هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لینی.وارنر)



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۶:۳۱:۳۷ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸
#1
نگهبان با شک و تردید مشغول تماشای لرد می‌شه که هرچی می‌رسید به زبون میاورد و بچه هم به دنبالش به وجد میومد!

- ما خوب می‌دونیم چقد به همه کس و همه چیز اعتماد داری. مگه نه؟

بچه با اشتیاق سر تکون می‌ده و با سرعت بیشتری مشغول مک زدن پستونکش می‌شه. لرد فکر می‌کرد اوضاع داره خوب پیش می‌ره، اما نگهبان نظر دیگه‌ای داشت.
- خب که چی؟ بچه‌س دیگه به همه کس و همه چیز اعتماد داره. این باعث می‌شه سرپرستیش با تو باشه؟ برو آقا برو، اینو باید ببریم پرورشگاه.

و دست بچه رو می‌گیره که ببره، اما لرد هم کوتاه بیا نبود. پس اخماش تو هم می‌ره. شاید بهتر بود همون راه عشقو بگیره و جلو بره!
- تو به ما عشق نمی‌ورزی بچه؟

کلمه‌ی "عشق" برای دامبلدور بچه معنای خاصی داشت حتی اگه با این لحن ادا می‌شد. اون هرگز نمی‌تونست به سادگی از کنارش عبور کنه. با عشق برمی‌گرده و نگاه عاشقانه‌ای به لرد می‌ندازه.

لرد اصلا از این نگاه و تلاش بچه برای رها شدن از دست نگهبان و در آغوش کشیده شدنش خوشش نمیومد، اما مجبور بود برای لحظاتی هم که شده، دامبلدور عشق‌آلود رو تحمل کنه.

بچه از دست نگهبان رها می‌شه و با قلبی آکنده از عشق به آغوش لرد پناه میاره. لرد با بی‌میلی سعی می‌کنه بچه رو در فاصله مناسبی از خودش نگه داره و می‌گه:
- ما سرپرستشیم دیگه. اگه دزد بودیم که بچه نمی‌پرید بغلمون!می‌پرید؟




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴:۵۷ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#2
تنها چیزی که فنریر می‌خواست رهایی از دست هکتور و گابریلی بود که تو بدنش جا خوش کرده بودن؛ و از اونجایی که خارج شدن اونا از بدنش با شرط و شروطی همراه بود، چاره‌ای نمی‌بینه جز اینکه دو نفر دیگه رو هم قورت بده و این‌بار به چهار نفر تو بدنش سکونت بده.

- خیله خب.

فنریر برای لحظه‌ای به خاطر وضع بدش بغض می‌کنه، اما وقتی پای خوردن به میون میومد چهره‌ش به سرعت تغییر می‌کرد و آب دهنش جاری می‌شد.

- هاااام!

خوی گرگینه‌ای فنریر در کسری از ثانیه خودشو نشون می‌ده و قبل از اینکه رابستن و بچه‌ش بخوان متوجه حضور شخص سومی تو اتاق بشن، توسط فنریر بلعیده می‌شن!

فضای اتاق که ناگهان در چشم رابستن بسیار زیبا می‌نمود، با دل و روده‌های شکم فنریر جا به جا می‌شه و حتی بدتر از اون، هکتور ملاقه به دست و گابریل جاروبرقی به دست جلوشون ظاهر می‌شن.

- اینم از دیده‌بان‌هامون! برین تو چشم دیده‌بانی کنین!

هکتور که حسابی از رئیس بودنش لذت می‌برد، بلافاصله دستورات لازمو به رابستن و بچه‌ش انتقال می‌ده.
اما رابستن و بچه هنوز تو شوک اتفاق رخ داده بودن و فقط با شوک نگاهی به هم می‌ندازن!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴:۲۷ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#3
پس بیلی به سرعت تصمیم می‌گیره تا نقشه‌ی قبلیش رو عوض کنه و به همکاری با دزدا پایان بده. نقشه‌ش هم به این شکل بود که...

- آخ!

باید دزدا رو ناکار می‌کرد تا پلیس هرچه زودتر هم دزدا و هم خودشو بگیره.
و از اونجایی که بیلی بیل بود و می‌دونست بیل وسیله‌ی دفاعی و تهاجمی خوبی محسوب می‌شه، از غافلگیری دزد سوء استفاده می‌کنه و خودشو محکم می‌کوبه به دست و پا و سر و صورتش.

دزد هم آخ‌آخ‌کنان از بیلی دور می‌شه و پلیسا هم بلافاصله دست به کار می‌شن تا بیان و دزدا رو دستگیر کنن.

- چوب بی‌ارزش و دروغگو.

دزدی که مدتی پیش مورد عنایت ضربه‌های بیلی قرار گرفته بود و حالا در چنگال پلیسا گیر افتاده بود، اینو به زبون میاره و با بغض به هم‌رزماش که دستبند بهشون زده می‌شد نگاه می‌کنه.

بیلی بی‌توجه به دزد با ذوق و شوق جلو میاد.
- من کمکتون کردم! حالا می‌تونم به عنوان قهرمان ملی به موزه‌ای که گفتین بیام.




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶:۴۹ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#4
مرگخوارا برای چند لحظه با تردید به لرد و خری که روش نشسته بود نگاه می‌کنن. به نظر نمیومد خطری لردو تهدید کنه، چون هم جای لرد به نظر خوب میومد و هم خر راضی به نظر می‌رسید.

- اون یکیم باشه واسه من!

به دنبال این دیالوگ، هر مرگخواری یه خرو انتخاب می‌کنه و درست مثل اربابشون سر و ته سوارش می‌شن.

البته به جز فنریر!

- ارباب این خره نمی‌ذاره سوارش بشم.

شواهد حاکی از این بود که خر از سواری دادن به گرگ خوشش نمیاد. اما این موضوع نه برای لرد مهم بود و نه برای مرگخوارا.

- حتی خره هم فهمیده سواری دادن به تو بی‌فایده‌س!
- عیب نداره تو می‌تونی کل مسیرو پشت سر ما بدوئی!

اما فنریر کوتاه بیا نبود و هربار خر جدیدی رو برای سوار شدن انتخاب می‌کرد بلکه یکیشون اونو سوار کنه.

- حالا چطور حرکت کنیم؟

چوپان دروغگو، با دیدن لرد و مرگخوارانی که همگی سر و ته نشسته بودن، این‌بار ترجیح می‌ده راستشو بگه.
- با پاهاتون بزنین به پهلوهاش تا حرکت کنه!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶:۲۵ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
#5
بیلی بدون توجه به این‌که چه مسیری در پیش گرفته فقط رو به جلو در حرکت بود. از سوراخ زیر درها عبور می‌کرد، از روی میزها می‌پرید و حتی سقلمبه‌ای به پای رهگذرانی که جلوش سبز می‌شدن نثار می‌کرد.
طبیعتا گاهی هم به خاطر اعمال کرم‌ریزانه‌ش خودش لگد یا فحش می‌خورد!

- آخیش!

بیلی وقتی حس می‌کنه به اندازه کافی دویده و از محل خطر دور شده، بالاخره گوشه‌ای می‌ایسته تا نفسی تازه کنه. اما قبل از اینکه نفسش بخواد تازه بشه، حس می‌کنه دیگه با زمین تماسی نداره.

- هی کی منو بلند کرد؟

کسی که بلندش کرده بود نه متوجه فریاد بیلی می‌شه و نه حتی اینکه یه بیل سخنگو دستش گرفته! به تنها چیزی که اهمیت می‌داد سگش بود که با ذوق و شوق جلوش جست و خیز می‌کرد.

- بدو پاپی!

بیلی پرتاب می‌شه و همینطور هی بین زمین و هوا دور خودش می‌چرخه و همزمان صدای هاپ‌هاپ سگی رو می‌شنوه که بدو بدو دنبالش بود و می‌خواست بگیردش.
که خب البته موفق هم می‌شه!

بیلی تو دهن سگ گیر کرده بود و حالا با بزاق دهنش داشت مزین می‌شد. اما به نظر میومد برای این چرخه پایانی نبود، چرا که دوباره به دست صاحب سگ سپرده و می‌شه و دوباره پرتاب می‌شه!.

باید کاری می‌کرد!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۳:۳۶:۱۷ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
#6
اما اگه فکر می‌کنین این پایانی برای ظلم‌های روا شده به فنر بود کاملا در اشتباه هستین. چرا که همون لحظه دو حس مختلف فنریر تحریک می‌شه.

اول لامسه، که از برخورد مایعی ناخوشایند با پوستش خبر می‌داد و دوم بویایی، چرا که بچه نه‌تنها شماره یک، که حتی شماره دو هم داشت و بوی نامطبوعی رو از خودش ساطع می‌کرد.

مغز فنریر به سرعت واقعه‌ی هولناک رخ داده رو تحلیل می‌کنه و چهره‌ش در کسری از ثانیه در هم می‌ره و فریادش هم به هوا!

- چرا باید این بچه رو به من می‌دادین خب؟

خنده‌های بچه که از کرده‌ی خود بسیار راضی بود باعث می‌شه فنریر بیش از پیش حرص بخوره.
- پسش بگیر ببینم!

فنریر می‌خواست بچه رو به رابستن تحویل بده، اما رابستن که با اقصاد شوم قبلی این کارو کرده بود، قصد نداشت کوتاه بیاد.
- من نمی‌تونم بچه رو گرفتن کرد! خودت اونو شستن کن.

قبل از اینکه فنریر بتونه نارضایتی خودشو از وضع موجود اعلام کنه، مروپ که تازه متوجه شده بود وسط غذا پختن چی شده، با ملاقه‌ای از راه می‌رسه و یکی می‌کوبه تو سر فنریر.
- نمی‌بینی دارم غذا می‌پزم که بچه رو اینجا میاری؟

مروپ ضربه‌ی دیگه‌ای این‌بار با قابلمه می‌زنه تو سر فنریر و بعدم ازونجا پرتش می‌کنه بیرون.
و فنریر می‌مونه و بچه‌ای که کارخرابی کرده!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۹:۱۷:۳۶ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#7
لرد با حرص پس کله‌ای نثار فنریر می‌کنه.

- چرا خب ارباب؟
- هرچی می‌کشیم از دست توئه فنر!
- ارباب من که سوراخ‌پر کن خوبی بودم براتون.
- نبودی!
- چشم ارباب.

در حالی که لرد در حال سرزنش کردن و فنریر در حال سرزنش شدن بود، فکر علاء‌الدین با مسئله‌ی دیگه‌ای درگیر شده بود.
- حالا دیگه پس کله‌ی قالیچه‌ی من می‌زنین؟

فنریر از اینکه قالیچه خطاب شده بود دچار شوک گرگینه‌ای می‌شه و آب دهنش سرازیر می‌شه. اما این مسئله اهمیتی نداشت چون لرد خشمگین‌تر از قبل شده بود.
- قالیچه چیه ملعون! مرگخوار خودمان بود!

علاء‌الدین نظر دیگه‌ای داشت.
- اون مرگ نمی‌دونم چی‌چیتون الان جزئی از قالیچه‌ی من شده و هرگونه آسیبی بهش برابر با آسیب به قالیچه‌ی منه! معذرت‌خواهی کنین از قالیچه‌م!

فنریر که بعد از تحمل این همه سختی در سفر پیش رو، حالا مورد حمایت قرار گرفته بود این‌بار از خوش‌حالی آب دهنش راه میفته.
غافل از اینکه این حرف علاء‌الدین بیش از پیش لرد و مرگخوارا رو نسبت به اذیتش تحریک می‌کنه، تا حدی که شاید حاضر باشن از خیر سفر با قالیچه بگذرن اما فنریرو ادب کنن!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۸:۵۵:۲۵ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#8
بیلی که بسیار از کرده‌ی خود پشیمون شده بود، آخرین تلاشش رو قبل از وارد شدن به اون منطقه‌ی دل‌انگیز به کار می‌بره.
- حالا نمی‌شه یه کار دیگه برات بکنم؟ من چوب توانمندی هستما!

به نظر توانمندی‌های دیگه‌ی بیلی در اون لحظه برای مرد هیچ اهمیتی نداشت. مرد فقط و فقط درست شدن توالتش براش مهم بود و بس.
- نمی‌شه!

بیلی اما کوتاه بیا نبود. بالاخره اصرار کردن از فرو رفتن تو اون محوطه بهتر بود.
- نصف این کارم حقوق می‌گیرم. ببین چقد قانعم، توام قانع باش خب.

با این حرف مرد تصمیم می‌گیره سوء استفاده از موقعیت رو به حد اعلا برسونه.
- خیلی حرف زدی! هم وقت ارزشمندمو گرفتی هم سرمو به درد آوردی. واسه همین کار نصف مبلغ قبلی بت حقوق می‌دم.

بیلی دچار شوک روحی می‌شه!
نه‌تنها نتونسته بود از زیر بار شغل فعلیش در بره که حتی حقوشم نصف شده بود.
- نامر...

حقا که مرد نامرد بود! چون حتی نذاشت بیلی کلمه‌ی "نامرد" رو کامل بیان کنه و بلافاصله داخل کاسه توالت فرو بردش!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۹:۲۲ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
#9
- من!

نیازی به هیچ قرعه‌کشی و سنگ‌کاغذ قیچی و هرکی تک بیاره و اینا نبود، چون یه نفر داوطلب شده بود. اما به نظر میومد داوطلب فقط صدا داشت و تصویری در کار نبود!

لینی که کاملا متوجه این موضوع شده بود، از اون پایین دوباره می‌گه:
- من می‌رم بابا! اینجام. نگام کنین.

ملت ریونکلاوی با دنبال کردن صدا، منبع صدا رو پیدا می‌کنن. اما منبع صدا چندان اطمینان‌خاطر نمی‌داد بشون. یک پیکسی آبی رنگ کوچیک؟

- فقط سنگین نباشه یهو؟
- می‌تونی بیاریش؟
- می‌تونی پیداش کنی؟

پیش از اینکه توانایی‌های لینی یکی پس از دیگری زیر سوال بره، همه رو به سکوت دعوت می‌کنه.
- البته که می‌تونم. شک نداشته باشین.

لینی با دیدن آثار تردید تو چشم هم‌گروهیاش، چوبدستی مینیاتوریشو بیرون میاره.
- اگه نه این هست دیگه. با جادو میارمش.

این‌بار همه نفس راحتی می‌کشن و لینی بال‌بال‌زنان که نه، بلکه قدم‌زنان به سمت چادر حرکت می‌کنه و اینقد ریز بود که بدون هیچ دردسر و حتی دیده شدنی نقشه رو عملی می‌کنه و به داخل چادر می‌ره.

ازون طرفم گابریل به دنبال مشکلی که وجود نداشت می‌گشت!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#10
گـریونـدور


خلاصه:
امتیازات ریونکلاو و گریفیندور آخر ترم یکی شده. دامبلدور، اسنیپ، هکتور و لاکهارت تصمیم می‌گیرن یه اردو برگزار کنن که رفتار ریونیا و گریفیا رو ببینن تا هرکس بهتر بود رو قهرمان کنن. اول کاری دامبلدور به گریفیندور 110 امتیاز می‌ده. ریونیا نقشه می‌کشن با گذاشتن وسایل اساتید توی چادر گریفیا اون 100 امتیاز از گریف کسر شه. حالا اولین استادی که بش برخورد کردن لاکهارته!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پروفسور لاکهارت در حالی که محو زیبایی خودش تو آینه شده بود می‌گه:
- فتبارک الله. حقا که مرلین از هوش و زیبایی درون و بیرونم آگاه بوده که منو تو ریونکلاو انداخت!

پروفسور اسنیپ که گوشه‌ای نشسته بود و از چشم ریونیا به دور مونده بود، نگاه سرد و سرشار از انزجاری به سرتاپای لاکهارت می‌ندازه.
- البته اون کلاه گروهبندی بود که ریونکلاو رو برات انتخاب کرد نه مرلین! شاید اگه مرلین بود می‌فهمید این انتخاب درستی نبوده. هرچند نمی‌دونم ظاهرت به هوشت چه دخلی داره.

لاکهارت اینو نمی‌شنوه، شایدم می‌شنوه اما ترجیح می‌ده خودشو به نشنیدن بزنه. بالاخره لاکهارت بود و استاد فیلم بازی کردن و داستان‌سرایی و همه چیزو به نفع خودش نشون دادن!
- درست می‌گی سیوروس. منم اطمینان دارم حتی اگه مرلینم جا دامبلدور بود، بازم تو رو استاد معجون‌سازی می‌کرد نه دفاع در برابر جادوی سیاه.

با این حرف، اسنیپ با خشم دندوناشو به هم می‌سابه و از اونجا خارج می‌شه. ریونیا که با حضور اسنیپ شرایطو برای کش رفتن وسایل سخت‌تر می‌دیدن، حالا با رفتنش خوش‌حال می‌شن.

- وقتشه دست به کار شیم.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۱۴:۴۷:۲۴







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.