هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴:۲۸ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۸
#1

در تونل وحشت باز شد و هری پاتر در حالی که شیهه می زد بیرون آمد

- نههههههه! نههههه! من بدبختم! من از همه بدبخت ترم ....

محفلیون که وضعیت وخیم هری را دیدند به سمت او رفتند و سعی داشتند حال او را بهتر کنند. آلبوس دستی بر موهای هری می کشید و او را نوازش می کرد. سر کادگون سیلی هایی که لحظه به لحظه محکم تر میشد به صورت هری می زد و می گفت: «قوی باش .. قوی باش پسر » گودریک نیز شمشیرش را درآورده بود و همانند سوزن به بدن هری می زد تا اینکه ریموند متوجه این کار گوردیک شد.

- داری چیکار می کنی گودریک؟ داری زخمیش می کنی!

گودریک متفکرانه به ریموند نگاهی کرد و گفت: « این کار من باعث میشه تو بدنش یه چیزایی ترشح بشه تا مقابل زخم ها مقاومت کنه و دست از گریه و زاری برداره »

آلبوس متوجه سخن گودریک شد و گفت: « راس میگی گودریک؟ واقعا اینطوری میشه؟! »

گودریک سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و به ایجاد زخم های کوچک بر بدن هری ادامه داد اما هری هنوز به فریاد و گریه ادامه می داد و دیوانه وار داد می زد: «من بدخبختم! »

محفلیون که خسته شده بودند، کمی از هری فاصله گرفتند و همانند تیم های فوتبال مشنگی به دور هم جمع شدند تا چاره ای بیندیشند.

- باید سریع تر هری رو آروم کنیم! اون مهمترین مهره ی جبهه ی سفیدیه و اگه همینطور به گریه کردن ادامه بده، کل آبروی سفیدی بر باد میره و میشه صورتی »

گودریک در جواب کادگون گفت: « مطمئنی صورتی میشه؟! صورتی که زیاد بد نیست، بنظرم خاکستری میشه »

آلبوس ریش هایش را خارشی داد و گفت: « ولی فرزندانم، خاکستری رنگی نزدیک به سیاه است، فکر نکنم ما این رنگی بشین، من فکر می کنم آبی میشیم. »

محفلیون در حالی که در حال مشورت بر سر رنگ بعدی محفلیون بودند، اینیگو به سمت هری آمده بود و در حال سوال پیچ کردن او بود.

- چی شده هری پاتر؟ چرا گریه می کنی؟!

هری درحالی که همانند نوزاد ها گریه می کرد، آبغوره کنان گفت: « تو تونل یه پسره بود که از من بدبخت تر بود ... ولی این نمیشه من از همه بدبخت ترم ... نه »

اینیگو برخاست و دوان دوان به سمت لردشون رفت تا ترس هری پاتر کبیر را به اطلاع اربابش برساند.

سمتی دیگر - محفلیون

- آبی!

- نه! صورتی!

- سبز کمرنگ!

- آفرین! همینه! سبز کمرنگ خوبه! هم سبزه که نشونه خوبی هاست هم کم رنگیش به سفیدی نزدکیش می کنه! آفرین


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
#2

1.

+ میشه قابلیت سپر دفاعی بهشون اضافه کرد به اینصورت که هر طلسمی بهشون برخورد کنه، برگشت بخوره!
+ قابلیت سفر به فضا! میشه جادوشون کرد تا بتونن در جو فضا حضور داشته باشن و مثل یک سفینه فضایی سفر راحتی در فضا فراهم کنن
+ قابلیت تبدیل شدن به راکتور هسته ای و سانتیفیوژ
+ قابلیت تبدیل شدن به ربات مبارز همانند فیلم ها با این تفاوت که می تونه طلسم هم اجرا کنه

2.

چیزی که می خوام با جادو ترکیبش کنم کتابه!

کتاب یکی از بهترین وسیله های دنیای مشنگیه که در جهان جادوگران نیز حضور پررنگی داره اما میشه با جادو خیلی باهاشون حال کرد. یکی از این قابلیت ها که ساده هست ، قابلیت سخنگو شدنش هست! کتابو باز می کنی و یک زن خوش سیما و اندامی از توش درمیاد و کتابو برات می خونه! حتی می تونی در مورد کتاب باهاش حرف بزنی و بحث کنی! میشه وسط کتاب خوندن هم یه زنگ تفریحی داد و با همون خانوم خوش سیما رفت پیاده روی

قابلیت دیگه هم که خیلی خوبه ، قابلیت واقعیت مجازیه کتابه! به این صورت که خواننده کتاب وارد کتاب میشه و خودش رو وسط وقایع کتاب می بینه و بجای خوندن کتاب ، اون رو می بینه! فک کنید ببینید چقدر زیبا میشه! شما میری وسط داستان آرزو های بزرگ و زجر کشیدن های پیپ رو از نزدیک می بینی!

3.


صحنه ای که گودریک از زمان بیدار شدنش میدید، بی نظیر بود. تمام دیوار های اتاقش پوشیده از نمایشگر هایی بودند که منظره ی بیرون را به نمایش می گذاشتند. واحد گودریک در طبقه ی 123م قرار داشت و اکنون به کمک این تکلونوژی ماگلی ، به هر طرفی از خانه اش می رفت ، لندن زیر پایش قرار داشت و گویی معلق در آسمان لندن بود.

- ساعت 8 صبح می باشد، قهوه ی اسپرسو شما آماده است!

این صدای ربات هوشمند خانه اش بود که در جای جای خانه می چرخید. این ربات تمام وسایل الکتریکی خانه را تحت کنترل دارد. سر موقع دستگاه اسپرسو ساز را روشن می کند ، سر موقع تلویزیون ماگلی را روشن می کند، سر موقع رادیو را که روی شبکه ویزنگاموت تنظیم شده، روشن می کند تا گودریک بتواند اخبار را بشوند.

واحد گودریک بسیار کوچک است اما به کمک معماری مدرن ماگلی بسیار کاربردی می باشد. تخت خواب بزرگ گودریک کاملا قابلیت تا شدن دارد و گودریک آن را بعد از بیدار شدن ، تا می کند و تبدیل به یک صندلی راحت می کند. دیوار جنوبی خانه اش یک دستگیره دارد که در صورت کشیدن آن یک قفسه بزرگ کتاب که چرخ دارد ، بیرون می آید و اتاقش را تبدیل به یک کتابخانه بزرگ می کند.

گودریک بعد از خوردن صبحانه و اسپرسو خود، از خانه بیرون می رود و سوار آسانسور مقابل در خانه خود می شود. دکمه ی طبقه همکف را می زد و آسانسور شروع به پایین رفتن می کند. صدایی موسیقی روشن می شود و نمایشگر هایی که دور تا دور آسانسور را احاطه کردند نیز روشن می شود و فضای بیرون را به نمایش در می آورند. نکته ی جالب آسانسور این است که زیر پای مسافرانش نیز نمایشگر قرار داده شده است و زیر پای شما را نمایش می دهد و مسافر را به ترس می اندازد.

آسانسور 12 ثانیه بعد به طبقه ی همکف رسیده بود و درش باز گشته بود. گودریک بیرون می رود و در خیابان های شلوغ لندن قدم می گذارد. ماگل های زیادی در حال رفته آمد بودند و بیشتر آنها گوشی هوشمند در دست داشتند. گودریک نیز از همین وسیله های مشنگی داشت و آن را از جیب شلوارش بیرون آورد.

دوربین آن را باز کرد و به طرف بالا گرفت. موبایل هوشمند او توانایی شناسایی جاودگر ها را داشت و رهگذرانی که جادوگر بودند را با علامتی مشخص می نمود. تقریبا نصف رهگذارن رویشان علامت قرار داشت.

گودریک به سمت پارکینگ آپارتمان رفت و از آنجا دوچرخه خود را بیرون آورد اما این دوچرخه همانند دوچرخه های معمولی مشنگی نبود. همینکه گودریک سوارش شد ، صفحه نمایش کوچکی که بر وسط فرمان آن قرار داشت روشن شدن و نقشه شهر لندن را به تصویر گذاشت!

- خوش آمدید گودریک گریفیندور! لطفا مقصد خود را در نقشه مشخص کنید.

صدای مشاور هوشمند دوچرخه بود که گودریک را متوجه خود کرده بود. گودریک روی نقشه دروازه شماره 12 به کوچه دیاگون را پیدا کرد و روی آن ضربه زد.

- لطفا امکاناتی که می خواهید در سفر همراه شما باشند را انتخاب کنید.

چندین گزینه روی نمایشگر دوچرخه نمایان شد که شامل "نامرئی شدن" ، "پرواز" ، "سرعت صوت" و "حرکت خودکار" بود اما گودریک همه ی آن را در حالت غیر فعال قرار داد و همانند ماگل ها شروع به راندن دوچرخه کرد.

خیابان های لندن پر از ماشین های ماگلی بود اما دوچرخه جادویی گودریک هرگز به چیزی برخورد نمی کرد حتی اگر گودریک حواسش به راه نباشد. دوچرخه در مواقع ضروری ترمز می گرفت و جهت حرکت را عوض می کرد.

گودریک در میانه راه گزینه سرعت صوت را روشن نمود و به یکباره سرعت دوچرخه بسیار زیاد شد. 32 ثانیه بعد دوچرخه در جای خود ایستاد و گودریک خود را مقابل مکانی که گذرکاهی به کوچه ی دیاگون بود، دید.

گذرکاه ورود به کوچه همانند یک باجه عابر بانک درست شده بود. گودریک نزدیک شد و کارتی مخصوص وارد دستگاه کرد. به یکباره باجه تبدیل به یک تونلی کوچک شد که در پس آن کوچه ی دیاگون نمایان بود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
#3
1.


- ای لامروت .. نکن مارو اذیت ... که هیچ طاقت ندارم ...

- ناز نفست ...

- غلامتم ...

زندانی سیبیلو در حال خواندن بود و مریداش هم در حال تشویق وی بودند. بعد از تمام شدن مجلس آهنگ خوانی یکی از زندانیان که یک چشمش بر اثر ورم کاملا از بین رفته بود و باقی صورتش نیز کلا خطخطی بود، رو به گودریک کرد و گفت:

- هی تازه وارد ... جرمت چیه؟

گودریک سرش را بالا آورد و نگاهی به کثیر زندانیانی که به او زل زده بودند، کرد. آب دهانش را قورت داد و گفت: « سرعت غیر مجاز با جارو پرنده! »

-

جمله ی گودریک تمامی زندانیان را نقش بر زمین کرده بود و خنده ی آنها تمامی نداشت و صدای خنده هایشان کل زندان را در بر گرفته بود. با بالا گرفتن خنده ی زندانیان ، صدای قدم های محکم نگهبانان به گوش می رسید که در حال نزدیک تر شدن به سلول بودند.

در سلول باز شد و سه نگهبان وارد سلول شدند و شروع به کتک کاری مجرمان دست بسته شدند. در همین هنگام گودریک از فرصت استفاده کرد و خودش را روی یکی از نگهبانان انداخت.

نگهبان به سختی گودریک را از روی خود به طرفی پرت کرد و با باتوم جادویی او را مورد ضرب و شتم قرار داد اما متوجه این قضیه نشد که گودریک چوبدستی او را دزدیده بود. نگهبان بعد از اینکه گودریک را حسابی مورد عنایت قرار داد ، به سمت دیگر زندانیان رفت.

در همین هنگام گودریک بلند شد و چوبدستی خود را بیرون آورد.

- آواداکتابرا

زندانیان و نگهبانان به سمت گودریک برگشته و نگاهی به او و چوبدستیش کردند که جز چند جرقه چیزی از آن بیرون نیامد.

- ببخشید اشتباه شد

گودریک کتابی از جیبش درآورد رو روی زمین انداخت و بعد فریاد زد: « ایمبوکریو »

همه ی زندانیان و نگهبانان بعد از اجرای طلسم دیوانه وار به سمت کتاب حمله ور شدند تا آن را بخوانند. گودریک نیز از فرصت استفاده کرد و از در سلول خارج و وارد راهرو تنگ و تاریخ ازکابان شد.

نگهبانان زیادی به سمت گودریک حمله ور می شدند تا مانع فرارش شوند اما گودریک همه ی نگهبانان را با طلسم کتابیشو به کتاب تبدیل می کرد. وقتی به دروازه پایانی ازکابان رسید، نگاهی به پشت سرش کرد. کتاب های بیشماری در جای جای زندان قرار داشتند به گونه ای که ازکابان می توانست به یک کتابفروشی تغییر کاربری دهد.

گودریک دروازه پایانی زندان را باز کرد و قدم در راه آزادی گذاشت. چند قدم برداشت اما به یک باره دریای خروشان همانند شکل غول درآمد و مقابل گودریک ایستاد.

- کجا می روی زندانی؟ اگر می خوای از زندان فرار کنی باید به سه سوال من جواب دهی

غول خنده ی بلندی کرد و سپس سوال های خود را پرسید: « انتگرال سه وجهی 164649 چند میشه؟ در قرون وسطا نام وزیر رفاه و شهرسازی چمهوری چک چی بود؟ اگر هلیوم با سلسیوم و آگزابیوم ترکیب شه نتیجه چه ماده ای میشه؟! »

گودریک که سخت مشوش گشته بود، رو به غول کرد و گفت: « این سوالا رو از کجات درمیاری؟! »

غول کتابی طویل از پشتش درآورد و نشان به گودریک داد.

- کتاب های میکرو طبقه بندی شده گاج!

گودریک همینکه کتاب را دید، جرقه ای به ذهنش زد و چوبدستیش را بیرون آورد: « آواداکتابرا »

به یک باره کتابی که در دست غول بود ناپدید شد و غول نیز همانند دیوانگان به افق خیره گشت: « بابا نان داد ... مادر نان نداد ... پدر مادر را زد ... مادر طلاق گرفت ... مادر مهرش را اجرا گذاشت ... پدر افتاد زندان .... چرا علمم فقط همینقدره؟! چرا هیچی بلد نیستم؟! »

و بدین ترتیب گودریک از ازکابان فرار کرد.

2.

+ آواجیغی : این طلسم بسیار طلسم بدیه! اگر این طلسم روی یک فرد به مدت یک ثانیه اجرا بشه ، اون فرد تا یک سال جیغ ممتد می زنه اما طبیعیه که بعد از چند ساعت جیغ ممتد ، اون فرد از حال میره و میمیره! این طلسم که در نهایت به مرگ فرد مقابل می انجامه در واقع یک نوع مرگ همراه با شیونه!

+ چخه: این طلسم چندان طلسم تاریکی نیست و اما بیشتر به این دلیل نابخشودنی اعلام شده چون عمومیت استفاده از این طلسم اونقدر زیاد بود که به دنیای مشنگی نیز راه رافته بود. این طلسم تنها کاری که می کنه ، اینکه که فرد مزاحم رو صد متر دور می کنه!

+ مجنولیو: این طلسم بسیار طلسم تاریکیه اما سازنده آن اهداف تاریکی نداشت! این طلسم به هر کسی برخورد کنه ، اون فرد رو تا آخر عمرش مجنون محبوبش می کنه و در نهایت اون فرد اونقدر مجنون میشه که حتی اگه محبوبش رو ببینه هم توجهی بهش نمی کنه و در خیال خودش با محبوبش حال می کنه ، در نهایت نیز محبوبی که در ذهنش ساخته میشه ، از اون می خواد که خودش رو فدای اون کنه و اون فرد نیز همینکارو انجام میده! این طلسم رو لیلی جادوگر روی مجنون جادوگر اجرا کرد و اونو به فنا داد در نهایت هم بعد از مرگ مجنون رو خودش طلسم آواجیغی رو اجرا کرد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
#4


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
#5


تاریکی شب با نور ماه که در کاملترین حالت خود قرار داشت ، محو گردیده بود. گودریک در تالار خصوصی گریف مقابل پنجره طویل نشسته بود و یک جفت پوتین مقابل خود قرار داده بود. گاهی به پوتین ها نگاه می کرد و گاهی به ماه زیبا که گویی با تمام توان نور خورشید را می تاباند.

- یاد باد خاطرات دوران خدمت ... یاد باد

گودریک این را گفت و بار دیگر سیگارش را روی لب هایش قرار داد. دود دهمین سیگار گودریک آخرین اکسیژن های موجود در خوابگان پسران را نابود کرده بود. تمامی گریفی هایی که به خواب رفته بودند اکنون در برزخ منتظر نامه ی عمل خود بودند. یا بهشتی بودند و یا جهنمی!

در همین هنگام بود که صدای بشکنی آمد.

- سلام گودریک پیر

گودریک سیگارش را از لبش جدا کرد، نگاهش را به طرف صدا برگرداند و کریچر را دید که با یک سطل پر در کنار او ظاهر شده بود.

- سلام دابی! چطوری؟! مگه تو نمرده بودی؟! من یادمه تو فیلم یه خنجر فرو رفت تو قلبت

کریچر که از شنیدن این جمله بسیار آشفته خاطر شد ، بدون هیچ گونه جوابی وایتکس را روی سر گوردیک خالی کرد.

- من دابی نبود! من کریچر بود ، ارباب من ریگولوس کبیر بود ، ای پیرمرد سبک مغز! این تنبیه جیم زدن از کلاس بود.

گودریک وایتکس را از صورتش کنار زد و نگاهی به کریچر کرد و گفت: « کلاس؟ چه کلاسی؟! »

- کلاس معجون سازی ای گودریک نادان!

گودریک پوستش بخاطر حضور وایتکس در حال سوزش بود اما هیچ توجهی به آن نمی کرد و در جواب کریچر گفت: « ای دابی ... من اصلا کلاس نیومده بودم که بخوام ازش جیم بزنم! من صبح همینجا داشتم قلیون می کشیدم! »

کریچر با این جمله ی گودریک بر شدت عصبانیت بیشتر شد و بشکنی زد. غیب شد و بعد از گذشت چند ثانیه با بشکنی دیگر ظاهر شد اما اینبار سطل خالی شده اش دوباره پر شده بود. کریچر سطل را دوباره بر روی سر گودریک خالی کرد و غیب شد.

لباس های گودریک بر اثر وایتکس کاملا سفید شده بود اما پوست بدنش کاملا آغشته به وایتکس بود و وقتی گوردیک سیگار یازدهم را روشن کرد، یک واکنش شیشمیایی شکل گرفت و وایتکس ها شعله ور شدند. گودریک کمی تعجب کرد که بدنش در سوختن می باشد اما عکس العمل خاصی انجام نمی داد.

دوباره صدای بشکنی آمد و کریچر ظاهر شد.

- چرا خودتو خاموش نکرد پیرمرد؟! داری می میری؟!

گودریک در حالی که صورتش همانند توپی آتشین در حال سوختن بود، نگاهی به کریچر کرد و گفت: « نمی کشه پاشم خودشو خاموش کنم دابی جان ... خستم ... خسته »

و اینگونه بود که گودریک گریفیندور مٌرد!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸
#6

صدای روشنایی قابل شنیدن بود یا تنها من دچار توهم شده بودم؟! آیا می توان دوباره به بازگشت روز های روشن امید داشت؟! تمام ذهنم جواب منفی به این پرسش می دهد اما نمی دانم چرا نوری بسیار ضعیف در عمق قلبم هنگام این پرسش می درخشد. سالیان سال این نور خفیف در قلبم مانع یخ بستن قلبم شده، قلبی که هر روز آرزو می کنم از تپیدن دست بکشد و مرا آسوده کند.

هنوز روشنایی زندست و مرگ آن هیچ وقت تحقق نمی یابد نه تا وقتی که سیاهی وجود داشته باشد. تاریک ترین لحظه ی شب نیز یک صبح روشن در پیش دارد هرچند که در زندگی سفیدی ها قرار نیست طلوعی اتفاق اُفتد.

اکنون نمی دانم امروز چندمین روز است که از خانه بیرون نرفته ام! بیشتر اوقات روی همین مبل راحتی مشرف به پنجره نشسته ام و نظاره گر جهان بیرون هستم. منظره ی مقابل چندین خانه و در پس آنها چند باغ و سپس کوهی بلند می باشد. این آرامش طولانی چیزیست که از آن متنفر شده ام اما نمی دانم سِر کار کجاست که در زمان جدایی از این آرامش طولی نمی گذرد که دوباره دلتنگ آن شده و باز می گردم.

دوباره پسر بچه تقریبا ده یا یازده ساله ای را می بینم که از خانه مقابل خانه من بیرون می آید. این پسر بچه که موهای طلایی رنگی دارد و قدش کوتاه تر از حد متوسط برای یک پسر ده ساله می باشد، عادت دارد دو یا سه روز یکبار از خانه بیرون بزند و با بچه های دیگر دره گودریک بازی کند. بیشتر اوقات بعد دو ساعت بازی به خانه برمی گردد و اگر مادرش به او لطف کند چند گالیون به او می دهد و این پسر بچه بعد از دقایقی در حالی که چند دانه ی برتی بات در دستانش دارد، به خانه باز خواهد گشت.

بار اولی که رفت و آمد این پسر بچه را دیدم، بسی خشنود شدم از نظاره کردن زندگی یک پسر بچه که از غم دنیا چیزی نمی دانم و از زندگی خود لذت می برد. اما اکنون که نزدیک به یک سال است همینطور پشت سر هم این پسر بچه را می بینم ، ناراحت می شوم و نمی خواهم دیدن او لطمه ای به منظره ی ایستای مقابلم بزند. ترجیح می دهم همینطور کتابی در دستانم باشد و مواقع استراحت کوتاهی که به کتاب خواندن می دهم، همینطور به منظره کوه ها و باغ های مقابلم که حرکتی نمی کنند، نگاه کنم. اما دیدن این پسر بچه ی دوست داشتنی باعث ایجاد یک موضوعی در عمق ذهن من می شود. می دانم که این پسر بچه بعد دو ساعت بازی بازخواهد گشت و هنگامی که برای خرید دانه ی برتی بات می رود، تنها ده دقیقه طول خواهد کشید. هر وقت این پسر بچه کمی دیر می کند، ذهنم مشوش می شود و نمی توانم کتاب بخوانم! لاجرم باید صبر کنم تا او برگردد تا خیالم راحت گردد.

همان روز اولی که این پسر بچه را دیدم، به فکرم رسوخ کرد که شاید روزی اتفاقی برای این پسر بیفتد و من مجبور به اقدامی شوم. شاید بهتر بود که در همان ابتدا خانه ای دیگر گزینش کنم اما حیف که منظره ی زیبای این خانه مرا از این کار منصرف گرداند.

و امروز همان روز بود. بالاخره همان روز رسیده بود و قرار بود دوباره آرامشم بهم بریزد و کار هایی انجام دهد که عاشقش بودم اما در حین حال سخت متنفر بودم از ستیز همیشگی سیاهی و سفیدی! پسر بچه بعد از اینکه چند گالیون از مادرش گرفت ، دوباره از خانه بیرون رفته بود و اکنون بیش از 15 دقیقه گذشته بود و او بازنگشته بود و من از نگرانی نمی توانستم نه کتابی بخوانم و نه به منظره پاییزی مقابل نگاه کنم.

دیری نگذشت که خود را در خیابان یافتم! به سمت مغازه ای می رفتم که می دانستم پسر بچه از انجا دانه های برتی بات می خرد. مقابل مغازه توانستم پسر بچه را ببینم که مقابل مردی قوی هیکل ایستاده اما نگاهش بسیار مضطرب بود و با ترسی وصف ناپذیر مرد غریبه را نظاره می کند.

مرد غریبه با صدایی بلند بر سر پسر بچه فریاد زد: « با کی زندگی می کنی؟! زودتر جواب بده وگرنه تو رو هم مثل صاحب پیر این مغازه با یه طلسم میکشم! »

پسربچه در حالی که صدایش می لرزید، جواب داد: « با مادرم آقا »

- پدرت کجاست؟!

- پدرم خیلی وقت پیش از این دنیا رفته آقا

مرد غریبه در حالی که قهقه ای سر می داد، گفت: « پس مادرت به یه همخواب نیاز داره، زود باش منو ببر خونت ... زود باش ... مطمئنم مادرت هنوز خیلی جوون و زیباست .... »

مرد غریبه این را گفت و با دستش محکم به پشت پسر بچه زد تا او را به حرکت درآورد. پسر بچه در حالی که از ترس پاهایش نیز می لرزید، شروع به حرکت کرد.

- بگو به چیه خودت اینقدر می نازی که روز روشن مثل یک مرگخوار رفتار می کنی؟!

شمشیرم را زیر گلویش گرفته بودم.اولین حرکتی که کرد ، این بود که چوبدستیش را بلند کند اما همان لحظه فهمید که چوبدستیش با اولین حرکت شمشیر من چندین مایل به عقب پرت شده، قبل از اینکه چیزی حس کند.

مرد غریبه که اکنون دیگر مطمئن حرف نمی زد و لرزشی در صدایش حس میشد، گفت: « هی پیرمرد ... من مثل یک مرگخوار رفتار نمی کنم، بلکه یک مرگخوار هستم! حالا هم می خوام قبل از اینکه لرد سیاه و افرادش برای تصرف دره بیان، برم با مامان این بچه کمی خوش باشم ... تو هم بهتره بری کنار ... خوش ندارم پشت سر هم پیرمرد هارو بکشم .... فهمی..... »

نگذاشتم حرفش تمام شود، با یک حرکت شمشیر ، وردی خواندم و او را به حالت خلسه بردم و بعد در آسمان او را معلق کردم. برگشتم و به پسر بچه ی مو طلایی نگاهی کردم که مات و مبهوت در حال نظاره مشاجره ما بود.

- برو خونه! بهتره نه تو و نه مادرت امروز از خونه بیرون بیایید. قراره امروز اینجا اتفاق های بدی بیفته

پسر بچه سرش را تکان داد و دوان دوان از کنار من دور شد. دوباره شمشیر را چرخاندم و پیامی به آلبوس فرستادم! امروز قرار بود جنگی در دره گودریک رخ دهد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸
#7
سلام بر آلبوس دشمن سیاهی ها

تقاضای عاجزانه ما را مبنی بر بازگشت به ارتش مبارزه با سیاهی ها و بدی ها را پذیرا باشید


سلام بر شما پایه و ریشه روشنایی، گودریک خان گودریک درّه‌ای!
بی‌زحمت جغدی که به سمتتون پرواز داده شده رو دریابید.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱ ۲:۳۰:۱۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸
#8
۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین! اینکه از کجای سفرتون شروع کنید مهم نیست. اما اینکه در مورد اقامتتون توی مریخ توضیح بدین. اونجا چجوریه؟ اصلا میذارن راحت خاک مریخ بردارین یا راحت برگردین؟ بیشتر توضیح نمیدم که محدود نشین. نوشتن برگشتنون هم اختیاریه. مهم اقامتتون و خاکیه که میخواین بیارین. ۲۴

نسیم خنک پاییزی برگ درختان که اکنون به زردی گراییده بودند ، به آرامی تکان می داد. در این بین برگ هایی که به شاخه های خود کم لطفی کرده بودند و سخت به آنها نچسبیده بودند، اسیر نسیم پاییزی شده و از شاخه خود جدا می گشتند. زمین سرد حیاط هاگوارتز پذیرای آنها بود.

من این صحنه را چنان تماشا می کردم که گویی معجزه ای شگرف در حال وقوع است اما اینگونه نبود. این اتفاق در فصل پاییز میلیون ها بار در همین حیاط هاگوارتز اتفاق می افتاد اما نمی دانم چرا برای من بسیار خاص و لذت بخش بود.

قدم های خود را دوباره به حرکت درآوردم تا به دریاچه برسم. آب زلال دریاچه بسیار آرام بود و نسیمی که می وزید تنها می توانست آب را به آرامی به موج درآورد. صدای حرکت برگ های درخت بید بزرگی که کنار دریاچه سالیان سال زینت بخش این بخش هاگوارتز بود، گوش هر رهگذری را نوازش می کرد.

طبق عادت کنار درخت نشستم و پشتم را به درخت تکیه دادم اما دیری نگذشت آرامشی که بدست آورده بودم توسط صدای قدم های چند دانش آموز بهم خورد. بیش از ده دانش آموز با ردا های سیاه با خط های سرخ رنگ به سمت من می آمدند. گویی هدف مسیرشان دقیقا من بودم.

- سلام گودریک! به کمکت نیاز داریم!

چهره فنریرگری بک را شناختم ام اما دیگر دانش آموزان که با تعجب به من نگریسته بودند، برایم ناشناس بودند. با صدایی که سعی می کردم در آن خستگی خود را مخفی کنم، گفتم: « سلام چه شده؟! »

- ما باید بریم به مریخ و خاک مریخ بیاریم

باید اعتراف کنم که این جمله عجیب ترین جمله ای بود که در یک ماه اخیر شنیده بودم! شاید اخرین جمله ای که شنیدم و از این جمله فنریر عجیب تر بود، جمله ی پیتر نروژی بود. او یک اژدها سوار بود که بهم گفته بود هر سه اژدهایش صبح یک روز تابستانی باهم دعوایشان شده بود و با نفس های آتشین خود ، آتشی بزرگ ایجاد کرده بودند که خودشان اسیر همان آتش شده و مرده بودند.

اکنون ارشد گروه گریفیندور بهمراه دیگر گروه نزد من آمده بودند و خواستار یک سفر فضایی بودند.

- خاک مریخ به چه درد شما می خورد؟!

فنریر با حالتی که گویی همانند من اینکار را مضحک می داند، گفت: « باید برای کلاس نجوم معجون فضایی درست کنیم و به خاک مریخ نیاز داریم!

از جای خود برخواستم و به سمت دریاچه رفتم. خم شدم و دست های خود را به آب دریاچه زدم. آب بسیار سرد بود اما اینکار به من آرامش خاصی داد. برگشتم و رو به دانش آموزان گفتم: « چه کمکی از دست من برمیاد؟! »

- ما نمی دونیم چطوری بریم به مریخ!

- صحیح! باید حدس می زدم، خواسته ی شما اینه که من ببرمتون به مریخ! کار سختی نیست، شمشیر من توانایی اینکارو داره اما شما نیاز به یک لباسی دارید که که در جو فضا زنده بمونید!

چهره دانش آموزان را می دیدم که متعجب و ناتوان گشته بود. شاید در نظر بعضی ها اولین راهی که به ذهنشان خطور کرده بود، لباس فضایی مشنگی بود اما بدست آوردن این لباس ها از انبار های سازمان های فضایی کاری بس زمان بر بود. سکوت دانش آموزان چند دقیقه ای به طول انجامید تا آخر سر گفتم: « این دریاچه رو می بینید بچه ها؟! »

گریفیندوری های جوان با تعجب نگاهی به دریاچه کردند و سر تکان دادند. ادامه دادم: « این دریاچه یک دریاچه معمولی نیست! کسی که بدنش به آب این دریاچه آغشته میشه تا ساعت ها هاله ای در اطراف بدنش ایجاد می شه که به عنوان یه سپر دفاعی عمل می کنه! اگه شما در این دریاچه شنا کنید و بعد یک نفر طلسم کروشیو بر روی شما بکار ببره، دردی که حس خواهید کرد تنها یک حس خارش در کل بدنتان خواهد بود. این سپر دفاعی می تونه شما رو در جو فضا هم زنده نگه داره! »

گریفندوری ها بسیار متعجب گشته بودند از رازی که نمی دانستند اما بعضی ها کمی بعد را نیز اندیشه کردند که اکنون مجبور هستند بر این آب بسیار سرد فرو روند تا بتوانند به مریخ بروند. پیش تر از همه ردای خود را در آوردم و گفتم: « خب! لباس هاتون رو دربیارید و بر آب فرو برید، بعدش می تونیم بریم مریخ! »

یک ربع بعد

دانش آموزان در حالی که از سرما به خود می لرزیدند، مقابلم ایستاده بودند و آماده ی سفر بودند. من نیز ردای خود را پوشیدم و سپس چوبدستی خود را از ردایم بیرون آوردم. اراده ای کردم و چوبدستی به حالت اصلی خود یعنی شمشیر خوش فرمم تبدیل شد. دستم را به سمت ارشد گروه دراز کردم و او نیز دستم را گرفت: « دستای همدیگرو سخت بگیرید و ول نکنید. اگه شوربختی نصیبتون شد و دست همدیگه رو ول کردید ، هم خودتون و هم پشت سری هاتون تو جو رها می شید و بعد اینکه سپر دفاعی دریاچه از بین رفت ، می میرید! پس بهتره دست همو محکم بگیرید. »

می دیدم که جوان های گریفی در حالی که رنگ صورتشان به سفیدی گراییده بود ، با تمام توان دست های خود را بهم گره زدند. وقتی همه آنها اینکار را کردند، شمشیر خود را سمت آسمان نشانه رفتم. گرمای شمشیر رفته رفته زیاد شد و سپس نیرویی بالارونده همه ی ما را به پرواز درآورد.

مریخ

با سرعت زیادی بر روی مریخ فرود آمدیم و زمین سخت آن تنمان را با شدت کوفت. برخاستم و نگاهی به بقیه کردم تا از سالم بودن آنها مطمئن شوم. دیری نگذشت که فهمیدیم دست دو نفر از سال سومی ها شکسته و همچنین نفر آخری زنجیرمون هم در نیمه راه دست نفر مقابل خود را از دست داده و اکنون در بین ما نبود.

- خب! بهتره هر چی لازم دارین بردارید! باید زود برگردیم شاید بتونیم اون گریفی هم که تو فضا رها شده در راه بازگشت پیدا کنیم و نجاتش بدیم.

گریفی ها در جو تاریک فضا شروه به جمع کردن خاک مریخ کردند. تمام فضا رنگ سیاه به خود داشت اما نور شدید خورشید همه ی سیاره ها را قابل دیدن کرده بود. زمین از مریخ بسیار زیبا به نظر می رسید.

دیری نگذشت که گریفی ها هر کدام کسیه ای از خاک مریخ پر کردند و آماده بازگشت بودند. دوباره دستان همدیگر را گرفتیم. خوشبختانه دانش آموزی که در جو فضا دستش رها شده بود ، فکرش خوب کار کرده بود و با چوبدستی خود طلسم هایی به جو می فرستاد که من می توانستم نور طلسم ها را با دیده ی خود ببینم. به همان سمت شمشیرم را نشانه رفتم و بار دیگر به پرواز در آمیدم.

در حال پرواز بودیم که به پشت سر نگاهی کردم و گفتم: « از کنارش رد میشیم! پاهاتون رو به طرفش دراز کنید تا بلکه بتونه یکیتون رو بگیره! نفر آخری هم یه دستش آزاده، سعی کن بگیریش! »

کم کم به دانش آموز معلق در فضا نزدیک می شدیم و می توانستم چهره اش را ببینم که مضطرب به ما نگاه می کرد و سعی می کرد با تکان دادن دست هایش به ما نزدیک شود اما دیری نگذشت که پای یکی از دانش آموزان در زنجیر به صورتش برخورد کرد و در عوض نجات دادن او، کمی بیشتر او را از زنجیر ما دور کرد. اما خوش شانس بودیم که نفر آخری زنجیر توانست شلوار او را دستش بگیرد و او را هرچند ناقص به زنجیر وصل کند.

کنار دریاچه

کم کم به سطح زمین زندیک می شدیم. همه ی بچه های آماده ی یک برخورد بسیار سخت بودند اما اینبار بر حسب تجربه سرعت و جهت شمشیر را کمی کنترل کردم و فرود آرامی داشتیم. برخواستم و به بچه ها را شمردم.

نفر آخر زنجیر همین که از جایش برخواست ، فریاد زد: « من گرفتمش! نگران نباشین حالش .... »

دانش آموز جوان نگاهی به دستش کرد و متوجه شد که چیزی که گرفته یک انسان نیست ، بلکه یک شلوار جین می باشد.

- باورم نمیشه! شلوار از پاش در اومده و دوباره از زنجیر جدا شده!

در همین لحظه بود که صدای فریاد بلندی از آسمان به گوش رسید. همه ی ما نگاهی به آسمان کردیم و توانستیم دانش آموزی که چند دقیقه پیش در فضا رها شده بود ، اکنون در حالی که شلواری به تن ندارد ، با سرعت در حال فرود بر روی دریاچه می باشد، ببینیم!

۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟ توی یه رول کوتاه توضیح بدین. ۴

رکسان ویزلی شیشه معجون رو سر کشید و سپس نگاهی به دانش آموزان مقابل خود کرد که مات و مبهوت به او چشم دوخته بودند.

- چیزی خاصی احساس نمی کنم بچه ها! فکر می کنم این معجون هیچ خاصیتی نداره!

رکسان این جمله رو گفت اما متوجه چیزی که دانش آموزان متوجه شده بودند نشد. رکسان ویزلی پاهایش از زمین جدا شده بودند و به آرامی در حال چرخ زدن در هوا شد.

- چه اتفاقی داره میفته؟ چرا پاهام داره میره بالا؟!

رکسان ویزلی اکنون 180 درجه چرخیده بود و همچنان نیز به چرخیدن ادامه می داد و در همین حین نیز به سمت چپ در حال حرکت در هوا بود. هر چه در مقابلش بود به کنار می زد و همینطور با سرعتی آرام پیش می رفت که در نهایت به دیوار خود و از حرکت ایستاد اما هم اکنون در هوا معلق بود.

رکسان ویزلی فریاد زد: « برید یکی رو بیارید کمک! بدنم همین طور داره به دیوار فشار میاره تا بتونه ازش رد بشه! »

در همین لحظه بود که دیوار کلاس ترک بزرگی برداشت و در شرف فرو ریختن قرار گرفت. چند دانش آموز سریعا از کلاس بیرون رفتند تا کمک بیاورند. اما یکی از دانش آموزان به سمت کتابخانه کلاس رفت و کتابی را برداشت و شروع به ورق زدن کرد.

رکسان ویزلی همچنان که به دیوار فشار وارد می کرد ، در حال چرخیدن به خود نیز بود. این حرکتش آنقدر ادامه پیدا کرده بود که سرش چندین زخم برداشته بود. به یکباره دختری که به سمت کتابخانه رفته بود، در حالی که کتابی باز بر دست داشت ، نزدیک شد و گفت: « تو این کتاب نوشته هر کی این معجون رو بخوره ، تبدیل به یک سیاره میشه! اون فرد تا ابد هم به دور خودش می پیچه و هم بدور خورشید! »

رکسان ویزلی که اکنون بیشتر ترسیده بود ، گفت: « یعنی باید برم فضا دور دور؟! »

۳. رنگ و شکل معجون رو توضیح بدین یا نقاشیش کنید. و یه اسم براش انتخاب کنین. ۲

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۱:۰۲ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
#9

در یک رول بنویسید ارباب ریگولوس چطور تونست موی سر لرد سیاه رو بدست آورد؟(30 نمره)


میز غذاخوری آپارتمان مخفی بلک ها که شامل 62 صندلی بود، تنها یک همنشین با خود داشت. ریگولوس در بالاترین صندلی میز در حالی که سرش را روی دستانش گذاشته بود، نشسته بود و غرق در افکار پیچیده خود شده بود. ناظر این صحنه می توانست حدس بزند که ریگولوس به این فکر می کرد که چرا مارول بعد از فیلم انتقام جویان: پایان بازی که رکورد فروش تاریخ سینما را شکست، دوباره فیلم سازی می کند و همین چند وقت پیش یک قسمت دیگه از مرد عنکبوتی را ساخت؟!

اما ریگولوس به این موضوع فکر نمی کرد. ریگولوس به فکر پایان دوران مقدس خدمت سربازی هم نبود بلکه او در فکر این بود که تار مویی از لرد سیاه بدست بیاورد و از آن برای ساخت معجون های جادویی استفاده کند. گرچه موضوع بالایی که ذکر شد، سوژه جالب تر و مهمتری است برای فکر کردن اما نمی دانم چرا ریگولوس به این قضیه فکر می کرد.

- کریچر ..... یه قهوه اسپرسو لطفا

صدای بشکنی آمد و کریچر در حالی که روی میز، مقابل اربابش ایستاده بود، ظاهر شد. کریچر انگشتانش را روی دهانش گذاشته بود و با چشمانش به اطراف نگاه می کرد. گویی سخنی داشت که جرئت بیانش را نمی یافت.

- کریچر .... گفتم قهوه اسپرسو برام بیار

کریچر در حالی که ترس در تمام وجودش رخنه کرده بود، گفت: « ارباب ... ارباب ... ما قهوه های مشنگی نداشت ... بجاش معجون داشت ... معجون های مختلف .... معجون یهو شیش سال بزرگ شو .... معجون یهو 20 سانت قدبلند تر شو .... معجون یهو سیکس پک در بیار .... معجون یهو مشنگ شو .... معجون یهو تغییر جنسیت بده .... معجون یهو بچه شو .... معجون یهو کچل شو ... معجون یهو موهات بلند شه ... »

ریگولوس به یک باره سرش را بلند کرد و داد زد: « چی گفتی؟ »

- هیچ ارباب ... من قصد ناراحت کردن نداشت ...ببخشید

- میگم بگو چی گفتی ... معجون چی گفتی؟

کریچر آرام آرام عقب می رفت تا از خشم های ناگهانی اربابش بدور باشد.

- معجون یهو موهات بلند شه گفتم ارباب

ریگولوس آنقدر محکم و سریع بلند شد که صندلی پشت سرش به پشت افتاد. در حالی که ذوق در چشمانش پدیدار شده بود رو به کریچر گفت: « زود برام از این معجون بیار ... زود »

- چشم ارباب

کریچر این را گفت و بعد با زدن یک بشکن از دیده ناپدید شد. شادی و هیجان در قامت اربابش ریگولوس گردش می کرد و فکر اینکه با این معجون می تواند تار موی لرد سیاه را بدست بیاورد او را وجد آورده بود. در همین افکار بود که که کریچر دوباره پدیدار شد و دو شیشه معجون بدست داشت.

- کریچر .... آفرین ... کریچر تو بهترین برده دنیا هستی ... چرا دو تا شیشه آوردی؟ یکی کافیه

کریچر به حماقت اربابش کمی تاسف خورد که متوجه تفاوت رنگ دو شیشه نشده بود، گفت: « ارباب این دو معجون متفاوت بود .... یک معجون مو دربیار و یک معجون تغییر جنسیت »

- کریچر .... چرا احمق میشی؟ من که ازت معجون تغییر جنسیت نخواستم!

- ارباب کریچر فکر کرد ... معجون مو در بیار تنها در زنان کاربرد دارد. در مردان تنها باعث بلند شدن موی زیر بغل شد .... برای همین کریچر فکر کرد ارباب ... کریچر فکر کرد اگر ارباب بخواهد این معجون را برای یک مرد بکار ببرد ، ابتدا به این معجون نیاز دارد.


امارت لرد سیاه


- من برم هیشکی تنها نمیشه ... بغض ابری برام وا نمیشه ....

تیتراژ ستایش 3 طنین انداز شده بود و صدای آن آنقدر بلند بود که هر موجود زنده ای در امارت می توانست آن را بشنود. لرد سیاه نیز در حالی که تنها یک متر از تلویزیون 50 اینچی مقابلش فاصله داشت، نشسته بود و همین آهنگ را زیر لب زمزمه می کرد.

- هی بلاتریکس ... فکر می کنی تو شرور تری یا اینکه زن دوم صابر؟!

بلاتریکس با این سوال لرد سیاه بسیار متعجب شد و گفت: « ارباب ... چرا منو با این زن مشنگ مقایسه می کنید چرا؟ البته که من شرور ترم ... من می تونستم اون پیرزن انیس رو با یک طلسم همانجا نفله کنم اما این زن تازه می خواد نقشه دزدی بکشه »

لرد سیاه در حالی که تبسمی می کرد، گفت: « دیدی گفتم اون شرور تره! اون میخواد کاری کنه هیشکی نفهمه که کشتن اون پیر زن کار اون بوده اما تو فقط اونو همونجا می کشتی ابله ... درضمن تو خیلی لاغری ... اون تپل مپله ... خیلی خوشگله »

بلاتریکس: « »

در همین لحظه ریگولوس مقابل لرد سیاه در حالی که سه بطری شیشه در دست داشت ظاهر شد. چند قدم جلو رفت و با خنده گفت: « ارباب عالیس آوردم »

لرد سیاه بسی خوشحال گشت و از جایش برخواست و رو به ریگولوس گفت: « پس یه عالیس بده »

ریگولوس در حالی که دهانش تا بنا گوش باز بود ، گفت: « لیموشو بدم .... هولوشو بدم ... اوستوایی بدم .... کدومو بدم!؟ »

لرد سیاه هم که با شنیدن این جلمات از ریگولوس بیشتر خوشحال شده بود، داد زد: « همشو بده »

ریگولوس جلوتر رفت و ابتدا عالیس لیمو را باز کرد و به لرد سیاه داد. ولدمورت سریعا آن را سر کشید و آروغ بلند زد و فارغ از اینکه بفهمد تبدیل به یک زن بسیار زشت شده است ، از ریگولوس عالیس بعدی را تقاضا کرد.

ریگولوس عالیس هلو را به لرد سیاه داد و به او خوراند. ولدمورت که اکنون زنی زشت بود ، بعد نوشیدن معجون موهاش 20 سانتی متر بلند شد اما او هیچ توجهی به این اتفاقات نداشت و دوباره دستش را به طرف ریگولوس بلند کرد و عالیس سومی را خواستار شد.

ریگولوس عالیس آخری را که حاوی معجون خنثی کننده بود ، به دست لرد سیاه داد و در همین یک قیچی از جیبش بیرون آورد و در حینی که ولدمورت مشغول نوشیدن معجون بود ، به پهلویش رفت و یک تار موی او را کند.

لرد سیاه بعد نشیدن معجون به حالت قبلی خود بازگشت و بدون اینکه اطلاعی که آنچه گذشته بود ، داشته باشد بر روی صندلی خود نشست و با احساس رضایت سری تکان داد. ریگولوس نیز در حالی که لبخند رضایت بر روی صورتش نمایان بود ، تعظیم کرد و از خدمت لرد سیاه مرخص شد.

بلاتریکس: « پس بهتره یکمی چاق تر بشم تا ارباب خوشش بیاد »


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۲:۴۶ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸
#10
خلاصه:

پیوز به بچه های مدرسه نامه های تهدید آمیز فرستاده و همشونو شب هنگام به جنگل ممنوعه فراخونده!


------------------

یکی دیگر از شب های ساکت و آرام تابستان در حال گذر بود. هیچ بادی نمی وزید و هیچ برگی از درختان هوس تکان خوردن نمی کرد. آسمان پر ستاره مرداد ماه خبر از یک شب پر از دلتنگی را به بیننده خود می داد اما ماه پر نور گویی خبر از اتفاقات روی زمین داشت و با تمام قوت خود نور خورشید را بر روی چمن های کوتاه نشده حیاط هاگوارتز می تاباند.

هرمیون ، هری و رون بدون اینکه صحبتی با همدیگر بکنند، با تمام توان به سمت جنگل ممنوعه می رفتند و چوبدستی خود را زیر ردا های بلند و قرمز رنگ خود قایم کرده بودند. کمی پشت سر آنها هاگرید با قدم های عصبانی و بلند نیز می آمد اما بخاطر اینکه خون جلو چشماشو گرفته بود، اصلا متوجه هری و دوستان نبود.


جمعیتی کثیری لا به لای درختان در حال پیش روی بودند. هر کدام نامه در دست داشتند و با اطمینان خاطر و عصبانیت پیش می رفتند اما کجا می رفتند؟! کسی نمی دانست!

ناگهان فنریر با صدایی که همه ی حضار جنگل می توانستند آن را بشنوند ، فریاد زد: « ما کجا داریم می ریم؟ به کجا چنین شتابان؟ محل قرار کجاست؟! »

با تمام شدن فریاد فنریر همه هاگوارتزیا از حرکت بازایستاند و این سوال مهم را از خود پرسیدند که محل قرار کجاست؟ همه ی آنها شروع به پچ پچ کردن با نزدیک ترین فرد خود کردند تا از نامه های رسیده بهشون اطلاع پیدا کنند تا شاید برای کسی محل دقیق قرار نوشته شده باشد.

دقایقی گذشت و هیچ کس موفق به یافتن سرنخی نشد تا اینکه صدایی مهیبی توجه همه ی حضار را به خود جلب کرد. صدای از سمت خانه ی جغد ها می آمد.

آلکتو: « سقف خانه ی جغد ها ترکیده! »

حضار با سرعت خود را از جنگل خارج کردند و به سقف در حال سوختن خانه ی جغد ها نگاهی کردند، نظری کردند اما هیچ کدام توجهی به پیوز که کنار دریاچه در حال نظاره ی آنها بود ، نکردند. پیوز که از این اتفاق ناراحت شده بود داد زد: « هی! احمق ها! به من توجه کنین »

هوریس در حالی که هنوز بطری نوشیدنی در دست داشت، گفت: « خفه شو پیوز! باید بفهمیم کی تو خانه ی جغد ها آتیش روشن کرده؟! »

پیوز: « خب منم می خوام در این مورد حرف بزنم! »

خانه ی جغد به طرز عجیبی در حال سوختن بود. سقف آن همانند مشعلی می سوخت اما بقیه قسمت ها هیچ آتشی نمی گرفتند و سالم باقی مانده بودند. شعله های آتش به رنگ های مختلفی در میامدند و هر از گاهی نوری سفید رنگ از آتش بیرون می زد.

پیوز در حالی که در ارتفاع بالاتری پرواز می کرد، به سمت حضار آمد و گفت: « اون آتیشو من درست کردم! امروز همون روزه! »

هرمیون: « کدوم روز؟! »

- همون روزی که ازش تو تمام تندیس ها و پیش بینی ها قدیمی یاد شده! همون روزی که ضریب اتفاق افتادنش تو سایت های شرط بندی چهار رقمی بود اما هیشکی فکرشو نمی کرد اتفاق بیفته! »

رون سریعا سایت 365بت رو باز کرد و به شرطی که هم اکنون ضریبش به 1.01 کاهش پیدا کرده بود، نگاهی انداخت و گفت: « فراخواندن روح های خبیث و تسخیر هاگوارتز توسط آنها! »

پیوز خنده ی شیطانی خود را با صدای بلندتری ادامه می داد و حضار سعی در هضم قضیه را داشتند. پیوز گفت: « بالاخره روز، روز ماست! روح ها مالک هاگوارتز میشن و من میشم مدیر مدرسه! و شما جادوگر ها قراره آبدارچی، رفته گر و نیروی خدماتی مدرسه باشین »

در بین حرف های پیوز ماتیلدا گفت: « خب حالا چرا مارو کشوندی جنگل این وقت شب؟! »

پیوز: « خب من نمی خواستم جغد ها تو آتیش بسوزن! آخه من جغد هارو خیلی دوست دارم اما شما ها رو نـــــــــه! »



------------

پیوز روح های خبیث رو آورده به مدرسه و اونا قصد تسخیر مدرسه رو دارن! اهالی مدرسه هم نباید بزارن این اتفاق بیفته


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.