هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۱:۰۰ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
#1
اسنیپ نگاه عاقل اندر سفیه به هکتور انداخت و فهمید که در حال کم اوردن هست!
-200 امتیاز ازت کم  میکنم!
_ برای چی؟
-واسه پرسیدن سوال سخت و قرار دادن من توی تنگنا!
هکتور:
اسنیپ:
هکتور:
اسنیپ: خب حالا!...فعلا طرفدار ها رو بیخیال اول باید بریم چند تا مشنگ فربه جور کنیم واسه ی لرد!

کیلومتر ها اونور تر! مقر فرماندهی محفل!:

لوپین خوش و خرم بر روی صندلی لای لای مادر بزرگوار سیریوس  نشسته بود و سعی میکرد ناخون هاش رو مثل فیلم های گرگینه ای مشنگی در یک ان به پنجه تبدیل کنه! در میان همین زور زدن ها و تلاش کردن ها بود که یک دفعه صدایی حسش رو پراند!
-اووووووهووووویییی!
بوپین با اقات تلخی از حس پریده اش به سمت شومینه چرخید...
-ویزلی!؟ نمیبینی من توی حسم! و دارم یه کار حساس انجام میدم؟
لوئیس ابروهایش  رو  که الان بیشتر با ابرو های اتیشی شباهت داشت بالا برد و گفت:
چرا .....ولی یه پیغام مهم دارم....منم عاشق این نیستم که کله ام رو هل بدم توی شومینه!
-پیغام مهم؟
-اره امروز افتتاح مجموعه تفریحی مادام رزمرتا بود .....والدرمورت هم میخواهد بره اون جا...فکر کنم خودت میدونی ادامش چی میشه!
ریموس با شنیدن حرف های اون بیخیال ماجرای پنجه ها شد و مثل گرگ! دوید تا به بقیه خبر بده!

چند کیلومتر این ور تر یک جای شلوغ در دنیای مشنگی...!:

اسنیپ با لبخندی شیطانی به دو دختر و دو پسر اشاره کرد  و به هکتور گفت:
خب جز اون دو تایی که واسه شکنجه گرفتیم نظرت چیه این چهار تا رو هم ببریم  اتیش بزنیم لرد از روشون بپره!؟


فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر کوچک شده



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۵
#2
سلام بر لرد همیشه سیاه و گرامی!

از آن جا که بنده چشم بادومی! بعد از مدت ها دست به کیبرد شده و چیزی نوشتم! بسیار علاقه دارم که تحت نظر بلند والای شما پستم نقد و برسی شود!
باشد که مورد قبول شما واقع شود!

لینک پست


فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر کوچک شده



پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰ یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۵
#3
سوژه جدید:

دامبلدور به اسنیپ نگاه میکرد که آرام آرام با ساعت دور گردنش مثل یک تصویر محو میشد...همان جا بی حرکت ایستاد تا دیگر اثری از ان یک دنده مو روغنی باقی نماند. در همان لحظه اسنیپ پریشان وارد اتاق شد!
دامبلدور لبخند تلخی زد.
-خوب سوروس خودت به حرفم پی بردی؟ بهت گفتم که نمیشه!
-نـ...نمی فهمم....این باید کار میکرد.....
اسنیپ هنوز درمانده و بهت زده بود و به سختی کلمات را ادا میکرد.
-سوروس ما هر کاری که میتونستیم انجام دادیم زمان برگردان نمیتونه مرگ رو تغییر بده اگه قرار بود لیلی زنده باشه الان این جا بود! میفهمی که چی میگم..؟
-ولی....لعنتی همش تقصیر منه... چشم هایش دیگر طاقت نیاورد و اشک هایش جاری شد
-ببین سوروس من تمام این مراحل رو گذروندم....وقتی خواهرم مرد منم همین طور بودم خودم رو مقصر میدونستم...فکر کردی من زمان برگردان رو امتحان نکردم؟....افسوس خوردن فایده ای نداره ما باید به فکر آینده باشیم....پسر لیلی زندس!....خودت میدونی اون به اصتلاح لرد سیاهت واسه همیشه پنهان نمیمونه اگه واقعا به فکر جبرانی.....
- خیلی خوب،باشه بسه دیگه...! لازمه یکم تنها باشم....
این را گفت و از اتاق بیرون رفت. به یکی از پنجره های راهرو تکیه داد به بیرون خیره شد اشک بی اختیار از چشم هایش میچکید..مدام خودش را سرزنش میکرد
-لعنت به تو سوروس! لعنت به تو! همش تقصیر منه....اگه دهنم رو باز نمیکردم اون پیشگویی لعنتی رو نمیگفتم...کاش کر بودم اون پیشگویی اون زن دیوونه رو نمیشنیدم....خود لعنتیم لیلی رو به کشتن دادم....
واقعا امید داشت که با آن زمان برگردان بتواند همه چیز را درست کند اما با اتفاقاتی که افتاد...
اصلا دلش نمیخواست به آن ها دوباره فکر کند.
دامبلدور گفته بود که فایده ای ندارد...اما او نمیخواست قبول کند...
فلش بک - کمی قبل:

دامبلدور باز هم تکرار کرد:
-سوروس این کارت بی فایدس.....
-حداقل سعی خودم رو میکنم...این جواب میده....باید جواب بده...!
این را گفت و کوک ساعت را چرخاند و لحظه ای بعد سفرش در زمان شروع شده بود...


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۹۵/۱/۱ ۱۸:۱۷:۴۲

فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷ شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۴
#4
ارشد راونکلاو

در یک رول این معجون رو خودتون بسازید. دستتون در نوشتن بازه. به هر سبکی که دوست دارید بنویسید. لزومی نداره در ساخت معجون موفق باشد. چیزی که اهمیت داره خلاقیت شما در نوشتن هستش. هر چی خلاقانه تر باشه بهتره. اندازه و طول رول هم اهمیتی نداره. ما اینجا متری نمره نمیدیم.(15 نمره)

√ سنگ نقره ای ماه( 6 عدد 1 گرمی)
√ سبیل اژدها (سه عدد)
√ موی یال سوخته اسب تک شاخ پرنده (2 عدد)
√ مژه یک معجون ساز ماهر (سه عدد)
√ نیش مار قرمز آنگولایی (10 قطره)
√ خون مگس 7 ساله (ده قطره)
√جگر مورچه!!!!
√ زردچوبه،فلفل،دارچین،نمک
√ اسانس جوجه کباب
√ لباس زد حریق
چو بعد از این که تمام لیست را تیک زد کمی با خودش فکر کرد که ساید زیادی در انتخاب مواد سخت گرفته (البته زخم ها و کبودی های روی بدن و صورتش هم به این فکر کمک کردند!) ولی با به یاد آوردن واژه "خلاقیت" از زبان استادش فهمید که خیلی هم خوب کار کرده!
از روی دستورش که خودش با "خلاقیت!" نوشته بود شروع به خواندن و عمل کردن کرد....(البته بعد از پوشیدن لباس زد حریق!)

ابتدا یک دیگ با گنجایش 5 لیتر برداشته و در ان سه لیتر اب جوشیده میریزیم.....سپس دو سنگ ماه را رنده میکنیم و داخل دیگ میریزیم و یک عدد هم همین جوری میندازیم داخل دیگ واسه قشنگی!!
سپس زیر دیگ را با شعله متوسط روشن میکنیم و ارا در جهت عقربه های ساعت 3 دقیقه هم میزنیم!
سبیل های اژدها را هر کدام به 20 قسمت تقسیم میکنیم تا زیر دندان حس نشوند! با موی یال سوخته اسب تک شاخ پرنده! نیز همین کار را تکرار میکنیم و آرام به دیگ اضافه میکنیم.
چو کمی به دستورش بد و بیراه گفت چون تکه کردن مو ها پدرش را درآورده بود ا با یادآوری "خلاقیت" دوباره مشغول شد....!

بعد از این که مواد 20 دقیقه قَل خورد! مژه معجون ساز را نصف کرده و در دیگ می اندازیم سپس 3 بار در جهت عقربه ها هم میزنیم..(چو به یاد آورد که چند ساعت برای یافتن مژه استاد کف کلاس را جستجو میکرد....)
سپس سه سنگ ماه باقیمانده را کوبیده و مه مواد اضافه میکنیم......مواد را آرام برای 20 دقیقه خلاف عقربه های ساعت هم میزنیم و قر دو دقیقه یک قطره خون و یک قطره از نیش اضافه میکنیم در این بین جگر مورچه را رنده و با روغن زیتون سرخ میکنیم و بعد از اتمام قطره چکانی! اضافه میکنیم...در اخر ادویه ها را برای عطر طعم معجون اضافه میکنیم و اگر دلمان خواست کمی هم اسانس جوجه کباب میزنیم که خوش مزه تر شود! مواد را کمی خلاف عقربه ها هم میزنیم و سپس یک دم کنی روی دیگ قرار داده و در دیگ را میبندیم تا معجون دم بکشد ! و بیست دقیقه معجون را به حال خود میگزاریم!

بیست دقیقه بعد:

صدای انفجار مهیبی چو را از جا به سمت آزمایشگاه پرداند. آزمایشگاه کامل سیاه بود اما در ته دیگ اندازه یک لیتر معجون خوش رنگ ارغوانی باقی مانده بود!

یک رول بنویسید و این معجون رو به خورد یک نفر بدید یا خودتون بخوریدش. اینجا لزومی نداره حتما معجون رو خودتون ساخته باشید. میتونید دزدیده باشد، پیدا کرده باشید یا... باز هم موارد بالا در مورد خلاقیت و طول رول و مابقی موارد صدق میکنه.(10 نمره)

ابتدا یک نفر که خودمان دلمان میخواهد را درنظر میگیریم و به او میگوییم که معجون ما را امتحان میکند یا خیر؟! اگر گفت بله که خیر و برکت! اما اگه گفت نه یک راه داریم!
به او حمله کرده دست وپایش را بسته و چند طلسم نثارش میکنیم و معجون را به زور در دهانش میریزیم!
قربانی : گلرت!
گلرت جیغ و داد میکرد اما در آزمایشگاه مخوف! چو کسی صدایش را نمیشنید! و چو با صورت جلو میامد!
- خوب گلرت یا خودت دهنت رو باز کن یا به زور متوصل میشم!
گلرت که دید چاره ای ندارد دهانش را باز کرد و چو معجون را به او داد.
صورت گلرت طیف رنگی رنگین کمان را رد کرد و چشم های در ملکوت آسمان ها چرخید و بدنش هم در زیر طناب ها بندری میزد این نشانه ها 6 دقیقه ادامه پیدا کرد تا که او ارام شد...
چو باتردید جلو آمد...
- خـو ب....!!؟؟ الان چه حسی داری؟؟
- حس میکنم که معجونت مزه کباب میداد!....البته یه حس دیگه هم دارم.....دلم میخواد برم یه معجون جدید اختراع کنم!

چو آرام دست و پای او را باز کرد و گلرت شتابان با چند و مواد از آزمایشگاه چو به بیرون رفت
واعضای راونکلاو از آن روز گلرت را همیشه با مو های انیشتینی و صورت حاصل از انفجار سیاه شده میدیدند
و چو نمیدانست که معجون بد عمل کرده یا معجونی که گلرت دنبالش است کمی پیچیده است!

به نظرتون این معجون روی ریگولوس چه تاثیری گذاشت و اون بعد از خوردن معجون چه بلایی سرش اومد؟(البته جدا از اینکه به دلیل خوردن معجون من حتما معجون ساز بسیار خوبی خواهد شد. ) (5 نمره)

ریگلوس ابتدا به رنگ زرد بعد سبز سپس آبی و بعد تمام رنگ های رنگین کمان درامد سپس به حالت ویبره و کف! بر زمین افتاد!(که ابته استاد اشاره کرد که او احتمالا کمی بد معجون است و نگران نباشیم!)
بعد 5 دقیقه ویبره و کف فراوان! او از جای خود بلند شده و درحالی که فریاد یافتم یافتم سر داده بود از کلاس خارج شد..
او تا الان 64 معجون درست کرده که 16تای ان ها جدید هستند!


فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱:۱۸ سه شنبه ۹ تیر ۱۳۹۴
#5
ارشد راونکلاو

لطفا این پست به عنوان تکلیف در نظر گرفته شود:)

با سلام به معلم از جان عزیز تر از جانم که به من علم تنفر از ماگل ها اموزش میدهد امیدوارم سایه شما همیشه بر سر من و تمامی شاگرد های هاگوارتز باشد......
از ان جا که اهل چاپلوسی و اضافه گویی نیستم میرویم سر اصل مطلب!:


1.پس همونطور که گفتم به آینده ماگل ها برید و با خلاقیت خودتون حماسه ای بسازید و اون رو شرح بدید.(25 نمره)

بزرگوارا! منظوراز ماشین زمان همون ساعت خوشگله خودمونه دیگه!؟
.........................................................................................................
چو ساعت ر از جیبش دراورد و درحالی که چپ چپ به گلرت نگاه میکرد گفت نمیشد به جای این هری رو میبردیم!؟؟
-برای صد و یکمین بار نه! باید هممون از یه گروه باشیم! این را گفت و کلاوس به زور با کمک گلرت سر پا نگه داشت
گلرت چشمک زد –والا من اونقدر هم داغون نیستما که انقدر میخوای بیرونم کنی!
چو اهی کشید و سعی کرد بند ساعت را در گردن بقه هم بندارد البته به زور!
20دقیقه بعد:
گردن بند بلاخره دور گردن کلاوس هم قرار گرفت (مثل بقیه با زور،جادو،و کمی روغن جهت لیز کردن!)
-خوب واسه 200 سال اینده چند دور باید بچرخونیمش؟؟ با این حرف گلرت همه جز کلاوز که هنوز خواب بود آهی کشیدند...
8 ساعت بعد:
خورشید کم کم بالا امد ولی کلاوس بیدار نشد! در همین موقع جو در حالی که انگشتاش تاول زده بود ساعت را برای 3.999.998مین بار چرخاند بعد سفر شروع شد!
همون طور که جهان به دورشون میچرخید اون ها هم تحولات لندن رو که همین طور داشت پیشرفته تر میشد نگاه میکردند که ناگهان به یک چاله زمانی برخورد کردند
-جیییییییییییییییییییییییغ!
-بچه ها فراااااااااار!
-خودتون رو جمع کنید تا بهش برخورد نکنیم!
-جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!!
ولی به لطف کلاوس به داخل گودال کشیده شدند!
10 دقیقه بعد
همه ان ها وسط یک میدان شلوغ درحالی که عده ای از روی ان ها در حال رد شدن! بودن بیدار شدن!
کلاوس اخر همه بلند شد و درحالی که داشت خمیازه میکشید:
-جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ ما کجاییم!؟
فلور بعد از این که استخوان شکسته گلرت که بعد از رفت امد ماگل های اطراف روی آن به پودر استخوان! تبدیل شده بود رو ترمیم کرد طلسمی نثار او کرد
-به لطف شما نمیدونیم!
-اصلا چرا من با شما هستم!:|
-واسه سفر یه نفر کم داشتیم مجبور شدیم تو خواب بیاریمت!
گلرت به یک دختر اشاره کرد و گفت باید توی اینده باشیم چون دخترا همه مثل هم یه مدل بیخود لباس پوشیدن!
با این حرف همه چپ چپ به او نگاه کردن!
-ای بابا! مظورم اینه که باید مد این زمان باشه والا قبلا ها که این شکلی لیاس نمی پوشیدن زمان حال ما هم که این شکلی نبودن! پس الان صد درصد تو آینده ایم فقط به خاطر این گودال یکم مکانمون تغییر کرده!
توجه همه به دختر هایی که یک تکه پارچه 1در1 به سر خود وصل کرده بودن و بلوز های وصله خورده (که انگار از روی منظور ان ها را به یک گربه وحشی داده بودند تا به این روز بیفتند!) و شلوار های اون ها تا پایین زانو و بسیار تنگ بود!

البته وقتی یه نفر یکی از دختر ها رو هوشنگ صدا زد فهمیدن که یه سری از اونا پسرن! ولی ارایش غلیظ اون ها رو به اشتباه انداخته بود ولی از شلوارهایی که تا زانوهاشون کشیده بودن بالا میشد شناساییشون کرد
-فکر کنم اون یارو که شبیه بابای دامبل هست جادوگره از ریشاش معلومه از اون بپرسیم شاید بفهمیم دقیقا کجا و کِی هستیم! کلاوس این رو گفت و سمت پیرمرد رفت
-سلام ببخشید
پیرمرد داد زد: -امریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه! و همین طور که میرفت همراه جمعیت شعار داد! و کلاوس متعجب در جایش ماند!
فلور اشاره کرد: این چش بود....! راستی شما به شعار ها دقت کردید؟
ملت نا هماهنگ شعار میدادند!:
انرژی هسته ای حق مسلم ماست...............تحریم کنید هرچه قدر عقب نمیریم ما یک قدر!...............مرگ بر همه به جز فلسطین و سوریه!........و.......
ناگهان دونفر که یکی دوربین و یکی میکرفون آبی در دست (عکس این وسایل را در کتاب ماگل شناسی دیده بودند) جلوی چو پریدند!
-بله همین طور که مشاهد میکنید حتی از کشور های دیگه هم مردمی برای نشان دادن نفرت خود با هر پوشش و اعتقادی در روز 22 بهمن به ملت ایران پیوستن!..........و رو به چو کرد و گفت:
-yes madam؟
-em……yes…….. yes…..!
-بله این همراه خارجی ما گفت که به نظر او برد مذاکرات با ایرانه و اسرائیل هیچ کاری نمیتونه بکنه! بعداز این جمله اون دو مرد رفتن به سمت همون پیر مرد بی اعصابه و او هم با خوش حالی استقبال کرد و چو متوجه سیل انبوهی از مردم شد که به دنبال ان دو از پشت سر او به پشت سر پیرمرد راهی شدن!
-پچو به سمت یقیه برگشت: خوب ما توی ایرانیم!
فلور اضافه کرد من از یه نفر تاریخ رو پرسیدم همونطور که گلرت گفت زمان همون زمان انتخابی هست ولی مکانمون یه قاره تغییر کرد
در همین لحظه یک ماشین که شبیه ماشین های باربری مشنگی لندن قرن 21 بود پشت سر اون ها توقف کرد و یکی داد زد:
کیک و ساندیس!
و بعد از اون کلمات شوم که انگار طلسم بودن! همه جمعیت به سمت اونا (در اصل ماشین پشت سرشون) دویدن
-جیییییییییییییییییغ!
-همه برید کنار کنار مجسمه بزرگه( به علت شیر تو شیری اوضاع صاحبان دیالوگ های این قسمت مشخص نیستند!)
-له شدم!
-آییییییی پام!
نیم ساعت بعد:
با هر بدبختی که بود سه نفر خود را با لباس های پاره پوره و سر و وضعی آشفته به کنار مجسمه بزرگ رساندند،که البته با جمعیت زیادی رو به رو شدند که زیر تابلویی که رویش نوشته شده بود "وای فای رایگان" جمع شده بودن
کلاوس نالید: گلرنت کجاس؟ و اشک توی چشماش حمع شد: فکر کنم از دستش دادیم!
چو بی اعتنا ادامه داد: باید زودتر بریم وگرنه ما هم به گلرت میپیوندیم!.......جیییییغ ساعت کجاس! و تمام جیب خالیش رو بیرون ریخت!
5 دقیقه بعد:
همین طور که کلاوس اشک میریخت و چو فلور سر این که ساعت چی شده بحث میکردند گلرت با وضعی اشفته تر و یک چشم سیاه شده پیش اونا اومد و ساعت رو به چو داد!
فلور تغریبا داد زد:
-تو کجا بودی؟ چشمت چی شده ؟ ساعت پیش تو چی کار میکنه!؟
-یعنی میخواستین بدون من برید!؟
چو داد زد : جواب ما رو بده!
-مرلینی که خیلی نامرد هستید......توی اون شلوغی من دیدم که یکی ساعت رو ازجیب چو دراورد منم رفتم ازش بگیرم دعوامون شد چشمم نتیجه دعوا هستش! اخر سر هم یواشکی از چوب دستی استفاده کردم وگرنه این جا موندگار بودیم!.....بهتره سریع تر بریم این مشنگی که من دیدم اندازه یه ترول بود میترسم پاشه بیاد دنبالم!
چو همین که خواست ساعت رو به گردنش بندازه با حالتی متفکرانه گفت:
-چرا ما بندو دور دستامون نپیچیدیم؟ این طوری که بهتر؟
بقیه:
چو: :
بقیه: :vay: :vay: :vay:
چو:
گلرت غر زد: فقط نگو که باید دوباره 8 ساعت اون ساعت رو بچرخونیم!
-نه این مخصوص آیندس دکمه برگشت رو که بزنی سریع بر میگردی! بیاین همین جا انجامش بدیم این ادما که همشون سرشون توی اون وسیله های نورانی هست که دستشونه متوجه ما نمیشن!
همه دست هاشون را به بند گره دادن و چو دکمه برگشت وزد و دنیا دوباره شروع به چرخش کرد.....


2.مثال هایی همانند مثال هایی که در کلاس زده شد،در رابطه با تفاوت جادوگران و ماگل ها بنویسید.(2 مورد)(5 نمره)

-مثلا شومینه که برای مشنگ ها فقط یه سیستم گرمایی هست ولی برای ما وسیله جا به جایی و یا ارتباط با یه محل دیگه هست!
تازه اونا اگه به اتیش بخورن میسوزن ولی ما سرمون هل میدیم تو شومینه!

ول-از جارو به انوان جارو:) برای تمیز کاری استفاده میکنن ولی ما سوارش میشیم و پرواز میکنیم! اونا اخر هنری که به خرج بدن اینه که بشینن رو جارو بپرن هوا عکس بگیرن بگن الکی مثلا ما جادوگریم!!!!


فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
#6
با سلام به معلم از جان عزیز تر از جانم که به من علم تنفر از ماگل ها اموزش میدهد امیدوارم سایه شما همیشه بر سر من و تمامی شاگرد های هاگوارتز باشد......
از ان جا که اهل چاپلوسی و اضافه گویی نیستم میرویم سر اصل مطلب!:


1.پس همونطور که گفتم به آینده ماگل ها برید و با خلاقیت خودتون حماسه ای بسازید و اون رو شرح بدید.(25 نمره)

بزرگوارا! منظوراز ماشین زمان همون ساعت خوشگله خودمونه دیگه!؟
.........................................................................................................
چو ساعت ر از جیبش دراورد و درحالی که چپ چپ به گلرت نگاه میکرد گفت نمیشد به جای این هری رو میبردیم!؟؟
-برای صد و یکمین بار نه! باید هممون از یه گروه باشیم! این را گفت و کلاوس به زور با کمک گلرت سر پا نگه داشت
گلرت چشمک زد –والا من اونقدر هم داغون نیستما که انقدر میخوای بیرونم کنی!
چو اهی کشید و سعی کرد بند ساعت را در گردن بقه هم بندارد البته به زور!
20دقیقه بعد:
گردن بند بلاخره دور گردن کلاوس هم قرار گرفت (مثل بقیه با زور،جادو،و کمی روغن جهت لیز کردن!)
-خوب واسه 200 سال اینده چند دور باید بچرخونیمش؟؟ با این حرف گلرت همه جز کلاوز که هنوز خواب بود آهی کشیدند...
8 ساعت بعد:
خورشید کم کم بالا امد ولی کلاوس بیدار نشد! در همین موقع جو در حالی که انگشتاش تاول زده بود ساعت را برای 3.999.998مین بار چرخاند بعد سفر شروع شد!
همون طور که جهان به دورشون میچرخید اون ها هم تحولات لندن رو که همین طور داشت پیشرفته تر میشد نگاه میکردند که ناگهان به یک چاله زمانی برخورد کردند
-جیییییییییییییییییییییییغ!
-بچه ها فراااااااااار!
-خودتون رو جمع کنید تا بهس برخورد نکنیم!
-جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!!
ولی به لطف کلاوس به داخل گودال کشیده شدند!
10 دقیقه بعد
همه ان ها وسط یک میدان شلوغ درحالی که عده ای از روی ان ها در هال رد شدن! بودن بیدار شدن!
کلاوس اخر همه بلد شد و درحالی کخ داشت خمیازه میکشید:
-جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ ما کجاییم!؟
فلور بعد از این که استخوان شکسته گلرت که بعد از رفت امد ماگل های اطراف روی آن به پودر استخوان! تبدیل شده بود رو ترمیم کرد طلسمی نثار او کرد
-به لطف شما نمیدونیم!
-اصلا چرا من با شما هستم!:|
-واسه سفر یه نفر کم داشتیم مجبور شدیم تو خواب بیاریمت!
گلرت به یک دختر اشاره کرد و گفت باید توی اینده باشیم چون دخترا همه مثل هم یه مدل بیخود لباس پوشیدن!
با این حرف همه چپ چپ به او نگاه کردن!
-ای بابا! مظورم اینه که باید مد این زمان باشه والا قبلا ها که این شکلی لیاس نمی پوشیدن زمان حال ما هم که این شکلی نبودن! پس الان صد درصد تو آینده ایم فقط به خاطر این گودار یکم مکانمون تغییر کرده!
توجه همه به دختر هایی که یک تکه پارچه 1در1 به سر خود وصل کرده بودن و بوز های وصله خورده (که انگار از روی منظور ان ها را به یک گربه وحشی داده بودند تا به این روز بیفتند!) و شلوار های اون ها تا پایین زانو و بسیار تنگ بود!

البته وقتی یه نفر یکی از دختر ها رو هوشنگ صدا زد فهمیدن که یه سری از اونا پسرن! ولی ارایش غلیظ اون ها رو به اشتباه انداخته بود ولی از شلوارهایی که تا زانوهاشوت کشیده بودن بالا میشد شناساییشون کرد
-فکر کنم اون یارو که شبیه بابای دامبل هست جادوگره از ریشاش معلومه از اون بپرسیم شاید بفهمیم دقیقا کجا و کِی هستیم! کلاوس این رو گفت و سمت پیرمرد رفت
-سلام ببخشید
پیرمرد داد زد: -امریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه! و همین طور که میرفت همراه جمعیت شعار داد! و کلاوس متعجب در جایش ماند!
فلور اشاره کرد: این چش بود....! راستی شما به شعار ها دقت کردید؟
ملت نا هماهنگ شعار میدادند!:
انرژی هسته ای حق مسلم ماست...............تحریم کنید هرچه قدر عقب نمیریم ما یک قدر!...............مرگ بر همه به جز فلستین و سوریه!........و.......
ناگهان دونفر که یکی دوربین و یکی میکرفون آبی در دست (عکس این وسایل را در کتاب ماگل شناسی دیده بودند) جلوی چو پردیدند!
-بله همین طور که مشاهدا میکنید حتی از کشور های دیگه هم مردمی برای نشان دادن نفرت خود با هر پوشش و اعتقادی در روز 22 بهمن به ملت ایران پیوستن!..........و رو به چو کرد و گفت:
-yes madam؟
-em……yes…….. yes…..!
-بله این همراه خارجی ما گفت که به نظر او برد مذاکرات با ایرانه و اسرائیل هیچ کاری نمیتونه بکنه! بعداز این جمله اون دو مرد رفتن به سمت همون پیر مرد بی اعصابه و او هم با خوش حالی استقبال کرد و چو متوجه سیل انبوهی از مردم شد که به دنبال ان دو از پشت سر او به پشت سر پیرمرد راهی شدن!
-پچو به سمت یقیه برگشت: خوب ما توی ایرانیم!
فلور اضافه کرد من از یه نفر تاریخ رو پرسیدم همونطور که گلرت گفت زمان همون زمان انتخابب هست ولی مکانمون یه قاره تغییر کرد
در همین لحظه یک ماشین که شبیه ماشین های باربری مشنگی لندن قرن 21 بود پشت سر اون ها توقف کرد و یکی داد زد:
کیک و ساندیس!
و بعد از اون کلمات شوم که انگار طلسم بودن! همه جمعیت به سمت اونا (در اصل ماشین پشت سرشون) دویدن
-جیییییییییییییییییغ!
-همه برید کنار کنار مجسمه بزرگه( به علت شیر تو شیری اوضاع صاحبان دیالوگ های این قسمت مشخص نیستند!)
-له شدم!
-آییییییی پام!
نیم ساعت بعد:
با هر بدبختی که بود سه نفر خود را با لباس های پاره پوره و سر و وضعی آشفته به کنار مجسمه بزرگ رساندند،که البته با جمعیت زیادی رو به رو شدند که زیر تابلویی که رویش نوشته شده بود "وای فای رایگان" جمع شده بودن
کلاوس نالید: گلرنت کجاس؟ و اشک توی چشماش حمع شد: فکر کنم از دستش دادیم!
چو بی اعتنا ادامه داد: باید زودتر بریم وگرنه ما هم به گلرت میپیوندیم!.......جیییییغ ساعت کجاس! و تمام جیب خالیش رو بیرون ریخت!
5 دقیقه بعد:
همین طور که کلاوس اشک میریخت و چو فلور سر این که ساعت چی شده بحث میکردند گلرت با وضعی اشفته تر و یک چشم سیاه شده پیش اونا اومد و ساعت رو به چو داد!
فلور تغریبا داد زد:
-تو کجا بودی؟ چشمت چی شده ؟ ساعت پیش تو چی کار میکنه!؟
-یعنی میخواستین بدون من برید!؟
چو داد زد : جواب ما رو بده!
-مرلینی که خیلی نامرد هستید......توی اون شلوغی من دیدم که یکی ساعت رو ازجیب چو دراورد منم رفتم ازش بگیرم دعوامون شد چشمم نتیجه دعوا هستش! اخر سر هم یواشکی از چوب دستی استفاده کردم وگرنه این جا موندگار بودیم!.....بهتره سیریع تر بریم این مشنگی که من دیدم اندازه یه ترول بود میترسم پاشه بیاد دنبالم!
چو همین که خواست ساعت رو به گردنش بندازه با حالتی متفکرانه گفت:
-چرا ما بندو دور دستامون نپیچیدیم؟ این طوری که بهتر؟
بقیه:
چو: :
بقیه: :vay: :vay: :vay:
چو:
گلرت غر زد: فقط نگو که باید دوباره 8 ساعت اون ساعت رو بچرخونیم!
-نه این مخصوص ایندس دکمه برگشت رو که بزنی سریع بر میگردی! بیاین همین جا انجامش بدیم این ادما که همشون سرشون توی اون وسیله های نورانی هست که دستشونه متوجه ما نمیشن!
همه دست هاشون را به بند گره دادن و چو دکمه برگشت وزد و دنیا دوباره شروع به چرخش کرد.....


2.مثال هایی همانند مثال هایی که در کلاس زده شد،در رابطه با تفاوت جادوگران و ماگل ها بنویسید.(2 مورد)(5 نمره)

-مثلا شومینه که برای مشنگ ها فقط یه سیستم گرمایی هست ولی برای ما وسیله جا به جایی و یا ارتباط با یه محل دیگه هست!
تازه اونا اگه به اتیش بخورن میسوزن ولی ما سرمون هل میدیم تو شومینه!

ول-از جارو به انوان جارو:) برای تمیز کاری استفاده میکنن ولی ما سوارش میشیم و پرواز میکنیم! اونا اخر هنری که به خرج بدن اینه که بشینن رو جارو بپرن هوا عکس بگیرن بگن الکی مثلا ما جادوگریم!!!!


فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر کوچک شده



پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۰:۰۰ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
#7
با سلام خدمت دوستان!
من هر کاریمیکنم عکس پروفایلم عوض بشه نمیشه!
حجم عکس هم مشکلی نداره!
ممنون میشم رسیدگی کنید:)
ممنون!

ویرایش:.............................................

خود به خود درست شد :|


فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زیباترین جمله ی کتاب هفتم از نظر شما چی بود !؟
پیام زده شده در: ۰:۰۶ شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۳
#8
کتاب هفت زیبایی های زیادی داشت ولی احساسی ترین وتاثیر بخش ترینشون این بود

اسنیپ : همیشه..... ....Always

احساسات و عشق زیادی توی همین یه کلمه بود که اگه نوشته بشن چندین صحفه میشه


فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر کوچک شده



پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۳
#9
سلام

یه خبری رو تازگی ها شنیدم و متوجه شدم نه توی جادوگران اعلام شده و نه دمتنور!

جسد بازیگر نقش فنریر گری بک پیدا شده!

حالا درسته شخصیت زیاد محبوبی نبود ولی بالاخره بخشی از هری پاتر بود!

اخه من باید این خبر رو از سایت ایسنا بفهمم:|

خلاصه لطفا این خبر رو اعلام کنید!


فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۵:۰۲ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۳
#10
مرگخوارا همگی دور کراب حلقه زدن و کراب بلند شروع به خواندن پیام کرد:

- طبق اطلاعاتی که اینجانب یعنی من،ایلین پرنس فرزند شاه ! به دست اوردم پیشگویی گفته که مرگخوارا نباید از چوبدستیشون استفاد کنن. کراب "چوبدستیشون" رو با تاکید خاصی خوند.

پس به این معناست که اگه ما چوبدستی کس دیگه ای رو برداریم میتونیم جادو بکنیم! البته چوبدستی که بر میدارین نباید برای مرگخوار دیگه ای باشه! باید واسه یه جادوگر معمولی یا محفلی باشه!
بعد کراب صداش رو اروم کرد و ادامه داد:

البته این کار باعث میشه که دامبل یکم دیرتر کارش ساخته بشه اونم به شرطی که تعداد کسایی کهاز چوبدستی استفاده میکنن بیشتر از پنج نفر نشه اگه بیشتر بشه 99%داملدور حالش خوب میشه....

خیلی آنورتر، محفل:


تد رفته بود بالای میز و روضه میخوند و بقیه هم پشت سرش گریه میکردند

-آاااااااای پدر ریش سفیدم کجاییی؟

بقیه: آااایی واییییی وویییی اَااااررررررررر (شما خودتون صدای گریه تجسم کنید من بلد نیستم!)

-هایییییی پاشو بیا از فریز بیرون دوباره ببینمت ببینمت ببینمِـــــــــــــــــــــــــــــت!

بقیه: صدای گریه

-وایییی دم عیدی حسرت دیدن دامبل رو به دلم نزااااااااااااااااااااااااااز واییییی!

بقیه: گریه

-دیگه کی اشکامون رو پاک میکنه شبا که قصه داریم؟

بقیه:جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ اهو اوهو!

-همه ساکت اینطوری نمیشه غم باد گرفتیم! باصدای ارتور خمه یکهو ساکت شدن

-باید یه کاری کرد طبق خرافات گفته شده اگه تا سال تحویل دامبل درست نشها99% احتمالش هست که نه بمیره و نه دیگه به شکل اولش برگرده!
بنده خودم یه سال سر سال تحویل مرلینگاه بودم تا اخر سال دیگه هم تو مرلینگاه گیر کردم!

تنها راه حلی که داریم اینه که مرگخوار ها رو مجبور به جادو کردن بکنیم!


فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر کوچک شده







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.