هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۰:۵۶ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#1

اراذل و اوباش گریف
vs
wwa

پست آخر:

زمان حال- مسابقه تف تشت و wwa
صدای هیاهو سرتاسر ورزشگاه رو پوشونده بود. جایگاه تماشاچی ها مثل همیشه پر بود از علاف هایی که کاری جز حضور بهم رسوندن در ورزشگاه و جیغ و داد و تخریب اموال عمومی نداشتن. باید بهشونم حق داد. در هر صورت جرو سیاهی لشگر بودن و کسی بهشون محل نمی ذاشت و باید به جور عرض اندام میکردن. حالا چه با فحش داد چه پرتاب لنگه کفش و دمپایی طرف بازیکن ها.
همون لحظه صدای گزارشگر تو ورزشگاه پیچید.
نقل قول:
- گیدیون از تیم اراذل رو میبینیم که یه توپ بازدارنده گوگولی می فرسته طرف جمیله که رو حاروش وایساده و داره خودنمایی میکنه برای ملت...و خب نشونه گیریش خیلی خوب نیست و از بیخ گوشش رد میشه و اوه خورد به هاگرید.
کاملا طبیعی هم بود که توپ صاف میخوره تو توده گوشتی شکم هاگرید و زرتی برگشت میخوره تو چش و چال تماشاچی های بدبختی که جلوتر از بقی نشسته بودن و تبدیل میشن به گوش کوبیده.


آرتور از اونطرف زمین نعره زد:
حواستو جمع کن مرتیکه بوقی!

صدای یوآن به گوش رسید:
نقل قول:
کاپیتان تیم اراذل داره با گیدیون جر و بحث میکنه. بهشم حق می دم...چرا باید یه نفر وقتشو برای کسی مثل جمیله تلف کنه که جز رقیصدن خاصیت دیگه ای نداشته تا حالا؟


صدای اعتراض طرفداران wwa و اراذل بلند شد.جمیله دوست داشتن به هر حال. ولی چون تعداد طرفدارای اراذل زیاد نبود تو صدای اعتراض طرفدارهای wwa خفه شد و داور به شصت پاش هم حسابشون نکرد.

نقل قول:
- مرگ و هاگرید شونه به شونه هم پرواز میکنن. به نظرم هاگرید خیلی دل داره یا شایدم به خاطر اینه که عقل نداره داره با مرگ کورس می ذاره... هرچند از من بپرسید برای اینه که ایده ای نداره کجا باید دنبال گوی زرین بگرده...هارهارهار!


دوباره صدای اعتراض بلند شد ولی انقدر رقابت فشرده بود که بچه های هیچکدوم از دو تیم گوششون بدهکار حرف های گزارشگر نبود. البته در مورد برایان نمیشد خیلی مطمئن بود. چون کلا دروازه رو ول کرده بود رفته بود تو جایگاه تماشاچی ها تا به راه خوبی و درستی هدایتشون کنه. هیچ هم گوشش بدهکار نبود که سر راه ملت ایستاده و نمی ذاره روند مسابقه رو ببینن. کلا علاقه به هدایت و روشنگری انسان ها از ویزگی های بارز اون مرحوم مسلم برایان بود.
چیزی که خیلی اون لحظه اهمیت داشت پیدا کردن گوی و تموم کردن مسابقه بود. آرتور یه بار دیگه از اینطرف زمین سر پاندا که داشت در کمال آسایش پفک نمکیش رو میخورد نعره زد حواسش به مسابقه باشه و یه اردگی هم نثار آستریکس کرد که داشت از بغلش رد میشد چون صرفا دیوارش رو کوتاه تر از بقیه می دید. بعد چوبشو برداشت بره سر وقت توپ های بازدارنده بلکه تا قبل از اتمام مسابقه موفق بشه یکی دوتا کله بشکنه.

فلش بک- چند روز قبل مدرسه بوباتون موازی
دوربین روشن شد و از بین راهروهای تاریک مدرسه عبور کرد تا بر ابهت صحنه اضافه کنه. مشعل های روشن روی دیوارها می سوختند و انعکاس نورشون روی دیوارها فضارو وهم انگیزتر میکرد. در انتهای یه راهرو باریک شخصی دیده میشد ک مقابل یه مشعل ایستاده بود و مرتب بالا و پایین می پرید. دوربین با یافتن سوژه جدید سوژه اصلی رو فراموش کرد و پیچید اینطرف و با بابا برقی رو به رو شد که سعی میکرد با پریدن و فوت کردن همزمان مشعل اون رو خاموش کنه.
- مصرف بی رویه خیلی کار بدیه!

دوربین که دید اشتباه گرفته دوباره مسیرش رو عوض کرد تا خودش رو به سرسرای ورودی برسونه. جاییکه خانم ماکسیم سرایدار ژولی پولی مدرسه درحالیکه کیسه های آشغال دستش بود غرغرکنان داشت می رفت بذارتشون دم. همینکه خانم ماکسیم پاشو از در گذاشت بیرون، 7 تا کله به ترتیب از پشت دیوار ظاهر شدن. بعد یواشکی و به ترتیب از در وردی که باز مونده بود خزیدن بیرون سمت حیاط مدرسه. ولدمورت تو این دنیای موازی خیلی مقرراتی بود و اصرار داشت سر ساعت 9 همه باید خواب باشن و کسی تو راهروها نباشه چون ممکن بود دامبلدور خبیث از تو سطل آشغال بیرون بپره و بخورتشون.
بچه ها سریع و بی سر و صدا خودشونو کشوندن تو حیاط و از پشت سر ماکسیم رد شدن که با مامور نظافت شهرداری گرم گرفته بود.
بچه ها هر چند قدم جلو میرفتن بعد می ایستادن و دور و برشون رو با دقت نگاه میکردن و دوباره پاورچین دنبال هم میرفتن تا اینکه رسیدن به محوطه بازی که اول ورودشون به این دنیا ازش سر درآورده بودن. محل کار جدید مرگ!
آرتور ایستاد و بقیه که داشتن پست شرش راه می رفتن خوردن بهش.
- حالا کجا گذاشتیش؟
مرگ که پشت همه راه می رفت مبادا از ابهتش کم بشه رسید جلوی ارتور و با دستش به یه سمتی پایین پرچین اشاره کرد. ملت که کلا یواش بودن یادشون رفت مثل اسب دویدن طرف بوته ها. ولی پایین بوته ها خبری نبود جز چندتا شاخه گل که مرگ با ناشی گری و بی سلیقگی هرچه تمامتر کاشته بود کنار هم.
آرتور با سوظن به اطراف نگاه کرد
- پس کوش؟
مرگ خیلی مخترص جواب داد:
- توی زمین.
ملت با تعجب به همنگاه کردن. بعد دوباره به جایی که مرگ نشون داده بود نگاه کردن. بعد دوباره به مرگ نگاه کردن و انگار یه چیزی تو ذهنشون جرقه زد.
- دفنش کردی توی زمین؟ توشم گل کاشتی اونوقت؟
مرگ:
استریکس خیلی شاکی شد. اون تابوت عتیقه، یادگار اجداد نارنینش محسوب میشد و حالا مرگ ابله برداشته بود و توش رو پر از کود و ات و آشغال کرده بود و این گل های زشت و وارفته رو کاشته بود. اومد جلو بزنه فک مرگ رو پیاده کنه که مرگ لیستش رو دراورد.قبلا یه بار ثابت کرده بود می تونه خون اشام هارو هم جوون مرگ کنه. گیدیون از در مصالحه دراومد.
- خب چرا آخه؟
- چون فلسفه تابوت دفن شدنه دوست زمینی من!

فلش فوروارد-ادامه‌ی بازی
روی هم رفته اوضاع تیم اراذل خیلی رو به راه نبود. مرگ جون به جون شده بود انقدر دور زمین چرخ زده بود تا اثری لز گوی زرین ببینه ولی نتیجه‌ای ندیده بود. بقیه‌ی اعضای تیم هم از نفس افتاده بودن، ولی متاسفانه بهشون ثابت شد که هنوز اوضاع میتونه از اینم بدتر بشه. ناگهان دریچه ای از بالای سرشون باز شد هرچی کس و ناکس و جک و جونوور توی دنیای موازی که اراذل از ته دل آرزو می‌کردن هیچ‌وقت دوباره مجبور به دیدنشون نباشن پایین ریخت. گل سر سبد داستان، دامبلدور شرور، آخرین نفر پرت شد سر کوه تلمبار شده‌ی شخصیت‌های دنیای موازی. اگه این هنوز به اندازه کافی بد نبود، یه پرتال دیگه از اونور زمین ورزشگاه باز شد و یک دسته دیگه از اون یکی دنیای موازی به ورزشگاه هجوم آوردن. غول‌های غارنشین از شدت هیجان نعره می‌زدن و اینطرف و اونطرف دوان، هرکی رو که میتونستن زیر پاهای غول پیکرشون له می‌کردن. از لابلای پیکر‌های بیرون ریخته از دنیای موازی دومی، ولدمورت دلسوز و مهربان بیرون اومد.

زمین بازی تبدیل به جنگ تمام عیاری شده بود که بیا و ببین. سگ می‌زد و گربه می‌رقصید. بهتر بگم براتون، سگ می‌کشت و گربه می‌خورد. دامبلدور خبیث و ارتشش با سیلی از طلسم‌های شوم به تماشاچی‌ها و ارتش ولدمورت دلیر حمله کرده بودند. چشم بود که در میومد و دل و روده بود که روی زمین می‌ریخت. ارتش ولدمورت شجاعانه مقابل به مثل می‌کرد و سایر اعضای بدن بود که میریخت پایین و خون بود که می‌پاچید. غول‌های غارنشین هم به مشابه سوپرایز قضیه، مثل پتکی روی سر و کله‌ی بی‌نوای هرکس که عشقشون می‌کشید می‌نشستن و کاری هم به لرد و دامبلی بودنش نداشتن. اراذل با بهت و وحشت به هم نگاه می‌کردن. گیدیون با بهت زدگی گفت:
-چی شد که اینطور شد؟
- به جون هفت‌تا بچه‌ی قد و نیم قدم قسم، من دیگه طاقت ندارم! مرگ بگیری مرگ! ببین به چه روزیمون انداختی؟
- من چیکاره‌ام انسان فانی؟
-اگه تو اون تابوت رو خاک نکرده بودی، الان می‌تونستیم اینا رو بفرستیم دنیای خودشون.
-به من چه ربطی داره که شما انسان‌های فانی تنبل، به خودتون زحمت ندادین بیل بزنین درش بیارین؟

راستش اراذل تنبل بودن. ولی این موردی که مرگ اشاره کرد از تنبلیشون نبود، از خنگیشون بود. به ذهن هیچ کدومشون نرسیده بود که میتونن بیل بزنن و تابوت رو در بیارن. اما مرگ تمام مدت این رو می‌دونست و تا الان هیچی نگفته بود...
-بذارین بکشمش!!
پاندا و عمو قناد زیر بغل ناپلئون و گیدیون و آستریکس زیر بغل آرتور رو گرفتن تا برای بار شونصدم، از حمله به مرگ جلوگیری کنن.
-الان وقت دعوا نیست دوماد خان! باید زودتر بریم و تابوت رو بیاریم تا آتیش این جنگ از این ورزشگاه بیرون نرفته و کل جادوگران رو نگرفته!

گیدیون راست میگفت! از دریچه‌های باز شده به صورت لاینقطع ادم میریخت تو ورزشگاه. اگه هر چی زود تر به دنیای خودشون برگردونده نمیشدن، پایان دنیای واقعی اراذل قطعی بود. هفت عضو اراذل با مشقت و بدبختی از لا به لای غول های غارنشین و طلسم های سرگردان، به خارج از ورزشگاه پرواز کردن.

محوطه ورزشگاه، جایی که تابوت دفن شده بود.
-مرگ بی عرضه! گل کاشتن هم بلد نیستی! انقدر بد کاشتی که حتی یه دونه‌شون هم دووم نیاوردن!
- اون گل‌ها متعلق به دنیایی دیگر بودن، اینجا پیداشون نمی‌کنی مرد موقرمز!
-خب پس لابد تابوت هم اینجا نیست دیگه!
-تابوت اینجا خواهد بود، چون تابوت یک رابط بین این دنیاهاست.
-این که یعنی کل این محوطه رو باید بکنیم که!

صدای انفجار بلندی از سمت ورزشگاه به یادشون آورد که بهتره وقتشون رو به جای نق زدن، به بیل زدن بگذرونن. هر کدوم اکسیو بیلی گفته و مثل یک حمال زاده‌ی حقیقی مشغول کندن زمین شدن. خیلی زود متوجه شدن که ملت جادوگر این منطقه رو رسماً به عنوان مخفیگاه اسرار کثیفشون استفاده می‌کردن. انواع و اقسام جاساز و عتیقه گرفته تا استخوان بارتی کراوچ پدر از زیر خاک بیرون اومد ولی دریغ از تابوت. دیگه کم مونده بود شانس یخمکی و بخت نحسشون رو بپذیرن و بیخیال بشن که بیل پاندا به جسم سختی خورد.
- یه یا مرلین بگید بیاید کمک من، فکر کنم پیداش کردم!

اراذل یا مرلین گویان به یاری پاندا رفتن و ده دقیقه ‌ی بعد، چیزی که توی این دنیا بیشتر از هر چیزی چشم دیدنش رو نداشتن، تابوت آبا و اجدادی آستریکس رو از خاک بیرون کشیدن. صدای درگیری از زمین بازی بلند تر و بلند تر می‌شد و درهای ورزشگاه می‌لرزید. وقت زیادی نداشتن.
-ببرینش تو بازی!
تابوت رو هفت نفری روی دوششون انداختن و به سمت ورزشگاه پرواز کردن. اونوقت بود که متوجه شدن گفتن آوردن تابوت و جمع کردن این عتیقه ها، از انجام دادنش خیلی آسون تر بود! شیرجه رفتن تو دل این جنگ تمام عیار مثل خودکشی بود، ولی فداکاری بود که اراذل باید متقبل می‌شدن، چون بلاخره ته جفتش نود درصد مرگ بود. همه در دل می‌شمردن، ولی این عمو قناد بود که یه برنامه ببینیم گویان حمله به پایین رو شروع کرد. پشت سر عمو قناد اراذل تابوت به دست روی زمین فرود اومدن. مرگ تابوت رو روی زمین گذاشت و درش رو باز نگه داشت، اراذل هم یقه‌ی هر کی که میدیدن رو می‌گرفتن و پرتش می‌کردن تو تابوت:
-برگرد به خونتون!
-برو به درک!
-بری دیگه بر نگردی!
-دیدار به جهنم!

بگی نگی اوضاع داشت ردیف پیش می‌رفت. و خوب اگه تاحالا به بخت مزخرف اراذل عادت کرده باشید، میدونید که الآن‌ها دیگه وقتشه که یه قوزی بالا قوز در بیاد. و خب اشتباه نکردید. هنوز ده نفری توی تابوت نشده بودند که یکی از غول‌ها زارتی لنگش رو گذاشت روی تابوت فکسنی و خب تابوت هم خورد و خاک شیر شد. اراذل که دیگه به معنای حقیقی چیزی برای از دست دادن نداشتن، به همدیگه نگاه کردن و دیدن که خب، ما که گویا اول و آخرش مردنی هستیم، حداقل یک دل سیر چیزی که همیشه از ترس مردن نکردیم رو بکنیم!
و همه ببره‌ای روی سر و کله‌ی مرگ ریختن.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#2

اراذل و اوباش گریف VS ترنسیلوانیا

پارت دوم


چی شد که گیدیون مرد؟

گیدیون یک روز گیتارش رو زده بود رو کولش و قایمکی از تالار گریف جیم زده بود به سمت دخمه‌های هافلپاف تا بره دم خوابگاه دخترهای هافلپاف بزنه و بخونه و عرض اندامی بکنه. در حال پایین رفتن از پله‌های دخمله بود و سرش در ابر ها سیر می‌کرد که ناگهان این پاش به اون پاش گفت بفرما مربا! و با کله از پله‌های دخمه افتاد پایین و صاف با سر افتاد توی پاتیل سیریوس اسنیپ که داشت توی دخمه‌اش معجون زهر نجینی می‌پخت. نور به قبرش بباره چه پسر نازنینی بود!

چیه چی شده؟ میبینم که ساحره‌ها اون ته سالن دارین گریه می‌کنین؟ نکنه جدی جدی باورتون شد گیدیون افسانه‌ای انقدر دست و پا چلفتی بود که این پاش بگیره جلوی اون پاش و به این طرز مفتضحانه ای بمیره؟ خیر خواهر من، خیر! گیدیون یک ابر قهرمان بود! اون مثل یه قهرمان مرد، الان خدمتتون عرض می‌کنم اصل داستان رو.

دوران گیدیون اینا یک جانی بی ناموسی بود به نام آرسینوس جیگر. این بزهکار خطرناک نقاب سفیدی که با چنگال جلوی دهانش را سوراخ کرده بود به صورت میزد و ردا مشهدی بلند و خرخاکی رنگی می‌پوشید. یک روز آرسینوس جیگر و گیدیون پریوت تو یک کوچه‌ی تنگ شاخ تو شاخ رو در رو شدن. آرسینوس جیگر چوبدستی‌اش رو بالا گرفت و گیدیون پریوت هم دستمال داداش کایکوش رو بست و هر دو آماده‌ی نبرد شدن که یک‌دفعه آرسینوس جیگر خودش رو زد به پتی‌گرو مردگی، افتاد روی زمین دلش رو گرفت که آی دلم، وای دلم، دارم میمیرم. گیدیوت پریوت که ذات سفیدی داشت و دلش همیشه برای همه به رحم میومد، کنار آرسینوس زانو زد تا ببینه چه‌مرگش شده که آرسینوس در کمال ناجوانمردی آواداکادورایی حواله‌ی این قلپ پاک گیدیون کرد. تفو به تو ای چرخ گردون، تفو! همیشه پاک‌دل ها و جوانمردان باید طعمه‌ی خائنین رذل شوند!

ای بابا! شما‌ها هم چقدر ساده دلید، اینجور زجه نزن خواهر من، شما هوش و ذکاوت گیدیون پریوت کبیر رو دسته کم گرفتید ها! نکنه جدی جدی باور کردید اون مرحوم به این سادگی ها با ننه من غریبم بازی‌های اون یکی مرحوم جیگر، تسترال می‌شد؟ خیر عزیزم، خیر! گیدیون زرنگ بود، گیدیون هدویگ رو رنگ می‌کرد جای فاوکس می‌فروخت! خیر آقا جان، خیر! گیدیون قربانی یک توطئه شد!

خدمتتون عارضم که یک روز زیبای مرلین، گیدیون پریوت رفته بود پناهگاه تا سری به خواهرزاده‌های قد و نیم‌قدش بزنه و صله‌ی ارحام کنه. همون شب دل درد شدیدی گرفت و از دنیا رفت، نگو نابخردان تنگ چشم که به قد و بالا و قدرت بازو و هوش و استعداد های گیدیون حسادت می‌ورزیدن، توی خونه‌ی معتمدترین کسش دست به توطئه زدن و توی غذاش سم ریختن. گیدیون هم که انتظار همچین چیزی رو نداشت، تا ته سوپ پیازش رو خورد و مسموم شد و بعد به این روز دچار شد. رحمت مرلین به خاک پاکش!

ساحره‌های عزیز، غش نکنید! راستش گیدیون به این فضاحت هم نمرد، اصلاً شما کاری نداشته باشید که گیدیون چرا مرد. شما به این تمرکز کنید که گیدیون که سال‌ها مرده، توی اون جهنم دره چشمش به قیافه‌ی قناص شوهرخواهرش و چندتا اراذل گریفندوری دیگه میفته!
بعد از ده دوازده دقیقه ممتد آب‌غوره گرفتن، راه شوخی و کوچه علی‌چپ رو پیش میگیره.
-آرتور! فک و فامیل دلبندم!
- از سر و گردن من بیای پایین خیلی بهتر میشه گیدی!

گیدیون که تظاهر می‌کرد متوجه نشده داره روی تک تک نرو های آرتور بندری میزنه گفت:
- هر چی تو بگی آرتور! حالا کجا داریم میریم؟
- داریم می‌ریم؟
-نکنه می‌خوای به خواهرم مالی بگی که شازده برادرش رو توی جهنم دیدی و با خودت نیاوردی؟

آرتور با شنیدن اسم مالی، رنگش مثل سوپ پیاز شد. دست گیدیون رو از دور گردن خودش باز کرد و بهش گفت:
-یک لحظه گیدی جان...

و بعد پشت به گیدیون، بقیه‌ی اراذل رو دور خودش جمع کرد:
-گیدیون هم با ما میاد.
- ما همینجوریش یه ادوارد تنبل و یه پاندا تو اکیپمون داریم، با سه تا تنبل چجوری میخوایم از دنیای زیرزمین فرار کنیم؟
- اگه گیدیون نیاد من هم نمیام. اگه مالی یه جوری شستش خبردار بشه گیدیون رو دیدم و نجات ندادم، زندگی اون دنیام رو از این دنیام بدتر می‌کنه، همینجا بمونم بهتره. از اون‌طرف اگه خان داداش دلبندش رو از این منجلاب نجات بدم...

اراذل که بدون سردسته‌شون شانسی برای فرار نمی‌دیدن، به ناچار قبول کردن. آرتور به سمت گیدیون برگشت.
- خیله خب گیدیون، مثل اینکه امشب روشانسی، تصمیم گرفتیم که سگ خورد، تورو هم می‌بریم با خودمون.

گیدیون که هنوز جمله کامل از دهن آرتور در نیومده، دستش رو دوباره دور گردنش انداخته بود گفت:
-محشر شد رفقا! خوب، حالا از کجا
باید در بریم؟

ادوارد که تاحالا به عنوان یه عضو کاملاً منفعل فقط شکمش رو دنبال سایرین راه آورده بود، ناگهان با دستش به شکاف صخره‌ای بالای سرشون که نور آفتاب از اونجا بیرون می‌زد اشاره کرد و خودش جلوتر از همه راه افتاد. بالای صخره‌ای که ادوارد اراذل رو کشونده بود، یک شکاف دقیقاً به اندازه‌ی یک آدم، و حالا یه پاندا هم به زور، به سمت دنیای بیرون باز بود، تنها مشکلش اینجا بود که حسابی بالا بود و برای رسیدن به اون شکاف، یک نفر باید برای همه قلاب می‌گرفت.

- چیزه، اراذل، یه مشکل فنی داریم، کی دوست داره فداکاری کنه و پایین بمونه؟

قطعاً وقتی آرتور این سوال رو از اراذل می‌پرسید، انتظار جواب نداشت، ولی خب اشتباه می‌کرد.
- من می‌مونم. راستش از زندگی خسته‌ام، مردگی بهتره!

و به این ترتیب استرجس زیر پای هم‌تیمی‌های اسبقش و گیدیون قلاب گرفت و از شکاف صخره ردشون کرد. همه به محض رسیدن به خارج از زیرزمین، به حیاط پناهگاه آپارات کردن.

حیاط پناهگاه

- آخیییش نورخورشید!
- آخییش خاک زمین!
- دمت گرم ادوارد، چقدر خوب راه خروج رو پیدا کردی!
- من ادوارد نیستم ای موجودات فانی، من مرگ هستم!

فلش بک، صف نذری غذا

مرگ که شنل سیاهی بسیار شبیه ردای ادوارد تنش کرده بود، کلاهش رو روی صورتش کشید و به صورت خیلی مخفی و ناشناس، توی صف ایستاد. چندتا جادوگری که جلوتر از اون توی صف بودن، داشتن راجب غذا نق می‌زدن. به نظر نمی‌میومد این پایین خیلی بهشون خوش میگذره. مرگ ناگهان نقشه ای کشید. با کمک قدرت‌های ماورا الطبیعیش پرده‌ی سیاهی که شکاف بالای صخره، تنها راه خروج از زیرزمین رو مخفی‌ می‌کرد رو ناپدید کرد. بعد خیلی آروم پشت گردن جادوگر خون آشام رو گرفت و سرش رو به سمت شکاف چرخوند. طولی نکشید تا اینکه کل اون اکیپ راه خروج رو دیدن و نقشه‌ی فرار رو کشیدن‌.

-بیا دیگه ادوارد، عقب نمون!

جادوگری که آرتور نام داشت، مرگ رو با ادوارد نامی اشتباه گرفته بود، غافل از اینکه ادوارد در کمال تنبلی، هنوز توی چاله‌ی خودش خواب هفت پادشاه رو می‌بینه.

پایان فلش بک

- چرا خودت رو جای ادوارد جا زدی؟ چرا دنبال ما راه افتادی؟
- ای بابا ما تازه فرار کردیم، لابد می‌خوای باز ما رو بکشی!
- خیر موجودات فانی. ما قصد کشتن شما رو نداریم!
- پس چرا اینجایی؟
- من هم مثل شما از دنیای زیر زمین خسته شدم! هی بکش، هی جون بکن، هی جون در بیار، من هم می‌خوام روی زمین راه برم، گروه داشته باشم، معاشرت کنم.
- خیلی خوبه، دست مرلین به همراهت!
- مثل اینکه متوجه نشدید، من می‌خوام با شماها معاشرت کنم! میخوام عضو تیمتون بشم!
- مرگ من؟
- مرگ شما! از دیو و دد ملولم، می‌خواهم با شماها بلولم!
- شما هم یک دقیقه به ما مهلت بده!

باز هم آرتور پشتش رو به گیدیون و اینبار مرگ کرد و اعضای تیمش رو دور خودش جمع کرد.
- ببینید بچه‌ها، این مدتی که ما مرده بودیم، معلوم نیست بقیه تیم‌ها چی راجع به ما فکر کردن. باید برگردیم و مثل یه تیم باهاشون مواجه بشیم، ولی بدون استرجس و ادوارد، دوتا هم تیمی جدید لازم داریم، و خب...

اراذل با لبخند‌های حجیم تقلبی‌ای به سمت مرگ و گیدیون برگشتند، به استثنای عمو قناد، عمو قناد قیافه معمولیش همین ریختی بود!
- ورود جفتتون رو به تیم اراذل و اوباش گریف تبریک میگم!
- جفتمون رو؟
- آره گیدی، سگ خورد، تو هم!
- ایول رفقا! پس بذارید از الآن نقشه‌ی دقیقم برای برنده شدن تیممون رو بهتون بگم! باید یک نفر از تیم مقابل رو گروگان بگیریم!


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶
#3
تف تشت در برابر ترنسیلوانیا


پست سوم


اعضای تیم با نگاه های سخت و سرد به صورت ددپول چشم دوختن. ددپول که هوا را به شدت پس میدید سوت زنان سعی کرد از کادر خارج شود. اما دیر جنبید. هیتلرنعره زد:
- بگیریدش!

در کسری از ثانیه ملت مدل برره ای روی سر و کله ددپول ریختند و قبل ازاینکه بتواند بفهمد از کجا خورده دست و پایش را بستند. بعد بالای سر ددپول دست و پا بسته ایستادند تا در موردش تصمیم بگیرند.

- بازم که دست گل به آب دادی ددی! نامرد حالا چرا تنها تنها؟
- من بابای کسی نیستم.
-. مرض! منظورم دِدی بود!
- نَمُردم که هنوز.
هیتلر درحالیکه از شدت عصبانیت سیبیل هایش را میجوید گفت:
- غصه نخور، الان که کشتیمت درست میشه!
ددپول: من نامیرام.
- نامیرا نمیشناسیم ما، وقتی انداختیمت تو اتاق گاز حساب کار دستت میاد.
- من میگم بیاین از پا اویزونش کنیم. اونطوری جذاب تر میشه.
- من میگم تیکه تیکه ش کنیم باهاش آش پشت پا بپزیم.

ددپول درحالیکه موذیانه لبخند میزد گفت:
- هه تیکه کردن؟ پایه م فکر خوبیه.

آرتور نفس عمیقی کشید و دوباره به به دهانش آمد که حرفی نثار ددپول کند اما یادش آمد که بالاخره او یک فرد شناخته شده است و کافی است به جای " شما " بگوید " تو " تا تیتر تمام روزنامه ها شود. در همان لحظه گیدیون به آرامی همه را کنار زد و جلو آمد. درحالیکه چوبدستیش را به سمت ددپول نشانه میگرفت گفت:
- به نام شاهنشاه آرسینوس تو بازداشتی.

بقیه به هم نگاهی انداختند. شاید ددپول را به خاطر گندی که بالا آورده و مصیبتی که برایشان خلق کرده بود مقصر میدانستند ولی دلشان رضایت نمیداد حالا که گیرش آورده بودند دستی دستی به آزکابان تحویل دهند.
- بابا گیدی کوتاه بیا، هم تیمیمونه.
- قانون قانونه متاسفانه.
لب هیتلر زیر آن سیبیل کوچک لرزید. هیچ خوشش نمی آمد جدیدترین قربانی احتمالیش را به این سادگی از دست بدهد. اتاق های گازش مدت ها بود که تشنه قربانی بودند. ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد.
- متاسفانه منم موافقم با بچه ها... اگه بریم تحویلش بدیم، گناهش رو ممکنه پای همه بنویسن و فکر کنن ما هم تو این خرابکاری دست داشتیم و کم کمش تیم رو محروم میکنن از بازی. اگر هم فقط این مرتیکه بی خاصیت شلغم رو محروم کنن تیممون ناقص میشه و حتما میبازیم. همینو میخوای گیدیون؟
گیدیون با حالتی معذب به هیتلر نگاه کرد. آرتور در تایید حرف هیتلر گفت:
- موافقم. مخصوصا اگر آیلین بفهمه که پسرش رو الکی بازجویی کردین و بهش تهمت زدین میاد سر وقتمون و چشم هامونو میده کلاغش بخوره. تو اینو که نمیخوای گیدی؟

نیازی نبود تا گیدیون پاسخی دهد. لرزش ناخواسته بدنش از تصور چنین عاقبتی گویای همه چیز بود. هیتلر لبخندی زد.
- من فکر میکنم بهتره برگردیم به محل جرم و مجبورش کنیم این افتضاح رو درست کنه. بعدش میتونیم مجازاتش کنیم... مثلا روش آزمایش کنیم.
نگاه هایی مردد بین اعضا رد و بدل شد. به نظر پیشنهاد بدی نمیرسید. در واقع اگر نمیخواستند چشم هایشان سهم ناهار کلاغ آیلین باشد یا تیمشان به کل از بازی محروم نشود تنها گزینه پیش رویشان بود.

ساعتی بعد- دخمه اسنیپ

رد شدن از کنار آن همه کارآگاه و دم و دستگاهی که در محل جرم تعبیه شده بود اصلا کار آسانی نبود. ولی مهم این بود گیدیون را کنارشان داشتند و با کمک او بالاخره خودشان را به دفتر اسنیپ رساندند. میشد گفت از دفتر کار اسنیپ چیزی جز ویرانه ای باقی نمانده بود. درب دفتر نیست و نابود شده و تمام قفسه ها و کمد ها روی زمین واژگون شده بودند. این سو و آنسو تکه های شیشه خرده و باقی مانده معجون دیده میشد. تخت خواب اسنپ با قساوت قلب دریده شده و تکه های چوب و تشک بین سایر وسایل دیده میشد اوضاع دفتر طوری بود که گویی یک گله بوفالوی خشمگین از آنجا عبور کرده است. گرگ بد درحالیکه به گوشه و کنار دفتر سرک میکشید گفت:
- اوه اوه...عجب گندی بالا اوردی پسر...این چیه؟
گرگ خم شد تا تکه کاغذی کنده شده از یک مجله را از روی زمین بلند کند.
- اوف یا خدا این چیه؟ نه بابا! این اسنیپ هم خیلی اهل دله انگاری.
هیتلر درحالیکه دستمالی جلوی بینیش گرفته بود و به باقی مانده پاتیلی نگاه میکرد گفت:
- اون خاک بر سریو بنداز اونور بیا کمک کن گرگ گنده بی خاصیت!

گرگ بد که در آن لحظه داشت شرت مامان دوز اسنیپ را برانداز میکرد شانه ای بالا انداخت. آنرا به یک طرف پرت کرد و رفت به جستجویش بپردازد. ددپول با دست بسته داشت سعی داشت از بین آنهمه آت و آشغال محلی را که آنشب معجون خانه خراب کنش را عمل آورده بود پیدا کند. گیدیون ذره بینی در دست گرفته و پیپ در دهان مدل شرلوک هلمز روی زمین و در و دیوار به دنبال سرنخ میگشت. کتی هم که کلا هیچ کار مفیدی از دستش بر نمیآمد نشسته بود روی زمین و با کله خشک شده هیپوگریفی حرف میزد که از جمله وسایل باقی مانده از وسایل دفتر اسنیپ بود.
- اوه اوه بچه ها جون من اینو نیگاه کنین!

همه سرهایشان را به سمت گرگ برگرداندند که یک عدد جوراب شلواری راه راه سیاه و زرد را بالا گرفته بود.
تف تشتی ها:
گیدیون: جون من نگهش دار من یه عکس ازش بگیرم. هروقت بخواد نمره کم کنه تهدیدش میکنم به مامانش نشون میدم تا بفهمه چه گل پسری بزرگ کرده!
- فکر کنم اسنیپ یه زنبور کوچولوی درون داشته که هی بچه پاترو نیش میزده.
- من برعکس تو فکر میکنم بیشتر به تسترال درون داره.
- تسترالی با جوراب شلواری زنبوری!
تف تشتی ها:
- یافتم!

تف تشتی ها با خم و تخم به سمت ددپول برگشتند که مزاحم خندیدنشان شده بود. ددپول درحالیکه با دست به نقطه ای اشاره میکردوباره نعره زد:
- اینجاست...پیداش کردم. من یه ابر قهرمانم!

هیتلر به سمتی رفت که ددپول داشت نشان میداد.
- چی چی رو یافتی مرتیکه جلف؟

با نگاه مسیر انگشت ددپول را دنبال کرد. روی دیوار، جایی که ددپول قبلاً پاتیل را گذاشته بود، سایه یک پارگی عمیق دیده میشد. رد نصف پاتیل در دیوار فرو رفته بود و بخارهای عجیبی از آن بلند می‌شد، طوری که انگار قسمتی از هوا دچار جرخوردگی شده باشد. بقیه اعضای تیم هم از پشت سر سرک کشیدند تا با حیرت شاهد اثر هنری ددپول باشند.
- پناه بر ریش تراشیده مرلین این دیگه چیه؟
- این چه گندیه بالا آوردی؟ لایه ازون کم بود تو هم یکی دیگه درست کردی!
- پاتیل درزداره!

کسی جواب این سخن حکیمانه ددپول را نداد. هیتلر جلوتر رفت تا پارگی را با دقت نگاه کند. هوا در نقطه‌ی شکاف درست مثل کاغذی که پاره شده باشد دو تکه شده و لبه های آن اویزان مانده بود. پشت آن چیزی دیده نمیشد. فقط سیاهی مطلق حاکم بود.
- خدایی چطور موفق شدیدی دیوار و هوا رو جر وا جر کنی؟
- این هوا نیست که جر خورده خنگول! این یه دروازه است! این دروازه حفاظ بین این بُعد با یه بُعد دیگه ست.

اعضای تیم کله هایشان را خاراندند. کسی حتی یک کلمه از حرف های ددپول سر درنیاورده بود. ددپول با افسوس سری تکان داد.
- ببینین، ابعاد مکانی و زمانی دور تا دور ما هستن. جایی که ما الان هستیم فقط یه بعده و ما فقط شخصیت های یه پست ساده هستیم. پشت این پست دنیای دیگه ایه. اسنیپ یه کلکسیون کامل از کتاب‌ها و فیلم‌ها و بازی‌های دنیاهای دیگه داشت. من تمام چیزای اسنیپ رو در این رابطه ریختم تو دیگ. ولی انگار معجونه زیادی قوی عمل کرده زده دیوار حفاظتی رو ترکونده به کل!

گیدیون لگدی نثار قلیانی کرد که روی زمین افتاده بود.
- پس این جک و جونورها هم از این سوراخی که تو درست کردی میان بیرون؟
- دقیقا!
- خوب این که کاری نداره! می‌دوزیمش! بعد هم میریم کوییدیچمون رو می‌دیم!

ملت خواستند اعتراض کنن که کم کار دارند حالا باید زحمت جمع و جور کردن دست گل ددپول را هم بکشند اما با بلند شدن صدای مرموزی صدای اعتراضشان به سرعت به سکوتی کشنده تبدیل شد. صدایی مثل قدم های پای یک انسان از آنسوی دروازه به گوش میرسید چیزی نگذشت که از داخل دروازه‌ی جر خورده‌ی پاتیل – دیوار – هوا، یک دست بیرون زد!
تف تشتی ها:
به تدریج به همراه دست یک هیکل مردانه ورزشکاری؛ قد بلند با ردای یونانیان باستان و چهره‌ی برد پیت از شکاف بیرون زد آمد. به طور واضحی مرد هم از بودن توی دخمه‌ی سیاه و ریخت و پاش اسنیپ متعجب بود. تعجبش صد برابر شد وقتی چشمش به اعضای تیم تف تشت افتاد که مث غول های غارنشین به او زل زده بودند. مرد فریادی زد و بلافاصله شمشیر بلند دسته طلاییش را از غلاف بیرون کشید. ولی در همین لحظه گیدیون که به علت نزدیک بودن به شکاف در پشت سر تازه وارد قرار گرفته بود، برایش جفت پایی گرفت.
گرومپ!
مرد بخت برگشته روی زمین سقوط کرد. گیدیون درحالیکه نگاهش برق خبیثانه ای میزد پایش را بلند کرد و پاشنه پای او را با شدت لگد کرد. مرد مثل دیو تنوره کشید و دود شد و به هوا رفت. بقیه‌ی اعضای تیم که یکی در میان یا چشمهایشان از حدقه زده بود بیرون و یا فکشان به کف دخمه اصابت کرده بود، به گیدیون زُل زدند.
تف تشتی ها:
- چیه چتونه چرا اینجوری نگاه می‌کنید؟ کسی اینجا تروا ندیده؟ آشیل رو نمیشناسه؟

ددپول زودتر از بقیه فکش را از روی زمین جمع کرد.
- بابا نکش اینارو. اینا مال اینجا نیستن مال یه جای دیگه ن. اقلا من فقط یه بعدو ترکوندن. بقیه شو شما نترکونید اخه!

ملت با چهره های پوکر فیس وار به ددپول نگاه کردند و میخواستند بگویند هرچه میکشند از دست دخالت های بیجای او میکشند و بهتر است فکش را ببندد و بوق مفت نخورد. اما چیزی نگفتند. کلا در آن لحظه هیچ حس و حال جر و بحث نبود.
-ول کنین این حرفارو.به جای اونجوری واستادن بگردین یه چیزی پیدا کنید بشه باهاش این دروازه رو بست!

اعضای تیم تفت تشت سری تکان دادند و مشغول گشتن توی بازمانده‌های وسایل دخمه‌ی اسنیپ شدند. ولی قرار نبود که گشتن دنبال نخ و سوزن میان آن آشفته بازار به همین سادگی پیش برود. برای چندین ساعت متوالی عمده وقتشان صرف مبارزه با موجوداتی شد که راه گم کرده ومیخواستند ببینند این سوی دروازه چه خبر است. تا غروب اون روز یک عدد جین کازاما، دوتا بتمن نولان و برتون، نمسیس از رزیدنت اویل، سائوران سفید، جان اسنو، یک عدد عروسک آنابل، یک راَس اسب زورو و یک فروند هواپیمای جیمبو را با زور و بعضا زبان ریختن و وعده قاقالیلی دادن به داخل شکاف هدایت کرده بودند. ظاهرا اسنیپ علی رغم علاقه به جوراب شلواری های زنبوری اعتقادی به نگه داشتن سوزن و نخ داخل دخمه اش نداشت. همه خسته و عرق ریزان مستاصلانه دنبال هرچیزی بودند که به دادشان برسد. حتی یک بار آرتور پیشنهاد داده بود از چسب دوقولوی رازی برای چسباندن دروازه استفاده کنند ولی پیشنهادش نادیده گرفته شد.
درست در همان لحظه که هیتلر کم مانده بود بار دیگر کف و خون قاطی کند و همه را به رگبار فحش و ناسزا ببندد پیکر زنانه‌ ای از شکاف بیرون زد. ملت با نگاه هایی خسته و بی روح به آنسو نگاه کردند. انقدر در آن روز از این جک و جانورها دیده بودند که نزدیک بود دچار حالت تهوع شوند. طی یک حرکت هماهنگ چوبدستی ها؛ شمشیر سر و هف تیر هیتلر بالا آمد. دیگر تحمل یک دور مذاکره و چانه زنی برای بازگرداندن به داخل شکاف را نداشتند. هرکه بود باید میمرد.
به تدریج پیکر زنانه زیبا و ظریفی پوشیده در ردای سفید حریر از داخل شکاف بیرون آمد که دو عدد بال زرین از کتف‌هایش بیرون زده بود و به نظر میرسید از دیدن یک گروه مسلح که به وضوح قصد جانش را کرده اند وحشت زده شده باشد. اما همان لحظه که آرتور قصد داشت طلسمی نثار آن زن کند سر کادوگان فریاد کشید:
- نزن! لامصب نزن! این الهه دوزندگی یونان باستانه! نخ سوزنشو ازش بگیر!

این حرف سر کادوگان کافی بود تا بر چهره‌های کوفته و مستاصل اعضای تیم حرص و خونخواری سایه بیاندازد.
-بگیرینش!

الهه با دیدن هفت تا چهره‌ی خبیث تر از خودش که با آز و طمع به سمتش هجوم می‌آوردند، خودش را باخت و با وحشت به سمت شکاف برگشت. اما دیر شده بود. هر هفت نفر روی سر و رویش ریختند. همه‌ی مردها دست و پایش را گرفتند و کتی که تنها دختر گروه بود، الهه را تفتیش بدنی کرد. بلاخره از داخل یکی از جیب‌های الهه، نخ و سوزن طلایی‌ای بیرون کشیده شد! همه اعضای تیم شروع به شادی و خوشحالی کردند! دریغا حیف که تف تشتی‌ها هیچ وقت شانس درست و حسابی نداشتند! درست در لحظه‌ای که فکر می‌کردند همه چیز بلاخره تمام شد و حالا می‌توانند شکاف را راست و ریس کنند، الهه که آزاد شده بود فرصت را مغتنم شمرد و به سمت شکاف فرار کرد؛ و پشت سرش کتی فریاد زنان درحالیکه هنوز نخ و سوزن به دستش بود، درون شکاف پرید:
-نقطه‌ام! نقطه‌ام رو بده!


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ جمعه ۷ آذر ۱۳۹۳
#4
تق تق تق.

درود بر مدیر هاگ.

ما خواستار درس موسیقی جادویی هستیم. اگه امکانش وجود نداشت درس بسیار شیرین و زیبای نجوم و ستاره شناسی را برمیداریم باشد که علم این درس ها را به دانش آموزان آموزش دهیم. روز های چهارشنبه - پنجشنبه و جمعه توان تدریس داریم.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۹:۳۳ یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۳
#5
ملت ارزشی هر کدوم با یه چیزی خودشونو به جلوی ویلا بلک ها رسوندن. سیریوس که خیلی حس گرفته بود در حالی که آهنگ ایندیانا جونز پخش می شد از موتورش پیاده شد و به خونه آبا و اجدادیش نگاه کرد. خلاصه ملت هم از چیزی که سوارش بودن پیاده شدن و کنار سیریوس وایسادن. البته یه سری ویلا ندیده که جز ای از سیاه لشگر ارزشی ها بودن با دهان باز زل زده بودن به ویلا.

- دهنارو درویش کنین.
- گف چیکار کنیم؟
- احمق گفت چشاتونو گاز بگیرین.
- چرا چرت و پرت میپرونی گف شترارو هوا کنین.تصویر کوچک شده



بین سیاه لشگر داشت تفرقه می افتاد و ملت برای هم چوبدستی میکشیدن و هرکس ادعای گولاخ پنداری داشت و اینا دیگه ... از اون طرفم یه سری اومدن با جارو خاک انداز ملت سیاه لشکر و ممد هارو جمع کرد و در سطل آشغال بالاک ریخت تا نویسنده با خیال راحت بره سر پستش.

ویلای بلک ها بعد از تصرف گروهک فاحش تبدیل به دژ نظامی شده بود و خیلی فاحش گولاخ شده بود. سیریوس با همون قیافه ی حس گرفته‌ش روی خودشو برگردوند سمت باقی ارزشی ها و گفت:
- خب همه میدونیم چطوری بریم تو.تصویر کوچک شده


همه ی ملت سر تکون دادن.

- دمنتورم!

لیلی به بالای دیوار دژ اشاره کرد. دمنتور افسار به گردن از بالای دیوار وارد ساختمان شد.

- دمنتورم! کاشکی اونو میبستم!

سیریوس نیشخندی زد و گفت:
- خودشه. میتونیم از بالای دیوار بریم بالا و ویلا رو پس بگیریم.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نقدستان محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۲:۰۸ چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۳
#6
پروفسور؟ ما اومدیم اینو برای ما نقد کنین.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۳
#7
- هورا! ما میرسیم به ماموریتمون!

مرگخوار ها که در پشت در خانه ی شماره ی 12 گریمولد ایستاده بودند با واکنش ممد، به یکدیگر نگاهی انداختند. ولدمورت که نزدیک مرگخواران ایستاده بود چوبدستی خود را در آورد که موجب وحشت میاد مرگخواران وی شد. درهمان لحظه صدای یکی از خادمان شنیده شد:

- ارباب اشتباه کردیم.
- ارباب مارو ببخشید بهمون کروشیو نزنین.
- ارباب قول میدیم دیگه تکرار نشه.

لرد ولدمورت مانند همیشه با قیافه ای حاکی از آرامش نگاهی به یاران خود انداخت. بعد از چند دقیقه سکوت، لودو با نگرانی پرسید:
- ارباب حالتون خوبه؟
- حالمون خوبه لودو فقط می خواستیم کمی چوبدستیمونو تمیز کنیم.
- ارباب چرا خودتونو تو دردسر میندازید بدید ما براتون تمیزش کنیم.

لرد به سرعت لودو را عقب راند و قیافه ای خشمگین به خود گرفت. آهنگی نمادین شروع به پخش شدن کرد که در آن لحظه فردی از عالم بالا فرمود که در زمان عصبانی بودن شخص آهنگ نمی گذارند بنابراین آهنگ قطع شد. ولدمورت گفت:
- شما الان چند تا پسته میخواین مرگو بخورین. این یعنی فرمان ما براتون در اولویت نیست.
تقصیر ما نیست ارباب، کسی به ما توجه نکرد.
- حالا که کرده، زود برید مرگو بخورید بیاین.

در خانه.

- خب فرزندان روشنایی، الان میخوایم یک امتحان بگیریم تا صلاحیتتون بررسی بشه. اول تو پسرم، بیا جلو.

یکی نفر از میان جمعیت بیرون آمد. صدای تلق و تلوق کفش هایش طنین انداز شد. شنلش در هوا پیچ و تاب خورد و با قیافه ای مصمم جلو آمد و آهنگ "دِ رِ رِم" زده شد که نویسنده گمان نمیکند کسی شنیده باشد، اِ شما هم شنیدید؟

- بله پروفسور؟
- سوال اول پسرم، نیروی عشق چیست؟

ممد در حالی که در نشیمن خانه قدم میزد، گفت:
- بله پروفسور، نیروی عشق نیرویی هستش که به انسان قدرت گذر از مشکلات و انگیزه میدهد. عشق لذتی اغلب مثبت است که ریشه در زیبایی دارد که همراه با احساسات عمیق و صمیمیت می باشد.
- چرت پرت گف بابا، آقا جان نیروی عشق نیروییه که به انسان توانایی زدن اکسپلیارموس میده.
- دروغ میگه پروف من تو کتاب خوندم...

در میان جرو بحث محفلی ها هیچ کس متوجه ی مرگخواران که داخل شکافی در سقف بودند و می خواستند با عملیات ضربتی مرگ را که بر رو مبل خوابیده بود بدزدند، نشد.


ویرایش شده توسط گيديون پريوت در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱۴ ۲۲:۱۲:۲۵

ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۳
#8
ما هم به دابی رای میدیم.
دلیلشم مشخصه، واقعا زحمت میکشه و هیچ وقت از سختی کارش گله نکرد.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۳
#9
خلاصه:

گیدیون پریوت به تازگی یک مغازه تاسیس کرده، هنوز درست حسابی مغازه رو آماده نکرده که یک پیرمرد ( دانگ فلچر ) میاد و یه گیتار کهنه رو بهش میفروشه. گیدیون به میدون گریمولد میره تا گیتارو به دامبلدور نشون بده اما نمیدونه که گیتار هورکراکس ولدمورت و یه وسیله ی بدشانسیه. برای همین وقتی میرسه خانه ی شماره 12 گریمولد میبینه یه چیزی باعث شده خونه از لای خونه های 11 و 13 نتونه بیاد بیرون. از اون ورم مرگخوارا دنبال اینن که هورکراکسو پس بگیرن.


- درست نشد؟

گیدیون برای چندمین بار در دقیقه این را از صدا پرسید. بعد از چند دقیقه بر روی جدول کنار خیابان نشست و منتظر جواب ماند. بعد از دقایقی انتظار و سکوت، گیدیون گیتار کهنه را ازکیفش در آورد و به آن نگاه کرد. بالاخره صدا گفت:
- کاری داشتی؟
- گفتم درست نشده هنوز؟
- نه والا سابقه نداشته، عیبشو پیدا کردیم فقط تعمیرش 3 روز طول میکشه.
- سه روز؟! من این سه روز کجا کپــ ... یعنی بخوابم؟

انتظار داشت صدا راه حلی پیشنهاد کند اما جوابی نیامد. حدس زد حتما" دوباره صدا رفته تا به تعمیر رسیدگی کند. آهی کشید و به فکر فرو رفت، سه روز، تو این مدت باید کجا میماند؟ ناگهان فکری به ذهنش رسید، به سرعت از جایش بلند شد و آپارات کرد.

در خونه ی ویلبرت اینا.

تق تق تق! ( افکت در )

در حالی که پایش را زمین میکوبید به در نگاه کرد. بعد از چند دقیقه ویلبرت با عجله در را باز کرد. قبل از آنکه بتواند حرفی بزند در با سرعت بسته شد. بار دیگر دستش را روی در گذاشت و در زد. ویلبرت در را باز کرد و گفت:
- سلام گید، کاری داشتی؟
- اومدم اگه بشه یه سه شب پیشت بمونم.

ویلبرت نگاهی به درون خانه انداخت و پس از دقایقی رویش را به طرف گیدیون برگرداند و با نگرانی به او نگاه کرد. گیدیون به آرامی از وی پرسید:
- چیزی شده؟
- راستش فامیلا اومدن. :worry:
- جان؟! تو که سال به سال با فامیلات ارتباط نداری.
- دیگه شده گید، خدافظ.

با این حرف در را بست. گیدیون با تعجب همچنان به در چشم دوخته بود. چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا هیچ اتفاقی آن طور که انتظار داشت اتفاق نمی افتاد؟


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۳
#10
در خواست تغییر معرفی شخصیت از این به مشخصات زیر را دارم.

نام: گیدئون پریوت
رنگ مو :سیاه
گروه: گریفیندور
اصالت: اصیل زاده
جارو: آذرخش
سن: 40
سپر مدافع: اژدها
شغل: کارآگاه وزارت سحر و جادو
چوبدستی: چوب درخت آلبالو، انعطاف پذیر، مغز پر ققنوس و 13 اینچ.

ویژگی های ظاهری: همیشه شنلی سیاه و سرخ به تن میکند، چشمان به رنگ قهوه ای تیره و مو هایی سیاه دارد. قد بلندی دارد و لاغر اندام است.

معرفی: وی در خانواده ی اصیل پریوت به دنیا آمد. او در سن 13 سالگی پدر و مادرش را توسط ولدمورت از دست داد و این اتفاق باعث شد او راه مبارزه با جادوی سیاه را در پیش بگیرد. او در سن 17 سالگی با نمرات عالی ازهاگوارتز فارغ التحصیل شد و بعد از یک سال به عنوان کارآگاه به استخدام وزارت خانه در آمد. او برای مبارزه بیش تر با جادوی سیاه به درخواست آلبوس دامبلدور به عضویت محفل ققنوس در آمد. او برادر مالی ویزلی بود، خیلی از افراد پس از جنگ 5 مرگخوار با برادرش و او فکر کردند وی مرده است اما سال ها بعد گیدیون خود را نشان داد و ادعا کرد که کسی که در کنار برادرش جنگیده یک بدل از او بوده. گیدیون یک گیتاریست بوده و همیشه گیتار خود را حمل میکند و لحظه ای از آن جدا نمیشود و به خانواده اش و دوستانش علاقه و وابستگی زیادی دارد.


انجام شد.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۷ ۱۸:۱۰:۲۰

ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.