز نمیشه سوپ پیاز درست کرد و این پیاز لجباز، برای درست کردن سوپ، خیلی مناسب به نظر میرسه.

پیاز میدوئه و میدوئه و خودشو پرت میکنه تو اولین اتاق سر راه.

وین و چاقوش هم که خانه ی ریدل ها رو خوب نمیشناسن دنبالش میپرن تو!
-پیاز؟ پیازی؟ کجایی...بیا...کاری باهات ندارم. تو فقط یه لحظه بیا...


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۲۹:۰۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#2
بیلی داشت ناامید میشد.

حتی دیگه با دقت به قفسه ها نگاه هم نمیکرد.

ولی یهو برق یه چیزی توجهش رو جلب میکنه.
کمی که دقت میکنه یه قفسه ی کاملا بسته و پوشیده شده رو میبینه که نوری از زیر پوشش سیاهش دیده میشه.
سریع به طرف قفسه میره و پوشش سیاه رنگ رو کنار میزنه.

و چشماش از شدت نور بسته میشه!

کم کم چشماشو باز میکنه. چیزی که میبینه براش قابل باور نیست.

سنگ بزرگ و براقی روبروشه.

-وااااااو...الماسه؟

مطمئن بود این سنگ الماسه که اینطور سفت و سخت ازش محافظت میشه.
دستشو به طرف سنگ میبره.

ولی به محض برخورد دستش به سنگ، صدای آژیر موزه به هوا بلندمیشه.

بیلی گونی حاوی اشیاء رو روی دوشش میندازه. اول تصمیم میگیره فرار کنه...ولی صدای پای نگهبانا بهش میگفت که دیگه خیلی دیر شده.

برای همین سریع داخل یکی از قفسه های خالی میپره و یه ژست قیمتی و قدیمی به خودش میگیره.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲:۴۵ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#3
-خوب...خوبه. مقداری از راه رو طی کردیم به هر حال. مریخ کجای دنیاست؟

مرگخوارا به همدیگه نگاه میکنن. یکیشون باید یه چیزی بگه، ولی کسی جرات نمیکنه به لرد بگه که مریخ اصلا تو دنیا نیست و یه دنیای دیگه اس.

سکوت، مریخ رو فرا میگیره و باد میوزه و یه تیکه خار، قل خوران از این ور صحنه به اون ورش میره.

لرد منتظر جوابه.

مرگخوارا فکر میکنن و فکر میکنن و یهو همگی با هم به یه نتیجه مشترک میرسن.

فنریرو هل میدن جلو!

-خب فنریر...ظاهرا داوطلب میباشی که برای ما در مورد تاریخچه و موقعیت جغرافیایی مریخ توضیح بدهی.

فنریر کمی من و من میکنه...
ولی بی فایده اس. باید حرف بزنه. برای همین شروع به صحبت میکنه.
-ارباب...راستش...مریخ تو دنیاست. اصلا فکر نکنین تو دنیا نیست ها. فقط تو مسیر ما نیست. کمی از مسیر خارج شدیم. سریعا باید یه وسیله پیدا کنیم و برگردیم به مسیر. یه ستاره دنباله داری...شهاب سنگی چیزی. رابستن در این مورد اطلاعات بیشتری داره. اون حتما میدونه ایستگاهشون کجاست.



چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲:۱۸ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#4
آقای نقش پخش کن دنبال بیلی میدوئه.
-صبر کن. ببین. بیا. خوب بازی کردی. نقش دیالوگ دار بهت میدم. اسکار میگیری. ارباب می شی. کجا داری میری...حالا من دماغ پینوکیو از کجا بیارم؟...

ولی بیلی که به اندازه ی کافی سختی کشیده، با حداکثر سرعتی که میتونه از اونجا دور میشه.

کمی بعد جلوی یه دکه ی روزنامه فروشی نشسته و آگهی های استخدام رو جلوی خودش پخش کرده.

بیلی دیگه عاقل شده و دنبال شغلی مناسب خودشه.
-خب...بذار ببینم...چوب معاینه! این خوب نیست. با بیمارا سرو کار داره. مریض میشم. چوب بازی سگ...اینم که قبلا شدم. چوب پنبه...اینم که برام مناسب نیست. چوب بستنی!...اسمش خوبه. بستنی دیگه چیه؟ همین میشم. همین با کلاسه!


بیلی تیکه ی آدرس آگهی رو پاره میکنه و به سمت کارخونه ی بستنی سازی حرکت میکنه.



چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷:۴۱ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#5
مرگخوارا میدونن که آزمون جدید باید خیلی سخت و طاقت فرسا باشه.
خودشونو آماده میکنن که با سخت ترین موانع مواجه بشن. مسئول قطار اعلام میکنه:
-سوت قطار! سوت قطار خراب شده. هر کدومتون که بتونه به جاش ایفای نقش کنه، بقیه رو هم نجات داده. حالا سوتی ترین همراهتونو انتخاب کنین ببینم صداش به اندازه کافی بلند و قوی و یکدست هست یا نه.

آزمون جدید کمی تحقیر آمیز به نظر میرسه. یه عمر مرگخوار باش و بجنگ و سفید بکش...حالا سوت شو.
ولی مرگخوارا میخواستن به راهشون ادامه بدن.

نیرویی نامرئی سو لی رو بطرف جلو هل میده.
-این...اینو امتحان کنین. سوت خوبی میشه. قیافش هم شبیه سوته. اسمش هم سوته. فقط یه حرف کم داره.

سو اجبارا جلو رفت.

-سوت بزن!

سو، سوت ظریف و دخترونه ای میزنه.

مسئول قطار اخماشو میکشه تو هم.
-به این میگین سوت؟ همه رو از قطار پرت کنین پایین!

خبر، خیلی زود به اطلاع لرد سیاه میرسه. لرد چوب دستیشو بیرون میکشه که قطار و مسئول رو با هم از روی زمین محو کنه. ولی فنریر جلو میره.
-ارباب...ما از اون دنیا سوار این قطار شدیم. الان این دنیاییم. اگه بلایی سرش بیارین شاید دوباره بریم اون دنیا. به نظر من بهتره بی سرو صدا پرتاب بشیم!

لرد چوب دستیشو تو چشم فنریر فرو میکنه. چون کسی نظرشو نخواسته بود. و بعد اعلام میکنه:
-یاران ما...مودبانه و بی سرو صدا از قطار پرتاب شده و به روش دیگری به سفرمان ادامه میدهیم.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۵۷:۵۸ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#6
بیلی در حال شادی از یافتن شغلی نون و آب دار بود که یهو خودشو وسط رینگ میابه!

دستکش های مشت زنی رو به دست میکنه و در حالیکه بالا و پایین میپره منتظر حریف ناشناسش...

شترق بوم پخ!

سه تا مشت از ناکجا آباد میاد و بیلی رو داغون میکنه.

بیلی سریع جمع و جور میشه.
-کی زد؟

صدا میاد.
-من...حریفت...بانز...شرمنده دیگه. هورکراکس اربابی ولی شرط بندی کردم. باید ببرم. نزنی میزنم!

بیلی بانزو نمیبینه که بزنه. برای همین تصمیم میگیره سو لی رو که جزو تماشاچیاس و روی حریف بانز-هر کی که هست- شرط بسته، بزنه.
یکی دو ضربه به سر و صورت سو لی میزنه که دل نویسنده خنک بشه، و بعد برمیگرده وسط رینگ و کتکشو میخوره.

این جدال نابرابر خیلی زود با شکست بیلی تموم میشه و همه متفرق میشن!

بیلی خیلی بی موقع یاد قراردادی که نخونده بوده میفته. نمیدونه تاوان شکستش چی میتونه باشه.
بیلی، چوب خوش بینیه. شاید دلشون براش میسوخت و کمی پول بهش میدادن.


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۷:۰۳:۵۰

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹:۴۱ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#7
مرگخواران و لردی که توسط فنریر کول شده به طرف محل خروج میرن.

-ارباب...خروج کردیم!

دور و برشونو نگاه میکنن.

سفیده. همه چی سفیده. خیلی سفیده. زیادی سفیده!

لرد سیاه از همون بالا لگدی به فنریر میزنه.
-سفید است!

فنریر هم که کور نیست...میبینه سفید است! ولی کاری از پنجه هاش بر نمیاد.

مرگخوارا توسط نیروی سفید احاطه شدن و اصلا از این وضع راضی نیستن. این وسط رودولف هم کمی اطراف رو برای یافتن یه حوری ای، پری ای، فرشته ای چیزی جستجو میکنه ولی این بار جوینده یابنده نیست و رودولف ضایع میشه.

مرگخوارا پشت سر فنریر حرکت میکنن.

-لعنت بهت...
-گرگینه ی بی عرضه...
-ببین ما رو کجا آورد!

فنریر که زیادی تحقیر شده به سمتی اشاره میکنه.
-ارباب، اونجا یه نفر وایساده...کلی کاغذ تو دستشه. بریم از اون بپرسیم چطوری میشه خارج شد.


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۶:۵۵:۴۷

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۶:۲۰:۱۶ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
#8
لینی و کراب مدتی میدوئن و میدوئن و آخرش به نفس نفس زدن میفتن.
همین جا لینی داد میزنه:
-صبر کن! دست نگه دار! پا هم نگه دار ببینم...من چرا دارم میدوئم؟ من بال دارم! میتونم بال بزنم!

کراب که به دلیل اضافه وزن کلا داشت متلاشی میشد، روی زمین میشینه.
-منم...نمیفهمم...یه رهبر ارتش...چرا باید بدو بدو کنه! این زمین...چرا باید عقب عقبی بره؟ غذاهای کافه مشکل داشتن! حالا که زمین ثابت شده، بریم دنبال عضو گیری.

لینی و کراب و دفترچه شون راه میفتن.

میرن و میرن و میرن...

تا این که از دور یه نفرو میبینن که کنار خیابون نشسته و اصلا هم معلوم نیست داره چیکار میکنه.

کراب خوشحال میشه.
-دفترچه رو آماده کن لینی. اولین عضو...

لینی چپ چپ نگاهش میکنه.

-دومین عضو ارتش صورتی رو پیدا کردیم...بریم ترغیبش کنیم!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۲۰:۴۰ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
#9
عده ای از مرگخواران در گوشه ای سرگرم نرمش برای بیشتر شدن آمادگی بدنیشون بودن و عده ای دور نجینی که داشت براشون سخنرانی غرایی ارائه میکرد جمع شده بودن.
کسی چیزی از فیس و فصصص های نجینی نمیفهمید...ولی همه سرشونو تکون میدادن که بله بله...فهمیدیم. همین کارو میکنیم.

تا این که یکی از مرگخوارا از جمع جدا میشه و بطرف لرد سیاه میره.

-ارباب بزنم به قلب دشمن؟

لرد دستور رو صادر میکنه.
-بزن بانز! ولی شناسایی نشو.

بانز با دستور مستقیمی که از لرد گرفته بود، ردا از تن میکنه و حمله میکنه.

ریموند بی هدفانه سرگرم شاخ زدن به اطرافشه که یهو احساس میکنه شاخاش سنگین شدن.
-پروف...نیروی بدنی من به اتمام رسید. ویتامین کافی به شاخم نرسیده.

دامبلدور یه پیاز تقویتی برای ریموند پرتاب میکنه که روی هوا اونو میگیره...ولی پیازه دوباره به طرف خود دامبلدور پرتاب میشه و یه شیشه عینکشو میشکنه و از چشمش رد میشه و از اون طرف سرش میزنه بیرون.
ولی دامبلدور نمیمیره. حتی زخمی هم نمیشه. چون اون یه دامبلدوره و فورا ترمیم میشه. حتی بعدها شایعه میشه که تو جیبش هورکراکس داشته.

به هر حال...کسی نمیفهمه پیازه چطوری برگشته ولی شاخای ریموند همونجوری سنگین میمونن و ریموند شروع میکنه به حملات بی وقفه به محفلی ها.

ریموند در حال شاخ زدن، نمیفهمه که یه بانز روی سرش نشسته و شاخشو با دو دست گرفته و داره هدایتش میکنه.
محفلی ها هم غر غر کنان از ریموند میخوان که حداقل تو این موقعیت دست از بازی برداره!

-بس کن دیگه چت شده تو؟
-اینم شاخ شد برای ما...
-شاخت رفت تو دماغم!


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۰ ۲۰:۲۸:۱۶
ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۰ ۲۰:۳۰:۱۵

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲:۲۸ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸
#10
-من!

همه متعجب میشن. یه نفر داوطلب شده.

-کی بود داوطلب شد؟

بانز دستشو بلند میکنه و بالا و پایین میپره...خودشو نمیبینن، ولی ردا و آستینشو که میبینن!
بلاتریکس جلو میره و دست بانز رو بالا میگیره.
-ببینین...یاد بگیرین...شجاعت و جسارت و از خودگذشتگی رو بیاموزین! در راه خدمت به ارباب، از مواجه شدن با هیچ خطری دریغ نمیکنه.

-حالا میتونم بگم؟

بانز اینو میگه و بلاتریکس کمی گیج میشه.
-چیو میخوای بگی؟

-میخواستم بگم به نظرم سو برای این کار از همه مناسب تره. دستاش لاغر و درازن. تا ته لونه میرسن. سو خوبه. به سو بگین. سو مناسبه. خیلی خوبه برای این کار. سو...سو لی. اسمش سوئه، فامیلیش لی. اشتباه نکنین ها. به سو بگین.

درحالیکه گابریل با یه جاروبرقی که مشخص نیست برقش از کجا تامین میشه، داره جلوی لونه ی مار رو تمیز میکنه، همه چپ چپ به جایی که حدس میزنن صورت بانز باشه خیره میشن.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.