هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸
#1
* ماموريت الف دال *

باشد كه الف دال پيروز باشد!

سوژۀ جديد !

- اوه... چه خاكي گرفته اينجا رو!

گرابلي در حالي كه با جمعي از الف داليون به سالن تئاتر قدم مي گذاشت اين را گفت.سپس به اطرافش نگاهي كرد و شروع به بررسي كردن سالن كرد.

قرار بود الف دالي ها نمايش عظيمي براي جادوگران اجرا كنند.و براي انجام اين كار،سالن تئاتر هاگزميد را مناسب دانستند.اما اين سالن مدتها بود كه بدون نمايش رها شده بود و تمام سالن را خاك گرفته بود.

پس از دقايقي تقريبا تمام الف دالي ها وارد سالن شدند.

- چه قدر اين جا بزرگه !
-واي حالا چطوري كل اين رو تميز كنيم؟
- با چارو برخي!(جارو برقي!)
-چي مي گي تو باو؟
-نمي دونم!آخه چن بار اين اسمو از مشنگا شنيدم ولي نمي دونم چيه!


گرابلي پس از مدتي فكر كردن سرفه اي كرد و گفت: خوب ما بايد به چند گروه تقسيم بشيم براي تميز كردن اين جا!

يكي از اون ور بلافاصله گفت: اه...باز گروهبندي!

گرابلي توجهي نكرد و ادامه داد: بله گروهبندي!بعدشم شروع به تمرين مي كنيم. مطمئنم نمايشمون خيلي عالي مي شه.

لايرا سرش را خاراند و گفت: جوخه ايا رو چيكار كنيم؟ اگه بفهمن و كارمون رو خراب كنن؟

همون ياروئه از اون گوشه گفت: نه نميفهمن.مطمئن باش!

گرابلي با آسودگي گفت: آره . اونا اصلا نمي فهمن.از كجا بايد بفهمن آخه؟

لايرا شانه هايش را بالا انداخت و چيزي نگفت.

گرابلي نفس عميقي كشيد و گفت: راحت باشين دوستان!هيچ خطري ما رو تهديد نميكنه.خوب ما بايد به پنج گروه پنج نفري تقسيم بشيم براي اين كار.فكر كنم همون گروهبندي اي كه براي ماموريت كردمتون خوب باشه نه؟

الف دالي ها موافقت كردند و شروع به تميز كاري سالن كردند.اما هيچ كدام از وجود جاسوسي كه در بينشان كار مي كرد باخبر نبود...(همون ياروئه كه هي نظر مي داد منظورمه!)

توجه: ادامه دادن سوژه براي غير الف داليا هم آزاده!


همون ليسا تورپينم!
تصویر کوچک شده


Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۳:۴۳ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
#2
- اه! آخه اينم شد كار؟!تصویر کوچک شده

اسنيپ با عصبانيت به لايرا نگاه كرد و گفت: اگه نميتوني اينكارو انجام بدي مي توني بري و سوالا رو هم فراموش كني دوشيزه كوچك!

لايرا آهي كشيد و به دو دوست ديگرش نگريست.ليني صدايش را صاف كرد و گفت:خوب...باشه ما اين كار رو براتون انجام مي ديم.

اسنيپ با خوشحالي دستانش را بهم ماليد و گفت:خيلي عاليه.در ضمن زمان انجام دادن كارتون محدوده!

سلسيتنا غرغر كرد و گفت: اي بابا!پروفسور اسنيپ زمانبندي...

اسنيپ حرفش را قطع كرد و گفت: همين كه گفتم ! از الان تا 24 ساعت ديگه مهلت دارين عكساي ليلي رو برام بيارين.

هر سه با ناراحتي اطاعت كردند و از دفتر اسنيپ خارج شدند.

دقايقي بعد ، حياط هاگوارتز

-اوووف! حالا چيكار كنيم بچه ها؟
-من مي گم بريم خونه ي هري اينا دزدي كنيم ! شب بريم...
-سلسي خيلي ديوونه اي!آخه اينم شد فكر؟
-تصویر کوچک شده

لايرا كمي فكر كرد و گفت: خوب به جيمز يا ليلي ميگيم به باباشون نامه بفرستن بگن باباش عكساي مادربزرگشون رو بفرسته.

ليني با بي حوصلگي گفت: آره واقعا اونا ئم حرفمونو گوش مي دن.

لايرا سرش را خاراند و گفت: هممم ... خوب مي گيم ما مي خوايم عكساي مامان هري رو ببينيم.بعد مثلا بهشون مي گيم ما هميشه عاشق ليلي اوانز بوديم و هميشه اون رو به عنوان الگو تو زندگيمون قرار داده بوديم.حالا چند تا عكس ازش مي خوايم چون خيلي دوسش داريم و از اين جور حرفا!

ليني و سلسيتنا : تصویر کوچک شده

- اوره فكر خوفيه ها! لايرا چه عجب تو يه فكر عاقلانه كردي!

لايرا مغرورانه گفت: بله ديگه ! من هميشه فكراي عاقلانه ميكنم!

- مشخصه !!

دقايقي بعد، تالار گريفيندور

ليني،لونا و سلسيتنا وارد خوابگاه شدند.به محض ورودشان سلسي فرياد زد : بچه ها كسي ليلي رو نديده؟

گرابلي كه مشغول تذكر دادن به الف دالي ها بود ، گفت:‌چرا دقيقا كنارت وايستاده.

سه دختر سمت راستشان را نگريستند و با ليلي مواجه شدند كه با لبخندي به آنها نگاه مي كرد.

- اوه ليلي ! چه خوب كه زود پيدات كرديم.راستش كار مهمي باهات داشتيم.

- چه كاري؟

...


ویرایش شده توسط سلسيتنا واربك در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۳ ۱۹:۳۷:۳۵

همون ليسا تورپينم!
تصویر کوچک شده


Re: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۸
#3
ناگهان صدایی عجیب و آرام به گوش رسید ، شعله ها خاموش شدند و با صدای تقی ، در پشت سرشان قفل شد.

-اوه...چرا اين طوري شد؟!

اسنيپ با نگراني نگاهي به در انداخت و با قدم هايي محكم به طرف آن رفت.ردايش را صاف كرد و فرياد زد: كي اون پشته؟ميدونم دارين اذيتمون مي كنين.هر چه زودتر بياين معذرت خواهي كنيد وگرنه به شدت تنبيه ميشين.

سپس قفل در را بررسي كرد و زير لب گفت: الوهومورا !

در باز نشد !

با دقت بيشتري ادامه داد...اتفاقي نيفتاد !

با تعجب به طرف فليت ويك و مك گونگال برگشت و سرش را با نا اميدي تكان داد.سپس گفت: در باز نمي شه.يه اتفاقات عجيبي داره ميفته...

سپس به در و ديوار نگاهي كرد.شعله ها هم خاموش شده بودند بنابراين بايد با نور ضعيف چوبدستي به بررسي ادامه مي دادند.

ناگهان صداي شكستن چيزي به گوش رسيد.هر سه با شگفتي اطراف خود را نگريستند تا بفهمند چه چيزي شكسته بود.اما باز هم چيزي نيافتند.

- آه خداي من...لطفا كمكم كنيد!هر چه زودتر...آي...

فليت ويك گوشهايش را تيز كرد و گفت: يكي احتياجبه كمك داره.صدا از اون طرف مياد!بهتره بريم ببينيم چي شده.

هر سه به طرف گوشه اي از دخمه ،جايي كه فليت ويك اشاره مي كرد و صداي كمك از آنجا مي امد،دويدند.

- آخ...كمك...

صداي نازك يك دختر بود كه انگار درد و رنجبسياري مي كشيد.اسنيپ چوبدستي اش را به طرف دخترك گرفت.شنلي بر تن كرده بود كه صورتش را مي پوشاند.

مك گونگال روبروي دخترك نشست و دستش را به چانه ي او زد و سرش را بالا برد.

- چيزي شده؟اينجا چيكار مي كني؟

دخترك پاسخي نداد و فقط آه و ناله كرد. پس از كمي دقت،اسنيپ متوجه شد كه از سر دخترك خون مي چكد.بنابراين شنلش را از روي صورتش كنار زد و ...

- اوه نه!

هر سه به صحنه ي بدي مواجه شدند.دخترك به سرعت سرش را بالا برد و با قهقهه اي شيطاني زد.چشمانش سفيد بودند و زخم هاي زيادي روي صورتش ديده مي شد...

!


همون ليسا تورپينم!
تصویر کوچک شده


Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۶:۱۵ شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۸
#4
- اممم ما؟ما ؟هيچي!

ليني پس از گفتن اين حرف رو به سلسيتنا كرد و گفت: «سلسي ما كاري كرديم؟»

- نه! خوب مگه چيه تو راهروييم؟! آقاي فليچ مگه چيه خوب؟يعني ما نميتونيم دو قدم اون ور تر بريم؟

ليني با تكان دادن سرش موافقت خودش را با سلسي نشان داد.سپس با حالتي لجوجانه دست سلسي را گرفت و به راهشان ادامه دادند.به فليچ هم اجازه حرف زدن ندادند!

لايرا من من كنان به فليچ گفت:« اممم اون ور قلعه رو كثيف كردن ها! حرف منو باور نمي كنين چرا؟يكم به فكرمدرسه باشين ديه!ايــــــش!»

فليچ كه به طور عجيبي تحت تاثير حرف بچه ها قرار گرفته بود،به طرف پشت قلعه رفت تا ببيند آيا واقعا بچه ها آنجا را كثيف كرده اند يا نه!

لايرا هم از فرصت استفاده كرد و با ترس و لرز به طرف ليني و سلسي كه با وحشت آن ور راهرو ايستاده بودند،رفت.وقتي به آن ها رسيد هر دو با حالت خشانت باري به او مي نگريستند.

-خيلي بوقزي لايرا!
-بميري اهههه...

لايرا سرش را پايين انداخت و من من كنان گفت:«باو من كارم رو درست انجام دادم اين فليچ بوقز گفت شايد داري كلك مي زني و برگشت!»

سلسي آهي كشيد و گفت:« خوب حالا كجاست؟»

- اممم رفت!من به بچه ها گفتم هر كي هرچي دستشه مث خوراكيو ايناشو بندازه زمين يكم كثيف كاري كنه در عوض سوال امتحان مي ديم بهش!

ليني كه با شنيدن اين حرف در حال منفجر شدن بود گفت:« تو چي كار كردي؟ مگه قرار نبود فقط ما از اين سوالا استفاده كنيم؟مگه قرار نبود به كسي نگي؟اههه اصن باهات قهرم لايرا

لايرا با ناراحتي به ليني نگاهي كرد و گفت:« حالا كه گفتم ديگه.زمان داره مي گذره ها!هر لحظه ممكنه فليچ از راه برسه!»

ليني با لج بازي گفت:«نخير من نميخوام ديگه اون سوالا رو .چه فايده داره؟»

سلسي آهي كشيد و كليد ها را به سرعت از دست ليني كش رفت و شروع به دويدن در امتداد راهرو كرد.پس از ثانيه اي به سمت راست پيچيد و پس از آن لايرا و ليني تنها صدايش را شنيدند.

- شما به دعواتون ادامه بدين.من رفتم سوالا رو بردارم.اصن...هههه!نه!

لايرا با تعجب صدايش زد:« هوي بوقي چيزي شده؟»

پاسخي نشنيد!


ویرایش شده توسط سلسيتنا واربك در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۴ ۱۶:۵۰:۵۰

همون ليسا تورپينم!
تصویر کوچک شده


Re: دره گودریک
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۸۸
#5
-اوكي مي ريم !بلند شين ببينم!

هري با خوشحالي به سه فرزندش نگريست سپس دستش را يكي يكي روي سرشان كشيد و موهايشان را شپلخ نمود!

جيني چشم غره اي به هري رفت.ليلي كه نگاه مادرش را ديده بود با چرب زباني گفت:« مامي جونم چرا خوب اينجوري مي كني؟دوست نداري ما بريم شرههههه؟»

جيني آهي كشيد و گفت:«عزيزم شهر!نه شره! باوشه بريم...فقط مي ترسيدم ...هيچي!»

ليلي هورايي كشيد و تو بغل مادرش پريد!

دقايقي بعد،در شهر

- هي اونجا روووو!بابايي برام بستني مشنگي مي خري؟

هري با تعجب پرسيد:«بستني مشنگي؟كجا؟»

-اونجا!رو تابلوئه هم نوشته بستني مشنگي!

آلبوس سوروس ذوق زده به سمت راست ،جايي كه مردي با تابلوئي در دستش ،كنار مغازه اش ايستاده بود،اشاره كرد.

هري با ديدن بستنيهايي كاكائويي و به نظر خوشمزه، و همچنين چهره ي ذوق زده ي فرزندانش قبول كرد و همگي به سوي بستني فروشي رفاتند.
هري سرفه اي كرد و به فروشنده گفت:«ببخشيد...اممم ميشه 5 تا بستني برامون بيارين؟»

جيني بلافاصله و با تندي گفت:« 4 تا بيارين!من نمي خورم.»

- اِ ؟ خوب چرا؟

جيني شانه هايش را بالا انداخت و گفت :«خوب...ميل ندارم.خودتون بخورين.»

هري هم با ناراحتي قبول كرد و به فروشنده گفت:«پس چهارتا بيارين!»

ليلي با حالت معترضي به هري گفت:«اِ؟ چرا بابا؟ بخورين ديگههه!»

هري لبخندي زد و گفت:« نه عزيزم منم ميل ندارم!»

دقايقي بعد،فروشنده با سه بستني برگشت.هري پول را حساب كرد و همگي به پاركي كه نزديكشان بود رفتند. بچه ها با ديدن وسايل بازي جادويي و پيشرفته بسيار شگفت زده و خوشحال شدند و پس از اجازه گرفتن از هري و جيني به طرف آنها رفتند.

هري و جيني روي صندلي اي نشسته بودند و آنها را تماشا مي كردند.جيني به نظر ناراحت و عصبي بود.

- چيزي شده جيني؟

جيني با بي اعتنايي پاسخ داد:«نه.»

- پس چرا امروز اين جوري شدي؟

جيني نگاهي به هري كرد.سپس اهي كشيد و شروع به صحبت كردن،كرد:

...


ویرایش شده توسط سلسيتنا واربك در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۳ ۲۲:۲۹:۴۶
ویرایش شده توسط سلسيتنا واربك در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۳ ۲۲:۳۲:۳۰
ویرایش شده توسط سلسيتنا واربك در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۳ ۲۲:۳۹:۳۳

همون ليسا تورپينم!
تصویر کوچک شده


Re: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۰:۳۵ جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۸۸
#6
رولی کوتاه(حداکثر 25خط) بنویسید که درآن چیزی را در خواب پیشگوئی میکنید.



تاريكي مطلق همه جا را فرا گرفته بود.شب سردي بود.تنها صدايي كه به گوش مي رسيد،صداي قدم هاي آهسته ي خودم بود.احساس بدي داشتم و شديداً ناراحت بودم.

درختاني كه در اطرافم بودند ،انگار هوشيار بودند و من را مي نگريستند و شاخه هايشان را با سرعت و قدرت زيادي تكان مي دادند.هيچ كس در آن جا نبود...هيچ كس...

حالا مي فهمم چه شده...من گم شده بودم!

از سرما مي لرزيدم.بالا را نگريستم.اما آسماني در كار نبود...آسمان در شاخه هاي انبود درختان گم شده بود.تنها درخشندگي ماه كه كامل به نظر مي رسيد ،به صورت بسيار كم و خفيفي از بين شاخه ها ديده مي شد.ترس وجودم را فرا گرفته بود. چرا گم شده بودم؟

صداي زوزه ي گرگ - شايد گرگينه - اي را از دوردست ها شنيدم.اطرافم را به دقت بررسي كردم.با ترس به راه خود ادامه دادم.به راستي پايان اين قدم هاي بيهوده چه بود؟!

ناگهان همه چيز در مقابلم تيره و تار شد.پس از مدت كوتاهي ،تاريكي ها كنار رفتند و متوجه شدم ديگر در آن جنگل نيستم.خدا را شكر كردم و اطرافم را نگريستم.روي تخت دراز كشيده بودم.دستم را نزديك چشمم آوردم تا آن را بمالم.متوجه زخم بزرگ و عميقي در دستم شدم.با دقت بيشتري آن را بررسي كردم.انگار زخم يك گاز گرفتگي بود.

وحشت وجودم را فرا گرفت.روبرويم زني ايستاده بود كه به نظر پرستار مي آمد.نه...او مادام پامفري بود.با چشمان گشاد شده ام او را نگريستم.او هم با ناراحتي من را زير نظر گرفت و دستم را گرفت و با اميدواري فشرد.

چرا؟!

نه ! با ترس با خود زمزمه كردم: «من گرگينه شده م...

***

-اه....سلسي پا شو ديگه...
- خيلي خواب آلويي!اههه!

چشمانم را به آرامي باز كردم.ليني و لايرا مقابلم ايستاده بودند.آيا من در درمانگاه بودم؟!آيا آن ها مي دانستند به چه موجود وحشتناكي تبديل شده بودم؟!چشمانم را ماليدم و با دقت بيشتري اطرافم را نگريستم.بلند شدم و روي تختم نشستم.بدون توجه به ليني و لايرا دست چپم را بالا آوردم تا زخمم را ببينم...

نبود!

من تمام آن ها را خواب مي ديدم.شادي وجودم را فرا گرفت.

-هي! هــــــــــي سلســــــــــــي!چي شده ؟!

با خوشحالي به ليني نگريستم و از جا بلند شدم و هورا كشيدم!هر دوي آنها با تعجب من را نگاه مي كردند.

لايرا نفس عميقي كشيد و گفت: « خوب سلسي ، لوس بازي بسه...بايد بريم جنگل !زود حاضر شو...»

- چي؟

- باو براي درس مراقبت از موجودات جادويي قراره بريم جنگل!تا شب هم قراره بمونيم.يعني اين جلسه فقط اردويي شده!عاليه نه؟

- چ...چي؟

با ناباوري نگاهش كردم.جنگل...سكوت...تاريكي...زوزه ي گرگ...گاز گرفتگي...

آيا خوابم در حال تعبير شدن بود؟!

***


ويرايش:
مــــــــــــــــع!چه شباهتي داره پستم با پست قبلي!به جان خودم وقتي مي زدمش پست قبليه زده نشده بود!اهههه!عجيبه!لطفا نمره كم نكنين چون وقتي مي خواستم پست رو بنويسم پست قبلي زده نشده بود و منم بعد چند ساعت فرستادمش و اينو ديدم!
مغسي!!


ویرایش شده توسط سلسيتنا واربك در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۳ ۰:۴۰:۴۸
ویرایش شده توسط سلسيتنا واربك در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۳ ۰:۴۷:۱۰

همون ليسا تورپينم!
تصویر کوچک شده


Re: کلاس جادوی سیاه فوق پیشرفته سبک باستانی
پیام زده شده در: ۰:۳۵ جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۸۸
#7

تکلیف: یک مقاله ی سی نمره ای درمورد فروختن روح به شیطان بنویسید! ( 30 نمره! غیر رول! )


فروختن روح به شيطان كار ساده اي نيست!

اولين نفري كه روحش را به شيطان فروخت،فردي بسيار فقير و از طبقه پايين جامعه بود.او هميشه افكار شيطاني اي در سر مي پروراند.در جستجوي ثروت و خوشبختي بود...اما از راه هاي شيطاني...مدتها به تحقيق و بررسي پرداخت.با جن ها به گفتگو مي پرداخت و درباره ي شياطين از آن ها سوالاتي مي پرسيد.

روزها و شبها دست به كارهايي شيطاني و ناپسند مي زد تا رضايت شيطان را جلب كند. ديگر چيزي جز ديدن و احضار شيطان برايش ارزش و اهميتي نداشت.حتي همسر و فرزندانش او را ترك نمودند.همسايه هايش از دستاو كلافه شدند.پس از مدتي او ديگر كسي را نداشت و بسيار تنها شده بود.تا اين كه بالاخره روزي، زماني كه در حال انجام مراسم احضار بود،شيطان خود را نشان داد.

شيطان ،وحشتناك تر و قدرتمند تر و عظيم تر از آن چيزي بود كه او فكر مي كرد.با پاي شيطان افتاد.از شيطان خواهش و التماس كرد كه او را خوشبخت كند و در عوض قسم خورد كه هر كاري را براي او خواهد كرد.

پس از مدتي خواهش،شيطان درخواستش را پذيرفت اما در عوض گفت كه او بايد روحش را به شيطان بفروشد.يعني اجازه دهد بعد از 20 يا 30 سال خوشي وخوشبختي روحش به جهنم پرتاب شه تا شيطان از جسمش براي كارهاي ديگري استفاده كند.

مرد هم كه از شيطان مي ترسيد بدون هيچ فكري،قبول كرد...

امروزه هم فروختن روح به شيطان،به همين شكل صورت مي گيرد.فردي كه خواستار انجام اين كار است تنها با طي مراحلي شيطاني مي تواند اين كار را انجام دهد.

در قرن اخير تعداد افرادي كه روح خود را به شياطين مي فروشند به شدت افزايش يافته است.از اين رو تعداد جادوگران و انسانهاي شرور هم بيشتر شده.زيرا هر بار كه كسي روحش را مي فروشد ،پس از سالهاي خوشي شيطان از جسم اودوباره استفاده خواهد كرد و استاداني در زمينه ي علوم شيطاني(!) براي تعليم به جامعه مي فرستد.

معمولا مردم فقير، شرور كه هيچ وقت خوشبختي را نديده اند،دست به اين كار پست مي زنند.آن هايي كه جهنم برايشان ارزشي ندارد وخود را متعلق به شيطان مي دانند.آنهايي كه در حقيقت از بدي و بدبختي لذت مي برند !


همون ليسا تورپينم!
تصویر کوچک شده


Re: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۲:۲۱ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸
#8
نام: سلسيتنا واريك
گروه:گريفيندور
شغل: آوازه خوان!
علائق: آواز خواندن ، كوييديچ، كتاب ،نجوم جادويي!

توضيحات اضافي:
صداي قشنگي دارم و خواننده ي مشهوري هستم!رنگ موها و چشام مدام تغيير مي كنه!براي همين نمي تونم دقيقا بگم چه رنگي هستن!
مهربون و خوش اخلاق هم هستم! و علاقه ي خاصي به كتب جادويي دارم!



-----
من همون ليسا تورپينم!پس ببندينش!اگه ميشه دسترسيهايي كه با ليسا داشتم به اين شناسه هم بدين.

مغسي


برای تغییر شخصیت باید بلیت ارسال کنید و علت تغییر شخصیت یا گروه رو توضیح دهید.

فرستادم!

تایید شد!


ویرایش شده توسط سلسيتنا واربك* در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱۹ ۲۲:۴۹:۵۷
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۰ ۱۲:۲۶:۲۲
ویرایش شده توسط سلسيتنا واربك* در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۰ ۱۶:۳۹:۵۵
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۰ ۱۸:۱۳:۴۹
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۰ ۱۸:۱۵:۵۲

همون ليسا تورپينم!
تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.