هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۰:۲۰ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
#1
هر یک از آنها ممکن بود نفر بعدی باشند.
آنها این را میدانستند.
آرسینوس، نقاب و لایتینا هم این را میدانستند.
در نتیجه نقابِ دانا، خمیازه ای کشید. آرسینوس که خودش هم خسته بود، به سرعت خمیازه ای در جهت تکمیل کردن خمیازه نقاب کشید و رو به لایتینا گفت:
- به حربه نهایی متوسل شو. ما هم بریم بخوابیم. اساتید هم تا چند دقیقه دیگه میرسن همونطور که میدونی.

لایتینا آب دهانش را قورت داد و به آرسینوس و نقاب که از صحنه خارج میشدند، نگاه کرد. سپس رویش را چرخاند به سمت دانش آموزان که از شدت اضطراب خیس عرق شده بودند. سپس با لحنی ملایم گفت:
- خب دانش آموزان عزیز... از اینجا به بعد گروهبندی با من هستش. همه تون در گروه های دو نفری رو به روی همدیگه بشینید. یه آزمون خیلی ملایم و گوگولی رو باید انجام بدید.

دانش آموزان آب دهانشان را دوباره قورت دادند، جملات لایتینا اصلا آرامشان نکرده بود.

- خب... حالا با هم دیگه سنگ کاغذ قیچی کنید... فقط یک بار. کسانی که مساوی بیارن، میرن تو دسته دستشویی شورا، اونایی که ببرن میشن دستمال پیچ، اونایی که ببازن هم میشن طی کش.

پس از دقایقی وحشت و قورت دادن آب دهان و خیس کردن شلوار، دانش آموزان همگی با هم سنگ کاغذ قیچی بازی کردند و دستانشان را هم در همان حالت نگه داشتند تا لایتینا کاملا روی نتایج نظارت داشته باشد.

و درست در میان نظارت دقیق و یادداشت کردن های لایتینا بود که سرمای عجیب و شومی کارخانه را در بر گرفت.
و سپس، چند عدد دمنتور، که رداهایی صورتی همچون پرستاران کودکان پوشیده بودند، وارد کارخانه شدند.

استرس و وحشت موجود در چهره دانش آموزان، جای خود را به نگاهی عاقل اندر سفیه داد.

- اوه... خیلی خب... اساتیدتون هم اومدن. منم برم پیش اعلی حضرت توی وزارت دیگه، بگم بهشون کارگراش... یعنی دانش آموزانشون مستقر شدن بالاخره. و آها، هیچ کدومتون هم حق ارتباط داشتن با خارج از مدرسه رو ندارید و در صورت ارتباط برقرار کردن، اساتید باهاتون برخورد بوس وارانه میکنن.

لایتینا این را گفت و به سرعت به سمت وزارت آپارات کرد و کودکانی که توسط دمنتورها به بخش های مختلف کارخانه هدایت میشدند را تنها گذاشت...

پایان سوژه



پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶ پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۷
#2
آرسینوس کراوتش را با ناراحتی از گردنش جدا کرد، سپس موهای نارنجی اش را مرتب کرد، بعد هم به لایتینا که لباس هایی با اندازه سه برابر استاندارد پوشیده بود، نگاه کرد.
- ما حاضریم. بریم که ملت ازمون تعریف کنن، پاداش بگیرن.

لایتینا که پاچه های شلوارش را جمع میکرد تا زمین نخورد، گفت:
- بله اعلی حضرت... حاضرم... بریم.

و آرسینوس با ذکر نام خود و مرلین، به درون دستشویی وزارت شیرجه رفت. لایتینا هم پشت سرش.
ثانیه ای بعد، پادشاه و معاونش در کوچه دیاگون ظاهر شدند.

آرسینوس به اطراف کوچه با چشمان تنگ شده نگاه کرد. کوچه شلوغ بود، اما مثل همیشه نبود. لایه ای از غم و اندوه بر کوچه دیاگون سنگینی میکرد.

آرسینوس به پیرمرد دستفروشی که گوشه ای نشسته بود نگاه کرد و به سمت او رفت.
- این قاب آویز فیکای اسلیترین چند؟
- دونه ای سه گالیون.
- این بدترین معامله در تاریخ خرید و فروش قاب آویزهای فیک هست... بدترینِ بدترین!
-
- اینارو ولش کن... نظرت راجع به حکومت پادشاهی و اینا چیه؟

پیرمرد نگاهی به اطراف کرد، سپس چشمانش پر از اشک شدند و گفت:
- وضعیت اقتصادی وحشتناکه... مالیات ها بالا رفته، دیگه هیچکس مارو دوست نداره. من فقط امیدم به زوپس نشیناس که شر این ظالم رو از سرمون کم کنن.

آرسینوس به صورت نامحسوسی به لایتینا نگاه کرد، سپس به صورت نامحسوس تری، دستش را روی گردنش به حرکت در آورد. درست با ژست چاقویی که میخواهد گلویی را گوش تا گوش ببرد.

سپس شاه و معاونش از پیرمرد که ساعات آخر عمرش را میگذراند، دور شدند و رفتند به سمت مغازه ردا فروشی مادام مالکین.
آرسینوس به لایتینا نگاه کرد.
- خانما مقدم ترن... اصلا هم به ظاهر فعلیت اشاره نداره...

لایتینا پوکرفیس شد؛ اما وارد مغازه ردا فروشی شد و به مادام مالکین که گویی صد سال پیر شده است، نگاه کرد.
- سلام خانم مالکین... خوب هستید؟ یه ردای سلطن... رعیتی میخواستم ازتون.

ابروی چپ مادام مالکین با حالتی عصبی بالا پرید.
- سلام... هیچ ردایی نداریم... قیمتا خیلی بالا رفته، نمیفروشیم تا بیاد پایین یا بره بالاتر.
- قیمتا چرا بالا رفته؟
- همه ش کار پادشاهی و این کوفت و زهرماراس... امیدوارم که زوپس نشینا بزنن تو کمر پادشاه!

لایتینا به سرعت از مغازه خارج شد و به آرسینوس که دست به سینه جلوی در ایستاده بود، نزدیک شد.
- میگم که... فکر کنم باید کم کم زوپس نشینارو هم... آره خلاصه اعلی حضرت.
- پس بریم نقشه حمله به خوابگاه مدیرا رو بکشیم و هرچه سریعتر هم حمله کنیم بهشون... صبر بیشتر از این جایز نیست.



پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰ چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۷
#3
اخبار جادوگر تی وی، با آهنگ حماسی جدید و تاریکی که خبر از واقعه ای شوم میداد، همراه با تصاویری از رژه سربازانی نقابدار و گمنام در پشت صحنه، آغاز شد.
مجری که در استادیوم پشت میز خود ایستاده بود، لبخندی مصنوعی به سوی دوربین زد و گفت:
- درود و صد درود خدمت تمامی مردم عزیز و هوشیار جامعه جادویی. اخبار شبانگاهی امروز به دستور پادشاه قدر قدرت، زودتر از موعد همیشگی، که شب ها هستش، و البته گاهی هم کلا پخش نمیشه، پخش میشه تا گزارش تصویری و کاملی از شبیخون شبانگاهی به گروهک های تروریستی محفل ققنوس و مرگخواران برای شما عزیزان پخش شود و عبرت بگیرید.

سپس تصویر مجری جای خود را به صحنه ای تاریک داد. دوربین به طرز بدی در دست فیلمبردار که ظاهرا در گوشه ای کمین کرده بود، تکان میخورد تا از گروهی اشخاص ناشناس و نقابدار، که پشت سر یک عدد نقاب شناور در هوا، به یک خانه نزدیک میشدند، فیلم بگیرد.
آن اشخاص، و نقاب که در آن لحظه پستونکی در دهان نداشت، سینه خیز و بسیار مخفیانه به حیاط تاریک خانه ریدل ها نزدیک شدند.

دوربین اندکی روی دکه دربانی خانه ریدل ها زوم کرد تا چهره خواب آلود رودولف لسترنج را، که داشت با خمیازه ای تمام اعضای درونی بدنش را به نمایش میگذاشت، نشان دهد. پس از خمیازه، رودولف شلوارش را تا نزدیک سینه پر از مویش بالا کشید و از دکه خارج شد.
و دقیقا همان لحظه بود که ناگهان نقاب، همچون جنی بو داده، پرید روی صورت وی.
رودولف حتی فرصت نکرد فریاد بکشد.
نقاب، رودولف را به سوی در خانه هدایت کرد و با دستان رودولف، در را گشود. و همین کافی بود تا سربازان گمنام وزارت، در سکوت، اما با تمام سرعت خود را به داخل خانه پرتاب کنند.

چند ثانیه سکوت برقرار بود، و سپس اندکی صدای تق و توق از طبقه دوم خانه، و ثانیه ای بعد، لرد سیاه در حالی که دست و پایش بسته شده بود، با لباس خواب سیاهش، توسط سربازان از خانه بیرون کشیده شد و همه با هم آپارات کردند.

صحنه دوباره تغییر کرد.

اینبار، دوربین به نظر میرسید روی سطح صافی قرار گرفته است و آرامش بیشتری بر فضا حاکم است. دوربین اندکی زوم شد تا دو عدد خانه، با پلاک های یازده و سیزده را به نمایش بگذارد.
و سپس بیشتر زوم کرد، تا تعداد زیادی سرباز نقابدار و ناشناس را به نمایش بگذارد که در میان شمشادهای جلوی دو خانه، استتار کرده بودند.
اوضاع برای چند دقیقه به همین منوال گذشت، تا اینکه بالاخره آخرین چراغ های خانه شماره سیزده نیز خاموش شدند.

سربازان از میان شمشادها خارج شدند، و شخص پادشاه، در حالی که قلاب نقره ای و براقی که به جای دست چپش قرار داشت را در هوا تکان میداد، با عصای پادشاهی موجود در دست راستش به دو خانه مشنگی اشاره کرد...
و ثانیه ای بعد، با یک انفجار عظیم، خانه شماره دوازده گریمولد پدیدار شد و نیروهای وزارت به همراه آرسینوس، با تمام سرعت به داخل خانه هجوم بردند...

تصویر دوباره سیاه شد تا دوباره استودیوی جادوگر تی وی را به نمایش بگذارد.

مجری با همان لبخند مصنوعی ادامه داد:
- همچنین نیروهای وزارت صبح زود برای پاکسازی بقیه نیروهای تروریستی مرگخواران و محفل ققنوس، به قرارگاه های این دو گروه رفتند، اما اونجارو کاملا تخلیه شده دیدند و در حال حاضر این قرارگاه ها، به صورت مستقیم تحت فرمان وزارت هست. باشد که سایه پادشاه همواره مستدام باشد. جادوگر تی وی، فرت!



پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۰:۲۳ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۷
#4
پس از ماه ها خاک خوردن تلویزیون های جادویی، ناگهان دوباره علامت خبر فوری جادوگر تی وی، روی صفحه تمامی تلویزیون ها نقش بست. حتی تلویزیون هایی که خاموش بودند هم روشن شدند و حتی تلویزیون هایی که صاحبانشان خوابیده بودند، اما خودشان روشن بودند، رفتند با چک و لگد صاحبانشان را بیدار کردند.

ملت همگی به صفحه تلویزیون زل زدند، تا جایی که بالاخره پس از چند دقیقه، علامت جادوگر تی وی محو شد و آهنگ حماسی شروع. اخبار به پایان رسید و گوینده اخبار، در حالی که دوربین زوم کرده بود روی بینی عقابی اش، روی صفحه تلویزیون پدیدار شد.
- درود بر جا... آقا... حالا ما یه غلطی کردیم دماغ عمل کردیم، بکش عقب اون دوربین رو.

فیلم بردار با خنده ریزی، چند قدم عقب رفت و همان لحظه بینندگان متوجه شدند که فیلم بردار، دوربین را برده داخل دماغ گوینده اخبار، و حتی زوم هم نکرده!

- درود بر جامعه فهیم و زرنگ و کاردرست جادویی. امروز به دستور پادشاه قدر قدرت، آرسینوس جیگر کبیر اینجا هستیم تا... من چرا بگم؟ بیاید بریم از بین این جمعیت جلو تا خودتون ببینید اصلا!

بینندگان که داشتند خمیازه میکشیدند، با بی حوصلگی از صفحه تلویزیون به دوربینی که در میان خیل عظیم جمعیت، در محوطه اصلی وزارت سحر و جادو جلو میرفت، نگاه میکردند.
هیچکس ایده ای نداشت چه اتفاقی قرار است بیفتد.

دوربین بالاخره به جلوی جمعیت رسید و مجری که مشخص بود برای باز کردن راهش، چندین بار هم با جمعیت درگیر شده، درحالی که بادمجان کاشته شده پای چشمش را میمالید و در عین حال هم سعی میکرد یقه ردایش را مرتب کند، گفت:
- امروز جناب پادشاه قانون اساسی جدیدی رو قرار هست امضا کنن... امروز روزیه که بعد از صدها سال قانون اساسی جامعه جادویی بریتانیا قراره تغییر کنه. البته جناب پادشاه هنوز جزئیاتی از قانون جدید رو منتشر نکردن. اینکه پادشاه بدون برگزاری یک رفراندوم میخواد دست به تعویض قانون اساسی بزنه البته خودش نشونه اینه که قلب مردم با قلب پادشاهشون یکیه و تصمیم هاشون یکسانه در همه موارد. اوه... جناب پادشاه در حال اومدن هستن...

گوینده اخبار این حرف سکوت اختیار کرد و از مقابل دوربین کنار رفت تا دوربین بتواند پادشاه، نقاب و لایتینا را که جلو می آمدند، نشان بدهد.

آرسینوس مقابل جمعیت ایستاد، به چهره همه حاضرین نگاه کرد، سپس در حالی که کراواتش را محکم میکرد، گفت:
- با درود بر تمامی رعیت های باهوشمون، امروز با افتخار قانون اساسی جدید جامعه مان را امضا میکنیم، و بعد هم مراسم اختتامیه بسیار باابهتی برگزار خواهیم کرد تا موجب درس عبرتی برای تمامی مخالفان و دشمنان بشود.

پس از اتمام صحبت های خلاصه و مفید آرسینوس، دو مامور وزارتی که نقاب هایی سیاه روی صورت گذاشته بودند، در حالی که کتاب عظیمی را حمل میکردند، وارد صحنه شدند و کتاب را مقابل آرسینوس گرفته و صفحه اولش را باز کردند.

آرسینوس به صحبت هایش ادامه داد.
- همچنین پیرامون آخرین اطلاعیه م و تکذیب محفل ققنوس و جبهه مرگخواران، شخصا امروز علامت شوم رو از دستمون پاک میکنیم و از این پس با هرکس که طرفدار این جبهه ها باشد، برخورد شدیدی میکنیم.

در همان لحظه، لایتینا چاقوی بلند و کلفتی را که با ربان قرمزی تزئین شده بود، از جیب خود بیرون کشید و به آرسینوس داد.
و آرسینوس، در حالی که زل زده بود در دوربین ها، نفس عمیقی کشید.
-با نام خودمون، اولین ضربه رو بر پیکر نحیف و درحال مرگ دو جبهه سیاه و سفید، وارد میکنیم.

آرسینوس آستین دست چپش را بالا زد. علامت شوم، کمرنگ تر از حالت عادی روی دستش خودنمایی میکرد.
آرسینوس چاقو را به آرامی بالا برد. نفس ها در سینه حبس شد. قبل از اینکه کسی بفهمد چه اتفاقی افتاده، چاقو سریعا روی دست پادشاه فرود آمد. آرسینوس با یک ضربه، دست چپ خود را قطع کرده بود.
دست، در حالی که خون از محل اتصال آن فوران میکرد، روی زمین افتاد و کمی هم تکان تکان خورد و باز و بسته شد و ورجه وورجه کرد و موهایش از شدت غیرمنتظره بودن این اتفاق، ریخت. بعد هم در خون و موهایش قل خورد و کثیف و زشت و لجن شد تا اینکه بالاخره از حرکت ایستاد.

- بیارید قلم پر رو تا از هوش نرفتیم دیگه!

نقاب، به سرعت قلم پر را به دست دیگر آرسینوس داد و آرسینوس هم نوک آن را به ناحیه قطع شده اش زد و با خونی که همچنان از دستش بیرون میریخت، صفحه اول کاغذ را امضا کرد.
دو مامور وزارتی، همراه با کتاب قانون از آنجا رفتند و آرسینوس هم از درون جیب خود، قلابی را بیرون کشید و آن را در محل دست قطع شده اش گذاشت.
قلاب، نقره ای و خطرناک به نظر میرسید... اما به نظر نمیرسید بتواند آرسینوس را بعدا یک جایی خفت کرده و خفه کند!

- بسیار خب... مراسم اختتامیه رو آغاز میکنیم.

جمعیت حاضر و بینندگان، در حالی که نفس هایشان را حبس کرده بودند و درحال جمع کردن موهای ریخته شده و مایعات مایل به زردشان بودند، سکوت کردند.
سه دیوانه ساز، الستور مودی ای را که به یک تخت ایستاده بسته شده بود، وارد صحنه کردند.

- هوی... نقاب دار... اگه فکر کردی با این حرکتات میتونی من یا بقیه رو بترسونی، کور خوندی. مطمئن باش خیلی زود از بین میری!

آرسینوس بدون توجه به رجزخوانی و بد و بیراه های مودی، با چاقویی که خون و گوشت از آن می ریخت، به او اشاره کرد.
- و اکنون مشاهده کنید سرنوشت مخالفین و خیانت کاران رو...

سه دیوانه ساز، مودی را به حالت افقی روی زمین گذاشتند و تختش را محکم کردند. بعد هم پادشاه بالای سرش رفت و چاقو را در دستش تکان داد.

-
-

و سپس پادشاه، با همان چاقو و ضربه ای به همان سرعت، سر مودی را با یک حرکت از تنش جدا کرد. خون مودی روی سر و صورت آرسینوس پاشید و بعد هم ادامه اش روی تماشاچی ها پاشید و بقیه اش هم به دوربین پاشید و یه مقدارش هم به هوا پاشید و از آنجا دوباره روی آرسینوس و تماشاچی ها پاشید. سر قطع شده مودی هم که همچنان به فحش هایش ادامه میداد و متوجه قطع شدنش نشده بود، قل خورد و رفت پیش دست آرسینوس.
جمعیت با وحشت به بدن غرق در خون مودی نگاه میکردند که به طرز شدیدی می لرزید و باعث میشد تا گوشت های گردنش ذره ذره بیرون آمده و از تخت پایین بریزند.
آرسینوس چاقوی ساطورمانندش را غلاف کرد.
-با تشکرات.

و صفحه تلویزیون دوباره سیاه شد.



پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۲:۲۲ سه شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷
#5
رودولف به آرامی سرش را از پنجره دکه بیرون آورد تا به اطراف نگاهی کند.
اصلا دلش نمیخواست دوباره با کسی رو در رو شود.

رودولف نگاه سریعی به پاتریشیا که داشت از دست ریتای سوسک شده فرار میکرد، انداخت. سپس سرش را با تاسف تکان داد و گفت:
- امان از دست تازه واردا که آدم پیر میشه تا توجیهشون کنه. البته مگر اینکه ساحره باشن... لعنتی... حیف که جنازه مونده بود رو دستم.

رودولف بر جنازه لعنتی فرستاد، سپس آن را به صورتی خیلی عادی زد زیر بغل و در حالی که میکوشید توجهی جلب نکند، به آرامی به سوی پشت خانه ریدل ها به راه افتاد. اگر از در پشتی وارد خانه میشد، آشپزخانه بسیار نزدیک تر بود.

رودولف که کم کم خیالش از بابت خالی بودن حیاط راحت شده بود، ناگهان با دیدن لینی و رز که وسط حیاط ایستاده بودند و داشتند صحبت میکردند، متوقف شد. سپس با تمام قدرت همراه با جنازه شیرجه زد داخل شمشادهای گوشه حیاط که البته موجب شد دست و پای خودش با سر و کله جنازه هم در هم گره بخورند.

رودولف یک ساعت در همان وضعیت باقی ماند تا لینی و رز از آنجا بروند. سپس بالاخره با تمام سرعت همراه با جنازه به حیاط پشتی خانه ریدل رسید، و در آنجا با لرد سیاهی مواجه شد که لباس شنا پوشیده بود، و در حالی که به خودش و نجینی کرم ضد آفتاب میزد، حمام آفتاب گرفته بود.
رودولف آب دهانش را به سختی قورت داد، سپس خیلی آرام، بدون آنکه حتی بچرخد، قدم به قدم از آن نقطه دور شد. اگر لرد میفهمید که توسط رودولف یا هرشخص دیگری در حین حمام آفتاب دیده شده است، قطعا آن شخص را به طرز دردناکی میکشت.
و رودولف دوست نداشت به طرز دردناکی بمیرد.

رودولف با همان وضع عقب عقب رفتن، دوباره به حیاط جلویی برگشت، و چون آنجا را خالی دید، گل از گلش شکفت و با تمام سرعت وارد خانه شد.
به آرامی و با احتیاط، همراه با جنازه که همچنان زیر بغلش بود، به سوی آشپزخانه به راه افتاد...

- رودولف... معجون میزنی توی این گرما؟
- اوه... نه هکتور... کار دارم... الانم باید برم که خیلی عجله دارم.
- عه اون چیه دستت؟

رودولف به سرعت جنازه را به حالت ایستاده در آورد و با دست خودش، به طرز نامحسوسی دست وی را تکان داد، سپس گفت:
- یه مشنگه... کر و لاله... از بیرون آوردمش بدم بلاتریکس بکشتش جهت تمدد اعصاب.

هکتور با شنیدن اسم بلاتریکس، اندکی از میزان ویبره اش کم کرد و گفت:
- اوه... باشه پس... منتظرت میمونم وقتی داشتی میرفتی بیرون بهت معجون میدم.

رودولف فقط با تاسف سری تکان داد، نفس عمیقی کشید و مستقیما وارد آشپزخانه شد، سپس درب را پشت سر خود بست و چند نفس عمیق کشید. تا اینجا روز سختی را گذرانده بود.
اکنون فقط باید جنازه را برای شام آماده میکرد تا به شکم لرد و مرگخواران وارد، و نابود شود.

رودولف نگاه دقیقی به اطراف آشپزخانه انداخت.
- چرا من انقدر بدبختم؟ چرا باید به هر بدبختی ای که شده برسم به اینجا ولی پاتیل پیدا نشه؟ وقتی همه اینا تموم شد باید برم یه غر درست و حسابی پیش ارباب بزنم.

رودولف که همچنان بغض گلویش را گرفته بود، جنازه را دوباره زیر بغل زد و رفت پیش هکتور تا به شکل مکارانه ای، پاتیلی از او بگیرد.



پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹ جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷
#6
سوژه جدید:


- اینجا روح داره!

لایتینا که در زیر کپه های دستمال کاغذی مدفون شده بود، ناگهان جیغ کشید.
آرسینوس که روی تاج پادشاهی اش سه رول دستمال کاغذی افتاده بود، با آرامش به سمت لایتینا برگشت.
- عمرا نمیتونی از زیر کار در بری. امروز باید اینجا تمیز شه.
- من هنوز درک نکردم که چرا داریم کارخونه دستمال سازی رو تمیز میکنیم.
- مهم نیست... فقط انجامش بده.

آرسینوس چیپسش را دوباره در قوطی ماست موسیر زد و جای خود را روی دستمال ها راحت کرد.

نقاب در سوی دیگری داشت با آرامش با دستمال کاغذی ها کاردستی درست میکرد. حتی چندین آن چندتایی که روی تاج آرسینوس بودند هم جزو کاردستی نقاب بودند.

آرسینوس ناگهان از روی کپه دستمال کاغذی هایش بلند شد، صدایش را با اهمی صاف کرد و گفت:
- پاشید برید اصلا.

لایتینا که تقریبا در میان کپه های دستمال کاغذی مدفون شده بود، با تعجب گفت:
- کجا بریم این وقت روز؟
- برید کارگر گیر بیارید، زودتر اینجارو تمیز کنید از اینهمه دستمال کاغذی.

لایتینا به سختی خود را از میان دستمال کاغذی ها بیرون کشید.
-نمیشد به جای این کارا مجوز شهرداری رو هاگوارتز رو دبه کنیم و از اون بعنوان مدرسه جادوگریمون استفاده کنیم حالا؟ :اسمایلی مناسب:
-نه. هاگوارتز نجسه. آزمون ورودی هم نداره و هر تسترال و فنگی رو توش راه میدن. بخاطر همینه که باید خودمون مدرسمونو بسازیم و به بچه های ملت آموزش بدیم. برو حالا... حواست باشه کارتای تبلیغ مدرسمون رو هم برداری و تو خیابونا بری پخششون کنی.

لایتینا یک پلاستیک حاوی چندین کاغذ مچاله شده و رنگ و رو رفته که پشتشان اسناد و مجوزهای مرتبط با املاک ملت بود را برداشت. بعد هم نقاب را که همچنان در میان دستمال ها ورجه وورجه میکرد را زیر بغل زد و از کارخانه دستمال سازی بیرون رفت.



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
#7
سلام ارباب.

خوبید ارباب؟

میشه لطفا نقد کنید ارباب؟



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶ پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
#8
لرد نگاه دیگری به اطرافش انداخت. اینطوری دیگر اصلا نمیتوانست. البته کاملا میتوانست، ولی نمیخواست که بتواند، و در عین حال هم نمیخواست که ارباب ناتوانی شود. او ارباب توانایی بود.
بنابراین، تمام عظمت و قدرتش را در صدایش جمع کرد، و با لحنی که میتوانست شلوار هر مرگخواری را به رنگ زرد در بیاورد، گفت:
- بهت دستور میدهیم که سیاه بشی...

کاغذ سفید همچنان سفید ماند و زل زد به چشمان باریک شده لرد سیاه. اما لرد سیاه که قصد نداشت به کاغذ رو بدهد، به آن نگاه نکرد و ضایعش کرد، سپس گفت:
- با تو بودیم... سیاه شو بهت میگیم، وگرنه مجبور میشیم کاری کنیم که آرزو کنی کاش از همون اول سیاه زاده میشدی اصلا!

لرد پس از گفتن این حرف، بالاخره چوبدستی اش را بیرون کشید. محیط اطرافش کاغذی بود...
و لرد به خوبی نقطه ضعف کاغذ را میدانست. در دوران جوانی که آرزوی تدریس در هاگوارتز را داشت، بارها کتاب های دیگر نویسندگان آموزش دفاع در برابر جادوی سیاه را در شومینه سوزانده بود و از کیفیت پایین چاپ و حتی محتویاتشان هم انتقاد کرده بود.
لرد به سرعت خاطرات دوران جوانی را از سرش خارج کرد و چوبدستی را از جیب ردای سیاهش بیرون کشید.
- هیچ بادی هم نمیاد ردامون یکم مواج بشه... ردای مواجمون در میان شعله هایی که اطرافمون هستن، فوق العاده به جذبه مون اضافه میکنه. ولی خب مهم نیست... اینسندیو!

چند جرقه آتش از چوبدستی لرد خارج شدند، اما گویا در میان صفحه محو شدند... و صفحه همچنان با جدیت در اطراف لرد باقی ماند.

لرد لحظه ای به فکر فرو رفت... میخواست زمان سرگردان را بچرخاند تا از آنجا برود، اما اگر چنین میکرد، گویا در هدفش که سیاه کردن آن بخش بود، تسلیم شده بود. و لرد سیاه هرگز تسلیم نمیشد!
- خیلی خب... فقط مونده انجام یک کار دیگه... اکسیو قلم پر و جوهر سیاه! اگر قلم پر و جوهر سیاه بیاد که میشینیم خودمون سیاهت میکنیم، اگر نیومد هم که اصلا ارزش وقت با ارزش ما رو نداشتی یعنی.



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
#9
گریفیندوری ها که اصلا شنا بلد نبودند، به سرعت به کف دریاچه رسیدند و به اطرافشان نگاه کردند. تا چشم کار میکرد، به خاطر آلودگی آب، فقط میتوانستند خودشان، و مسافت کوتاه اطرافشان را ببینند.
البته چیزی که به شدت توجهشان را جلب کرده بود، دامبلدور بود که پری دریایی را در آغوش کشیده بود و داشت نامش را میپرسید.
در حالی که گریفیندوری ها تلاش میکردند جلوی فکر کردن به این موضوع که دامبلدور را هم همراه پری دریایی به خانه سالمندان بفرستند را میگرفتند، ناگهان پری دریایی پیر، تابی به سیبیل های سفید و انبوهش داد و گفت:
- یه بار دیگه به من بگید پری، ناراحت میشم.

رنگ از روی دامبلدور پرید. اصلا انتظار شنیدن جواب را نداشت. دامبلدور برای خود برنامه ریزی کرده بود که به دلیل جواب نگرفتن از پری دریایی، برود خودکشی کند حتی. اما اکنون پری دریایی، ناگهان به او جواب داده بود و کل برنامه هایش برای خالکوبی کردن جمله "لاو ایز دِد" بر روی بازویش را خراب کرده بود.
- شما فقط بگید که ما چی صداتون کنیم.
- میتونید فِری دریایی صدام کنید.
- فِری؟
- فریدون در واقع.
- تو فقط فریدون باش لعنتی.

آرسینوس به نشانه تاسف، چنان محکم با دست خود به تنگ روی سرش کوبید که تنگ اندکی ترک خورد.
- آلبوس؟ بریم؟
- بریم بریم.

و گریفیندوری ها به راه افتادند تا برسند به شهر زیر دریاچه، که البته به گفته دامبلدور، زیاد از اسکله هم دور نبود.
آنها در حالی که گذر زمان از دستشان در رفته بود، کور کورانه در میان آب های آلوده به راه افتادند.
هرچه جلوتر میرفتند، روی زمین پوشش بیشتری از مرجان ها دیده میشد و آب هم زلال تر میشد.
و بالاخره، نمایی از شهری عظیم را که انگار همه اش از مرجان، صدف، شن و سنگ ساخته شده است را در مقابلشان دیدند.



پاسخ به: شهرداری شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶ جمعه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
#10
با درود فراوان خدمت جادوگران و ساحرگان.

دوران خفقان هم اکنون به اتمام رسید و شهرداری لندن به طور کامل تحت فرمان همایونی ما است. مردم عزیز هم اکنون میتوانند در خیابان ها تردد نکنند، البته در جهت حفظ جان خودشان.

در مورد دو شهردار قبلی... هر دور شهردار، "فعلا" زنده و در زندان آزکابان هستند.
البته... جنازه‌ای که در ساختمون بود رو فقط به شکل یوآن تغییر داده بودیم، شیطنت نقاب بود اون هم. راضی‌ایم از حس شوخ طبعیش ولی.
از همین لحظه نیز شهر لندن، تحت نظر مستقیم ما و نقاب، بدون هیچگونه واسطه ای اداره خواهد شد.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.