هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (پروتی.پاتیل)



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۹:۳۱:۳۲ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
#1
سلام.
لطفا گریف منو پس بدید.
__________________

نام:پروتی پاتیل

گروه:گریفیندور

چوب دستی:چوب درخت زبان گنجشک و پر ققنوس با طول بیست و پنج سانتی متر.

پاتروناس:پروانه

رتبه خون:اصیل زاده

زندگی:من در روز چهارده فوریه چند دقیقه زودتر از خواهر دوقلوم در خانواده ای اصیل زاده به دنیا آمدم.مادرم از خانواده ای کاملا اصیل زاده بود ولی مادربزرگ پدریم یک مشنگ هندی بوده که پدر بزرگم در یکی از ماموریت های وزارت خونه به هند عاشقش میشه به همین دلیل پدرم یه دورگه بود.من موها و چشم های مشکی دارم و این ارثیه ای از مادربزرگ مشنگ زاده ام است.اما اولین قدرت جادوییم در یکی از روزهای پنج سالگیم خودشو نشون داد.مادرم میخواست موهای من و پادما رو کوتاه کنه و خب کوتاه کرد اما من از این قضیه کاملا ناراضی بودم و یک ساعت بعد مادرم با موهای کاملا بلند من روبه رو شد.از اون روز فهمیدیم که من میتونم موهام رو به هر اندازه ای که دوست دارم برسونم یا حتی حالتشون رو عوض کنم.میتونم کوتاهشون کنم تا پادما موهام رو نکشه یا بلندشون کنم و وسایلی که ازم دورن رو باهاشون بیارم.بیشتر مواقع منو با موهای بلند و لخت می بینید اما بعضی مواقع به نظرم موهای فر به صورتم میان.دیگران عقیده دارن دختر قشنگیم موها و چشم های مشکی با پوستی سفید شاید برای مردم بور انگلیس چهره ای تکراری نباشه اما به نظر خودم من فقط بامزه ام و به همین خاطر بقیه فکر میکنن اعتماد به نفس ضعیفی دارم. نه سالم که بود بابام به دست مردم هند کشته شد ،به دست مشنگ ها، برای منی که عاشق پدرم بودم خیلی سخت بود این موضوع... آخرین باری که با پدرم گردش رفتیم برام یه پروانه گرفت و اون پروانه آخرین هدیه از طرف پدرم بود بعد از مرگش از مادرم خواستم زیر استخوان ترقوه ام یه پروانه خالکوبی کنه.وقتی یازده سالم شد همراه پادما به هاگوارتز رفتیم از دیدن هری پاتر که همسن من بود هیجان زده بودم ولی خب استرس گروه بندی بیشتر حواسمو پرت کرده بود.پادما به ریونکلاو رفت ولی کلاه به من گفت با اینکه مثل خواهرم هوش بی نظیری دارم اما شجاعت تو روحم بیشتره و من سهم گریفیندور شدم؛درسته از خواهرم جدا شدم اما من عاشق گریفیندور بودم پدرم هم گریفیندوری بود.سال پنجم به همراه پادما عضو الف دال شدیم و اونجا بود که فهمیدم پاتروناس من یه پروانه است.در جنگ هاگوارتز با تمام وجودم برای آرمان های پاک هری پاتر جنگیدم و بعد از اون هم عضو محفل ققنوس شدم.


دسترسیت داده شد.
خوش برگشتی!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۸ ۱۲:۲۲:۰۴

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
#2
سلام.
با اینکه دوئل رو به خاطر تاخیر باختم امیدوارم شما درخواست نقد دوئلم رو بپذیرید.
با تشکر.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
#3
نیمی از روز آفتابی و بلند تابستانی سپری شده بود و در محله ای آرام تنها یک جادوگر وفادار به محفل ققنوس میتوانست صدای پچ پچ دو دختر جوانی که مشاجره میکردند را بشنود.


_چرا در باز نمیشه؟
_بذار من امتحان کنم خب.
_الآن امتحان کردن تو با من چه فرقی میکنه؟
_نمیدونم، شاید در مورد ورود تو مشکلی به وجود اومده باشه.
_امکان نداره. تمام اعضای محفل باید بتونن وارد این خونه بشن...
_بیا کنار ببینم.


پادما پاتیل با کشیدن دست خواهرش و کنار زدنش از جلوی در، دستش را روی دستگیره گذاشت و جلوی چشمان عصبی پروتی در باز شد.
نگاه پروتی سراسر رنگ تعجب گرفت، نگاهش بین در باز و صورت پادما جابه جا شد.
_چرا برای تو باز شد؟
_نمیدونم. حتما مشکلی به وجود اومده. بیا بریم داخل فعلا.


پادما وارد راهروی تاریک شد ولی پروتی از جایش تکان نخورد.


_میشه به جای زل زدن به در بیای تو؟


پروتی کلافه سر تکان داد و بعد از اولین قدمی که به داخل برداشت در خانه را با حرص بهم کوبید و با غیض گفت:
_هیچ خوشم نیو...


همراه با صدای پروتی صدای ناله ی سگی که میخواست پشت پروتی وارد خانه شود و در به شدت به پوزه اش برخورد کرده بود، بلند شد.


_پروتی، حیوون اون مشنگ رو بیار تو...


صدای پادما شبیه کشیده شدن ناخن روی دیوار مغز پروتی را آزار داد.تمام دیوارهای مغزش با جمله ی " اون تونست در مقر محفل رو باز کنه ولی تو نتونستی" پر شده بود.
در حالی که در تلاش برای یافتن چرایی این ماجرا بود در را باز کرد و سگ مرد مشنگ را به خانه راه داد.
یک ساعت پیش، دقیقا پس از خروج از وزارت خانه، با مردی رو به رو شد که با نوک کفشش به سگی که قلاده اش را در دست داشت ضربه میزد و توجهی به صدای ناله های سگ سفیدش نداشت.
پروتی با اینکه علاقه ای به موجودات، علی الخصوص از نوع مشنگی نداشت ولی به سمت مرد رفت و با وردی از حافظه ی او حضور این سگ در زندگیش را پاک کرد.
قلاده را از دستش گرفت و به سمت خواهر بهت زده اش رفت.
هرچه پادما اصرار کرد که این کار مصداق بارز دزدی است، گوش او بدهکار نبود و عقیده داشت برای او آزار حیوانات هم مانند انسان ها به معنی ظلم است.
بعد از بستن در خانه ی گریمولد به آشپزخانه رفت. پشت یکی از صندل های چوبی دور میز غذاخوری را گرفت و کمی روی زمین کشید. روی آن نشست و در حالی که به خواهرش نگاه میکرد به روز عجیبش فکر کرد.


_پرو... تیییییی....


صدای جیغ پادما از سمت راه پله ها درجه ی هوشیاری خواهر دوقلویش را به آخرین حد ممکن رساند.
پروتی در حالی که چوب دستی اش را جلو گرفته بود به سمت راه پله ها دوید. اولین پله ها را دو تا یکی بالا رفت و به پاگرد اول که رسید پادما را دید که با چشم های گرد شده ی سراسر وحشت به پاگرد بعدی نگاه میکرد. خط نگاه او را دنبال کرد و چوب دستی از دستش افتاد.
خانومی روی پله ها نشسته بود و با چشم های خشمگینش به آن دو نگاه میکرد. روح نبود، رنگ داشت.
پروتی به سمت خواهرش برگشت، شاید به اندازه ی پادما صورتش را وحشت نگرفته بود اما از حیرت زبانش بند آمده بود.
لب های پادما با لرزشی محسوس آرام نالیدند:
_خانوم بلک.


نگاه پروتی دوباره به سمت خانوم بلکی برگشت که این بار در تابلو نبود. زن همیشه خشمگین داخل راهروی ورودی حالا بدون هیچ صدایی از روی پله پاشده و روبه روی آنها ایستاده بود.
پادما دست بی حس خواهرش را گرفت و بلند شد. هر دو بی اینکه دلیل اتفاق مقابل را بدانند به او خیره شده بودند.
لب های خانوم بلک از هم فاصله گرفت، زبان کوچک ته حلقش کم کم نمایان می شد و رگ های عصبانیتی که در خونش جریان داشت روی سفیدی صورتش دویید...
پروتی منتظر،پادما منتظر...
و هیچ صدای نیومد.
وحشت از صورت پادما کنار رفت.
پروتی بی توجه به خواهر به فکر فرو رفته اش چند پله ای که میان اون ها و خانوم بلک بود طی کرد و با تردید دستش را به سمت شونه ی خانم بلک برد اما به جای اینکه دستش با شونه ی این روح رنگی رو به روش برخوردی داشته باشه، فرو رفت و رنگی بیرون اومد.
قطره قطره رنگ از دست پروتی می چکید.
پروتی اول به دستش و بعد به صورت خشمگین خانوم بلک نگاه کرد. چند دقیقه ای نگاه گنگ پروتی به چشم های مملو از تنفر نقاشی فرار کرده از قاب خیره شده بود که صدای پادما سکوت سنگین فضا را شکست.
_این یه نفرینه.


قبل از اینکه پروتی چیزی بپرسد، پادما ادامه داد:
_در موردش توی یه کتاب بی نام که توی کتابخونه ی تالارمون بود خوندم. اون کتاب هیچ نام و نشونی نداشت برای همین نمیدونم میشه پیداش کرد الان بیرون از هاگوارتز یا نه، ولی یادمه نوشته بود توی دنیای ما نقاشیا، عکس ها و کلا تصویر جان دارند اما یکسری محدودیت ها براشون هست. اون ها حق ندارن پاشونو از حدشون فراتر بذارن اگر یه تصویر و افراد درش باعث به وجود اومدن حس منفی ای در فرد زنده ای که اون ها رو می بینه بشن و اون فرد تا به اون زمان هیچ وقت اون حس رو تجربه نکرده باشه، یا راحتتر بگم اولین بار به خاطر اون ها اون حس رو تجربه کنه، دچار نفرین میشن.
_این نفرین چی هست؟
_اون ها از نقاشی به بیرون طرد میشن .از اونجایی که ماهیتی در دنیای ما ندارن با همون ساختار تشکیل دهنده اشون یعنی رنگ هایی که جادو درشون جریان داره دیده میشن، دقیقا مثل یک جسم همونطور که ما داریم می بینیم ولی عاری از وجودیت مادی، چه قدر توضیحش سخته... می فهمی چی میگم؟
_تا حدودی، یعنی در عین اینکه وجود دارن وجود ندارن؟مثل روح؟
_ نه اتفاقا این ها خیلی فرق دارن با روح ها، روح ها حقیقتن ولی این نقاشی حقیقت نیست فقط نقاشیه.
_ ببین من هیچی نمی فهمم از این حرفات. فقط بگو این چه ربطی به ما داره الان؟
_ربطش اینکه خانوم بلک باعث شده تو یه حس بدی رو برای اولین بار تجربه کنی؟
_من؟ چرا من؟
_برای اینکه یکی از قوانین این نفرین اینکه تمام وجوه مشترکی که بین شما وجود داره از بین میره، اینجا خونه ی بلک هاست ولی وفاداری ای که به واسطه ی محفل به ما داره برای تو از بین رفته، وقتی تو داشتی سعی میکردی وارد این خونه بشی خانوم بلک از قابش به بیرون فرستاده شده.

_چرا الآن؟

قبل از این پادما بتواند جواب سوال های پیش آمده برای خواهرش را بدهد، خانوم بلک از پله ها بالا رفت، داخل یکی از اتاق ها شد و وقتی دید تلاشش برای بستن در اتاق، جز رنگی شدن آن نتیجه ای ندارد روی زمین نشست و به دیوار های سیاه خانه اش خیره شد.
پروتی و پادما با ترحم نگاهش میکردند، پروتی کنار لک هایی که به خاطر خانوم بلک روی پله ها ایجاد شده بود نشست و پرسید:
_انتقام از یه نقاشی؟احمقانه است این لک ها همه جا رو پر کرده، چی جوری میتونیم برش گردونیم به تابلوش؟
_با ایجاد همون حس برای تلافی.
_چی داری میگی؟این یه نقاشیه حتی دیگه نمیتونه جیغ بزنه تمام حس هاش رو از دست داده، نمیتونه چیزی رو لمس کنه حتی وقتی میشینه زمین هی رنگ پس میده به محیط چی جوری درش حس ایجاد کنیم؟
_اشتباه نکن اون میتونه حس کنه، نمیتونه ابراز کنه... این دقیقا همون چیزیه که بهش محکوم شده.
_یعنی چی؟
_ببین اون میتونه حس کنه که تو دستشو گرفتی ولی نمیتونه متقابلا دست تو رو بگیره، نمیتونه بشنوه ولی یه صداهای گنگی میشنوه، نمیتونه حرف بزنه یا حتی جیغ بزنه. اون میتونه حس کنه نمیتونه در مقابل کاری انجام بده.
_پس میگی ما باید یه کاری کنیم که همون حسی بهش دست بده که در من به وجود آورد؟مشکل اینکه من نمیدونم چه حسی بهم واسه اولین بار دست داده و مقصرش خانوم بلک بوده...
_خب باید بشینی فکر کنی، فعلا بیا بریم آشپزخونه ...
_پس خانوم بلک چی؟
_اون که مشخصه افسردگی گرفته ،ولش کن اونجا نشسته بیا بریم.


پروتی از روی پله ی چوبی بلند شد بی توجه به صدای قژ قژ چوب پرسید:
_بعد از برگشتنش به تابلو این همه رنگ رو چیکار کنیم؟
_همه ی اینا پاک میشن خودشون.
_خب خوبه...


پروتی بعد از پادما به آشپزخانه رفت. روی همون صندلی قبلی نشست و در حالی که فکر میکرد چه احساسی رو اولین بار با خانوم بلک تجربه کرده به خواهرش که در تلاش بود تا با یکی از دوست های قدیمیش از آتیش شومینه ارتباط برقرار کند، نگاه میکرد.
یک ساعت گذشت و پادما با وجود تمام تلاشش نتونست یکی از ارشد های ریونکلاو را که در آن زمان به شدت اهل مطالعه بود پیدا کند.

_واقعا یادم نمیاد.

با صدای پروتی پادما به سمتش برگشت و پرسید:
_مطمئنی؟
_واقعا چیزی یادم نمیاد. نمیدونم شاید...


پروتی از روی صندلی بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. مثل اکثر مواقعی که کلافه میشد شروع کرد به تکان دادن دست هاش و جمله ی نیمه تمامش را ادامه داد.
_شاید اگر این حس منفی اونقدر بد بوده که مغزم ناخودآگاه سعی کرده اون فراموش کنه. می فهمی منظورم چیه؟ یعنی اینکه شبیه یه فراموشی ناخودآگاه...
_می فهمم چی میگی بیا اینجا لطفا.
_برای چی؟
_میخوام اون خاطره رو پیدا کنم.
_میدونی چی جوریه؟
_انجام ندادم ولی چند بار موقع بازپرسی مجرم ها دیدم چی جوری انجام میشه.
_باشه...


پروتی روی صندلی ای که خواهرش از پشت میز بیرون کشیده بود نشست و سعی کرد با فکر نکردن به خواهرش کمک کند.استخراج خاطره در شرایطی که خاطره ی مورد نظر در دسترس نباشد یکی از پیچیده ترین کارهای بازپرسی در وزارت خونه بود و حالا خواهر بی تجربه اش باید این کار را انجام میداد.
با زمزمه ی پادما پروتی احساس حل شدن در دریایی از مایعی را داشت که تنها نامحلول این دریا خاطراتش بودند.گذر زمان در این خلسه برای او قابل لمس نبود ولی پادما مدت زیادی را صرف پیدا کردن روزی کرد که پروتی خشم و حس از دست دادن را با هم احساس کرده بود.
پس از اتمام کار پادما پروتی در خوابی آرام فرو رفته بود.
پادما با بررسی خاطره، آن روز را به خوبی به یاد آورد. از روزی که نفرین خانوم بلک شکل گرفت دقیقا ده سال گذشته بود. تابستان ده سال پیش دو خواهر به دعوت هرمیون گرنجر ، هم اتاقی خواهرش ، به خانه ی گریمولد آمده بودند. هرچند مادرشان نیز با پیوستن به محفل ققنوس از مبارزان محفل بود و حضور آن ها در خانه ی گریمولد برای تامین امنیتشان بدیهی بود. خواهرش آن روز هنگام خروج از منزل بچه گربه ای را که زیر پله های ورودی خانه کز کرده بود پیدا کرد و وقتی متوجه شد که مادرش شب پیش در تصادف با ماشین همسایه ی مشنگشان مرده، تصمیم گرفت تا بچه گربه را به عنوان حیوان خانگی خود نگه دارد.
اما به محض ورود به خانه ی گریمولد تابلوی خانوم بلک که پرده ی آن کنار رفته بود شروع به جیغ زدن کرد. صدای گوش خراش خانوم بلک باعث ترس بچه گربه شد و با اتفاق باورنکردنی برایش افتاد.
پادما خوب به یاد داشت که خودش بود که متوجه شد قلب بچه گربه ی سفید خواهرش نمی زند.
پروتی آن روز برای دومین بار بعد از مرگ پدرشان از دست دادن را تجربه کرده بود ولی خشمی که در لا به لای این حس غمناک پیچیده بود او را وادار به فریاد کرد.
صدای جیغ پروتی خانوم بلک عصبانی را نه تنها متعجب بلکه وادار به سکوت کرد و بعد از آن پروتی از حال رفته بود و دیگر حرفی از بچه گربه نزد.
پادما بی اینکه متوجه گذر زمان شود به آتیش شومینه که به خاطر گرمای تابستون دمایی نداشت و فقط برای تماس از ان استفاده میشد نگاه میکرد. پروتی که بیدار شد چند دقیقه در سکوت به خواهرش نگاه کرد.مطمئن بود پادما دنبال پیدا کردن راه حل برای این نفرین بود.


_راهی پیدا کردی؟
_عه بیدار شدی؟نه... نمیخوای بپرسی چه خاطره ای بود؟
_نه، یادم اومد.


پروتی بعد از نگاهی به خواهرش ، ابرویی بالا انداخت و با پوزخند غمگینی گفت:
_یادمه اون موقع پر از نفرت شده بودم، حسی که پر از غم و خشم بود... هنوزم باورم نمیشه نفرت رو با خانوم بلک کشف کردم.
_به نظر خودت چه راهی برای شکستن نفرین هست؟


پروتی با انگشت هاش روی میز چوبی ناهار خوری ضرب گرفت و گفت:
_نفرت، خانوم بلک همیشه پر از نفرته... اصلا کجاست؟ چرا اینجا نیست تا بهمون نشون بده ازمون متنفره؟ تو آدمی که همیشه نسبت به همه ی ما فقط و فقط یک حس داشته چی جوری نفرت به وجود بیاریم؟
_اون از ما متنفر نیست، شایدم باشه نمیدونم... ولی نفرت اون برخواسته از فقدان نیست.


پادما از جاش بلند شد، به سمت پارچ آب رفت و لیوانی آب برای خواهرش ریخت. پروتی وقتی عصبی میشد پرخوری عصبی پیدا میکرد و الآن برای کنترل خشمش بهتر بود کمی آب میخورد.

_ممنون.
پروتی لیوان را از دست خواهرش گرفت ولی بی اینکه آب بخورد لیوان را روی میز گذاشت.

_راستی در مورد اینکه خانوم بلک کجاست، باید بگم همونجایی نشسته که ظهر رفت و نشست. شوکه است، خودشم میدونه دچار چه نفرینی شده.
_اگر ما برش نگردونیم به تابلوش چی میشه؟
_خشک میشه.
_چی؟
_مثل یه سطل رنگ بی استفاده که اگر یه گوشه ولش کنی خشک میشه، خانوم بلک هم از رنگ تشکیل شده و خشک میشه.
_اما اون یه رنگ عادی یا یه نقاشی عادی نیست، اون جادوییه.
_میدونم ولی نفرین اینجوری عمل میکنه که کم کم ازش همه چی رو میگیره،محیط امن تابلو، ابراز احساسات،جادو و در آخر نابود میشه.


پروتی انگشت های دستش را لا به لای موهایش برد و آرام زمزمه کرد:
_هیچ وقت فکر نمیکردم دلم برای جیغ جیغو ترین نقاشی تاریخ بسوزه.
_اون یه حقیقته که وجود نداره. نه وجود داره و نه بی تاثیره...به هرحال اگر مام با یکسری عقاید بزرگ بشیم و مکان امن زندگیمون بشه پاتوق افرادی که مخالف تمام عیار کل عقایدمونن خوشمون نمیاد. میدونم حس خوبی ازش نگرفتی،میدونم بعد از اون ماجرا هیچ وقت حرف نزدی ازش ولی ما آدمایی نیستیم که از یه نقاشی غمگین انتقام بگیریم، پروتی ما آدم انتقام نیستیم.


پروتی به چشم های خواهرش که جلوش زانو زده بود نگاه کرد.چشم هاشون هیچ فرقی با هم نداشت جز ماراحتی که در چشم های پادما بود و گیج بودنی که در نگاه و رفتار پروتی موج میزد. پادما همیشه عاقلانه ترین تصمیم ها را میگرفت، به خواهر کوچکترش اعتماد داشت به همین دلیل پرسید:
_چیکار کنیم؟
_واقعا نمیدونم. هیچ ایده ای ندارم.
_خانوم بلک یه موجود ارزشمند رو از من گرفت. ریشه ی نفرت من از اینجا شروع شد شاید ما هم باید ازش یه چیز با ارزشو بگیریم.
_مثلا چی؟
_نمیدونم. خانوم بلک چی داره؟
_خب بچه هاش که کشته شدن، دارایی هم نمیدونم فقط همین خونه هست و...
_خونه پادما، خونه...

پروتی از روی صندلی بلند شده بود و با شوق به پادما نگاه
میکرد. به سمت خواهرش رفت و شونه هاشو گرفت و با اطمینان گفت:
_فهمیدم باید چی کار کنیم.


پادما با نگاهی گنگ به لبخند پروتی نگاه کرد. انتخاب های پروتی گاهی به جای عاقلانه فقط و فقط شجاعانه بودند. دستش را روی دست های پروتی گذاشت و آن ها را از روی شونه اش پایین آورد.
_چیکار کنیم؟
_خونه رو آتیش بزنیم؟
_ چی؟


رنگ از روی پادما پرید، درست حدس زده بود پروتی صورت مسئله را به جای حل آن پاک میکرد.
_ببین پروتی ، این کار احمقانه است. میخوای مقر محفل رو آتیش بزنی؟
_نه، ما واقعا آتیشش نمیزنیم اینجوری نمایشش میدیم.
_چی جوری میخوای همچین کاری کنی؟
_این خونه برای مخفی بودن یه جادوی قوی داره که باعث میشه به مشنگ ها نشون داده نشه، سطح پیشرفته تر این جادو اینجوریه که تو اون چیزی که میخوای مخفی کنی رو به شکلی که میخوای نشون میدی، محوش نمیکنی باز آرایشش میکنی صحنه رو...
_درسته.فکر خوبیه... وای پروتی باریکلا.


پادما هر لحظه که بیشتر به پیشنهاد پروتی فکر میکرد بیشتر هیجان زده میشد.با لبخندی پر از شیطنت به سمت پروتی برگشت و گفت:
_من میرم خانوم بلک رو میارم توام تابلوشو بردار برو بیرون از خونه، تا من میام کارهای اولیه رو انجام بده که وقتی اومد مرحله ی آخرشو انجام بدی.
_باشه... بزن قدش.


پادما با دست راستش به دست چپ خواهرش که بالا آورده بود ضربه ی نسبتا محکمی زد و بعد به سمت راه پله ها رفت، در حالی که دور میشد گفت:
_آخ که چه قدر خوبیم ما.


پروتی به سرعت به سمت تابلوی خالی خانوم بلک رفت آن را با سحری از روی دیوار برداشت و از خانه به همراه سگی که نجات داده بود و جلوی در چرت میزد، بیرون رفت. هیچ مشنگی آن موقع بعد از ظهر در خیابان نبود. چوبش را به سمت ساختمان سیاه رنگ گرفت و شروع به زمزمه کرد.
دقایقی نگذشته بود که پادما در حالی تمام دست هایش پر از رنگ بود به همراه خانوم بلکی که از آن رنگ رفته بود بیرون آمدند، رنگ سیاه چشم های خانوم بلک روی گونه هایش ماسیده بود و چروک های اطراف چشم هایش از همیشه پر رنگ تر بودند.جان راه رفتن نداشت و بعد از هر قدمش رنگ کفش هایش و رنگ سفیدی که برای پاها استفاده شده بود روی زمین میریخت و باقی میماند.
پروتی با تمام وجود دلش برای این نقاشی نفرین شده سوخت ولی باید نقشش را به بهترین نحو اجرا میکرد.
پادما و خانوم بلک که به او رسیدند پروتی خیلی جدی گفت:
_میدونم نمیشنوید ولی امیدوارم بتونید لب خونی کنید و بفهمید که چی میگم. برای اولین بار با اتفاقی که شما مسببش بودید نفرت رو تجربه کردم و الآن میخوام بفهمید تمام این سال ها چه ظلمی در حقم کردید.


به جای اشک قطره ی مشکی رنگی که برای طراحی مژه استفاده شده بود روی صورت پیرزن چکید.
پروتی نگاهش را از این حال خانوم بلک همیشه مقتدری که حال قربانی طلسم بود گرفت و آرام آخرین ورد را زمزمه کرد.
جلوی چشم های خانوم بلک مقر محفل که روزگاری خانه ی این زن اصیل زاده بود به آتش کشیده شد.
پیر زنی که به خاطر از دست دادن رنگ هایش لاغر شده بود دست هایش را بالا آورد، میخواست به سمت خانه اش برود ولی حرارت باعث ذوب شدن هرچه بیشتر رنگ هایش میشد.میخواست جیغ بزند ولی نمیتوانست...
جلوی چشم هایش خانه اش تبدیل به خاکستر میشد. به سمت پروتی برگشت.
پروتی از نگاهش لبخند میزد و او بیشتر در چشم هایش نفرت را فریاد میزد.او صدا میخواست، فریادی از ته دل...
پروتی و خواهرش بیشتر لبخند میزدند، لبخند هایشان به قهقهه تبدیل میشد و او با نفرت دوباره نقاشی میشد.
به یکباره صدا برگشت و تمام وجود خانوم بلک در تابلو به جیغ های گوش خراش معروفش تبدیل شد.
خانوم بلک به تابلو بازگشت.



ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۲۰:۰۶:۲۰
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۲۰:۰۹:۱۱

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: انـجــمـن اســـــلاگ
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
#4
سلام.

گاهی به خاطر دفاع از شرافت باید پای شکنجه ایستاد.

سلام دخترم ... من لذت می‌برم وقتی می‌بینم نسل جدید پای ارزش‌هاش ایستادگی می‌کنه ... با اصالتی که در ذات شما نهفته و زیر نظر من قطعا استعدادهاتون شکوفا خواهد شد و به خیلی جاها می‌رسید.

+4


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۲ ۶:۵۵:۴۰

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
#5
اتاق ضروریات شبیه جنگل درختان سربریده ی محصور در اتاقی شده بود که از دیوارهای اطرافش مشعل های آتش به سبک قرون وسطا و قبل از آن آویزان شده بود. نور کم فضا به خوفناکی محیط دامن میزد.
تمام اعضای الف دال با تعجب و گروهی حتی با ترس کمرنگی در دل به فضای اتاق نگاه می کردند.
هر چند متر از زمین تیرک چوبی بیرون زده بود و طناب کلفتی کنار هر تیرک روی زمین رها شده بود. نویل در تلاش برای نشان ندادن ترس خود به اعضای گروه نگاه کرد و آرام پرسید:
_به نظر شما اینجا چه خبره؟
_هرچی هست مطمئنا خبر خوبی نیست نویل.
_فکر می کنید مالفوی چه نقشه ای برامون داره؟
_مگه مهمه؟ هیچ چیز احمقانه تر از این نیست که ما به یه مشت خیکیِ چاقِ احمق که اسم خودشونو گذاشتن جوخه ی بازرسی باختیم و حالا مجبوریم برای حفظ شرافتمون پای قولمون وایستیم و چیزی که تو فکرشونه رو انجام بدیم.
_هری تو موقع قبول این ماجرا شرطی، حد و حدودی چیزی نذاشتی؟
_نه.

قبل از ادامه ی بحث اعضای الف دال مالفوی و دوستانش به اتاق ضروریات دلخواهشون آمدند.اعضای الف دال شق و رق با اعتماد به نفس کامل جلوی مالفوی ایستادند به قول هرمیون پای شرافت در میان بود.
مالفوی پوزخندی زد و با ژست فاتحانه ای که گرفته بود گفت:
_خب طبق قول و قرارمون و به خاطر شکستی که خوردید باید هرچیزی که ما میخوایم رو انجام بدید.درسته پاتر؟
_این قرارمون بود مالفوی و ما سرش هستیم چی میخوای ازمون؟
_شکنجتونو...

الف دالی ها با تعجب مالفوی را نگاه می کردند. اولین نفری که واکنش نشان داد هرمیون گرنجر بود.
_این کار اصلا قانونی نیست مالفوی.
_لازمه که تو از قانون برای من حرف بزنی گندزاده؟

هرمیون عصبانی بود؛ شکست تمام الف دالی ها، دوستان نزدیک این روزهایش در اصل به خاطر اشتباه او بود. او فقط میخواست با جنگیدن از قوانین سرپیچی نکنند...
اما عصبانیت هرمیون اوضاع را پیچیده تر کرد چون قبل از اینکه کسی بتواند واکنش نشان دهد با دست راستش محکم به صورت دراکو مالفوی، اصیل زاده ی رییس جوخه ی بازجویی ،کوبید...
اتاق در سکوت فرو رفت. مالفوی بهت زده دستش را روی گونه ی چپش گذاشته بود و با خشم هرمیون را نگاه میکرد.
رون دست هرمیون را کشید تا او را از چند قدمی مالفوی عقب بکشد ولی مالفوی بازی هرمیون را گرفت و در حالی که با انگشت هایش بیشترین فشار را به بازوی هرمیون می آورد شمرده شمرده گفت:
_همتون... همتون باید طعم این سیلی رو بکشید... ببندینشون.

هر یک از نوچه های مالفوی یکی از اعضای الف دال را گرفت و با طناب به تیرک های درون اتاق بست. مالفوی پس از نگاه گذرا به کل الف دالی های بسته شده به جدیت صورت هایشان پوزخند زد و ثانیه ای بعد صدای اولین سیلی ای که به صورت هرمیون خورد در اتاق پیچید.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ یکشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۷
#6

1. برام از روی ابرا پیشگویی کنین که قراره چه چیزی ازشون بباره و چرا؟ مثل تحلیلی که من کردم تو درسنامه. به طبع هرچی خلاقانه تر بهتر. (8 نمره
)
سلام.
من تمام ساعت های امروزم رو به بررسی آسمون اختصاص دادم تا تکلیف مورد قبولی ارائه کنم.
صبح امروز با وجود هوای نسبتا خنک صبحگاهی، هیچ ابری در آسمون مشاهده نمیشد و نتیجه گیری من از این وضعیت این بود که هوا قراره خیلی غیرمنتظره و ناجوانمردانه عمل کنه.
باید بگم پیش بینی من درست از آب در اومد و ظهر ما با آفتاب وحشتناکی روبه رو شدیم. زاویه ی تابش خورشید کمی ناعادلانه بود و من پیش گویی کردم که امروز شاید عدالت به نحو دیگه ای هم بازیچه قرار بگیره.
وقتی خواهرم گرمازده شد؛ فکر نمیکردم پیش بینیم نه تنها درست باشه بلکه مربوط به خواهرم باشه! پادما به خاطر گرمازدگی از استاد درس معجون سازی اجازه گرفت تا به درمانگاه برگرده ولی به دروغگویی، ظاهرسازی و فریب به عمد استاد متهم شد.
با اینکه به خاطر جریانات پیش اومده سر کلاس معجون سازی متاثر و عصبی بودم تکلیفم رو رها نکردم و بعد از ظهر هم به تماشای آسمان نشستم.
نزدیک های غروب ابر سفید رنگ تپلی رو دیدم که به نظر من شبیه دختر جوان با طراوتی بود که مستقیم به خورشید نگاه میکرد. دامنش از ابرهای خاکستری رنگ پرمانند دوخته شد بود و موهای فِر و سفید شدش در پس زمینه ی آبی آسمان پخش شده بود.
باید بگم من از دیدن این صحنه ی غمگین به شدت در رویا فرو رفتم. اما اجازه ندادم رویا هام منو تحت تاثیر قرار بدن و پیش گویی بی کیفیتی به جامعه عرضه کنم.
من فکر میکنم جامعه ی جادویی در خطره!
چرا؟
ابر دیده شده به خورشید نگاه میکرد. خورشید را اگر نماد قدرت در نظر بگیریم به وزیر سحر و جادو میرسیم.ایشون در جامعه ی جادوگران قدرتمند و منشا اقتصاد جادویی هستن. اما یک دختر تو پر با موهای سفید و چهره ای مهربون و باطنی سیاه به ایشون قلاده ی از طلا و مزین به سنگ های جادویی ارزشمند هدیه میده و به این ترتیب جایگاه ارزشمندی در نظر جناب وزیر پیدا میکنه.
این موضوع مطمئنا خیلی از تصمیمات آینده ی وزیر سحر و جادو رو تحت تاثیر قرار میده و آینده ی همه ی ما به خطر خواهد افتاد.



2. چرا لایتینا لنز دوربین رو برای پرت کردن تو حلق جادوآموز مذکور انتخاب کرد؟ چرا وسایل دیگه نه؟ (2 نمره)


استاد من اونجا خودم شاهد بودم لنز دوربین دم دست ترین شی ممکن بود. اما با این حال تصمیم آنی شما رو میشه از دیدگاه های دیگه هم تایید کرد.
برای مثال قطر لنز با قطر دانش آموز مذکور هم خوانی داشت و نه تنها بهش آسیب نمیزد بلکه کمک شایانی بود تا بهتر صداش در گلو خفه بشه.
دومین مثال رو میتونم از موضوع ساده ای بزنم که نباید سرسری ازش بگذریم. لنزی که شما پرت کردید بدنه ی سیاه رنگی داشت و این باعث میشه جادوآموز هدف اگر خواست لنز رو در بیاره با این مشکل روبه رو نشه که دکترها لنز رو نبینن. تصور کنید اگر لنز با رنگ گلوی جادو آموز یکی بود. واقعا فاجعه ی بزرگی در علم پزشکی رخ میداد.


ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۴ ۱۶:۲۳:۳۹

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶
#7
بعد از تصویب برگزاری مهمونی مرگخوار ها و محفلی ها گروه گروه از اتاق خارج میشدند. کتی در حالی که هر سه قدم یکبار کفش لیسا رو لگد میکرد گفت:
_میگم لیسا تو این مهمونی پیداشون میکنیم؛ مگه نه؟
_کفشمو خراب کردی برو اونور.
_خب ببین الان قهردونات نیست نمیتونی قهر کنی! تو مهمونی پیدا میشه نه؟منم نقطمو پیدا میکنم.چرا انقدر کفشات جلوی پای منه؟
_کتی بل از جلوی کفشای من برو اونور.
_کفاشتو از جلو راه بردار .

در همین حین که کتی و لیسا درگیر بودن جینی و پروتی از کنارشون رد شدن.
_جینی.
_هوم؟
_چیزه، میگما تو لباس داری؟
_اوهوم.
_ولی من ندارم.
_چییییییییییییییییییییییییییی؟تو همین الان ده دست لباس نو داری که حتی یه بارم نپوشیدیشون.
_نه خب اونا واسه این مهمونی مناسب نیست؛ تازه جینی موهامم نمیدونم چی جوری درست کنم.
_پروتی!
_هوم؟
_دلم میخواد خفه ات کنم.
_اگر بخوای من میتونم این کارو برات بکنم.

پروتی و جینی به سمت آرسینوس که خونسرد کنارشون ایستاده بود نگاه کردند.جینی خواست جیغ بزنه اما شخصیت محفل مآبانه ی خودشو حفظ کرد؛ دست پروتی رو کشید و گفت:
_لازم نکرده.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بهترین تازه وارد
پیام زده شده در: ۱:۲۵ دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶
#8
من واقعا متاسفم که دافنه رفت و ما نتونستیم رنک بهترین تازه وارد گریفو بهش بدیم.
امیدوارم این رنک به دلت بشینه دافنه ی عزیز.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۱:۲۲ دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶
#9
خب من نظارت ناظر های تالار های خصوصی رو جز گریفیندور ندیدم پس ناخواگاه نمی تونم‌رای بدم بهشون...
توی انجمن های‌ عمومی‌ به نظر من وینکی داره سعی میکنه وزارتو بتکونه و خب این خوبه اما هنوز اونقدر تر و تمیز نشده که بشه رای‌ داد بهش...
دامبلدور هم محفلو خیلی خوب داره از اون حالت مردش‌میکشت بیرون ولی خب وقتی میخوام مقایسه‌ کنم بازم‌ نه...
آرسینوس! خب آرسینوس باید گفت بی نظیره...
توی هاگ همه رو به درستی راهنمایی کرد در حینش تالار رو مدیریت کرد...
اگر این رنک نصیبش شد نوش جونش خیلی زحمت کشید.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱:۲۱ شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۶
#10
سلام

با عرض معذرت از کلاوس عزیز بابت تاخیر.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.