هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لینی.وارنر)



پاسخ به: اطلاعیه های مدیریت سایت
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴ جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱
#1
سلام خدمت اعضای محترم سایت جادوگران.

پیرو درخواست‌های شما و تصمیم جدید مدیریت سایت، قرار بر این شد که انجمن‌های سایت تو این مدت بسته نشه و همچنان باز باقی بمونه تا اعضا بتونن به فعالیت خودشون تو بخش ایفای نقش ادامه بدن.
بنابراین تنها بخش‌های قابل دسترسی جادوگران از هفته‌ی آینده: انجمن‌ها، ارسال بلیت و پروفایل‌ها خواهد بود.

البته در دسترس بودن این بخش‌ها پیشبرد برنامه‌های تغییرات سایت رو سخت‌تر می‌کنه و ممکنه تاخیر بیشتری در بازگشت نهایی سایت ایجاد کنه، اما به خاطر شما تصمیم بر باز موندنش گرفته شد. بنابراین در نظر داشته باشین که ممکنه به خاطر تغییرات سایت، هر از چند گاهی برای چند روز دسترسی این بخش‌ها رو هم از دست بدیم، اما موقت خواهد بود و دوباره بازگشایی می‌شن.

حضور و فعالیتتون رو از جادوگران دریغ نکنید.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱ ۲۰:۵۹:۵۳
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱ ۲۱:۰۲:۲۰

🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴ چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱
#2
من یه سر رفتم یه گلخونه که تاریکم بود.

خلاصه:
یکی از گیاه های مورد علاقه لرد، عاشق گیاه دیگه ای می شه و در اثر پیوند این دو تا، درخت عجیبی وسط گلخانه بوجود میاد.
درخت میوه های رنگارنگی داره و ادعا می کنه هر کسی که از میوه هاش بخوره به مدت یک ساعت به یکی از آرزوهاش می رسه. ولی برای بدست آوردن میوه باید هر کاری درخت می خواد براش انجام بدن. درخت هم از فرصت استفاده می کنه و براشون هفت خوان طراحی می کنه!
در این مرحله، بعد از مقداری ضرب و جرح لرد سیاه، دستور می ده که برای لرد، زن بگیرن.
لرد بی‌خبر از این که زن گرفتن به چه معناست، به اجبار مرگخوارا به توصیف همسر مورد علاقه‌ش می‌پردازه که از قضا بلاتریکس از آب در بیاد!


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷ چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱
#3
مرگخوارا که تا به حال بلاتریکس رو این‌چنین به خود رسیده ندیده بودن، پقی می‌زنن زیر خنده. البته نه از این نظر که بلاتریکس مسخره یا زشت شده باشه، خیر. فقط از شدت تعجب این حرکت سخیف ازشون سر می‌زنه که با چشم‌غره‌ای که بلاتریکس می‌ره همه‌ی خنده‌ها رو لب‌ها خشک می‌شه. به جز لبخند بلاتریکس که با نگاه به لرد مجددا سرجاش برمی‌گرده!
- سرورم بریم؟
- بریم؟ کجا بریم؟ ما جامون خوبه.

لرد ضمن گفتن این حرف، کمی خودشو تکون می‌ده و بیشتر تو پشتی گرم و نرم مبلش فرو می‌ره.

بلاتریکس با ایما و اشاره سعی می‌کنه به مرگخوارا بفهمونه که شما به لرد توضیح بدین، اما مرگخوارا همچنان چهره‌ی بلاتریکس رو هضم نکرده بودن و حالا سوال دیگه‌ای هم به جمع پرسش‌هاشون اضافه شده بود. این که بلاتریکس کی و چطور با این سرعت موفق شده بود این‌چنین به خودش برسه؟

اما الان وقت این سوالات نبود. حداقل برای بلاتریکس نبود.
بلاتریکس دوست داشت چوبدستی بکشه و بابت سرپیچی، چندین مرگخوار رو مورد شکنجه قراره بده، اما حس می‌کنه پروانه‌ی روی موهاش چندان محکم سرجاش نایستاده و با این میزان از خشونت ممکنه بیفته و بهتره ظاهرش رو حفظ کنه.

بنابراین دوباره رو به لرد می‌کنه.
- بریم ازدواج کنیم سرورم؟

لرد با بدخلقی چهره در هم می‌کشه.
- ازدواج چیست؟ ما دنبال همسر می‌گشتیم. هم‌سر! که سرمون رو باهاش شریک بشیم. به نظرمون می‌تونیم کمی از موهای سر بلاتریکس رو قرض بگیریم و مطمئن باشیم برای سر خودش هم مویی کم نمیاد.

دست‌های مرگخواران یکی پس از دیگری بابت شکست در پیشبرد موضوع بر سرشون کوبیده می‌شه!


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: نظرسنجی ها
پیام زده شده در: ۱۷:۵۳ دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۱
#4
سلام.

من چون عضو قدیمی محسوب می‌شم و شونصد هزار تا هاگوارتز شرکت کردم و حتی اگه هاگوارتز واقعی هم بود تا الان بیست بار فارغ‌التحصیل شده بودم () مسلما انگیزه‌ی تازه‌واردی که برای اولین‌بار هاگوارتزو می‌بینه یا به تعداد کمی دیده رو ندارم. پس شاید نظراتم خیلی در مورد تازه‌واردا صدق نکنه، اما احتمالش هست با قدیمیا صدق کنه.

اولین دلیل عدم شرکت خودم که نبود وقت کافی بود... یعنی در طول کل جلسه دوم و سوم حتی اصلا نتونستم سایتو باز کنم و تازه سه روز آخر جلسه سوم سر رسیدم. اون انگیزه کم‌تر رو هم بذارین کنارش تا برسم به دلایل مهم‌تر...

من خودم اولش نوع تکالیف رو بهونه‌ای برای شرکت یا عدم شرکت نمی‌دیدم. می‌گفتم کسی که بخواد شرکت کنه و وقتشو داشته باشه، فرقی براش نداره تکلیف چه مدلی باشه.
اما وقتی به اندازه کافی زمان و انگیزه نداری، اینجاس که تکالیف غیر رول بیشتر توجهت رو جلب می‌کنن. چون تکالیف غیر رول اصولا شامل چند سوال با امتیازات کم هستن که حداقل جواب به هر سوالش کم‌تر از یه تکلیف رول وقت می‌گیره و به طور غیر عادی‌ای آدم مثلا سه سوال کوتاه حل کنه و بگه فقط یکی دیگه مونده، بیشتر انگیزه می‌گیره تا این که همچنان وسط تک سوال اول باشی... مثلا من خودم جلسه آخرو فقط دو کلاس غیر رول رسیدم شرکت کنم (البته یکیشو یادم رفت قبل از 12 بفرستم :( ) در حالی که اگه کلاس غیر رول نداشتیم شاید به زور یه کلاس رول می‌رسیدم شرکت کنم. تجربه (سالای پیش) هم ثابت کرده کلاسای غیر رول شرکت‌کننده‌های بیشتری نسبت به رول دارن. به خاطر همین ساده‌تر بودن و کم‌تر وقت‌گیر بودنش. البته گاهی وقت‌گیرم داره مثل نقاشی و اینا، ولی چون تنوع داره آدم براش جالبه.

واسه همین به نظرم این مورد باید توی هاگوارتز حفظ بشه و تعدادی از کلاسا غیر رول باشن. ولی خب همونطور که ذکر شد غیر رولی که سوال 30 یا 20 امتیازی نداشته باشه تا به اندازه یه رول وقت بگیره قاعدتا.
یعنی انشا و گزارش و اینام اگه قراره باشه، در حد 10 یا دیگه نهایتا 15 امتیاز باشه. چون ممکنه افرادی بلد نباشن انشا یا گزارش یا... بنویسن و وقتی می‌بینن بیشتر امتیاز کلاس از چیزیه که بلد نیستن شاید هیچ تلاشی براش نکنن و بلافاصله اون کلاسو خطش بزنن. یعنی این کلاسی که قرار بوده ساده‌تر باشه، حتی از رولم سخت‌تر می‌شه!
اما وقتی بارم کم داشته باشه و بدونی سوالات دیگه‌ای هم هست که ازش امتیاز نسبتا خوبی بگیری، حتی انشا/گزارش و... رو بلدم نباشی بالاخره سعیتو می‌کنی که بنویسیش و همونطور که دوریا گفت یه چیز جدیدم یاد می‌گیری. همینجا تو پرانتز اشاره می‌کنم که فعالیت تو این سایت لزومی به یادگیری اینا نداره، فقط روله که برامون مهمه. پس طبیعیه که روش زوم زیادی هم نکنیم.

از مدیریت هاگوارتز می‌خوام که نه‌تنها بخشی از کلاس‌ها رو غیر رول نگه دارن، بلکه به اساتید هم توضیح داده بشه که منظور از غیر رول چیه.


+ من چند روزه همینو نوشتم و منتظر شدم ببینم اگه چیز دیگه‌ای به ذهنم می‌رسه هم بیام بگم که نرسید. واسه همین فرستادمش، حالا باز چیز جدیدی بود دوباره میام.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۱ ۱۷:۵۷:۳۹
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۱ ۱۹:۱۶:۱۶
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۱ ۲۰:۳۱:۲۰

🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱
#5
به مناسبت مرگ زودهنگام وزیر زاموژسلی.

تصویر کوچک شده


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱
#6
1.
نگاه به سمت راست... شاید اولین‌بار لذت‌بخش بود، اما حالا که گذر زمان جای خالی‌ش رو نشون می‌داد، تنها دلتنگی باقی‌مونده بود. اولین بار که این پست رو خوندم سمت راستم پسرداییم نشسته بود. پیکسی سیاه‌رنگی که همراه پدربزرگ و مادربزرگش به خونه‌ی ما سفر کرده بود. اون روز دیدن این صحنه لذت‌بخش بود، اما امروز که دیگه نیست، با نگاه کردن به سمت راست جز دلتنگی و خاطرات خوش چیزی به جا نمونده. قدر با هم بودن‌ها و لحظات خوشی که کنار هم داریم رو بدونیم که زود می‌گذرن یا شاید حتی دیگه تکرار نشن. سوژه قدر لحظه‌های با هم بودن رو دونستن و نهایت استفاده رو از تک‌تک لحظاتش بردنه.

2.
ایشون هستن پروفسور.


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹ دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱
#7
1.
1- نقش و نگار باقی‌مونده وقتی رو گِل میفتی.
2- تاس.
3- قل‌قل آب جوش.
4- لونه‌ی حشرات: مثلا کندو. وایمیسین دمش و یه مدت زمانی رو برای خودتون تعیین می‌کنین. به هر تعداد حشره که تو اون مدت از کندو خارج شدن، مراجعه به تعبیرش می‌کنی. هر تعدادی یه تعبیری داره.

2.
من گوی رو ترجیح می‌دم پروفسور! چرا؟ چون خیلی گردالی و گوگولی و خوشگل و... اممم خب چیزه. دلایل مهم‌تری هم دارم.

ببینین این تفاله‌ها و فال با کارت و پاسور و اینا... همه‌شون یه دستورالعمل ثابت داره که تو مهارتی هم تو پیشگویی نداشته باشی، کافیه مراحل و طرز کارش رو یاد بگیری و قدم به قدم اجراش کنی. تهش هم فقط می‌ری نگاه می‌کنی ببینی تعبیر چیزایی که در اومده چی می‌شه و تحویل طرف می‌دی. اگه درست انجام داده باشی قاعدتا یه چیز درستیم تحویل طرف می‌دی.

اما گوی به همین راحتی نیست که! باید واقعا مهارت داشته باشی تا بتونی درست حسابی باش کار کنی و یه پیشگویی درست ازش در بیاری.
البته اینم هست که با گوی می‌تونی الکی ادعا کنی داری یه چیزایی می‌بینی در حالی که واقعا نمی‌بینی، اما به نسبت بقیه خب سخت‌تره و عملا داری چرت و پرت ردیف می‌کنی از خودت.

در نتیجه من گوی رو ترجیح می‌دم چون خیلی گردالی و گوگولی و خوشـ... نه یعنی چون به نظرم قالب خاصی نداره و یجورایی برداشت آزاده و می‌تونی از هر دری پیشگویی کنی باهاش.

3.
دارم همه چیو از توی گوی می‌بینم، همه‌ش همینجاست! لینی پیر شده و سال‌ها از زمانی که رفت سراغ پروفسور و گفت "سلام بر سدریک دیگوری" می‌گذره و همچنان داره میاد جادوگران رول می‌زنـ... اشتباه شد.
من آینده‌ی وزیر رو می‌خوام براتون بگم. خبرنگارهای عزیز لطفا آماده باشین که حتی یک کلمه هم جا نندازین و به بهترین نحو ممکن این پیشگویی رو تو روزنامه‌هاتون منعکس کنین. چرا که لینی وارنر، پیشگوی اعظم اینجاست.

باشه خب پروفسور چشم غره نرین، الان وارد اصل مطلب می‌شم.

راستش من آینده‌ی چندان دوری رو نمی‌بینم. آینده‌ای نزدیکه. نهایتا تا سال دیگه. وزیر زاموژسلی همچنان به در آوردن آه و فغان مردم بی‌گناه جادوگر و ساحره و موجود جادویی ادامه می‌ده (چه مرده باشه چه زنده). تازه در نظر داشته باشین که ایشون حتی قبل از این که وزیر بشه هم آه و فغال ملت رو در آورده بود و یعنی حتی وزیر نشده به گفته‌هاش جامه‌ی عمل پوشونده بود.
می‌بینیم که حتی بعد از وزارتش هم این حرکت رو زده. اما نکته‌ای که اینجا وجود داره اینه که اگه فکر می‌کنین تموم شده و بزرگ‌ترین حرکت آه و فغان در آورش رو اجرا کرده اشتباه کردین. این تازه اولش بود.

جامعه رو تاریکی و آه و فغان فرا می‌گیره! ملت هی به خاطر سرپیچی میفتن آزکابان و آزکابان به شدت رونق گرفته و دمنتورا در بازه‌های زمانی مناسب هی بوسه نثار این و اون می‌کنن. برنامه‌های شورش علیه وزارت هم با هر برنامه‌ای شکل می‌گیره و کلا آزکابان رو هیچ‌وقت اینقد آباد نخواهیم دید. نصف مردم جامعه‌ی جادوییمون تکبیرگویان از وزیر زاموژسلی حمایت می‌کنن و نصف دیگه هم کمین کردن باز خبری بشه بریزن وسط.

خلاصه که وزیرمون به بهترین نحو احسن بر گفته‌های خودش پایداره و اونا رو اجرایی می‌کنه و دوران وزارت بسیار پر آه و فغانی رو طی خواهیم کرد. در نهایت هم در حالی که لبخند بر لب داره و به دستاوردهای آه‌آلود خودش می‌نگره، کلاه رو در کمال خرسندی به وزیر بعدی تحویل می‌ده و بعنوان یکی از وزیران "دیدین هرچی گفتم شد" در تاریخ ما ثبت می‌شه.


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: قدح انديـشه
پیام زده شده در: ۱۷:۵۹ دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۱
#8
لینی با دیدن کتی که به زور قاقارو رو با خودش می‌برد، یا شاید هم برعکس بود و قاقارو به زور کتی رو می‌کشید چون تشخیصش ساده نبود، متوجه می‌شه که بالاخره نوبت خودش فرا رسیده تا به درون قدح اندیشه بال بزنه.
بنابراین در حالی که بی‌صبرانه منتظر بود تا ببینه با خاطره‌ی چه کسی قراره مواجه بشه، جلو می‌ره.

- کله‌ت رو داخل قدح اندیشه فرو کن فرزندم.

لینی که بال‌بال‌زنان بالای قدح در حال پرواز بود، بدون توجه به سخن دامبلدور شیرجه‌ای به داخل قدح می‌زنه و با کل وجودش به داخل پرتاب می‌شه. چندین قطره از خاطره به بیرون پاشیده می‌شه و یکراست روی عینک دامبلدور می‌شینه.
- قرار نبود همچین بشه!

درون قدح اندیشه

لینی با هزار امید و آرزو و کلی ذوق و شوق شروع به حرکت تو خاطره می‌کنه. صاحب خاطره باید همین اطراف می‌بود چون خاطره متعلق به هرکس که باشه، نمی‌تونی ازش فاصله زیادی بگیری و مجبور به دنبال کردنش هستی.

لینی مطمئن بود جای درستی رو داره می‌گرده، پس به این سو و اون سو بال می‌زنه تا اثری از صاحب خاطره پیدا کنه. اما هرچی می‌گرده اثری از هیچ شخصی نبود که نبود!

- چه وضعشه؟ یعنی خاطره‌ی خالی گیر من افتاده؟

لینی با وجود این که می‌دونست توی خاطره صداش به گوش کسی نمی‌رسه، اما اعتراض‌کنان اینو فریاد زده بود بلکه صاحب خاطره از گوشه‌ای فرا برسه و خودی نشون بده.

ولی باز هم خبری نمی‌شه.

- ایش. نخواستم اصلا. می‌رم به پروفسور بگم که خاطره تموم شده.

لینی همچنان به امید یافت شدن صاحب خاطره در حال تهدید کردن خاطره بود!
اما خب، مقصدی برای این سخنان توی خاطره وجود نداره و لینی تنها در کمال ناامیدی تیری در تاریکی رها کرده بود.

- خیله خب، تسلیم. خاطره تموم شد پروفسور. منو بکشین بیـ... نکشین.

ورود شخصی باعث شده بود تا لینی ناگهان از خروج پشیمون و به خاطره علاقمند بشه. لرد ولدمورت بود که در دور دست نمایان شده بود...

- یه خاطره از لرد؟ عالیه!

لینی اینو می‌گه و با خوش‌حالی به سمت لرد بال می‌زنه. اما هرچی جلوتر می‌ره بیشتر احساس می‌کنه که مسیر اشتباهی رو در پیش گرفته تا جایی که خاطره بهش اجازه‌ی عبور بیشتر رو نمی‌ده. انگار که با مانعی نامرئی برخورد کرده بود.

- خب دارم می‌رم پیش صاحبت دیگه خاطره‌ی خرابـ... چیزه یعنی خوب.

اما هرچی تلاش می‌کنه نمی‌تونه از جایی که هست دورتر بشه اونم در حالی که لرد به سمت دیگه‌ای پیچیده بود و در جمع مرگخوارانش گرم گرفته بود. این نشون می‌داد که خاطره متعلق به لرد نبود.

- اگه خاطره‌ی لرد نیست پس خاطره‌ی کی می‌تونه باشه!

لینی این‌بار با کنجکاوی بیشتر مشغول بررسی اطراف می‌شه تا این که سو رو می‌بینه که با خوش‌حالی دوان دوان به همون سمتی می‌ره که لرد قرار داره.

- می‌دونستم با خاطره تو مواجه می‌شم سو.

اما باز هم مانع نامرئی و عدم توانایی لینی برای تعقیب سو. خاطره برای سو هم نبود. زمان به سرعت در حال گذر بود و لینی گذشتن هکتور، بلاتریکس و چند مرگخوار دیگه رو هم می‌بینه اما قادر به دنبال کردن هیچ‌کدوم نبود. فقط می‌دونست همه‌شون در دوردست‌ها دور لرد حلقه می‌زنن.

- دور لرد حلقه می‌زنن! بادکنک! کیک! حتما تولدشه! نکنه این خاطره... یا شایدم واقعه‌ای از آینده‌ی خودمه؟

به محض گفتن این جمله ناگهان توجهش به حشره آبی رنگ کوچیکی جلب می‌شه که یه گوشه نشسته بود و با مداد سیاه رنگی در حال نقاشی کشیدن بر روی کاغذی چند برابر بزرگ‌تر از هیکل خودش بود.

- لعنتی. تمام مدت خود کوچولوم صاحب خاطره بود. چطور تونستم نبینمت!

لینی حالا که صاحب خاطره رو پیدا کرده بود با خوش‌حالی جلو می‌ره تا ببینه در حال آماده کردن چه کادویی برای لرده که احساس می‌کنه در حال بالا کشیده شدنه!

- هی! ولم کنین. من تازه صاحبشو... یعنی خودمو پیدا کردم. بذارین نگاه کنم. فقط یه نگاه. بذارین برم ... بذارین... برم... نه.

مهلت لینی برای حضور در خاطره به اتمام رسیده بود و در حالی که دامبلدور از پشت گرفته بودش از خاطره بیرون کشیده می‌شه تا نفر بعد جلو بره!


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: ماجراهای دولت هجدهم
پیام زده شده در: ۱۱:۵۵ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۱
#9
کارمند مذکور همچنان در شوک بود. به ناگاه چنان تحولاتی به صورت ناخواسته روش اجرا کرده بودن که خودش هم نفهمیده بود چی شده. تنها چیزی که قبل از بسته شدن در آسانسور دیده بود، سایر کارمندان بودن که به سرنوشتی مشابه خودش دچار می‌شدن. حتی یکیشون به زور کنار خودش چپونده شده بود!

وضعیت کارمند دیگه بهتر از خودش نبود. اونم هاج و واج غرق در سیر تحولات شده بود و متوجه نشده بود چی در اطرافش در حال رخ دادنه.

کارمند اول از سکوت ایجاد شده و آسانسوری که هنوز تلق‌تولوق‌کنان رو به پایین در حرکت بود و فاصله زیادی تا مقصد داشت استفاده می‌کنه تا نگاهی به خودش در آینه بندازه.

- جـــیــــغ!

کارمند دوم با شنیدن صدای جیغ کارمند اول برای دومین بار در یک روز شوکه می‌شه. که البته حرکتی بود بسیار ناشایست از جانب کارمند اول، چرا که هر انسانی قادر به تحمل دو شوک در یک روز نیست و ممکن بود جان به جان‌آفرین تقدیم کنه.
ولی از بخت خوب کارمند اول، این کارمند دوم داستان ما قادر به تحملش بود. پس جان سالم به در می‌بره و رو به کارمند اول می‌کنه.
- خجالت بکش مرد حسابی! مرد که جیغ نمی‌کشه، نهایتا فریاد می‌زنه!

کارمند اول، کارمند دوم رو از پشت می‌گیره و به زور می‌چرخوندش تا به سمت آینه قرار بگیره.

- جـــیـــغ!

و این چنین می‌شه که کارمند دوم، نه تنها علت جیغ کارمند اول رو درک می‌کنه بلکه خودش هم بهش ملحق می‌شه!
- یا ریش مرلین. این چیه تن ما کردن؟ چرا فقط چشم و دهن و دماغمون ازش زده بیرون؟
- حتما اشتباهی شده. شاید وزارتخونه رو بیگانگان اشغال کردن! بیا بریم ببینیم چه خبره!

کارمند اول رسیدگی به وظایف دولتیش رو از دستور کارش خارج می‌کنه و به جاش، جلو می‌ره و نزدیک‌ترین طبقه رو فشار می‌ده تا هرچه زودتر از آسانسور بزنن بیرون و ببینن دقیقا چه بر سر وزارتخونه، یا شاید حتی جامعه داره میاد!


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۱
#10
سوژه دوئل گادفری میدهرست و نیکلاس فلامل: فرشته مرگ!

توضیح:

فرشته مرگ ساعت دوازده شب جلوی شما ظاهر می شه و بهتون می گه که روز بعد راس همین ساعت می میرین.
برای نجات از مرگ، توی این فاصله فرصت دارین بزرگترین اشتباه زندگیتونو کشف و جبران کنین. اگه موفق نشین می میرین.

فرشته بهتون این فرصت رو داده. ولی مجبور نیستین انجامش بدین... می تونین کلا بی خیالش هم بشین و می تونین درباره فرشته مرگ و برخوردتون و اگه بعدش مردین درباره شکل مرگتون هم توضیح بدین.



برای ارسال پست در باشگاه دوئل، دو هفته( تا 23:59 سه شنبه 8 شهریور) فرصت دارید.


بال بر برنده و نیش بر بازنده.


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.