هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸
#1
من میخوام یه درخواست کنم اونم اینه که شناسه ی منو ببندید.خیلی از شما ها شاید خوشحال بشید که من میرم و اگر بدی از من دیدید حلالم کنید.ممنون از همه ی کسانی که کمکم کردن(پیوز ، مری ... و دوست خوبم دیدالوس که الان جاش خالیه)همینطور گرابلی که با من قهر بود!

امیدوارم کسی اشتباهات منو نکنه که هی تغیر شناسه میدن واز گروهی به یک گروه دیگر ملحق میشن و این باعث میشه که بین اعضا دشمنی بوجود بیاد.

از دوستان الف دالی و محفلی ببخشید اگه ناراحتتون کردم.

من میخوام برم چون به درس و اینام برسم

امیدوارم همیشه سر زنده و شاد باشید.اگه آی دی منم میخواین از پیوز(ریپر)کینگزلی،زاخار،مری بگیرید

به جیمز:جیمز بیام محفل

با تشکر گلگو


ویرایش شده توسط گلگومات در تاریخ ۱۳۸۸/۷/۳ ۲۲:۱۷:۳۲

تصویر کوچک شده



[spoiler=hufflepuff]we love hufflepuff [/spoiler]

رفیق بی کلک:مادر [img


جادوگران فقط یه


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶ شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۸
#2
بیرون افکار ریپر ...


دم دفتر ناظرین

پیوز:هاپ هاپ(کسی خونه هست)

ناگهان پرسی در را باز میکند و به ریپر خیره می شود و از او می پرسد:اینجا چی کار میکنی ریپر؟

ریپر:هاپ هاپ(الان زاخی در تالار هافله و داره با دیوانه سازاش همه رو به آزکابان می بره)

پرسی:جدی اون داره همه رو بادیوانه سازاش به آزکابان می بره؟

ریپر:هاپ هاپ(آره دیگه)

پرسی:خوب به من چه ربطی داره؟

وقتی قیافه ی پرسی به ریپر افتاد که تقریبا این جوری بود ولی بیشتر به این میزد گفت:پس زود باش بریم کمک بقیه تا دیوانه سازا بوسه ی مرگبارشان را به بقیه نزدند

در تالار

صدای آهنگ همه جا را پر کرده بود.پرسی که به حرف ریپر شک کرده بود آرام در زد.موسیقی قطع شد.در را ریتا باز کرد.هوا بر از بخار بود و مشروبات در روی میز تالار افتاده بود.در همین هنگام کسی اون وسط گفت:ادامه بدین پرسی خودمونیه

و آهنگ بلافاصله شروع شد.در همین وسط زاخاریاس داشت با دوتا دیوانه ساز میرقصید و دو دیوانه ساز همچین قر میدادند که انگار جزو بهترین رقاصان تاریخ بودند

در همین هنگام انگار پرسی طلسم شده و در میان جمعیت رفت و با یکی اون وسط شروع به رقصیدن کرد.

در همین هنگام ریپر به همه ی اعضا خیره شده بود و میدانست که آنها چه کار اشتباهی کردند.

آنان طلسمی روی دیوانه سازان و زاخاریاس و پرسی و ریپر روانه کردند ولی چون ریپر سگه طلسم روی او اثر نکرده.آن طلسم طلسم فرمان بود ولی مخصوصا روی ریپر تاثیر نگذاشته بود

5 مین بعد


ویرایش شده توسط گلگومات در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲۱ ۲۲:۴۲:۰۵

تصویر کوچک شده



[spoiler=hufflepuff]we love hufflepuff [/spoiler]

رفیق بی کلک:مادر [img


جادوگران فقط یه


Re: سپر مدافعت چه شکلیه؟
پیام زده شده در: ۱۰:۰۴ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۸
#3
سپر مدافع من به شكل سوسك ماره


تصویر کوچک شده



[spoiler=hufflepuff]we love hufflepuff [/spoiler]

رفیق بی کلک:مادر [img


جادوگران فقط یه


Re: امتحان تغییر شکل
پیام زده شده در: ۰:۴۷ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸
#4
مورگانا:مرتیکه غول پاشو

یه لحظه انگار برق منو گرفت و از رخت خواب پریدم و به مورگانا خیره شدم وگفتم:چه خبره اینجا؟مگه دزد خونمونو زده.

مورگانا:اگر هم زده باشه خونه ی تورو زده نه خونه ی منو

من:حالا منو تو نداریم که عزیزم ...

شترق

این صدای چک مورگانا بود که به گوش رسید و سر من فریاد زد:با کی بودی مرتیکه غول بی شاخ و دمیه دونه بزنم صدای مرغ بدی

من:نه مرسی نخواستیم

مورگانا که قیافه اش به این میزد گفت:دفعه ی دیگه اگه از این حرفا بزنی همینجا لرد رو میارم جلوی چشماتا

من:باو یه غلط کردم ، ببخشید

مورگانا:نه نمی بخشم باید بگی بوق خوردی

من:باشه بوق خورم

10 مین بعد

صدای تلفن در کل خانه پیچید ، به سوی تلفن رفتم و تلفن را برداشتم.صدای مردی از پشت تلفن به گوش میرسید.گفت:ببخشید منزل آقای گلگومات

من:بله ، بفرمایید؟

آن مرد:من صاحب مغزه ی سر کوچه تون هستم (اصغر آقا) زنگ زدم یه اطلاعی بهتون بدم اونم اینه که کارگاهان و دیوانه سازان دنبال زن جوانی هستند.الان به من عکسشو دادن و من فهمیدم همون زنیه که دیروز به خونه ی شما آمده بود.

من:آهان ،مرسی از اطلاع رسانی خداحافظ

اضغر آقا:خداحاف ....

ولی من سریع تلفن را سرجایش گذاشتم و با قیافه ای اینجوریبه مورگانا خیره شدم

مورگانا:چرا اینجوری نگاه میکنی؟

من:الان کارگاهان و دیوانه سازان به اینجا میان که تورو بگیرند

مورگانا:چی گفتی؟ من باید همین الان از اینجا در برم.

و سریع به سوی پنجره دوید و خود را پایین انداخت.من نگاهم به پنجره خیره ماند و بعد به گربه اش که اینجا مانده بود.ناگهان فکرم به سوء استفاده از گربه افتاد.

طلسم تغییر به غول ماده را به سویش روانه کردم ، طلسم به گربه خورد و به غولی بسیاز زیبا و خوشگل تبدیل شد.خیره ماندم نمی دونستم بهش چی بگم.

ناگهان کلمه ای از زبانم روانه شد:تو چقدر خوشگلی

غول ماده:

من که کلمات از دستم در رفته بود گفتم:بیا بریم تو اتاق من عزیزم.

و بقیه توسط ناظر ویرایش شد



تصویر کوچک شده



[spoiler=hufflepuff]we love hufflepuff [/spoiler]

رفیق بی کلک:مادر [img


جادوگران فقط یه


Re: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۸
#5
سوژه ی جدید

پا به خیابان های هاگزمید گذاشتم ، دنبال شغلی برای خودم بودم.چند روز بود که دنبال یه شغل خوب میگشتم ، دوستم ،دیدالوس برای من دنبال یه شغل میگشت ولی شغل پیدا کردن برای یک غول خیلی سخت است.

یهو لودو بگمن را وسط راه دیدم.او گفت:اینجا چی کار میکنی؟

من:دنبال یه شغلم

لودو:خوب مرتیکه بوقی ، یه دندان پزشکی اونجا هست.دنبال یه عضو خوبن ، بر ببین اونجا چطوره.

من:اوکی

20 مین بعد

دم در دندان پزشکی رسیدم و در را زدم.یه خانوم در را باز کرد ، تا من را دید همونجا سنکوب کرد وارد شدم و پرستار را برداشتم و گذاشتم گوشه ی اتاق.

به اتاق پذیرش رسیدم ، دکتر همون جا من را دید و گفت:اینجا چی کار می کنی ای غول؟

من:اومدم دندون پزشک بشم.لطفا من رو امتحان کنید.

قیافه ی پزشک برافروخته شد و گفت:باشه،باشه.الان یه نفر رو میارم تا ببنم استعدادت چه جوریه.

من:اوکی

5 مین بعد

به اتاقی وارد شدم که یک مریض اونجا خوابیده بود.تا چشمش به من افتاد فریاد زد:نه آقای دکتر،نه من زن و بچه دارم نمی خوام بمیرم

دکتر:این یه مرد بسیار حرفه ای هستش و جزو بهترین دندان پزشک ها هستش.

من به دیدالوس خیره شده بودم که داشت دندان یه نفر را پر میکرد.وقتی کارش تمام شد دکتر به پشتم زد و گفت:به چی خیره شدی؟سریع کارتو شروع کن

من عرقم را پاک کردم و کارم را شروع کردم.

______________________________

ببخشید پستم بد شد ولی این رو زدم که یه ذره فعالیت این تایپیک بیشتر بشه


تصویر کوچک شده



[spoiler=hufflepuff]we love hufflepuff [/spoiler]

رفیق بی کلک:مادر [img


جادوگران فقط یه


Re: امتحان معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۸
#6
2.معجون فیلیکس فلیسیس

در خیابان های هاگزمید پاگذاشتم تا برای بازی های فردا بین هافل و گرف وسایل جدید بخرم.تازه خورشید از پشت کوه ها درآمده بود و چشم آدم را میزد ، ناگهان نگاهم به مجله فروشی افتاد.روی ویترینش یه کتاب بود و روی کتاب نوشته بود:آموزش بی ناموسی نوشته ی پرسی ویزلی

به این فکر افتادم که وقتی اینجا کتاب بیناموسی داره حتما کتاب کوییدیچ هم داره.وارد مغازه شدم،از صاحب مغازه پرسیدم:آقا ببخشید،کتاب یادگیری کوییدیچ به سبک نوین را دارید؟

صاحب مغزه با قیافه ی شادی گفت:بله دارم،کتاب آموزش بیناموسی میخواین؟ترورس اومد نصفشو برد، این کتاب همین امروز اومده ، نوشته ی پرسی ویزلی ، چاپ اول.

من:نه مرسی نمیخوام ، همین کتاب یاد گیری کوییدیچ رو بدین بسه.

5 مین بعد

گلگو داشت با ده کیلو کتاب که صاحب مغازه به جونش انداخته بود به سوی خونه راه می رفت

در راه نگران بودم که نکند نتوانم در بازی خوب بازی کنم و فکرم به یه چیز بود.اونم معجون فیلیکس فلیسیس.با خودم گفتم این امکان ندارد که من از این معجون استفاده کنم ، همه ی اهل تماشاچی دوپینگ منو میفهمن و این کار غیر قانونیه و منو از کوییدیچ محروم میکنند ولی صدایی در ذهنم گفت:اگه خوب بازی نکنی چی میشه؟تو رو از تیم می اندازند بیرون و دیگه راهت نمیدهند پس بهتره از آن معجون استفاده کنی.مخصوصا تو که دروازه بانی.

من:آره ، من باید از آن معجون استفاده کنم.این بهترین کاری هست که میتوانم بکنم ولی این معجون را از کجا گیر بیارم.

ناگهان نگاهم به مغازه ی معجون فروشی افتاد که در ویترین آن معجون فیلیکس فلیسیس گذاشته بودند ، یه لبخند شرورانه زدم و وارد مغازه شد.

در مغازه

من:سلام ، ببخشید یه بطری فیلیکس فلیسیس به من می دهید؟
صاحب مغازه:بله ، معجون بیناموسی هم میخواین؟ترورس و پرسی درستش کردند
من:نه نمیخوام مرسی فقط اون فیلیکس فلیسیس بدین به من
صاحب مغازه:بفرمایید

وقتی نگاهم به بطری افتاد نیشخند بلندی زدم و از مغازه بیرون رفتم.یک ساعت دیگر مسابقه شروع میشد و من قرار بود دروازه بان هافل باشم.

در رختکن

پیوز داشت تیم را راهنمایی میکرد و من معجون را در قسمتی از کیفم قایم کرده بودم و اصلا به حرف های پیوز گوش نمی کردم ،یعنی هیچ کس به حرف هایش گوش نمی کردوقتی خواستیم وارد زمین بشیم یهو معجون فیلیکس فلیسیس را سر کشیدم و وارد زمین شدم. باران بند اومده بود و خورشید به صورت زیبایی می تابید و در هوا رنگین کمان تشکیل شده بود.

در آخر

ما آن بازی را بردیم.من خیلی خوب بازی کردم ولی هیچ کس نفهمید که از معجون فیلیکس فلیسیس استفاده کرده بودم.در پایان با حریفمان دست دادیم و به سوی تالارمون که جشن بزرگی در آن صورت خواهد گرفت رفتیم.


تمام


ویرایش شده توسط گلگومات در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۵ ۱۶:۳۲:۱۷
ویرایش شده توسط گلگومات در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۵ ۱۷:۳۵:۳۹

تصویر کوچک شده



[spoiler=hufflepuff]we love hufflepuff [/spoiler]

رفیق بی کلک:مادر [img


جادوگران فقط یه


Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۴:۲۵ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۸
#7
همه ی کسانی که توی تولد بودند:

بارتی:ابرکسس،چرا اینجور میکنی؟

ابرکسس:چرا این کارو میکنین؟این مامورا اینجا چی کار میکنن؟من نمیخوام وسط تولدم مامورا باشن

گلگو:الان برات درستش میکنم ابرکسس

و در همین لحظه گلگو از گردن همه ی مامور هارو گرفت و بیرون سالن انداخت و با قیافه ای عصبانی گفت:دیگه نبینم این ورا پیداتون بشه وگرنه یه چک میخورین نفهمین ازکجا خردین

ماموران با قیافه ای وحشت زده گفتند:باشه باشه، دیگه اینورا پیدامون نمیشه فقط با ما کاری نداشته باش

گلگو:باشه

و در همین لحظه ماموران از دست گلگو فرار کردند و رفتند.هوا تاریک شده بود ، معلوم نبود کجا داشتند میرفتند، در همین لحظه گلگو به جشن تولد برگشت.

5 مین بعد

همه خوشحال و خندان داشتند جشن تولد را نگاه می کردند ، نصف جمعیت با آهنگی که کینگزلی گذاشته بود داشتند وسط سالن می رقصیدند و من هم وسط جمع داشتم قر میدادم و شاباش میگرفتم

ناگهان صدای از پشت دیوار آمد و الف دالی ها وارد جشن شون و گفتند شما محاصره شدین بهتره کار احمقانه ای نکنید،ناگهان نگاهش به من افتاد و نفرتی عمیق در چهره اش پدیدار شد و گفت:

- ای خائن، پس تو به جوخه ای ها پیوستی من تورو می کشم،حتی اگر شده چند تا از الف دالی ها بمیرند.

من:فکر کن بتونی منو بکشی، تو همین خیال باش

و با نفرتی تمام نشدنی به یکدیگر خیره شدیم تا این که او دستور حمله را داد و حمله شروع شد.

در این طرف من با صدای بلندی فریاد زدم:حمله

و جنگ آغاز میشود ...

____________________________

ببخشید کم شد وقت نداشتم


ویرایش شده توسط گلگومات در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۵ ۱۴:۲۸:۴۶

تصویر کوچک شده



[spoiler=hufflepuff]we love hufflepuff [/spoiler]

رفیق بی کلک:مادر [img


جادوگران فقط یه


Re: عضویت در کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱:۲۳ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸
#8
سلام یه سوال داشتم نمی دونستم کجا بگم:دی

یه تیم پنج تا بازیکن داره یه تیم شش تا.خوب معلومه تیمی که شش تا بازیکن برندس مگر این که تمام بازیکنان از دم فلج باشن

در این موردی کسی از تیم شش نفر نباید پست بزنه؟چطوریه؟

قوانین امتیاز دهی کوئیدیچ در این انجمن با قوانین امتیاز دهی کوئیدیچ در انجمن هاگوارتز فرق داره و اینگونه نیست که هر پست تکی امتیاز داده بشه ، بعد جمع زده بشه .. بلکه پستهای یک تیم کلی مورد بررسی قرار میگیرن و حتی تیم ها با تعداد اعضای بیشتر در هماهنگ کردن و یکدست کردن پستها و کسب امتیاز این قسمت کار سخت تری دارند ، برای اشنایی بیشتر قوانین مربوط به امتیاز دهی رو بخون.

موفق باشی.



ویرایش شده توسط كلاه گروه بندی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۴ ۱۰:۳۱:۳۴
ویرایش شده توسط كلاه گروه بندی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۴ ۱۰:۳۳:۵۹

تصویر کوچک شده



[spoiler=hufflepuff]we love hufflepuff [/spoiler]

رفیق بی کلک:مادر [img


جادوگران فقط یه


Re: ثبت نام جوخه بازرسی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۲ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸
#9
در خیابان های تاریک هاگزمید با گام هایی استوار راه می رفتم ناگهان نگاهم به دری زیبا و چوبی افتاد که نوشته بود:ثبت نام جوخه ی بازرسی.

چند لحظه به تابلوی بالای دیوار خیره شدم.در تاریکی به سختی توانستم تابلو را ببینم و بالاخره در زدم تا ببینم در این جوخه ی بازرسی باید چه کار کرد.

از شدت استرس و سرما دست های میلرزید.در زدم.در با شدت باز شد و کسی به نام کینگزلی شکلوت جلویم ظاهر شد.ناگهان قیافه اش در هم رفت.گفت:

- این جا چی کار می کنی دوست قدیمی

من:این جوخه ی بازرسی چیه اینجا؟

کینگزلی:بیا تو برات توضیح می دم

5 مین بعد

من و کینگزلی در سالنی تاریک نشسته بودیم و به همدیگر خیره شده بودیم و تا وقتی که او این سکوت را شکست.

کینگزلی:برای چی اومدی اینجا گلگو؟

من:یهو نگاهم به این تابلو افتاد.احتمال دادم که اینجا یه کلوپی یا جایی هستش.

ناگهان قیافه ی کینگزلی در هم رفت و گفت:درست فکر کردی.اینجا کلوپیه که با اعضای الف دال رقابت دارد.

قیافه ام در هم میرود و با عصبانیت می گویم:چی گفتی؟

کینگزلی:میدونم عضو الف دالی ولی هنوز من دوستت هستم و تو را به این کلوپ دعوت می کنم

من با قیافه ای بهت زده می گویم:همین امروز از الف دال بیرون اومدم

کینگزلی به قیافه ای خوشحال می گوید:چی گفتی؟

من:گفتم که امروز از الف دال بیرون آمدم

کینگزلی:پس ورودتو به جوخه تبریک می گویم

_______________________________

اول این که نقد می خوام

دوم اینکه من امروز از محفل استعفا دادم و امروز یا فردا از محفل میام بیرون


تصویر کوچک شده



[spoiler=hufflepuff]we love hufflepuff [/spoiler]

رفیق بی کلک:مادر [img


جادوگران فقط یه


Re: آیا جادو و جادوگری وجود دارد؟چرا؟
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸
#10
شاید وجود داشته باشه ولی اگر وجود داشته باشد خیلی محدود وجود داره


تصویر کوچک شده



[spoiler=hufflepuff]we love hufflepuff [/spoiler]

رفیق بی کلک:مادر [img


جادوگران فقط یه






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.