هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: در پايان باز مي شوم!
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰ دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶
#1
شاید لازم بود به جمع لقب های آلبوس دامبلدور ، "بزرگترین رازدار جهان" هم اضافه شود. رازهایی که حالا پس از به زعم خودش آخرین سفر اکتشافی عمر ، درون قدح اندیشه در حال پیچ و تاب بودند اما در این مورد خاص نتوانسته بود حالت رازگونه و خصوصی اش را ثابت نگه دارد. در واقع از لحظه ای که به تمام مدیران پیشین گفته بود ممکن است تا ساعاتی دیگر در قالب یک تابلو به جمعشان بپیوندد اتاق مدیر با سکوت عجیبی مواجه شده بود. عجیب و حتی ترسناک به نظر می رسید این که قدرتمند ترین جادوگر جهان پس از این همه سخنرانی های منطقی در مورد مرگ ، خود از مواجهه با آن ترس داشته باشد اما مجبور بود برای به ثمر رساندن آخرین کارش هر آنچه از رازهای مملو از احساسات در وجودش بود بیرون بریزد و همین کافی بود با دردهایی روبرو شود که تحمل تنها یکی از آن ها انسان عادی را از ادامه زندگی سیر می کرد .
اگر چکیدن مداوم اشک هایش درون قدح اندیشه اجازه میداد ، تصویر بهتری از ضعف هایش در طول این سال ها به دست می آمد.

آلبوس دامبلدور از مرگ می ترسید؟؟؟چیزی که سالها شاگرد چموش اش تام ریدل را به خاطرش تحقیر کرده بود!. حالا میشد گفت آری ... آری از این بابت که نمیدانست به پدر چه باید بگوید ... نمیدانست چطور مقابل مادر آن هم در تمام سال هایی که به او احتیاج مبرم داشت ولی "منافع مهم تر" میانشان دیوار کشیده بود سر بلند کند ... آیا جرئت خواهد داشت دوباره آریانا را در آغوش بگیرد؟ .

صدای چکش پایان محاکمه دادگاه شماره ی ده یا به عبارت بهتر صدای درهم شکستن پرسیوال دامبلدور فقط به جرم حفاظت از امنیت خانواده اش .

صدای گریه های آریانا وقتی جسم بی جان مادر از پله ها سقوط کرد.

صدای "دلم میخواهد عاشقت باشم و بمانم" ابرفورث در پشت همه ی عربده ها و نعره ها و ضربه ای که روی بینی آلبوس جاخوش کرد.

صدای قفل شدن درهای نورمنگارد و قهقهه های تمسخرآمیز کسی که فکر می کرد بهترین یار در طول زندگی اش خواهد بود پشت میله های زندانی خودخواسته.

و حالا دست های جادوکار اعظم روی قدح اندیشه واقعا در حال تکان خوردن بود .

اما صدای دیگری حواسش را به کلی پرت کرد ... صدای حماقت عظیمش و در واقع صدای ناتمام ماندن یکی دیگر از کارهایش. حماقتش در مورد این که پس از سال ها شعار هنوز به راحتی می شد وسوسه اش کرد و هدیه ای که ولدمورت بسیار بسیار ناخواسته به استاد عزیزش داد . آری ، سنگ زندگی مجدد به معنی دیدن دوباره ی پدر، مادر و خواهر بود و این که بشود به هر سه آنان گفت که چقدر شرمنده است از این که دیگر نداردشان .

بماند
بماند این که سنگ زندگی مجدد در لحظه به تاوان سنگینی تبدیل شد که میتواند خرده حساب باقیمانده از تمامی حماقت هایش حساب شود .
بماند این که دامبلدور از همان چیزی ضربه خورد که در تمام عمر تنها مبلغ واقعی آن بود.
بماند این که نفرین باستانی درون انگشتر ...

در تمام مدت خاموش و روشن و حتی روشن تر شدن این دردهای فکری و روانی اش اختیاری بر بدنش نداشت . نمیدانست چطور دوباره به پشت میزش رفته ، کشو را باز کرده ، زنگ زندگی مجدد را در دستش گرفته و حال بدتر این که یک آن فهمیده بود اگر سر بلند کند با نگاه سنگین پدر مواجه می شود.

- به من نگاه کن آلبوس...

ولی بزرگترین جادوگر جهان در آن لحظه قدرت این کار را نداشت.

- داستان تو با مردنت ختم نمیشه پسرم ... نه من نه مادرت نه حتی آریانا قرار نیست تو رو مواخذه کنیم

هیچ گاه پدر را اینطور ندیده بود . نگاهی که برای دیگران بسیار پرجذبه و هراس انگیز بود برای پسرش سرشار از هر آن چیزی که میشد روی آن اسم عشق گذاشت .

- آره پسرم ... درست فکر می کنی ... همه ی ما ترس های زیادی داشتیم در زندگی اما این ترس ها مخصوصا ترس های تو باید باعث بشه که وقتی با چیز ناشناخته ای مواجه بشی کاملا منطقی عمل کنی.
- اما پدر ، اگه این آخرین کارم هم مثل بقیه پر از ایراد و اشتباه باشه چی؟
- آلبوس ... وقتی تو به دنیا اومدی در طالع تو یک کلمه نوشته شده بود ... "استاد"! یک استاد و یک مربی پرواز نمی کنه ، پرواز کردن یاد میده! و وقتی بهترین استاد دنیا بودی نباید از نتیجه ی کارت ناامید و ناراضی باشی.
- اما چطور باید یه ..
- کافیه ... ما به شدت منتظرت هستیم و البته یه نکته موند و اونم این که تصمیم بر این گرفته شده که تمامی رازهایی که نصف عمرت رو صرف مخفی نگه داشتنشون کردی به ابزاری تبدیل بشه برای نابود کردن لکه ی سیاهی به وسیله ی نور سفیدی که به حسب اتفاق ، تو مربی و مرشدشون بودی!. بلند شو پسرعزیزم ... کسی که بهش قول دادی رو معطل نذار ... به زودی دوباره می بینمت.

شاید اگر جریان وقایع ، چیزی بیش از یک هراس ساده در وجود دامبلدور باقی می گذاشت باز هم می توانست تا ساماندهی به تمامی اوضاع و احوال از مرگ فرار کند اما ایراد نقشه بسیار واضح بود.
نه تنها اسنیپ و نه هیچ کس دیگر توان صحبت درباره ی مرگ دامبلدور را نداشت چه رسد به این که حتما باید با طلسم خودی کشته شود.

و این دومین ایراد عشقی بود که دامان دامبلدوری را گرفت که تا آخرین لحظه هم سعی کرد عاشق بماند.

هنگامی که سوروس اسنیپ چوبدستی اش را به سمت او گرفت ، هیچ کس متوجه لرزش شدید دست اسنیپ نشد . او نمیخواست و هیچ وقت هم نخواست اما قدرتمند ترین جادوگر کنترل ذهن او را در دست گرفت ... حقیقت این بود که صدای دامبلدور از دهان اسنیپ بیرون آمد و حقیقت تر این که پرونده ی پر فراز و نشیب زندگی آلبوس دامبلدور با شهامت تام و تمامش به دست خودش بسته شد نه هیچ کس دیگر...

این بار "در پایان ، باز نشد"


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب


پاسخ به: تولد 13 سالگی سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۳۱ جمعه ۱۷ دی ۱۳۹۵
#2
منم بنویس چاقوکش

قطعی
قطعی


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲:۴۲ جمعه ۱۷ مهر ۱۳۹۴
#3
سلام پسرم

یه سوال بسیار حساس ازت دارم

میخوام بپرسم از یک پدر به عنوان فرزند چه انتظاراتی داری؟

این سوالم به این دلیل حساسه که خودتم روزی پدر خواهی شد


آلبوسکم

بوس کوشولوی بابا

دور سرت بگردم من


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹ چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۴
#4
آقا دکتره

سلام

این سر دل ما یه هفته س همچین بگی نگی مالش میره چیز ... ببخشید ... اشتب شد

راستش چند روزه سایت برای من بسیار سنگین شده
البته مقداری نویز رو خط اصلی هست ولی سایت هم بد باز میشه

از هر 5 تا پخ یه دونه ش ارسال می شه

پیش نمایش پست هام دینای میشه

این پیچش و مالش دل ما مال چی چیه؟
موشکل از کجاس؟

لازم به ذکره مرورگر من آخرین ورژن فایرفاکس که همین پریروز اتومات آپدیت شد هست و ویندوز8


ــــــــــــــــــــــــــــــ
پاسخ:

واق (hi)

هاپ هاپ هاپ واق هووواف هاپ (سراسریه مشکل. منم دارم. همه شبکه ها درگیرن با این قضیه. خیلی سایت ها باز نمیشن یا یه خط در میون لود میشن. از جایی شنیدیم به دلیل پیاده سازی آزمایشی شبکه ملی شیلترینگ باهوش و نابغه و جیگر و خفن و اینا هست ! )


ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱۱ ۲۳:۴۹:۱۲
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱۱ ۲۳:۴۹:۵۲

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۳:۳۸ چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴
#5
دامبلدور کبیر و هاگرید پَهَن



جاودانه های دره گودریک

قسمت اول: وصیتنامه عاشقانه

سال 1202- دره گودریک ، میدان شهید ریچارد ، دست چپ ، قبرستون بهشت آرتور

این که مسیحیان قرون وسطی هم سر خاک مرده ، مداح می آوردند با بلندگوی دستی خفن که صدای دلنشین بلبل را به خرناس خرس تبدیل می کرد هنوز هم یکی از مجهولات تاریخ است ... به هر حال جمعیت عظیمی از انسان و غیر انسان در آن قبرستان جمع بودند و مداحی برایشان از فراغ پدر میخواند:
-آخعیییی بابا باااابا بااااااهابااااا جانم ... آخ آخ پسرشو آروم کنید ... جایت در بهشت برین است بابااااای گلم ... ای تماااام زندگی ما خوش خرام به بهترین مکان ها ... پدرم غم فراق تو را هیچ میراثی از بین نمی برد ... آآآآه پدر عزیزم


در میان هیاهوی گریه و زاری ملت ، پسر کوچکتر متوفی به سختی خود را کنار مداح رساند و در گوشش چیزی گفت و هر چیز بود اینقدر جذاب بود که احمق با وجود میکروفون تکرار کرد:
-ناموسا داااش؟ شیوید باقالا با ماهیچه س؟

والفریک، فردریک ، کلبرریک ، اسمتریک ، ستریک ، فلیت ویک ، زیبا ، شهره ، سپیده ، هنگامه ، لیلا و در نهایت شهرام تمامی بچه های متوفی به محض شنیدن این حرف دست به پاچه شده و نفری یک لنگه نثار میکروفون دار کردند و فاتحه مراسم خوانده شد .

- کره خر پدرسگ به من کفش پرت می کنی؟
- خفه شو یابو زاده ... مردی وایسا الان کفشو می کنم تو حلقت
- زر نزن ریغو ... فوتت کنن باد می بردت

به دلیل رکاکت بیش از حد باقی جملات سانسور شد.

شهرام میکروفون را دست گرفت و به تشییع کنندگان گفت:
- آقایون داداشام خانوما آبجیام ... هیچ جا نریتون! ناهار آماده س ... بپرید ترک جاروهاتون دوتا کوچه بالاتر بعد کلیسا رستوران رونالد جوجه

به "جه" آخر نرسیده بود که صدای تیک آف جاروی آخرین مهمان هم بلند شد و لحظه ای بعد طرف در هوا بود و خود صاحبان عزا هنوز جلوی قبرستان .

یک ساعت بعد از صدای قاشق و چنگال ها و پریدن چوب پنبه ی بطری های نوشابه و صداهای پس از آن و مسموم شدن هوای داخل سالن، وکیل برگه ی وصیتنامه ی برایان دامبلدور را اینطور خواند:
- به همه ی پسران و دختران عزیزم سلام عرض می کنم .... ... ( بدلیل دوری از طولانی شدن ، نصایح برایان سانسور شد )... و سر انجام باید بگم که برای والفریک قطعه زمین ده هزار متری ذرت در گودریک سفلی و پانصد هزار سکه طلا ، برای فردریک یک قطعه زمین مرغوب در فرمانیه ی لندن و هشتصد هزار سکه نقره...

صدای پچ پچ محسوسی بلند شد:
- وایسا بینم وکیله ... بهترین چیزا برای دوتا پسر اول؟ پول گرفتی اینا رو بنویسی؟
- ساکت شو بینم شهره ... بذا وکیله باقیشو بخونه


با تهدید فردریک ، دومین خواهر ساکت شد و وکیل ادامه داد:
- برای کلبرریک شبه جزیره با زمین های کشاورزی عالی در بریستول و یک میلیون و پانصد هزار سکه برنز ، برای اسمتریک تاپاله ی تمام گاو های تمام گاوداری های خانوادگی ، برای فلیت ویک هزار و صد و سی تن الوار آماده و چرب شده! ، برای زیبای عزیزم کاخ رامسر و ضمایم و متعلقات ، برای شهره نقس بابا هتل داریوش و مصرف رایگان صد سال از فری کثیف، برای....
وکیل نتوانست بقیه ی وصیتنامه را بخواند! چرا که بطری نوشابه ای در حلقومش فرو شد . و دوباره دعوا با محوریت وکیل بدبخت و سر ارث و میراث ... اما وکیل توانست بطری را از حلقش در بیاورد و روی میز بکوبد و برای چند دقیقه سکوت ایجاد کند و بگوید:
- به همه ی شما کره خر ها قویا اعلام می کنم هر کسی که بچه ش رو در بیست سالگی مزدوج کنه میتونه سهم الارثش رو تصاحب کنه!

پرسیوال پسر والفریک دقیقا پس فردای روز تشییع جنازه 20 سالش می شد.


قسمت دوم: عروسی یا عزا؟

دره گودریک آذین بندی شده بود ... از انواع و اقسام رقص نور های باستانی و جینگولک بازی های مختلف تا مشعل های ژیگولی و درختچه های تزیینی رنگ و وارنگ و شدت این ها در مسیر خانه ی دامبلدور ها بیشتر هم می شد.

پدر خانواده جلوی در رژه می رفت که ناگهان فریاد زد:
- پرسیوال د برو گمشو بیارش دیگه ... غارت کردن میوه ها رو! :vay:

صدای نعره ی والفریک هم حباب خماری عاشقانه پرسیوال رو نشکست ولی به سرعت پرید روی جاروی بزرگش و به سمت آرایشگاه رفت و چیزی زیر لب میخوند که از بین کلماتش می شد کلمات یه حلقه ، اسمتو ، نوشتم ، بیای و سرنوشتم رو فهمید.

یک ساعت بعد در حالی که والفریک همه جور فحشی زیرلب زمزمه می کرد به نقطه ای در آسمان خیره شد و در همون لحظه بر و بچه با داد و بیداد و قر و بندری میخوندن :
- آوردش آوردش سر تو بغل آوردش

قرار بود عروس و داماد سر کوچه از جارو پیاده بشن و تا خونه پیاده بیان و به همین خاطر ملت رو از پای میز و از جلوی میوه های رنگ و وارنگ بلند کردن که عروس و داماد رو مشایعت کنن.

- کوچه تنگه؟ بله عروس قشنگه؟ بله ... دست به زلفاش نزنید مروارید بنده بله!
- عروسی شاهانه ایشالمرلین مبارکش باد ... جشن بزرگانه ایشالمرلین مبارکش باد ... نوبت مستانه ایشالمرلین مبارکش باد
- این حیاط و اون حیاط میریزن نقل و نبات بر سر عروس و دوماد
- یار مبارک بادا ایشالمرلین مبارک بادا
زن های فامیل در حال خواندن شعر و مرد ها در حال باباکرم و جلوی آن همه آدم هم پرسیوال دامبلدور با چشم های آبی خیره کننده و کندرا پاورل جده ی پاترها با لباس عسلی ای که مادرشوهر جانش فقط و فقط محض چشم و هم چشمی شدید با هزینه ی زیادی برای عروسش خریده بود!.

از آنجا که والفریک بعد از دعای عشا وسط کلیسا داد زده بود امشب عروسی شاه پسرشه و همه دعوتن هیچ کس در دره ی گودریک دست رد به سینه اش نزده بود و از طرف دیگر جیغ و داد و در نهایت قهر آنزیا دختر بزرگش باعث شده بود چهار مدل غذا از بره ی بریان و ققنوس کبابی و خورشت کرفس و آبگوشت بزباش و انواع بقولات و مخلفات رنگارنگ انتظار آن غارتگر هایی را بکشد که تا لحظه ی آخر ظرف میوه ی هر میز که فقط چهار نفر آن جمعیت دور آن نشسته بودند چهار بار شارژ مجدد شده بود!

قبل از شروع حمله به شام ، خواننده ی خوش صدا و ورزشکار و مردمی حاضر در مجلس یعنی جیوید ( بر وزن دیوید) یساری برای بار دوم از پدر داماد خواهش کرده بود آهنگ رو با قری تمیز و ریز همراهی کنه و از والفریک انکار و از ملت اصرار و در نتیجه پدر داماد که خاطره انگیز ترین شب زندگی ش بود آبروی خودش رو زمین گذاشت و همراه با آهنگ "عابد" جیوید یساری چنان قری داد که سیاتیکش و سمپاتیکش گره خورد.

.......

ساعتی بعد از پایان جشن ، والفریک در حالی که ویکس به پشت کمرش می مالید نشسته بود و تمامی فاکتور های خرج و مخارج جشن شاه پسرش رو جمع می زد .

کتی ، زن والفریک با یک سینی چای به سراغ همسرش اومد ولی با دیدن دهان کج والفریک و ولو شدنش روی زمین سینی چای رو به جای انداختن سه متر پرت کرد هوا.

با نعره ی " عه وا حاجی ... چت شده حاج والفی ... نفس بکش آقا" ی مادر خانواده همگی داخل اتاق پدر پریدن اما والفریک با وجود سکته ی ناقصی که زده بود با عصبانیت فریاد زد برید گمشید بیرون پدرسگا ... به کولر فشار میاد با این همه آدم!

والفریک آدمی عصبانی بود ... اما عزایی شد برای ملت تحمل این پدر عصبانی اونم بعد یک سکته!


قسمت سوم : کاکل زری بابا بزرگ

بزرگ دامبلدور ها در اقدامی متهورانه تمام برف کوه های اطراف دره گودریک رو به میمنت تولد اولین نوه ی پسریش که پسر هم بود به رنگ رنگین کمان در آورده بود و همچنان که در حال قدم زدن در امتداد خیابان اصلی تا میدان مرلین بود چوبدستی اش را که به هر طرف می چرخاند هر چه بود به رنگ رنگین کمان در می آمد... هر کس به تورش می خورد یک شیرینی یا شکلات ظاهر می کرد و به دستش می داد و گهگاه که آهنگی یادش می آمد زمزمه می کرد و یا همزمان بندری میزد یا باباکرم و یا حتی عربی!... لحظه ای بعد مجسمه ی مرلین وسط میدان رو تبدیل کرد به دخترک جوان آوازه خوان که هم آواز میخواند هم {سانسور } میزد.

این که والفریکش بود ... می شد حدس زد داخل خانه چه خبر بود!
باز هم والفریک بعد از دعای عشا در کلیسا با همان دهان کج ناشی از سکته ای که آخر عروسی پرسیوال زد فریاد زده بود:
- ملت امروز اولین نوه پسریم که پسر هم هس به دنیا میاد ... همه تون ناهار خونه ما دعوتید!

با این تفاسیر اگر خود گودریک هالو هم انسان بود و جان داشت چه کیفی می کرد از وجود این پیرمرد سخاوتمند و البته چشم و هم چشمی های خانوادگی که باعث میشد چندین برابر خرج چندین مدل غذا کنه!

وسط حیاط خانه برای هنرنمایی ملت خالی شده بود و گروه ارکستری هم که دعوت شده بود صداش تا دهات بغلی هم می رسید. خواننده ناگهان داد زد:
- قربون صفای همه تون ... امروز اینجام که به مبارکی متولد ساعات قبل هرچی عشقتون می کشه براتون بخونم ... فقط کافیه بخواید!

این که کدام لجاره ای که حتی به بچه های دره گودریک هم شبیه نبود فریاد زد " عباس قادری" بخون هنوز معلوم نیست اما با شروع آهنگ ریتمیک و زیبای استاد که میفرماد " بدی نکن تو ... تو این زمونه ... فقط یه خوبی ... به جا میمونه" خود پرسیوال کت مشکی اش را روی شونه ش انداخت و با چرخشی ریز هنرنمایی رو شروع کرد و همون ثانیه اول نگاهش به نگاه والفریک جلوی در برخورد کرد.
والفریک از جلوی در داد زد :
- برو گمشو اونور بچه ... بابات داره میاد وسط!

نمیشد فهمید که والفریک همین الان از روی دستگاه ویبره در باشگاه بدنسازی بلند شده بود یا نه اما میشد گفت از هنرش در لرزوندن بدن میشد برق تولید کرد .

قر و قمیش والفریک کمرشکسته جلوی نوه ی کاکل زری اش که تمام شد میکروفون رو از خواننده گرفت و گفت:
- ملت حواستون باشه که بعدا دبه در نیارید ... هرچیز که متعلق به منه و هر عایدی ای که یه سرش به من بنده همه ش از این به بعد به نام کاکل زری منه که همینجا جلوی همه میگم اسمش آلبوسه ... آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور!

و آلبوس از نوزادی آن هم در دهکده ی آباء و اجدادیش دره ی گودریک با حمایت پدربزرگش تبدیل شد به پسر نازالوی خاندان که بعد ها شد جادوکار اعظم.


قسمت چهارم : شوخی یک رو به موت


ملت مرده خور دره گودریکی که بوی شام میت مفت به مشامشون خورده بود با ناراحتی و غصه ی ساختگی دم در خونه دامبلدور ها بست نشسته بودند به دعا و ثنا!

از داخل خونه مدام صدای جیغ و زاری و از حال رفتن و به هوش اومدن و آه پدر آه ای پشت و پناه من (به سبک هندی) میومد و در نتیجه مشخص شد که بزرگ دامبلدور ها والفریک در حال کشیدن نفس های آخر بود.

پرسیوال بعد از لگد و مشت و فحشی که از پدر رو به موتش خورده بود باز هم با یک دستگاه موزر مشغول تراشیدن صورت پدرش بود چون دکتر گفته بود:
- ببینید جناب دامبلدور ... عمده ی دعوای ما سر همین قضیه س که باید بذارید پوست صورت هم هوا بخوره هم آب کافی وگرنه از همونجا خشک میشید می میرید!
و در نتیجه ی این حرف دکتر ، پرسیوال حربه ی آخر رو هم برای جلوگیری از بی پدر شدن به کار برده بود که گویا فایده نداشت.

والفریک هر سه فرزندش رو به کنار تختش فراخوند و با وجود خس خس شدید سینه گفت:
-همه تون یه تیکه چوب بردارید بیارید!

همه آوردند. پدر ادامه داد:
-بشکنیدش!

همه شکستند. پدر گفت:
-حالا دو تیکه رو بذارید بغل هم و دوباره زور بزنید بشکنید!

سنتنیال برادر لاابالی پرسیوال با غرولند گفت:
-بابا چشماتو ببند دیگه ... آخر عمری مسخره مون کردی؟
-خفه شو پدرسگ بی مادر گوساله ... بوقیدم با این بچه پس انداختنم!
-بابا حالا یه زری زد ... ما گوش به نصیحت شما داریم.

والفریک ادامه داد:
- حالا سه تا تیکه رو بذارید بغل هم بشکنید!

بازم شکست ... والفریک در حالی که زیر لب می گفت ایندفه دیگه نمیشکنه ادامه داد:
- حالا چهار تا تیکه رو بذارید کنار هم و زور بزنید!

بچه ها به راحتی چوبدستی شون رو در آوردند و چهار تا تیکه چوب کنار هم رو با یه حرکت به سه قسمت تقسیم کردند که البته قاعدتا نباید اینطور میشد لذا نصیحت والفریک به فنا رفت و پدر دامبلدور ها به دست بچه هاش ضایع شد و صدای پخ پخی از گلوش بیرون اومد و مرد!

اما همین که بچه ها و همسر عزیزش با گریه روی بدنش افتادند انگار رفرش شد و دوباره چشماش باز شد و گفت:
- سر اون نصیحت پدرانه م که نسناس بازی در آوردید ... میخوام بگم که الان یه دستتون رو بیارید بالا!

همه یک دست بالا آوردند ... والفریک ادامه داد:
- همونطور که میبینید یک دست صدا نداره عزیزانم...

و در کمال ناباوری همگی بشکن زدند و پدرخانواده رو از بیخ و بن نابود کردند و در نتیجه خوابید و بلند نشد.

طی ساعات بعد تاریخ تکرار می شد ... همون جمعیت مرده خور دره گودریکی که در تشییع جنازه برایان پدر والفریک در قبرستون بهشت آرتور جمع شده بودند حالا بچه ها و نوه هاشون به همون منوال آماده ناهار بعد تشییع جنازه می شدند.


قسمت آخر( ژانر تراژدی) :جاودانگی مهر پدری

بر خلاف شایعات موجود ، پرسیوال دامبلدور هیچ گاه از دهکده ی آباء و اجدادی اش دل نکنده بود اما به خاطر مأموریتی از وزارت سحر و جادو مجبور بود مدتی در شلوغی لندن سپری کند... مدتی بود شایعاتی در مورد قدرت گرفتن مجدد دنیای سیاه شدت گرفته بود و غیب بینی دوست صمیمی اش پیشگوی مشهور کاساندرا تریلانی و حمله ی جادوگران سیاه به خانه ی او مزید بر علت شده بود و با همه ی این دلایل ، پرسیوال چراغ سبزی برای گسترش نفوذ و قدرتش در اروپا دیده بود و از هیچ تلاشی فروگذار نمی کرد و لذا این زمان ، زمانی بود که خانواده اش در درجه دوم اهمیت قرار داشتند و دخترش آسیب پذیر تر از همیشه ...
روزی کاساندرا در خانه ی دامبلدورها غیب بینی داشت که به قیمت ظنین شدن پرسیوال به او تمام شد و از طرف دیگر نابودی خانواده دامبلدور .

آریانا دامبلدور هم مثل تمامی اعضای خاندانش میرفت که به ساحره ای قدرتمند و موثر در جامعه تبدیل شود اما دوران طلایی کودکی اش به یکباره به کابوسی برای پدرش تبدیل شد که طومار زندگی خودش را هم در اندک زمانی بعد درهم پیچید.

سه پسربچه ی لندنی که حتی تحریک شدنشان به دست عوامل دنیای سیاه هیچ وقت احراز نشد با دیدن آریانای در حال بازی که طبیعتا گاها نمیتوانست جلوی نیروی جادویی اش را بگیرد با عجیب الخلقه خواندن او و تهمت های دیگر مشترکا ضربه ای جسمی و روانی شدیدی به او زدند که باعث برگشت نیروی جادویی او به درونش شد.

عشق و محبت پدرانه ی پرسیوال با این اتفاق آتشی بر وجودش افکند که حتی وقتی در آزکابان به عاقبت رفتار عجولانه اش فکر می کرد آنچنان پشیمانی و ندامتی در خود نمی دید چرا که مطمئن بود فدای خانواده اش شده بود اما چیزی که وجودش را می آزرد نادیده گرفتن و آزردن رفیق قدیمی اش بود که کسی نبود جز کاساندرا تریلانی.

بعد از آن حادثه و محکومیت و انتقال پرسیوال دامبلدور به آزکابان ، همسرش کندرا تصمیم گرفت به خانه ی پدری پرسیوال در دره ی گودریک باز گردد و همانجا به دور از هیاهوی آن لندن لعنتی به تربیت دخترش و حمایت از پسرانش بپردازد اما مدت زیادی از بازگشتش به دره گودریک نگذشته بود که در اقدامی اشتباه که حبس کردن روزانه ی دخترش بود گرفتار برگشت طلسم ناخواسته ای از نیروی جادویی فروخورده ی آریانا شد و برای همیشه خانواده اش را تنها گذاشت.

دره گودریک تنها یک سال بعد ، خود آریانا را هم که طعمه ی دعوای دو رفیق قدیمی یعنی برادر ارشدش آلبوس و گلرت گریندل والد شده بود در کام خود فرو برد و طومار زندگی اش را برای همیشه بست.
-------
جاودانه های گودریک هالو را دیدید . از شکل گیری خاندان باستانی و قدرتمند دامبلدور در دهکده ی دره ی گودریک شروع شد و زندگی اعضای شاخص و ارزشمند این خاندان در همان دهکده از سمع و نظر گذشت و در نهایت ، بازگشت آخر آبرفورث دامبلدور به عنوان آخرین بازمانده برای فروش تمام املاک خانواده مهر پایانی بر حضور دامبلدور ها در دره گودریک بود.

و با این تفاسیر میتوان فهمید که روزگار بنای وفا با هیچ کس نخواهد داشت ... از آن رو که دره ی گودریک همچنان پابرجاست اما چه دامبلدور ها در قبرستان آن زیر خروار ها خاک...

پایان





پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴
#6
پیر میکده ی گریف



- گیرش انداختیم قربان ... در واقع با یه تیر دو نشون!
- عالیه روزیه ... هر دوی شما نشون دادید خادمان خوبی برای من خواهید بود.
- من، ویلکز و دالاهوف دختر خانواده رو به سه بچه ماگل نشون دادیم و با تحریک کردن اون سه تا به این که اون دختر یه بچه ی غیرعادیه و کارای عجیب غریبش همه رو به دردسر میندازه کاری کردیم اون دختر از طرف اون سه پسر شدیدا آزار ببینه و قدرت جادویی ش تا حد زیادی سرکوب بشه و در واقع جلوی خلق یه ساحره قدرتمند از خانواده دامبلدور رو گرفتیم و مطمئن بودیم به گفته ی شما پرسیوال بی برو و برگرد برای گرفتن انتقام دخترش دست به هر کاری خواهد زد ... پیرمرد هر سه پسر رو با یه طلسم باستانی که ما ازش بی خبر بودیم جادو کرد و وزارتخونه فقط به خاطر اسمش با یک درجه تخفیف اونو محکوم به حبس ابد در آزکابان کرد و در واقع درسته با موقعیت الان ما فاصله داره اما کاملا در اختیار شماست قربان.

صدای آن ها در غذاخوری یک ساختمان چوبی بزرگ اما قدیمی در اعماق جنگل های افرای اسکاتلند می پیچید. قلب ولدمورت به عنوان رهبر جدید دنیای سیاه کاملا فاقد احساس نبود و این ، یکی از معدود زمان هایی بود که احساسی بین بیقراری، اضطراب و کمی ترس بر وجودش سایه انداخته بود. از طرف دیگر در "بهترین" بودن آلبوس دامبلدور در تاریخ جادوگری هیچ شکی نداشت اما خود را مجاب کرده بود که جز لرد ولدمورت در آینده ای نزدیک ، نام هیچ کس به عنوان توانمند ترین جادوگر در تمام تاریخ باقی نخواهد ماند.

با تمام این تفاسیر تا این مرحله از تصوراتش ، مانع بزرگی که سد راهش شده بود آلبوس دامبلدور نبود! . پرسیوال پدر خوش چهره و با نفوذ او با تمام وجود در حال تلاش برای نفوذ و بسط اعتبار خاندان خود در کل اروپا بود و در این راه دست پسرش را برای هر اقدامی باز گذاشته بود و این پرسیوال بود که خود را به عنوان بزرگ خاندان موظف می دید تمامی موانع هدف ش را با قدرت تمام از میان بردارد.

پرسیوال سالها قبل تحت عنوان مدیر هاگوارتز و با استفاده از رابطه صمیمانه اش با مشهورترین غیبگوی عصر خود یعنی کاساندرا تریلانی توانسته بود با دعوت از وی بقصد تدریس ، پشتوانه ی آینده نگر و مطمئنی برای بسط نفوذ خود به دست آورد اما تریلانی پس از مدتی تدریس به دلیل اختلاف عمیق با هیأت مدیره هاگوارتز آنجا را ترک کرد اما با این وجود پیوند عمیق دامبلدور بزرگ و غیبگوی مشهور شکل گرفته بود.

دامبلدور پسر به عنوان سرپرست هاگوارتز تا انتخاب رسمی مدیر در واقع به منزله چراغ سبزی به پدرش برای گسترش نفوذ قدرت خاندان در اروپا بود و عایدی آلبوس از فرصت مقتضی چیزی نبود جز تبدیل شدن به قدرتمند ترین جادوکار تاریخ و حالا دیگر پدر با غرور و افتخار ، اعتبار و عظمت پسرش را به نظاره نشسته بود.
این آلبوس جدید و کاملا موافق با آرمان های پدر، کم کم زمینه ساز بدبینی و حسادت هایی نسبت به خانواده ی پرسیوال و متقابلا از سمت پرسیوال به بقیه مردم شد؛ تا آنجا که دوست دیرین خود پیشگوی توانمند تاریخ جادوگری ، کاساندرا تریلانی را به شدت از خود رنجاند به نحوی که تیرگی رابطه ی بین این دو زمینه ساز اتفاقات هولناکی شد.


"فلش بک"

پس از مدتی مدید ، این بار پرسیوال بود که باید منتظر میماند و این انتظار تا پاسی از شب در میان گور های گورستان دره گودریک به درازا کشیده بود . پیرمرد خسته اما کاملا هشیار و منتظر بروز نشانه های ظهور ناگهانی دقیقا در بالای قبر ایگنوتیوس پاورل ایستاده بود اما به جای شخصی با جسم مادی ، پاترونوسی به شکل عقاب بزرگ و سپید و البته بسیار زیبا درست در مقابلش فرود آمد و منقارش را باز کرد و با صدای کاساندرا تریلانی گفت:
- ببخش اگر منتظرت گذاشتم اما لازمه حتما بیایی به خونه ی من ... باید تو خونه مسائل مهمی بهت بگم.

پس از صرف دقایقی که پرسیوال به خانه تریلانی رسید ،وارد شد و آماده شد که مثل همیشه اخبار ناخوشایندی بشنود، صدای غیرقابل انکار ظهور پنج نفر را در مقابل خانه شنید.

صدای خشنی آرام زمزمه کرد:
- اوری و مکنر از در پشتی وارد بشن و من و مالسیبر و روزیه هم از جلو و همه تون هم میدونید که لرد اونو زنده و سالم احتیاج داره ... پس وارد کردن آسیب بهش مساویه با مرگ خودتون!

کاساندرا با نگرانی رو به پرسیوال کرد و گفت:
- دقیقا همین رو میخواستم بهت بگم ... اخبار زیادی رسیده بود که کسی به اسم مستعار لرد ولدمورت که گویا از شاگردان سابق پسرت بوده رو دست گریندل والد بلند شده و قصد داره دنیامونو مال خودش کنه و اینا که جلوی درن به دستور اون اومدن تا یک غیبگو رو به عنوان پشتوانه فکری در کنارشون داشته باشن! دامبلدور من توی این خونه چیزای بسیار با ارزشی دارم و نمیخوام به دست این ها بیفته...

"پایان فلش بک"



ساعت ها و روزها از اتفاقات آن روز گذشت.
چند حمله ی دیگر از جانب طرفداران ولدمورت به هر کسی که احتمال مفید بودن وی برای شکل گیری و تقویت دنیای سیاه میرفت انجام شد و البته این اتفاقات از دید کاساندرا تریلانی پنهان نماند و او موفق شده بود با کمک پرسیوال دامبلدور تعدادی از این حملات را خنثی کند و ظهور علنی ولدمورت را برای مدت زیادی به تعویق بیندازد.

در روزهایی که همه فکر می کردند ولدمورت تا مدت ها توان تحرک نخواهد داشت کاساندرا در خانه ی دامبلدور ها دید که برای پرسیوال و خانواده اش چه اتفاقی خواهد افتاد و این غیب بینی دقیقا با زمانی مصادف شده بود که پرسیوال ، تمام این حرف ها را جز یک مشت شر و ور برای تخریب خود و خانواده و البته ناشی از حسادت شدید نمیدانست.

آریانا دختر کوچک و سالم پرسیوال در سن 9 سالگی در هنگام بازی در جلوی خانه نتوانسته بود نیروی جادویی خود را کنترل کند و باعث شده بود عروسکش هم بتواند راه برود و هم حرف بزند و این اتفاق از چشم سه پسر ماگل ده دوازده ساله فقط از "عجیب الخلقه ها" بر می آمد و همین باعث شد فردای آن روز به بهانه ی بازی ....
ادله ی پرسیوال در دادگاه پذیرفته نشد و دادگاه به او 48 ساعت مهلت خداحافظی با خانه و خانواده داد و در این چهل و هشت ساعت چیزی که بیش از همه آزارش میداد این بود که دوست دیرینش کاساندرا تریلانی هم در خانه اش بود اما دیگر به هیچ بهانه ای نمیتوانست زمان را به عقب برگرداند.


"فلش فوروارد"


ولدمورت اگرچه نمیخواست هیچ گاه چشمش به دیوارهای آزکابان بیفتد اما میخواست با دست خود شاهد تخریب مانعی بسیار بزرگ و انتقام از مانعی بزرگتر از آن باشد . ولدمورت نمیخواست حتی لحظه ای در آزکابان باشد چرا که به یاد می آورد دوران کودکی اش در حصار پرورشگاهی به همان دلگیری بدون حاصل به هدر رفته بود .
طبیعی بود که حامیان مخوفش در آزکابان با آن صدای هولناکشان هیچ گاه مانعی برایش محسوب نمی شدند و فقط کافی بود بخواهد و دیوانه ساز ها با کمال میل اجابت کنند.
از کنار قبرستان مردگان آزکابان به سرعت رد شد و به همراه دیوانه سازی که مشایعتش می کرد به سمت سلول پرسیوال دامبلدور حرکت کرد. ولدمورت در طول مسیر بدون نگاه کردن به در و دیوارها راه میرفت و اگر بتوان اسم این حالت را احساس گذاشت تمام وجودش پر بود از یک دلمشغولی قدرتمند بابت آن پرورشگاه کذایی و این که آزکابان هراس انگیز تر بود و یا آن پرورشگاه!

دیوانه ساز متوقف شد و با دست کپک زده اش به سمت سلول کوچکی اشاره کرد، سپس تعظیمی کرد و رفت. ولدمورت با اندک تکان چوبدستی درب سلول را گشود و به قیافه ی بسیار آشنای کسی نگریست که ظهورش را بسیار بیش از زمان مقصود خودش به تعویق انداخته بود... آه که پدر و پسر مو نمیزدند!
- پس بالاخره اومدی! در مورد اومدنت به اینجا هیچ شکی نداشتم ولدمورت ... اما میخواستم این شک رو به یقین تبدیل کنم که تو در حقیقت اینقدر ضعیفی که تمام انرژی ت رو میذاری که دشمنانت رو تا حد ممکن محدود کنی !

صدای پرسیوال گذشته از دورگه شدن بی نهایت خسته و نشانی از افسردگی روحش بود. او با هر میزان قدرتمندی نمیتوانست دردی را تحمل کند که در واقع ولدمورت به جانش تحمیل کرده بود . هنوز نمیدانست حمله کنندگان به دخترش به تحریک مستقیم ولدمورت دست به این کار زدند.

هنوز حداقل برای دقایقی زود می نمود که ولدمورت بخواهد چشم به آن چشم های به رنگ آبی روشن بدوزد اما با تمام وجود میخواست این مانع را هر چه سریع تر از بین ببرد. فکر می کرد مرگ پدر باعث زخمی بر وجود پسر می شود که بر اثر آن ، احساس بر عقل غلبه کند.

دنباله ی شنل ولدمورت در هوا می رقصید اما در وجود او هیچ اثری از تحرک احساسات نبود. با بیقراری محسوسی گفت:
- اگر تبدیل به مانعی برای من نمی شدید هیچ تمایلی به نابودی یکی از خاندان های قدیمی و اصیل جادوگری نداشتم اما باید اقرار کنم که به یک سیب کوچک راضی بودم اما سیب سرخ و درشتی به دامنم افتاد دامبلدور! باور کن نخواهم گذاشت پسرت بفهمه که دقیقا چه اتفاقاتی در این مدت افتاده اما بالاخره روزی متوجه خواهد شد و مشعوفم که در اون روز از همیشه ضعیف تر و فرسوده تر ببینمش. بلند شو دامبلدور ... ولدمورت نمیخواد تعظیم خفت بار دامبلدور بزرگ در برابر مرگ رو ببینه ... میخوام که در یک نبرد ساده در هم شکستنت رو ببینم.

پرسیوال با تمام وجود سعی می کرد از واکنش های احساسی دوری کند اما هر ثانیه چهره ی آریانا در مقابل پرده چشم هایش به وضوح ظاهر می شد و چنگی به قلبش می زد. میخواست ولدمورت را منصرف کند و با درد تنهایی و زخم دخترش باقی عمر را سر کند اما نتوانست.
- برای اولین بار در عمرم میخوام از توی ضعیف بخوام که من ضعیف تر رو در تنهایی خودم به حال خودم رها کنی ... مطمئن باش زخمی که به من زدی خیلی کاریه.
- نه دامبلدور ... نه ... من این همه راه بی دلیل نیومدم ... چوبدستی نیرومندی برات آوردم که جوانمردانه نابودت کنم!

ولدمورت چوبدستی را برای دامبلدور انداخت سپس فضای سلول را به کمک جادو بسیار بزرگتر کرد و دامبلدور با نشانه های بارز فرسودگی در چهره اش چوبدستی قرضی را به سمت صورت ولدمورت نشانه رفت.

- چرا شروع نمی کنی فیل سفید

همین که ولدمورت این جمله را به زبان آورد ضربه ی شلاق آتشین دامبلدور تعادلش را بر هم زد . لحظه ای بعد شلاق به بارانی از تیر های آتشین تبدیل شد و دامبلدور با زحمت آن ها را به قطرات باران تبدیل کرد . ولدمورت با چرخش دایره ای چوبدستی اش جادویبا استمرار در زمان به سمت دامبلدور فرستاد که او با کمک یک دیوار شیشه ی مذاب توانست آن را دفع کند .
- خنده داره ولدمورت .. داری قدرتت رو به رخ من می کشی؟ چه وجه مشترکی داریم و چه کس دیگه ای اینجا هست که قصد خودنمایی کردی؟

ولدمورت آشکارا رنجیده بود . برق سبزرنگی از نوک چوبدستی اش اماده ی شلیک بود که توسط دامبلدور منحرف شد.

- این حرفا نمیتونه مرگ ت رو به تعویق بندازه پیرمرد!

حرکت طولانی چوبدستی دامبلدور پیش درآمد طلسمی باستانی بود که قوهی تفکر قربانیان را تا همیشه با اختلال شدید مواجه می کرد؛ طلسم باستانی کامل شده با ضربه ای شلاق وار به سمت ولدمورت شلیک شد و همچون حاله ای بدن ولدمورت را فرا گرفت . طلسم دامبلدور برای تأثیر گذاری زمان می طلبید و ولدمورت وقت کمی داشت که آن حاله ی خفقان آور را از خود دور کند. ولدمورت توانست طلسم ضد غیب شوندگی آزکابان را برای مدتی بی اثر کند و در پی آن غیب شد و دقیقا پشت سر دامبلدور ظاهر شد . طلسم دامبلدور خنثی شد و او با چرخشی سریع به سمت ولدمورت برگشت.

- هیچ میدونی این من بودم که با یه اتفاق ساده ، خانواده ت رو به هم ریختم ؟

دامبلدور طلسمی به سمت ولدمورت فرستاد که سر و صدای شدیدی در گوش و مغز تا حد جنون ایجاد می کرد اما با این کنایه ی ولدمورت لحظه ای بی حرکت ماند و گفت:
- ولدمورت ... هیچ سعی نکن دروغ پردازی کنی چون حالا که من رو وارد به اصطلاح دوئلت کردی فقط وقتت هدر میره!

دامبلدور چرخی زد و دنباله ی موی بلندش به هوا برخواست و آماده شلیک طلسمی دیگر شد اما ولدمورت به جای واکنش به کنایه گویی ادامه داد:
- آره پیرمرد ... اولین قربانی ایستادگی در برابر ولدمورت شخص تو نیستی...خانواده ته! اگر دامبلدور،دامبلدوره چه بهتر که عضو جدید خانواده دیگه ساحره نباشه!

پرسیوال ایستاد . ولدمورت توانسته بود به قلبش چنگ بزند . نتوانسته بود برای دختر عزیزش پدری کند و این نقطه ضعف بزرگی بود که پاک شدنش نیاز به زمان و توان زیادی داشت، اما در واقع پرسیوال نه زمان داشت و نه توان، و این بود که وجودش را شدیدا می آزرد ... حالا ولدمورت درست دست گذاشته بود روی این نقطه ضعف عمیق و وسیع و به هدفش رسیده بود.

دامبلدور در حالی که تصویر قنداق تنها دختر تازه متولد شده اش در حالیکه در آغوشش بود در مقابل چشمانش جان می گرفت طلسمی کور کننده به سمت ولدمورت فرستاد و ولدمورت در مقابل طلسم کشنده ای به سمت پیرمرد. طلسم دامبلدور به هدف خورد و ولدمورت از شدت درد فریادی کشید چرا که ذره ذره از توانایی بینایی اش کم میشد و به فاصله ده دقیقه از برخورد طلسم نابینا میشد، اما طلسم ولدمورت خطا رفت و دیوار سنگی پشت سر دامبلدور را منفجر کرد. پس از خوابیدن گرد و غبار ولدمورت موفق شده بود ضد طلسم دامبلدور را زمزمه کند و در حالی که هنوز چشمانش شدیدا درد می کرد رقیب ش را نقش بر زمین دید ... طلسم خطا رفته ولدمورت باعث انفجار دیوار سنگی پشت سر دامبلدور شده بود و پیرمرد با اصابت سنگی کوچک به ناحیه گیجگاه از زمین فانی برای همیشه جدا شده بود.

ولدمورت سرمست از این پیروزی که البته خودش هیچ نقشی در آن نداشت جز شلیک طلسمی که به خطا رفت، به سمت آخرین پله ی صعود خود به تملک دنیا رفت . " سنگ جادو"


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲ سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴
#7
با درود

طبق پست داگوری عزیز سوژه دوئل بنده و هاگرید "شکستن چوب دستی"ه

و همونطور که میدونید هم چوبدستی نقش من یعنی پرسیوال شکسته شده هم هاگرید اونم به دلیل ارتکاب شدیدترین جرم نابخشودنی

و بنده در این مورد دو تا رول در دو تاپیک مختلف زدم که یکی ش مال خیلی قبل پیشه و یکی ش نسبتا جدید تر و هر دو هم نقد شدن
و مضمون هر دو هم همینه

این شد که خواستم بپرسم آیا پرداختن به یک مسأله ی تکراری درسته یا خیر

با تشکر


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
#8
در نهایت مناعت طبع

درخواست روبیوس هاگرید رو می پذیرم


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب


پاسخ به: باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۹۴
#9
از اونجایی که ویرایش زیر ویرایش ناظرش هم مجاز نی چه برسه به مدیر با زدن این پست میخوام از مقام محترم و معظم مدیر جناب آم بریج سوال کنم که با توجه به استدلال حضرتعلیا ، این پست چه ایراداتی به عنوان برنامه تلویزیونی در جادوگر تی وی داره؟ آیا همه مسائلی که حضرتعلیا در ویرایش پست قبلی بنده مطرح فرمودین توش وجود داره؟ که عطف به همین ایرادات قانون تنها یک تصویر رو تصویب کردین؟


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب


پاسخ به: باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۹۴
#10
بوی دیکتاتوری مدیریتی میاد

نقل قول:
جادوگر TV تعداد کل مجاز برای هر کاندیدا و هواداران وی: 2 مورد اشکال مجاز: متنی (پیام بازرگانی - مصاحبه - مستند) (امکان "درج فقط یک تصویر در متن با اندازه حداکثر 180×180 پیکسل")


بنده میخوام از مقام قدرقدرت قوی شوکت جلالتمآب مدیریت سایت بپرسم که آخه لامصب برنامه تلویزیونی رو چطور میشه فقط با یه تصویر اونم فوق العاده کوچولو سر و تهش رو هم آورد؟ :vay:


---
پاسخ:

حتماً علتی داره این محدودیت ها دیگه. این علت ها طیف وسیعی دارند؛ از محدودیت برخی کاندیداها در فراهم آوری عکس های مناسب گرفته تا طولانی تر شدن لود تاپیک ها، احتمال نمایش ناعادلانه پوسترهای تبلیغاتی، افت ایفای نقش و هنر توصیف صحنه های رسانه ای و ...

گذشته از این، جادوگر TV رسانه اختصاصی کاندیداها و هواداران اونها نیست که کمک از تعداد تصاویر بیشتر، سعی در تبلیغ گسترده تر خودشون داشته باشن. رسانه عمومی و بی طرف هست. برای همین چندین تاپیک مختلف برای تبلیغات معرفی شده. احتمالا هم دیدین که رادیو وزارت مثلا برای کاندیداها ممنوع شده تا آخر انتخابات. همین دیگه. قوانین تغییر نمیکنن. دیکتاتوریه دیگه.


ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۸ ۲۱:۰۷:۴۸
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۸ ۲۱:۰۸:۳۳

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.