هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لینی.وارنر)



پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰:۱۱ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
#1
سلام.

اگه از اول گفته بودین قبلا شناسه داشتین، حتی لزومی به شرکت تو کارگاه داستان‌نویسی هم نداشتین و می‌تونستین مستقیما برای معرفی شخصیتتون برین. به هر حال مشکلی وجود نداره و الان دیگه می‌تونین وارد هافلپاف بشین.




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷:۰۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#2
ریونکلاو Vs هافلپاف
روز دانش‌آموز


روزی که همه انتظارش رو می‌کشیدن بالاخره فرا رسیده بود، سیزده آبان بود و هاگوارتز حال و هوای دیگه‌ای داشت. همه خوش‌حال و خندان در جای جای هاگوارتز در حرکت بودن و روز دانش‌آموز رو به هم تبریک می‌گفتن.

این خوش‌حالی دو دلیل داشت؛ اول این که تمام کلاس‌های اون روز از کله‌ی سحر گرفته تا پاسی از شب، همگی تعطیل بودن. اما این تنها هدیه‌ی هاگوارتز به دانش‌آموزانش نبود، دومین دلیل برای خوش‌حالی اونا هاگزمید بود. سال اولی یا سال هفتمی، با رضایت‌نامه یا بی‌رضایت‌نامه هیچ فرقی نداشت، همه اجازه‌ی خروج از هاگوارتز و شرکت در راهپیمایی هاگزمید رو داشتن.

شاید با شنیدن اسم یه راهپیمایی از قبل تدارک دیده شده و افزودن این موضوع که تمام فروشگاه‌ها و مغازه‌های هاگزمید به این مناسبت در تعطیلی به سر می‌برن، شیرینی این واقعه رو براتون زهر کنه، اما دانش‌آموزای هاگوارتز زرنگ‌تر از این حرفا بودن که حضور تو هاگزمیدو به شرکت در راهپیمایی خلاصه کنن. علاوه بر اون... کیه که از تعطیلی کلاسا به هر قیمتی استقبال نکنه؟

دانش‌آموزا همراه اساتید و ارشدهای گروهشون از هاگوارتز خارج می‌شن و به سمت هاگزمید رهسپار می‌شن.

- هه! می‌بینم که بازم اون خرخونا نیومدن.
- اگه میومدن باید تعجب می‌کردی. نیومدنشون تبدیل به یه رسم هرساله شده!
- وای من برای دو هزار و سیصدمین بار کتاب گیاه‌شناسی مدرنو نخوندم، این تعطیلی وقت مناسبیه که عقب‌موندگیمو جبران کنم.

دیالوگ آخر توسط دانش‌آموزی که داشت ادای یه ریونکلاوی رو در میاورد بیان می‌شه و باعث می‌شه جمعیتی که دورش بودن و اینو ‌می‌شنون، از خنده‌روده‌بر شن. بعد از مقادیری خندیدن به ریش ریونکلاوی‌ها و به سخره گرفتنشون، بالاخره به قدری از هاگوارتز دور می‌شن که حتی با گوش‌های جادویی مغازه‌ی فرد و جرج هم صداشون به گوش نرسه.

- می‌بینی سو؟ همه‌ش دارن مسخره‌مون می‌کنن. من قهرم!

لیسا قهرکنان اینو می‌گه، از لبه‌ی پنجره دور می‌شه و میادو کنار شومینه روی مبلی ولو می‌شه. وقتی احساس نارضایتی از محل نشستنش می‌کنه، غرولندکنان کپه‌ی کتاب‌ها، جزوات و قلم‌پرهایی که روشون جلوس کرده بودو گوشه‌ای پرتاب می‌کنه.

دروئلا و سو با دیدن صدای آه و ناله‌های گاه و بی‌گاهی که از سرتاسر تالار شنیده می‌شد، جلو میان.
- واسه همینه که ما امسال نقشه کشیدیم تا متفاوت عمل کنیم!
- اونا خوش‌حالن که تعطیلن و رفتن راهپیمایی اما...
- اما ما خوش‌حال‌تریم چون هاگوارتز خالی از سکنه در اختیارمونه.
- و این یعنی می‌تونیم تعطیلیمونو تو جاذبه‌های هاگوارتز بگذرونیم!
- مثلا نظرتون در مورد سرک کشیدن به تالار هافلپاف چیه؟

اعضای ریونکلاو که تا دو ثانیه پیش پّکّر، پوکرفیس و کلا هر حالت غمگین و افسرده‌ای که بگین از چهره‌شون خارج نمی‌شد، حالا با شنیدن این حرفا روحیه‌ای تازه پیدا می‌کنن. طولی نمی‌کشه که به نشانه‌ی شادی کتاب‌ها به هوا پرتاب می‌شه، قلم‌پرها از وسط شکسته می‌شه و کاغذ پوستی‌ها داخل آتش شومینه خاکستر می‌شن.

ساعتی بعد

- خب؟ چی شد پس؟

ملت ریونکلاوی به تلاش بی‌وقفه‌ی لینی برای باز کردن جایی که ادعا می‌کرد ورودی تالار هافلپافه نگاه می‌کنن.

- تا کی قراره به خاروندنا و قلقلک‌دادنای تو به اون میوه‌ها نگاه کنیم؟

همون موقع لینی نیشگونی از انگوری می‌گیره و انگور به نشانه‌ی اعتراض دونه‌هاشو به سمت سر و صورت لینی پرتاب می‌کنه. انگورهایی واقعی!

- نشگون گرفتن رو هم اضافه می‌کنم.
- کی می‌خوای قبول کنی اونا فقط یه مشت میوه هستن و قرار نیست دریو مخفی کرده باشـ... واو!

بالاخره تابلو کنار می‌ره و تالار زرد رنگ هافلپاف با نور خیره‌کننده‌ای پیش چشمای ریونکلاویون ظاهر می‌شه.
لینی که دیگه چیزی نمونده بود به خاطر این همه شکست پیاپی آب بشه بره تو زمین، بعد از کسب موفقیتش با خوش‌حالی عرق روی پیشونیشو پاک می‌کنه.
- دیدین گفتم می‌تونم!

لینی روزها و شب‌های زیادی رو تو سوراخ روی دیوار گذرونده بود تا سر از چگونگی ورود به دروازه‌ی هافلپاف پیدا کنه!

- به لطف سرعت زیاد لینی تو باز کردن در، وقت زیادی برامون نمونده. پس زودتر برین اون نقشه‌های کوییدیچشونو پیدا کنین.

سو اصلا و به هیچ‌وجه در این لحظه چشم‌غره‌ای نثار لینی نمی‌کنه. کاملا مدیون هستین اگه چنین فکری کرده باشین!

به دنبال حرف سو، نه‌تنها اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو، بلکه باقی ریونکلاوی‌ها نیز برای یافتن نشونه‌ای برای طرح کوییدیچ تیم هافلپاف به راه میفتن. به هر حال موفقیت تیم کوییدیچ ریونکلاو، موفقیت اونا هم بود، مگه نه؟

- امکان نداره! من که حاضر نیستم وقتمو برای پیدا کردن نقشه‌های هافل تلف کنم.
- هیس... یکم آروم‌تر!

ناگهان گوشای ربکا با شنیدن این حرف تیز می‌شه و با دقت اطرافشو می‌پائه که مبادا کسی صحبتاشونو شنیده باشه. بعد از اطمینان از اینکه همه سرشون گرمه، پچ‌پچ‌کنان دم گوش تام زمزمه می‌کنه:
- به نظرت اگه من یکم از این معجون "سخنگو" رو به این گیاه اضافه کنم چی می‌شه؟
- هافلیا هر روز با صدای نعره‌های این گیاه که در نقش خروس آغاز صبحو اعلام می‌کنه از خواب بیدار می‌شن؟
- جالب بود! شاید! ولی خودمم نمی‌دونم. به هر حال تجربه‌ایه که مطمئنم روزای آینده در حالی که تو راهروهای هاگوارتز از کنار هافلیا رد می‌شیم می‌فهمیم.

ربکا اینو می‌گه و به آرومی بطری معجونی رو از جیبش در میاره و مشغول ریختن محتواش داخل گلدون می‌شه.

- هی شما دو تا! چی کار دارین می‌کنین؟

در حالی که ربکا هول می‌شه و مقداری معجون از لبه‌ی گلدون سُر می‌خوره و می‌ریزه رو میز، تام به سرعت برمی‌گرده و با دروئلا مواجه می‌شه.
- هیچی هیچی... داشتم از این گیاهه می‌پرسیدم چیزی دیده یا نه؟
- حالت خوبه تام؟ مگه گیاهم حرف می‌زنه؟

- چیزی ندیدم. چون چشم ندارم تا ببینم.

نه‌تنها تام، بلکه ربکا و دروئلا هم با تعجب از جا می‌پرن.

- اممم... خب گویا حرف می‌زنه؟

تام ضمن گفتن این حرف نگاه مشکوکی به ربکا می‌ندازه. ربکا هم با چشمک جوابشو می‌ده، گویا معجون عمل کرده بود!

اما دروئلا هم هرچیزی که لازم بود ببینه رو دیده بود.
- فک کردین من ندیدم یه چیزی ریختین تو اون گلدون؟ حالا شیطنتو بس کنین و برین دنبال نقشه‌ها!
- باش.
- خب.

بعد از ساعتی گشت و گذار تو تالار خصوصی هافلپاف، که بیشترش به کشف عجایب تالار گذشته بود تا گشتن به دنبال نقشه‌های کوییدیچشون، بالاخره تیک‌تاک ساعت با تهدید بیشتری گذر زمانو اعلام می‌کنه.

پس ریونیا دست از پا درازتر و بدون اینکه چیزی دستگیرشون بشه، تصمیم می‌گیرن به ماجراجوییشون تو تالار هافلپاف پایان بدن. قبل از خروج از تالار، تام دوباره نگاهی به گلی که به لطف ربکا سخنگو شده بود می‌ندازه. اما چیزی رو متوجه می‌شه که تا قبل از اون بهش دقت نکرده بودن.
گلدون روی میز نبود، بلکه روی صندوق بزرگی قرار داشت که حسابی با قفل‌های زیادی مهر و موم شده بود. از کجا معلوم؟ شاید نقشه‌های ناب کوییدیچ تیم هافلپاف اونجا مخفی شده بود!

- هی بچه‌ها، فک کنم یه جا رو از قلم انداخـ...
- دارن از هاگزمید برمی‌گردن! می‌بینمشون! زود باشین بریم.

و می‌رن...

طولی نمی‌کشه که ریونکلاوی‌ها کتاب و دفتر و جزوه به دست می‌شن و در حالی که تیکه‌های بقیه گروها که حالا دیگه به هاگوارتز برگشته بودنو می‌شنون، رهسپار تالار خصوصیشون می‌شن.

روز مسابقه کوییدیچ، تالار هافلپاف

- کی تجربیات معجون‌سازیشو رو این گلدون خالی کرده؟ چقد حرف می‌زنه.

گیاه با اصرار به مخالفت می‌پردازه.
- خنگ‌بازی در نیارین! واقعا متوجه تفاوت صدای من با اون هفتای دیگه نمی‌شین؟
- تازه بیماری چندشصیتی هم داره. فک می‌کنه هشت نفره. آخی... گیاه بیچاره.
- ببینین هرچقدرم که حساب کتاب کنین بازم می‌فهمین که من نمی‌تونم همزمان اینقد حرف بزنم! بالاخره منم انرژی‌ای دارم و اگه همه‌شو با صحبت کردن تلف کنم اونوقت چطوری فتونسنتز کنم؟ ما گیاها نقشای بسیار مهم‌تری بهمون واگذار شده تا تو دنیا انجام بدیم. به همین دلیلم هست که دهن بهمون ندادن تا با حرف زدن از انجام کارای مفیدی که دنیا بهش نیاز داره غافل نمونـ...
- همین الان نشون دادی چقد پر حرفیا. دِ ساکت باش دیگه!

گیاه که نطقش کور شده بود، "ایش‌گویان" تصمیم می‌گیره سکوت اختیار کنه. واقعا هم اختیار می‌کنه! اما همچنان صدای پچ‌پچ‌های متعددی به گوش می‌رسه.

کاپیتان تیم کوییدیچ، یعنی سدریک دیگوری، بی‌توجه به کل‌کل بی‌پایان اعضای تیمش با گلدون، جلو میاد تا در صندوقو باز کنه.
- دیروز تمرین نکردیم چون معتقد بودم یه روز قبل از مسابقه باید استراحت کنیم تا انرژی کافی بدست بیاریم. حالا وقتشه آمادگی خودمونو برای مسابقات نشون بدیم و بریم که ببریم!

سدریک همزمان با گفتن این حرف، در صندوقو باز می‌کنه و با صحنه‌‌ای مواجه می‌شه که هلگا هلگا می‌کرد هیچ‌وقت مواجه نشده بود!

- شنیدم این تو بودی که نذاشتی دیروز تمرین کنین و واسه همین ما اینجا موندیم!
- دو روزه ما رو اینجا حبس کردی که چی خب؟
- نمی‌گین اینجا سرد و تاریکه و ما قبل از مسابقات مثل هر ورزشکار دیگه‌ای نیاز داریم تا گرم کنیم؟
- جامونم تنگ بود. شما خودتون دوست دارین هفت‌تایی یه جای کوچیک حبس شین؟
- تازه سر و ته گذاشتینمون. ریشه‌های پای این هی می‌خورد تو سر من و قلقلکم می‌شد.
- منم هم‌چون زندانی در بند انفرادی، تا پای افسردگی پیش رفتم. آه.

با شنیدن این حرفا، حالا دیگه کل اعضای تیم کوییدیچ هافلپاف جلو اومده بودن و به اونچه که داخل صندوق در حال رخ دادن بود زل زده بودن. سدریک که حواسش کاملا جمع بود، رو به نفر هفتمِ داخل صندوق می‌کنه.
- شما حرفی برای زدن نداری؟
- نه من جاروی قانعی هستم.

هر هفت بازیکن، با چهره‌هایی آغشته از بهت و حیرت نگاهشونو از جاروهای سخنگوی داخل صندوق برمی‌دارن و به همدیگه می‌دوزن.
وقت تنگ بود و چاره‌ای نداشتن جز اینکه با همین جاروهای سخنگو برای مسابقات برن!

- دیدین گفتم من نبودم که اینقد حرف می‌زدم! کجاست سازمان حمایت از گیاهان جادویی؟ من ازتون شکایت می‌کنم. توهین‌هایی که به من کردینو فراموش نمی‌کنم. چه انگ‌ها که به من نزدین. دیوونه، روانی و چندشخصیتی فقط چندتاش بود که... داشتم حرف می‌زدم باتون بی ادبا، کجا رفتین پس؟

به نظر میومد معجون "سخنگو"ی ربکا که از گلدون سرریز شده بود، راه خودشو از سوراخای روی صندوقچه پیدا کرده بود و هفت جاروی پرنده‌ی هافلپاف رو مورد عنایت خودش قرار داده بود...

مدتی بعد، رختکن تیم کوییدیچ ریونکلاو

اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو با جدیت تمام دور میزی دایره‌ای شکل حلقه زده بودن و آماده بودن تا از نقشه‌هایی که برای پیروزی تو این مسابقه کشیده بودن پرده‌برداری کنن. در حالی که نفس‌ها تو سینه حبس شده بود و قلب‌ها به شدت می‌تپید، لینی کاغذ پوستی‌ بزرگی که حاوی نقشه‌هاشون بودو روی میز پهن می‌کنه. وقتش بود تا برای آخرین بار اونو مرور کنن. اما...

- خب، همونطور که می‌بینین ما نه تمرین خاصی کردیم، نه خیلی کوییدیچمون خوبه و نه حتی نقشه‌ای داریم.

حق با لینی بود، کاغذ پوستی روی میز پهن شده بود، اما خالی بود. خالی خالی. درست مثل رکسان ویزلی که ویزلی نبود و رکسان خالی بود. خالی خالی.

- پس نقشه اینه که بی‌برنامه عمل کنیم! روونا بختکی هرچی تو لحظه به ذهنتون رسید پیاده کنین. ما ریونکلاوی و باهوش هستیم و مطمئنم که از پسش برمیایم.

با نگاه تردید آمیزی که بین اعضای تیم رد و بدل می‌شه، کاملا مشخص می‌شه که اونا چنین اعتقادی ندارن.

همان لحظه، رختکن تیم کوییدیچ هافلپاف

- به نظرتون کجا ممکنه دهنش باشه؟ شاید اگه چسب بزنم روش ساکت شه!
- فک می‌کنی دهنی که نمی‌بینی با چسب بسته می‌شه؟
- نمی‌شد حداقل اون جاروی قانع رو به من بدین؟ اونکه حتی اون جارو رو نمی‌خواد!

رودولف با دوباره وسط کشیده شدن این بحث به وجد میاد و از پیشنهاد رز استقبال می‌کنه.
- راس می‌گه! یه دونه با کمالاتشو بدین به من. مطمئنم جاروها هم جنسیت دارن پیش خودشون. یه ساحره‌شو بدین بیاد اینور.

سدریک با قاطعیت پاسخ منفیشو رو می‌کنه.
- نه، نه و نه! دقیقا به همین دلیله که جاروی قانعو دادیم به رودولف. از کجا معلوم وسط مسابقه حواسش به جاروی با کمالاتش پرت نشه؟ ریسک نمی‌کنیم!

آریانا در حالی که به دنبال هم تیمیاش برای خروج از رختکن آماده می‌شد، زیرلب زمزمه می‌کنه:
- باز خوبه تکون نمی‌خورن و فقط حرف می‌زنن!

زمین مسابقه

هوا بسیار صاف و آفتابی بود و شدت تابش خورشید به قدری بود که بستنی‌های تدارک دیده شده برای مسابقه تنها چند ثانیه تاب تحمل داشتن و به سرعت تسلیم گرمی روزگار می‌شدن. اما حتی این گرمای شدید هم باعث نشده بود تا ذره‌ای از شور و شوق دانش‌آموزان واسه مسابقات کوییدیچی که برای اومدنش لحظه‌شماری می‌کردن کم بشه.

هنوز مدت زیادی از آغاز سال تحصیلی نگذشته بود و امتیاز هر چهار گروه در رقابت تنگاتنگی به سر می‌برد و به همین دلیل، هنوز جهت‌گیری خاصی بین اعضای گروه‌های چهارگانه پیش نیومده بود. بنابراین رنگ‌هایی که بین تماشاچیا خودنمایی می‌کرد یک چهارم بین هر چهار رنگ زرد، قرمز، سبز و آبی تقسیم شده بود.

بالاخره با ورود اعضای دو تیم به داخل زمین، صدای تشویق تماشاچیان دو چندان می‌شه. اولین چیزی که توجه جرالدو به خودش جلب می‌کنه، خورشید زرد رنگیه که درست وسط آسمون جا خوش کرده بود و انگار که با انگشتاش علامت دیس‌لایک رو تو صورت ریونکلاوی‌ها می‌کوبید.

- حتی خورشیدم با ما سر ناسازگاری داره و هافلپافیه! هی روزگار!

ریونکلاویا به مرحله‌ای رسیده بودن که برای لاپوشونی کم‌کاری خودشون می‌خواستن زمین و زمان رو مقصر باخت احتمالی آینده‌شون نشون بدن.

- پیست... چو! هی چو... سدریکو نگاه کن.

چو با سقلمبه‌ی محکمی که از طرف آندریا می‌خوره به خودش میاد و نگاهی به سدریک می‌ندازه.

- من این نگاهو می‌شناسم، با یک نگاه عاشقت شده! زودباش یه چشمکی چیزی بش بزن.
- ها؟ که چی بشه؟!
- که وسط بازی بتونی حواسشو به خودت پرت کنی تا مهاجمامون بتونن گل بزنن.

به نظر ایده‌ی جالبی میومد. پس چو نگاه دلربایانه‌ای به سدریک می‌ندازه.

در این حین که چشمای سدریک لحظه به لحظه بیشتر به شکل قلب در میومد، یکی از دو داور به سمت توپ‌ها می‌ره تا آزادشون کنه. بنابراین هر چهارده بازیکن سوار جاروهاشون می‌شن و با رهاسازی توپ‌ها و سوت داور، بازی رسما آغاز می‌شه.

- با شروع بازی کوافل با پاس‌های سریع و هماهنگ سه مهاجم هافلپاف، یعنی زلر و ویزلی و دامبلدور به سرعت از میانه‌ی زمین به دروازه‌ی ریونکلاو می‌رسه و گل... حداقل می‌ذاشتین یه دقیقه از شروع بازی بگذره بعد گل بخورین.

سه مهاجم هافلپاف خندان چرخشی به جاروهاشون می‌دن و همونطور هماهنگ می‌رن تا دوباره کوافلو پس بگیرن. جرالد با دیدن سه مهاجمی که به سمتش خیز برداشته بودن، بی‌معطلی کوافلو به دیوانه‌ساز پاس می‌ده.

- حالا دیوانه‌ساز کوافلو گرفته. مهاجمای هافلپاف تصمیم می‌گیرن فاصله‌شونو حفظ کنن و شانس گرفتن کوافلو با مهاجم دیگه‌ای امتحان کنن! به نظر میاد دیوانه‌سازم این موضوعو فهمیده و اصلا قصد نداره پاس بده!

با رسیدن دیوانه‌ساز به جلوی دروازه، سدریک آماده برای گرفتن کوافل می‌شه. اما ناگهان موهای چو تو دست باد رها می‌شه و سدریک برای لحظه‌ای غفلت می‌کنه و... اولین گل ریونکلاو هم به ثمر می‌رسه!

- نه نه الان نده به رکسان بده به رز!

آریانا می‌خواست کوافلو به رکسان پاس بده، اما ازونجایی که تا اونجای کار از اعتماد به حرف جاروش نتایج مثبت گرفته بود، به جای رکسان، به رز پاس می‌ده و رز هم به ندای جاروش گوش می‌ده و جاخالی به موقعی به یه بلاجر می‌ده.

نیم ساعت از شروع بازی می‌گذره و هر بار که کوافل به دست یکی از مهاجمای هافلپاف می‌رسه، هر سه با هماهنگی بی‌نظیری که به لطف راهنمایی‌های به جای جاروهای سخنگوشون بدست آورده بودن، تا خود دروازه جلو می‌رن و گلی به نام گروهشون ثبت می‌کنن. از طرفی مهاجمای ریونکلاو تا حد توانشون سعی می‌کنن کوافلو به دیوانه‌ساز برسونن و از حربه‌ای به نام چوچانگ برای حواس‌پرتی سدریک بهره ببرن.

- دوباره کوافل دست دیوانه‌ساز افتاده، خب منم بهشون حق می‌دم که جرات ندارن نزدیکش بشن!

شاید مهاجمای هافلپاف جرات نزدیک شدن نداشته باشن، اما مدافعا بدون نزدیک شدن می‌تونستن بلاجرها رو به سمت دیوانه‌ساز هدایت کنن. این نکته‌ای بود که جاروهای پرتجربه‌ی دو مدافع هافلپاف بهشون یادآوری می‌کنن.
- اونا می‌ترسن جلو برن، شما که مجبور نیستین بیکار بمونین!
- بلاجرها رو بزنین سمتش.

اگلانتاین و دورا که دوشادوش هم پرواز می‌کردن، اول نگاهی به جاروهاشون و بعد نگاهی به هم می‌ندازن. حق با جاروهاشون بود!

دیوانه‌ساز که انتظار حمله‌ی یهویی از سمت دو بلاجر مسابقه رو نداشت، با موفقیت پروازکنان از جفتشون جا خالی می‌ده اما کوافلو از دست می‌ده.

- هووو هو هوو هوو!

رکسان در نقش مترجم می‌پره وسط معرکه.
- اوه داره می‌گه چه شانسی آوردم خودم پرواز می‌کنم و جارو ندارم. وگرنه یه چیزیم می‌شد!

رودولف که هنوز موفق به یافتن اسنیچ نشده بود، حرف رکسان رو می‌شنوه.
- چه ساحره‌ی با کمالاتی، شما زبان دیوانه‌سازهارو کجا یاد گرفتی؟
- من هم تیمیتم رودولف! باید مخ اونا رو بزنی.

رودولف آه‌کشان برمی‌گرده بلکه اسنیچو پیدا کنه.
- مطمئنم این اسنیچ مذکره که در مقابل جذابیت من مقاومت به خرج می‌ده و رخ نشون نمی‌ده!

هافلپاف تا اون لحظه تونسته بود 230 امتیاز بگیره و ریونکلاو هم به لطف حواس‌پرتی‌های گاه و بی‌گاه چو 80 امتیاز بدست آورده بود.

- نه سدریک! نه! نمی‌بینی اون دختر فقط وقتی می‌خوان گل بزنن سر و کله‌ش پیدا می‌شه؟
- نمی‌بینم. فقط چوی زیبا رومو می‌بینم.
- آخه چقد ابله می‌تونی باشی تو! اگه یه گل دیگه بخورین و اونا اسنیچو بگیرن 240 امتیازه می‌شن و می‌برن. اونوخ تو می‌شی یه بازنده که اون دختر قطعا بهت پا نمی‌ده!
- ها؟ راس می‌گی؟
- اگه ببری در نظرش جذاب‌تر می‌شی.

سدریک طی گفتگویی کوتاه با جاروی سخنگوش، قانع می‌شه و تمرکزشو می‌ذاره رو کوافلی که یکراست به سمت دروازه فرستاده شده بود.

- می‌گیره! ریونکلاو موفق نمی‌شه گل نهمش رو به ثمر برسونه. اما صبر کنین ببینم... دیگوری قبل از گرفتن کوافل با کی داشت حرف می‌زد؟

تام با شنیدن این حرف نگاه دقیقی به سدریک می‌ندازه. از چشمان تیزبینش پنهان نبود که نگاه سدریک به سمت جاروش بود و با اون حرف می‌زد. ناگهان خاطراتی توی ذهن تام شروع به نقش گرفتن می‌کنه و با یه نگاهِ "گند زدی ربکا" به آن‌سوی جایگاه تماشاچیا و جایی که ربکا سرگرم تشویق تیمش بود خیره می‌شه.

- کوافل به دست مهاجمای تیزروی هافلپاف میفته. جارو از ریونکلاو چپ و راست خودشو می‌کوبونه به بلاجرا و اونا رو همراه کگورت به سمتشون می‌فرسته و... ویزلی برای جلوگیری از برخورد با بلاجر پاس اشتباهی می‌ده!
- من رکسان خالی‌ام! خالی خالی! بدون ویزلی.

صدای فریاد رکسان حتی از وسط زمین بازی مسابقه هم به وضوح شنیده می‌شه. همین فریاد حس شنوایی و بینایی پیکسی حاضر در مسابقه رو تحریک می‌کنه و حرکت سریع اسنیچ از بیخ گوش‌های اگلانتاین رو می‌بینه.

اگلانتاین که تو این بازی از اختراع شگرفش به نام "بلاجرو بگیر و پرت کن" رونمایی کرده بود، بی هوا دستگاه رو تکون می‌ده و اسنیچ رو هم همراه بلاجر پرتاب می‌کنه. اسنیچ اختیار از کف می‌ده و عرض ورزشگاهو طی می‌کنه و یکراست روی سر رودولف فرود میاد.

- آخ! بابا من هنوز اسنیچو ندیدم چرا باید بلاجر سمتم پرتم کنین آخه نامردا.
- شاید مونث باشه.
- قانع بمون و اینقد حرف نزن!

اسنیچ که موجود حساسی بود و تحمل اشتباه گرفته شدن با شخصیت منفی مسابقات، یعنی بلاجر رو نداشت، حسابی احساساتی می‌شه. بال‌هاش پژمرده می‌شه، توان پرواز ازش گرفته می‌شه و همونجا رو کله‌ی رودولف غش می‌کنه. شوک روحی سنگینی بود به هر حال!

- اگه قانع نبودم همون موقع که ضربه بهت وارد شده بود می‌گفتم اونی که رو سرت جا خوش کرده اسنیچه نه بلاجر، و یه حشره‌ی آبی‌رنگ داره به سرعت به سمت سر مبارکت شیرجه می‌ره. ولی چون قانعم نمی‌گم!

رودولف با این حرف مثل برق از جا می‌پره و با دستاش به سرش چنگ می‌زنه تا اسنیچو بگیره، اما متاسفانه اسنیچ زودتر تو چنگال لینی گیر کرده بود.

- می‌مردی دو ثانیه زودتر می‌گفتی خب؟
- خودت گفتی قانع بمونم.

با بلند شدن صدای فریاد تماشاچیا به وضوح برای همه روشن می‌شه که بازی به پایان رسیده. اما برنده؟

- هافلپاف! به لطف گلی که لحظه‌ی آخر وارد دروازه‌ی ریونکلاو می‌شه، 240 به 230 هافلپاف موفق می‌شه ریونکلاو رو شکست بده. حتی گرفتن اسنیچ هم نتونست ریونکلاو رو برنده‌ی بازی کنه! تبریک به تیم هافلپاف و تسلیت به تیم ریونکلاو.

اعضای تیم هافلپاف خودشونم انتظار نداشتن بازی به این خوبی رو به نمایش بذارن. البته قدر کمک‌های جاروهاشونو می‌دونستن! نجات دروازه توسط جاروی سدریک و هماهنگی بی‌نظیر مهاجما، همه و همه از دقت بالای جاروهاشون و صحبت‌های به موقعشون بود.
پس با خوش‌حالی و افتخار جاروهای سخنگوشونو بالا می‌گیرن و همراه تماشاچیای سرازیر شده به داخل زمین پیروزیشونو جشن می‌گیرن.

و اما سمت تیم شکست‌خورده‌ی میدون بلوای دیگه‌ای به پا بود...

- ربکا! تام!

دروئلا که متوجه نقش تاثیرگذار جاروها شده بود و عاملین سخنگو شدنشون رو می‌دونست، در حالی که مشت مشت کتاب بود که از تو جیب رداش در میاورد، اونا رو یک در میون به سمت ربکا و تام پرتاب می‌کنه!




پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴:۰۵ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
#3
1.
- نخوندی این کتابو؟ تو دیگه کی هستی بابا!
- از صبح تا شب سرکارم خب، کی بخونم؟
- همین‌جا سر کار دیگه.
- نمی‌شه من آدم وظیفه‌شناسیم!
- یه نگهبانی دیگه، وقتی اونا تو سلولن و ما بیرون سلول، نگهبانی چیو می‌خوای بدی؟ بشین کتاب بخون.

نگهبان دوم با تردید نگاهی به نگهبان اول می‌ندازه و تصمیمشو می‌گیره.
- خیله خب، یکی بده ببینم چه ژانری می‌خونی اصن.

ناگهان یه کپه کتاب از تو جیبای نگهبان اول می‌ریزه بیرون و جلوی نگهبان دوم پهن می‌شه.

- بیا هر کدومو دوس داری بردار. من همه‌شونو خوندم.

ادامه‌ی ماجراهای بین دو نگهبان برای لینی اهمیتی نداشت. چون همون لحظه ایده‌ای به ذهنش خطور کرده بود که می‌تونست راه فرارشو رقم بزنه. پس از غفلت دو نگهبان استفاده می‌کنه و سریع تغییر شکل می‌ده. خوشبختانه چوبدستی مینیاتوریش که فقط برای زمانی که پیکسی بود مورد استفاده قرار می‌گرفت، هنوزم لای تار و پود لباسش بود.

لینی به محض تغییر شکل به سادگی پروازکنان از لای میله‌های زندان بیرون میاد و چوبدستیشو یکراست به سمت نگهبان اول می‌گیره.
- آواداکتابرا!

نگهبان برای لحظه‌ای به نقطه‌ای خیره می‌مونه و بعد کتاباش که همه‌ی زندگیش بودن یکی یکی شروع به تسلیم کردن جونشون به جان‌آفرین می‌کنن.

- نه، امکان نداره! کتابای عزیزم. چرا کشتیشتون بی‌رحم. چرا؟
- کتابا رو ول کن، زندانی! داره فرار می‌کنه!

نگهبان اول به قدری وابسته‌ی کتاب‌هاش بود که فرار کردن یه زندانی براش اهمیتی نداشت. حاضر بود جونشو بده اما کتاباش دوباره بهش برگردن. پس همونجا می‌شینه و تا جایی که در توان داره در غم از دست دادن کتاباش زار می‌زنه.

نگهبان دوم وقتی می‌بینه زورش به نگهبان اول نمی‌رسه، بازوی نگهبان اولو رها می‌کنه و بدو بدو دنبال لینی که بال‌بال‌زنان در حال دور شدن بود می‌ره.

لینی با پیچ زندان می‌پیچه و وارد اولین اتاق می‌شه. با دیدن کتابی که روی میز بود ایده‌ی دوم هم به ذهنش می‌رسه. پس همونجا می‌ایسته تا نگهبان دوم فرا برسه. به محض ورود نگهبان دوم به اتاق، لینی فریاد می‌زنه:
- ایمبوکریو!

و نگهبان دوم رو مجبور می‌کنه تا به سمت کتابِ روی میز بره و بی‌وقفه مشغول مطالعه‌ش بشه. لینی خوش‌حال از دَک کردن نگهبان دوم، پروازکنان به سمت راهروی خروجی زندان می‌ره.

- هی کجا حشره! فکر کردی من می‌ذارم از اینجا بزنی به چاک؟
- آره. کتابشیو!

نگهبان سوم که درست راه خروج لینی رو سد کرده بود، با این طلسم رو زمین میفته و شروع به ورقه ورقه شدن می‌کنه.

- ببخشید یکم که ازت فاصله گرفتم و مطمئن شدم کاریم نداری ولت می‌کنم تا برگردی به حالت اول!

و همینطورم می‌شه. لینی بعد از این‌که چند متر از نگهبان سوم دور می‌شه، طلسمشو متوقف می‌کنه و همراه باد رهسپار آن سوی دریای بی‌کران آزکابان می‌شه. آزادی پیش روش بود!


2.
آواداکدابرا: این طلسم نه‌‌تنها تلفظش بیش از حد شبیه طلسم مرگه، که حتی کاربردش هم بی‌شباهت نیست! این طلسم روی هرکی اجرا شه اون شخص علائم حیاتیشو از دست می‌ده و از بیرون کاملا شبیه یه مرده به نظر می‌رسه که نه قلبش می‌زنه، نه نبضش و نه حتی تنفسی داره. اما نکته تو اینه که اثر این طلسم کاملا موقته و در واقع سرعت پردازش‌های داخل بدن اونقد پایین میاد که با مرده فرقی نداره. بسته به مقاومت اون شخص، اثر طلسم بعد از مدتی از بین می‌ره و شخص مث روز اولش از جاش بلند می‌شه!
علت ممنوعه بودنش اینه که تشخیص اینکه یه نفر واقعا مرده یا تحت‌تاثیر این طلسمه کار آسونی نیست و به همین علت خیلی وقتا شخص با وجود زنده بودن، مرده تلقی شده و خاکش کردن رفته. ضمن اینکه برای گول زدن و فرار از زندان و اینا هم دیده شده که زیاد مورد استفاده قرار گرفته.

ایمکوکیو: وقتی این طلسم روی کسی اجرا بشه، کنترل بدنش رو کاملا از دست می‌ده، اما تفاوتش با ایمپریو اینجاس که شخصی که این طلسمو اجرا کرده هم کنترلی رو بدن طرف نداره. در واقع انگار که شخص مقابل مثل یه عروسک کوکی، کوک شده باشه، بی‌اختیار حرکاتی انجام می‌‌ده که هم از دست خودش خارجه و هم از دست کسی که طلسمش کرده.
این طلسم ممنوعه چون اینکه بخوای عقل یه نفرو بخوابونی تا بی‌اختیار بدنش هرکار می‌خواد برای خودش بکنه، مخالف با موازین اخلاقیه و از طرفی ممکنه این حرکات باعث آسیب رسوندن شخص به خودش بشه.

مشتشیو: با اجرای طلسم کروشیو شخص از درون درد می‌کشه، اما این طلسم باعث درد شخص از بیرون می‌شه! این طلسم دست‌های شخصو مشت می‌کنه طوری که خودش به صورت متوالی به صورت خودش مشت بزنه.
ممنوعه چون عملا طرف داره خودزنی می‌کنه و به خودش آسیب می‌زنه.




پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷:۱۹ یکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۸
#4
نمرات جلسه اول ترم 23 هاگوارتز


* نکته: نمرات سمت راست میانگین دانش‌آموزان ارشد، و نمرات سمت چپ میانگین دانش‌آموزان سال‌اولی است.


کلاس معجون‌سازی
گریفیندور: 34 + 0 = 34
هافلپاف: 26 + 0 = 26
ریونکلاو: 27 + 24 = 51
اسلیترین: 0 + 0 = 0


کلاس ماگل‌شناسی
گریفیندور: 29 + 28 = 57
هافلپاف: 29 + 0 = 29
ریونکلاو: 29 + 30 = 59
اسلیترین: 0 + 31 = 31


کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
گریفیندور: 31 + 30 = 61
هافلپاف: 29 + 22 = 51
ریونکلاو: 29 + 33 = 62
اسلیترین: 27 + 30 = 57


کلاس نجوم و ستاره‌شناسی
گریفیندور: 26 + 0 = 26
هافلپاف: 25 + 0 = 25
ریونکلاو: 28 + 30 = 58
اسلیترین: 0 + 17 = 17


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

امتیازات تا پایان جلسه‌ی اول کلاس‌ها

ریونکلاو: 230
گریفیندور: 178
هافلپاف: 131
اسلیترین: 105


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۳ ۱۶:۱۴:۰۸



پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲:۲۲:۱۹ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
#5

تصویر کوچک شده

- ببین سو، قبل از این که اون روی حشره‌ایم بالا بیاد خودت قبول کن و بیا قول نیشی منو بپذیر. خب؟

سو با تردید نگاهشو بین لینی و نیشش رد و بدل می‌کنه. آیا واقعا می‌تونست به نیش لینی اعتماد کنه؟ اگه قول به نیش، قول قابل اعتمادی نبود چی؟ اگه وسط راه قالش می‌ذاشتن چی؟ اگه واقعا اخراج شده بود چی؟

اون جنگیدن با اون روی حشره‌ایِ لینی رو به قابل گذاشته شدن و اخراج ترجیح می‌داد!
- نچ!

لینی که نگاهش تمام مدت به چهره‌ی مضطرب سو خیره مونده بود، طوری که انگار هر آنچه که تو ذهن سو گذشته رو ازش باخبره، آخرین تلاششو برای رو نکردن اون روی حشره‌ایش به کار می‌گیره.
- بابا سو به چی شک داری تو؟ اصن از نیش من با ارزش‌تر داریم؟ این مث سبیل گرو گذاشتن مردم تو قدیماس! ازش خبر داری که؟

سو یک ریونکلاوی بود و هر ریونکلاوی دست کم چند بار کتابای مختلفی رو از اول تا آخر نه تنها خونده بود، بلکه به خاطر هم سپرده بود! پس تصمیم می‌گیره شک و تردیدشو کنار بذاره. نفس عمیقی می‌کشه و با یک قدم محکم جلو میاد.
- قبوله!

لینی که بالاخره موفق شده بود، اون روی حشره‌ایش رو می‌فرسته پی کارش و نیشش رو دوباره به سمت سو دراز می‌کنه تا بالاخره به یاری روونا راه بیفتن برن دنبال کراب!




پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲:۰۷:۴۳ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
#6

تصویر کوچک شده

کراب موجود جوگیری بود. اونقد جوگیر که وقتی بعد از مدت‌ها بالاخره با کسی برخورد می‌کنه که نسبت به ارتش صورتیش کنجکاوی نشون داده، تصمیم می‌گیره تمام نقشه‌های کشیده و نکشیده‌شو بذاره کف دستش.
- بعد حالا جدا از اون ما تصمیم داریم که از روش...
- هی کراب! پیست پیست!
- روش‌های جدید و خیلی...
- با توام کراب! پیشته!

کراب عمیقا سرگرم رو کردن همه چیز بود طوری که اصلا به تلاش گاه و بی‌گاه لینی برای جلب کردن توجهش اهمیتی نمی‌داد. اما کلمه‌ی آخر... پیشته خوkده شدنش... اونو با گربه یکی دونستنش... نه! این یکی چیزی نبود که بتونه ازش چشم‌پوشی کنه.
- مگه من گربه‌م؟
- خب کارت دارم گوش نمی‌دی!
- تازه اون برا دک کردن گربه‌س نه فرا خوندنش!
- خیله خب باشه عه! فقط یه دقیقه بیا اینور ببینم.

کراب با اکراه مرد مرموز که مشخص بود از قطع شدن صحبتشون لذت نبرده رو تنها می‌ذاره و همراه لینی یه گوشه‌ای می‌ره.
- ایش. چته تو؟ نمی‌بینی رهبر ارتش صورتی سرگرم صحبته؟
- برات عجیب نیست که اون مرد بی‌دماغ و مو به شدت داره به نقشه‌های تو علیه لرد واکنش نشون می‌ده؟ نقشه‌های تو؟ ارتش صورتی؟
- چرا باید عجیب باشه؟ مگه خودم و ارتشم چشه؟

لینی راهی برای قانع کردن کراب پیدا نمی‌کنه، اما گزینه‌ی دیگه‌ای می‌تونه پیش پاش بذاره.
- حداقل بگو اول باید بمون ملحق شه، بعد همه چیو لو بده بهش. هان؟ چطوره؟




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۴:۲۶:۲۲ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#7
نوبتی هم که باشه این‌بار نوبت لینی بود تا ویزویزکنان جلو بیاد و خودشو به لرد برسونه. مرگخوارا علاقه‌ی چندانی برای دیدن شاهکاری که لینی می‌خواست روی لرد پیاده کنه نشون نمی‌دادن. چون کم و بیش حدس می‌زدن چی ممکنه تو دستش باشه!

- دیری ری رینگ! این شما و این هم ارباب هالووینی جدید!

لینی چرخشی در هوا می‌زنه و از جلوی لرد کنار می‌ره. از نظرش شاخک‌ها بسیار هم به لرد میومدن، اما آیا قرار بود بقیه هم چنین نظری داشته باشن؟




پاسخ به: تابلوی اعلانات
پیام زده شده در: ۱۹:۳۲:۰۳ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
#8
معرفی اساتید جلسه دوم ترم 23 هاگوارتز

در جلسه دوم این ترم،

پروفسور رکسان ویزلی به تدریس نجوم و ستاره شناسی

پروفسور سوجی به تدریس ماگل شناسی

پروفسور دروئلا روزیه به تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه

پروفسور کریچر به تدریس معجون سازی


مشغول خواهند شد.


اساتید عزیز توجه کنند که تا پایان روز 7 آذر باید ریز نمرات کلاسشان را به همراه توضیحی کوتاه در تاپیک دفتر ثبت نمرات و همچنین امتیازات نهایی هر دانش‌آموز را در تاپیک شرح امتیازات ارسال کنند.

پیشنهاد می‌شود هر تکلیف را بلافاصله پس از ارسال نمره دهید و نمره‌دهی را به روزهای آخر موکول نکنید تا مبادا حجم زیاد تکالیف مانع از ارائه‌ی به موقع نمرات شود.

با آرزوی موفقیت برای اساتید عزیز.




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶:۳۸ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸
#9


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵:۵۹ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸
#10
- بابا... بابا... سواری... سواری!

پسر بچه‌ای خردسال به دنبال باباش میدوئید و از اون طلب سواری می‌کرد! بابای بچه اما خیال نداشت زیر بار بره.
- همین الان با دویدن دنبال من کل خونه رو بازدید کردی. جایی نمونده با سواری نشونت بدم.

بابای بچه خیال داشت با این بهونه اونو دست به سر کنه، اما پسر بچه هم کوتاه بیا نبود.
- اما من نمی‌خوام با پاهام بدوئم اینور و اونور. می‌خوام تو آسمون باشم وقتی می‌گردیم. پا در هوا. سواری!

بابای بچه دیگه حرفی برای پیچوندن بچه‌ش سراغ نداشت. پس تسلیم می‌شه، اما نه اونطور که فکر می‌کنین!
- بشین سرجات دیگه بچه. کمرم درد گرفت از بس هر روز سواری گرفتی. بذار یکمم بابا استراحت کنه خب.

پسر بچه با بغض دست از متر کردن خونه برمی‌داره و یه گوشه می‌شینه. اما اون بچه‌ای نبود که با یه گوشه نشستن روزگارشو سپری کنه، پس طولی نمی‌کشه که دوباره ورجه وورجه کنان بلند می‌شه و می‌ره تا خودش یه جوری خودشو سرگرم کنه.

اونور خونه مامانشو می‌بینه که جارویی رو به صورت افقی پشتش گرفته و داره می‌ره که جارو رو بذاره سرجاش.
چشمای پسرک برقی می‌زنن و با سرعتی که از یه کودک خردسال انتظار نمی‌ره بدو بدو خودشو می‌رسونه به مامانش و با جهشی روی جارو فرود میاد.

برای چند ثانیه‌ی رویایی پسر بچه تو هوا و در حالی که روی جارو نشسته جا به جا می‌شه تا اینکه جارو به خاطر سنگینی بچه خم می‌شه و بچه سَُر می‌خوره و تلپی میفته زمین.
- جارو مگه سواریه؟ یا می‌خوای به مامان برای تمیز کردن خونه کمک کنی؟

قطعا قصد پسر بچه هرچیزی بود جز کمک برای تمیزکاری. مامان بچه هم که اینو می‌دونست بدون اینکه منتظر جواب بمونه می‌خواد جارو رو برداره و ازونجا بره که...

- صبر کن!

بابای بچه که عازم مرلینگاه بود با دیدن این صحنه و رضایت کوتاهی که تو چهره‌ی پسرش نقش بسته بود، ایده‌ی شگرفی به ذهنش خطور می‌کنه. پس بعد از گفتن این حرف به همسرش، برمی‌گرده سمت پسرش.
- تو سواری می‌خواستی نه؟

چشمای بچه از شدت ذوق و شوق شروع به درخشیدن می‌کنه و سرشو به نشانه‌ی موافقت به شدت هرچه تمام‌تر تکون می‌ده.
بابای بچه دوباره نگاهشو از بچه می‌گیره و به سمت جارو می‌ره.
- اگه کاری با این نداری یکم به ما قرضش بده تا سواری بریم.

مامان بچه که کنجکاو شده بود می‌خواست علت این حرکتو بدونه، اما قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه بوی غذا که در حال ته گرفتن بود بلند می‌شه. پس جارو رو می‌ذاره و می‌ره تا غذا رو از سوختگی نجات بده.

- چطوری سواری کنیم بابا؟

بابای بچه جارو رو برمی‌داره و بعد از اینکه خودش روی مبلی می‌شینه، چوبدستیشو می‌گیره سمت جارو و وینگاردیوم له وی یوسایی به زبون میاره.
جارو در مقابل چشمان منتظر و حیرت‌زده‌ی پسرک به هوا بلند می‌شه. پسر بچه به سرعت به سمت جارو می‌ره و با جهشی روش جا خوش می‌کنه.
- پیتیکو پیتیکو، برو اسب خوبم!

با صادر شدن فرمان، بابای بچه چوبدستیشو تکون می‌ده و جارو رو به حرکت در میاره تا عرض خونه رو طی کنه.
- حالا این بهتر از کمر بابا نیست؟

برای پسر بچه، هیچی جای کمر بابا و سواری پشت اونو نمی‌گرفت. اما برای اونم سلامتی باباش مهم بود! پس دوباره سرشو به نشونه‌ی موافقت تکون می‌ده و با حرکت پاهاش به باباش می‌فهمونه که بازم می‌خواد جارو رو به حرکت در بیاره.

روزها همینطور می‌گذرن و سواری گرفتن پسرک با جارویی که توسط باباش جادو می‌شد عملی می‌شد تا اینکه...
- مچ درد گرفتم از بس این چوبدستیو تکون دادم بچه. یکمم با پات حرکت کن خب!
- خب بابایی می‌خوای به جاش رو کول خودت سوار بشم؟

بابای بچه با به حرکت در آوردن جارو نشون می‌ده که اصلا چنین قصدی نداره. اما در اعماق ذهنش به دنبال راهکاری بود که حتی مجبور به پرواز و هدایت جارو با چوبدستی هم نباشه طوری که بتونه اختیارشو دست خود پسرک بذاره.

دوباره روزها می‌گذرن، اما این‌بار با تلاش پدر خانواده برای پرواز خودکار جارو و کنترلش توسط پسرک. و این چنین می‌شه که یکی از همین روزا پدر خانواده با مطالعه بیشتر و استفاده از جادوهای بیشتری که روی جارو موندگار بشن، بر خواسته‌ش جامه‌ی عمل می‌پوشونه.
اون دیگه هر روز در حالی که با آسودگی روی مبلی لم داده، پسر شیطونشو می‌بینه که سوار بر جارو ازین سو به اون سو حرکت می‌کنه و دیگه خبری از فریادهای گاه و بیگاه "بابا... سواری!" نمی‌شه.

اما به هر حال پسرک همچنان پر سر و صدا بود و مانع از استراحت راحت باباش می‌شد. پس بعد از تبعید به حیاط و اجبار برای بازی کردن با جاروش خارج از خونه، بچه‌های همسایه هم می‌بینن و دلشون می‌خواد!

پیش‌بینی باقیش ساده‌س که دیگر خانواده‌های جادوگر هم به ساخت جاروهای پرنده رو میارن تا جایی که تبدیل به یک وسیله‌ی عامه در بین جادوگران می‌شه.

همونطور که مشاهده کردین این آرزوی پرواز نبود که جاروی پرنده رو بوجود آورد، بلکه آرزوی سواری یه پسر بچه رو کول باباش بود که ما رو به اینجا رسوند!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.