هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱:۵۱:۱۵ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
#1
سلام

نام:دابی
جنسیت: مذکر
گروه : گریفندور
ویژگی ظاهری : دابی قد کوتاهی داره قربان. انگشت ها شم خیلی باریک و درازه. بینی نوک تیزی داره و گوش هاش هم مثل خفاشه. اما دابی انقدر اونا رو لای در کابینت و زیر اتو گذاشته، همیشه کمبوده و دچار سوختگی درجه دو هست قربان.
رنگ چشم: سبز، خیلی هم گنده
مو : ندارد
چوب جادو : جن های خونگی چوب دستی ندارند.
علاقه ها: نجات هری پاتر، و اقوامش. بد گویی پشت سر ارباب سابقش... دابی بد...! بوممم!
شغل: شاغل در مدرسه جادوگری هاگوارتز
محل زندگی: هاگوارتز
معرفی دابی: دابی جن خونگی آزاده، مدتی خدمتکار خانواده مالفوی بود. بعد از مدتی به دست هری پاتر آزاد شد و تا آخر عمرش به اون کمک کرده. سرانجام به دست بلاتریکس لسترنج و با چاقوی نقره ای او، در راه نجات هری پاتر به قتل رسید.

دسترسی ام به گروه گریفندور رو میشه برگردونین لطفا؟
ممنون

سلام.
دسترسیت برگشت.
خوش برگشتی.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۲۳ ۲:۵۹:۲۹


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵ دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸
#2
سلام

نام:دابی
جنسیت: مذکر
گروه : گریفندور
ویژگی ظاهری : دابی قد کوتاهی داره قربان. انگشت ها شم خیلی باریک و درازه. بینی نوک تیزی داره و گوش هاش هم مثل خفاشه. اما دابی انقدر اونا رو لای در کابینت و زیر اتو گذاشته، همیشه کمبوده و دچار سوختگی درجه دو هست قربان.
رنگ چشم: سبز، خیلی هم گنده
مو : ندارد
چوب جادو : جن های خونگی چوب دستی ندارند.
علاقه ها: نجات هری پاتر، و اقوامش. بد گویی پشت سر ارباب سابقش... دابی بد...! بوممم!
شغل: شاغل در مدرسه جادوگری هاگوارتز
محل زندگی: هاگوارتز
معرفی دابی: دابی جن خونگی آزاده، مدتی خدمتکار خانواده مالفوی بود. بعد از مدتی به دست هری پاتر آزاد شد و تا آخر عمرش به اون کمک کرده. سرانجام به دست بلاتریکس لسترنج و با چاقوی نقره ای او، در راه نجات هری پاتر به قتل رسید.

دسترسی ام به گروه گریفندور رو میشه برگردونین لطفا؟
ممنون

راستی تو چت باکس هم ثبت نام کردم، این پیغام رو نشون میده:
Your account is pending approval by the shoutbox owner/admin
یه دستی به سرش بکشین اگه میشه.



واو! خوش برگشتی جن خونگی مورخ!
اکانت چت‌باکس هم نیاز به فعالسازی توسط مسئولش داره که لرد ولدمورته.

تایید شد.


ویرایش شده توسط دابی در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۶ ۲۲:۴۹:۳۹
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۷ ۰:۴۷:۱۵


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۱:۰۹ دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۴
#3
ای گرگینه بوقی!

اول از همه این که تو بوقی!‌ نه قورباغه شکلاتي!

دوم این که چه قدر ناراحت شدی دابی مجبور شد آواتارتو از تو قورباغه جیمز برداره؟
الف) بسیار زیاد ب) بوق بر تو ج)‌قورباغه منم درست کردی جیمز رو بردار یه نفسی بکشم! د) ب صحیح است!

سومین سوال پیشنهادت برای مهونای بعدی قلم پر کی هستن؟ دابی دوست داره از افراد خیلی قدیمی (حتی قبل تر از اسکاور) هم تقدیر کنه، مشکل اینه چون نسل جدید سایت این عزیزان رو نمیشناسن، به اندازه جدیدا کارتشون مورد استقبال قرار نمیگیره.

چهارم این که بزرگترین چالشی که تو جادوگران باهاش مواجه شدی چی بوده؟

پنجمین سوال که دابی از پروفسور دامبلدور تقاضا داره حتما در مصاحبه بیارن این که وایبر جیمز رو داری؟

دابی به خودش اجازه داد از تدی قربان سوال بپرسه! دابی بد!



پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۰:۳۱ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۳
#4
سوژه جدید



- آهن آلات، پاتیل قزمیت، نیمبوس پکیده… خریـــــــدارم! ردا دست دو، بفروش و بدو… خریـــــــدار…
- رودولف اینجاست! فرار کنید!
خشط! خشط! (صدای قطع عضو)

لاکریتا بلک در حالی که سعی می کرد هیکل غول آسای رودلف لسترنج را از روی جادوگر سه شقه شده کنار بکشد، گفت:
-ارباب صد دفعه گفت وقتی ملتی که رو اعصابتنو می کشی با تبرت نیفتی به جونشون! همه جا رو به خون می کشی!
-خووووون!
-جوگیر.

زمستان نفس های آخرش را می کشید. رودولف و لاکریتا که به دستور اربابشان برای خرید وسایل هفت سین و سبزی پلو ماهی به دیاگون آمده بودند، در آن کوچه خلوت دور دور میکردند. همه وقایع تا به این جا عادی و روزمره بود، تا این که نگاه لاکریتا به اجناس پشت ویترین فروشگاه لوازم جادویی افتاد.
چندین جن خانگی پشت ویترین دیده میشدند. یکی خودش را با زغال می آراست، دیگری سرش را به شیشه نشکن ویترین می کوبید، آن یکی برای خودنمایی شیشه را تمیز میکرد. تابلوی «با پرداخت چند صد گالیون صاحب وفاداری جن خانگی شوید»، در گوشه ای دیده می شد.

لاکریتا که از عصبانیت صورتش سرخ شده بود، سقلمه ای به رودولف زد و گفت:
-بیا بریم تو! باید تکلیفمونو با این مغازه دار روشن کنیم!
-من موندم تو چرا این همه تریپ حمایت از جن های خونگیت، شناسه هرمیون رو بر نداشتی؟!
بلک چشم غره ای نثارش کرد و گفت:
-اونو یکی قبل از من گرفته بود! راه بیفت تو!‌

سپس در یک حرکت انتحاری با لگدی در مغازه را باز کرد و رو به مغازه دار فریاد زد:
- شما دارین جن های خونگی رو تو فروشگاه - در همین حین دو انگشتش را به نشانه کوتیشن مارک بالا برد و خم کرد- لوازم جادویی میفروشین ! این استفاده ابزاری از جن های خونگیه!

فروشنده از جایش بلند شد و در همین حین لاکریتا متوجه هیبت عظیم فروشنده و سرش شد که چند سانتیمتر بیشتر با سقف فاصله نداشت!
- مشکلیه آبجی؟!
- نه جناب… می خواست قیمت اون جن وسطی رو بپرسم.تصویر کوچک شده

ناگهان صدای شیون و ناله یکی از جن ها بلند شد. جن مذکور چنان ضجه میزد و زاری می کرد که دل سنگ مرگخوارترین خواننده هم به درد می آمد.
-هری پاتر قربان!‌کجا بود که دید جنی که آزاد کرده به چه خواری و خفتی افتاده!

با شنیدن نام هری پاتر، گوش هر دو مرگخوار تیز شد.
-دابی حتی در بازار برده ها هم نیست. تو فروشگاه فروش قوری و سماور به حراج گذاشته شد! دارن به خفت آمیزترین وضع ممکن آزادی دابی رو ازش گرفت! خوب شد هری پاتر قربان اینجا نبود که دابی رو تو این حال دید..

لاکریتا که ناگهان شخصیت مرگخوارش بر خوی جن دوستش غلبه کرد گفت:
-یه داغ بزن به ارباب!
رودولف بلافاصله ساعدش را جلو آورد. شماره ناین وان وان را بر روی داغ علامت شوم شماره گیری گیری کرد و منتظر پاسخ لردسیاه ماند.

-مزاحم ما شدی. شک نکن وقتی برگردی، میدیم با همون ماهی ها سرخت کنن، جزغاله ات کنن…
-ارباب…
- بعد به عنوان سوخته رودولف بذارنت سر سفره هفت سین…
-ارباب ! اجازه بدین یه لحظه.. من و لاکریتا تو فروشگاه لوازم جادویی هستیم…
-چه اسم تاپیک خزی.
- بله ارباب صحیح می فرمایید. می گم اینجا جن های خونگی رو برای فروش گذاشتن، یکیشون هست هی داره یه چیزایی راجع به اون پسره میگه…زر می زنه هری پاتر قربان و گوش هاشو می کشه. انگار هری پاتر یه بار این جن رو آزاد کرده و باهاش ارتباط نزدیکی داره.
-چی گفتی رودولف؟!

صدای چرخ دنده های مغز ولدمورت که نشان از کشیدن نقشه ای شیطانی داشت، از پشت داغ به گوش می رسید.

-بخرش! بخر اون جن رو تا ما اربابش بشیم. بعد هم به خونه ریدل بیارش!
- مشکل اینه من فقط گالیون های سهمیه غذای بچه ها دستمه…
صدای لرد ولدمورت که برای اولین بار می شد هیجان را در آن احساس کرد، از پشت داغ آمد:
- مشکلی نداره رودولف! هفته اول عید کوفت نوش جان می کنین. شگون هم داره!! اگه این جن، اون پسره رو میشناسه میتونیم ازش استفاده کنیم که پاتر و خاندانشو به درک بفرستیم!



پاسخ به: بهترین ایده سال
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۳
#5
سلام دوستان!

دابی اومد تذکر بده که ایده قورباغه شکلاتی برای مورفین گانت بوده و نه دابی!‌
دابی بد!
بنابراین اگه خواستین رای بدین یا به نظرسنجی رسید، مورفین گانت رو کاندید کنید!
باتشکر!‌

رای ما مورفین گانت!

دابی بد!



پاسخ به: بهترین ایده پرداز
پیام زده شده در: ۲۰:۲۰ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۳
#6
تعلق بگيرد به مورفين گانت براي ايده ي شاخ قورباغه شكلاتي!



پاسخ به: پيام امروز
پیام زده شده در: ۱۹:۴۰ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۳
#7
جزئیات مراسم هالووین شب گذشته / لرد در لباس میش؟!


حوالی ساعت ده شب گذشته مصادف با جشن هالووین ، جادوگران با حضور انتحاری عده ی کثیری از مرگخواران در شهر مواجه شدند.

این نقاب داران سابق، نقاب سیاه خود را کنار گذاشته و همگی به مناسبت این روز لباس مبدل بر تن کردند و" آواداکداورا اور تریت" () گویان از جادوگران حاضر در کوچه و خیابان ها درخواست شکلات و خوراکی می کردند.

یکی از شهروندان که حوالی آن ساعت در سایت حضور داشته و نخواسته نامش فاش شود شهادت داده:

- اوه! آقای خبرنگار قربان چه بزرگوار بود! تا حالا کسی دابی رو شهروند خطاب نکرده بود! دیشب دابی موزه ی وزارت رو جارو زد و بعد از این کارش تموم شد، دید همه ی مرگخوارها با لباس های مبدل ایستادن و ... اوه قربان! دابی صحنه ی وحشتناکی رو دید...

شهروند مذکور بعد از آرام شدن توسط خبرنگار اعزامی پیام امروز اذعان داشت:

- دابی دید... پرفسور دامبلدور قربان... چشم هاش قرمز شده... دابی فکر کرد پرفسور کم خوابی داشت، اما صورت پرفسور هم خیلی عجیب بود. انگار یکی دماغ پرفسور دامبلدور رو از جاش کنده و دوباره با چسب، چسبونده بود قربان!

برای افرادی که در مراسم قاشق زنی، موفق به دیدن این عزیزان نشدند عکسی را که یکی از افراد حاضر در صحنه شکار کرده برای شما چاپ کردیم.

تصویر کوچک شده


افراد حاضر در صحنه، از اسمشونبر (که مدام ریش مصنوعی اش زیر پایش گیر میکرده و سکندری می خورده) نقل کرده اند:

نقل قول:
هالووینه...مگه نباید شبیه موجودات نفرت انگیز بشیم؟ ما هر چی سعی کردیم نتونستیم زشت تر از این بشیم!


در ادامه ی این حرکت اسمشونبر، گروه موسوم به مرگخواران نیز از وی پیروی کرده اند.
به شهادت شهروند مذکور، در ابتدا خود مرگخواران نیز با دیدن اربابشان در آن لباس مبدل شوکه شده و جیغ های عصبی کشیدند!
اما پس از چندی خود نیز لباس مبدل بر تن کرده و در قاشق زنی به اربابشان پیوستند.

گزارش ها حاکی از آن است که اسنیپ، وزیر "جادو" ، ردای ساحرگی بر تن داشته! و مرگخوار های دیگر نیز به نام های مورگانا، گرنجر، لسترنج، راک وود و آفتاب پرستی که ادعای مرگخواری داشت ، نیز چهره ی خود را تغییر دادند.

متاسفانه خبرنگار ما موفق به گرفتن عکس از این افراد نشد، چنان چه عکسی از افراد نام برده در لباس مبدل دارید، برای روزنامه ی ما جغد کنید!


از نکات جالب توجه میتوان به رفتار اسمشونبر اشاره کرد که رو به مرگخوارانش گفته:

نقل قول:
یکی از یکی روشنایی تر شدین فرزندانم. :kiss:


وی همگان را به عشق ورزیدن و خوردن شکلات فرا خواند و در آخر با سر دادن فریاد
نقل قول:
چشم وزغ...بال هیپوگریف...ناخن تسترال

به مراسم پایان داد.

لازم به ذکر است هنوز گمانه زنی ها در چگونگی چسباندن بینی، ریش و مو بر سر و صورت اسمشونبر ادامه دارد.

در انتهای گزارش باید به دور از هرگونه جبهه گیری و غرض ورزی اشاره کرد هالووین امسال در چتر باکس از جذاب ترین هالووین های دهه ی اخیر بوده و پیام امروز خواندن دیالوگ های رد و بدل شده (که هم اکنون در آرشیو چتر موجود است) را به همگان توصیه کرده و آن را رویدادی دانسته که فقط یک بار در زندگی تان اتفاق می افتد!
با آرزوی بهبودی هر چه سریع برای سلامت حال جامعه ی سیاه!



تمام نقل قول ها و عکس منتشر شده در این گزارش صحت کامل داشته و مرلینی فتوشاپ نمی باشد.



() avada kedavra or treat



پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۳
#8
بالاخره روز موعود فرا رسید! بعد از ماه ها انتظار برای رقم خوردن سرنوشت این سوژه، لحظاتی پیش، آلبوس دامبلدور عینک پلیدی به چشم زده و لرد سوژه ی ما، معجون خوب کن را بر بدن.

وقایع اتفاقیه در قلب لرد ولدمورت

- چه دنیای قشنگی! تو قلبم تو رو دارم .. ببین چه خوبه ای گل تویی تو روزگارم!

وقایع اتفاقیه در مغز آلبوس دامبلدور

:worry:I Hate This World ,This world sucks,everything's the same


وقایع اتفاقیه به صورت کلی!

در دل سیاهی شب لرد ولدمورت نگاهی به آلبوس انداخت و با لبخند گفت:
- آل! میدونستی ما باهم برادریم؟
آل: نچ.

- چرا برادریم! اول سوژه از یه سفینه افتادیم پایین! بیا کینه و کدورت ها رو کنار بذاریم و به هم عشق بورزیم آل!
آل: نچ.

- آل دنیا دو روزه. پس فردا جفتمون میریم به دیار کنیگزکراس باقی. دلت میاد با هم دوس نشیم آخه؟
آل: نچ.

- دیـــدی؟ دیــــدی؟ دیـــدی دلت نمیاد! پس بیا هم رو در آغوش بفشاریم. مرگخور! به مناسبت این صلح تاریخی همه ی جادوگرا و مشنگ های این منطقه شام مهمون من خانه ی ریدل!

لرد ولدمورت برای اولین بار در تمام عمر، چهره اش حالت مهربانی به خود گرفته بود. درسته که چهره ی مهربان اصن به یه صورت بی دماغ و چشم های قرمز نمیخوره اما خلاصه به خود گرفته بود دیگه!

از آن طرف آلبوس دامبلدور به قدری خشن شده بود که آدم را به یاد دامبلدور فیلم چهارم می انداخت! با ابروان پر پشت در هم گرویده و چشمان غضبناک پر کینه، نگاه سردی به سیریوس بلک بیهوش شده انداخت و با پایش لگدی جانانه به او زد!
(جانانه؟! حالا نه دیگه انقدر محکم! ولی یه لگد دیگه. آخه دابی همیشه دوست داشت تو پستاش یکی به اون یکی یه لگد جانانه بزنه هی فرصت دست نمیداد! الان بالاخره فرصت با دابی دست داد! بگذریم!)

سپس دامبلدور نگاهی از پشت شیشه های عینک پلیدی به ولدمورت انداخت و با لحنی پر از کینه گفت:
- تو فرصت های زیادی تو زندگیت داشتی که ما نداشتیم!

- آلبوس برادرم! چرا چرت میگی؟ من تو یتیم خونه بزرگ شدم تو پیش مادر و پدر. من رفقام هیتلر و صدام بودن، تو رفقات استیو جابز و بیل گیتس! تو مهر و محبت خانواده بالا سرت بود، بالای سر من نبود! ولی اینا مهم نیست. مهم اینه ما با هم متحد باشیم آلبوس.

مرگخور، دستیار لرد سیاه چنان به اربابش نگاه می کرد که گویی هرگز او را نمیشناخت!

- نه مرگخور! به من نگو ارباب!
- من که حرفی نزدم!
- چرا دیگه! راوی گفت داشتی چنان به اربابت نگاه می کردی که فلان! من دوستتم. از این به بعد هم منو لرد سفید صدا کن. فقط عشق وجود داره عزیزان من...
آلبوس با لحنی که فقط یکبار از او شنیده شده بود ( اون موقع که تو کتاب هفت داشت به اسنیپ می گفت حالمو به هم می زنی ) گفت:
- حالمو به هم میزنی ولدمورت! عشقی وجود نداره... فقط ترشح هورمون آکسی توسین ئه! نمی دونی بدون! منم می رم که از فضای اینجا داره حالم به هم می خوره.
- آل...
- چــــیـــه؟!
- تو پاراگراف بالا سه چهار مرتبه ای حالت داشت به هم می خورد. رفتی یه قرص ضد تهوعی چیزی بنداز بالا!

-------------------

بعله فرزندان روشنایی...
به قول دارن شان، اگه شما به زمان گذشته برگردید و هیتلر یا مادر ترزا رو بکشید، دنیا بلافاصله اونو با یه آدم دیگه جایگزین میکنه.
آینده از قبل تعیین شده دوستان من.
چه پلیدی نامش لرد ولدمورت باشه و چه آلبوس دامبلدور....

پایان به شدت فلسفی ، انتحاری و اشتباهی برای سوژه ی طفلی و زیبای پرفسور!

پایان




پاسخ به: گردش سوم
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
#9
اصن آقایونی که شما باشین، با این سن و سال تا حالا دیدین دابی بیاد جایی نظر بده؟
ندیدین دیگه!
ولی هم اکنون طی یک حرکت بزرگ و انقلابی، دابی باید گفت که خیـــلـــی خوبـــه آقایون!
(میان نوشت: دابی و باید رو پشت هم تایپ کنین! دابی باید ، دابی باید... دست آدم رو کیبورد هنگ میکنه!)

کلی باعث افتخار دابی هستید!
دوباره مجبورم کردین فصل چهار رو که خوندم برگردم و از اول بخونم همه رو! دوست ندارم وقتی تموم میشه و باید صبر کنم.

قسمت قورباغه های شکلاتی شو خیلی دوست داشتم!
اتقاق های توی قطار هم واقعا متفاوت و جالب بود! انتظار نداشتم!
فقط الیور که پیشکسوت کوییدیچ بود تو هاگ چه کار میکرد؟ چرا یهو شد پرفسور وود؟ مگه تحصیل و ورزش با هم میشه؟

شعر کلاه هم که زد نابودمون کرد اصن. خیلی شاخ بود!

دو تا پیشنهاد:
میشه هر فصلو میذارید فصل های قبلی هم پیوست کنید ؟ البته من که دیگه یه فولدر درست کردم برای فن فیکشنتون، ولی بقیه فکر کنم استقبال کنن!

بعد این که شماره صفحه هم بزنید که اگه غلط تایپی، اسپیس جا افتاده ای چیزی دیدیم بهتون بگیم.



پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳
#10
خرس های تنبل در برابر ترنسیلوانیا
پست اول


زیر آسمان بی ستاره ی شهر، در انتهای کوچه ی بن بست گانت زاده، آتشی درون سطل فلزی شعله ور بود.
کنار خانه ی گانت ها، کارتن( مقوا) های بزرگ و کوچکی پهن بود. روی آن ها سه مرد، دو جن خانگی و یک نیمه غول دور سطل لم داده بودند. نور شعله های آتش در چشم های سبز دابی و موهای چرب اسنیپ تلالو چشم گیری داشت!

مورفین حلقه های دود را از دهانش بیرون داد. حلقه ها کمی بعد کلاه وزارت را تشکیل داده و در افق محو شدند.( به صورت نمادین تحلیل رفتن قدرت مورفین را بیان می کند!)

- عژیژان من!تصویر کوچک شده
میدونم این وضعیت برای قبل مشابقه، برای شما خرشای تنبل خیلی بده. ولی چه کنم که دیروژ کاراگاه های خائن وژارت منو اژ خونه ی آبا و اژدادیم بیرون انداختن و ما رو اسیر کارتن خوابی کردن.
هاگرید که به تنهایی سه کارتن یخچال را اشغال کرده بود پرسید:
- ببخشیدا! مگه خونه خودتون نبود؟ نباس بیرونتون می کردن که!
دیوید که ناگهان احساس وکیل وصی وزارت به او دست داد، سینه اش را سپر کرد و گفت:
- این خونه قدیمیه، مال پدربزرگه اسمشونبره، خواهرزاده ی همین مورف خودمون. وزارت تصمیم گرفته به عنوان بنای فرهنگی- تاریخی ازش نگهداری کنه. مورفین هم چون صلاحیت نگهداریشو نداشته انداختنش بیرون.
صدای خنده ی اسنیپ بلند شد:
- بنای فرهنگی -تاریخی!

کریچر آنقدر به آتش نزدیک شده بود که بینی درازش تا کباب شدن فاصله ی چندانی نداشت، گفت:
- کریچر هیچ وقت به این خفت نیفتاده بود. چه تو زمان بانو بلک، چه تو زمان اون پسره ی مشنگ دوست، کریچر همیشه یه سقف کابینتی بالای سرش بود. بانو الادورا... کاش نرفته بودی به خونه ی بلک ها و کریچر رو گردن می زدی!

دابی برای این که گرم تر شود، حوله ی آشپزخانه را با شدت بیشتری دور خودش پیچید و جیر جیر کنان گفت:
- کریچر باید خجالت کشید. کدوم جن تسترالی حاضر بود گردنش رو قطع کنن؟!
پرفسور اسنیپ با صدای سردی گفت:
- جن، بحثو سیاسی نکن! اگه پولی که وزارت تعیین کرده رو داشتیم، میتونستیم به وزارت خونه ثابت کنیم که صلاحیت نگهداری از خونه رو داریم. اون وقت دوباره بهمون پسش میدادن.

ناگهان صدای چرخ دنده های زنگ زده ی مغز مورفین در فضا پیچید!
- خرش های تنبل! ما باید پول دربیاریم! ما حتما باید بازی آخر رو با ترنسیلوانیا ببریم.
سپس مقوای قهوه ای رنگ و کثیفی را روی هوا شناور کرد و ترکیب تیم ترنسیلوانیا را روی آن کشید. در حالی که با لوله چوبی انتهای قلیانش به مقوا ضربه میزد، شروع به صحبت کرد:
- بیاین تیمشونو آنالیژ کنیم تا باژی رو ببریم! ما به پول قهرمانی احتیاج داریم تا خونه ی منو پش بگیریم!

مورفین با سخنرانی کاریزماتیک خود شور و هیجان را در اعضای کارتن خواب و بی حال تیمش برانگیخت. دابی و کریچر از شکم هاگرید بالا رفته و روی آن ایستادند. اسنیپ و دیوید کراوکر سراپا به گوش شدند. لایت بالب های کوچکی بالای سر هر یک روشن شد.

- گرواپ دروازبانشونه، هاگرید دادا، کل امید ما به توئه، بشین با داداشت گپ بزن، ما بهش گل میزنیم! اون وسط ها هری شون رو هم به صرف چای دعوت کن!
هاگرید از شدت خوش حالی بالا پرید و با این کارش جن های خانگی را به هوا پرتاب کرد. سپس با حرکت دست، موافقتش را اعلام کرد.
اسنیپ را هم شور گرفت و فریاد زد:
- من با معجونم آشا رو به مارمولک تبدیل می کنم!
صدای ریز دابی بلند شد:
- دابی دافنه رو به مکعب تبدیل کرد که دیگه نتونست قل خورد و گل زد!

صدای قهقهه های شیطانی و پیروزمندانه ی خرس های تنبل در کوچه ی بن بست گانت زاده طنین افکند. دقیقه ای نگذشته بود که ناگهان کریچر امید همه برای رهایی از کارتن خوابی و سکنی گزیدن در خانه را به پشم مبدل ساخت!

- اگه ما ترنسیلوانیا رو برد، تیم ارزشی ها هم پاپیون رو برد، باز هم ما دوم شد، چون از ارزشی ها باخت. اون وقت مورفین برای همیشه کارتن خواب شد!
- یعنی نحس تر از تو وجود نداره کریچر.
کریچر جلو آمد و با پوزخند تعظیم کرد. سپس دوباره به عقب برگشت.

ده دقیقه ی دیگر بازیکنان نا امید به شعله های آتش خیره شدند. مورفین به قدری عصبانی بود که میتوانست شعله ها را به آتش یه چیزی! بدل کند( همون که هورکراکس و اتاق ضروریات رو پکوند!) و کل دهکده را در کام آتش فرو ببرد...

پاق!

هاگرید با این صدا شش متر از جا پرید.
- زهرم ترکید! جن لعنتی باز غیب شد!
دیوید درحالی که کتش را روی سرش می کشید با ناامیدی گفت:
- بچه ها بیاین بخوابیم . فردا میریم ورزشگاه المپیک. شاید ما بردیم، پاپیون سیاه هم ارزشی ها رو بردن. اون وقت ما قهرمان میشیم.
سپس همگان کفش هایشان را زیر سرشان گذاشتند و خرخرشان به هوا رفت. نا امیدی در پس خروپف هایشان هم شنیده میشد!

چهار ساعت بعد

پاق!

- زهر باسیلیک!
شعله ی کم سوی آتش درون سطل خاموش شده بود و تنها منبع روشنایی، نور مهتاب بود. در آن ظلمات پیکر کوچکی که مدام بالا و پایین می پرید قابل تشخیص بود.
- دابی گرفتش! دابی گرفتش!
اسنیپ لای پلک هایش را به زور باز کرد و پرسید:
- کدوم جن بیچاره ای رو دادن به تو؟!
- نه! دابی زن نگرفت، دابی امتیاز رو گرفت!
صدای غرولند مورفین از زیر پتو بلند شد:
- دابی امتیاژ چی چی رو گرفت؟ د حرف بژن نشناش! چهار شُب ما رو بیدار کردی.
- دابی امتیاز کیترینگ و یادگاری فروشی استادیوم بزرگ المپیک رو گرفت!

با گفتن این حرف خواب از چشمان دیوید، مورفین و اسنیپ پرید اما صدای خروپف هاگرید همچنان موزیک پس زمینه بود.
- دروغ بگی تو آتیش جژغالت میکنم جن!
- دابی راست گفت! از فردا تا قبل بازی وقت داریم. یه عده با دابی اومد به قسمت کیترینگ. خوراکی های تو استادیوم رو تامین کرد. تخمه و چ... پف فیل! درست کرد و داد به ملت و بازیکن های ترنسیلوانیا! ما تونست کلی پول در آورد!

اسنیپ قهقهه ای زد و گفت:
- مسئولیت محصولات دکه و گاری ها هم باشه برای منو مورفین و الادورا.
بعد از مدت ها لبخند بر روی لب های مورفین ظاهر شد و دندان های سیاه و به فنا رفته اش را به نمایش گذاشت.
- خونه ی اژدادی خودم! شبر داشته باش، مورفینت ژود میاد!







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.