هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
#1
با اینکه تابستان رو به اتمام بود ولی هوا هنوز هم گرم بود. نور خورشید از پنجره ها به داخل می تابید. دانش آموزان بسیاری به علت اینکه تدی لوپین حضور نداشت مشغول حرف زدن بودند و تعدادی هم لنگ هایشان را روی هم انداخته بودند و سعی می کردند بخوابند تا بی خوابی های این چند روزه ـیشان را جبران کنند.

لاوندر غر غر کنان گفت:
-پس چرا تدی نمیاد؟ لااقل مراعات منی که روحمو بکنن!
یوآن تابی به دمش داد و گفت:
-من که میگم هممون سر کاریم. بیاین بریم.

گیدیون دستی به گیتارش کشید و گفت:
-می خواین واستون یه آهنگ بزنم؟ شاد می شیدا...
رز حرفش را قطع کرد و گفت:
-نمی خواد. آ آ آ...

-
نجینی با عصبانیت به جیمز نگاه کرد و گفت:
-چرا جیغ میزنی؟
-فضا عوض شه.
نجینی سری با تاسف تکان داد و در آینه نگین دندانش را برانداز کرد. سری تکان داد و زیر لب گفت:
-به ددی گفتم این پلاستیکیه ها. گفت خوبه. آخه من چه جوری سرمو پیش مار همسایه بلند کنم؟ اون دندونش از طلائه.

فضا کسل شده بود و فقط بعضی که حوصله شان سرجایش بود و با هم حرف میزدند. رز نگاهی به کتاب با ارزشی که در دست داشت و سارا بسیار نیازمندش بود انداخت و گفت:
-سارا چرا نمیاد؟ کارش دارم.
گید گفت:
-احتمالا از امتحان ترسیده.
-نه خیرم. سارا از این چیزا نمی ترسه. فقط از این سگ گنده ها میترسه که می دون دنبال آدم. حتی از سوسکم نمیترسه!
یوآن گفت:
-اُ... چه کار بزرگی! هیچکس از سوسک نمیترسه. کی میترسه؟
و متوجه شد همه ی دختران کلاس دستشان را بالا بردند. از آن لبخند هایی که وقتی کسی ضایع می شود زد و با دمش ور رفت.

-
مورگانا با عصبانیت داد زد:
-شماها مریضید! دیوانه اید! مگه نمی بینی من سرم درد می کنه جیمزولک؟
-نه.
و شروع کرد به جیغ زدن. پشت سر هم. مورگانا دستش را محکم روی گوشش فشار داد. بچه های جو زده هم شروع به همراهی با جیمز کردند. حالا جیغ نزن کی بزن؟!

-ســــــــاکــــــت!

صدای این فریاد بود که همه را میخکوب کرد. بچه ها برگشتند و به منبع صدا، سارا کلننگاه کردند. عده ای با دیدن او پوزخند زدند و عده ای هم قهقه.
یوآن گفت:
-مبصر شدی؟
گید با مسخره بازی گفت:
-اجازه؟ میشه اسممو به معلم ندی؟

سارا لبخندی زد. از آن لبخند هایی که اعصاب کسی که مسخره ات کرده را خورد میکرد. بعد گفت:
-نمیشه گید. چون خودم معلمم.
-

نیمفادورا با نگرانی پرسید:
-پس پسرم چی شده؟ کوشش؟ چرا اون نمیاد؟
-نگران نباش نیمف. چیزیش نیست. این جلسه در خدمت منید فعلا.
-دورا.
-نیمف که بهتره.
-

سارا دستانش را در با حالت مجری ها گرفت و گفت:
-خوب، این جلسه رو من تدریس می کنم. گید گیتاربرقیتو بذار کنار.
-برقی نیست.
-عع! پس گازیه.
-
-امروز می خوایم ... بعدا رزی.
این را به رز زلر گفت که با دست هی کتابش را نشان میداد.(ن په! می خوای با پا نشون بده؟)

سارا ادامه داد:
-امروز می خوام بهتون انواع نمودارو یاد بدم...
باری وسط حرفش پرید و گفت:
-ولی اونو که تو کلاس شیشم بهمون یاد دادن.
-باری این هایی که من میگم نمودار جادویی هستند. اونایی که تو کلاس شیشم خوندیم جزو نمودار های ماگلی بودن.
خب، میریم سر درسمون...
-درس؟ درس؟ ولی قرار بود این جلسه امتحان گرفته بشه.
-قرار عوض شد جیمز. شما تکلیف منو انجام می دید، هفته ی بعد می برید می دید به تدی، بعد هم اون ازتون امتحان می گیره.

گید گفت:
-تکلیف؟! تکلیفم می خوای بدی؟
-بله. حالا اگه میشه بذارید من تدریسمو بکنم.

سارا جلوی تخته ایستاد، سرفه ای مصلحتی کرد و گفت:
-اول می خوایم ببینیم نمودار چیه؟ برای برسی بهتر داده های آماری از انواع نمودار ها استفاده می کنن. هر نوعِ نموداری برای یک چیز مشخص استفاده میشه. حالا کی میتونه انواع نمودار جادویی رو نام ببره؟
ملت:
باری گفت:
-سیلویا تو نمودار جادویی رو از کجا یاد گرفتی؟
-بر اساس تحقیقات جادویی. کسی بلد نیست واقعا؟ دوستان یه ذره تحقیق کنید، همش منتظرید بقیه جواب بدن؟
دورا زیر لب گفت:
-جدیدنا سارا خیلی تحقیق می کنه ها. همش هم میگه بر اساس تحقیقات...

سارا کلن ادامه داد:
-کسی میدونه از نمودار تصویری چه استفاده ای می کنن؟ هوووفـــ... خودم میگم. برای جمعیت دمپایی ها!
-دمپایی ها؟!
-بله جیمز.
-میشه بیشتر توضیح بدی؟
-نه جیمز. خوب خودتون برید یه کم تحقیق کنید. حالا کسی میدونه که از نمودار دایره ای چه استفاده ای می کنن؟ نمی دونین؟ برای جمعیت مثلث های برمودایی و امثال اون استفاده میشه!!
باز هم ملت:

-حالا کسی می دونه از نمودار میله ای و شکسته چه استفاده ای می کنن؟
طبق معمول ملت هم نمی دونستند. سارا نگاهی به ساعتش انداخت و با دیدن اعداد آن لبخند روی صورش محو شد، با نگرانی کیفش را روی دوش انداخت و در حالی که از کلاس بیرون می رفت گفت:
-تکلیفتون رو تخته هست. خدا نگهدار.

بچه ها نگاهی به تخت انداختند:

1.انواع نمودار های جادویی رو نام ببرید و بگید در کجاها استفاده میشن؟(5 نمره)
2.رولی بنویسید که در اون در آینده یکی از کارمندان وزارت شدید و وزارت خونه شما رو به جایی فرستاده تا اونجا رو برسی کنید(می تونه هاگزمید باشه از نظر جمعیت جادوگرا یا...) این برسی باید با نمودار انجام بشه. در این راه چه مشکلاتی براتون پیش میاد؟ می دونید از چه نموداری استفاده کنید؟(با توجه به این که سارا گفت برید تحقیق کنید و شما هم انقدر تنبل بودید که نکردید و الان در این زمینه بی سوادید. البته ممکنه رفته باشید و تحقیق کرده باشید.
(25 نمره)



پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۳:۲۵ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
#2
اهم اهم!
سلام یوآن
چن تا سوال میپرسم اگه ادامه داشت بازم می پرسم.

1.یوآن چه جوری تو ذهنت شکل گرفت؟ اصلا چه جوری به این نتیجه رسیدی روباه باشه؟ مثلا خود من... نه، نه نمیگم. اصن من تا وقتی که دعوتم نکنید چزی نمیگم. ایشـــــــــــ
2.شناسه ی قبلی داشتی؟ نام ببر. اگه داشتی چرا تغییر دادی؟
3.موسیقی گوش میدی؟چه سبکی؟
4.کتاب می خونی؟ فیلم چی؟ می بینی؟ در چه حدی؟
5.کتاب ها و فیلم های مورد علاقتو نام ببر و بگو چرا ازش خوشت اومده؟
6.یه معرفی ای چیزی از خودت بده.(بیوگرافی)
7.نظرت راجب به عدد هفت؟
8.راز موفقیتت چیه؟ چه جوری تونستی رنک های خوبی رو تو سایت بگیری و ناظر بشی؟
9.چه کتابی رو از هری پاترسر تر می دونی؟ نویسنده مورد علاقت کیه یا چه مجموعه ای رو دوست داری؟
10.به غیر از جادوگران دست به قلمم داری؟ چیزی نوشتی؟ بگو ما هم بخونیم.
11.کی با هری پاتر آشنا شدی؟

فعلا همیناس



پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۱:۲۴ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
#3
ببخشید با مشکلاتی که در مورد سیریوس و خانم بلک پیش اومد چیزی هست ذهنمو مشغول کرده:
من با تلفن همراه، ماهومی یا همون ماتیلدا استیونز رو ثبت نام کردم (خودم نیستم، دختر داییمه. )و قبلش فقط با اون موبایل تکلیف ماگل شناسیمو ارائه دادم ولی بقیه پست هامو با لپ تاپ زدم و ماتیلدا هم از اون تلفنی که باهاش ثبت نامش کردیم هیچ استفاده ای نکرد. یعنی هیچ پستی با اون گوشی نزد.
دلیل ثبت نامش با تلفن همراه من (من و سم نداره که. ) این بود که هر کاری میکرد ثبت نام نمیشد.
گفتم که پس فردا نیاین ما رو بلاک کنید.

ئه وا!
در یادم رفت!
تق تق...



پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۸:۱۳ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۳
#4
قیژژژژژژژژژژژژ!(افکت باز شدن در)
اوپ(افکت بسته شدن در،وقتی می فهمم در نزدم و خیط شدم )
تقققققققققققق(افکت در زدن. چیه خو؟ خواستم متفاوت باشه)

سلام
ببخشید دانگ اگه تا آخر هفته نباشیم امتحانات تموم میشه و نمی تونیم شرکت کنیم؟(تا آخر این هفته)
بعد هر کسی باید پاس بشه؟
نمره ی پاس شدن از یک تا سی هست؟
حداقل چقدر نمره باید بیاری تا پاس بشی؟

لطفا یه کم سریع جواب بده چون یک ساعت دیگه داریم میریم.
با تچکر!



پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
پیام زده شده در: ۱:۳۸ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۳
#5
. رول جلسه ی آخر رو بنویسید. سوژه ی رول خداحافظی با جیمزه. به عنوان یه معلمی که در طول ترم خونتونو کرد تو شیشه (شایدم نکرد! بستگی به دید شما داره! )، چجوری باهاش خداحافظی میکنین؟ (25 امتیاز)

الادورا ساطورش را در هوا تکانی داد و گفت:
-آخ جون! هاگ داره تموم میشه. می تونیم کم کم تالارمونو بترکونیم.
عده ای از این حرف الا اظهار شادمانی کردند و مشغول قریدن و جیغ زدن شدند. سارا از آن دسته نبود. او هاگ را دوست داشت.

یواش از تالار بیرون آمد و به سمت کلاس کوییدیچ رفت. در کلاس را باز کرد دید که جیمز، تنها، گوشه ای نشسته و مشغول نوازش کاپ جام جهانی هست و اشک می ریزد.

سارا کلن "آخی" ای گفت و به سمت جیمز رفت. جیمز سیریوس پاتر با دیدن سارا اشک هایش را پاک کرد و گفت:
-عع! کی اومدی سارا؟
-همین الان. چرا گریه میکردی داوش؟
-به خاطر اینکه آخر ترمـه.
-غصه نخور باو. ترم بعدم میبینیم همو.
-واقعا؟!
-آره بابا.
و دستش را روی شانه ی جیمز گذاشت و گفت:
-یادش بخیر. رفتیم جام جهانی. رفتیم ایران. کلی چیز ازت یاد گرفتیم. کلی بهمون خوش گذشت. چه روزای خوشی بود. ترم بعدم تو معلممونی دیگه؟
-تا ببینیم خدا چی می خواد.
-راستی داوش یه هدیه ی ناقابل واست آوردم امیدوارم خوشت بیاد.

و جعبه ای را به دست جیمز داد و بعد کلی ماچ و تف کاری بالاخره بیرون رفت.
البته نامه ای هم را یواشکی روی میز گذاشت.
جیمز بعد از خروج سارا جعبه را باز کرد و با مشاهده ی دو نمونه از جدیدترین یویوها جیغی از خوشحالی کشید!



. تو یه یادداشت کوتاه برام بنویسین که چیا یاد گرفتین از این کلاس. هر گونه انتقاد، فحش، لگد، مادرسیریوس و غیره، پذیرفته میشه. (5 امتیاز)



[quote]جیمز عزیز
من بسیار از اینکه تو در این ترم معلمم بودی خوشحالم. حرف هایی که میزنم پاچه خواری نیست، تو یکی از بهترین استادانم بودی.
ما این ترم با هم روی توصیفاتمان کار کردیم و ورزشگاهی ساختیم. ازت دلخور شدم که به ورزشگاهم نیامدی. منتظرت هستم. برای استاد و دوست عزیزم هم تخفیف خواهم داد.
ناظر اومد سر کلاسمون ولی من نبودم.سعی کردیم رول ادامه دار کوتاه بزنیم.
رفتیم ایران و با فرهنگ و آداب و رسوم و نحوه ی بازی کوییدیچشون آشنا شدیم.
رفتیم تو فینال جام جهانی و بازی کردیم. یه بازی فوق العاده.
یاد گرفتیم قبل از ارسال پست یه بار با صدای بلند بخونیمش.
سوژه هایی که می دادی فوق العاده بود.
از اینکه کلاس تمام شد ناراحتم.
خداحافظ جیمز
موفق باشی.
[quote]



پاسخ به: بازگشت به هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۲۹ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۳
#6
رولینگ خوش گفته باری جان.
نمی دونم اینجا چرا نگفتن ولی این نکته جزو چند نکته ای هست(فکر کنم حدود نود تا بود) که بعد از اتمام کتاب گفت.



پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۳
#7
تدی من و ننه بلک فکر کرده بودیم که باید دلیلامون یکی باشه. برا همین بود داوش.


. پای درددل یه عدد طبیعی بشینین، بفهمین چیه... چرا طبیعی شد... عدد چنده... آرزوش چیه؟ این سرنوشت بهش تحمیل شد یا خودش انتخاب کرد؟ خلاقیت یادتون نره...اینا رو برای راهنمایی مثال زدم! (۲۰ امتیاز)

تالار هافلپاف


تعدادی از هافلی ها سرشان را در کتاب کرده بودند و تعدادی هم کوییدیچ کوچیک بازی می کردند تا بازی شان قوی تر شود.
سارا کلن از آن جایی که در گروه کوییدیچ نبود سرش توی کتاب، دفتر و گوشی اش بود تا در مورد اعداد طبیعی تحقیق کند. لیوان شیر کاکائویی را که کنارش بود سر کشید و کتاب را ورق زد. :pint:

با خود گفت:"اصلا مگه میشه با اعداد حرف زد؟ "
خوب با اعدادی که در کتاب جا خوش کرده بودند و عین مجسمه نشسته اند قطعا نمی شود حرف زد. شاید اعداد کتاب ریاضیات جادویی حرکت می کردند اما متاسفانه تدی لوپین هیچ کتابی به آن ها نداده بود.
خوب پس باید به کتابخانه می رفت و کتاب ریاضیات جادویی را بر می داشت، پس بلند شد و از در بیرون رفت.

در طول راه مدام به این فکر میکرد که به اعداد طبیعی چه بگوید که حس کرد چیزی از جلویش رد شده و به سمت چپ رفته.
او هم به سمت چپ رفت و در کمال تعجب عددی طبیعی دید، عدد3.

-تو یه عدد طبیعی هستی؟
-نه پَ، مصنوعیم.
-یه عدد طبیعی جادویی؟
-اگه جادویی نبودم وسط راه پله می دویدم؟
-و تو داری حرف میزنی!
-اووهوم.
-وای خدا! من یه عدد طبیعی جادویی دیدم که داره حرف میزنه.
-هی، هی، جیغ نزن. می خوای منو بگیرن؟
-برا چی بگیرنت؟
-چون من فرار کردم!
-از کجا؟!
-از کتابخونه!
-
-بیا بریم یه گوشه برات تعریف کنم. بیا بریم از درد دلام برات بگم.

سارا یکی از دندونه های عدد را گرفت و کنار دریاچه رفت. آن اطراف کسی نبود، چون در این گرمای وا نفسا مخ کسی تاب بر نداشته که بیرون بیاید.
البته مخ سارا هم تاب برنداشته بود ولی جای دیگری پیدا نکرد که کسی نباشد. اما اگر در این گرما مدت زیادی بیرون می ماند شاید تاب بر می داشت.

سارا رو به عدد طبیعی گفت:
-چه جوری عدد طبیعی شدی؟
-پدر و مادر من عدد طبیعی بودن و خوب حاصل جمع اعداد طبیعی هم عدد طبیعیه دیگه. بابام یک بود و مامانم دو، یک به علاوه ی دو هم میشه سه.یعنی منی که الان جلوت نشستم.
-چه جالب. پس خودت نخواسته بودی که عدد طبیعی بشی. دلت می خواست چه عددی باشی؟
-نود و نه و نود و نه صدم!
-
-پدر و مادرم مردن و من تنهام. فقط یه عمو داشتم که اونم معتاد شد و مرد! تو کتاب کتابخونه تنها بودم. کلی از اعداد دیگه هم بودن ولی من هیچ کسیو نمی شناختم. برا همین فرار کردم تا آزاد باشم.
-فرار کردی؟ حالا می خوای چی کار کنی؟
-می خوام آزاد باشم، می خوام به آرزو هام برسم.
-آرزوهات چیه؟
-می خوام شنا کنم. برم تو دریا شنا کنم، برم سواحل هاوایی، برم هاگزمید، برم کافی شاپ، ازدواج کنم، بچه دار شم.
-خوب پول و کار داری تا عددی بخواد باهات ازدواج کنه؟
-نه بابا. یه کاریش می کنم.
-الان می خوای کجا بری؟
-اولین کاری که می کنم اینه که از هاگوارتز فرار کنم. بعدشم مرلین بزرگه.
-هوووف. سه ی دیگه ای هم تو کتابی که تو ازش فرار کردی هست؟
-آره بابا. من از صفحه 506 فرار کردم. خوب دیگه من باید برم.
-باشه برو. به سلامت.
-
-

عدد سه خداحافظی کرد و رفت و سارا هم به تالا رفت تا گفت و گوی خودش و عدد طبیعی را یادداشت کند.


.با شیرینی بیاین سر کلاس و مشق اولو تحویل بدین! (۱۰ امتیاز)

سارا تمام گفت و گویش با سه را روی ورقی، مرتب نوشته بود. ردای اتو شده اش را پوشید و به سمت بقیه ی اعضای هافل رفت که منتظر او بودند. در یک دستش جعبه ی بزرگ شیرینی بود و در دیگری ورقه ی تکلیفش.
در طول راه باری مدام در مورد مدرسه غر می زد و رز هم هی می گفت :"کاش سارا جای من توی تیم بود."

بالاخره به کلاس ریاضیات رسیدند. در را که باز کردند همه ی دانش آموزان بودند به جز استاد. رکس ترقه هایی را برای ورود تدی آماده کرده بود، ویکی کادویی را در دست داشت. با ورود باری، فرد با چشم هایش برایش خط و نشون کشید و باری هم برای فرد. دلیلش هم دوئلی بود که می خواست بین این دو نفر در بگیرد.

هر کس در گوشه ای قایم شد تا تدی را قافلگیر کند. تدی لوپین خسته وارد شد و با دیدن کلاس خالی آهی کشید. رکس ترقه هایش را کنار تدی انداخت که موجب شد تدی لوپین از ترس فریاد بزند.
بچه ها با خنده بیرون آمدند.
گید گیتارش را آورده بود و مشغول نواختن شد. سارا هم شعری را خواند. کلا هر کس مشغول کاری بود و فضای شادی به وجود آمده بود.

بالاخره سارا روی یکی از نیمکت ها رفت و گفت:
-این ترم هم تمام شد. ترمی که برای من و خیلی های دیگر اولین باری بود که در هاگ شرکت می کردیم. ما در این ترم از هر یک از معلم ها چیز های زیادی آموختیم. امیدواریم که در ترم بعد همدیگر را ببینیم.

باری وسط حرف سارا گفت:
-و امیدواریم که نمره ی سی بگیریم.
سارا ادامه داد:
-از شما به خاطر زحماتتان قدر دانیم. با احترام، بچه های کلاس.
همه ی ملت: جیغ، دست، هورا.

سارا جعبه ی شیرینی را جلو آورد و به همه تعارف کرد. جلسه ی آخر ترم بود و همه چی تقریبا به خیر و خوشی گذشته بود.البته نظر باری این بود که همه چی وقتی به خوبی و خوشی می گذرد که سی بگیرد!


موفق باشی تدی لوپین!



پاسخ به: بازگشت به هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۱۴ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۳
#8
اهم اهم!
آفرین باری. خوبه. با شناختی که من از تو دارم می تونی بهترم بنویس.

ولی یک غلط:
اینکه هری و رون بعد نابودی ولدمورت به هاگ نرفتن و رفتن کارآگاه شدن. این هرمیون بود که ادامه تحصیل داد و بعد به دنبال پدر و مادرش رفت.

باری تو می تونی که خیلی خیلی بهتر بنویسی.
موفق باشی.



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۰:۵۴ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۳
#9
ویولت واقعا میری؟
این پاچه خواری یا چیز دیگه ای نیست ولی من واقعا دوست دارم آبجی!
امیدوارم که بتونی بازم پست بزنی.
هممون منتظرتیم.
من نتونسته بودم تو جلسات قبلی این جلسه شرکت کنم. ایشاالله ترم بعد بتونیم همو ببینیم.





به جنگل ممنوع برید. سوار اژدهایی که اونجا منتظرتون آماده گذاشتم بشید و..پرواز کنید!..

سارا گوشه ای از تالار هافلپاف نشسته بود و کتاب قطوری را در دست داشت که روی آن نوشته بود "اژدها ها".

قسمت مربوط به شاخدم مجارستانی را آورد و شروع به خواندن کرد:
نقل قول:
شاخدم مجارستانی ( Hungarian Horntail) :
به نظر میرسد شاخدم مجارستانی خطرناک ترین نژاد در میان نژادهای اژدها باشد. این اژدها شبیه مارمولک است و فلس های سیاه دارد. چشم ها و شاخ هایش برنزی رنگ است. زایده های میخ مانندی به همان رنگ نیز بر روی دم بلندش به چشم می خورد. آتش دهان این اژدها بیشترین برد را دارد (گاهی به پانزده متر
می رسد). تخم های شاخدم همرنگ سیمان و پوسته ی آن بسیار سخت و مقاوم است. نوزاد این اژدها با ضربه های دم شاخ دارش پوسته تخم را می شکند و بیرون می آید. زایده های میخ مانند دم نوزاد در زمان تولد به طور کامل تشکیل شده اند. غذای شاخدم مجارستانی بز، گوسفند و در صورت امکان انسان است.


سارا با خواندن جمله ی آخر آب دهان خود را قورت داد و کتاب را بست. باید به جنگل میرفت حتی اگر جانش فدا می شد.
از آن دسته آدم هایی بود که به خاطر گروهش حاضر بود خود را فدا کند. در واقع به وفاداری بسیار اهمیت می داد.


جنگل ممنوعه
بامداد بود و نسیم صبحگاهی دست نوازش خود را روی موهای لطیف سارا می کشید و باعث شده بود موهایش پشت سرش به اهتزاز در آید.
صحنه ی رویایی بود اما در آن لحظه سارا کلن توجهی به آن نداشت و با چشمان آبی اش جنگل را می کاوید تا شاخدم را پیدا کند.

با خود گفت:مگر می شود جان یک دانش آموز برای یک معلم مهم نباشد؟
البته شاید هم شاخدمی که در جنگل انتظارش را می کشید رام بود. درست است که رام کردن یک شاخدم تقریبا غیر ممکن است. اما آن ویولتی که سارا می شناخت هر کاری از دستش بر می آمد!

نسیم باد ها را به رقص در آورده بود و در همین هنگام سارا حس کرد که جسم عظیمی را میان درختان دید. با دستش تکه ای از موهایش را پشت گوشش زد و جلو رفت.

خود شاخدم بود. وقتی سارا را دید غرشی کرد. انگار می خواست خودش را برای صرف صبحانه آماده کند! کاملا معلوم بود که رام نیست.
سارا گام های سستی برداشت و آرام آرام جلو رفت. جایی خوانده بود که: "حیوانات می توانند احساسات انسان را بفهمندو اگر در مقابلشان احساس ترس داشته باشی به خوبی حس می کنند و کارت سخت تر می شود."

سارا با خود گفت:"اگر برای گروهم بمیرم شاید از من به نیکی یاد کنند. البته شاید!"
این یک مرگ قهرمانانه بود و سارا همیشه دلش می خواست قهرمانانه بمیرد. تمام شجاعتش را جمع کرد و با گام هایی محکم به سمت شاخدم رفت.
همیشه معتقد بود که مهربانی بر روی هر کسی اثر دارد پس لبخندی زد و دست راستش را آرام آرام به سمت بالا برد، درست در هنگامی که شاخدم سرش را برای بلعیدن او پایین آورده بود. می توانست با آتشش سارا را جزغاله کند!

دستش را روی پیشانی فلسی شاخدم گذاشت ، تنها جایی از سرش که هیچ شاخی رویش نبود. با محبت مشغول نوازش شد. شاخدم لحظه ای با تعجب به سارا نگاه کرد و بعد با گوشه ای از زبانش دست سارا لیس زد. اگر سارا لوس بود داد و فریاد راه می انداخت، اما حالا که نبود.
معلوم بود که شاخدم از سارا خوشش آمده وگرنه تاحالا سارا باید بلعیده می شد.

نور مهتاب روی سارا و شاخدم افتاده بود و جلوه ی قشنگی را درست کرده بود.
سارا آرزو کرد که ای کاش سوار شاخدم می شد و پرواز میکرد. شاخدم که انگار احساس سارا را فهمیده بود بالش را جوری کرد که سارا بتواند سوارش شود. سارا با کمال میل سوار شد و گفت:
-ممنون شاخی!

این اسمی بود که سارا کلن روی شاخدم گذاشته بود. شاخدم هم که انگار از اسم خوشش آمده باشد بال هایش را به سرعت تکان داد و به سمت آسمان اوج گرفت.

باد موهای سارا را بهم ریخته کرده بود. کاری که سارا به شدت متنفر بود. ولی الان به نظرش قشنگ ترین و بهترین کار دنیا بود.
از شادی فریاد کشید. فریاد هایی که هر کدام بلند تر و شاد تر از آن یکی بودند. شاخدم هم برای جلب رضایت بیشتر، تند تر می رفت و بیشتر اوج می گرفت.

چه حس خوبی دارد پرواز!
انگار که انسان سبک می شود، انگار که اوج می گیرد از همهمه ی زمین!
چه حس زیبایی دارد پرواز با جانوری که شاید از نظر خیلی، دوست داشتنی نباشد اما از نظر سارا یکی از دوست داشتنی ترین موجودات تاریخ است.

کم کم قرص ماه جایش را به خورشید داد و سارا و شاخی را مجبور کرد که بالاخره کوتاه بیایند و از آسمان جدا شوند.

شاخی به سمت زمین آمد و سارا را پیاده کرد. سارا سر تک شاخ را بغل کرد و بوسید. تک شاخ هم لیسی به لپ ها سارا زد.
وقتی سارا پشت کرد تا برود تک شاخ غرید. انگار می خواست بگوید:
-باز هم بیا. منتظرت هستم.
سارا دستی برای تک شاخ تکان داد و گفت:
-باز هم بهت سر میزنم. منتظرم باش.

و بعد در میان درختان تنومند جنگل گم شد.



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲:۳۷ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۳
#10
رابطه‌ی انسان و زیست‌جهان رو توضیح بدید. اگه نظرتون با تدریس فرق میکنه نظر خودتونو بنویسید. (2 امتیاز)

اینها با هم دیگه رابطه دارن.
به همین برکت قسم دارن!
خوب به نظر من تاریخ محصول انسانه.
بله این انسانه که آیندشو رقم می زنه.
یک عده با کارهایی که انجام میدن قوانینی رو درست می کنن و این قوانین و کار هاست که تاریخو می سازه.
امیدوارم منظورتون همین باشه.
که باید در موردش نظرمونو می نوشتیم.





. چند خط مهم از اولین سخنرانی آموکیوس بوندئیوس رو به عنوان یکی از مهم‌ترین وزرای سحر و جادو در تاریخ مدرن جادوگری بنویسید. (8 امتیاز)

آموکیوس ورقه ی خود را در دست می گیرد و شروع میکند:
-مردم سلــــــام! من آموکیوس بوندئیوس، وزیر جدید، آمده ام تا شما را به دنیای مدرن دعوت کنم. همکاران بنده برای شما گوشی های جادویی مدرنی درست کرده اند تا دیگر گوشیهای مشنگی مدرن نخرید و پول هایتان را توی حلقوم ماگل های مدرن نریزید.

در این هنگام گوشی ای را نشان می دهد که شبیه کتلت است!

-و برایتان برنامه های اجتماعی مدرن جادویی هم طراحی کرده ام. برای مثال جایگزین وایبر.

و با دستش به مانیتور جادویی بزرگ شاره می کند. برنامه ای بود که مثلا جایگزین وایبر بود و به جای تلفن بنفش رنگ، آتش روی آن نقش بسته بود!

-ما باید با این تهاجمات فرهنگی مبارزه کنیم.

در این هنگام همه: جیغ، دست، هورا!
ببخشید متاسفانه بقیشو پیدا نکردم. توی کتابی که از کتابخونه گرفتم همین یه تیکش بود.



. امروز جلسه‌ی آخر بود. خاطره‌ای متفاوت از حضورتون در کلاس فلسفه و حکمت بنویسید. (20 امتیاز)


هوووم!
ما نیز از حضور در کلاس ها خشنودیم.

من دو خاطره ی کوچولو موچولو دارم:
اولیش این که توی پستات به جای کلا، می نوشتی کلن و منم وقتی هنوز پست رو نخونده بودم فکر میکردم نوشتی کِلِن. و کلی ذوق مرگ می شدم که یکی اسممو آورد!

دومیش: توی تدریس این جلسه وقتی نوشته بودی "تافی به بچه‌ها نگاه میکنه که دستاشونو گذاشتن زیر چونه‌ها و بهش زل زدن." من چند ثانیه قبلش دستمو گذاشتم زیر چونم و وقتی خوندم باعث شد بخندم و بگم که علم پیشگویی داری.

من این کلاسو واقعا دوست داشتم.
موفق باشی پروف.
راستی امتحانم آسون بده.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.