هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۳
#1
نام: سدریک
نام خانوادگی: دیگوری
نام پدر: آموس
گروه: هافلپاف
چوبدستی: 24 سانت، خشک و غیر قابل انعطاف، با ریشه ی زبان گنجشک و موی تک شاخ.

مشخصات ظاهری:
قد بلند، موهای قهوه ای رنگ و تقریباً بلند، چشم های خاکستری و پوست سفید. همیشه لبخند محوی روی لب ها ـش هست.

ویژگی های اخلاقی:
شخصیتی نسبتاً سرد ولی در عین حال مهربون. به هم نوعش خیلی اهمیت میده و همیشه برای کمک پیشقدم ـه. در حالی که با کسانی که میونه ی خوبی نداره خیلی بی رحمه.
وقتی استرس داره عصبی م و کنترلش سخت میشه.
کم حرف و ساکت ـه و تا نیازی نباشه حرفی نمیزنه. بیشتر مرد عمله تا حرف بزن.
به سختی می تونه احساساتش رو بروز بده و اکثراً این کار رو نمی کنه

به ایفای نقش خوش اومدی.
تأیید شد.


ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۸ ۲۱:۲۶:۵۵


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹ پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۳
#2
سلام کلاه جان!!

ببین کلاه جان! کسی ک میخوام باشم کاملا مشخصه باید کجا باشه.
کلاه جان! من آدم جدی هستم. اصلا هم شوخی ندارم. حالا که میخوام داوطلبانه برم هافلپاف
بازی در نیار!!! باشه کلاه جان؟
اخه من سدریک رو خیلی دوست دارم. ینی ی جورایی خودم رو دوست دارم.
کلاه جان این رشوه نیست اما مطمئن یک آب کدو حلوایی دعوتت خواهم کرد.
آه کلاه جان!!
آه ای کلاه جان!!
چشممان در انتظار است و شب دراز:دی


من روح سخت کوشی رو در تو می بینم.
برو به هافلپاف سد!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۲۲ ۰:۲۷:۱۳


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰ پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۳
#3
ماجراجویی شبانه

پسرک در کنار بهترین رفیقش، با آن موهای نارنجی و صورت کک مکی که استرس در آن موج می زد، به نرمی قدم بر می داشت. دستش را به بازوی هری گرفت و آب دهانش را قورت داد. هوایی که استنشاق می کردند کمی مرطوب می نمود و صدای نفس هایشان را بلند تر کرده بود. رون با صدای آرامی پرسید:
- هری؟ مطمئنی که اون نقشه ی غارتگر این جا مخفی شده؟

هری از پشت قاب گرد عینکش نگاهی به رون، که به او چسبیده بود انداخت و سرش را به علامت مثبت تکان داد. دقایقی از نیمه شب گذشته بود. سکوت مطلق در اطرافشان غوطه ور بود. رون که بیش از همیشه مضطرب شده بود، در حالی که می خواست با سرعت بیشتری گام بر دارد، پایش به طرز عجیبی پیچ خورد و محکم روی زمین افتاد. صدای افتادن رون روی زمین در آن سکوت، همانند صدای شلیک گلوله بود.

هری با نگاهی نگران به سرعت رون را از روی زمین بلند کرد و به دنبال خود کشید. از این که رون این چنین بی عرضگی به خرج داده بود، عصبانی شده بود. با صدایی که از ته گلویش خارج می شد و با کمی چاشنی عصبانیت گفت:
- هی رون! حواست کجاس؟

رون نگاهی به دور و اطرافش انداخت و چون به جز تاریکی و نور ضعیف شمع در دست هری چیز دیگری ندید، نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:
- معذرت می خوام! حس خوبی به ماجراجویی امشب ندارم. کاش حداقل ...

هری دستش را روی دهان رون گذاشت تا از صدایی که شنیده بود، مطمئن شود. دیگر شک نداشت که چیزی سر جای خودش نیست اما تنها چند دقیقه ی دیگر به نقشه ی غارتگر می رسید. نور شمع را به سمت دیواری که در سمت راستش قرار گرفته بود، انداخت. چیزی در چشمانش جرقه زد و به سرعت به سمت دیوار رفت. رون با کنجکاوی و شادمانی گفت:
- لعنت! هری پیداش کردیم؟

هری لبخندی زد که دندان هایش را به نمایش گذاشت و با خنده ش سوال رون را پاسخ داد. روی زانو هایش خم شد و دیوار را لمس کرد. وقتی که از جای قرار گرفتن آجر ها مطمئن شد، همزمان دستانش را روی سومین آجر از سمت راست و چهارمین آجر از سمت چپ گذاشت و فشار داد. ناگهان دیوار تکانی خورد و آجری در مقابل چشمان هری به عقب رفت. دست برد و از داخل آجر، نقشه را برداشت. با شوق به سمت ران برگشت اما لبخندش روی لب هایش ماسید زیرا فلیچ در چند قدمی آن ها ایستاده بود و موذیانه لبخند می زد.

دخمه، جهنم یا دفتر کار اسنیپ؟

پروفسور اسنیپ با عصبانیت مشتش را روی میز کوبید. این حرکت ناگهانی اش باعث شد هری و رون یک قدم به عقب بروند. موهای مشکی رنگ اسنیپ روی صورتش ریختند و به او چهره ی وحشتناک تری در آن نور کم و شب تاریک بخشیدند. با عصبانیت به جلو خم شد و گفت:
- دوباره پاتر و ویزلی!

از پشت میز بلند شد و پشت سر آن ها قرار گرفت در حالی که دستانش را محکم روی سر آن ها فشار می داد، حرفش را ادامه داد:
- فقط نمی دونم چرا این بار دنبال چنین چیزی بگردین.

دستش را از روی سر رون ویزلی که وحشت زده شده بود، برداشت و به نقشه ی غارتگر اشاره کرد. رون که کمی خود را رها تر از هری می دید، سر برگرداند و با تمام جراتی که داشت گفت:
-پروفسور خواهش می کنم!! ...

اسنیپ با حرکت دستش او را ساکت کرد و پاتر را به سمت خودش بر گرداند. در چشم های پسرک نگاه کرد و با خودش اندیشید، این پسر هیچ ترسی از هیچ کسی ندارد. در دلش او را تحسین می کرد اما نگاهش چیز دیگری را نشان می داد. خم شد تا هم قد هری شود، سپس با کلمات شمرده شمرده ی مملو از خشم گفت:
- از کجا جای این نقشه رو می دونستی؟

چند ثانیه به او مهلت جواب دادن داد و چون پاسخی نشنید، پشت ردای هردوشان را گرفت و آن ها را کمی از سطح زمین بلند کرد و با عصبانیت به سمت در دخمه هل داد و گفت:
-حالا که حرف نمی زنی، باید هر دوی شما رو پیش پروفسور دامبلدور ببرم. و البته امتیازی که از گروهتون کسر می شه سر جای خودش باقی می مونه.

هری به دور از چشم اسنیپ نیشخندی به رون زد و با نگاهش به او فهماند نگران چیزی نباشد. دست سنگینی باز آن ها را به سمت جلو هل داد. دخمه ی ساکت حالا از صدای قدم های محکم اسنیپ و بازیگوشی هری و رون پر شده بود.



تأیید شد.

بالاخره!




ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۲۱ ۲۰:۱۴:۰۸






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.