هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: جادوگر ماه
پیام زده شده در: ۱۲:۲۸ دوشنبه ۲ دی ۱۳۹۲
#1
من همیشه از کار ناظرانی لذت می برم که با دقت کارها را دنبال کنند و به نظرم

...خانم لی لی اونز ...از همه بهتر بود.


Gizantel tangled


پاسخ به: **ثبت نام الف.دال**
پیام زده شده در: ۹:۴۷ دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۲
#2
نام: دملزا رابینز

لقب: گرگ یاس

شغل:در حال حاضر جادو اموز هستم اما در نقاشی نمایشنامه هم مهارت دارم در ضمن می توانید در مبحث سنگ شناسی جادویی هم روی من حساب کنید.(اخه دانشجوی زمین شناسیم)

مهم ترین انگیزه عضویت:مبارزه علیه پستی

مهم ترین هدف الف دال: مبارزه با جادوی سیاه و پلیدی

واکنش به دیدن یکی از افراد جوخه:خونسردی مو حفظ میکنم تا اگه لازم شد به موقع واکنش درست نشان بدم...بسته به این که طرف قصد چه کاری داره...شاید از خونش گذشتم.

[b]چه طلسمی را به سمت کله کچل ادم بی دماغ میفرستی؟اوادا کداورا

چرا ریش البوس دامبلدور درازه؟: فکر کنم عرف جامه ی جادوگری باشه و نشان بزرگی است...(این چه سوالی آخه...!!!)

ارزو برای الف دال ؟: رسیدن به هدف و جهانی شدن

نظرم درباره ی واژه های زیر:

الف دال : قدرت و اراده.

ایوان روزیه : قوی

محفل ققنوس: برندگان.

لرد ولدمورت: گاهی که به سرنوشتش فکر میکنم دلم براش می سوزه شاید اگه تو خانواده درستی بزرگ می شد و کمبود مخبت نداشت آدم خوبی می شد...اما حالا فقط باید بکشیمش.

گربه های امبریج: خخخ...دوستای خانم نوریس اند ...به همون بد ذاتی.

11.یکی از قشنگترین پست هام: نمایشنامه ای که توی کارگاه نمایشنامه نویسی نوشتم.



Gizantel tangled


پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۱۲:۲۵ یکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۲
#3
با عرض سلام...

من می خوام یه درسی بدم که اصلا تو کتاب نبوده، اما می دانم استقبال میشه ...!!!

من می خواهم تدریس درس «جادوی کاربردی برای دنیای واقعی» را به عهده بگیرم . این

درس به جادوآموزان عزیز یک سری معادل های کاربردی از دنیای ماورالطبیعه یاد میده که البته

خارج از چارچوب دین مبین اسلام هم نیست . در این درس کاربران ابعاد جدیدی از انسان ها ،

قدرت بی نهایت روح انسان و البته استفاده کمی از آن را یاد میگیرند (البته بسته افراد دارد شاید همه موفق به استفاده نشوند...من هم زیاد در بحر استفادش نمیرم ...)

من قبلا یه وبلاگ داشتم به نام مدرسه ی جادوگری آلفیا که مربوط به کارتون winx club است و آنجا هم مدیر بودم و هم تدریس کردم.

نظر شما برای من محترم...انتخاب با شماست...
در پناه حق...


Gizantel tangled


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۴:۱۹ دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۲
#4
نام: دملزا رابینز

گروه: گریفندور

ویژگی های ظاهری: دملزا دختری نسبتا زیبا با موهای قهوه ای و یک نشان هلال ماه روی پیشانیش داره . دملزا رابینز از بازیکنان تیم کودییچ و از دوستان جینی ویزلی است.از نظر اخلاقی حساس و زود رنج اما مهربان...درسش هم بد نیست.ظاهرا خیلی آرام و لطیف اما در عمل شاد و فعال.

چوب دستی: از جنس چوب یاس سفید و موی اسب تک شاخ اما اکثرا بدون چوب دستی از قدرت درونی استفاده می کند.

جارو: آذرخش

.معرفی کوتاه:دملزا یک دورگه است که پدرش جادوگر و مادرش مشنگ بوده.زمانی که فقط 3 سالش بود در یک حادثه سرش لای در گیر کرد و جمجمش آسیب دیده اما به طرز معجزه آسایی زنده مانده و امروز یه جای بخیه روی سرش که شبیه هلال داره. (لطفا موافقت کنید چون این ماجرا حقیقت داره و برای من اتفاق افتاده ) . در سال شیشم عضو محفل ققنوس شد و از سال پنجم هم تو تیم بازی می کرده.

تایید شد!


ویرایش شده توسط پروفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۹۲/۸/۲۸ ۱۱:۱۸:۲۸

Gizantel tangled


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۲
#5
((خوراک قارچ با لوبیا....چرا خوراک قارچ با لوبیا...من از خوراک قارچ و لوبیا متنفرم...))
جیمز در حالی این جملات را در سرسرا داد می زد که نیمی از دانش آموزان به او زل زده بودند و سیروس ،ریموس و دم باریک قهقه سر می دادند. جمیز با اکراه چنگالش را برداشت و شروع کرد به ضربه زدن به قارچ، گویی جسمی نا آشنا را که تا حالا ندیده را بررسی می کند. ریموس در حالی که می خندید گالیونی از جیبش بیرون آورد و به سیروس داد که برق شرارت از چشمانش فوران می کرد.
سیروس گفت :((دیدی گفتم بدش میاد...دیگه با من شرط نمی کنی ها.))
جمیز سرش را از روی بشقاب بلند کرد و به تندی گفت:
-شما دوتا می دونستید نهار چی داریم و به من نگفتید؟(ریموس و سیروس دوباره زدند زیر خنده و جمیز گر گرفت)تازه سر واکنش من شرط بندی هم می کنید...!
سیروس با لحنی جدی گفت:ای بابا...خوب ما فقط شرط بستیم که تو از خوراک قارچ و لوبیا بدت میاد یا نه...چه می دونستیم قرار داد بزنی...؟
-خیلی جالب شما بعد از هفت سال دوستی نمی دونید که من از خوراک قارچ و لوبیا ...متنفررررررررم...
((خوراک قارچ و لوبیا...وای من عاشق خوراک قارچ و لوبیا هستم...))
این صدای لی لی بود که تازه به همراه دوستانش وارد سرسرا شده بود .
جمیز در حالی که با نگاهش او دنبال می کرد گفت :
-و حالا که فکر می کنم می بینم که من چقدر به خوراک قارچ و لوبیا علاقه دارم.
هر چهار نفر کرکر خندیدند و لی لی در حالی که به آنها بی محلی می کرد رفت .دم باریک گفت:
-ببین از وقتی که اون اسنیپ مرگ خوار شده و اونا باهم قهر کردند شایعه شده که لی لی از معجون آرام بخش استفاده می کنه،فکر نمی کنی که ناراحتش کرده باشی؟؟
-...دروغ ...همش شایعه س ...تازه لی لی باید از من ممنون باشه که دست اون اسنیپ کله چرب رو براش رو کردم... درسته...؟
-اره ولی منظورم اینکه اونا سالها باهم دوست بودند مگه نه...تو باید یه راه بی جنگ و دعوا پیدا کنی.
سیروس جواب داد: راست میگه جیمی...ببین ما تا چند ماه دیگه فارغ التحصیل میشیم ها...
جمیز گفت: اره می دونم اما اون حتی با من حرف هم نمی زنه...من فقط به یه معجزه نیاز دارم.

نهار را با هم خوردند و درست زمانی که می خواستند به برج گیریفندور برگردند ،مک گونگال که ردای آبی زیبایی به تن داشت و موهایش را بافته بود وارد سالن شد و بلند گفت:
((لطفا همه توجه کنید...ساکت...همین الان در دفتر اساتید تصمیمی گرفته شد که بر اساس اون دانش آموزانی که فکر می کنند برای کسب نمره قبولی در دروس تاریخ جادوگری و ریاضیات مشکل دارند می توانند در گروه های دو نفره یک کار عملی با موضوع درس انجام بدهند کسانی که مایل هستند ، دست بالا کنند تا من اسمشون را بنویسم.))

جمیز به آرامی که فقط دوستانش بشنوند گفت:
_ تاریخ و ریاضی از هر دو متنفرم ...ترجیح میدم این ترم مردود بشم.!!
مک گونگال که با سرعت نور اسامی را نوشته بود بی مقدمه گفت((از شما انتظار بیشتری داشتم دوشیزه اونز...))
جمیز سر برگرداند و دید که دست لی لی بالا است و بدون مکث دستش را بالا کرد.
((اوه...پاتر تو هم..!!!!))
نگاه تند لی لی به سمت او برگشت و جمیز هم لبخند خبیثانه ای به او زد.
مک گونگال ادامه داد:
_بسیار خوب ...من اسامی را به سرپرست های هر گروه میدم تا گروه های دوتایی شما را مشخص کنند. و اما گریفندور که با من هستند همین الان تکلیفتان را مشخص می کنم...
انکتورتان با سیلس جونز...لارپی با مرتون و اونز با پاتر..

لی لی بلافاصله واکنش نشان داد و گفت:
_ من اعتراض دارم ...
_الان نه اونز کار دارم باشه برای بعد...
_ اما..اما پرفسور....
_....بعدا اونز...
سیروس با شیطنت خاصی گفت:
_وای جیمی من واقعا متاثر شدم ...تو چرا این قدر به ریاضی و تاریخ علاقه داری...!!

صبح روزی که قرار بود برای اولین بار لی لی و جمیز باهم کار انجام بدهند از راه رسید. جمیز کنار پنجره ای در راهرو منتظر لی لی بود گرچه دوستانش با هیچ چیزی راضی نمی شدند که او را تنها بگذارند تا با لی لی به راحتی صحبت کند. گرم صحبت بودند که لی لی از ته راهرو ظاهر شد و
بدون اینکه به آن ها نگاه کند سلام سردی تحویل داد و رفت. جمیز هم که شادی در چشمانش نمایان بود به دنبال او راه افتاد و زمانی که به درب کلاس کار عملی رسید،با صدای بلند به دوستانش که هنوز کنار پنجره ایستاده بودند گفت:((واقعا ریاضی درس شیرینی...شما به معجزه اعتقاد دارید؟))





((بازم سلام...خوب چرا این قدر تند میرید...بابا خوب من از سیستم دانشگاه استفاده می کنم ...یارانم قطع بشه اگه دروغ بگم...هم عجله داشتم و هم سیستم ها خراب و کند ...اما حق کاملا با شماست من معذرت میخواهم...و من خوش حالم که عضو سایتی هستم که ناظرانش این قدر با دقت کار کاربران را دنبال می کنند ...ممنون خانم اونز ...))

آفرین پایان داستان نسبت به پست قبل خیلی بهتر شده بود. ایرادات نگارشی هم تا حد قابل قبولی کم شده. امیدوارم توی نوشته های بعدیت هم این سیر صعودی رو ادامه بدی. راستی توی پست به جای علامت گیومه از دوتا پرانتز استفاده کردی که این اشتباهه.
برای علامت گیومه («») از کلید شیفت + حروف L و K استفاده کن.
موفق باشی.

تأیید شد!


ویرایش شده توسط لیلی اوانز در تاریخ ۱۳۹۲/۸/۲۶ ۲۱:۵۴:۵۸

Gizantel tangled


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۹:۰۰ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۲
#6
اولین تابستان بعد از نبرد هاگوارتز بسیار وحشتناک بود. طوری که هری کم کم داشت به این نتیجه میرسید که باید نزد دورسلی ها برگردد. فضای پناهگاه بدون حضور فرد به قدری غمگین بود که آدم را به یاد بی خانمان های کوچه های خیس لندن می انداخت.
همه چیز روی یک خط مستقیم بود، تا اینکه صبح روز شنبه یک جغد خسته که چندین نامه را حمل می کرد محکم به مجسمه ی عمه موریل برخورد کرد و البته معجزی بزرگی شد که آن را نشکست ؛ چون در غیر این صورت جینی قبل از عمه موریل حسابشان را میرسید. هری در حالی که سعی می کرد چهره ای جدی به خود بگیرد و به چهره ی وحشت زده ی جینی نخندد پیش رفت و نامه را از جغد گرفت و حیوان بی چاره دوباره به راه افتاد.
چیزی را که می دید باور نمی کرد...نامه از طرف سیموس فینیگال بود...!! او نامه ای برای همه فرستاده بود و در آن تمام دانش آموزان را به شرکت در مسابقه ی پاتیل آتش دعوت کرده بود. سیموس مهارت خاصی در علوم احتراق داشت و با ذکر این مورد عکس شیکی هم از خودش بر نامه زده بود که او را با ردای نو در میان شعله های آتش نشان میداد.مسابقات هفته ی آینده در تالار اسرار برگزار میشد. (تنها قسمتی از هاگوراتز بود که آسیب چندانی ندیده بود.)هری می دانست این خبر همه را شاد می کند اما؛ نمی دانست واکنش جینی به بازگشت به تالار اسرار چه خواهد بود. با این حال جریان را به همه گفت که البته از آن استقبال هم شد. تماشای خرابه های قلعه یاد آور لحظات دردناک جنگ بود، اما به دور هم جمع شدن دوباره می ارزید...بله همه به ان احتیاج داشتند.


(سلام...بابت دفعه قبل معذرت میخوام. آخه من از سیستم های دانشگاه استفاده میکنم و کیبرد هایش قدیمی برای همین این اشکال ها پیش میاد . اما ممنون که به من تذکر دادید. امیدوارم اینبار کمتر اشکال داشته باشه .بازم ممنون...)

نسبت به پست قبلی خیلی بهتر بود. هنوز هم می تونی با توجه بیشتر، نوشته هات رو از نظر ظاهر زیبا تر کنی. همونطور که دفعه ی پیش هم گفتم از لحاظ سوژو و محتوی پست خوبی بود.
موفق باشی.

تأیید شد.


ویرایش شده توسط لیلی اوانز در تاریخ ۱۳۹۲/۸/۲۶ ۲۱:۴۵:۲۰

Gizantel tangled


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۰ سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۲
#7
((خوراک قارچ با لوبیا....چرا خوراک قارچ با لوبیا...م از خوراک قارچ و لوبیا متنفرم...))
جیمز در حالی این جملات را در سرسرا داد میزد که نیمی از دانش اموزان به او زل زده بودند و سیروس ،ریموس و دم باریک قهقه سر میدادند.جمیز با اکراه چنگالش را برداشت و شروع کرد به ضربه زدن به قارچ گویی جسمی نا شنا را که تا کنون ندیده را بررسی میکند.ریموس در حالی که میخندید گالیونی از جیبش بیرون اورد و به سیروس داد که برق شرارت از چشمانش فوران میکرد.
سیروس گفت :دیدی گفتم بدش میاد و داد میزنه...دیگه با من شرط نمی بندی ها.
جمیز سرش را از روی بشقاب بلند کرد و به تندی گفت:
-شما دوتا میدونستید نهار چی داریم و به من نگفتید(ریموس و سیروس دوباره زدند زیر خنده و جمیز گر گرفت)تازه سر واکنش من شرط بندی هم میکنید...!
سیروس با لحنی دلجویانه گفت:ای بابا...خوب ما فقط شرط بستیم که تو از خوراک قارچ و لوبیا بدت میاد یا نه...چه میدونستیم قرار سرسرا رو بزاری روی سرت...؟
-خیلی جالب شما بعد از هفت سال دوستی نمی دونید که من از خوراک قارچ و لوبیا ...متنفررررررررم...
((خوراک قارچ و لوبیا...وای من عاشق خوراک قارچ و لوبیا هستم...))
این صدای لی لی بود که تازه به همراه دوستانش وارد سرسرا شده بود .
جمیز در حالی که با نگاهش او دنبال میکرد گفت :
-...و حالا که فکر میکنم می بینم که من چقدر به خوراک قارچ و لوبیا علاقه دارم.
هر چهار نفر کرکر زند زیر خنده و لی لی در حالی که به انها بی محلی میکرد رفت .دم باریک گفت
-ببین از وقتی که اون اسنیپ مرگ خوار شده و اونا باهم قهر کردند شایعه شده که لی لی معتاد ابنبات.
-...دروغ ...همش شایعه س ...تازه اون باید از من ممنون باشه که دست اون اسنیپ دقلکار رو براش رو کردم... درسته...
-اره ولی منظورم اینکه اونا سالها باهم دوست بودند مگه نه...تو باید یه راه بی چنگ و دعوا پیدا کنی.
سیروس جواب داد:راس میگه جیمی...ببین ما تا چند ماه دیگه فارغ التحصیل میشیم ها...
جمیز گفت:اره میدونم اما اون حتی با من حرف هم نمی زنه...من فقط به یه معجزه نیاز دارم.

نهار را با هم خوردند و زمانی که داشتند به برج گیریفندور باز میگشتند متوجه اعلامیه ای شدند که درست کنار پنجره بود.دم باریک اصلا صبر نکرد که ان را بخواند و رفت اما ریموس ایستاد وثانیه ای بعد با صدای بلند گفت((هی جیمی ...جیم...بیا اینو ببین..))
-این چیه لیست تجدید شده های این ترم...؟
-چی ...نه بابا..اعلامیه جدید دامبلدور خواسته تا دانش اموزان سال اخر برای درس ماگول شناسی در گروه های دو نفری یک پروژه کار عملی انجام بدن...
-خوب...و این کجاش جالبه...؟
-اینجاش که افراد دو به دو بر اساس ترتیب حروف الف با ی لاتین باید باهم کار کنند...
خخخخخخخخخووووبببببببب..........
-اه جیم چرا نمی فهمی...؟اونز...پاتر ...حروف فامیلی اون درست بعد از تو ...یعنی باید باهم کار کنید.
جیمز که چشمانش برق میزد طوری ساکت شد که گویی دایره لغاتش را گم کرده.در همان لحظه لیلی که با غرور راه میرفت از ته راهرو پیدا شد ودر حالی که اصلا به انها نگاه نمیکرد از مقابلشان گذشت.
سیروس سکوت را شکست و گفت:
((...ال،ام ،ان،او،پی...او درست قبل از پی...شما به معجزه اعتقاد دارید)) و هر سه خندیدند و این جرقه دوستی جمیز و لیلی بود.

تمام ایراداتی که توی بازی با کلمات در موردش تذکر داده بودم اینجا هم تکرار شده. به طور میانگین توی هر خط 4-5 غلط املایی و تایپی داری و این اصلاً قابل قبول نیست.
اون تیکه ی طنز اعتیاد به آبنبات چوبی با بقیه داستان تناسبی نداره. به جز این از نظر محتوی پست نسبتاً خوبی نوشتی. اما تا اشکالات تایپی، املایی و نگارشی رو اصلاح نکنی متأسفانه تأیید نمی شی.

راستی تیکه ی آخر نوشته چندان مفهوم نبود. اوانز با حرف E نوشته می شه نه O. در نتیجه با فاصله ی خیلی زیادی قبل از P قرار می گیره. به هر حال بازم تأکید می کنم تنها عاملی که باعث رد شدن پستت می شه اشکالات تایپی، شکلی و املائیه.

تأیید نشد.
موفق باشی.


ویرایش شده توسط لیلی اوانز در تاریخ ۱۳۹۲/۸/۲۱ ۲۳:۳۵:۴۴

Gizantel tangled


پاسخ به: اگه یه روز براتون یک نامه از یک مدرسه جادوگری بیاد چی کار می کنید ؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸ یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۲
#8
همون لحظه تلفن بر میدارم میزنگم به پلیس میگم یه نفر قصد
ازارم داره...بعد میرم سراغ قفسه کتابام تمام کتابای هری پاتر را پاتره میکنم و بعد یه وقت از روانپزشک واسه خودم میگیرم.
در ادامه اگر در واکنش به بیجواب موندن نامه جغد خونمون برداشت میفهمم واقعیه...به ریش پلیس و دکتر میخندم و جیم میشم...


Gizantel tangled


پاسخ به: قدرت جادویی من
پیام زده شده در: ۱۰:۲۶ یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۲
#9
من از سن 4سالگی نوسط استاد محمد سپهبد که استاد فن ماورا هستند اموزش دیدم و حالا کارم از حس شیشم و پیشگویی گذشته...من خیلی کارا میکنم ،حتی تا حدودی میتونم دیگران را تا حدودی نحت کنترل خودم دربیارم...پدر یک مدیوم و مادرم یک پیشگوی قهار..منم که خودتئن حدس بزنید چه معجونیم...یک خواهر کوچک تر هم دارم که اونم قدرتمند اما به دلیل ترسش وارد این حرفه نشد و حالا به انتخاب خودش یک انسان عادی یا فشفشه س.
کسانی که اموزش میبینند باید تعهد بدند که از قدرتشون فقط برای خیر استفاده کنند در غیر این صورت سرپرست انها ایشان را از گروه خارج و مجازات میکنند...
کتاب های هری ظاتر هم به این دلیل من را جذب کرد که شبیه به واقعیت ذندگیم داشت...استاد سپهبد اکنون دیگر خیلی ضعیف شدند و به نوعی بازنشته شدند اما اگر علاقه داشته باشید من میتوانم چند تا از درسهای عمومی را به شما یاد بدم و بگم که هر کدومتون چه قدرتی دارید...


Gizantel tangled


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۲
#10
اولین تابستان بعد از نبرد هاگوارتز بسیار وحشتناک بود.طوری که هری کم کم داشت به این نتیجه میرسید که باید نزد دورسلی ها برگردد.فضای پناهگاه بدون حضور فرد به قدری غمگین بود که ادم را به یاد بی خانمان های کوچه های خیس لندن می انداخت...
همه چیز روی یک خط مستقیم بود تا اینکه صبح روز شنبه یک جغد خسته که چندین نامه را حمل می کرد محکم به مجسمه ی عمه موریل برخورد کرد و البته معجزی بزرگی شد که ان را نشکست چون در غیر این صورت جینی قبل از عمه موریل حسابشان را میرسید.هری در حالی که سعی می کرد چهره ای جدی به خود بگیرد و به چهره ی وحشت زده ی جینی نخندد پیش رفت و نامه را از جغد گرفت و حیوان بی چاره دوباره به راه افتاد.
چیزی را که میدید باور نمیکرد...نامه از طرف سیموس فینیگال بود...ائ نامه ای برای همه فرستاده بود و در ان تمام دانش اموزان را به شرکت در مسابقه ی پاتیل اتش دعوت کرده بود.سیموس مهارت خاصی در علوم احتراق داشت و با ذکر این مورد عکس شیکی هم از خودش بر نامه زده بود که او را با ردایی نو در میان شعله های اتش نشان میداد...مسابقات هفته ی اینده در تالار اسرار برگزار میشد.تنها قسمتی از هاگوراتز بود که اسیب چندانی ندیده بود.هری میدانست این خبر همه را شاد میکند اما نمی دانست واکنش جینی به بازگشت به تالار اسرار چه خواهد بود.با این حال جریان را به همه گفت که البته همهگی از ان استقبال کردند.تماشای خرابه های قلعه یاد اور لحظات زجر اور جنگ بود اما به دور هم جمع شدن دوباره می ارزید...بله همه به ان احتیاج داشتند.

سوژه و محتوی بسیار خوب، اما از نظر شکلی بسیار ضعیف.
لطفاً همین پست رو از نظر شکلی ویرایش و مجدداً ارسال کن تا تأیید بشی.
نکاتی که باید ویرایش بشن:

1- 10 کلمه ای که استفاده کردی رو یا بولد کن یا با رنگ دیگه بنویس.

2- غلط های تایپی و املایی رو برطرف کن. به عنوان مثال حرف «آ» رو همه جا «ا» نوشتی. برای نوشتن «آ» از شیفت+ الف استفاده کن. به جز این کلی غلط املایی دیگه هم داری.

3- بعد از علائم نگارشی فاصله بذار و بعد جمله ی بعدی رو شروع کن.

4- با استفاده از کلید اینتر پاراگراف بندی متن رو مشخص کن.

موفق باشی.
تأیید نشد.


ویرایش شده توسط لیلی اوانز در تاریخ ۱۳۹۲/۸/۱۹ ۲۳:۰۱:۵۳

Gizantel tangled






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.