هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شهرداری شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۰۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
#1
این تایپیکفقط شامل پست های دو پستی نمی شه بلکه در واقع چند نوع رول می خوره:

دو پستی
تک پستی و
سه پستی که توضیح کاملش هم این طوری می شه با مثال:
رودولف میاد و یک رول می زنه و آخر اون اسم کسی که باید اون رول رو ادامه بده می نویسه.حالا اون شخص که ما فرضا اون رو مورگانا در نظر می گیریم می آد و اون رو ادامه می ده. همچنین می شه که یه نفر بیاد و با توجه به تایپیک تک رول بزنه و یا حالت سوم که سه پستی هستش و این جوره که باز رودولف میاد یه رول می نویسه آخرش می نویسه مورگانا ، مرلین هم میاد رول مس نویسه آخرش می نویسه مورگانا و آخر سر مورگانا باید بیاد و این دو تا پست رو به هم ربط بده و باهم تمومشون کنه .
با تشکر بابت رسیدگیتون.



وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر کوچک شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهرداری شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
#2
سلام آقا ما توی کوچه پس کوچه های لندن می گشتیم که یهو یه ایده ای از ذهنمون فورانیدن گرفت.

.@ کافی شاپ تسترال های خالدار@

اونجا تقریبا یه جورایی مثل مکان دوءل هستش ولی با این حال که یه نفر میاد یه رول می نویسه و یه نفر دیگه تمومش می کنه و خب علل قاعده نفر دوم هر جوری بخواد می تونه ماجرا رو تموم کنه تک پستی نیست ادامه دار هم نه. دو پستی هستش.

+ نفر اول تعیین می کنه که چه کسی پست اون رو ادامه بده.

+ نیازی نیست که دو پست کامل زده بشن تا یه نفر دیگه هم بتونه رول بزنه مثال خیلی کلی هم اگه لازم شد به مسئولین داده خواهد شد.


ویرایش شده توسط سیسرون هارکیس در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۲۵ ۲۲:۴۸:۳۱
ویرایش شده توسط سیسرون هارکیس در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۲۶ ۱۶:۳۹:۲۰

وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر کوچک شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۳
#3
تشکر فراوان، پس با این حساب جیمز بدون شاخ را به همان جدال دعوت می کنیم.

+ معذرت می خواهم همین الان قوانین را دیدم.


ویرایش شده توسط سیسرون هارکیس در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۲۳ ۲۳:۵۶:۱۳

وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر کوچک شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳ چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۳
#4
معجون ساز ، یا به عباراتی آن گرنجر مذکر را به جدال دعوت می نمایم.

س.م.ه


وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر کوچک شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پيام امروز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۳
#5
آلباتروس ها را بیشتر بشناسیم!



سیسرون مندالیوس هارکیس


آلباتروس ها! موجوداتی بسیار زیبا و کم یاب از دسته کبوترهای دریایی عظیم الجثه که به سختی در خلیج موگلاداخ اوسکولاش در کشور غیور پرور موزامبی یافت می شوند.این حیوانات بسیار ملوس قدی در حدود یک متر و هفتاد و پنج سانتی متر داشته و بالهایشان هرکدام چیزی غریب به دو متر طول دارند. خب حال سوالی در ذهن شما خواننده عزیز شکل گرفته است ( در شرایط عادی باید شکل بگیرد دوستان!) و آن اینکه این مطلب چه ربطی به جوامع جادوگری دارد؟ جواب سوال شما نه در آستین من است!

آلباتروس ها خواص جادویی بسیاری دارند، خواصی که برای اثبات کردنشان با چند تن از کسانی که آلباتروس ها مسیر زندگیشان را عوض کردند مصاحبه ای کردیم:

یارویی که به مورفین چیز می دهد:

نقل قول:
عاقا ما داشتیم شیژو با اون یکی شیژه خاطی می کلدیم یهو یه گنگیشک گنده ژبون نفهمی اومد وشطش شیژ کرد. ما هم دیدیم ملت خمارن همون ژوری دادیمش به خلق الله. آقا بعد اون روژ دیگه دشت اژ شلمون بل نمی دالن. هی می گن ما قبلا همه اش تا ملیخ می لفتیم، شی کالش کردی یهو تا اون ته تهااش رفتیم. یالو می گه تا اون ته تهاااااااااش.


ادوین کلّه، ازجاروندگان کمربندی هاگزمید:

نقل قول:
آقا یه روز ما سوار این یارومون شدیم، این یاروی ما خیلی چی چی بود و هی چیز بازی در می اورد داداش.قبلا خیلی چی چی بود هااا ولی این اواخر خیلی یارو شده بود.هی هرچیم چی چی می کردیم که فلان بشه، نمی شد! خلاصه یه روز که واسه چیز، چیز نه هااا! واسه چیز رفته بودم پیش فلانی، یهو یه چی چی خورد به یارومون، اصن نمی دونی آقا، این یاروی ما یه چی چی بازی درآورد آقا! آقا انصافا این یارو خیلی چی چیه هاا!


خالهِ عمه اقدس خسرو :

نقل قول:
ننه من داشتم یه روز می رفتم بازار، بعدش یهو برگشتم خونه.


گزارشگر ما ارتباط این قضیه رو با آلباتروس ها از ایشون می پرسند.

نقل قول:
نمی دونم ننه، اصن من از کجا باس بودونم؟ خجالت نمی کشی مزاحمم می شی! اصلا این سوال ها چی هستن از من می پرسی؟ حالا که ××××××××××××××× حساب کار دستت می آد!


اما بگذارید در نهایت شما رو با سه خاصیت مهم مدفوع آلباتروس ها آشنا کنیم:

1. افزایش باور نکردنی هر گونه چیز. منظورمان حقیقتا چیز است.یعنی آن که نه چیز بلکه چیز.( بحث را با امید درک بالای شما به پایان می رسانیم. همون چیز بود.)

2. یارو کردن چی چی ها و همینطور چی چی کردن یاروها.

3. ایجاد خود درگیری مضمن.

امیدواریم که با این موجودات ملوس آشنا شده باشید و اگر هم نشده اید با مقالات بعدی ما همراه باشید.



گروه « دانش فرو کن در حلق جماعت روزنامه »


وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر کوچک شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اگه مي رفتيد هاگوارتز و وقتي مي رسيديد مي گفتن اشتباه شده و بايد برگرديد چيكار مي كرديد؟
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۳
#6
یه لبخند عریض بر لب می نهادم و بعدش یهو بروسلی وارد می شود رو همه زنده می دیدن.بعدشم هویت تک تکشون رو زیر سوال برده و با توجه به قانون نسبیت مجازی و توهمی بودن همشون رو اثبات می کردم.


وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر کوچک شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر کوچک شده


پاسخ به: چطور ولدمورت به زنده ماندن کریچر شک نکرده بود؟
پیام زده شده در: ۱۳:۲۷ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۳
#7
چون از همون اولش هم قرار نبود که کریچر یا هرکس دیگه ای با خوردن اون معجون توی اون ظرف بمیره فقط قرار بود که خوردن اون معجون قدرت جادویی رو ( که مال جادوگر ها و جن های خانگی کلا فرق داره.) کم کنه و اون ها رو هم خیلی تشنه کنه. ثانیا غرور شخصیت ولدمورت اون قدر زیاد بود که به اون اجازه نمی داد به موضوع کم اهمیتی مثل یه جن خونگی بهایی بده!


وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر کوچک شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ارتباط با سران الف دال
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴ شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۳
#8
من برای عهده دار شدن مسئولیت خبرگزاری الف دال اعلام آمادگی می کنم.

با تشکر سیسرون مندالیوس هارکیس!


وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر کوچک شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۱۲:۰۸ دوشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۳
#9


تراختور سازی vs ترانسیلولیانا


پســـــــــت دوم تراختوریانگان!


- ای الان از کجا برق ویاره؟

شیر فرهاد که چونان خرس های جنوب ایلات اَجنبیستان دهانش باز مانده بود و به آن تک چراغ نگاه می کرد، این سوال را بپرسیدیده بود.البته ناگفته نماند که آن نگاه نافذ آن چنان بر چراغ اثر کرد که بپوکید سخت و بر هر سوی پاشیدن گرفت، لکن فرهاد شیر همچنان بر چراغ چشم دوخته بود که ناگهان با فریاد آن آلبوس ریش پشمکیانی بر خود آمد و آن لوزه هایش را پنهان نمود.

- نع! من اجازه این عمل وقیحانه رو نمی دم! ما باید ببازیم!

- آره آره، پیشگوئی می گه!پیشگوئی ... غلط می کنه.

جمله ثانی را آن علّه کله زخمی اضافه نموده بود و چون نگاه های معنی دار جماعت را بر خویشتن خویش بدیده، آن سان نمودیده بود.از آن سوی نیز آلبوس که از خویشتن خویش بی خود گشته بود، لانچیکو ای در هوا ظاهر نمود و بر آنتونین حمله ور شد و فریاد بر آورد:

- ای مزدور اغفال گر! ای خائن! ای راه راه سیاه سفید! ای..

که ناگهان شیر فرهاد خنده ای از خود در کرد و افزود:

- هَهَ هه هه ، ای شلوار بوآ منم راه راه بیَ هه هه هه.

و آلبوس که در تعجب بود و پس از اندکی نگاه عاقل اندر سفیهانه بدان سفیه نمود، که هیچ اثری نداشت آن نگاه پر عظمت بر وی، بر سر کار خویش برگشت و ناگاه هری را که چندی پیش توسط فلورانسو بدان سو شوتیده گشته بود را در مقابل خویش بدید که زانو زده و چونان گربه آن غول بی شاخ و دم مشنگ دوست شِرِک نام به چشمان او زل زدیده بود:

- پـــــــروفسور جونم، من که برات ولدمورت می کشم، من که برات جون پیچ پیدا می کنم،دلت میاد من ببازم، اگـــــــه من ببازم باز کله ام درد می گیره هاااا!

آلبوس که سخت چشمانش اشک بار گشته بود، بر آن عله نگریست، ناگاه دست و دلش لرزید و بر دو زانو افتاد و در عمق احساسات فرو گشت و از اعماق ریش پر پیچ خود هق هقید و آنتونین نیز چون موقعیت را مناسب بدید، دست در دست عله و فلو و شیر فرهاد و دابی نهاد و ما را در مانده کرد چنان که ندانستیم چند دست دارد اوی و جمله پاقیدند.

اندرون ورزشکده غولکان غاریده،بالای سولاخ دروازه:

جماعت یکایک در بالای تیرک دروازه از خویشتن خویش آویزان بودند، که آنتونین بر اشتباه خویش پی ببرد و دگر بار جماعت جمله پاقیدند.

همان جا روی کف زمین:

جماعت که اکنون بر کف زمین بودند بر خویشتن نالیدند و آنتونین را همی بسیار نفرینیانیدن و راه خویش بر بگرفتند به سوی ناکجا. چندی نگذشت که آنان خویشتن را در مقابل درب ورودی یافتند و ندانستند از چه روی در آن جایند.که ناگاه علّه، یعنی همان هری، فریاد بر آورد که:

- دستشویی! ما نمی خواستیم بریم دستشویی؟

که ملت بر وی سخت بشوریدند و گفتندش، که آخر در خانه دستشویی مگر نبود که ما ز این سر دنیا تا آن سر دنیا خویش را پاقیدیم! ما آمده ایم تا توپک زیبایمان را بجادوانیم، تا توپک خود خویشتن بر ما روان گردد! و در انتهای نطق جماعت، دابی سوالی بپرسید که جماعت را بر فکری دیگری فرو در ببرد و آن این بود:

- توپ کجا هست؟

لکن لحظه ای نگذشته بود که شیر فرهاد سخن از خویشتن راند که:

- ای برره ای جماعت وبیدند که قاره اونریکا را کشف ویگولنزیجیدند! ما کلا تو خونمون بیه راه یابی! همتون ویاید دنبال مو.اوهوا!

که آنتونین نگاهی سخت بر وی در افکند و بر وی بانگ زد:

- مطمئنی؟

- یعنی تو وگوئی به شیرفرهاد اطمینان نوداری؟ نه تو اصلا خجالت نوکشی از این ریشت، جانی دوپ!

و سپس راه خویش را در میان تاریکی بر پیش گرفت، او رفت و رفــــــت و رفـــــــــــــــــــت و پس از ساعاتی دویدن در میان راه رو های پر پیچ و خم در مکانی به ایستاد و چشمانش را تنگ کرد و رو به جماعت کرد و از فلورانسو بپرسید:

- ای شامپو ای که تو وزنی چی ویده؟

فلورانسو چون این سخن را از وی شنید سخت از این رنگ بر آن رنگ گشت و گفت:

- شامپوی بـــــــــوق ( که به دلایل تبلیغاتی از بردن نام شامپو معذوریم!). واسه همینه که موهام ..

- خو تو الان برو او ته.

- چرا؟

- ای شامپویی وید که بش بزهام وزنم، ای بوش برا من نوستالژی وَداره. نَوَتونم درست جهت یابی وکولم!

- بـ.. بز! شـ..شامپو بز!


و پس از آن فلورانسو در حالی که سخت مغموم بود، با خود، چیزی راجع به شامپوی بز زمزمه می کرد، در افق های دور محو گشت و پس از چندی شیرفرهاد دگر بار از خویش فریاد شادی در کرد و دربی که در مقابلش بود را بگشود و توپکان پدیدار بگشتند.جماعات که حال شامل شیرفرهاد ، آنتونین ، هری و مریدش می شد،جامه ها سخت بدریدند و فریاد زنان پای کوبان خویش بر در و دیوار بکوفیدند و بر اتاق وارد آمدند.چون همگی درون آمدند، آنتونین به یاد دوران مرگجویی خویش لبخندی شیطانیانه بر لب نهاد و توپک طلایی را به بالای آورد و چوبک را بدان نشانه بگرفت، زیر لب چیز میزکی زمزمه می کرد که ناگاه عله فریاد بر آورد:

- دستشویی!

- اسپیدالیسوس دستشویسو هریوس چی چیو؟ اهم..اهم.. یعنی دستشویی چی؟

هری اندکی رنگ به رنگ شد و در جواب آنتونین گفت:

- دیدی گفتم می خوایم بریم دستشویی! اینجا هم دستشویی خو!

آنتونین نگاهی بر اطراف خویش در انداخت و چون آن همه سیفون زیبای را به دید، او بر برگزیدگی بزرگ علّه تاریخ پی ببرد. پس از آن نیز جماعت جمله دست در دست یکدیگر به مهر نهادند و فلورانسو نیز که چند ثانیه پیش از افق دور پدیدار گشته بود بر آنان بپیوست و پس از سبک گرداندن جسمشان زان همه چیزک، جمله پاقیدند!

پـــــاق


ویرایش شده توسط سیسرون هارکیس در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۶ ۱۸:۱۷:۲۸

وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر کوچک شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ یکشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۳
#10
دوئلی اندر میان یک اسلیفلی و یک مرگفور: ماموریت!


فریاد های شادی و بعضا عصبانیت فضای هاگوارتز را پرکرده بود.برف همه جا را پوشانده بود و سطح دریاچه نیز کاملا یخ زده بود.جمعیت همه مشغول برف بازی بودن، عده ای چوب دستی هاشان را تکان می دادند و حجم زیادی از برف را به هر سمتی که می خواستند، پرتاب می کردند.عده دیگر در عوض دست هایشان را از دستکش هایشان بیرون آورده بودندو از تماس دستشان با برف سرد لذت می بردند؛کسانی که لذت بردن بیشتر از برنده شدن برایشان ارزش داشت.

در میان آن همه شادی و هیاهو در گوشه ای، پسرکی روی سنگفرش نشسته بود و به برف هایی که در مقابلش بودند خیره شده بود و خیالش بسیار دورتر در حال جست و جو در دخمه ها بود که ناگهان با صدای قدم هایی که به او نزدیک می شدند، به سرعت برق به نزد صاحبش برگشت.

صدای پا مربوط به پسرکی بود که به آرامی روی سنگ های یخ زده می لنگید و دقت می کرد که پایش نلغزد.چهره اش رنگ پریده بود و موهای مشکی اش به طرز ناشیانه ای مرتب شده بود و بر روی ردایش نشان اسلیترین خود نمایی می کرد.

آرسینوس با دیدن نشان اسلیترین بر روی ردای پسرک لبخند ضعیفی زد؛درست برخلاف آن چیزی که رایج بود. آرسینوس یک گریفندوری بود و در حالت معمول باید نسبت به اسلیترینی ها سخت گیری می کرد.اما علاوه بر آن یک مرگخوار هم بود، همان چیزی که تقریبا همه اسلیترینی ها هستند و این باعث تفاوت او با تمام گریفندوری ها می شد.او دوست اسلیترینی ها بود.

آرسینوس کنار رفت و برای پسرک اسلیترینی جا باز کرد.

- مـ..ممنون.

پسرک اندکی ذوق زده به نظر می رسید.برای چند لحظه ای ایستاده و آرسینوس را تماشا کرده بود و پیش از آن که روی آن تکه سنگ یخی بنشیند، دستش را به سمت آرسینوس دراز کرد:

- سلام امم. سیسرون مندالیوس هارکیس .و اگه بخوای می تونی سیس صدام کنی.

آرسینوس برای لحظه ای از شنیدن اسم پسر خنده اش گرفته بود.طولانی و عجیب، درست مانند ظاهرش.

- آرسینوس. آرسینوس جیگر. از دیدنت خوشحالم.

پوف!

پسرک اسلیترینی با تمام قدرت دست چپش را به پیشانی اش کوبیده بود. به طوری که باعث شد آرسینوس با خودش فکر کند که شاید او کاری کرده که...

- چت شد؟

سیسرون به آرامی دستش را پایین آورد.اثر سرخ دستش روی پیشانیش باقی مانده بود و چهره اش بی نهایت مغموم به نظر می رسید:

- یادم رفت!

چه مسئله مهمی می توانست باشد که او را تا این حد ناراحت کند؟یک ماموریت سری؟مثل همان مشکل خودش؟

- چی رو یادت رفت؟

تا جایی که می توانست سعی کرده بود، صدایش را هیجان زده یا متعجب یا هر چیز دیگری نشان ندهد.

-« از دیدنت خوشحالم » رو یادم رفت آخر جمله بگم! همیشه یه تیکه ایشو یادم می ره.مهم نیست آرسی.

آرسی؟! به هیچ وجه یادش نمی آمد که به او اجازه داده باشد او را " آرسی " صدا کند.به هرحال در حال حاضر آرسینوس مشکلات بزرگتری داشت. تکه پوست کوچک در جیبش به نحو آزاردهنده ای غیر قابل نادیده گیری بود.

چند ساعتی می شد که ذهنش را درگیر آن کرده بود.برای لحظه ای سرش را به سمت سیسرون برگداند. پسرک تکه پوستی را در دست داشت و از چین هایی که به پیشانی انداخته بود می شد گفت که برایش بسیار مهم است:

- برگه امتحانیته؟

- نه.یه .. چیزی نیست!

و سپس همان لبخند عریض را زد و پوست را در جیبش چپاند.چند ساعت بعد از آن در سکوتی سنگین و طولانی سپری شد.آرسینوس خسته شده بود.هدفی داشت، هدفی مهم! اما برای رسیدن به آن هیچ ایده ای نداشت.شاید ... شاید کسی که در کنارش نشسته بود می توانست کمکش کند.شاید اصلا خود لرد او را فرستاده بود. نمی دانست برای چه این همه مدت به این موضوع فکر نکرده!

- هی. سیس.

پسرک بعد از مدتی سرش را بالا آورد.مثل این بود که تمام آن مدت را خوابیده باشد.

- چیه؟

- می تونی توی یه کاری به من کمک کنی؟

سیسرون چشم هایش را مالید و راست تر ایستاد.

- من.. اگه کمکت کنم تو هم کمکم می کنی؟

می خواست جواب بدهد که ناگهان صدایش در میان هم همه جمعیت گم شد. جمعیت برای نهار می رفتند و آنان دیگر نمی توانستند در امنیت صحبت کنند.تنها یک چیز به ذهن آرسینوس رسید.

به جلو خم شد و تکه پوستی که در جیبش بود را در جیب سیسرون چپاند و با دست دیگرش کاغذی را که در جیب دیگر پسرک بود را بیرون آورد و در جیب خود فرو برد و پس از آن همگام با جمعیت به تالار اصلی رفت.در حالی که نگاه های خیره پسرک را پشت سرش احساس می کرد.

در هنگام ناهار ذهنش دوباره آشوب شده بود.ممکن بود اشتباه کرده باشد.شاید این اعتماد کردنش تنها یک حماقت بود.چرا زندگی گاهی تا به این حد سخت می شد؟

چند لقمه بیشتر نتوانست بخورد.حتی بوقلمون مورد علاقه اش نیز تا به این حد بد مزه شده بود.با اضطراب از سر جایش بلند شد و به سمت جایی دنج و خلوت به راه افتاد.نمی دانست کی و چه طور خودش را به پشت یکی از تابلو ها رسانده بود.دستش را به سرعت در جیبش فرو برد و آن تکه پوست را بیرون کشید. امیدوار بود چیز ارزشمندی در آن باشد و وقتی که آن را گشود...

تصویر خودش در را دید در حالی که نیمی از نقابش از بین رفته و در حال لبخند زدن است و گاهی دندان هایش را نشان می داد و در پایین آن، نوشته شده بود:

شکار شود! ماموریت شماره 572! محفلی مومیایی!


بدنش تماما یخ زد و این به خاطر تصویر خودش نبود، بلکه به خاطر چیزی بود که در انتهای خط نوشته شده بود.محفلی مومیایی! چیزی که می خواست.کسی که باید نابود می شد و تمام این مدت در کنارش ایستاده بود.چه طور یک اسلیترینی می توانست عضو محفل باشد؟

- لوموس.

تمام آن راه مخفی روشن شد.خودش بود و مومیایی.لبخند زد:

- بیا یه لطفی به هم بکنیم.

و سپس چوبدستی هایشان را بالا آوردند و مسیر مخفی نورانی شد...


وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر کوچک شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.