هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (آگوستوس.پای)



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۰:۳۲ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
#1
شخصيت انتخابي:
سوروس اسنيپ

گروه: اسليترين
معرفي شخصيت:
موهاي مشكي چرب و قاب مانندي كه تا سر شونه هام مي رسه، باعث ميشه هر جنبنده اي از صد ياردي طرفش رو بشناسه و حساب كار خودش رو بكنه!
من سوروس اسنيپ، فرزند آيلين پرنس و توبياس اسنيپ هستم. بله، يك جادوگر نيمه اصيل!
ممكنه در دوران مدرسه جارو سوار خوبي نبوده باشم، اما وقتي پاي جادو سياه و معجون سازي وسط بياد، بي رقيبم!

من از مشكلات هرگز فرار نمي كنم و از ضعف هام درس ميگيرم و اونا رو به نقاط قوتم تبديل مي كنم.

از سه چيز هميشه بيزار بودم:
١- دورويي
٢- از آدم هايي كه هميشه قلبشون رو كف دستشون مي گيرن و قادر به مهار احساساتشون نيستن!
٣- از آدم هايي كه فكر ميكنند حماقت همون شجاعته. (قابل توجه خانواده پاتر و دارودستش)


برای تغییر شخصیت باید شناسه جدید بسازین. لطفا با شناسه جدید درخواستتون رو تکرار کنین.
تایید نشد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۵/۲/۳ ۰:۴۰:۰۴

When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


پاسخ به: بهترین نویسنده در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷ جمعه ۲۵ دی ۱۳۹۴
#2

ماشالله تعداد نویسنده های خوب کم نیست، به نظر من یکی از خصایص نویسنده خوب، تمرکز داشتن روی داستانه ، بطوری که بتونه در مواقعی که رول و داستان در شرف مرگ قرار می گیرد اون رو به روال عادی و چه بسا هیجان انگیز بر گردونه. سبک نوشتن، قرار دادن احساسات ( طنز، جدی، رمانتیک و...) یه نویسنده رو از حالت عادی خارج و بالاتر از دیگران قرار میده.

با تمام احترام به دوستان خوب نویسنده، رای من :
سیوروس اسنیپ

پ.ن: گرچه فعلا حضور فعال ندارم ولی داستان و ماجراهای نوشته شده را تا حد ممکن می خونم.;)


When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


شبح واره
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ یکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۴
#3
سلام بر برو بچه های جادوگران

از اونجا که من در طول چهار سال اخیر دچار غیبت کبری یا شایدم صغری می شدم سعی می کنم این دفعه مرتب و منظم به سایت سر بزنم.
به هر تقدیر، امروز اینجام تا با یک فن نیمه کاره شروع کنم که مدت هاست داره خاک می خوره. امیدوارم اگه اهل خوندن فن فیکشن هستید این داستان نظر شما را به خودتون جلب بکنه.
از همین جا از یکایک دوستانی که منو در نوشتن این داستان یاری رسوندن و همیشه در این راه مشوقم بودند نهایت تشکر و قدردانی رو دارم. منتظر نظرات و پیشنهادات خوب شما هستم.
ممنون
--------------
شبح واره
--------------


When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۱:۴۹ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳
#4
با سلام و درود

من از دیروز تا حالا سعی دارم یک عکس رو برای سایت بفرستم، منتها پس از پر کردن فیلدها و ارسال اون با عبارت" شما اجازه فعالیت ندارید" یا همچین چیزی روبرو می شم.چرا؟ آیا قوانین تغییری کردن یا کلا دیگه نمیشه در این بخش ها فعالیتی انجام داد؟



When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱:۴۰ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳
#5
چارلی با ناباوری به دو برادر یک شکلش خیره شد و جمله اخر ایلین را تکرار کرد:
- بانو بلاتریکس تضمین دادن اگر بتونید توجه لرد رو جلب کنید، مطمئن باشین بدون مشکل می تونید به ارتش سیاهی ملحق شید... شما دو تا دارین چه غلط....مممممممی

- بانو ایلین یه چند لحظه به ما اجازه می دید تا برادرمون رو شیر فهم کنیم. خودتون که لابد در جریانید. از بس برادرمون با جک و جونور چرخیده آداب شهروندی رو پاک فراموش کرده!

- کاملا مشخصه.... باشه فقط یک دقیقه وقت دارین، بانو کاملا آدم وقت شناسی هستن. به نفعتونه زودتر آماده بشین.

- بله بله اطاعت میشه.:-"

جرج و فرد در حالیکه جلوی دهان چارلی را محکم گرفته بودند، عقب عقب وارد اتاق پشتی شدند.
- داداش اینقدر تقلا نکن! ما که گفتیم یه نقشه ای داریم! دِ.... یک لحظه ساکت باش تا ما برات توضیح بدیم... می بینی که ما فرصت چندانی نداریم!

با آرام شدن چارلی، فرد دستتش را از روی دهان چارلی برداشت و جرج به سرعت برگه ای را از جیبش خارج کرد و در ردای چارلی چپاند.

- این چیه؟ شما احمق ها دارین چیکار می کنید!
- اینو بگیر و زود مخفیش کن! این جواب سوالته. ما مدتیه به ارتش لرد سیاه نفوذ کردیم. الان هم داریم میریم به مقر لرد سیاه تا بتونیم خودی نشون بدیم و اگه شانس بیاریم می تونیم بعد از یه مدت یک نقشه کامل از مقرشون تهیه کنیم... و... و این وسط هم ممکنه کمی خوش بگذرونیم!
- چی؟ شماها چی فکر کردین مگه اینکارا بچه بازیه! این برگه سفید چیه.
- بچه بازی، دِهِکی!!! ما از طرف دامبلدور مامور شدیم برای این کار! اگه کارا خوب پیش بره اون برگه بزودی تبدیل به یه نقشه بی نقص میشه، پس یه لطفی کن و اینو به هر نحو شده به دامبلدور برسون.
-چی؟!!!
- با شماهام وقتتون تمومه، باید بریم!
- بله خانم، اومدیم!

جرج تن صدایش را تا حد ممکن پایین اورد و زمزمه وار گفت:
- فقط یه چیزی می مونه برادر بزرگه.... ما قرار بود نقشمون رو دو روز دیگه به اجرا در بیاریم منتها .... از قراین معلومه طرف مقابلمون عجلش بیشتره... .
- پس یعنی...
- اره... اگه تونستی از اینجا در بری همین پیام رو به دامبلدور بگو!
-


ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۴ ۱:۵۶:۳۳
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۴ ۹:۲۷:۴۹

When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
پیام زده شده در: ۰:۴۶ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳
#6
خلاصه داستان

مغازه روغن موی اسنیپ در شرف ورشکستگی است و صاحب آن علاوه بر مصیبت وارده، با ورود گاه و بی گاه مادر مرگخوار خود؛ آیلین پرنس، دچار یاس و نا امیدی مطلق شده. آیلین عمدا سعی می کند تا با مسخره کردن روش زندگی اسنیپ اونو وادار کنه تا به گروه مرگخوارها برگردد... .


و اینک باقی ماجرا:

در میان انبوهی از بطری های خاک گرفته، دقیقه ها و ثانیه ها جای خود را به ساعت ها دادند.

اسنیپ در جلوی آینه ایستاد و به چهره خود در آینه خیره شد. این آخرین تیر ترکشش بود. با فرمول جدید اختراعیش که تا چند لحطه ی دیگر آن را آزمایش می کرد، می توانست از فقر به فخر برسد!
- امیدم به توِ!

به آرامی در بطری بنفش رنگی را که در جلویش قرار داشت برداشت و مقداری از محتوای آن را در کف دستانش ریخت و بعد به صورت و موهایش کشید. بلافاصله در بطری شیشه ای رنگی را باز کرد و مقداری از عصاره ان را بر دستانش کشید و همان کار را تکرار کرد.
- حالا باید کمی صبر کنم.
.
.
.
ده دقیقه بعد

- اوه مای گاد! کی فکرشو می کرد همچین تاثیری داشته باشه. باید همین فردا... نه همین الان یه تبلیغ بذارم توی مجله عصر جادویی!

- موهای اسنیپ حالت مجعد و خوش فرمی به خود گرفته بود، صورتش گرچه به ظاهر فرق چندانی نکرده بود اما حالتی خوش فرم به طرف مقابلش القا می کرد.
- اسمتو می ذارم معجون... معجون باربتلو! خواستنی های درونی!

.
.
.
دو روز بعد

ولدمورت نگاهی به تیتر روزنامه انداخت:

چگونه از بی‌دماغی ِ خود خوشحال شوید!

برای اطلاع بیشتر با مشاورین ما تماس بگیرد. (جلسه اول مشاوره رایگان می باشد.)

- مشاوره رایگان... ارباب کلا از چیزهای رایگان نهایت لذت رو می بره. ایوان!


ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۴ ۰:۵۹:۱۶
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۴ ۱:۰۲:۴۵
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۴ ۱:۰۴:۱۶

When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


پاسخ به: بهترین نویسنده در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
#7
مرفین خودمون! :)


When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
#8
لرد سیاه


When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


پاسخ به: جادوگر ماه
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
#9
دلوروس آمبریج


When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
#10
سوژه جدید



تکه های ابر آسمان نیمه تاریک را احاطه کرده بود و هوای شرجی و گرمی را برای اهالی زمین به ارمغان آورده بود. با تاریک تر شدن هوا، چراغ های پیاده روی شهر، زودتر از گذشته یکی پس از دیگری روشن می شدند تا راه را برای انبوه عابرانی که غروب را برای خارج شدن از خانه و فرار از گرمای روز انتخاب کرده بودند روشن نماید.

در گوشه ی تاریکی از خیابان دود گرفته و قدیمی "تِرادینگارد"، هر پانزده دقیقه یکبار گروه بزرگی از ماگل ها از درون متروی شهری به خیابان سرازیر می شدند و به خیل جمعیت روان در پیاده رو می پیوستند تا عازم نمایشگاه بین المللی کتاب شوند.
در میان این جمعیت مشتاق کتاب، مردی عجیب و غریب( به سبب پالتوی ضخیم و خیسش)، بی توجه به پیرامونش سعی داشت در جهت عکس حرکت دیگران راهش را به جلو باز کند.
- اَه... از شر رام برو کنار بشه ژون!

قبل از تمام شدن حرفش تنه دیگری باعث شد تا تعادل مرد غریبه بهم بخورد. ظاهر ژولیده و چهره توهم زده مرد به مخاطبینش می فهماند که حد نهایی خود را از سر گذرانده و در حالت عادی نیست. بنابراین بدون هیچ بحثی با حالتی منزجر از سر راهش به کنار می رفتند.
- اوه... شرم... عشب دردی می کنه! این مانداگاش احمق هم معلوم نیشت کدوم گوریه! به خاشره یه بند انگشت شیز کل انگلیش رو ژیر پا گژاشتم!

چشمان مورفین همه چیز را در هاله ای از نور می دید. با از دست دادن حس جهت یابی بی توجه به اینکه مسیرش هم سو با جمعیت شده به طرف نمایشگاه به راه افتاد.

یک ساعت بعد

کم کم آثار مستی و خماری از وجود مورفین رخت برمی بست و آثار هوشیاری در او هویدا می شد.
- ای بابا! من اینژا شیکار می کنم. قرار بود اون... اه... لعنت به اون ماندانگاش... دوباره شرم رو کلاه گژاشته. تخم داکشی به خوردم داده نامرد! آخ شرم.

مورفین به اطرافش نگاه کرد. با تعجب به انبوه ماگل ها و غرفه های کتاب نگاه کرد.
- ام.... اینشا شه خبره!

درست در کنار بزرگترین غرفه نمایشگاه متوقف شد و با کنجکاوی به کتاب ها نگاه کرد.
- خود را بهتر بشناشید.... دیکتاتور..... هویت گمشده اشتیلر.....گرداب ژمان.... منِ مرگخوارِ من...... منِ مرگخوارِ من!!!

همچون صاعقه زدگان بر جای خود ایستاد و دوباره به آخرین عنوانی که خوانده بود نگاه کرد.
- منِ مرگخوارِ من!

به سرعت دستش را در داخل پالتویش کرد و یکی از چند عینک ضد توهمیش را بیرون آورد و بر چشم زد. با انگشت اشاره فشار کوچکی به میان قاب عینکش وارد کرد. عینک به سرعت بر روی بینیش به بالا لغزید و بر روی قوس آن متوقف شد. عنوان درشت و سیاه بر روی زمینه خاکستری روشن به خوبی خودنمایی می کرد.
- منِ مرگخوارِ من! نویشنده L.M.V! اِ...یعنی من هنوز تو توهمم!!!

برای یک آن دستش را دراز کرد تا کتاب را لمس کند اما به سرعت دستش را پس کشید و به جای آن به سرعت دستش را در جیب بغلش فرو برد تا به مطمئن ترین دارائیش چنگ بزند.
- هی مورفین، حواشت رو جمع کن! شایدم این یه تله باشه برای کشف مرگخوارها! اره این حتما یه شله هشت! ارباب و ... نوشتن... اشتخفرالرباب!


ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۲۶ ۲۱:۳۸:۲۷
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۲۶ ۲۱:۴۶:۳۶

When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.