هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لینی.وارنر)



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵:۲۶ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#1
سلام جادوگران.

دوست داشتم ازت بپرسم حالت چطوره و در انتظار بمونم تا جواب نامه‌مو بدی و از احساست با خبر بشم. اما می‌دونم که نمی‌تونی جوابمو بدی. تو فقط یه سایتی... حتی جسم هم نداری و فقط توی یه صفحه نمایش داده می‌شی. دوست ندارم با این الفاظ ابهت و ارزشی که برام داری رو کوچیک کنم. برعکس خواستم بگم چقد سخته نتونی جوابی از یکی از ارزشمندترین سرگرمیای زندگیت بگیری. لطفا دلخور نشو.

حتی نمی‌دونم نامه رو باید به کدوم مقصد بفرستم. اولش با خودم فکر کردم شاید باید مثل بچه‌هایی که قصد فرستادن نامه به عزیزان از دسته رفته‌شون رو دارن عمل کنم. آروم باش، می‌دونم تو هنوز زنده‌ای... خب، زنده‌ی زنده که نمی‌شه گفت. دلم می‌خواد بگم همین که وجود داری، یعنی زنده هستی. منظورم از این قیاس این بود که همونقد که اون بچه از ته قلبش نامه رو می‌نویسه و می‌فرسته، اونم با وجود این که می‌دونه جوابی نخواهد گرفت، احساس منم دقیقا همینه. پس تشابهشو درک می‌کنی، درسته؟

حالا بین این بچه‌ها، یکی تصورش اینه که خدا تو آسموناس و عزیزش اونجا بهش ملحق شده، پس می‌ره به بالاترین ساختمون و نامه‌شو از بالاترین نقطه براش پرتاب می‌کنه. یکی نامه‌شو توی بطری می‌ذاره و به دست آب‌های مواج دریا می‌سپاره. یکی شاید فقط بنویسه و بسوزونه به این امید که با هر ذره‌ای که تار و پود نامه خاکستر می‌شه، کلماتش تو روح عزیزش حک بشه.

خلاصه هرکس روشی داره و منم روش خودمو انتخاب کردم که جغد بی‌مقصد بود. شاید فکر کنی من یه جغد سرحال که روزانه ده‌ها نامه رو جا به جا می‌کنه و دنیا دیده‌س انتخاب کردم. اما انتخاب من دقیقا برعکسشه. جغدی که شاید کم‌تر کسی بهش توجه کنه. جغدی که کم‌تر نامه برده و کم‌تر دنیا رو دیده. این جغد اشتیاق بیشتری برای کشف دنیای بیرون داره. من چنین جغدی انتخاب کردم و هیچ مقصدی بهش ندادم... خواستم که خودش بره دنیا رو بگرده و هرجا که مناسب دید نامه رو رها کنه. می‌دونم که جای درست می‌ره.

زیاد در مورد ناممکنا باهات صحبت کردم. حالا می‌خوام از احساس واقعیم بهت بگم. که چرا برات نامه نوشتم. وقتی بچه بودم و فعالیت توی اینترنت اونقدر رواج پیدا نکرده بود پیدات کردم. اولش یکم گیج بودم، اما اونقدری جذبم کرده بودی تا بمونم و باهات آشنا بشم. به خاطر وجود تو بود که نوشتن رو یاد گرفتم، چیزی که شاید هیچ‌وقت بهش فکر نمی‌کردم. تو محیطی رو برام فراهم کردی تا کنار امثال خودم در انتظار اومدن کتابا باشم. دور هم جمع بشیم و حدس بزنیم که یعنی کتاب بعدی کی میاد و چطوری خواهد بود. با هم دیگه روزشماری می‌کردیم تا به صفر برسه و کتاب چاپ بشه. یه زمانی مثل گزینه "نقل قول"، گزینه "اسپویلر" داشتی. یادته؟ کسایی که زودتر کتاب رو خونده بودن حرفاشونو داخل اسپویلر می‌نوشتن تا برای بقیه داستان لو نره. هرکس هم خونده بود کافی بود روی گزینه اسپویلر کلیک کنه تا متن داخلش نمایان بشه. روزگار خوشی بود نه؟ انتظار هم گاهی شیرینه...

تا این که زمان گذشت و کتابا به اتمام رسیدن، بعدش فیلما... بعدش سورپرایزهای رولینگ که فکر می‌کردیم چقدر قراره بزرگ باشن، مثل پاترمور، اما نبودن. خیلیا گذاشتن و رفتن، پایان داستان هری پاتر رو پایان جادوگران می‌دونستن. ولی بهشون ثابت کردی که اشتباه می‌کنن. هنوزم با قدرت تو قلب خیلیامون می‌درخشی.

تو با وجودت یادم دادی که چطور مسئولیت‌پذیر باشم و عواقب عدم توجه بهش چه‌ها خواهد بود. تو منو جزء جامعه‌ی کوچیک‌تری کردی که مثل خودم اهل دنیای فانتزی بودن و از فعالیت تو این سایت لذت می‌بردن. چیزی که شاید برای عده‌ای مسخره، عجیب و غیر قابل باور باشه. آره، من با تو بزرگ شدم جادوگران. با تو و تمام اعضایی که اومدن و موندگار شدن، یا اعضایی که جا توی قلبمون باز کردن و برای همیشه تو تاریخ گم شدن.

با وجود این که منو هر روز ناخواسته به سمت خودت می‌کشی و گاهی ساعت‌های زیادی رو به خاطرت صرف می‌کنم، اما هیچ‌وقت نمی‌گم از آشنایی باهات پشیمونم، چون نیستم. اینقد به وجودت عادت کردم که حتی نمی‌تونم تصور کنم دنیا بدون تو چطور خواهد بود. تو دوستای زیادی بهم دادی. اومدنا و رفتنای زیادی رو دیدی، بعضیا بهت آسیب زدن. بعضیا به پیشرفتت کمک کردن. خیلیا با کوچک‌ترین اتفاقات ازت قطع امید کردن، خیلیا هم ایمانشونو بهت از دست ندادن. خوشی‌ها و ناخوشی‌های زیادی رو دیدی. خیلیا رهات کردن و درگیر زندگی خودشون شدن، خیلیا هنوزم نمی‌تونن ازت دل بکنن.

جادوی تو چی بود که ما رو به وجودت پیوند زده؟

می‌خوام بهت یه قولی بدم. تا وقتی که حتی یک نفر هست که از بودن تو لذت می‌بره، تنهات نمی‌ذارم. نمی‌خوام بذارم مثل کسایی که به تاریخ پیوستن، تو هم بدون روح تو دنیای بی‌انتهای اینترنت رها بشی. آره روح تو تمام اعضایی هستن که دوستت دارن، هنوز لاگین می‌کنن و از فعالیت توی محیطی که فراهم کردی لذت می‌برن. تا آخرین لحظه‌ای که باشم کنارت می‌مونم. بمون و بذار افراد دیگه‌ای هم این تجربه‌ شیرین رو داشته باشن. تو یه نعمتی که نمی‌خوام حتی خودت هرگز از خودت ناامید بشی.

از تو و از تمام کسانی که بهت کمک کردن تا هنوز پابرجا بمونی، ممنونم.

خوش‌حالم که هستی، خوش‌حالم که باهات آشنا شدم و خوش‌حالم که افراد زیادیو به خودت جذب کردی.

دوستت دارم جادوگران.
از طرف یکی از طرفدارای ویز ویزوت.




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱:۱۴ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰
#2
مرگخوارا با شنیدن دستور اربابشون به سرعت به سه دسته تقسیم می‌شن تا عملیات "شکار کرده، بپزید و بیارید" رو به انجام برسونن.

پلاکس چندین برگ بزرگ برمی‌داره و در حالی که پشتشون پنهان شده پاورچین پاورچین به سمت دسته سوم می‌ره که تنها شامل یک نفر می‌شد و اونم کسی نبود به جز بلاتریکس.

اما بلاتریکس حواسش جمع‌تر از این بود که دسته‌ش رو با شخص دیگه‌ای شریک بشه. بنابراین برگ‌ها رو کنار زده و پلاکسو که همچون موش تو خودش مچاله شده بود از یقه بلند می‌کنه و وسط جمعیت دسته‌ی اول پرتاب می‌کنه.

- آخ.

دسته‌ی اول بدون معطلی پلاکس رو بلند کرده و به اعماق جنگل نفوذ می‌کنن تا شکار مناسبی پیدا کنن.

- یه گراز اونجاس.

با فریاد بلندی که ناگهان پیتر سر داده بود نه‌تنها مرگخوارا از جا می‌پرن که چندین دسته از پرندگان مستقر روی درختا در حرکتی هماهنگ تصمیم به کوچِ زودهنگامی به مناطق گرمسیر می‌گیرن؛ و صد البته گراز که به همون سرعتی که دیده شده بود، گرخیده بود!

- می‌شه دفعه بعد به جای این که هرچی شکار هستو نیستو فراری بدی، آروم توی گوشمون زمزمه‌ش کنی؟




پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۵۸ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#3
ریونکلاو

Vs

گریفیندور

هواپیما



- نگو همچین. حتی شوخیشم زشته!
- شوخی ندارم، خودتون نامه رو بگیرین بخونین.

سو نامه رو پرتاب می‌کنه و تری با پرشی تو هوا می‌گیردش.
- راست می‌گه. بازی بعدیمونم تو ایرانه.
- یعنی چی؟ یعنی قراره ما رو دو هفته اصفهان بکارن که بعدش با هواپیما ببرن تهران؟

دیزی با دیدن پیکسی ریز تیمشون که از شدت فشار به رنگ قرمز در اومده بود و همچون گلوله آتشین کوچیکی بالا و پایین می‌پرید، لازم می‌بینه که اونو به آرامش دعوت کنه.
- آروم باش لینی. حالا چیزی نشده که، شاید به خاطر دو بازی متوالی تو ایران امتیازِ سختیِ کار بهمون بدن.

لینی می‌دونست از این خبرا نیست و این حجم از فشار برای یه حشره با جثه کوچیک قابل تحمل نبود. بنابراین بیهوش می‌شه و سقوط آزادی رو به زمینو تجربه می‌کنه.
سو انگار نه انگار که لینی با مخ به زمین خورده و زبونش از دهنش بیرون افتاده، اونو برمی‌‌داره و تو جیبش می‌ذاره.
- اعتراض دیگه‌ای نبود؟

نبود! یا شاید هم اگه بود در نطفه خفه می‌شه!

دو هفته بعد، درون هواپیما

- زیباست. از این بالا اون پایین واقعا زیباست.
- حالا خوبه خودت بال داری و همیشه از بالا به بقیه نگاه می‌کنی.

اگه می‌خواستی دقیق به حرف سو گوش بدی، می‌تونستی تیکه‌ی پنهان جمله‌ی دومش رو حس کنی، اما لینی مشغول‌تر از این بود که متوجه وجود یا عدم وجود تیکه در مکالمات کسی بشه.
- باشه خب این فرق داره. این خیلی بالاتره، حتی بالاتر از پرواز با جارو. همه چی کوچولوئه. ساختمونا و آدما. انگار همه‌شون تبدیل به لونه شدن و آدما هم حشره‌ن.

سو انتظار نداشت انتهای این مکالمه به حشرات ختم بشه. بنابراین بعد از این که برای هزارمین بار از لینی قطع امید می‌کنه، چرخی می‌زنه و رو به باقی اعضای تیم که رو صندلی‌های دیگه ولو بودن می‌گه:
- آخرین استراحتتون رو بکنین که بزودی به تهران می‌رسیم و بعدش مستقیم می‌ریم استادیوم آزادی.

بازیکنان به قدری از این قرنطینگی در هتل کلافه شده بودن که حتی حال نداشتن جواب بدن "باشه". جرونا در ایران بیداد می‌کرد!

رختکن تیم کوییدیچ ریونکلاو

سو که دوست داشت در هنگام مکالمه با تیم، بعنوان کاپیتان بالاترین فرد باشه، لینی رو مجبور کرده بود به جای بال‌بال‌زدن تو هوا یه گوشه بشینه و خودشم رو صندلی‌ای ایستاده بود. باقی بازیکنان هم دور تا دورش حلقه زده بودن.
- بازی اول تقلب کردیم، بازی دوم روونا بختکی بازی کردیم و حالا نوبت اینه که بازی آخرو با استراتژی‌های پیچیده‌ی مخصوص مغزهای ریونکلاوی ببریم.
- که همه‌مون همه‌شو از بَر هستیم!

سو چشم‌غره‌ای نثار جرمی می‌کنه که وسط نطقش پریده بود و ادامه می‌ده:
- ابعاد، وزن و چگالی تمام توپای بازی رو مورد بررسی قرار دادیم و تاکتیک‌های حساب شده‌ای براساسش چیدیم. ما از همه نظر به تیم رقیب برتری داریم. پس بگین برنده کیه؟

بازیکنان تیم دوست داشتن با خوش‌حالی مشت‌هاشون رو بالا ببرن و فریاد ریونکلاو سر بدن، اما متاسفانه صندلی زیرپای سو در همون لحظه‌ی ناب می‌شکنه و تیم به نشانه‌ی احترام به سقوط کاپیتان، سکوت پیشه می‌کنه.

- فکر کنم جنسش چینی بود.

یا شاید هم پیشه نمی‌کنن!

زمین بازی

بازیکنان تیم کوییدیچ ریونکلاو، منظم و مرتب پشت سر کاپیتانشون از رختکن خارج شده و به درون زمین بازی قدم می‌ذارن. این‌بار برخلاف بازی‌های گذشته هیچ‌کدوم اشتیاقی برای تماشای فضای استادیوم آزادی نداشتن. به نظرشون دو بازی متوالی در ایران به معنای ورزشگاه‌های یکسان و مشابه بود!

پس بی‌معطلی خودشونو به وسط زمین و جایی که داور با توپ‌های عجیبی ایستاده بود می‌رسونن.
- جناب یا خانوم داور؟ اینا دیگه چین؟

داور که هویتش از همه مخفی شده بود، ابتدا جوابی نمی‌ده و منتظر می‌مونه تا بازیکنان تیم کوییدیچ گریفیندور هم به اونا ملحق شن. بعدش اشاره‌ای به یک سوی انتهاییِ استادیوم می‌کنه.
- حدس می‌زنم هیچ‌کدومتون متوجه اون هواپیما نشدین.

بازیکنان ریونکلاو با دلخوری سراشونو بلند می‌کنن و به جایی که داور اشاره کرده بود نگاه می‌کنن. حالا یک بار استادیوم رو از نظر نگذرونده بودن‌ها، دقیقا تو همون بازی داور باید بهش اشاره می‌کرد؟!

ماکت هواپیمایی بزرگ در یک سمت استادیوم روی پایه‌ای سفید رنگ قرار گرفته بود و کلمه‌ی ایرانیدا با رنگ سرخِ تو چشم برویی روش خودنمایی می‌کرد. اگه بیشتر دقت می‌کردی طراحی‌هایی از خلبان، خدمه و مسافرینش رو با چهره‌هایی خندون می‌دیدی که از پشت پنجره به بیرون خیره شده بودن.

داور بعد از اطمینان از این که مغز همه وجود هواپیما رو تایید کرده، انگشتشو پایین میاره.
- هفته‌ی پیش یه هواپیما تو ایران سقوط کرده و استفاده از هواپیما تو این کشور تقریبا به صفر رسیده. وزیر ماگلا با شرط و شروطی حاضر شده این استادیوم فوتبال رو برای بازی کوییدیچ به ما اجاره بده.

داور نگاهشو رو چهره‌ی بازیکنان که سوال "چه شرطی" رو فریاد می‌زد می‌گردونه.
- هواپیما! گفتن حتما باید توی بازیمون از عنصر هواپیما استفاده کنیم و تبلیغاتی هم از شرکت برتر هواپیما سازیشون داشته باشیم تا دوباره ماگل‌زاده‌ها با هواپیما آشتی کنن. تصمیمات از قبل گرفته شده، بنابراین لینی وارنر...

داور تکونی به چوبدستیش می‌ده و هواپیمای کوچیک مینیاتوری‌ای تو دستش ظاهر می‌کنه.
- سوار این هواپیما می‌شه و اما ونیتی هم...

تکون چوبدستی داور این‌دفعه موجب ظاهر شدن جارویی با شکل و شمایل هواپیما درست جلوی پای اما می‌شه.
- سوار این جاروی هواپیما نما می‌شه. هواپیمای لینی دریچه‌ای داره که با فشار دادن دکمه‌ی روش تولید باد می‌کنه و هواپیمای اما هم سم‌پاشه!

بازیکنان دو تیم هاج و واج نگاهی به هم می‌ندازن. اما قبل از این که بخوان اظهار نظری کنن از نگاه داور متوجه می‌شن که این همه‌ی ماجرا نیست.
- بگو داور، بگو. ما طاقت شنیدنشو داریم.

ارکو اینو می‌گه و در آغوش جیسون فرو می‌ره.

- خواستن ورزش‌های ماگلیشون رو هم با عنصر هواپیما تبلیغ کنیم! پس توپای بازی از این قرارن. پینگ‌پنگ به جای اسنیچ، بسکتبال به جای بلاجر و والیبال به جای کوافل.

اکثر بازیکنان دو تیم اسامی ورزش‌هایی که داور نام می‌بردو متوجه نمی‌شدن که خب اصلا مهم نبود. مهم این بود که حالا توپ‌ها رها شده بودن و همه به وضوح می‌دیدن که بالا سر تک‌تک اونا دو بال نصب شده و مثل هواپیمای کاغذی‌ای که توپ با خودش حمل می‌کنه شده بودن.
این وسط ماگل‌زاده‌هایی هم بودن که سخنان داورو به خوبی درک کرده باشن.
- مگه نباید کوافل سرخ باشه و بزرگ‌ترین توپ؟ پس چرا والیباله و آبی؟
- شاید بیشتر از سایز، قدرت و وزن توپ براشون مهم بوده!

داور نگاهی به ساعتش می‌ندازه و می‌بینه بیش از این نمی‌تونه شروع مسابقه رو به تاخیر بندازه.
- همه‌ی توپا جادو شدن تا با کوچک‌ترین حرکت باد تغییر مسیر بدن. بنابراین به جای چماق، مدافعا باید از این وسیله استفاده کنن و مسیر بَسلاجرو (بسکتبال-بلاجر) تغییر بدن.

داور سه چوبی که همچون چماقی بودن که با تریلی از روشون رد شدن و حالا دیگه انحناهاشون صاف شده بود رو تحویل سه مدافع می‌ده. لینی هم که نیاز نداشت، چون هواپیماش تولید باد می‌کرد!

- مهاجما هم نباید والیفِل (والیبال-کوافل) رو مثل توپ شوت کنن، بلکه باید درست مثل هواپیمای کاغذی در جهات مختلف نشونه‌گیریش کنن. پینیچ (پینگ‌پنگ-اسنیچ) هم که تغییر خاصی نکرده. همین دیگه، با صدای سوت من بازی شروع می‌شه. ســـوت!

بازیکنای دو تیم هول می‌شن. حتی به اونا فرصت داده نشده بود تا قضیه رو هضم کنن، چه برسه به این که مخالفتی کنن!
این وسط بازیکنان ریونکلاو تو شوک بیشتری فرو رفته بودن.

- سو تاکتیک‌هامون چی می‌شه؟
-بدبخت شدیم که سو.

سو کلاهشو محکم روی سرش جاسازی می‌کنه تا از پرتاب نشدنش در هوا مطمئن شه و جواب می‌ده:
- فکر کنم بازم باید روونا بختکی بازی کنیم! به ما استراتژی نیومده. خوبیش اینه که تیم رقیب هم انتظار اینو نداشته پس شرایط برابره. به غریزه ریونکلاویتون اعتماد کنین.

با ملحق شدن سو به آسمون، باقی بازیکنان تیم کوییدیچ ریونکلاو هم دست از ناله و زاری برمی‌دارن و به حرکت در میان.

- بالاخره دو گالیونی چهارده بازیکن میفته و به سمت آسمون اوج می‌گیرن. در اولین حرکت، آرکو با سرعت به سمت بسلاجر حرکت می‌کنه تا گلی رو برای تیمش به ثمر برسونه. ازون طرف دیزی اشتباها والیفل رو برای این که مانع گلزنی آرکو بشه به سمتش می‌فرسته. مثل این که بازیکنان هنوز درک نکردن کدوم توپ مال چه کاریه!

آرکو و دیزی، هر دو با شنیدن صدای گزارشگر به خودشون میان و متوجه اشتباهشون می‌شن. با این تفاوت که اشتباه آرکو با یک توقف و گرفتن والیفلی که به لطف دیزی به سمتش میومد جبران می‌شه، اما دیزی راه جبرانی برای اشتباهش نداره.

- آرکو والیفل رو به سمت دروازه ریونکلاو پرتاب می‌کنه، آلنیس خیلی دوره و بعید می‌دونم بتونه به موقع خودش رو برسونه. اوه... ناگهان به امر الهی بادی می‌وزه و والیفلی که چیزی نمونده بود وارد دروازه بشه، در جهت مخالف به حرکت در میاد و به دست جرمی میفته. واقعا جادوی تاثیرگذاری رو توپا انجام شده.

لینی با دیدن بسلاجری که به سمت جرمی در حرکت بود، دکمه‌ی هواپیماش رو فشار می‌ده و ضمن تولید بادی که موجب تغییر مسیر بسلاجر و نجات جرمی می‌شه، جمله‌ی بنفش‌رنگی که نشان از "هواپیمای ایرانیدا، انتخاب مطمئن ایرانیان" بود رو هوا نقش می‌بنده.
- تبلیغات تا کی؟

تری که به تازگی والیفل رو از جرمی گرفته بود، ازونجایی که در بچگی در تمام بازی‌های هواپیمای کاغذی برنده می‌شد، دستش رو عقب می‌بره و سپس با زور زیاد و حالت خاصی والیفل رو به سمت دروازه هدایت می‌کنه.

- والیفل مثل یه هواپیمای تندرو داره به سمت دروازه گریفیندور می‌ره. الکس کاملا آماده و دقیقا در همون نقطه‌ای وایساده که والیفل به سمتش می‌ره. اما والیفل وسط راه تغییر مسیر می‌ده و به سمت حلقه‌ی دیگه‌ای از دروازه حرکت می‌کنه. یکی حساب کنه ببینیم قوانین فیزیک نقض شد یا نه!

به نظر مهارت زیاد تری در بازی با هواپیمای کاغذی، اینجا هم تاثیر خودشو گذاشته بود و اولین گل به نفع ریونکلاو به ثمر می‌رسه.

- بازیکنا هنوزم گاهی توپا رو با هم اشتباه می‌گیرن، چون در همین لحظه بشکه رو می‌بینیم که با آغوش باز منتظره تا بسلاجر بیاد و بخوره بهش! از اون طرف آمانو با سرعت و والیفل به دست از بالای سر بشکه عبور می‌کنه و جریان باد حاصل از جاروش، بسلاجرو از مسیر خودش منحرف می‌کنه و بسلاجر از بیخ گوش بشکه عبور می‌کنه. بشکه هم نشدیم اینقد شانس داشته باشیم.

آمانو با شنیدن صدای گزارشکر و درک این موضوع که در واقع از حذف یک بازیکن حریف جلوگیری کرده، غرغرکنان سرجاش متوقف می‌شه.
- اینم شد کوییدیچ آخه!

همین یک لحظه غفلت کافیه تا بشکه که نجات پیدا کرده بود به آمانو برسه و مستقیم روی کله‌ش قرار بگیره.

- حالا بشکه رو سر آمانو جا خوش کرده و آمانو برای این که بشکه دست از سرش برداره مجبور می‌شه والیفل رو رها کنه. والیفل رها شده رو جیسون می‌قاپه. جیسون و آرکو پا به پای هم جلو می‌رن و با پرتاب‌های کوتاه والیفل بین خودشون، مهاجمای ریونکلاو رو گیج می‌کنن. با رسیدن به دروازه، والیفل رو به بشکه که در سوی دیگه‌ی زمین قرار داشت پاس می‌دن. والیفل داخل بشکه قرار می‌گیره. بشکه قر 360 درجه‌ای به خودش می‌ده و والیفل رو یکراست به سمت دروازه پرتاب می‌کنه. اما خب... این ضربات برای کوافل تمرین شده بودن نه والیفل. والیفل رو به زمین سقوط می‌کنه.

جیسون و آرکو لعنتی به توپ‌های جدید می‌فرستن.
- قرار نبود همچین بشه.
- این یک گل دیدنی باید می‌بود.

جرمی که پایین بشکه در حال پرواز بود، والیفل رو می‌قاپه و میاد بچرخه که ناگهان سم‌پاشی می‌شه!

- اما ونیتی بالاخره از قابلیت هواپیمایی که سوارش شده استفاده می‌کنه و جرمی رو سم‌پاشی می‌کنه. همزمان تبلیغ "با سم‌پاش ایرانیدا، از مزرعه‌تان محافظت کنید" تو آسمون نقش می‌بنده. جرمی رو می‌بینیم که سرفه‌کنان والیفل رو رها می‌کنه و جیسون و آرکو دوباره اونو می‌قاپن. هر دو والیفل رو چسبیدن و با زور مشترکی والیفل رو راهی دروازه می‌کنن. آلنیس جهت حرکت والیفل رو درست تشخیص می‌ده اما اینقدر قدرت ضربه زیاده که والیفل زودتر از دروازه عبور می‌کنه و گل. 10-10 بازی مساوی می‌شه.

هنوز زمان زیادی از بازی نگذشته بود که دو جستجوگر بازی پینیچ رو پیدا می‌کنن. کاملا مشخص بود که پینیچ، اون زبر و زرنگی اسنیچ و تواناییش در گم و گور کردن خودش تو پهنه آسمون رو به ارث نبرده بود.

- در حالی که مسابقه کوییدیچ با این توپا و هواپیما از این عجیب‌تر نمی‌تونست بشه، چوب ماهیگیری و سو رو می‌بینیم که به دنبال پینیچ هستن. پینیچ سعی می‌کنه با حرکات مارپیچی سریع از قلاب ماهیگیری که مدام به سمتش پرتاب می‌شه جاخالی بده، اما باید حواسش باشه که همینا سرعتش رو کم نکنه تا سو دستش بهش برسه.

پینیچ بالا می‌ره، پایین میاد و هرکاری می‌کنه تا دو جستجوگر گمش کنن، اما موفق نمی‌شه. هربار که چیزی نمونده بود قلاب دور بال‌های پینیچ گیر کنه، سو فوتی می‌کنه و پینیچ رو از مسیرش منحرف می‌کنه.

- خسته‌م شد. تو یه چرخه‌ی بی‌نهایت چوب ماهیگیری می‌خواد پینیچو بگیره که سو فوت‌کنان با تغییر جهت پینیچ مانعش می‌شه. باید ببینیم نفس سو کی به پایان می‌رسه!

از اون طرف بازیکنان هر دو تیم توافق کرده بودن تا به این بازی عجیب پایان بدن و فقط منتظر گرفتن پینیچ توسط جستجوگرا بمونن.

بنابراین جرمی همچنان داشت سرفه می‌کرد و آمانو بی توجه به جرمی که می‌گفت "به روونا چیزی تو گلوم گیر نکرده" محکم می‌زد پشت کمرش. لینی هم گویا خوشش اومده بود و با فشردن دکمه تولید باد هواپیماش مدام تبلیغ هواپیمای ایرانیدا رو تو صورت همه می‌کوبید.

آلنیس که دل خوشی از توپ‌های هواپیمایی بازی نداشت روی یکی از حلقه‌ها لم داده بود و زوزه می‌کشید. دیزی هم یه بسلاجرو اسکل کرده بود و یه‌بار از اینور باد می‌فرستاد و دورش می‌کرد، بعد با سرعت می‌رفت اونورش و دوباره با تولید باد بسلاجرو به جای قبلیش هدایت می‌کرد.

تری هم از تریبونی که در اختیارش قرار داده شده بود نهایت استفاده رو کرده و تمام حرکاتی که با جارو بلد بود، از ایستادن با دو پا روش تا پرش‌های آکروباتیک روی جارو رو تو چشم تماشاچیای توی خونه فرو می‌کرد.

وضعیت تیم کوییدیچ گریفیندور هم بهتر نبود، اونا هم هر کدوم به طریقی خودشونو مشغول کرده بودن. از جمله آرکو و جیسون که یاد دوران بچگی افتاده بودن و والیفل رو به سان زمانی که هواپیما کاغذی بازی می‌کردن، به سمت هم می‌فرستادن.

همه منتظر بودن تا بالاخره صدای فریاد گزارشگر به هوا بلند بشه و گرفتن پینیچ اعلام بشه. اما گزارشگر هم حتی خسته شده بود و کاری به جز گزارش همان حلقه‌ی بی‌نهایت تکراری بین سو، چوب ماهیگیری و پینیچ نداشت.

بالاخره در لحظه‌ای که نفس سو به انتها رسیده بود و چیزی نمونده بود تا قلابِ چوبِ ماهیگیری به پینیچ گیر کنه، اتفاقی که نباید میفته!

- اون چیه چوب؟
- چرا فکر کردی من گولتو می‌خـ... اون چیه سو؟

چوب ماهیگیری خیال می‌کرد سو سر کارش گذاشته تا گولش بزنه و پینیچو بقاپه. اما حق با سو بود. هواپیمایی از دوردست‌ها با سرعت در حال نزدیک شدن به سمت استادیوم آزادی بود و به نظر نمیومد قصد هیچ تغییر جهتی رو داشته باشه!

در یک لحظه‌ی احساسی، سو و چوب نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن و تصمیمشون رو می‌گیرن. در لحظه‌ی بعد، دست سو از یک سمت و قلاب چوب ماهیگیری از سمت دیگه به سمت پینیچ دراز می‌شه و هر دو همزمان پینیچ رو می‌قاپن.

- بــــنــــــــــگ!

هواپیما با استادیوم برخورد کرده و درست روی سر هر چهارده بازیکن و داور مسابقه فرود میاد. طولی نمی‌کشه که ارواح اون پونزده مرحوم (بله برای بشکه و چوب هم روح قائل شدم، مگه اونا دل ندارن؟ ) از بدن‌هاشون جدا شده و به آسمون بی‌کران می‌پیوندن.

تنها تصویری که بعد از دور شدن ارواح از استادیوم باقی می‌مونه، هواپیمای بزرگ‌تریه که در کنار ماکت هواپیمای خوش‌حال روی زمین جاخوش کرده. انگار که مادر و فرزندی در کنار هم تو شعله‌ی آتش می‌سوختن...




پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷:۵۲ یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰
#4
آخرین تلاش‌های ریموس برای گشت و گذار در مغز فنریر و یافتن رمز نتیجه‌ای به دنبال نداشت. امید داشت که با پیدا کردن رمز بتواند از کشتن مرگخوار پیش رویش دست بکشد و تنها به بیهوش کردنش اکتفا کند، اما نتیجه درخوری نگرفته بود.

ناامید و درمانده به دست‌هایش که دور گردن مرگخوار حلقه شده بود نگاه کرد. به نظر می‌آمد برای ماندن در آنجا مجبور بود همانند مرگخواران رفتار کند... قاتل باشد و از کشتن ابایی نداشته باشد.

اما اگر در این مسیر خود حقیقی‌اش را گم می‌کرد چه؟ اگر با این رفتارها تبدیل به یکی از آن‌ها می‌شد چه؟ تفاوت او با آن‌ها چه می‌بود اگر همانند خودشان رفتار می‌کرد؟

- با توام فنریر. داری چه غلطی می‌کنی؟

ریموس که عمیقا در فکر فرو رفته بود و متوجه حضور شخص سومی در اتاق نشده بود، با شنیدن این حرف ناگهان از افکارش جدا می‌شود. حالا رودولف لسترنج رو به رویش ایستاده بود و نگاه مشکوکش در حال بلعیدن کل وجودش بود. سعی کرد عرق سردی را که از پیشانی‌اش لغزید و به پشت گوشش خزید نادیده بگیرد.

دست رودولف به حالت آماده روی جیب شلوارش متمرکز شده بود، ریموس دقیقا نمی‌دانست که آنجا محل جاسازی چوبدستی رودولف بود یا قمه‌اش. اما هرچه که بود خطرناک بود. هنوز وقتش نرسیده بود تا با کشتن مرگخواری از خاندان لسترنج، حضورش در آنجا را به خطر بیندازد.

بنابراین فکر کرد، باید سریعا فکری می‌کرد و خودش را از این مخمصه نجات می‌داد. پس دستش را از دور گردن مرگخوار باز کرده و چند بار آرام به کمرش می‌کوبد.
- منظورت چیه لسترنج؟ یعنی من نمی‌تونم یکم با مرگخوارای تازه‌کار شوخی کنم؟ جدیت اوضاع رو براشون روشن کنم؟

نگاه مشکوک رودولف با مرگخوار تازه‌کار برخورد می‌کند و نگاه مرگخوار تازه‌کار هم به دندان‌های فنریر که به نشانه تهدید برق عجیبی پیدا کرده بودند.
- البته البته... فقط داشتیم سر به سر هم می‌ذاشتیم.

ریموس مطمئن نبود که رودولف را قانع کرده است یا خیر، اما بیشتر ماندن در آنجا را جایز نمی‌دانست. بنابراین برای آخرین بار دستی به شانه مرگخوار تازه‌کار کشیده، لبخندی کج تحویل رودولف می‌دهد و از اتاق خارج می‌شود.

هنوز در قامت فنریر بود و رمزی وجود داشت که باید پیدایش می‌کرد...




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵:۴۱ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#5
- لونه‌م!
- دستیارم!

لینی و هکتور همزمان، هرکدوم از یک سوی راهرو نمایان می‌شن و با دیدن ایوایی که قصد بلعیدن کله‌ی لرد به صورت درسته رو داشت خیز برمی‌دارk.

- از لونه‌م دور شو!
- نخور دستیار منو!

ایوا اصولا از هیچ‌چیز نمی‌ترسید و اگه مانعی هم جلوش سبز می‌شد با قورت دادنش همه چیو راست و ریست می‌کرد. اما این صحنه، صحنه‌ای نبود که ایوا بخواد توش بمونه. هکتور از یک طرف و لینی از یک طرف دیگه با سرعت به سمتش میومدن.
پس ایوا همونطور که دهنش باز مونده و کله جلوش بود، ناگهان کله رو رها می‌کنه و کله با صدای پقی میفته زمین.
- به دردسرش نمی‌ارزه.

جهت حرکت هکتور و لینی که لحظاتی پیش میون زمین و هوا بود، حالا کاملا به سمت زمین تغییر می‌کنه. برخورد هکتور و لینی به کله همانا و شوت شدن کله‌ی لرد به سویی دیگه بر اثر شدت ضربه نیز همانا.




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۷:۵۸:۰۴ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#6
- ما داشتیم قل می‌خوردیم! بذار کارمونو ادامه بدیم.

لرد قلی به خودش می‌ده و از زیر پا بیرون میاد، اما با همون قل می‌ره و می‌خوره به اون یکی پای همون شخص.
- سد معبر نکن. ما می‌خوایم قل بخوریم!

لرد می‌خواد با قل بعدی تغییر مسیر بده و از پا عبور کنه که ناگهان احساس می‌کنه دیگه با زمین برخورد نداره و داره رو هوا بلند می‌شه. طولی نمی‌کشه که با یک جفت چشم که با دیده‌ی تحقیر بهش زل زده بودن مواجه می‌شه.

- کثیفی! خیلی کثیفی. چرک و آلودگی ازت می‌چکه. باید تمیز و ضدعفونی بشی.

لرد مسلما در حالت عادی خوش‌حال می‌شد تا اثرات گل و لایی که از توپ‌بازی روش مونده بود پاک بشن، اما گابریل در امر پاکسازی... خب یکم زیادی وسواس داشت!

- نمی‌خوایم. ما می‌خوایم کثیف بمونیم. اون مواد شوینده رو از ما دور کن... بهت دستور می‌دیم نکنی! نکن... داریم می‌گیم نکـ...

انواع و اقسام مواد شوینده رو سر لرد خالی می‌شن و چشم و دماغ و دهنش پر از کف می‌شه.




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۱:۵۶:۴۰ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#7
لرد مدام از اینور به اونور شوت می‌شد و محدوده‌ی دیدش هربار از چمن سرسبز خانه ریدل‌ها به آسمون آبی بی‌انتهای بالای سرش می‌افتاد. این وسط هر از گاهی هم چهره‌ی دوست‌داشتنی میمونا تنها محوطه‌ای بود که قادر به مشاهده‌ش بود.

جدای از اینا، لرد نمی‌دونست مدام شوت شدنش از اینور به اونور توسط پاهای میمونا بدتر بود، یا این که چون میمونا قانون سرشون نمی‌شد، هر از گاهی با خطای هند به سمت سر و صورتشون کوبیده می‌شد.
- ملعون‌ها! دست از سر ما بردارین. ما توپ نیستیم، ما لرد ولدمورت کبیریم!

اما گوش میمونا هم مثل سایر اهالی ریدل‌ها بدهکار نبود.
حالا دیگه بارون هم گرفته بود و پاهای میمونا گِلی شده بود و لرد هی تلپ از این چاله‌ی آب به اون چاله‌ی آب پرتاب می‌شد. لرد خیس و گلی و کثیف شده بود!

- بگیر که اومد. گل پیروزی!

آخرین ضربه که به مقصد دروازه شوت شده بود، متاسفانه یا خوشبختانه به قدری بلند بود که لرد از بالای دروازه عبور کرده و بعد از شکستن شیشه‌ای، داخل اتاق یکی از مرگخوارها فرود میاد.




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۰:۴۱:۳۰ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
#8
- لونه!

لینی با دیدن کله‌ای که آخرین قِل‌هاشو خورد و سرجاش متوقف شد، پروازکنان به سمتش می‌ره.

- عالیه. پشتشم صاف و صیقلیه!
- این کله ماست پیکس. ما رو اونوری کن!
- آخ جون خونه‌ی سخنگو! دیگه لازم نیست صبحا ساعتو کوک کنم، خودش بیدارم می‌کنه.

لینی روی زمین فرود میاد و تمام زور حشره‌ایش رو به کار می‌بره تا کله رو بچرخونه و اونوریش کنه. مطمئن بود اونورش تختی گرم و نرم رو دیده بود که می‌تونست شبا توش بخوابه!

- بچرخ دیگه! چه لونه سنگینی هستی!
- ما لونه نیستیم، کله‌ایم! اینقدم چشم ما رو نکوب به این بُرِس لعنتی!

اما لینی بی‌توجه به این که چشم و صورت لرد مدام در حال فرو رفتن تو شاخه‌های برسی بود که مانع چرخیدنش می‌شد، به هل دادن ادامه می‌ده!




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹:۵۹ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
#9
و آن شخص کسی نبود جز پلاکس!
البته لرد هنوز هم ندیده بود، اما نویسنده که می‌دونست.

پلاکس توسط بلاتریکس تشخیص داده شده بود که بیش از حد در حین نصب پنکه نزدیک لرد ایستاده و بنابراین به پایین پله‌ها تبعید شده بود.

اما حالا لرد با قِل خوردن، خودشو به پلاکس رسونده بود و این فرصتی نبود که پلاکس بخواد با جیغ زدن از دستش بده.
- جـــیــــغ کله ارباب مال خودمه!

البته جیغ رو می‌زنه!
ولی نه جیغ وحشت به خاطر کله‌ی قطع شده، بلکه جیغ خوش‌حالی بابت این که بالاخره می‌تونه کله‌ی مبارک اربابش رو تو بغل بگیره!

صحنه آهسته می‌شه و دست‌های پلاکس برای بلند کردن و به آغوش کشیدن کله‌ی لرد به سمتش حرکت می‌کنه...


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۵ ۱۸:۰۳:۰۸



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۰۸:۴۱ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
#10
سوژه دوئل آلانیس شپلی و آنتونی گلدشتاین: شاغل!

توضیح:

شما دو تا پیشنهاد کاری از دو جای مختلف دارین. توضیح بدین چه پیشنهادهایی از کجا دارین و کدوم رو قبول می کنین.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، سه هفته، (تا 23:59 سه شنبه 6 مهر) فرصت دارید.


نیش بر بازنده و بال بر برنده!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.