هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: موسسه ارواح
پیام زده شده در: ۱۲:۴۴ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
#1
سوژه جدید

مثل همیشه بعد از پایان امتحانات هاگوارتز کوچه دیاگون پر از جادوگر ها و ساحره هایی شده بود که برای دور دور و مخ زنی اومدن. حالا در این وسطا یه چهار تا مغازه رو هم می دیدن و چهار تا جنس هم می خریدن! اون پسر هایی که جاروهای آخرین مدل و وارداتی داشتن به راحتی 3-4 تا ساحره سوار می کردن و می رفتن و متاسفانه اون دسته از دوستانی که پاک جارو سوار بودن هیچ چیزی به جز همون دسته جارو نصیبشون نمی شد!

در این حین بود که یه مردک قد کوتاه کچل با ریش پرپشت به هم ریخته، در حالی که پالتو رنگ و رو رفته همیشگی ش رو پوشیده بود آروم آروم حرکت می کرد. در کنارش هم یه پسرک کم سن و سال زپرتی که به نظر نمی رسید بیشتر از یکی دو سال از فارغ التحصیلی ش از هاگوارتز گذشته باشه دنبالش می کرد.

دانگ همینطوری که در حال حرکت بود رو به پسرک کرد و گفت:
- می دونی چرا من تو رو برای نوچه بودن انتخاب کردم تام؟ همون روز اولی که آوردنت آزکابان فهمیدم میشه روت کار کرد! جنم دزدی و خلاف رو توی تو می دیدم. می دونستم می تونم ازت یه خلافکار عالی بسازم پسر! فراموش نکن تو پتانسیل خیلی خوبی داری و امید منی! شاید الان نوچه م باشی ولی خیلی زود می تونی برای خودت نوچه داشته باشی!

تام:

ماندانگاس امید خودش رو از دست نداد و سعی کرد همچنان به خودش بقبولونه که این همون تکه پازل گمشده ی زندگیشه که می تونه آموزشش بده و جانشین خودش بکنه!

دانگ و تام به حرکت خودشون ادامه دادن تا بالاخره به مکان مورد نظرشون رسیدن! بنگاه املاک گرگینه ی آبی! فلچر و نوچه ش وارد شدن و شروع به صحبت با شخص آبی رنگی کرد که شبیه به گرگینه ها هم بود!

- سلام آقا خسته نباشید.
- سلام، جانم. خیلی خوش آمدید. بفرمایید بشینید.
- ببخشید شما نسبتی با اون گرگینه صورتیه ندارید؟
- چرا. اون صورتیمونه. من آبیشونم!
- خب بعد چرا شما توی دیاگونید اون توی هاگزمید؟
- خب اون صورتیه به هاگزمید بیشتر میاد!

و در تمام این مدت تام:

گرگینه آبی پشت میزش نشست و گفت:
- اتفاقاً همین الان یه مشتری دیگه هم اینو میخواد. به نظر من که شک نکنید. بخریدش تا از دستتون نرفته!

دانگ نگاهی به تام کرد، سپس به دوربین زل زد و رو به گرگینه گفت:
- کدوم رو دقیقاً دارید می گید شما؟
- همین مِلکی که میخواید دیگه!
- کدوم ملک؟
- آقا خب اینجا بنگاهه دیگه. شما قطعاً ملک میخواین که اومدین اینجا!
- خب آقای محترم تو از کجا می دونی من کدومو میخوام که مشتری روشه؟
- اینجا همه ی ملک هامون مشتری روشه! ملکی که مشتری روش نباشه رو اصلاً قبول نمی کنیم!

دانگ که دیگه دید واقعاً زل زدن به دوربین جواب نمیده رفت سر اصل مطلب:
- ببین داداش من. ما یه دفتر میخوایم که شرکت بزنیم توش. از اونجایی که آدمای خلافکاری هستیم ترجیحمون توی کوچه ی ناکترنه!
- اونو که حرفشو نزن داداش. بلاکتریس لسترنج کل الیوم کوچه ناکترن رو کنتورات برداشته!
- خب آخه پس ما چیکار کنیم؟ ما خلافکاریم!
- داداش من اینجا همه خلافکارن. بذار تا ببینم چی دارم برات! آهاااان. این همونه که دنبالشی.مغازه الیواندر! مفت مفت! 245 گالیون پیش. ماهی 50 گالیون. بنویسم؟
- نه داداش من! این که خیلی گرونه! بعد مگه اولیواندر بسته؟! ملت چوبدستی از کجا میخرن پس؟!
- نه دیگه. من که گفتم مشتری روشه! خود اولیواندر مشتریه. می تونی کنارش بشینی کاراتو بکنی!

ساعت ها و ساعت ها گذشت و گرگینه آبی انواع و اقسام ملک ها رو به دانگ پیشنهاد داد. از بانک گرینگوتز گرفته تا کارخانه مخروبه دستمال سازی اسکاور! دانگ لحظه به لحظه قرمز تر می شد و چند باری تصمیم گرفت بره همون آزکابان از یه دیوانه ساز لب بگیره خودشو راحت کنه! ولی وقتی به تام نگاه می کرد و آینده درخشان این بچه رو می دید منصرف می شد. تا این که بالاخره با گرگینه به یه توافقاتی رسیدند.

- خب قیمتش که خوبه. مشکلی که نداره من یه شرکت خلافکاری اونجا بزنم؟ ببین اینم پارچه ایه که میخوایم بزنیم دم در! نشونش بده تام! اونو نه احمق! پارچه رو نشونش بده!

تام دستشو در آورد و یه پارچه از جیبش کشید بیرون با این مضمون:
«دزدی، قتل، غارت، اختلاس و آدم ربایی در این مکان انجام می شود.»

گرگینه آبیه گفت:
- به به خیلیم عالیه. مبارکتون باشه. اینم اتفاقاً مشتری روش بوده ولی اسباب اساسیه شون رو ریختیم بیرون! بفرمایید اینم کلیدتون.

دقایقی بعد گرگینه و دانگ و تام در موسسه ارواح رو باز کردن. به محض ورود خشکشون زد!

- اینا کی ن مرتیکه؟! مگه نگفتی تخلیه شده؟!
- نه عزیزم من گفتم اسباب اساسیه شون رو ریختیم بیرون. ولی خب خود ارواح رو که نمی تونیم بریزیم بیرون که! کاری هم با شما ندارن اصلاً. حتی از توشون می تونین رد بشین!



پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵ چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۷
#2
شب بود! یکی از شب های سرد تابستان. تیزی آفتاب نیمه شب برج و بارو های هاگوارتز را جلا می داد. پرفسور دامبلدور با ریش سه تیغ کرده در دفتر کارش مشغول به راز و نیاز بود. پروفسور اسلاگهورن یک لیوان آب کرفس دستش بود و از تمرین آخر شب به اتاق استراحتش بر می گشت. لرد ولدمورت با نجینی به هم زده بود و در حال عذرخواهی از مرگخوارانی بود که باعث شده بود از راه راست کج بشن!
همه ی این فضاسازی ها برای این بود که ورود ماندانگاس فلچر به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز طبیعی تر به نظر برسه! اما همچنان به نسبت کل موارد گفته شده طبیعی به نظر نمی رسید!

بله بچه ها، دانگ قصه ی ما رفت و رفت و رفت تا به تالار خصوصی گروهش رسید. وقتی وارد شد با صحنه ی عجیبی مواجه شد.
رز زلر با یک کتاب قطور قدیمی توی سر و مغز خودش می زد. ماتیلدا استیونز جزوه های درس معجون سازی رو تا بیش از 3/4 توی حلق خودش فرو کرده بود و هلگا هافلپاف کارش به نوشیدنی کره ای کشیده بود.

ناگهان نیمفادورا تانکس چشمش به دانگ افتاد و فریاد کشید:
- یا استخدوس!

دورا ویلیامز جیغ زد:
- این کیه اومده توی تالار ما؟!

رز جیغ هم گروهی هاش رو جواب داد:
- فک کنم دزده اومده به مال و جان و ناموس هافل تجاوز کنه!

دانگ که هم چیش پاپیون شده بود زیر گلوش و می دید اگه جلوی کار رو نگیره خطری میشه داد زد:
- بابا لعنتیا من ماندانگاسم! معروف به شاه دزد! قبلاً تو همین گروه بودم! یه چندسالی آزکابان بودم به جزم دزدی و قتل و اختلاس و تجاوز به ساحت مقدس وزارت و آلبوس دامبلدور و هاگوارتز و هری پاتر و کلیه فامیل های وابسته! ترس ندارم که!

با سخنان التیام بخش دانگ، خیال هافلی ها راحت شد و اومدن جلو و دانگ قصه ی ما رو در آغوش کشیدن و همه ی ابهت و ترسناک بودن و جلال و جبروت دانگ را به باد فنا دادن!

رز در حالی که بغض کرده بود گفت:
- دانگ من یادمه تو اون موقع ها رئیس هاگوارتز بودی. آیا تو را برای حل مشکل ما راه چاره ای نیست؟!

دانگ گفت:
- مشکلتان چیست؟ بگویید شاید شامورتی بازی ای در بیارم و حل بشه.

دورا چون خودش هر چی تلاش کرد اشکش در نیومد، اشک های رز رو پاک کرد و گفت:
- ما تعدادمون کمه! درس هم نخوندیم! فردا هم امتحان های مدرسه س. دونسته فردا گروه چهارم میشیم. حتی از اسلایترین که نصف شرکت کننده هاش جک و جونورن عقب تریم!

دانگ چشماش برقی زد و گفت:
- خیالتون راحت! چاره ی کار پیش منه! ما باید همگی تغییر شکل بدیم و دو بار سر امتحان بریم!

رز همچنان بغض کنان گفت:
- نه بچه ها من این کار رو نمی کنم! این کار تقلبه! به دور از روحیات هافلیه!

ماندانگاس نگاهی به رز انداخت که فِس کُنش رو به برق زده بود و از جیبش یک گالن معجون مرکب پیچیده در آورد و همه به غیر از رز پیک هاشون رو آوردن. یکی یکی براشون پُر کرد و همه به سلامتی هوریس اسلاگهورن رفتن بالا!

فردای همون روز، بعد از امتحان، پشت در اتاق مدیر مدرسه!

دورا ویلیامز با عصبانیت گفت:
- واقعاً که ایده ی مزخرفی بود! مرده شورت رو ببرن دانگ!

دانگ با چهره ی مغموم رو به رز کرد و گفت:
- راستی رز! چرا به تو گیر ندادند؟

رز گفت:
- چند روز پیش سوار جاروی پرنده بودم که ناگاه جمله ای از آلبوس دامبلدور کبیر توجه م رو جلب کرد که می گفت «علم و دانش بزرگترین گنجینه آدمی ست».

هلگا گفت:
- قربون دختر چیز فهمم برم.

- منم مخلص مادر عزیزم میرم.




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۷
#3
- من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم، می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم!

خشششششش (افکت تغییر موج رادیو)

- ماندانگاس فلچر معروف به شاه دزد، بالاخره توسط کارگاهان وزارت سحر و جادو دستگیر شد. از جمله اتهام های او می توان به کودتا و تصدی غاصبانه وزارت سحر و جادو، زندانی کردن مدیر وقت مدرسه سحر و جادوی هاگوارتز و بر عهده گرفتن عنوان او، ورود غیر مجاز و اجرای طلسم فرمان بر انجمن مدیران اشاره کرد!

خشششششش خخخخخخخخ شششششششش

- آقای قاضی! من هر کار که کردم برای مصلحت بزرگتر بوده! من هیچ کدوم از این اتهام ها را قبول ندارم. هدف من هدف درستی بود و مهم نیست چه راهی برای انجامش انتخاب کردم. نتیجه ی کار های من رو می تونید اطرافتون ببینید!

- کافیه دیگه! حکمی که خونده شد قطعیه! حبس ابد برای تو یه تخفیف خیلی بزرگه! دیوانه ساز ها رو احضار کنید!

خخخخخششششششش خخخششششش


- خب آقای فلچر، درخواست شما رسیدگی شده. هیئت منصفه به این نتیجه رسیده بعد از 20 سال حبس و با وجود رفتار های خوب شما، می تونیم یه شانس دوباره به شما بدیم تا آزادی مشروط دریافت کنید. ولی خیلی حواستون باشه چون با کوچکترین نقض قانون دوباره بر می گردید همون جا که بودید!

تق! (افکت خاموش کردن رادیو)

این منم! ماندانگاس فلچر. حالا دیگه نزدیک به 60 سال سن دارم که یک سوم اون رو در کنار دیوانه ساز ها گذروندم. هر کس تا حالا با دیوانه ساز ها طرف شده باشه می فهمه که من دیگه هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم. اما یک انگیزه فوق العاده قوی دارم! این که انتقامم رو از تک تک افرادی که این بلا رو به سر من آوردن بگیرم! تنها لذتی که برای من توی دنیا مونده فقط و فقط همینه.
برگشتن به هاگوارتز و گروه هافلپاف بیشتر برام یه عادته تا این که شوق و ذوق داشته باشم.

همه تون من رو می شناسین و از همین جا دارم به همتون میگم. روز های خوشی تون تموم شد!
این منم! ماندانگاس فلچر!

سلام، خیلی خوش برگشتین.

تایید شد.
دسترسی هافلپافتون هم داده شد.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱ ۰:۴۹:۳۳
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱ ۰:۵۰:۱۹


پاسخ به: هماهنگى بازى هاى «كوييديچ كوچيك»
پیام زده شده در: ۱۳:۴۰ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۵
#4
سلاملکم خوبین؟

آقا ما دیدم اصن زشته که گ ت ت با این ابهت ـش تیم نده! اصن اگه تیم ندیم بازی های بدون انفجار چه جذابیتی می تونه داشته باشه اصلاً؟

نتیجتاً من و گلرت گریندل والد میخوایم بیایم توی بازی! هر کی هم به وسایل انفجاری ـمون دست بزنه جیغ می کشیم!

لطفاً یه تیم برای ما جور کنین که با اون دو تا تیم برنده با برنده بازنده با بازنده بزنیم حال بده.



پاسخ به: گروهک توريستى تروريستى
پیام زده شده در: ۱۳:۲۴ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
#5
منت گلرت را پیر و کچل، که ریش هایش بیشتر از دامبل و بینی اش کوچک تر از لرد.
هر زری که میزند ممد گ ت ت است و چون نمی زند مفرح ماست.
پس در هر حالت دو نعمت موجود و بر هر نعمتی انفجاری واجب.

از تیر و تفنگ که بر آید ***** کز عهده ی انفجارش به در آید


آن همه نقد خفنش همه را ترکانده و انفجارات قبلاً ـش همه جا شنیده. دهن یاران ـش را به کروشیویی ندرَد و آن ها را آواداکداورایی نزند!

ای یاران و رهروان راه توریستی تروریستی!
ای کسانی که ندای گلرت اکبر را شنیده اید و فریاد انفجار سر داده اید...
ای که گرداگرد ما جمع شده اید و قیمه ها را در ماست ها نمی ریزید...

همانطور که شما می دانید، بگذارید بقیه هم بدانند! اصلاً دشمنان بدانند، آحاد ملت باید تبعیت کنند! جوانان ما متعهد هستند، بعضی دیده شده حتی متأهل هم هستند. داریم همین کسانی که به صورت مکرر متأهل هستند!

ما برای عده ای دعوتنامه های تروریستی توریستی فرستاده ایم و آن ها را به این گروهک دعوت نموده ایم. به زودی آحاد ملت با انفجار های این جوانان آنقلابی آشنا خواهند شد.

به یاد دارم روزی را که مهظر جناب گلرت مشرف شدم و ایشان در حال گریه و زاری برای یار از دست رفته قدیمی خود، آلبوس دامبلدور بودند. ربکا جریکو را در آغوش گرفته بودند و روی شانه هایش گوله گوله اشک می ریختند! بنده به ایشان گفتم اوقاتی که شما با ربکا به سر می کنید و در حال گریه و زاری هستید، کسی برای مدیریت انفجاریون گ ت ت نیست. ایشان فرمودند چه کسی گفته که نیست؟ همین آقای فلچر!

مع هذا دعوت شدگان به ریسمان انفجاری ما چنگ بزنند و متفرق نشوند!




پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۵
#6
نظر من روی رز ویزلی ـه که تونست به خوبی به تالار هافلپاف جون بده و از حالت خواب آلودگی درش بیاره.



پاسخ به: بهترین نویسنده در ایفای‌نقش
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۵
#7
با توجه به رأیی که به گلرت توی جادوگر ماه دادم، توی این مورد من دوست دارم به وینکی رأی بدم. درسته خیلی زیاد پست نی زنه ولی واقعاً پست هاش خوبه و جذابه.



پاسخ به: جادوگر ماه
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۵
#8
سلام

والا به نظر من بدون شک گلرت گریندل والد جادوگر ماه بوده. قطعاً فکر می کنم بیشترین رول رو توی این دو ماه زده و کیفیت رول هاش هم به خوبه.
فعالیت قشنگی داره و من به شخصه لذت می برم از فعالیت هاش.



پاسخ به: دسته اوباش هاگزمید!
پیام زده شده در: ۲:۱۱ شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۵
#9
گلرت با کمک لگد نه چندان دوستانه ی رفیق نیمه شفیق ـش، ماندانگاس، از خانه ی امن خارج شد و با کله توی کوچه ی هری چپ فرود اومد. از جا بلند شد و نشیمن گاه ـش رو خاروند. همچنان ویندوزش کامل بالا نیومده بود! تا چند لحظه قبل توی آغوش دامبلدور بود! چطور الان وسط کوچه ی هری چپ بود؟ اینا چین اینور و اونورش؟ یه بار توی تلویزیون مشنگی دیده بود این ماشین ها دماغ دراز سبز رنگ رو! حتی می دونست از دماغ هاشون گوی های آتشین پرتاب می کنن و خواهر و مادر همه رو با همدیگه پیوند میدن. حتی یه پرچم سیاه رنگ هم توی دستای اون آدما بود که وسط ش یه سری کلمات نوشته بود.

تازه یادش اومد که چه اتفاقاتی توی پست های قبلی افتاده و با نیم نگاهی به پست قبلی مشاهده کرد که توی زمانی که در خواب مشغول راز و نیاز بوده چه اتفاقاتی افتاده!
شاید هر کس جای گلرت بود علاوه بر فحش های رکیک و خانوادگی ای که به اموات دانگ می داد پشت موتور سی جی 125 ـش می پرید و آم آم بیب بیب کنان از محل دور میشد.
اما اون گلرت بود! گلرت یک بار ترسیده بود و در برابر آلبوس تسلیم شده بود! نباید دوباره این اشتباه رو می کرد! نباید پا پس می کشید! این بار تا دم مرگ هم که شده وایساده و وای خواهد ساد!

در همین حین که داشت با آهنگ تیتراژ Game Of Thrones و یا موسیقی متن Brave Heart (انتخاب با خواننده ی محترم!) این افکار حماسی توی ذهنش میومد و لبخندی از شجاعت روی لب هاش اومده بود، ناگهان اون گ ت ت ـیون مثل اسب رگبار رو به طرف گلرت بستن!

- هو المنحرف فی الجادوگران! الآلبوس الدامبلدور الراز النیاز! الرگبار المسلسل فی هو لوزه المعده!

با فرمان یکی از سرکردگان تروریست ها رگبار های بیشتری از گلوله به سمت گلرت شلیک شد! گریندل والد قصه ی ما هم که دیگه هیچ صدای Game Of Thrones یا Brave Heart ـی از توی دلش به گوشش نمیرسید و بیشتر آهنگ سلام آخر احسان خواجه امیری توی ذهنش میومد، به سرعت به سمت موتورش رفت و آم آم رو بر قرارترجیح داد!

همین که به موتورش رسید، یه هندل که زد، دو تا از نیرو های گ ت ت با لگد بین مهره ی 6-7 ستون فقراتش گذاشتن و تو سری، کت بسته به سمت پیر و رئیس خودشون بردنش!

رئیس گ ت ت ای ها که روی یک صندلی نشسته بود و ریشی به غایت طولانی داشت، کلت کمری ش رو توی دستش جا به جا کرد و گفت:
- أنت الگلرت الفاسد و الفاسق المارق! نحنُ یتمایلُ یقتلت!

گلرت دیگه واقعاً هیچ چیزی برای از دست دادن نداشت و شاید همین باعث شد که مجدداً اون آهنگ های حماسی توی ذهنش Play بشه و با سینه ی ستبر گفت:
- فیلیپ لام میم! ذلک الدفاع الراست فی البایرن مونیخ! گُلاً للآلمانی! أنا افضل من انت! بشیرٌ و نذیرا! الاتحاد با من و گرنه الدهنتان سرویسا! انتم المِثل الآرسنالَ چهارمها هر سالنا!

رئیس گروهک توریستی تروریستی (گ.ت.ت) با چشم هایی از حدقه بیرون زده به گلرت نگاه کرد! یعنی این فرد همون منجی گ.ت.ت بود که توی کتاب های تاریخی ـشون اومده بود؟ همونی که انفجار هایی عظیم از خودش بروز میداد و هیچ اتفاقی براش نمی افتاد؟ بی شک همون بود! و گرنه هیچ کس دیگه ای نمی تونست آیه ی فیلیپ لام میم رو به این زیبایی تفسیر کنه! گلرت گریندل والد کبیر، رئیس جدید گ.ت.ت بود!

درست زمانی که گلرت در حال تحویل گرفتن کُلت ریاست بود، دانگ هم خودش رو کنارش رسوند و با لبخند و دست روی شونه ی گلرت به دوربین ها لبخند میزد!

× پایان ×


پ.ن: منتظر بوق های بعدی ما باشید!



پاسخ به: باشگاه ترک اعتیاد ( سه دسته پارو!)
پیام زده شده در: ۱۶:۱۵ جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۹۵
#10
همینطور که دانگ داشت بر طبل شادانه می کوفید و البته خیلی هم پیروز و مردانه نمی کوفید، خیلی ریز ریز قر هم میومد و کلاً صحنه های فرامنشوری ای ایجاد نموده بود.
در همین حین، دامبلمرغ (مرغی که بسیار شبیه به دامبلدور بود!) در عین خفنیت و جالبیت و اینا شروع به حرف زدن کرد:
- سلام دانگ! چطوری فرزندم؟ چه خبر از کجا فرزند روشنایی؟ بیا بشین تعریف کن ببینم سرقت جدید چی داشتی توی دست و بالت؟

دانگ حرکات منشوری ـش رو قطع کرد و با قیافه ی اسکل وار زل زده بود به دامبلمرغ و در عجب مونده بود که چرا باید یه مرغی مثل این بتونه حرف بزنه؟ نکنه این مرغ نیست؟ نکنه این دامبلدوره که یه جینگولک بازی جدید راه انداخته؟ اما نه! پس اون دو تا تخم طلایی چیه زیرش؟ آیا دانگ باید با دامبلمرغ وارد مذاکره میشد؟ آیا باید تخم ها رو با مذاکره از چنگش در می آورد؟ آیا این روش دانگ بود؟!

توی همین فکر ها بود که ناگهان در های غول پیکر آشپزخانه باز شد و دیو سفیدی از در وارد شد! نگاهی به اطراف انداخت و به سمت دامبلمرغ حرکت کرد. اما همین که دانگ رو کنار مرغ محبوبش دید ایستاد و با صدای بلند شروع به صحبت کرد:
- تو کی هسته؟ دامبلمرغ من ره چیکار داری؟ بدم از شیرگاه ـت آویزونت کنن اینجا؟ فکر کردی اینجا هر کی هر کی هسته؟ من دولت ره تعیین کردم! من شیره خوردم! من گناه ره کردم! اوی اوی!

همزمان با فریاد های «اوی اوی» باروف دیو که با لهجه ی کاملاً روستایی بر سر دانگ کشیده میشد، فلچر دامبلمرغ رو برداشت، زیر بغلش زد و به سمت نردبان مورد نظر چهارنعل رفت و مثل اسبی که از چله ی کمان رها شده باشه () به پایین می دوید.
این دفعه یک طرف هدفون رو روی گوش خودش و طرف دیگه ش رو روی گوش دامبلمرغ مورد نظر گذاشت و با پلی شدن آهنگ «چـــــرا رفتــــــی چـــــــــرا مـــــن بـــــــــی قـــــــــرارم» که مشخصاً لهجه ی باروفیو گونه ای داشت از پله ها پایین می رفت.

بالاخره در بین فریاد های باروفیو و آزیر خطر پای دانگ به زمین رسید، سریعاً پشت موتور گازی ای که از یکی از رفیقان شفیق ـش قرض گرفته بود پرید، دامبلمرغ را توی یکی از خورجین ها گذاشت و با سرعت، آم آم بیب بیب کنان (فکر کنم مشخص شد موتور مشخص به کدوم رفیق بوده! ) به سمت هاگزمید میرفت.

دانگ و دامبلمرغ قصه ی ما رفتن و رفتن و رفتن، آم آم بیب بیب کردن و کردن و کردن تا بالاخره به خانه ی امن ماندانگاس توی هاگزمید رسیدند! سریعاً خودشون رو توی خونه انداختند و اولین چهره ای که باهاش مواجه شدند، چهره ی پر ریش و پیر و فرتوت همون رفیق شفیقه بود!

- گلرت بیا ببین چه کردم! یه مرغ آوردم تخم طلا داره!

گلرت گریندل والد هر چه به دانگ و دامبلدور نگاه کرد، هر چه همه ی قسمت های بدنشون رو چک کرد، نه مرغی پیدا کرد و نه تخمی از طلا! البته چیزی نگذشت که گلرت متوجه قضیه شد و گفت:
- دوباره چی زدی دانگ؟ دامبلدور رو چرا ورداشتی آوردی اینجا؟!







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.