هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ یکشنبه ۱ آذر ۱۳۹۴
#1
عجیب است که چگونه شهری با آن همه نور و و رنگ، در کمتر از چندین ماه می تواند ِخاکستری و سفید شود. برف پوشیده..! و دیگر هیچ جانداری در آن زندگی نکند، آن شهری که نماد ِ زندگی بود متروک شود تا جز ساحره ای کسی در آن نفس نکشد. جز دختری که نشسته بود و می نوشت. با قلمی یخ زده می نوشت و می نوشت و می نوشت..

-در شمالی ترین نقطه زمین، جادوگرانی اسکیمو نام زندگی می کنند. مردمی اهل معاشرت با پنگوئن ها و چای عصرانه با خرس های قطبی. این مردم که عمر ِ کمی هم دارند به علت زندگی ِ بورانی ِ خود، و سروکله زدن زیاد با این پدیده سپید رنگ ضمن مطالع های فراوان در مورد انواع طلسم های برف زا وبرف زدا و.. نام های زیادی برای برف گذاشته اند.. برای هرنوع برف یک نام منحصر به فرد!

خواستم بگویم، من هم همینطور! و این برفی که حال کل ِ شهر را فرا گرفته، برفِ نبود ِ تو نام دارد! درکش زیاد سخت نیست. فکر کن قلب ِ یک شهر غایب باشد، فکر کن اصلا.. اصلا خورشید شهر را گرفته باشند و برده باشند..! یا خودش رفته باشد. چه فرقی می کند؟!

باورکن می شود! داستان ها زیادند.. می گویند خورشید از آن که ستاره ها و ماه در دل آسمان جای دارند ناخوش بوده. پس روزی رو به آسمان می گوید:
- ستاره هایت را پاک کن.. ماه را بینداز دور!


و آسمان گیج، نگاهی به خورشید می اندازد و می پرسد:
- کدام ستاره ها؟!


خورشید خیال می کند آسمان سعی در کتمان دارد. چند روز پشت ِ ابر ها پنهان می شود و هر چه قدر آسمان التماسش می کند.. انگار نه انگار..
دوباره می پرسد:
- ستاره هایت را پاک می کنی یا بروم؟!


نمی فهمد آسمان ِ بیچاره اصلا ستاره ها را نمی بیند. نمی فهمد درپرتو نور ِ او ستاره ها بی معنی وپوچند. نمی فهمد و قهر میکند و می رود.. و ماه هم بی نور ِ اوخاموش می شود.
آسمانی می ماند خاکستری پوش.. آسمانی که دیگر ستاره ها راخودش زیر ِ ابرها پنهان می کند..
می دانی هر افسانه ریشه در حقیقت دارد دیگر،مگر نه؟

نگاه کن"معجزه جانم"، پاترونوس ها راه ِ خوبی برای ارتباط نیستند. نامه هم همینطور. اصلا نمی دانم نامه هایم این روزها در این برف و بوران به دستت می رسد یا نه. اصلا این جفد ها توانایی بردن ِ اینهمه بار ِ درون نامه ها را دارند یا نه!

کجای دنیا دیده ای بشود کسی را پشت ِ نامه در آغوش گرفت؟!
اصلا لعنت بر این جادوگرها! اینهمه زحمت کشیدند و نامه عربده کش ساختند، نکرد نامه ای آبی رنگ بسازند که اگر بازش نکنی هی آب بشود.. هی آب بشود.. و ناگهان در آغوش بگیردت!

اصلا لعنت بر تکنولوزی ِ مشنگی، مشنگ های بی کار ِ بی عار.. حتی می توانند بدون چند ثانیه تاخیر از این سر کره زمین با آن سر کره، حرف بزنند.. دریغ ازیک ایمیلِ بوسه بر..!

می دانی، پیمان ناگسستنی با خود بسته بودم. دستم را روی آینه گذاشتم و گفتم:
-من قسم می خورم که تا آخرِ عمرم مراقبش باشم.من قسم می خورم که تنهاش نذارم..

و حال که تونیستی.. و حال که تو رفتی! قرار است چگونه با این همه فاصله چشم از حرکاتت برندارم؟! نوشته بودی خود را از شهرمان تبعید کرده ای.. تا نه من زجر بکشمم نه خودت.. قبول است. من هم خودم را از دنیا تبعید می کنم.. یک،دو به نفع من!

و فکرنکنم بیایی پشت ِ در دیگر.. فکر نکنم قرار باشد بخوانی:
do you wanna build a snowman?!


خورشید ِ شهر، کاش درک می کردی که هیچ کس، جایت را نمی گیرد! حتی اگر جایم را بگیرند.. کاش درک می کردی وبر می گشتی تا من دوباره این نامه را تا نکنم و درکمد بگذارم. راستش را بخواهی میگویند:
-"اون که رفته دیگه برنمیگرده.."

و من بغض می کنم و شهرمان یک درجه سردتر می شود. راست هم می گویند، هر چه قدر تلاش کردیم دیگر دور شده بودیم. امواج ِ سرنوشت لحظه به لحظه دورتر و دورترمان می کردند.و اکنون، حتی اگر تو بیایی بخوانی
-do you wanna build a snowman?!


فکر نکنم بشود..یعنی.. تو دیگربرنمیگردی.. خود را تبعید شده می پنداری.. یا یک آرمان ِخود تبعید وار احمقانه! من هم این نامه را برایت نخواهم فرستاد. من هم به همان طناب ِخودتبعیدی چنگ میندازم. تو می روی آدم های جدید پیدا می کنی. دوست داشتنی های جدید..
من هم در کاخِ متروکمان آدم برفی می سازم..!

دلنوشته رول ِ فروزن ِ هری پاتر طوری که در قالب ِ دوئل نوشته شده.. : )


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۰:۵۲ سه شنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۴
#2
ترنسلیوانیا در مقابل تراختور زرد
پست پایانی


زنوفیلیوس زل زده بود به چشمانِ روشنِ دخترش..
زمان بی مفهوم شده بود..
مکان هم..
هیچکس جز آن دو در جهان وجود نداشت..
همه چیز پوچ بود..
همه چیز..
حتی خاطره ای که از قدحِ اندیشه چشمانِ دخترکش می چکید..

- یادته.. پدر؟


فلش بک

ماه کامل بود و شب، به شکلی عجیب و غریب روشن!
مهی غلیظ، فضای مقابلِ خانه سفید رنگ را فرا گرفته بود. به حدی که خانه، در نگاه اول دیده نمی شد. لونا صدا زده بود که:
- مامان؟ بابا؟
-
صدای آوازِ محزونی، به زبان ناشناخته از داخل خانه شنیده می شد. پیشانی بلند لونا ذره ای چین خورد. شنیدن صدای آواز از داخل خانه، آنقدر ها هم عجیب و غریب نبود. اما این صدا، شباهتی به صدای زنوفیلیوس.. یا "او" نداشت..
- توتاره ژیناکا..
ژیناکارا سیناکا..
خَواسن چیگارا..
قیانا چیارا..

لونا افکارش را تصحیح کرد. صدا، به نوعی ورد جادویی می ماند.. و او نمی توانست انکار کند که ترسیده است!

- سیوچیکا کلیکا..
ریکا ریکا..
سانا خیکا..
ژیناکارا چیارا..


قدم هایش را تند تر کرد. چند ثانیه بعد که به مقابلِ خانه رسید، بی اختیار از کلیدِ غبار گرفته اش استفاده کرد و در را بی صدا گشود.

- توتاره ژیناکا..
ژیناکارا سیناکا..
خَواسن چیگارا..
قیانا چیارا..


و صدا نزدیک تر می شد..
مه هم غلیظ تر..
حرکاتش غیر ارادی بودند..
به سوی اتاق مطالعه گام برداشت و ناگهان، در را باز کرد..
و نور، با شدت به صورتش کوبیده شد!

چیزِ زیادی قابل دیدن نبود.. تنها مه غلیظ.. و.. شبحِ کمرنگ خودش بود که بر فراز میز مطالعه می درخشید و به مرور زمان کمرنگ می شد؟

پایان فلش بک

آخرین قطره خاطره هم چکید.. سوال هایِ درونِ چشمانِ لونا، همچنان با پوچی درون نگاهش متضاد نبود..
که سوال هایش.. در آن لحظه.. محض ترین پوچی عالم بودند!
- و من.. حتی نمیدونم که.. دارم تاوان چیو پس میدم.. فقط.. دارم تاوان پس می دم.. مگه نه؟
پدر هم، با چشمانش زمزمه کرده بود که:
-نه.. " قراره" تاوان پس بدی.. و تاوانِ عظیمی رو.. احتمالا..
-چی.. تاوان چی رو؟

زنوفیلیوس چشمانش را بست. خاطره هایش را یک به یک مرور کرد..
پیش از این لیگ.. پیش از طفره زن.. پیش از مسافرت.. پیش از کوله پشتیِ آبی رنگی که تمامِ زندگیِ او و دخترش بود.. پیش از همه اینها.. ویلایی سفید رنگ.. کنار دریا!
و خاطرات از چشمانش می چکیدند..


فلش بک

فضای خانه، سوت و کور بود و سنگین. دیوار ها بر سینه زنوفیلیوس سنگینی می کردند..
باز هم ماه گرفته بود.. و هر ماه گرفتگی.. " او" را به خاطرش می آورد..
که در یکی از همین ماه گرفتگی ها " او" را از دست داده بود..
که هنوز هم نمی دانست چگونه تاب آورده این غم را..
شاید به خاطر لونا..
دخترکش.. که همه فکر می کردند به پدرش رفته.. و چه کسی " او" را دیده بود تا اقرار کند که دخترک، به نوجوانی های مادرش می مانَد؟

ساعتها بود که روی صندلیِ شیری رنگ تاب می خورد و فکر می کرد..
حوصله اش سر رفته بود.. و پرده را کنار زده بود..
باز هم..

- ماه گرفتگی! بهش خسوف هم می گن!

و آنقدر هراسیده بود از رویا بودنِ این صدا، که چهره اش را بر نمی گرداند..

- میشه برگردی؟

با خود تکرار کرد که " او" برای همیشه رفته.. که دنیایشان را ترک کرده..

- میدونی زنو.. واقعا نیومدم که در پناه این ماه گرفتگی، شبِ رمانتیکی رو با هم بگذرونیم.. برایِ.. برایِ.. کمک اومدم.. ینی.. باید میومدم!

مرد، رویش را برگردانده بود.. و چقدر لباس سفید به تنِ " او" می نشست..
نتوانسته بود سخن بگوید.. و " او" با عجله، سخن گفته بود..
در میان سخن هایش گریه کرده بود که دخترکشان در خطر است..
که " یک چیزی.."
که " آخرین باری که دیدمت، قبول داشتی یه سری موجوداتی که هستن و ما.. نمیبینمشون! "
که" وقتی تو دنیای مرده ها یه اتفاقی میوفته.. انتقامشو از بازمانده های همدیگه می گیرن..! "
که " صدای منو میشنوی؟ "
و در آخرِ همه این زاری ها.. زنوفیلیوس از جا بلند شده بود.. به سمتِ " او" رفته بود و آغوش گشوده بود برایِ بانویِ گم شده اش..
" او" هم فریاد زده بود که:
- منو نمیشنوی؟

و عشق، که یک بیماریِ بدخیم بود..
زنوفلیوس.. واقعا چه شنیده بود در آن لحظات؟ اگر کمی بیشتر دقت می کرد.. شاید..

و بعد از آن، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
مرد، در تمنای بانویِ گم شده اش می سوخت و نمی فهمید اتفاقات دور و برش را.. محدوده نگاهش هم که فقط چشمانِ آبی رنگِ " او" بود..
و جادو.. هنگامی که نتواند در برابر عواطفی اینچنین ویران کننده بایستد.. چه به کار می آید؟

- زنو.. لونا الآن کجاست؟
و مرد نمی دانست..
" او" در آن زمان یک مادر بود و طرف مقابلش.. نه یک پدر، تنها یک مرد!

" او" یک چیزهایی گفته بود از خنثی شدن خوبی و بدی..
از مجازات گفته بود و قوانین طبیعت..
بعد هم از جا جسته بود و به دنبالِ دخترکش، دویده بود سمت اتاق مطالعه.. " مرد" هم به دنبالش..
چرا فراموش کرده بود بگوید که لونا از خانه خارج شده؟
چرا آنقدر مسخ شده بود که از خود نپرسیده بود سر و صدای اتاق مطالعه بر اثر چیست؟

پایان فلش بک

آسمان سرخ تر می شد.. رنگ خون می گرفت.. می تپید.. بعد زمان بی معنا بود.. بعد مکان هم!
و زنوفیلیوس، همچنان ایستاده بود مقابل دخترکش.. با چشمانشان زمزمه می کردند برای هم..
- حرفمو باور کن لونا.. وقتی که دارم میگم خنثی شدنِ خوبی و بدی.. تنها یک انفجار شدیدِ نوره..
و خاطرات هم خوانی پیدا می کردند..
- باز هم نمیفهمم..
- من.. هم!

و پوچی، در هوا شناور بود!
چه اتفاقی در حالِ رخ دادن بود؟
هنوز هم، هیچکس نبود.. جز این دو نفر!

- تنها مرگه که می تونه بهای یه زندگیو بده!

صدا، محکم بود و.. مرموز!
و مانند خون، از رگِ اصلیِ آسمان بیرون می زد..

- زندگی لونا.. جلوی چشم کسی بهش پس داده شد که عاشقش بود!

و نیازی به ادامه دادن؟ وجود نداشت!
لونا، دسته جارو را در دستانش فشرد و به سوی آسمان اوج گرفت.

- لونا؟

دخترک، پاسخی نداد.
و باز هم اوج گرفت..

- لونا؟

و دخترک، باز اوج می گرفت.

زنوفیلیوس جارو را در دستانش فشرد و خواست به سمتِ او پرواز کند.. که یک نفر دیگر هم به دنیای سه نفرشان، اضافه شد!
بانوی آبی دستش را، بر شانه های خمیده او گذاشت.
- اشتباه " اون" رو تکرار نکن.. جنگ با.. طبیعت؟
- روونا.. هیچی نمی فهمم.. الآن.. چه بلایی قراره سرِ لونای من بیاد؟

روونا به بالای سر خود- به قلبِ آسمان- نگریست:
- خیلی چیزا هستن که نمیفهمیم.. باید با خیلیاشون کنار بیایم.. و اگه از من میشنوی، اینم یکی از هموناس!
سپس لبخندِ شیرینی زد و با شیطنتی نهانی اضافه کرد:
- تنها کاری که ازت برمیاد اینه که اینجا منتظر بمونی.. که اگه لونا رو پرت کردن پایین.. بتونی به موقع اقدام کنی!

گزارشگر، تند و تند مشغولِ سرِ هم کردن جملاتی درباره این حادثه عظیم بود و تماشاچیانِ آرام شده- به کندی- برای تماشای ادامه بازی روی صندلی های خود می نشستند.


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ جمعه ۱۷ مهر ۱۳۹۴
#3
شنـــاسه سمت راست ِ صفحه
علیه
رودولف لســترنج


پـس از مدت ها هر دو چشمش هم راستا قرار گرفتند. به تکه کاغذی با نام هری پاتر که با خطی خوش رویش نوشته بود، نگاه می کرد.
الستور مودی، شخصی که همه ما پس از خواندن ِ هفت گانه هری پاتر در جریانیم که بارتی کراوچ ِ پسر ِ آلوده به معجون مرکب بود ؛ قمقمه اش را طبق ِ معمول از جیــب ِ کتش در آورد. جرعه ای نوشید و قدم به دایره آبی رنگ ِ پیرامون جام گذاشت.
چشم ِ مصنوعی اش دوباره با سرعت تمامــی تالار را می کاوید. لحظه ای مکث کرد سپس تکه کاغذ را برفراز جام رها کرد. با آمدن صدای پایی و خیره شدنش به نقطه ای پشت دیوار نرسید دیالوگی که تمام روز در ذهنش تکرار کرده بود را توام با حس پیروزی رو به جام بگوید.
- "چه بخوای، چه نخوای وارد مسابقه شدی هری..!"

و به آرامی از آن مکان دور شد. نمی دانست چه قدر در اشتباه است. نوشتن ِ نام مدرسه ناشناسی برای ورود هری به مسابقه کافی نبود. حتی اگر هری تنها شرکت کننده و تنها انتخاب می بود، همیشه گزینه هیچ کدامی برای جام آتش وجود داشت.

شعله های آبی رنگ تکه کاغذ را در هوا شکار کردند، سپس آهسته آهسته آن را بلعیدند، در خود حل کرند تا به جایی که جام خاکستر هایش را فرو داد. خاکستر ها در جام غــرق می شدند، رنگ می گرفتند، به هم میپیوستند و در همین حین به قعر سقوط می کردند..

سروصدا درون جام شدت می گرفت و خاکستر ها در همین حین بیشتر شبیه شخصی می شدند..

- "اوه، هــــری پـــاتر داره از اون بالا میاد!"

__________________________________________

- "اوه، هــــری پـــاتر داره از اون بالا میاد!"

هــری با شنیدن صدای جیغی که این کلمات را بیان کرد چشمانش را گشود و.. فریـــاد کشید! احتمالا هنوز خواب بود، چراکه با سرعتی بسیار زیاد در حال سقوط به زمینی ساخته شده از آتش بود. مغزش به سرعت تجزیه و تحلیل می کرد.

- مگه زمینی وجود داره از اتیش ساخته شده باشه؟! چرا زر میزنی؟! احمق احمق.. فقط چشاتو ببند تا از خواب بپری!

اما در کمال تعجب پس از چند ثانیه نه تنها از خواب نپرید، بلکه ثابت تر شد و سرو صدا در اطرافش شدت گرفت. چشمانش را به آرامی به امید آنکه در تخت خوابش باشد باز کرد.

- جناب ِ هری پاتر، شما خواب نیستید.

به سرعت به طرف ِ صدا برگشت. دخترکی شبیه به پریان با دفتری در دستش ایستاده بود و به سرعت از روی آن می خواند.
- برای اطمینان از بیدار بودن ِ خود یکی از گزینه های زیر را انتخاب کنید.، چـلنج ِ آب ِ یخ، نیشگون، گــاز، سیلی..

هــری با حیرت او را نگاه می کرد.
-مـــن کجام؟!

گویی اصلا صای او را نشنیده باشد ادامه داد:
- لازم به ذکر است که گزینه سوم را من انجام نمی دهم، بلکه به واسطه فلافی انجام می گیرد. در صورت ِ قبول گزینه یک لطف کرده با صدای بلند بگویـد "چلــنج اکسپتد"!

- آخه خانوم محترم.. من همون دفعه اول که گفتی خواب نیستم فهمیدم دیگه.. می پرسم اگه خواب نیستم پس کجام؟!

- در صورت تمایل به فیلم گرفتن از شما در گزینه اول، به جمع ِ ما در هشتگ ِ Golbet-of-fire-khafan-academy بپیوندید.

کــلافه اخمی کرد و دستش را روی دفتر دخترک گذاشت.
- می شنوی چی میگم؟!

دخترک آزرده خاطر اخمی کرد و دست ِ هری را با خشونت کنار زد.
- نفهم نیستم! گفتم شاید بخوای یه تجربه جذاب داشته باشی. لیست اعضای هشتگمون به سیصد داره می رسه... اگه هر سال که جام آتش برگزار می شد همه میومدن و یه ملتی مثـه تو ناز نمی کردن، الان 3k رو رد کرده بودیم.. اونوقت فیچر ِ پیشنهادی من می ترکوند و اونا یکم منو تحویل می گرفتن..

هری با آهی دستش را در موهایش کشید و پرسید:
- ما کجاییم؟! فقط همینو جواب بده!

دختر در حالی که زیر لب نق می زد دفترش را زیر و رو کرد و شروع کرد به خواندن.
-" شرکت کننده عزیز، به مرحله آگاهی های ناآگاه، در قسمت ِ انتخاب ِ قهرمان ِ جام آتش خوش آمدید! لطفا پس از پر کردن ِ فرم همراه با راهنمای خود به باجه مورد ِ نظر مراجعه فرمائید."

- "مرحله انتخاب قهرمان؟!"

دخترک چشمانش را چرخ داد و شمرده شمرده دوباره شروع به خواندن کرد.
- "شـــــرکــــــــت کــنــنـــد.."

هری حرفش را قطع کرد.
- "فهمیدم انتخاب قهرمان یعنی چی! مشکل اینجاس که من نمی خوام تو جام ِ آتش باشم. من اصلا اسممو تو جام ننداختم! می فهمی؟!"

- "شرمندم ولی تو قوانین ذکر شده که انصرافی در کار نیست. به علاوه تو خودت انداختی اسمتو. همه دنبال افتخارن.. تو هم روش.. تازه اصن اسمت در نمیاد! نگران نباش!"

هری گیج گفت:
-" سن ِ قانونی.. یه همچین چیزی داشت.. مگه نه؟! من به اون نرسیدم حتــی..!"

دخترِ پری وار مخالفت کرد.
-" ولی اسمت از قبل اینجا بود. من حتی فرمتم پر کردم، به جای خودت. قرار بوده تو تو این مسابقه باشی! حالا دنبالم بیا! ساعتای آخر ِ انتخاب ِ قهرمانه!"

و بی آن که به هری توجه کند دفترش را برداشت و به سمت ِ غرفه ای در گوشه زمین رفت. هری تازه متوجه اطرافش شده بود. زمین زیرپایش انگار از آتش ساخته شده بود ولیکن جامد بود و نمی سوزاند. غرفه هایی همه جا دیده می شد که روی سردر هر یک چیزی نوشته بود.

دخترک زیر لب با دفترش اسم غرفه ها را تطبیق می داد.
-" غرفه جادوگران ِ خوشتیپ{هری سدریک را در این غرفه دید}، ساحرگان ِ سوسول ِ اشکی،{انگار تمامی دختران مدرسه بوباتون با هم در آن چپیده بودند.} ناشی های جوگیر، متقلب های خفـن..

هری گفت:
- "نمی دونستم اینجوری انتخاب می کنین شرکت کننده هارو!"

دختر لبخندی زد.
- " پس چی فکر کردی؟! مشنگ نیستیم که همه اسمارو بریزیم تو کاسه و دربیاریم! مراحــل طولانی و هوشمندانه ای داره.. نمی دونم چرا هیچ کس تا به حال به فکرش نرسیده بیاد ببینه این تو چه خبره! آهان رسیدیم! شرکت کنندگان غیرقانونی!"


زیر تابلوی بزرگ ِ بدخط ِ شرکت کنندگان غیر قانونی در غرفه مردی نشسته بود. سرش را لک لک وار خم کرده بود و با دقت با قلم کاری انجام می داد. هری قدمی به جلو برداشت سپس با انزجار دید مرد دارد بال های مگسی را می کند. گوش های نوک تیز دخترک سرخ رنگ شد.

- آقای محترم!

مـرد سرش را بلند کرد و با دیدن هری و دخترک پوزخندی زد.
- "قهرمان پرون، دوباره شرکت کننده غیرقانونی بهت انداختن؟!"

هری با تعجب دید که گوش های دخترک سرخ تر شد و با عصبانیت گفت:
-" این هر کسی نیست! هری پاتــره! ممکنه انتخاب بشه! پسر ِ برگزیدس!"

لبخند ِ آزاردهنده مرد حتی کم رنگ نشد.
- می بینیم.. می بینیم.. فرمو پر کردی پسر؟!

هری پس از چند لحظه متوجه شد که مخاطب است، یادش نمی آمد فرمی پر کرده باشد. دختر به او اجازه حرف زدن نداد و از پشت دفترش پوشه ای که با قلب های صورتی رنگی تزئین شده بود برداشت و روی میز گذاشت. همانطور که صورتش سرخ تر می شد قلب ها را می کند. با لکنت توضیح داد:
-" این فرمــشه.. اینم اطلاعات بیشتره.. اون قلبا هم اشتباهی اومدن.. می دونی پوشه نداشتم.."

لبخند ِ تمسـخر آمیز مرد وســیـع تر شد. همانطور که مهری روی پوشه می کوبید گفت:
- راستی هنوز تحویلت نگرفتن؟! هوم؟! فک نکنم ایده شبکه های مشنگیت به دلشون نشسته باشه.."

دختر آهی کشید. هری می توانست قسم بخورد که در چشمانش اشک جمع شده. با عصبانیت پوشه را از زیر دست او کشید و به جهت مخالف به راه افتاد. هری به دنبالش رفت.

- "ماجرای.. این تحویل گرفتنا.. چیه؟!"

دختری کمی سکوت کرد. انگر نمی خواست تعریف کند. سپس آهی کشید و گفت:
-" می دونی.. هر کس یه قهرمانو راهنمایی می کنه. آخر سر خودتون باید انتخاب کنین می خواین شرکت کنین یا نه. ما براساس اطلاعاتمون از شما، باید ببینیم به درد می خورین.. من نتونستم مثه اونا چرت و پرت بگم هیچ وقت.. من به قهرمانا می گفتم ممکنه بمیرن و اونا فرار می کردن.."

صدایش را صاف کرد.

- " و خب به این نتیجه رسیدن که من قهرمان پرونم! پس فقط غیرقانونیارو من راهنمایی می کنم. اونا که نزدیک به صفره احتمال ِ انتخابشون.."


صدایش شکست. حــق داشت. در یک جام با افراد ِ محدودی زندگی کنی و تا ابد زنده بمانی.. همان افراد معدود هم نخواهند تو را..! اضافی بودن، چــرخ ِپنجم بودن، احساسی که آدمیان {پریان حتی} را نابود می کند.. و اگر نتوان فرار کرد..!


به زور لبخند زد.
-" بی خیال! من می سازم باهاش! به تو هم میگم! وقتی میری تو اون اتاق همه صحنه هایی که می بینی حقیقتن.. هیچ کودوم دروغ نیستن.. آمار کشته جام آتش زیاد بوده! چون جام آتش هیچ وقت فقط یه بازی نبوده! به طرز ِ فجیعی هم مردن! نرو تو این بازی!"

باز هم به هری اجازه حرف زدن نداد و او را درون ِ اتاق ِ مشکی رنگ هل داد.

_______________________________________

از اتاق خارج شد. بر گردنش عرق سرد نشسته بود. صحنه های دردناکی را دیده بود. دانش اموزانی با با کراوات ِ سرخ رنگ گریفندور، در خون غوطه ور. بیمار که نبود. می خواست به سرعت برود در صـــف انصراف دهندگان بایستد که دخترک را دید. شــوق درون ِ چشمانش. امیدش برای دوباره پذیرفته شدن.. شاید اگر هری پاتر نبود، شاید اگر یک عمر با دورسلی ها زندگی نکرده بود، شاید اگر نمی دانست اضافی بودن یعنی چه بی خیالش می شد..

اما مســیرش را عوض کرد و در صــف ِ دو سه نفره قهرمان ها ایستاد. نمی دانست مسیر ِ زندگیش هم عوض کرده. لبخندی بر لــب ِ دختر نشست! فریاد زد:
-"امیدوارم موفق بشی هری پاتر! زنده بمون تو مسابقه!"

او ناظر نشسته بود بر تمامی این اتفاقات. می دید برق ِ چشمان ِ دخترک ِ پری و جرئت ِ هری پاتر معروف را. شک نداشت از بین چند گزینه باقیمانده هری پاتر انتخابش خواهد بود. قهرمان ِ جام آتش!
بعضی می گویند سرنوشت است، بعضی می گویند نخ های تقدیر، کسانی می گویند شانس و حتی چند نفری هم به این موضوع معتقدند که تمامی این ها نقشه های ِ مرگخواران ِ لرد سیاه بود. ولی در آخر هــری خودش انتخاب کرد، بودن در آن مسابقه کذایی را؛ به چشم دیدن ِ مرگ سدریک دیگوری را..
به واسطه ناامیدی ِ دختری تا به ابد خودش انتخاب کرده بود که قهرمان ِ مدرسه بی نام و نشانی باشد.

و آنان آگاهی های ناآگاهی بودند که روز بعد هیچ چیز به یاد نمی آوردند!


کسی چه می داند؟!
شاید هم قلـم هایی در کار بود..


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: کافه کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴
#4
سلام.

طبق مذاکرات انجام شده، شرکت مکعب به مدیریت جیم موریارتی اسپانسر تیم ترنسیلوانیا میشه.

ورزشگاه ترنسیلوانیارو هم بعنوان ورزشگاه اختصاصیمون برمی داریم.



ورزشگاه باز و اسپانسر مربوطه نیز رزرو شد.


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۴ ۱:۴۷:۲۷

بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: دفتر رئیس فدراسیون کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴ جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴
#5
سلام.

تیم ترنسیلوانیا از دریافت بودجه انصراف میده و به عنوان تیم گروه ریونکلاو تو مسابقات شرکت می کنه.


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۰:۴۸ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۴
#6
ارشد ریونکلاو


نقل قول:
یک رول بنویسید و سعی کنین از قوه ی تخیل خودتون استفاده کنین و ایده های نابی بدین و شروع به نوشتن کنین!
منظور اینه که موضوع رول آزاده! اما به صورتی باید به فلسفه ربط بدین سوژه ی انتخابیتون رو! قطعا خلاق ترین نویسنده ها اینجا خودشون رو مشخص میکنن و با ایده هاشون این کلاس رو تزیین میکنن!


تاریخ فلسفه


نشسته بود مقابل روونا و در دستمال صورتی رنگ روبان دوزی شده اش عطسه میکرد.
-آبــچـــــه!

فلور با چشم های ورم کرده سرخ رنگش نگاه مایوسی به روونا انداخت و با صدای خش دارِ گرفته اش شروع به غر زدن کرد:
-غوونا.. هیچ گغوهی تو هاگواغتز نماد صوغتی نداغه، خب؟
-ولی عاخه..
-عاخه نداغه غوونا.. ساعت هشت شبه و من چند ساعت بیشتغ بغای نوشتن تکلیف وغت نداغم!
نفسِ لرزانی کشید و..
-آبـــچـــــــه!

نگاه روونا رنگ نگرانی گرفت:
-اِتِس ووزِن اِن بُنه سَنته؟( حالت خوبه؟)

نگاه سرخ فلور قدرت سخن گفتن را از روونا گرفت. چند ثانیه سکوت.. و نفس عمیق و بلاتکلیف..
-چاره ای نیست دیگه.. جهنم الضرر.. تو بگو.. مینویسم واست!
مدادش را از پشت گوش برداشت و به جای چشمان ذوق زده و ناباور فلور، به دستمال صورتی رنگش خیره شد. چوب جادو را از ردایش خارج کرد و به سمت دستمال نشانه رفت:
-به شرط اینکه..


___

-یه باغ بخونش غوونا!
-اولش شکل داستان کودکه!
-حغف نباشه بخونش!

- خب.. اول بیاید با هم ببینیم که فلسفه ینی چی!
خب.. از اون اولش تاحالا هیچکس نتونسته برای فلسفه یه تعریف دقیق ارائه بده! چون فلسفه اندیشه ست و اندیشه نه تنها تعریف پذیر، که حتی پذیر هم نیست! فلسفه اندیشه ست و اندیشه قابل محدود شدن نیست!

از میون جادوگرای بزرگ و مطرح فیلسوف میتونیم به ارسطو اشاره کنیم! ارسطو یکی از بزرگترین جادوگرای فیلسوف قرنه و شایعات زیادی هم پشت سرش هست!
مثلا همون عقیده معروف که میگه: هر فرزند دختری که به دنیا میاد، یک فرزند پسری بوده که اختلالی در اون به وجود اومده.
از اولین فیلسوف های ضد ساحره همین ارسطوس اصلا!

بعدها سوزاندن ساحره ها در آتیش رو هم دارای ارتباطاتی با این جادوگرِ فیلسوفِ ساحره ستیز دونستن و خب گفتن که ارسطو اعتقاد داشته جادو صرفا برای جادوگرهاست، نه جادوگرهایی که پروسه خلقتشون اشتباه طی شده( ساحره ها!!!)

این جادوگر بزرگ که حتی مشنگ ها هم میشناسنش- برای رد گم کردن شاید!- کتاب "متافیزیک" ـش رو با جمله "همه انسان ها در سرشت خود جوياى دانستن اند" شروع میکنه و در کل کتاب به بیان این موضوع میپردازه که تمام اینها از کنجکاوی بشر و علاقه ش به فهمیدن همه چیز سرچشمه میگیره و خب احترام زیادی هم برای این علمِ مشنگی قائله. همونطور که استاد گرامی هم در جریان هستن، این همون علم مشنگیه که باهاش سعی میکنن تو کارای ما سرک بکشن!

درباره این جادوگر بزرگ حرف دیگه ای باقی نمونده که قابل پیدا کردن از اینترنت مشنگی و مشتقات نباشه. مابقی زندگی این جادوگر بزرگ رو همه- حتی مشنگا- میدونن.

در کل فلسفه به ساحره ستیزی ربط زیادی داره. مثلا همون فیلسوف ساحره ستیزی که تلاش زیادی برای مشنگ جلوه دادنش شد ولی معشوقه اون- لو آندره سالومه که عکسش ضمیمه تکلیف خواهد شد- اظهار میکنه که در اوایل آشنایی با نیچه، نیچه مردی کاملا بدون سیبیل- به اصطلاح کوسه- بوده، ولی بعد مدتی که خطر خیانت لو رو به سوی مردی سیبیلو احساس میکنه "چوب عجیب غریبی" رو به سمت صورتش میگیره و ازون به بعد شباهت زیادی به " گورباچف قصاب" پیدا میکنه.

به هرحال.. کی اهمیت میده؟ چند وقت بعد لو- به قول خودش از ترسِ کارایِ اون "چوبِ عجیب و غریب" - با نزدیک ترین دوست نیچه "پل ریِ" مشنگ فرار کرد. تمایلات مرگخوارانم باعث میشه ازین تراژدی عاشقانه ناراحت نشم.. تصور میکنم این سزای کسیه که کل زندگیشو با مشنگا بگذرونه.

درمورد تاریخ فلسفه و خب شاید ساحره ستیزی در فلسفه حرف بسیاره ولی حال بد من اجازه نمیده.

این بود تکلیف من!
___

-مغسی بوکو غوونا! :kiss: :kiss:
-فلور! ویروست من مریض انتقال
-غوونا؟ ببخشید!
-آآآبچـــــــــــــه!
-عطسه نکن غوونا! بیا لوحِ تکلیف منو آبی کن حالت بهتر شه اصن.
-آآآبچـــــــــــــه!

فلور صورتش را در هم کشید:
- بیا این دستمالو بگیر تُفیم نکنی حداقل!
و دستمالِ آبی رنگِ روبان دوزی شده اش را به سوی روونا دراز کرد.


+ضمیمه تکلیف(لو آندره سالومه):
تصویر کوچک شده


توضیح من باب رنگِ تکلیف: کلی تلاش کغدم غنگش دغست شه:/ کد هم نزدم:/ ولی این غنگی شد دیگه:/


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱۰ ۲۰:۵۶:۴۴

بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
#7
قــهرمان ِ ریونکلاو..

تنهایی، دردناک است. تنهایی در خلوت آدمی را می کاهد، به او ضربه می زند.
ولی اگر از نویسنده‌ی این متن بپرسید، با صراحت تمام می گوید:
- درک معنای تنهایی جز در جمع ممکن نیست.
و اگر جمع مذکور، تمامی مردم یک شهر، تمامی مردم یک کشور و حتی تمامی مردم "دنیا" باشند!


_______


آسمان انگلستان شهاب باران شده بود. جغدها دسته دسته پرواز می کردند و باریکه های نور ِ رنگارنگ عجیبی که میان زمین و هوا می رقصیدند علاوه بر متعجب کردن هر مـاگلـی با تحصیلات در زمینه آب و هوا و نجوم، لبخند را به لب تماشاگران هدیه می کرد. انگار کسی قلم مویی بزرگ را برداشته، ابر های آسمان را پاک کرده و رنگ زده است به جهان! جادوگرانی با ردا و کلاه جادوگری میان ماگل ها می دویدند، جیغ می کشیدند و اشک شوق می ریختند. در میان ِ این جمعیت عظیم، فقط یک نفر استثنا وجود داشت. دختربچه ای که عروسکش را سفت در آغوش گرفته بود و ردای مادرش را می کشید:
- مـامـــان! من می ترسم. طالع نحس اون جاست!
- هــیس! عزیزم خوب نیست امشب از این چیزا بگی.
- ولی مامان. اون طالـــح نحسه. اون سگ بزرگ سیاه اونجا...
- سارا. یا گوش کن، یا بذار من گوش کنم. سلستینا واربک داره می خونه.
- مامان اون سگه داره گریه می کنه!
- ساکت باش سارا. اسمشو نبر مرده و طالع نحسی هم جز اون وجود نداره. سگا هم گریه نمی کنن!

چندین اتفاق همزمان مجالی برای ادامه بحث و اجرای خواننده معروف نداد. میزی وارونه شد، نوشیدنی های درون پاتیل ها روی زمین جاری شدند و مردی میان جیغ ناشی از وحشت جمعیت فـــریاد زد:
- بــــــس کنین لعنتیا! بــــس کنین!

چشمانش در حدقه دیوانه وار می چرخیدند و سفیدیشان به رنگ سرخی متمایل شده بود.
- خوشتون اومده؟ اونا مردن! لــیلــــی مرده... جـــیمــــز مرده... عزاداریتون چی شد؟ بعد از این همه جنگیدن، بعد از این همه جنگیدن برای شما لعنتیا! حـــــــداقل یه روز براشون عزاداری می کردین!

جمعیت در بهت فرو رفته بود. تک تکــشان تحت تاثیر ِ میزان ِ رنگ ِ سیاهی که مرد با صدای لرزانش به جهانشان می زد، قرار گرفته بودند.
- جسدشون رو دیدم... جیمز رو دیدم...

عـــصبی خندید. دردناک قهقهه می زد.
- جـــیمز! جــیمـز! تو هم اینجایی؟ می دونی مرد، قیافت رفته بود حسابی تو هم! مثل اون موقع ها بود که سر قرارت با لیلی نمی رسیدی. مامانت گیر می داد و دیر می کردی. کل راه می ترسیدی وقتی تنهاس بلایی سرش بیارن!

زمزمه ها بالا می گرفت. این مرد با چه کسی صحبت می کرد؟
- آره رفیق! ولی زنت مثل همیشه بهتر از خودت عمل کرد. همیشه از پس ِ همه بر میومد، الانم اومد! نگران نباش... خوب از پسش براومد. یارو مـــرده بود! ولدمورتو میگم. بدجور داغون شده بود.

قهقهه اش به گریه تبدیل می شد. ضجــه زدن شاید.
- خوب از پسش براومد، ولی خودش افتاده بود رو زمین، کنار ِ گهواره هری کوچولو. همون که واسه جشن تولدش خریده بودم. افتاده بود رو زمین و برعکس تو لبخند بود رو لباش. کارش رو درست انجام داد.

روی زانوهایش افتاد.
-هاگرید هری رو برده بود. فقط یه نگاه دیدمش، فقط یه لحظه چشــاشو دیدم، صورتشو دیدم. با یه جای زخم رو پیشونیش. کاشکی می تونستم قبل رفتن بغلش کنم... می دونی، مرد و مردونه! بهش بگم مامان باباش قهرمان بودن!
-بیماره دخترم، از چی میترسی؟ بیماره. بیا بریم.
- مامان اون آقائه سگ بود، سگه اون آقائه بود!
- هیس! بیا بریم، بدو. شاید سلستینا یه جای دیگه بازم اجرا کنه.

جمعیت پراکنده می شد. در چندین دقیقه کل آن شور و سرور خاموش شده بود و دردی جایش را گرفته بود. دردی که نه کسی می دانست چگونه آمده و نه کسی می دانست چگونه بیرونش کند.
- جــیمز؟ توهم اینجا نیستی، مگه نه؟ جیـمز کجا رفتی؟ جیمز... ببخشید، همش تقصیر من بود، همش! اگه خودم قبول می کردم، نمی ذاشتم اون خائن...

صدایش خاموش شد. شــاید اگر کسی از آن جوان ِ آشفته نمی ترسید، شــاید اگر کسی فقط مــی آمد، دست روی شانه اش می گذاشت و می گفت:
- اونا رفتن، دیگه نیستن...

ناگهان دستی روی شانه هایش قرار گرفت.
- اونا رفتن، نیستن دیگه. خب؟

مرد ِ مجهول دست ِ"سیریوس بلک" را گرفت و بلندش کرد. ادامه داد:
- باید باهاش کنار بیای.

چشمانش نامتمرکز بودند، نمی توانست تشخیص بدهد یاری دهنده اش کیست. صدایش آشنا بود، ولی نمی فهمید.
- کنار میام. می رم پیششون. هیچ کس تو آزکابان دووم نمیاره!
- آزکـــابان؟ چـرا آزکابان؟ مگه قراره بری اونجا؟
- اونا نمی ذارن کسی با اتهام قتل آزاد زندگی کنه، خصوصاً قتل کسی که هیچ کس از جرمش مطمئن نیست. جز من...
- می خوای بکشیش سیریوس؟

نمی فهمید نامش را از کجا می داند. فکر هم نمی کرد در موردش. مهم بود؟ بعد از مرگ لیلی و جیمز هیچ چیز جز انتقام مهم نبود. شروع کرد به دویدن.
- پیتر رو؟ آره. اون موش کثیف ترسو! من می کشمش! شرط می بندم دم در هاگزدهد نشسته، یه لیوان نوشیدنی تو دستش، از ترس می لرزه. لعنتی می دونه میرم دنبالش، ولی اونجا جاییه که کسی دنبالش نمی گرده. نمی تونه تو هیچ سوراخ موشی دیگه قایم بشه. نشسته چشماشو به کوچه دوخته، می خواد بگه تحت طلسم فرمان بوده.

غرشی غیر انسانی کرد و ادامه داد:
- دروغ گوی کثیف!

یاری دهنده، همانطور که همراه با او می دوید، بدون ذره ای نفس نفس زدن در پاسخ گفت:
- ارزشش رو داره؟ پانمدی؟ می خوای دستت رو به خون بهترین دوستت آلوده کنی؟ ببخش سیریوس... ببخش...

سیریوس ایستاد.
-"پانمدی؟"

چند نفر بیشتر لقبش را نمی دانستند. صاحب این صدای آشنا که بود؟ هر چه قدر نگاه می کرد، صورتش را نمی دید. محو و تار می شد، اما از گوشه ی چشم قابل تشخیص بود.
- تو کی هستی؟

و جهان پیش چشمانش سیــاه شد.


_____


پسری با موهای لخت سیاه، با عصبانیت به دیوار مشت کوبید و عربده کشید:
- اون عوضی به من گفت حرومزاده! گفت تو یه بلک نیستی، واسه همینه اینقد سوسول و تیتیش مامانی بار اومدی! به من گــفت ترسو، می گفت چون می ترسیدم نرفتم مرگخوار بشـــــــــــم!

صدایش را بالاتر برد.
- اون گفت من با جک و جونورایی مثل تو باید بگردم. اون... اون... به تو توهین کرد و تو نــذاشتی بکشمش! اون الان می تونست تو قــبر باشه! وقتی اسم منو با ته چوبدستیش از شجره نامه برداشت ذره ای اهمیت نداشت، ولی اون به تو توهین کرد و نـــذاشتی بکــشمــش!

دستانش از شدت ضربه زدن دیوار، زخم شده بودند. جیمز پاتر جوان، دستش را روی شانه ی لرزان سیریوس گذاشت.
- من که می دونم، تو هم می دونی. می تونستی همون موقع بکشیش. فقط، فکر کن پانمدی! قلب پاکت رو به خاطرشون سیاه نکن. آلوده کردن دستت به خون، سیاه شدنت، به خاطر همچین آدمای بی ارزشی؟ سیریوس بلکی که من می شناسم، هـــیچ وقت نمی تونه یه قاتل باشه! همون سیریوسی بمون که من به وجودش به عنوان صمیمی ترین رفیقم مفتخرم.


_______


و چشمانش دوباره باز شدند. نمی فهمید چگونه رفته، چگونه آمده، کجا رفته و چگونه در هاگزهد ظاهر شده!

خاطره ای از پیش چشمانش گذشته بود، حقیقی تر ازمنظره ی رو به رویش، حقیقی تر از پیتر پتی گرو که زیر تابلوی هاگزهد ایستاده بود. لرزان، دقیقا زیر سر ِ خوک.
- سیریوس!

ضجه مـی زد.
- سیریوس... تقصیر من نبود، من نکردم... طلسم ِ فرمان...

صــدایش سوهان ِ اعصاب بود.
- اون من رو تهدید کرد، لرد ولدمورت گفت من رو می کشه! باید چی کار می کردم؟ سیریوس، به خاطر لیلی و جیمز...

انسان ها، فرقی نمی کند ساحره یا جادوگر، ماگل یا فشفشه، بالاخره به نقطه ای می رسند که منفجر می شوند. خودشان و طرف مقابل را به خاک سیاه می نشانند. خونسردیشان، تمرکزشان، هر ویژگی بارز شخصیتشان را از دست می دهند و خشم را جایگزینش می کنند!
-خفه شو! اسمشونو به زبون نیار موش کــثــیف! باید می مردی و نمی ذاشتی بمیرن! باید می مردی وقتی رازدارشون شدی و جاشون رو به دشمنشون نمی گفتی! تو قاتلی پیتـــر، با زندگیت خدافظی کن دوست قدیمی!

چــوب جادویش را به سوی چشم های ریز ِ پیتر پتی گرو نشانه گرفته بود و می لرزید، اما... انسان ها، فرقی نمی کند ساحره یا جادوگر، ماگل یا فشفشه، بالاخره به نقطه ای می رسند که منفجر می شوند و بعد، با آب ِ یخی خاموش می شوند.

مثل دیدن ِ گوزنی از گوشه ی چشم، مثل ِ حضور ِ سومِ جمع در آن شب... شاهدی بر پاک بودن، بر سفید ماندن سیریوس... و کدام احمقی می تواند ادعا کند سیریوس بلک، شاگرد ممتاز مدرسه هاگوارتز، از اعضای ارشد محفل ققنوس، در دوئلی نمی توانست پیتر پتی گرو را شکست دهد؟

چوب جادویش را پایین آورد، اما زندگی داستانی کلیشه ای در راستای خوب شدن تمامی بدها، با یک حرکت قهرمامانه از طرف سفید ماجرا نیست. در داستان های واقعی، آدم های پست تحت تاثیر قرار نمی گیرند و باز هم پیروزمندانه ضربه می زنند.

بــاقی آن شب در هر کـتاب تاریخی که بخوانید ثـــبت شده است. از هر کودکی بپرسید، می داند سیریوس بلک آن شب به آزکابان رفت و پیتر پتی گرو پس از کشتن پانزده نفر در آن خیابان، پس از قطع کردن انگشت کوچک دستش، به موش تبدیل و ناپدید شد.

تا دوازده سال بعد، سیریوس با آخرین خاطره از صمیمی ترین دوستش در آرکابان زنده ماند. خاطره ای که نمی دانست ناشی از آشفتگی ذهنش بوده یا حضور حقیقی جیمز. در نتیجه، هیچگاه این ماجرا را نقل نکرد، به هیچ کس نگفت آخرین دیدارش را و تا به امشب این ماجرا ثبت نشده بود!

تنها نکته ای که باقی می ماند، آسمان ِ آن شب است. در شب ِ سی و یک اکتبر سال ِ هزار نهصد و هشتاد و یک، دنیای مشنگ ها و حتی بعضا جادوگران را خبری تکان داد..
پرنورترین ستاره ی شــب، ستاره ی سیریوس، در صورت فلکی سگ ِ بزرگ ناپدید شد و تا دوازده سال دیده نشد!


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱ ۱۳:۴۳:۱۴

بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
#8
"
قهرمان ریونکلاو
"

رو به روی آینه، در نور صبحگاهی نشسته بود و با تعجب به چهره ناآشنای درون آینه نگاه می کرد. به غریبه ای که همانند او پیراهن بلند سفیدی پوشیده بود و با بهت اجزای صورتش را می کاوید.
غریبه بی شک زیبا بود.. چهره ای ناآشنا داشت ولی آشنا ترین چیزی بود که می شناخت.
هنوز شک داشت. چطور امکان داشت خود را نشناسد؟! یعنی خودش بود؟!
دستش را بالا برد. غریبه تکرار کرد.
اینگونه به جایی نمی رسید. بلند شد و به طرف پنجره رفت، قبلا در را امتحان کرده بود. قفلش کرده بودند. چه کسانی؟!
باز هم نمی دانست..

منظره پنجره آشنا و به طور غریبی دردناک بود. دریای آبی رنگ تا به افق و موج هایی که به ساحل شنی سفید رنگ برخورد می کردند. سرش را بین دستانش گرفت. چه طور تمامی عالم می توانست اینقدر نزدیک و آنچنان دور باشد..؟! دندان هایش را بر هم فشار داد.. هیچ چیز.. هیچ چیز یادش نمی آمد... گویی جهان را به علامت سوال بزرگی تبدیل کرده باشند... نمی دانست‌‌...
به شن های نرم ساحل نگاه کرد. اگر از این فاصله می پرید، یقینا پایش می شکست. نمی توانست از این راه فرار کند. برگشت و به سمت در رفت که ناگهان نگاهش به تکه چوب بلندی روی پاتختی افتاد. چوب ظریف، صیقل داده شده.. خوش رنگ و زیبا.. در دستانش نگهش داشت. شاید دستانش هنوز حافظه داشتند زیرا به زیبایی نگهش داشتند و به سمت در گرفتند. کلمه ای بی معنی در ذهنش نقش بست. شاید احمقانه بود ولی.. درست ترین عمل به نظر می آمد!
- آلوهومورا!


قفل در "تلیک" صدا کرد و باز شد. اما دیگر تنها نبود.. پشت در دختری با موهای بلند سیاه و پوست عجیب رنگ پریده ای با سینی ای پر و پیمان معلق در میان زمین و هوا ایستاده بود.
- بنژوغ مادام دلاکور زیبا! سحرخیز شدیا!

مادام دلاکور چه کسی بود؟! پس از چند لحظه متوجه شد، مخاطب خودش است.
- ببخشید مادام‌...

انگار برای بار اول صدای خودش را می شنید.. ته لهجه فرانسوی عجیب.. صدایش را صاف کرد و ادامه داد:
- من شمارو می شناسم؟! من نمی دونم کجام حتی..من..

صدایش شکست.
- من هیچ چیزو به یاد ندارم..!

لبخند دندان نمای دختر موسیاه لرزید.
- اشکال نداره جانم... فلور من اینجوری گریه نمی کرد...

همانطور که او را به سمت تخت هدایت می کرد زیر لب ادامه داد:
- فکر می کردیم.. اگه به ویلای صدفی برگردی.. شاید به یاد بیاری.. شاید خوب بشی.. مهم نیست دیگه‌..

- چه اتفاقی برای من افتاده؟! من هیچ چیزو به یاد نمیارم.. قبل از اینکه از خواب بیدار بشم.. هیچ چیز قبلش نیست..

- یه طلسمه... طلسم آنچان قوی ای نبود... یه "آبیلیویت" ساده. درمانگرا به سادگی حافظرو بر می گردونن. ولی رو توجواب نداد. تو وضعیتت متفاوت بود.. تو هر روز که از خواب بلند میشی تمام گذشترو از دست میدی.

یعنی هر روز صبح این ضربه را می خورده؟! هر روز و هر روز و هر روز..؟!
- پس با این حساب... هیچ سودی نداره بپرسم کی هستم و کی هستی؟! نه؟ در هر حال قراره از یاد ببرم..

دختر مو سیاه دوباره لبخند عریضی زد که دندان های نیش تیزش را بهتر نشان می داد.
- مهم نیست... من میگم بهت در هر حال! من روونا ریونکلاو هستم! برای بار هزارم خوشبختم! تو هم فلور دلاکوری..

لبخندش در تضاد با کاسه ای بود که اشک در شرف جاری شدن از آن بود! از فک محکم و طرز نگاه کردنش، فلور می توانست بگوید که او به این راحتی جلوی او اشک نخواهد ریخت.
درست حدس می زد.. در حالی که سعی می کرد بغضش را پنهان کند، گفت:
- صبحونتو خوردی منو صدا کن. درو قفل نمی کنم.. طبقه پایین توی آشپزخونم..
سریع این کلمات را بیان کرد و گریخت..
و او ماند و غریبه ای در آینه که فلور نام داشت..!
- می دونی... اون داشت بهت دروغ می گفت!

وحشت زده از جا پرید و چوب جادویش را به سمت دخترک کم سن و سال رو به رویش گرفت. می توانست قسم بخورد کسی در را باز نکرده. شاید ذهنش مشغول بود.. شاید هم او از پنجره آمده بود..! برخلاف دیگران، چهره اش اصلا آشنا نبود! نمی دانست چه طور، اما مطمئن بود هیچ گاه دختربچه چهارده پانزده ساله ای را با پیراهن مردانه و مدادی پشت گوش، در زندگیش ملاقات نکرده. با اینحال با شک پرسید:
- تو هم یه نفر از گذشته منی؟! یه نفر دیگه از قدیم؟! تو هم منو میشناسی؟!

دختربچه خندید!
- تو نمی تونی حدس بزنی من چه قدر قدیمیم... چه قدر می شناسمت... ولی نگران نباش! اگه منظورت اینه که تو منو میشناسی یا نه.. نه! تو توی عمرت منو ندیدی!

شاید فلور دلاکور.. -در ذهنش اصلاح کرد- فلور دلاکور نه، من‌.. شاید شخصیت معروفی بوده و آن دخترک دندان خرگوشی از طرفدارانش...
- داشتم می گفتم... اون داشت بهت دروغ می گفت! تو خیلی گریه می کردی.. وقتی کسی نبود البته.. و خب کنار اون...

- وقتی کسی نبود تو چه طور اینو می دونی؟!

اخم های دخترک در هم رفت و زخم میان ابروی راستش نمایان شد..
- من خیلی چیزارو می دونم. و تو خیلی چیزارو نمی دونی.. تو نمی دونی؛ کل این ماجرا تقصیر منه!

با شک و دودلی به او نگاه کرد. یعنی این بچه حافظه او را ربوده بود؟!
- تو منو طلسم کردی؟!
بر لبه پنجره نشست و جواب داد:
نه.. نه.. خیلی ریشه دار تر.. من مسبب بلایی بودم که سرت اومد. اگه شخصیت قوی تری داشتی، اگه شخصیتت مستحکم تر از این بود، اون همه درمان حتما جواب می داد!

{چه می گفت؟! درمانگر شخصیتی بود؟! شخصیتش به آن دخترک چه ربطی داشت؟!}

- تو مال من بودی... اولینِ من... «آس» من... من می خواستم تو بهترین باشی!

{آس؟! کارت بازی مشنگی؟! فلور را به یک کارت تشبیه کرده بود؟!}

- من دیر فهمیدم بهترین، کامل ترین نیست... من دیر فهمیدم هر شخصیتی که نقص نداشته باشه، ناقصه! تو هیچ وقت خودتو نشناختی چون من نمی دونستم ازت چی می خوام.. چون من هیچ وقت خودمو نشناختم...

{نمی فهمید..!}

- توی کتاب گفته بود، زیبایی صرفا! شخصیتی توی حاشیه کتاب.. اما برای من تو اینطوری نبودی!


بر لبه پنجره ایستاد و در حالی که به دریا خیره شده بود، گفت:
- من قلم به دست گرفتم و تو اینگونه آفریده شدی...

{از قدرت کلمات مو بر تنش راست ایستاد.. هنوز هم حس می کرد دخترک هذیان می گوید.. هذیانی عجیب..}

- ظاهر بی نقص... قدِ بلند... اندامِ تراشیده... لبای سرخ قلوه ای... بینی قلمی...
برگشت و با برق تحسینی در نگاهش ادامه داد.
- و با چشمانی به رنگ آسمان... به سردی یخ... به زیبایی بلور برف...

با صدای لرزانی پرسید:
- تو کی هستی؟!

نتوانست بپرسد این مزخرفاتی که می گویی چیست.. نتوانست علامت سوالش را بکوبد.. عجیب بود، ولی نه عجیب تر از اینکه او چوبی را در دست گرفته و با دو کلمه در را باز کرده بود...
- می تونی من رو جاودان صدا کنی. من.. خالقم!

مداد را از پشت گوشش برداشت و با ته خنده ای در صدایش ادامه داد:
- اینم چوب جادوییمه!

فلور سرش را کج کرد.. مهم نبود که او کیست واقعا.
- اینجا چی کار می کنی؟!

- و بالاخره یه سوال درست! اومدم اشتباهمو جبران کنم.. اومدم راهو بهت نشون بدم!

انگار پروانه ای در دلش بازی می کرد. یعنی امکان داشت؟! نمیدانست از کجا می داند، اما می دانست امید حسی است که مدت هاست آن را تجربه نکرده...
- چه طوغ؟! واغعا می تونی؟!

دخترک لبخندی زد که به سرعت محو شد.
- می تونم... صبر کن یکم...

کاغذی را روی پاتختی برداشت و با مداد شروع به کشیدن چیزی کرد.

- می خوای برام نقاشی بکشی؟! با نقاشی چه کمکی به من می کنی؟!

- زمان.. سرنوشت.. از خطوط به هم پیوسته ای تشکیل شده که همشون به یه نقطه ختم میشن.. به وضعیت فعلی تو! اما خطوط سرنوشت تو متزلزلن.. چون من نتونستم تصمیم بگیرم و هر دفعه تغییرشون دادم! واسه همین هیچ چیزی اینقدر کوبنده نبوده که حافظه تورو برگردونه.. توی هر روایتی از گذشته تو شک و تردید هست.

سرش را کج کرد، چون صرفا احساس می کرد باید سرش را کج کند و پرسید:
- خب؟! الان مگه میشه کاریشون کرد؟!

"جاودان" همانطور که روی کاغذ چیزی را می کشید، یک وری خندید. انگار تمام وجود این دختربچه نامتقارن بود... از مدل موهایش تا خندیدنش.
- کام آن! تو یه جادوگری.. ما قراره برگردیم و پررنگ ترین خطو انتخاب کنیم! تا تو خودتو بشناسی.. تا بفهمی!

پیش از آنکه شادی فلور به چشم هایش برسد، ادامه داد:
- اما..

و همیشه امایی در میان است..
- اما باید یه بهاییو پرداخت کنی..! هیچ چیز مجانی نیست! ما قراره به سالیان سال قبل برگردیم.. هنگام رفتن به اون زمان وسیله ای داریم که مارو از تغییر مصون نگه میداره. اما وقتی داریم به این حال برمی گردیم، با جریان زمان همراه میشیم!

لحظه ای چشمش را از کاغذ برداشت و به فلور خیره شد.
- زمان خودخواهه... همیشه چیزیو بر می داره. تو یه پریزادی.. پیر نمیشی.. نتیجتا زمان محوت می کنه! مگر اینکه بتونی چیزی اینقدر کوبندرو پیدا کنی که خاطراتت رو برگردونه. جوونیتو.. زندگیتو..! می فهمی؟!

لب هایش را گزید.. تمام این جریانات خود ’زمان’کشی ای بیش نبود..
- انتخاب با خودته. این احتمالا بزرگ ترین ریسک زندگیته! می تونی بگی نه، بخوابی و دوباره تمام این جریاناتو از یاد ببری و هر روز به این روال به سوی ابدیت پیش بری.. با صورتی که هرگز پیر نمیشه‌‌..!

با روونایی که هر روز صبح سینی به دست می آمد.. و هر روز صبح بغض می کرد.. و او هیچ وقت نخواهد دانست چه قدر آن دختر عزیز بوده که اینگونه به پایش مانده بود.. لعنت به او.. لعنت به همه ـشان.. با صدای لرزانی گفت:
- بغیم.. قبل از اینکه شب بشه.. بذا ببینم کی بودم!

"جاودان" دوباره کج خندید و دستش را درون نقاشی برد. فلور با بهت او را نگاه می کرد که جسم درون نقاشی را بیرون کشید و دور گردنشان انداخت!
- گفته بودم بهت که... منم قلم جادویی دارم!

فلور گردنبند را نگاه می کرد. با شوک پرسید:
- زمان برگردان؟!

دخترک همانطور که ساعت شنی کوچکی را در حلقه می چرخاند، خندید!
- آره..! بذار برگردیم.. بذار یکم زمان نوردی کنیم!
زمان همواره بزرگ ترین معمای بشریت بوده.. زمان چیست؟! بحثی است که نه جادوگران و نه مشنگ ها سرش توافق ندارند. و صدالبته هر کدام از اعضای هر گروه، بقیه را با خوردکردن شخصیت پایین می آورد تا حرف خود را به کرسی بنشاند. به طور مثال یکی از جادوگران نامدار غربی در وصف داوود بن محمود قیصری می گفت:
چه کسی اهمیت می دهد یک جادوگر آسیایی هنگامی که سرش زیر آفتاب داغ آسیا مغزپخت می شده و سلول های عصبی اش ته می گرفته چه نظریه ای راجع به زمان داده؟!

در حالی که بر خلاف تفکر او، نظریه این جادوگر آسیایی قابل تقدیر و تفکر بود. او معتقد بوده که:
"زمان نه آغازی دارد، نه پایانی و آنچه ما آن را بخش می کنیم صرفا در پندار ماست‌‌.. ."

فلور دلاکور هنگامی که منظره ها با سرعت از پیش رویش می گذشتند، به تمامی این موضوعات فکر می کرد. بر اساس این نظریه، کل سفر آن ها سفری درونی بوده و این با وجود، «جاودان» در کنارش متناقض بود.. هنوز نمی فهمید... و بر عکس چیزی که انتظار داشت، تا همین جا علامت های سوال درون ذهنش تنها بیشتر و بیشتر شده بود..!

- هیس... نگاه کن!

ایستاده بودند و جاودان مشغول جمع کردن زمان برگردان بود. رو به روی آنان دختربچه ای سوار بر تاب بود. موهای بلند طلایی رنگش در هوا پرواز می کرد و پاپیون آبی رنگش دنبالشان می کرد.

آرام پرسید:
- ما الان کجاییم؟!

جاودان بی خیال با صدای بلند پاسخ داد:
- منظورت اینه که کی ایم؟! در زمان کودکیت جانا.. توی باغ عمارتتون.. و اگه تا حالا نفهمیدی.

به دختربچه مو بلوند اشاره کرد:
- اون تویی...

چه قدر تکرار.. هر چند ثانیه یک بار این کلمه را تکرار می کرد..
- "نمی فهمم!"

- خب اومدیم که بفهمی... بفهمی که تمامی خطوط به یه مقصد می رسن.

پسربچه ای به سوی فلور دوید و به فرانسوی فریاد زد:
- فلوور! فلووور! رفتی پیش فالگیر؟!

فلور کوچک با متانت و به آرامی گفت:
- مادر گفته که فالگیرا یه سری دزد دغل بازن و پول می گیرن بدون اینکه از آینده چیزی بگن!

جاودان در کنار فلور آرام خندید..!

پسربچه گویی دوز بالایی از کافئین به بدنش رسیده باشد گفت:
- اینقد ضد حال نباش فلور! بیا! باحاله! به من گفت تو یه جادوگری، باورت میشه؟! منم می دونم چرت و پرت میگه.. ولی باحاله!

فلور کوچک از تاب به پایین پرید و همانطور که به سمت کلبه چوبی آنور باغ می رفت گفت:
- اون نگفت من یه جادوگرم الکساندر! ...اون بهت گفت من یه ساحره هستم‌‌!

"جاودان" دوباره خندیدو گفت:
- نتیجه گیری اول.. از بچگی علاقه خاصی به زدن توی حال مذکر جماعت داشتی!

فلور در شوک بود هنوز و به سرعت به دنبال نسخه کوچک تر خودش که وارد خانه می شد می دوید.
- آروم باش فلور.. تو چیزیو از دست نمیدی.. شرط می بندم با این سرعت بدویی می رسی به مراسم سین جیم.. نه اون پیشگویی..

فلور هیچ چیز از حرف های جاودان نمی فهمید. ولی او حق داشت. فلور کودک با عصبانیت رو به فالگیر فریاد می زد:
- تو از کجا می دونی من ساحره ام؟! به چه حقی به الکساندر گفتی؟!

فالگیر پیر به نرمی خندید.. دور سرش شال بسته بود و لباس های ناهماهنگ و رنگ وارنگش دقیقا همچون تصویر سنتی و نمادین یک فالگیر بودند.
- دخترکم.. هییسس.. اون باور نمی کنه! ولی من می تونم آیندتو بهت بگم..

چشمانش در کاسه چرخید.
- خطوط سرنوشتت متزلزلن دخترکم... ولی روزی باید ثابتشون کنی..

سپس به سمت پنجره، دقیقا به سمت جایی که فلور نگاهشان می کرد، چرخید و با آن چشمان تماما سفیدش گفت:
- اون روز از من به یاد داشته باش.. تو باید بزرگ ترین ویژگیتو در کوچک ترین شئ فراموش شده پیدا کنی...

و دنیا تماما شیری رنگ شد.. به رنگ چشمان فالگیر پیر..!
زمان همواره بزرگ تره معمای بشریت بوده.. اینکه مغز انسان چگونه زمان را درک می کند همچنین! دانشمندان مشنگ از انسان ها استفاده ابزاری دارند.. مانند استفاده ما جادوگران از حیوانات جادویی به عنوان حیوان آزمایشگاه! اینکه چطور آنان چنین اجازه ای دارند و ما جادوگران نداریم، خود دلیل خوبی برای اعتراض به "ستاد مبارزه با استفاده از مشنگ ها و جانوران جادویی" در وزارت سحر و جادو است. اما بگذریم..

داشتم می گفتم که دانشمندان مشنگ با آزمایش بر دیگر مشنگ ها و پخش کردن نور هایی همانند فلش و بوق ممتد و کم و زیاد کردن زمان هایشان به این نتیجه رسیدند که افزایش تدریجی، باعث کش آمدن زمان برای مشنگ های مذکور شده..! به زبان ساده، ‘انتظار’ باعث کش آمدن زمان می شود و این همان اتفاقی بود که برای بیل ویزلی افتاده بود. احتمالا برای او که دم در اتاق با بی صبری قدم می زد، هر ده دقیقه خود را چندین ساعت جا می زد. فلور دلاکور زمان حال از پشت پنجره این منظره را نگاه می کرد. انگار اصلا صحبت های جاودان را که حین حرف زدن مدادش را در هوا می چرخاند نمی شنید.

- اون پسررو می بینی؟ یعنی اون آقائه.. اون بیل ویزلیه.. شوهرته.. یک سال قبل با هم ازدواج کردین.. یعنی یک سال قبل از این زمان.. نه زمان حال.. اااه می فهمی چی میگم؟!

به قیافه فلور نمی خورد که متوجه شده باشد. اما جاودان ادامه داد:
- الان تو توی ‌اون اتاقی.. و اولین دخترت داره به دنیا میاد.. بیل نگرانه..

فلور نمی شنید. فقط با بهت به بیل نگاه می کرد و احساس می کرد قلبش می لرزد با هر گام پر تشویش او. با هر بار که با نگرانی دستش را درون موهایش می کرد. یک غریبه آشنای دیگر..
جاودان به ساعت روی دستش نگاه کرد. دوباره مداد را پشت گوشش گذاشت و گفت:
- وقتشه دیگه..

و صدای گریه بچه ای خانه را روشن کرد. دختری موطلایی با شباهت انکار پذیری به فلور از در بیرون دوید. بیل پرسید:
-چی شد گابریل؟! حالش خوبه؟!
گابریل سرخوشانه فریاد زد:
- حالشون خوبه.. بچه دختره! دختره!


فلور پشت پنجره اتاق نسخه جوان ترش رفت و به خودش چشم دوخت. آشفته، با قطره های عرق و اشک روی صورتش و نوزادی میان بازوانش خوابیده بود‌..
می توانست از همانجا بگوید نوزاد زیبایی است. نوزاد با چشم های درشت آبی رنگش به اتاق نگاه می کرد. نوزاد دوست داشتنی کوچک.. می خواست برود و در آغوش بگیرد آن موجود دوست داشتنی را. دوست داشت کنار بیل بایستد.. دوست داشت در میان آن جمع باشد.. آن مو قرمز هایی که نمی دانست کیستند. ولی از اقوامش بودند در هر حال..
- چرا منو اینجا اوردی؟! قراره چیو بفهمم اینجا؟!

جاودان توضیح داد:
- واضحه.. اینکه دخترتو دوست داشتی.. شوهرتو دوست داشتی.. خانوادتو..! این نبوده که دل کندن برات آسون باشه..

فلور کم رنگ تر می شد. انگار از خلقت حذف می شد. پرسید:
- دل کندن..؟! مگه قراره دل بکنم؟!

جاودان لبخند محزونی زد و صحنه در بارقه های نور محو شد..

آخرین کلمات را در آن زمان شنید.
- خوش اومدی ویکتوریای من..

فلور به اطرافش نگاه کرد به وضوح حس می کرد کم رنگ شده. انگار شبحی شده بود معلق میان فضا-زمان. در میان تصاویر بافته شده از نخ های لغزانی ایستاده بود که ثانیه به ثانیه تغییر می کردند و منظره ای جدید را نشان می دادند. هیچ چیز ثبات نداشت گویی‌‌..
- ما کجاییم؟!

جاودان گفت:
- می دونی.. زمان همواره بزرگ ترین معمای بشریت بوده. یه پارادوکس جالب توی زمان و سفر زمانی هست.. به نام پارادوکس پدربزرگ که ما در راستای اهداف ساحره سالارمون میگیم بهش پارادوکس مادربزرگ..! میگه اگه یه نفرتوی زمان سفر کنه ومادربزرگ خودشو بکشه.. چه اتفاقی میفته؟! این به نوعی نشون میده تغییراتی که ما توی گذشته اعمال می کنیم چه قد می تونه تاثیر گذار باشه.. نتیجتا هیچ وقت ما گذشته رو تغییر نمیدیم.. اما..

و همیشه ‘اما’یی در کار است..

- اما اینجا فرق می کنه...

جاودان یک وری خندید.

- اینجا اشتباه منه.. اینجا خطوط زمانی متزلزلن.. معلوم نیست کودوم گذشته توئه.. اینجا مرکز تمامی شک و شبهات در مورد زندگی توئه.. انتخاب بزرگت‌‌، تو تصمیم گرفتی مرگخوار بشی!

مدادش را بر نخ های لرزان کشید..
- البته تو مسلما اینجا چیزی رو نمی بینی.. بذار آینده نزدیکو بهت نشون بدم..

و پارچه های لغزان فلور را در ردای سیاه زانو زده نشان دادند. در برابر انسانی روی تخت.. او هم در ردای سیاه. انسان بود؟! فلور نمی دانست.. بینی نداشت و چشمانش سرخ رنگش همچون مار بود.

- اون لرد ولدمورته‌..! سیاه ترینِ اعصار! تو داری خودتو متعهد بهش می کنی.. داری از خانوادت می زنی..

فلور خودش را در تصویر می دید و خالکوبی ای که روی دستش نمایان می شد. اشک در چشمان فلور جوان تر حلقه زده بود.
- متنفرم از این کلمه.. ولی نمی فهمم‌.. چرا؟! مگه چی کم داشتم؟!

جاودان مدادش را در دستانش چرخاند و آهسته گفت:
- چون من می خواستم.. من کلی دلیل اوردم، هر دفعه برای هر نفر اینقدر تغییرت دادم تا قانع کننده باشه! اینکه تو از مالی متنفر بودی.. اینکه بیل ال شد.. دنیا بل شد.. در حقیقت من به همه گفتم تو مجبور بودی.. ولی هیچ اجباری در کار نبوده.. و تو باید خودت اینو بفهمی.. بارز ترین ویژگی شخصیتتو..

مداد را در دستان فلور گذاشت.
- وقتی فهمیدی می تونی بنویسی برای همه.. بنویس براشون چرا..! چی شد..

فلور پلک زد و ناگهان دیگر در آن زمان نبود. در میان اتاقی ایستاده بود و رو به رویش باز هم خودش را دید. سرش را گذاشته بودی روی پای آن دختری که صبح خود را روونا معرفی کرده بود و گریه می کرد.
- غوونا.. غوونا.. من عاشقشم.. ولی اون منو نمی بخشه.. غوونا! ویکتوریا کوچولوی من ازم متنفره! تمامشون از من متنفرن! هیچ کس اعتماد نمی کنه دیگه به من.. و من هیچ وقت قرار نیست موهای دخترمو شونه کنم.. براش لالایی بخونم!

- هیس.. فلور من.. بذار برات یه لیوان آب بیارم!

روونا بلند شد و از میان فلور زمان حال گذشت. انگار او اصلا وجود نداشت! فلور خودش را نمی دید دیگر حتی!
زمانش رو به اتمام بود و هنوز نمی فهمید.. جاودان رفته بود. او محو شده بود و در اتاقی با نسخه جوان تر خودش که گریه می کرد تنها مانده بود. فلور جوان تر ناگهان گردنبندی را از گردنش کشید.. زنجیر پاره شد.
آویز را به کناری پرت کرد.
- نباید این کارو می کردی!
جاودان با لبخندی این جمله را بر زبان راند.
فلور جوان تر با عصبانیت از جا پرید!
- تو کی هستی؟! تو اتاق من چی کار می کنی؟!

به دستان جاودان نگاه کرد.
- چوب جادوی من دست تو چی کار می کنه؟!

جاودان لبخندی زد و گفت:
- آبیلیویت..

و در کسری از ثانیه به همان سرعتی که آمده بود، رفت!

فلور جوانتر بر زمین افتاد. او با بهت به آن منظره خیره نگاه می کرد. جاودان آمده بود، حافظه اش را پاک کرده بود.. سپس به کمکش آمده بود؟! نمی فهمید.. لعنت به تمامی آنان.. هنوز نمی فهمید..

به سمت نقطه ای رفت که آویز افتاده بود. آویز را از زمین برداشت و نگاهش کرد.. بال هایی طلایی رنگ..
- تو باید بزرگ ترین ویژگیتو در کوچک ترین شئ فراموش شده پیدا کنی..-

کلمات فالگیر معنی پیدا می کرد. واژگان جاودان در ذهنش می چرخیدند..
- بال همیشه نشانه پرواز بوده.. متعهد نبودن! میل به آزادی.. اینو می خواستی تمام این مدت به من بگی.. نه؟! من نمی تونستم متعهد باشم.. سیاهی آزادی بود! من از اونا زدم.. چون میل به پرواز درون من بیشتر از عشق به هر کس و هر چیزی بود...

______________________

روونا ریونکلاو زیر لب ملودی غمگینی را می خواند مربا و کره و پنیر را درون سینی می گذاشت.. در تمامی زندگی چند هزار ساله اش کار خانه انجام نداده بود و حال به خاطر عزیزترینش مجبور بود. سینی را با چوبش به پرواز در آورد و پله ها را یکی یکی بالا رفت. لبخند دندان نمایش را آماده کرد تا نکند یک وقت عزیزترین ناراحت شود. آماده شد تا برای بار سی و چهارم خودش را معرفی کند. در را باز کرد..

- من تمامی این مدت زیر پنجره کنار ساحل نشسته بودم. صرفا صدای افتادن سینی روونا و جیغشو شنیدم.. از اونجایی که قلم دست فلور بود، خودش تعیین می کرد چه اتفاقی بیفته.. و من اندازه شما بی خبرم از ادامه ماجرا.. شوک روونا به خاطر محو شدن فلور بود.. یا فلوری که با آغوش باز با همون لهجه فرانسویش می گفت: "غوونا..!"، معلوم نیست..
اگه فهمیدین به منم بگین.. چون من قرار نیست دیگه توی اون اتاقو نگاه کنم..

امضا: جاودان :)


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۳ ۲۳:۳۸:۴۶
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۳ ۲۳:۵۳:۳۳

بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۴
#9
ترنــســیــلـوانـیـا
بر عـــلیـــه ِ
تنبل های وزارتی


پســـت ِ اول


"بال هایِ پروانه ای بر هم خوردند و در نقطه ای دیگر از جـــهــان طوفانی برپا شد!"

نــظریه آشوب چنین می گفت..!


احتمالا نمی خواهید توضیحی در مورد نمودار های طولانی ِ این نظریه بدانید و یــا بدانید "رویال مــک بــی" مــشنگ ِ ریاضی دان چگونه روز ِ گرم تابستانی ای در حین نوشیدن آب میوه اش ناگهان فریــاد زد:
-" تغییر خیلی کوچکی در شرایط اولیه موجع به تغییر خیلی بزرگی در نتیجه می شه!"

خـب حق هم دارید، هیچ کس علاقه ای به این موضوعات کسالت آور ندارد! در ضمن هیچ رولی بابت این موضوعات تا به امروز نمره نگرفته و نخواهد گرفت! احتمالا اکنون اخم هایتان را در هم کشیده اید و با خود فکر می کنید:
- خــب که چی؟! چه ربطـــی داره؟!

باور کنید خیلی ربط دارد..!
فکر کنید وجودی فراتر از زمان می توانست این شرایط اولیه را به گونه ای تغییر دهد. آن وقت سرنوشت کل ِ جهان را می توانست در دســتــانش بگیرد! قــدرتی نامحدود! قـــدرتی "خداگونه"...

اگر از دور نگاه می کردید فکر می کردید دارد عروسک بازی می کند یا انسانی است دیوانه و علاقه مند به جمع آوری کلکسیون عروسک های انسان نمای مینیاتوری! بعد کمی بیشتر دقت می کردید و می دیدید که کل کره زمین را روزی زمین چیده و حتی به جای اقیانوس هم گودال های آب گذاشته!

و بــا دقت بیشتر در می یافتید که تمام این مدت در اشتباه بوده اید! عروسک های آدم نمای مینیاتوری ای در کار نبوده.. آن ها ادم های واقعی بوده اند و آن جا جهان واقعی بوده!
نیمی از چراغ های جهان خاموش و نیمی دیگر روشن با نور آفتاب! ابر هایی که با فاصله روی زمین می رقصیدند.. موج، در گودال های آب نمایان بود و طوفان ها، به سرعت راه خود را به سمت شهر ها می پیماییدند!

با اندامی خمیده و عجیب روی قسمتی از قاره اروپا زانو زده بود و با چشمانی پر عطش آن را می کاوید!
عــطش برای یافتن چیزی جدید..
بیست هزار سالی بود که همه چیز برایش عادی شده بود.. خلاقیت های بشری فقط برای زمان کوتاهی سرگرمش می کرد..
- آره آره.. از زمان آیزاک ابرنابغه جهان ِ جادوگری و مشنگی.. دیگه چیزی سرمو گرم نمی کرد.. نیوتن ِ خدابیامرز.. چه حیف که فانیا اینقدر عمرشون کوتاهه!

معلوم نبود با چه کسی صحبت می کرد. جز او هیچ کسی در محیط نامعلوم و محو اطرافش دیده نمی شد. ادامه داد:
- البته.. اون پسره.. آهان! انشتین! انشتین! اونم موجود باحالی بود! خط های سرنوشت منو با اون غافلگیر کردن..! و سلیمان.. رفیق قدیمی..!

ناگهان، نقطه ای عجیب را دید.. در چمنزاری ســـبـــز رنگ مه سرخی می تراوید! چشمانش برقی زدند، هیچ گاه به این نقطه از جهان دقت نکرده بود! می توانست استادیوم کوئیدیچی رادر آن میان ببیند.. نامش هنوز قابل خواندن بود.
"استادیوم المپیک"
می توانست قدمت ورزشگاه را حس کند.. و خاطرات شومی که با خود داشت..!
دختـــری با موهای مشکی در بالاترین نقطه ایستاده بود و به طوفان سرخ رنگی که با شتاب به سمتش می می آمد خیره بود! دخترک متعلق به آن قرن کوتاه نبود، می توانست آن را حس کند..

با همان چشمانی که هر لحظه عطششان بیشتر می شد داستان را دنبال کرد...


تماشاگران، فریاد هایی حاکی از ترس می کشیدند و فــرار می کردند. اما میان آن همه داد و فـــــــریاد، صدای ناله ای ؛ لبخـنـد را بر لبش آورد. مـــــه ِ آسمان سرخ شد، انگار که لحافی خونی بر آن کشیده باشند.

به سمت زمین بازگشت. درست حدس می زد. ویلبرت در خون ِ خود غوطه ور بود و آخرین نفس هایش را دردناک و سخت، می کشید. طلــسم های گلرت، جادوگر ِ خاکستری، دردناک بودند. به آسانی نمی کشتند، با زجر جان می گرفتند!
و فلــور کنارش زانو زده بود.. لالایی می خواند! دریای ِ چشمانش جاری شده بود...

"او" خندید! داستان کمی لوس شده بود برایش، انتقام از تمامی مردان؟!
کلیشه ای تر از آن هم مگر می شد؟!

پوزخندی روی لب هایش نشست و زمزمه کنان زیر لب گفت:
-بیاین براتون بازیو تغییر بدم کوچولو ها..! به جز کوچک تغییر می کنه و نتیجه.. کاملا تفاوت پیدا میکنه!


دستش را روی ورزشگاه کشید و گویی زمان به عقب باز می گشت، جهت تابشش آفتاب و سایه ها همگی با هم تغییر میکردند و دور می زدند.. پرنده هایی که با امدن طوفان فرار کرده بودند، در جهت مخالف پرواز می کردند و می آمدند دوباره روی دیواره ورزشگاه پرواز می کردند. مردم به عقب می رفتند و در جایگاه هایشان می نشستند. کلاه هایشان را از سر در می اوردند و صورت های رنگی ـشان را پاک می کردند.
تیم های به درون رختکن بازگشتند، عقب عقب بیرون آمدند، روی جارو هایشان نشستند و به پرواز در آمدند. در آخر،ضربه کوچکی به اسنیچ زد.
پروانه او می توانست گوی زرینی باشد.. که با بر هم خوردن بال هایش جهان را تغییر می داد!

دستش را از روی ورزشگاه بر داشت و جهان دوباره کار خود را از سر گرفت! جارو ها در جهت درست به پرواز در آمدندو گزارشگر گزارش دادن بازی را از سر گرفت!


جاروها، هم زمان با هم به پرواز در آمدند. پس از چند دقیقه صورت روونا از سرما بی حس شد. حال، به راحتی می توانست کوافل را ببیند که توسط رز زلر به دروازه نزدیک میشد. لودو بگمن، به سرعت توپ را از مهاجم گرفت و به سوی او پرتاب کرد. روونا دستهایش را دور جارو محکم کرد و نفس عمیقی کشید. جارو را به حرکت در آورد و به دروازه تیم حریف نزدیک شد. بیشتر از چهل اینچ با دروازه فاصله نداشت. فرصت خیلی خوبی بود. به کوافل ضربه زد. توپ، از میان حلقه ها گذشت و فریاد هواداران تیم ترانسیلوانیا به هوا رفت. روونا با شادی به سوی اعضای تیم خود برگشت اما از صحنه ای که دید لحظه ای مات شد. با آخرین توان باقی مانده در بدنش زمزمه کرد:
-ویلبرت!

"و تاریخ تغییر کرد!"
خط بعدی ای که نوشته شد دیگر آن چیزی که باید می بود، نبود! چیزی بود فراتر و کمتر.. داستانِ جدید متفاوت بود!

صدای جیغ و داد از سمت دیگرِ ورزشگاه بلند شد و ناگهان ورزشگاه منفجر شد! فلور دلاکور با بهت به اسنیچی که در دستش جا گرفته بود خیره نگاه می کرد. آن ها بازی را برده بودند، او بالاخره اسنیچ را گرفته بود!

فریاد گزارشگر در استادیوم می پیچید!
- فلــــــــور دلاکور، بالاخره گوی زرینو گرفت! برنده بازی، تـــرنسیلوانیا!

طرفداران ترنسیلوانیا به درون زمین می ریختند و نماد تیم همه جا، دیده می شد..
شادی در وجودشان!

باورتان بشود یا نشود "او" هم که خطوط سرنوشت را تغییر داده بود، نتیجه را نمی دانست. و او هم مثل ِ ما، فکر کرد که بازی به خوبی و خوشی تمام شده..
فکر می کرد که دیگر از هیچ قتلی خبری نیست! از هیچ جوی خونی.. از هیچ دریای اشکی..

ولی، دانه عشق کاشته شده بود.. دانه دوست داشتن.. و انتقام..
ویلبرت چوب دستی اش را بالا برد و طلسمی ب سمت جادوگر خاکستری روانه کرد! طلسم دیده نمی شد، و هر لحظه نزدیک تر می شد..

گویی زمان برای ثانیه هایی خفت! چشمان ِ روونا بر صحنه بود، تماشا می کرد انتهای ماجرا را! مرگ گلرت؟! دور از ذهن بود.. ولی کسی چه می داند در مورد سرنوشت؟!
ویلبرت حرکت سریع طلسم را تماشا می کرد..
زمان آرمیده بود و ناگهان دخترک ِ چشم آبی با اسنیچ در دستش بر اثر فشار جمعیت به سمت گلرت هدایت شد. رفت و دقیقا در اشتباه ترین زمان ممکن و در اشتباه ترین جای ممکن قرار گرفت!
و آنگاه، اشتباه ترین شخص طلسم را به خود جذب کرد...!

لبخند بر لب های فلور خشک شد!
ویلبرت به هشدار فریاد زد.. فریادی که میان آوای جمعیت گم شد..
فلور، چشمانش را بست.. دریای چشمانش، آسمان چشمانش را.. بست و بر زمین افتاد..!
هنوز هیچ کس نمی فهمید چه اتفاقی افتاده! چرا افتاد؟! چه شد اصلا؟!
قبول کردن مرگ به همین آسانی هم نیست..! از کمی آنورتر هنوز آوای فریاد های ناشی از شادی می آمد..!
تا آن که صدای جیغ ها بلند شد! روونا هیچ صدایی را نمی شنید دیگر.. انگار زیر آب باشد.. گوش هایش هیچ چیز را نمی شنیدند..!
روونا بر زانوانش افتاد. کشان کشان خودش را به جسد در حال جان دادن رساند.. و دستان لرزانش را گرفت..
- فلور؟! فلوری؟! خواهری.. نفس بکش خب؟! خواهری.. انتقام نمی خوام اصن.. بی خیال انتقام.. میشه.. میشه بگی زنده ای؟! بیا.. بیا..بریم اصن! بیا بریم منو معجزه صدا کن! بگو کسی مثه من ندیدی..! اصن بیا بی خیال کوئیدیچ بشیم.. به درک! بیا بریم دعوا کنیم! الکی! من بگم تو خیلی لوسی و تو با اون لهجه فرانسویت.. فلور؟!

قلبش دیگر نمی زد. پوست سفیدش سفید تر شده بود و بدنش سرد..

____
-کــات!
پوزخندی زد و دستانش را بالا برد! صحنه روونای زانو زده کنار فلور و جسد بی جان نیمه پریزاد همچون شیشه تکه تکه شد و فرو ریخت..

-بذار یه سرنوشت بهتر برای این بازیتون رقم بزنم!

و زمان باز شروع کرد به بازگشتن به عقب..! ولی نه یک روز، دو روز، یک هفته حتی..
ماه ها به عقب بازگشتند و سال ها.. دهه ها.. و در نهایت قرن ها..
و صحنه جدیدی پیش رویشان بود.. ساحره ای میان آتش..!

-
-مــــن ســـاحره نیستم... ولــــــم کنین! دختــــرم... دختـــــرم... خواهش می کنم! اون به مـــادر احتیاج داره... خـــواهش می کنم!

زن زجـــــه می زد. موهای پریشان سیاهش صورتش را قاب گرفته و طناب های که او را به تیرک می بستند دست هایش را زخم کرده بودند. تـــقـــلا کرد و فریاد زد:
-تمـــنــــا مـی کنم... من باید مراقبش باشم... اونو نباید به او عوضی دائم الخمر بدین... معوم نیست بدونِ من چه بلایی سرش میاره!

ضربه ی شلاق دیگری بر تنش نشست.
- بـــبـــند دهنتو ساحره... شوهرت به ما گفته جادو می کنی...

مردی صلیب دور گردنش را محکم گرفت، بر روی تل چوبی که زن را به آن بسته بودند رفت و رو به جمعیت خشمگین ادامه داد:
-مـــردم نگاه کنین که این ساحره می خواد چه جوری فریبمون بده! این زن شیطان ِ.. این زن از جهنم اومده.. بــاید به جهنم بازگردونده بشه...

نــاله های زن دوباره بلند شد.
- خواهش می کنم.. به خاطر دخترم..

اما آتش سریع تر بود. آتش ِ مشعلی که روی تل ِ چوبی انداختند به سمتش می آمد. حرارت پوستش را نوازش می کرد.دیگر جیغ نکشید. حرفی نزد. چشمانش را بست و سرش را بالا گرفت.

چند دقیقه بعد فقط بوی گوشـــت ِ سوخته در هوا مانده بود و رنگ چشم های دختری که تمام ماجرا را دیده بود...

و تاریخ باز هم تغییر کرد..

دخترک به طرف خانه می دوید! به بغض.. اشک هایش دیدش را مختل کرده بودند و پرده ای روی چشمانش انداخته بودند..
هق هق می کرد..
می دوید..
نمی دانست به کجا برود..
چه کار کند!

و او.. او از آن بالا قطره اشک را لمس کرد..
و قطره اشکی که باید جاری می شد تا چشمانش صاف شوند.. جاری نشد!

پای دخترک بر ریشه درختی بیرون امده از خاک گرفت، و زمین خورد.. زانوهایش از زیر دامن کوتاهش زخمی، سرش به تکه سنگی برخورد کرده بود..
و خون بر روی زمین می ریخت!

____________
پیرمرد روستایی تکرار کرد:
- از توی جنگل پیداش کردم.. از سرش خون میومد! وقتی اوردمش خونه نمی گفت کیه!

پزشک به تاسف به کودک مو سیاه روی تخت چشم دوخت و گفت:
-دچار فراموشی شده..! شایددرست بشه شاید هم نه! کی می دونه؟!

اینگونه روونا ریونکلاو از تاریخ حذف شد.. نامش در هیچ کتابی نرفت.. هاگوارتز را تاسیس نکرد.. گمان می رود حتی فراموش کرده باشد وجود جادو را!
اما.. چه کسی می داند؟!
به خطوط گذشته سرنوشت هم دیگر اعتمادی نیست..
و "او" تازه از این بازی خوشش آمده..!


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
#10
تـــرنــســیــلوانــیا
بـــر علــــیه
مرلینگاه سازی لندن (؟!)


پــــســت پـــــایانــــی


مــــرلــــــیــن، نمی دانست کجا است، چه مدت سفرش از عالم بالا به زمین طول کشیده... و باور کنید در آن لحظه این موضوع ذره ای اهمیت نداشت. صدای موج های دریای خروشان در گوشش می پیچید. تا افق آبی رنگ بود و بس..
و چشمان ِ کهن ِ او به افقی دورتر می نگریست.
هزاره ها را به چشم دیده بود، قرن ها از پیش چشمش گذشته بودند و هیچ گاه چنین حسی.. چنین حـس ِ قدرت مندی را تجربه نکرده بود.
او، پســـر شیطان ِ اعظم، ســفــیدی را خط زده بود و سیاهی مطلق را جایگزین کرده بود. به سیاه ترین، شرور ترین و سهمناک ترین جادوگر روزگار پیوسته بود. لقب مرگخوار را با خود یدک می کشید. او می توانست بی رحم ترین باشد! چرا روزی که او را دید... تغییر کرد؟!

-چـه کردی بــا دِلَم؟!

مرلین بود. پیامبر بود و دلش.. دل ِ سنگی ِچندین و چند هزارساله اش.. با دیدَنِ مورگانا لرزید!

آن چشم های ســبــز رنگ.. دلش را به ناکجا آباد برده بودند.. سیاه بود و مغرور، ولی عاشق گیاهان..! چه کسی می توانست باور کند پیامبری، با چنین عظمتی، با چنین حجم وسیعی از قساوت به هنر عشق بورزد؟
جنگل چشمانش با آن بارقه های آفتاب، می توانست خلوتگاه سالیان ِ سال ِ مرلین باشد..

بلند خندید. چه کرده بود با او که حال همچون جوانکی عاشق میان ناکجا آباد نشسته بود و به طره موهای افشانش فکر می کرد!

"مرلین" بود و..
جهانش در آستانه تخریب..!

قهقهه اش خاموش شد. اگر روزی لبخند های ِ او نبود.. اگر پوست ِ سفید رنگش سرد می شد..

عــجــز در نگاهش موج می زد.. اندازه تک تک ِ قطرات ِ آب ِ آن دریا غم بر دلش بود...!

__________________

- وای غـــوونا! اگه ببغــیم چه خوب میشه! فک کن از دو تا پیامــبــغ می بغیم!

روونا رو به فلور ِ ذوق زده که چشمانش برق می زدند خندید و و گفت:
- فکر کن! باید اعتراف کنم این لیگ اولین بازی کوئیدیچ ِ شرافت مندانه و جذابم بود! توی این پونصد سال زندگی فکر نمی کردم یه بازی با چهار تا توپ می تونه اینقدر جالب باشه!

ویلبرت با نیشخندی پرسید:
-شرافت مندانه؟ یعنی بقیه بازیات شرافت مندانه نبودن؟

روونا چشمانش را گرد کرد.
-کی؟ من چنین چیزی گفتم؟ نه! اصلا! ولی فکر کن چه فوق العاده میشه.. این بازیو ببریم، کاپ ِ قهرمانی..

گلرت اما در آن جمع صمیمانه ذهنش جایی دیگر بود. بازی ِ عظیمی را به راه انداخته بود. نقشه اش را بررسی می کرد. تک تک مراحل را تجزیه و تحلیل می کرد. می دانست هیچ کم و کاستی ای ندارد.. آن ها برای اولین بار در تاریخ می بردند، از تیمی با دو پیامبر.. ولی، نه به روش های مرسوم!

__________________

- فکر می کردم به بازی نمی رسی!

مرلین آهی از ته دل کشید و اندیشید:"اگه می دونستــی دلبرم.."
- سفر به عوالم بالا و تغییرات زمانی.. بالاخره که رسیدم!

مورگانا اخم کرد.
- لطف کردی! دقیقا شب قبل از بازی.. اینقدر واجب بود سفرت؟!

"واجب بود.. چی واجب تر از زندگی تو؟ خیلی واجب بود عزیز ِ دلم.. واجب تر از اون که فکرشـو بکنی!"
-لوسیفر.. یــه شیطان، فکر می کنه خالق ِ تمامی عوالمه.. مجبورم می کنه برای هر خورده فرمایشش برم بالا و برگردم! علاقه مندم به عنوان پسرش یادآوری کنم که شیطانی بیش نیست!

مورگانا به سرعت پرسید:
- واسه چی احضارت کرده بود؟
سپس مشکوک ادامه داد:
-مطمئنی همه چیزو به من گفتی؟!

"نــه.. می دونستی دارن تورو از من می گیرن..؟ می دونستی می خوان مجبورم کنن بکشمت..؟ معلومه که همه چیزو نگفتم... چه جوری بهت بگم..؟"
-آره! پاشو بریـــم حداقل به تمرین آخر برسیم! پیرمردی مثه من به تمرین نیاز داره خب!

- بابا فقط یه پنج شیش میلیون سال عمر کردی! هنوز اونقد درب و داغون نشدی که نتونی مدافع باشی!

اصلا به سخنانش گوش نمی داد. اصلا نمی فهمید چه می گفت. تصمیمش را گرفت. کــل جهان به درک.. او، نمی توانست.. او نمی توانست عامل بسته شدن ِ آن چشمان کهربائی رنگ باشد...!

__________________

نعره های خشمگینـ ـــانه اش جهان را می لرزاند، طـوری که چندین و چند زلزله در جای جای جهان قابل پیش بینی بودند!

- تصمیم گرفت کل ِ جهان، تمامی اون موجوات ِ ریز ِ عاطفی بمیرن ولی خودش اون دختررو نکشه؟! اون از خــــــون مـــــــــن نــــــیـــــــست!

از چهره اش هیچ چیز خوانده نمی شد. چشمان ِ سبز رنگش، لال، می نگریستند! نمی شد فهمید ترسیده است یا نقشه دیگری در سر دارد.. سرش را به تاسف تکان داد و تائید کرد:
-درسته.. حاضر نشد از دختره دست بکشه! کل دیشب مردد بود ؛ ولی بالاخره تصمیمشو گرفت! آماده شده تا فردا با کل جهان از بین بره.. ولی خودش مورگانارو نکشه!

لوسیفر از خشم می لرزید.
- علاوه بر اون پسره خام، من هم در خطرم.. خفت بالاتر از این؟ در تمامی عوالم بالا این نافرمانیش پیچیده! مضحکه زیردستام شدم... الحق که پسر ِ همون مادره...!

چشمان ِ گلرت برقی زد. نقشه هایش تمامی نداشت، لایه پشت ِ لایه.. یکی از دیگری مهیب تر، خطیر تر! زمان ِ مناسب فرا رسیده بود..
- من می تونم کمکتون کنم.. فقط.. زمان می خوام! بهم تا وسط ِ مسابقه فردا وقت بدین.. پیش روی اکثریت جادوگرا.. بذارین اونجا تراژدی ِ ابدیش اتفاق بیفته.. بذارین ثبت بشه توی تاریخ!

خشم ِ لوسیفر جای ِ خود را به لبخندِ محوی داده بود، لبخندی از روی هر چیزی جـز مهر ِ پدری! کم کم داشت از این پسرک ِ مرموز خوشش می آمد!

__________________

گــــــــــزارشگر فریاد زد:
-گــــــــــــــــــــــل به نفع ترنسیلوانیا! بالاخره ترنسیلوانیا تونست خودشو بالا بکشه، همه چیز دیگه به جست و جوگرا بستگی داره، امتیازا مساویه و هر دو تیم پا به پای هم پیش میرن... راونا راونکلاو به سرعت به سمت دروازه تیم مقابل میره! واو! مدافعان ِ پیامبر چیکار می کنن، دفــــــاع ِ نادر ِ دو مدافــعه! راونا راونکلاو به سختی جاخالی میده، اما کوافل رها شد... آماندا بروکل هرست در خواست استراحت می کنه... و دو تیم با امتیازای مساوی به رختکناشون میرن!

همه چیز به طور مسخره ای روال عادی خود را طی می کرد. مثل ِ یک بازی کوئیدیچ ِ عادی به هم گل می زدند. از گل خوردن خشمگین می شدند. مثـل ِ یک بازی کوئیدیچ معمولیف از تکنیک های مختلف استفاده می کردند.
مـثل ِ بازی های همیشگی کوئیدیچ، گزارشگر همان گزارشگر بود و گزارش مثل همیشه آبکی..

مرلین نمی فهمید!
چرا آسمان سیاه نمی شد؟ چرا خورشید در آسمان بود؟ چرا به جایش باران نمی گرفت؟
این آدمیان، مگر همان هایی نیستند که به حس ششمشان اطمینان دارند و به آن می نازند؟ پس چرا آوای قهقهه هایشان قطع نمی شد..
اما هیچ کس ذره ای ناراحت نبود.. هیچ کس نمی فهمید! نگاهش به دنبال مورگانا می گشت، می ترسید از او لحظه ای غافل شود.. شاید هم غافل می شد بهتر بود. دلش می خواست به اندازه تمامی جهان از او دور شود.. ولی.. چشمانش را از دست ندهد..

بالاخره پیدایش کرد. کنار ِ پرودفوت ِ مرموز ِ جوان ایستاده بود. اخم هایش در هم رفت، احساس ِ خوبی نسبت به او نداشت، باهوش بود و حیله گر.
نمی شنید چه می گویند، اما چهره مورگانا لحظه به لحظه تیره تر می شد. خشم، غم، بغض هر سه به ترتیب در چهره اش هویدا می شدند..
به سمتشان گام برداشت. مــشــوش، لحظه ای با خود فکر کرد:
"امکان داره؟ امکان داره فهمیده باشه؟"

احتمال ِ ناممکن به همان سرعتی که به ذهنش خطور کرده بود، خط خورد. مرگ ِ جهانیان، او و محبوبش.. این رازی بین او و پدرش بود. هیچ کس نمی توانست بداند!

جــیغ مورگانا افکارش را به هم ریخت.
- چه طور؟! می خوای خودتو کل دنیارو قربانی کنی به خاطر من؟! واقعا که خودخواهی!
لحظه ای بر جای ماند. تمامی احتمالات دوباره بر جایشان قرار گرفتند. خودخواهی؟! نامردی بود دیگر.. به خاطر او می خواست کل جهانش را به خاک سیاه بنشاند.. آنوقت خودخواه بود..! مرلین، خودخواه نبود.. "او"خواه بود..!

سکــوت کرد.. جواب نداد و به او خیره شد!
- چـــرا هیچی نمی گی؟! منو نگا کن! تا الآن وقت داشتی، نه؟! پس چرا چوبدستیتو در نمیاری؟!

چه قدر آبشار گیسوانش زیر آفتاب زیبا بود.. "چوب دستی" ای بدون "چوب" برای نوازشش می خواست!

مورگانا بغض کرد، دستش را گذاشت روی گونه های مرلین و رویش را سمت جمعیت برگرداند.
- نگا کن.. به نظرت چرا آشا نباید به خاطر من زندگی کنه؟ چرا آینده ی اونا رو به خاطر یه نفر خراب می کنی؟! لــــرد.. با تمام بیرحمیــاش، با تمام بی نیازیاش، نگا کن.. حتی حاضر شده بیاد و بازیمونو نگا کنه.. ارباب هم باید از دست بره...؟! به خاطر خودخواهی تو؟!

مرلین منطقی دردناک در حرف هایش می دید. شاهِد تمام عزیزانش بود. توان مخالفت نداشت. سایه ای از پدرش را پشت مورگانا می دید. او نزدیک بود و می خواست شروع کند. از بین رفتن جهان؟!

صدای لوسیفر را در سرش می شنید.
{- اون دختر هیچ شانسی برای زنده موندن نداره.. رهاش کن.. چه تو بمیری چه زنده بمونی، اون به خاطر معشوقه یه شیطان بودن مجازات میشه.. ثـابت کن بی رحمیتو.. مجازاتتونو به جون بخر!}

-سوروس؟ رودولف؟ بلا؟ نگاشون کن...! اونا حـق ِ زندگی دارن! بچه های اونا حـق ِ موندن دارن! اوناباید بمونن تا سیاهی بمونه...

سپس مکثی کرد و آرام گفت:
- مرلینم.. تمومش کن!

سایه پدرش نزدیک تر می شد. ثانیه ها به سرعت فرار می کردند. مورگانا چوبدستی مرلین را آرام در دستش گذاشت و انگشتانش را به دور ِ آن بست...

- به زودی می بینمت عـشـق ِ من..!

مرلن پس از بیان این کلمات چوب جادویش را بالا آورد، دستانش می لرزید.. خبری از نوری سبز و آبی رنگ نبود. برای کشتن ِ یک پیامبر به قدرت ِ بیشتری نیاز بود. هیچ یک چشمانشان را نبستند. مورگانا لبخند زد و نگاهش را به چشمان او دوخت. چشمانش... چشمانش بسته نشدند. فقط بی حالت ماندند..

مرلین آرام او را بر زمین گذاشت. حال خود لوسیفر را می دید. با برقی پیروزمندانه در چشم هایش؛ برقی که با دیدن چوبدستی مرلین که رو به خودش بود دوام نیاورد!

هــیــچ جادوگری تا به حال با چوبدستی خود، نتوانسته بود خود را بکشد. طناب های زندگیش را از این جهان جدا کند. در تاریخ هیچ پیامبری اقدام به خودکشی نکرده بود. اما خب، هیچ شیطانی هم عاشق نشده بود.. لبخندی سرشار از آرامش بر چهره اش نشست، انگار می خواست دوباره.. "اولین" باشد!

بدنش نورانی می شد. ثانیه به ثانیه بیشتر می درخشید. آسمان انگار تازه میفهمید اوج فاجعه را.. ابرهای طوفانی می غریدند و رنگ سیاه به آبی آسمان می پاشیدند..

او خورشیدی زانو زده بر خاک بود.. صدای جیغ مـی آمد.. شیطان اعظم با بهت می نگریست، کاری از دستش بر نمی آمد.. تماشاچیان فرار می کردند.. آسمان می گریست.. و او فقط چهره سرد ِ محبوبش را می دید.. قطره ای روی چشم ِ خوشرنگ مورگانا چکید، اشک گونه جاری گشت..

و جهان تاریـــک شد...!


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ ۲۱:۴۷:۴۰

بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.