هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲ شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۴
#1
با کی ؟ با لرد کچل



پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۰:۲۵ شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴
#2
تیم
قرمز و طلایی گریفندور vsکیو سی ارزشی
پست دوم
-رون تو نمیای؟ 
-نه. 
-چرا؟ مگه قرار نشد بریم معجون رو بدزدیم؟ 
-باید فکر کنم ببینم باید چه غلطی واسه مسابقه بکنیم ! در ضمن فوکس کوچیکه اگه طوریش بشه من به دامبلدور چی بگم؟ 
-من مراقبشم. 
-خب باشه پس مراقبش باش!
-باشه فوکس کوچولو بیا با هم بریم بریم بزرگت کنیم بریم اولولولولو اولولولولو 

هرمیون فوکس را از زمین بلند کرد و در دستانش گرفت . با او همچون بچه اش رفتار می کرد و همین او را حساس تر از پیش می کرد به صورتی که چهره و موهایش بار دیگر یک رنگ شدند.

آملیا دستانش را به هم زد و نقابش را روی صورتش کشید و با ژست کارآگاهی ای که ناگهان در وجودش جرقه زده بود و خود نیز نمی دانست از کجا آمده است، گفت:
-خب خانوما و آقایونی که با من اومدید ماموریت مخفی ،یه چیز رو روشن کنمهیچکس اونجا معجون جوان کننده پوست بر نمیداره ها گفته باشم! مخصوصا خانوم هرمیون و جینی و اینکه اولویت با معجون فوکسه ببینم هرمیون تو فوکسو آوردی؟ 

هرمیون و جینی از نقشه برآب شدن برنامه شان عصبانی بودند. هرمیون با چهره ای که خشم از آن میبارید، فوکس را بالا آورد و با عصبانیت حرف آملیا را تایید کرد.

رون که تمام مدت گوشه زمین نشسته بود،با ناراحتی از جایش بلند شد و به سمت بازیکنانش آمد و مانند همیشه با حالت امر و نهی با بازیکنانش صحبت می کرد. ولی از آنجایی که بازیکنان با این اخلاق او آشنا بودند، کسی از کار او ناراحت نشد. 

بازیکنان یا بهتر است بگوییم ماموران مخفی، هرکدام با ژست های متفاوت با رون خداحافظی کردند و با سرعت خودشان را به معجون سازی نه چندان پنهان هکتور، رساندند.

معجون سازی هکتور

-شششششششش
-ساکت باشید بزارید ببینم کسی اینجا هست یا نه .
-غار (همون صدای ضایع بچه فوکس )
-ششششششش
بعد از درگیری های ماموران مخفی برای بدست آوردن سکوت، در آن وضعیت تاریکی که هیچ کس هیچکس را نمی شناخت، یکی از افراد با صدای آهسته ی زمزمه مانند گفت:
-عاغا صبر کنید من پیداش کردم الان برش میدارم. ای وای یکی اومد!
-کسی نبود. باده که درو به هم میزنه آی کیو.
-حواسمو پرت نکنین.
-بابا همچین فیگور میگیره انگار داره یکی رو جراحی قلب باز میکنه. بابا ورش دار دیگه.
-خیلی خب ورداشتمش.

اعضای تیم در حالی که بر روی پنجه ی پا راه می رفتند، از معجون سازی هکتور، که می توان گفت اهریمنی ترین مکان دنیا است و اعضای تیم این را نمی دانستند، خارج شدند و به سمت هاگوارتز و تالار گریفیندور به راه افتادند.

ورزشگاه غول های غارنشین

بازیکنان به جز رون، که هنوز از بازگشت آنها خبری نداشت، در اطراف فوکس کوچولو جمع شدند و خیره به او نگاه می کردند. معجون، توسط آملیا جلو برده می شد تا در دهان فوکس ریخته شود.
-اخی فوکس کوچولو بیا بخور. آآآآآ کن. دهنتو باز کن جیگر طلا میخوایم بزرگت گنیم گلم.
-نمیخوره!
از آنجایی که فوکس همیشه جرج را ضایع می کرد، دهان کوچکش را باز کرد و آملیا توانست تمام معجون را در حلق فوکس بریزد. همه با دقت به فوکس خیره شده بودند.

-پس چرا بزرگ نشد؟
-نمی دونم 

پق شترق پقپق

-این دیگه چیه ؟ 
-نمی دونم 
-این مگه قرار بود انسان بشه؟ مگه قرار نبود بشه مثل قبلش؟ میشه وقتی نقشه رو تغییر می دین به منم بگین؟

جلوی اعضا یک پرنده ننشسته بود بلکه دختری زیبا و با وقار با لباس پر مانند زیبایی نشسته بود. در مقابل آنها به جای فوکس پرنده فوکس انسان نشسته بود!

-چیییییییییییی این امکان نداره ببخشید خانوم محترم شما؟ 

- من منم دیگه فوکس. چرا اینجوری نگاه میکنید؟ مگه چی شده خیلی پیر شدم؟ از آملیا که پیر تر نشدم که بخوام نقاب بزنم. 
با همین بالام . بالام بالام واییییییی بالام چی شده پرای خوشگلم با من چیکار کردید خدایا نوکم منم مثل شما زشت شدم واااااااااییییی

-من باید به رون بگم 

-صبر کن با این بهش زنگ بزن اسمش موبایله میتونی ازش استفاده کنی.

آملیا که معلوم نبود آن موبایل مشنگی را از کدام معشوقه ی مشنگی زیر پرده ی مشکی بدست آورده بود را به جینی داد.

-چی؟ الان چطوری باید باهاش کار کنم؟ آها فهمیدم همین دکمه سبز آواکاداوریه رو باید بزنم دیگه نه؟ خیلی خب باشه.

بعد از درگیری های مکرر افراد برای استفاده از موبایل مشنگی، بالاخره جینی موفق شد تا به رون که معلوم نیست او نیز از کجا موبایل مشنگی آورده است، که بعد باید این را به هرمیون پاسخگو باشد، زنگ بزند.
- الو رون ببین یه اتفاقی افتاده، نه نه اتفاق بدی نیست. یعنی هست . وای رون فوکس انسان شده، ما الان برمیگردیم ورزشگاه بعد حرف میزنیم .
جینی موبایل رو قطع کرد و به سایر افراد تیم که از شدت بلند حرف زدن او گوش هایشان را گرفته بودند و حتی تا مرز کر شدن هم پیش رفته بودند، نگاه کرد.

-فوکس بلند شو بریم باید بریم ورزشگاه مثل اینکه من یه اشتباهی کردم این معجون انسان کننده بود نه افزایش سن. معلوم نیست حالا باید چیکار کنیم؟! 

-چی ؟ حالا زیاد بدم نشدم از جینی که بهتر شدم نه ؟
-
فوکس که عادت به انسان بودن نداشت مانند غورباغه راه میرفت و تلو تلو میخورد. برای همین هرمیون و جینی در راه رفتن به او کمک میکردند . سرانجام بازیکنان تیم قرمز و طلایی گریفندور با قدم های سریع و تند خود را به تالار گریفیندور رساندند. رون در تالار چشم به راه انها بود و مرتب لبانش را گاز می گرفت. 

- :pashmak:

دیگر هیچ فوکسی وجود نداشت پرهای سرخ آتشینی وجود نداشت و جایشان را مو های سیاه بلند گرفته بود و به جای چشمان قرمزی همیشگی اش، فقط چشمان مشکی زیبایی بود. هیچ پر نرمی بر روی بدن او نبود و فقط پوست روشن که با لباسی پر مانند زیبایی پوشیده شده بود!

-فوکس تو چه جوری درست میشی؟:worry:
-نمیدونم . :worry:

رون که کم کم داشت قرمز میشد ناگهان سر آملیا داد زد:
- با این چیکار کردید این حتی نمیتونه با پای انسان راه بره چه برسه به این که بتونه کوییدچ بازی کنه باید درستش کنید ! 
-باشه خب ببین عصبانی نشو ما میریم پیش هکتور و ازش میخوایم که یه پادزهر برای این معجونش بهمون بده . 
-اونم به همین راحتی به ما محفیلا داد آره ؟
-اونش با آملیا ی پر جذبه !

روز بعد آزمایشگاه هکتور

آملیا وارد ازمایشگاه شد و بعد از مدتی طولانی ،به صورتی که افراد تیم کمی شکشان برد که مبادا مرلین در اتاق هکتور پرده ی مشکی پوشانده باشد، از آنجا بیرون آمد و با خوشحالی گفت:
-مشکل حل شد من هکتور رو مست خودم کردم اونم به من گفت که برای اینکه فوکس درست بشه ما باید به ته جنگل ممنوعه بریم و یه سم به اسم ساکورا رو بیاریم و بعدش هم بدیم فوکس بخورتش تا درست بشه. 
-
بعد از چند دقیقه که چشمان اعضا از حالت حدقه بیرون زدن، به حالت طبیعی در آمد هر کدام سخنی را به زبان آوردند.

-چی اما حتی هاگرید هم اونجا نمیره چه برسه به ما! 
- ما مجبوریم.یا میخواید داد های رون رو بشنوید ؟

اعضا که هیچ کدام اعصاب غرغر کردن ها و داد و بیداد های رون را نداشتند، همگی قانع شده و به سوی جنگل ممنوعه به راه افتادند.


ویرایش شده توسط فوکس در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۲ ۰:۲۹:۵۷
ویرایش شده توسط فوکس در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۲ ۱۱:۰۰:۵۹


پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
#3


پست سوم (آخر)


برایان درحالی که نفس نفس می زد گفت:
-تا کی باید این تمرین های مسخره رو ادامه بدیم؟
-برایان انقدرغر نزن! تا موقعی که رون بگه باید تمرین کنیم!من که پرام دارن آتش میگیرن ولی چاره ای نداریم.

رون که معلوم نبود از کجا حرف آنها را شنیده با عصبانیت فریاد زد:
- به جای حرف زدن کمی تمرین کنید.

چند لحظه بعد، صدای دلخراشی توجه رون را به خود جلب کرد. صدای زانوی جینی بود. رون به آرامی نگاهی به زانوی او انداخت و گفت:
-زانوت طوری نشده. مهم نیست. به تمرین ادامه بدید!

خودش هم معنی حرف هایش را متوجه نمیشد زانوی خواهرش مهم نبود؟ با ناراحتی به سمتی رفت روی زمین نشست و دفترچه خاطراتش را در آورد و شروع به نوشتن کرد:




نقل قول:
6 اکتبر دفترچه عزیزم امروز روزخوبی نبود. ورزشگاه و پای جینی و از همه بدتر حرف های من! فکر میکنی شانس این را داشته باشیم که در این مسابقه برنده شویم ؟نتیجه چی میشه برد یا باخت؟

برایان به کنار رون آمد و روی زمین نشست . لحنی امیدبخش گفت:
-فکر میکنم نتیجه برد باشه!

جینی هم که با پای لنگانش به سمت آن دو می آمد، و او نیز مثل برایان به رون امید داد.
-مطمئن باش شانس برنده شدن را داریم!

از آن سو، هرمیون هم حرف جینی را تایید کرد. انگار همه تصمیم داشتند به رون امید بدهند. آن ها می دانستند که رون وقتی مسئولیت کاری را بر عهده می گیرد باید آن را به بهترین صورت انجام بدهد و همین اضطراب او را بیشتر می کرد. انگار آنها نیز با تمام وجود اضطراب رون را درک کرده بودند!



کمی بعد بازیکنان به ساختمان بازگشتند. برایان خودش را بر روی مبل ولو کرد، جینی روی صندلی نشست ،هرمیون به طبقه بالا رفت و فوکس هم به سمت یخچال حمله ور شد تا دلی از عذا در بیاورد. رون وارد ساختمان شد و به گوشه ای رفت. فکر مسابقه ای که فردا در انتظارشان بود آزارش میداد
.
ساعت حدود شش بعد از ظهر بود و آفتاب درخشان و زیبا رو به غروب بود و آسمان را سرخ رنگ کرده بود.

هرمیون از وقتی رسیده بودند در طبقه بالا خواب بود. فوکس هم برای پرواز به بیرون رفته بود. برایان مانند همیشه برای شکار به جنگل رفته بود و جینی هم داشت با پایش ور میرفت! رون مانند همیشه تنها بود. موهای قرمزش زیر غروب خورشید بیشتر از هر وقت دیگر خودنمایی میکرد.

بعد از یک ساعت اعضا دوباره در ساختمان، برای گوش کردن به حرف های رون، دور هم جمع شدند.

رون دفترش را بست و کنار اعضای تیمش نشست و با صدای نسبتا آرامی گفت:
-همه میدونید که فردا بازی داریم یک بازی مهم واولین مسابقمونه! امیدوارم بتونید درک کنید که حریف ما تیم ضعیفی نیست و ما باید خیلی تلاش کنیم همه شما بازیکنان منحصر به فرد تیم ما هستید. برای مثال برایان تو بهترین خوناشامی هستی که تا بحال دیدم. جینی تو مهربون ترین خواهر دنیایی. هرمیون تو بهترین بازیکن دختری هستی که تا بحال دیدم و تو فوکس تو بهتر از همه پرواز میکنی امیدوارم منظورمو فهمیده باشید و خودتونو برای فردا آماده کنید!

رون حرف هایش را تمام کرد و به کناری رفت برایان در حالی که با دندان هایش بازی میکرد گفت:
-رون درست میگه ما باید تلاش کنیم.

شب شده بود هر کدام از اعضا وسایلشان را آمده کردند و به رختخواب رفتند. رون هم وسایلش را آماده کرد اما هر چقدر تلاش کرد نتوانست بخوابد چیزی در وجودش باعث میشد او نتواند بخوابد نتیجه بازی چی بود؟ برد یا ...

صبح روز بعد رون چنان از تخت بیرون آمد که گویی تابحال در آن نخوابیده بود لباس هایش را پوشید و بازیکنان تیمش را صدا کرد به آشپزخانه رفت همه اعضا تیم لباس پوشیده منتظرش بودند. رون به سرعت چای اش را خورد و همراه با بازیکنانش به ورزشگاه آپارات کرد.

در رختکن دفترش را بیرون آورد و با سرعت شروع به نوشتن کردنقل قول:
برایم دعا کن دفتر!



رون وارد زمین شد صدای تماشاچی ها به قدری زیاد بود که باعث میشد رون با نگرانی به همه طرف نگاه کند .
ورزشگاه پر از هواداران هر دوتیم بود. تعداد زیادی از تماشاچیان طرفدار تیم مقابل بودند. رون با نا امیدی به آنها نگاه می کرد اما وقتی سرش را برگرداند متوجه اشتباه بزرگش شد.

پرچم بزرگ تیم قرمز و طلایی گریفندور خودنمایی میکرد خیلی ها طرفدار تیم گریفیندور بودند و این موضوع توانست کمی از استرس اعضای تیم گریفیندور بکاهد.

بازیکنان وارد زمین شدند ،رون بعد از دست دادن سوار جارویش شد، داور در سوت خود دمید و بالاخره بازی آغاز شد...


ویرایش شده توسط فوکس در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۰ ۲۱:۵۸:۲۸
ویرایش شده توسط فوکس در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۰ ۲۲:۰۷:۰۷
ویرایش شده توسط فوکس در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۰ ۲۲:۴۴:۴۴


پاسخ به: چرا هری دامبلدور را زنده نکرد
پیام زده شده در: ۱۰:۲۵ جمعه ۲۷ شهریور ۱۳۹۴
#4
احساس میکنم هری مشکل روحی روانی داشت که دامبلدورمو زنده نکرد اگه ببینمش خودم با همین بالام خفه اش میکنم
ی هری بوقی بوق که دامبلدور پشمکی من رو زنده نکردی من دارم میام



پاسخ به: دسته اوباش هاگزمید!
پیام زده شده در: ۱۶:۳۳ دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴
#5
ماموریت انجام شد
ببخشید اگه بد شد عجله کردم



پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹ دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴
#6

-موووووووووووووووووووووووووووووووو
-نههههههههههههههههههههههههههههه تورو جون مادرت ولم کن گاو ننه مرده مگه مامانت آداب رفتار با یک پیرزن متشخص رو یادت نداده گاو بوقی بوووووووووووووووووووووق
بالارا با لبخندی دسته کاغذ هایش را برداشت و شروع به دیدن کرد
چسب های شانگر لن :اگر به دنبال قدرت هستید اگر از ورزش شدن... بالارا بدون نگاه کردن به ادامه متن آن را درون آب انداخت ورقه بعدی را برداشت آگهی فوت اسنیپ بود
- آخی اسی هم مرد چقدر زود دامبلدور1590ساله این را گفت و به بقیه پیر مرد ها پیوست
آگهی بعدی :با بسته های لرد پک سان سی از چهره ای زیبا برخوردار شوید لرد پک ساندر سی
بلارا که خون بلاتریکسیش به جوش آمده بود آگهی را پاره کرد و فریاد زد اربااااااااااااااااااااااب شبیه این یاروهه؟
گاو هم که مروپ را ول کرده بود سریعا برای جذب دوباره مروپ باشماره000 00 تماس گرفت تا بسته لرد پک ساندر سی را براش بفرستن
بالارا به راه افتاد تا با دسته سالفندان و آن گاو نر نفهم به دنبال کسی که این عکس را گرفته بگردند و از او انتقام بگیرند...
تصویر کوچک شده



پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۰:۳۷ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۴
#7
دامبلدور با مهربانی دستی به پرهایم کشید و گفت :فوکس امسال با مشکل کمبود دانش آموز مواجه شدیم سعی کردم کمی دلداریش دهم پیژامه اش را تا کمر بالا کشید و روی صندلی نشست
-میگم تو هم برو تو هاگوارتز گروهبندی کن بعد از مدتی اگه نخواستی ادامه نده
من:
دامبلدور:
سعی کردم پرهایم را جمع و جور کنم بعدش آروم داشتم میرفتم که دامبلدور منو از دم گرفت و انداخت تو وان شامپو رو رو سرم خالی کرد بعد کف ها رو به زور کرد لای پرام و همینجور به زور داشت منو می شست
بیبیلی بیب بیبیلی بیب بیب (صدای موبایل دامبلدور)
دامبلدور منو ول کرد و با دستای کفی گوشی رو برداشت و جواب داد:الووووووووووو
الووووووووووووووو مردم آزار تاحالا لرد به این بی ادبی ندیده بودم مردم آزار
خب فوکس بیا بریم پراتو شونه کنم فقتی میریم واسه گروهبندی باید پرات تمیز باشه که کلاه خفه نشه خلاصه دامبلدور کارش رو با ژل مویی که از یه فروشگاه مشنگی خریده بود تمام کرد و منو از رو صندلیش پایین گذاشت بعد دست منو گفت و برای اینکه مشکلی به وجود نیاید منو به هاگرید سپرد و خودش هم به سرسرا رفت
وقتی وارد سرسرا شدم حتی تصور اینکه اینجا هاگوارتز است هم برایم سخت بود
دامبلدور با لبخند چشمکی زد و صاف نشست
-فوکس
جلو رفتم همه با این افکت به من که یک پرنده بودند نگاه می کردند
نشستم کلاه تمام پرهایم را پوشاند و بعد از مدتی گفت دامبلدور به موهات چی زده؟ من گفتم ژل مو آب.ث
کلاه که از بوی پرام خوشش اومده بود بی درنگ فریاد زد

گریفندور



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۹:۲۲ چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۴
#8
من مونیکا ویلکینز ریونکلاو را به دوئل نه چندان دوستانه دعوت می کنم



پاسخ به: اگه یه روز براتون یک نامه از یک مدرسه جادوگری بیاد چی کار می کنید ؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵ چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۴
#9
سکته میکنم میوفتم میمیرم



پاسخ به: دسته اوباش هاگزمید!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ جمعه ۶ شهریور ۱۳۹۴
#10
ماموریت انجام شد
گفتم دیگه اطلاع دادم ماموریت الان قبوله یا نه؟







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.