هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لینی.وارنر)



پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶:۱۲ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸
#1
امتیازات دور سوم مسابقات کوییدیچ ترم 23 هاگوارتز


هافلپاف: 26
سدریک دیگوری: 28
آگلانتاین پافت: 25
دورا ویلیامز: 24


ریونکلاو: 26
تام جاگسن: 23
دروئلا روزیه: 24
سو لی: 27
ربکا لاک‌وود: 22


گریفیندور: 28
فنریر گری‌بک: 29
آرتور ویزلی: 24
سر کادوگان: 28
مرگ: 26


اسلیترین: 29
هکتور دگوریث گرنجر: 26
بلاتریکس لسترنج: 29
رابستن لسترنج: 27
هوریس اسلاگهورن: 29


کسری امتیازات بابت تاخیر در ارسال نتایج داوری
اسلیترین: 10


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

امتیازات تا پایان دور سوم مسابقات کوییدیچ

ریونکلاو: 809
گریفیندور: 592
هافلپاف: 421
اسلیترین: 338




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹:۰۵ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸
#2
نتایج دور پایانی مسابقات کوییدیچ ترم سالانه 23 هاگوارتز



گریفیندور - هافلپاف

گریفیندور: 28

گریفیندور: 28
آرتور ویزلی: ۲4
سر کادوگان: ۲8
مرگ: 25
فنریر گری‌بک: 30
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
گریفیندور: 28
آرتور ویزلی: ۲4
سر کادوگان: ۲8
مرگ: 26
فنریر گری‌بک: 27
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز


هافلپاف: 26

هافلپاف: 26
سدریک دیگوری: 28
آگلانتاین پافت: 26
دورا ویلیامز: 24
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
هافلپاف: 25
سدریک دیگوری: 28
آگلانتاین پافت: 24
دورا ویلیامز: 24


برنده بازی: گریفیندور


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~`

اسلیترین - ریونکلاو


اسلیترین: 29

اسلیترین: 30
هوریس اسلاگهورن: 30
بلاتریکس لسترنج: 29
هکتور دگورث گرنجر: 27
رابستن لسترنج: 29
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اسلیترین: 27
هوریس اسلاگهورن: 27
بلاتریکس لسترنج: 26
هکتور دگورث گرنجر: 24
رابستن لسترنج: 25
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز


ریونکلاو: 26

ریونکلاو: 28
تام جاگسن: 27
سو لی: 26.5
دروئلا روزیه: 26.5
ربکا لاک‌وود: 26
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ریونکلاو: 23
تام جاگسن: 19
سو لی: 28
دروئلا روزیه: 22
ربکا لاک‌وود: 18
شرکت نفر چهارم: 6+ امتیاز


برنده بازی: اسلیترین




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴:۱۰ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸
#3
لینی که احساس قدرت بهش دست داده بود، چپ و راست دستور صادر می‌کنه.
- خوب بگردینش که مشکوک می‌زنه!
- من؟ مشکوک؟

دیوانه‌سازها جلو میان و دور رکسان حلقه می‌زنن. رکسان رنگش مثل گچ سفید شده بود و چیزی نمونده بود از ترس جان به جان آفرین تسلیم کنه. اما مقاومت به خرج می‌ده و به زندگی ویزلیا... خالی خودش ادامه می‌ده.

- جیباتو خالی کن... لا به لای تاهای لباست...

مرگخوارا با تعجب به دیوانه‌سازهایی که به نظر در امر تجسس ملت حسابی خبره بودن نگاهی می‌ندازن. بعد از این‌که رکسان هرچی داشت و نداشتو خالی می‌کنه و حتی یک دونه هکتورم توش پیدا نمی‌شه، دیوانه‌سازها تصمیم می‌گیرن دست از سرش بردارن.

- صبر کنین! تو دهنشم بگردین! شاید لای دندوناش یا زیر زبونش قائمش کرده!

دیوانه‌سازها اطلاعت کرده و با کنجکاوی دوباره به سمت رکسان برمی‌گردن.
- بگو عااا!

رکسان "عا" می‌گه و بعد از مقادیری کج و کوله کردن دهنش و زیر و رو کردن زبونش، دیگه دیوانه‌سازها واقعا ایمان میارن که رکسان، هکتوری رو قائم نکرده.

- لای موهاش چی؟

دیوانه‌سازها نمی‌دونستن لینی چرا دست‌بردار نبود، اما توجهی بهش نمی‌کنن و به دنبال مرگخوار لرزاننده‌ی بعدی می‌گردن.




پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱:۱۵:۱۶ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸
#4
*
نقل قول:
ناگهان بچه ها فهمیدند کریچر قصد انجام چه کاری دارد.

در همین لحظه بود که لینی به سرعت از جاش بلند می‌شه و با جهش بلندی رو به پنجره‌ی باز کلاس خیز برمی‌داره تا در لحظه‌ی آخر تبدیل به پیکسی بشه و بال‌بال‌زنان از این فاجعه بگریزه. اما...
نقل قول:
افسوس که به شدت دیر شده بود.

شاید حدس اونچه که برای لینی رخ می‌ده چندان هم سخت نباشه. درست قبل از رسیدن به پنجره و آغاز تغییر شکلش این اتفاق رخ می‌ده. لینی چندین متر از زمین فاصله داشت. پس تبدیل شدن ناگهانیش به ریگولوس بلکِ بدون بال همانا و با مخ رو زمین فرود اومدنش هم همانا!

درسته که لینی با صدای گرومپ مهیبی به زمین پرت شده بود، اما وضعیت بقیه دانش‌آموزا که در سلامت کامل به ریگولوس تبدیل شده بودن هم بهتر نبود. همه جیغ و دادزنان از این سو به اون سو می‌دویدن به طوری که لینی مطمئن بود اگه جمعیت کلاس فقط کمی بیشتر بود، شاید چند نفری زیر دست و پا تلف می‌شدن و احتمالا خودش هم که از قبل پخش زمین شده بود بعنوان اولین قربانی تو تاریخ ثبت می‌شد.

بعد از مشخص شدن تکلیف و صدای پاقی که نشون از آپارات کریچر می‌داد، یه مشت ریگولوس بلک بهت‌زده تو کلاس می‌مونه که هنوز تو شوک اتفاق رخ داده بودن.

صدای بال‌زدن پرنده‌های مهاجر که پشت پنجره‌ی کلاس به پرواز در اومده بودن، لینی رو به خودش میاره. با حسرت از جاش بلند می‌شه و بعد از تکوندن گرد و خاک روی رداش، به پرواز با نظم و ترتیبشون خیره می‌شه. انگار که خودش یک عمر بود که پرواز نکرده بود...

- کجایی روزگار قدیم! من دلم پرواز می‌خواد.

لینی آهی از سر حسرت می‌کشه. اما طولی نمی‌کشه که آرزوی پرواز به اون روحیه‌ای دو چندان می‌ده تا هرچه سریع‌تر خودشو از این وضعیت خارج کنه.
- منم بزودی تو آسمونا بهتون می‌پیوندم! شک نداشته باشین!
- می‌خوای خودکشی کنی؟ دیگه ریگولوس شدن در حدی که بخوای خودتو بکشی که بد نیست.

لینی بی‌توجه به ریگولوس بلکی که نمی‌دونست دقیقا کدوم دوستاش یا هم‌کلاسیاش ممکنه باشه، راهشو می‌کشه و می‌ره سمت میزش. کتاب تغییر شکلشو بیرون میاره بلکه راهکاری پیدا کنه.
- معلومه که پیدا می‌شه! این کتاب، منبع این ترمه. پس حتما تدریسایی که می‌شه تو کتابم آموزش داده شده!

منطق لینی با چیزی که هرکسی از کلاس انتظار داره جور در میومد. اما آیا تدریسای پروفسور کریچر هم به همون اندازه پیروی کتاب بودن که بخواد دستور العمل‌هاش توش پیدا بشه؟

بعد از دقایقی گشت و گذار تو کتاب و نیافتن حتی یک نشونه در مورد وضعیت رخ داده، لینی جواب این سوالو می‌گیره. خیر! کتاب پاسخگو نبود که نبود.

پرنده‌ها هم که گویا بیخیال گشت زدن دور هاگوارتز نشده بودن، دوباره با صدای بلندشون کنار پنجره ظاهر می‌شن. کاسه‌ی صبر لینی در حال لبریز شدن بود. اون باید تغییر شکل می‌داد و هم‌چون یک پیکسی تو آسمون پرواز می‌کرد!
- خب چی مانعم شده؟ ظاهرم ریگولوس شده، ولی هنوزم یه جانورنما هستم!

لینی محکم یکی می‌زنه به پیشونیش و به این شکل خودشو تنبیه می‌کنه که چرا زودتر به ذهنش نرسیده بود! می‌شد مشکل تبدیل شدنش به خودش رو به بعد واگذار کنه و فعلا به آروزی پرواز کردنش جامه‌ی عمل بپوشونه.

بنابراین امر می‌کنه و با تبدیل شدن به پیکسی، پروازکنان از پنجره کلاس خارج می‌شه. بعد از دقایقی ویز ویز کردن در پهنه‌ی آسمون، بالاخره نگرانی از باقی موندن به شکل ریگولوس بهش غلبه می‌کنه و برای انجام تکلیفش فرود موفقیت‌آمیزی به داخل پنجره‌ای که به تالار ریونکلاو می‌رسید می‌کنه.

- خب... حالا برم جلو آینه ببینم این پسره چقد زشت یا خوشگله!

درسته که ساعتی پیش یه عالمه ریگولوس تو کلاس دور و برش ورجه وورجه می‌کردن، اما اینقد به فکر پرواز بود که رو چهره‌شون زوم نشده بود.

- عه! این‌که خودمم!

در کمال ناباوری، کسی که جلوی آینه ایستاده بود پسری لاغر با صورتی کشیده، بینی بزرگ و موهای لخت نبود! بلکه دختری زیبا و دلربا... چیزه خب، خودش بود!
لینی برای دقایقی با سردرگمی به خودش زل می‌زنه. یعنی ممکن بود اثر تغییرشکلی که کریچر روشون انجام داده بود موقت بوده باشه و خود به خود پایان یافته باشه؟ لینی جواب سوالشو با دیدن ریگولوس بلکی که با فریاد "با همه‌تون قهرم!" وارد تالار می‌شه و بدون شک لیسا تورپین بود می‌گیره. پس چه چیز دیگه‌ای می‌تونست باشه؟

- هیییی! تغییر شکل! جانورنما! نکنه تبدیل شدنم به پیکسی این طلسمو شکست؟

به نظر این‌بار جواب نهایی سوالش رو پیدا کرده بود. پس به سرعت به سمت میزی می‌ره، قلم پر و کاغذ پوستی‌ای برمی‌داره و شروع به یادداشت راهکاری که پیدا کرده بود می‌کنه.

تکلیف کلاس تغییر شکل هم انجام داده شده بود!




پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۱۹:۱۷:۴۵ جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸
#5
امتیازات جلسه چهارم ترم 23 هاگوارتز


* نکته: نمرات سمت راست میانگین دانش‌آموزان سال‌اولی، و نمرات سمت چپ میانگین دانش‌آموزان ارشد است.


کلاس پیشگویی
گریفیندور: 0 + 24 = 24
هافلپاف: 0 + 0 = 0
ریونکلاو: 0 + 0 = 0
اسلیترین: 0 + 0 = 0


کلاس فلسفه و حکمت
گریفیندور: 0 + 0 = 0
هافلپاف: 24 + 25 = 49
ریونکلاو: 32 + 23 = 55
اسلیترین: 0 + 27 = 27


کلاس تغییر شکل
گریفیندور: 0 + 23 = 23
هافلپاف: 0 + 0 = 0
ریونکلاو: 31 + 26 = 57
اسلیترین: 0 + 0 = 0


کلاس آموزش دوئل
گریفیندور: 0 + 0 = 0
هافلپاف: 0 + 0 = 0
ریونکلاو: 30 + 27 = 57
اسلیترین: 29 + 0 = 29


کسری امتیازات بابت تاخیر در تدریس یا امتیازدهی
گریفیندور: 80
هافلپاف: 15
ریونکلاو: 30
اسلیترین: 20


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

امتیازات تا پایان جلسه‌ی چهارم کلاس‌ها

ریونکلاو: 783
گریفیندور: 564
هافلپاف: 395
اسلیترین: 319




پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۹:۱۲:۵۹ جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸
#6
بلاتریکس تکونی به خودش می‌ده و رکسانو که روش پهن شده بودو به گوشه‌ای قل می‌ده.
- یعنی چی یکی هلت داد؟ تو حتی داستان منم نشنیدی که توهم برت داره روح هلت داده!
- روح؟ پس یه روح بود؟

بلاتریکس نمی‌دونست الان که جفتشون توی قبر بودن و دیگه کسی نبود تا اونا رو بالا بکشه، ادامه دادن داستان ارواج و اجنه و ترسناک نشون دادنش به سودشونه یا ضرر. پس تصمیم می‌گیره فعلا بیخیال این موضوع بشه.
- چرا از بین این همه مرگخوار توی دست و پا چلفتی باید اون بالا می‌بودی.

بلاتریکس چوبدستی نداشت تا خشمشو به صورت جادویی رو رکسان خالی کنه، پس به حرف زدن اکتفا می‌کنه.
- خب چرا جلو پاتو نگاه نکردی که نیفتی؟ الان چطوری بریم بیرون؟
- نه نه بلا! من برخورد انگشتاشو با کمرم حس کردم. یکی هلم داد! شایدم یه چیزی...

برای بلاتریکس هنوز هم عجیب بود که چرا حتی ذره‌ای ترس تو چهره‌ی رکسان پدیدار نشده.
- زودباش قلاب بگیر برم بالا!

رکسان به سرعت شروع به جستجوی جیبای رداش می‌کنه. بعد از چند دقیقه گشت و گذار ناکام تو جیبش، با چهره‌ای غمگین به سمت بلاتریکس برمی‌گرده.
- قلاب ندارم. مطمئنم یه دونه‌شو همین هفته پیش...
- دست! دستاتو قلاب کن تا من بیام روشون و برم بالا. تو چرا همچین می‌کنی با من؟




پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۰:۰۸:۱۰ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#7


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷:۲۰ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#8
- شما کدوم رو خواست... حشره؟

لینی از قصد به شکل پیکسی در اومده بود و پاورچین پاورچین در حال ترک میزش بود، بلکه جن خونگی از کنارش عبور کنه و نفهمه دانش‌آموزه. اما متاسفانه تو دام میفته.
- از کجا فهمیدی؟
- من همه اطلاعات کلاس رو داشت. چای یا قهوه؟

لینی با ناامیدی دوباره به شکل انسانیش برمی‌گرده و آه‌کشان به چای یا قهوه می‌اندیشه. هیچ‌کدومش باب میلش نبود. هر دو تلخ و دوست‌نداشتنی بودن!
- شیری، آبمیوه‌ای چیزی نداری بدی؟
-

پروفسور کادوگان که بین میزا در حال قدم زدن بود تا از پیشرفت کار اونا مطلع بشه، متوجه گفتگوی لینی با جن‌خونگی می‌شه.
- خیر دوشیزه وارنر. همونطور که رزم قواعد خاص خودشو داره، پیشگویی هم ابزار مخصوص خودشو داره که بعضا قابل جایگزینی نیستن.

لینی آه دومش رو هم می‌کشه و قهوه رو انتخاب می‌کنه. بعد از نوشیدن قهوه طبق اونچه که تو کتاب ذکر شده بود، مشغول کشف تصاویری که قطرات پایانی قهوه شکل داده بودن می‌شه. لینی همیشه تو تصور کردن شکلی برای ابرها، کوه و سایه موفق عمل کرده بود، پس حتما تو این امر هم موفق می‌شد!
- البته که می‌تونم.

لینی اینو می‌گه و این‌بار با اشتیاق چشماشو تیز می‌کنه تا به کشف تصاویر بپردازه. صدای دانش‌آموزایی که ازش جلوتر بودن و با شور و حرارت پیشگوییشون رو برای هم تعریف می‌کردن تمرکزشو به هم می‌زنه.
- زود باش مگه تو یه ریونکلاوی باهوش نیستی؟ یا نکنه می‌خوای ننگ روونا باشی؟

البته که نمی‌خواست! پس با دقت بیشتری نگاه می‌کنه.
- خب این می‌تونه یه کله از شونه به بالا باشه! فقط نمی‌دونم چرا دماغ نداره. یه شونه‌شم به طرز عجیبی درازه. یا شاید یه چیزی روش نشسته... نکنه یه حشره‌س که نشسته رو شونه‌های یه آدم بی‌دماغ؟ چرا خب؟

- می‌دونی که روش کارت اشتباهه هان؟ قرار نیست آینده کامل اون تو به تصویر کشیده شده باشه که، تو فقط باید نشونه‌ها رو پیدا کنی و از روی اونا پیشگویی کنی!

حق با گابریل بود. پس لینی تکونی به سرش می‌ده تا افکار قبلی از سرش بیرون برن و دوباره از نو به دنبال نشونه‌ها می‌گرده.
- یا دیهیم روونا! این‌که واضح‌تر شد! الان به طور واضح می‌بینم که یه پیکسی رو شونه‌های یک آدم کچل و بی‌دماغ نشسته!

گابریل دست از نگاه کردن به فنجون خودش برمی‌داره و فنجون لینیو از دستش می‌قاپه.
- ببینم... تو از یه کلاه این همه برداشت کردی؟
- ها؟ کلاه چیه؟

گابریل در حالی که ابروهاشو بالا انداخته بود فنجونو به لینی برمی‌گردونه. لینی هنوزم دیده‌ی خودشو باور داشت، اما گابریل هم درست می‌گفت. می‌تونست کلاه باشه! پس کتاب پیشگوییو ورق می‌زنه تا ببینه معنای کلاه چی می‌تونه باشه.
- کلاه کابوی‌ها... رسیدن به جاه و مقام، باپشتکار به مقام رسیدن، از حیله دوستان خود را پنهان کنید! هممم... شاید مقامی که بش می‌رسم نزدیک شدن به اون آدم کچل و بی‌دماغ باشه به حدی که می‌تونم رو شونه‌هاش بشینم؟
- دست بردار لینی! همون که کتاب گفت درسته... شاید وزیر سحر و جادویی چیزی می‌شی!
- شبیه کلاه وزارت نیستا، کاوبویه! عه ولی تو هم کلاهه تو فنجونت! اتفاقا کلاه وزارتم هست. تبریک می‌گم.
- باز داری اشتباه می‌زنیا. می‌گم تو باید نشونه‌ها رو پیدا کنی نه خود آینده رو! اونم کلاه نیست کله‌ی سگه!

لینی شونه‌ای بالا می‌ندازه و مشغول یادداشت هرچی که دیده بود به همراه یه سری چیز من در آوردی تو کاغذپوستی‌ای می‌شه تا بعنوان گزارش اون روز تحویل بده. اما حاضر بود قسم بخوره توی فنجون گابریل کلاه وزارت رو دیده بود! همونقد از وزارتی بودن کلاه گابریل مطمئن بود که از نشستن خودش رو شونه‌های اون آدم کچل و بی‌دماغ اطمینان داشت...




پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵:۰۵ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
#9
*
درسته که پروفسور از لفظ "فرض کنید" استفاده کرده بود، اما اتفاقی که به محض خروج لینی از کلاس براش رخ می‌ده، نشون می‌ده اصلا هم از این خبرا نیست و اتفاقا با یک اتفاق حتمی مواجهه و نه فرضی!

- تو را به دوئل فرا می‌خوانم ای جادوجوی جوان!

فریاد مردی که اینو به زبون آورده بود به قدری بلند بود که دانش‌آموزایی که زودتر از لینی خارج شده بودن و دانش‌آموزایی که هنوز تو کلاس بودن و حتی استاد رو، به اون سمت می‌کشونه.

لینی که انتظار نداشت خودش مورد خطاب قرار گرفته باشه، اول با سردرگمی نگاهی به اطراف می‌ندازه و بعد وقتی می‌بینه نگاه مرد رو خودش قفل شده، آب دهنشو قورت می‌ده.
- اممم... با من بودین؟
- البته که با شما بودم! آماده‌ی نبردی سهمگین شو!

لینی که هنوز تو شوک بود، به پایین اومدن مرد از پله‌ها و لحظه به لحظه نزدیک‌تر شدنش زل می‌زنه. به نظر میومد طرف اصلا شوخی نداره، چون چوبدستیش تهدیدکنان به سمت لینی دراز شده بود.

لینی با تعجب نگاهی به دانش‌آموزا می‌ندازه که از هیجان بالا و پایین می‌پریدن و فریاد "دوئل دوئل" سر می‌دادن و بعد نگاهش به پروفسور پرنگ میفته که اونم بین جمعیت با اشتیاق تماشاگر منظره بود.

چرا هیچ‌کس قصد نداشت به یاریش بشتابه؟

لینی از کمک‌های زمینی قطع امید می‌کنه. بنابراین چوبدستیشو در میاره، اما قبل از این‌که بتونه حتی چوبدستیشو به سمت مرد نشونه بره چه برسه به این‌که طلسمی روانه‌ش کنه، فریاد مرد دوباره به هوا بلند می‌شه.

- کروشیو!
- آخ نامرد، قرار نبود طلسم ممنوعه بزنی... آخ... می‌ندازنت آزکابان... آخ... طلسم شکنجه رو یه دانش‌آموز... آخ... شرم بر تو باد... آخ!

لینی که از درد رو زمین افتاده بود و به خودش می‌پیچید، تصمیم می‌گیره از آموزه‌هاش تو کلاس برای دفاع از خودش استفاده کنه. نگاهی به مرد می‌ندازه که هنوز داشت از پله‌ها پایین میومد. لوستری بزرگ هم بالای سرش قرار داشت.

در کسری از ثانیه با خودش فکر می‌کنه از طلسم "دفودیو" استفاده کنه تا با ایجاد شکاف تو محل اتصال لوستر، باعث پرتاب شدن اون روی سر مرد بشه تا طلسم شکنجه‌ش متوقف بشه. اما بعد از ترس این‌که طرف بمیره، تصمیم می‌گیره طلسمشو به "گلیسیو" تغییر بده. اگه پله‌ها هموار می‌شدن اون فقط ضمن قطع شدن طلسمش، لیز می‌خورد و پایین پله‌ها میفتاد!

بی‌خطر اما مفید بود! پس تصمیم می‌گیره بره تو کارش.

- گلیسیو!

ناگهان پله‌های زیر پای مرد صاف می‌شه و در حالی که بر اثر از دست دادن تعادلش، چوبدستیش به گوشه‌ای پرتاب می‌شه، خودش هم با صدای گرومپی انتهای راه پله سقوط می‌کنه.

- آخ سرم... بابا یکم جنبه شوخی داشته باش. من که واقعا شکنجه‌ت نکرده بودم!

لینی خوش‌حال از پیروزی‌ای که کسب کرده بود، با افتخار از رو زمین بلند می‌شه که تازه می‌فهمه مرده چی گفت.
- هان؟ یعنی چی؟ تو داشتی شکنجه‌م می‌کردی!
- الکی بود. نمی‌دونم چرا خودتو به موش‌مردگی زدی. اصن خودت تعجب نکردی چطور وسط طلسم شکنجه اینقد شیک نه تنها فکر کردی چی کار کنی، بلکه عملیش هم کردی؟
- نه خب، من یه ریونکلاوی باهوش و توانمندم.
- برو بابا!

مرد با بدخلقی از جاش بلند می‌شه و در حالی که زیرلب غر غر می‌کرد، گرد و خاک رو لباسشو می‌تکونه.
- این قرارمون نبودا پروفسور!

مرد اینو رو به پروفسور پرنگ می‌گه و لینی رو همراه جمعیتی که نا امید از یک دوئل واقعی شده بودن ترک می‌کنه.




پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۳:۳۴:۵۶ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۸
#10






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.