هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴:۴۴ پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۸
#1
به نام هلگا!
فیل هافل هستم میزنم به فیل اسلایترین!


همیشه یکی از مهیج ترین و جذاب ترین زمان های هاگوارتز زمان غذا بود. همه ی شاگردان دور میز های چوبی سرسرای بزرگ جمع می شدن و کار های مختلفی انجام می شد. چند وقتی بود که قلعه ی هاگوارتز زیر نظر سازمانی به نام «جادوگران» اداره می شد و قوانین عجیبی به این مدرسه ی قدیمی حاکم شده بود.

تا چند سال پیش همه ی دانش آموزان در سن یازده سالگی وارد و وقتی هجده سالشون می شد از هاگوارتز فارغ التحصیل می شدن. اما الان دیگه روال به این شکل نبود. یعنی وقتی توی زمان غذا به میز های گروه ها نگاه می کنی اصلاً نباید تعجب کنی که لرد ولدمورت کبیر، مرلین باستانی و جوجه پاتر ها رو توی یک سالن ببینی. حالا این که مافلدا هاپکرک هم جزو اعضای اصلی هیئت مدیره شده بود و توانایی این رو داشت که توی سر همه بزنه یه بحث جداییه!

اما این قوانین جدید باعث شده بود که هر گوشه و کنار سالن غذاخوری اتفاقات عجیبی در جریان باشه. از دوئل های کوچک بین گروهی گرفته، تا گروه مرگخواران که روزانه به عبادت لرد سیاه می پرداختند و حتی دانش آموزانی که دور از چشم مدیران نوشیدنی های آتشین می خوردن!

در این بین یکی از خلوت ترین و ساکت ترین میز ها متعلق به نوادگان هلگا هافلپاف بود! حالا جدای این که یه بنده خدایی هر چند دقیقه یک بار از جاش بلند می شد، دو تا قمه بالای سرش می چرخوند، چهارتا عربده می زد و دوباره سر جاش می نشست. اعضای هافلپاف هم دیگه عادت کرده بودن. کسی کاری به کارش نداشت!

ماندانگاس فلچر هافلی های کم سن و سال تر رو دور خودش جمع کرده بود، یک پیپ تپل قهوه ای رنگ گوشه ی لبش گذاشته بود و با شور و هیجانی زیاد همینطوری که به پیپش پک های سنگین میزد براشون خاطراتش رو تعریف می کرد:
- آره دیگه. گفتم میدی اون کیف لامصبو یا به زور بگیرم ازت؟ خوش نئارم برا یه کیف خون بریزم. یارو در اومد گفت مگه از رو نئش من رد شی! مام گفتیم خیالی نیست. اتفاقاً این چوبدستی ما زیاد ازش نور سبز میریزه بیرون!
- عمو یعنی کشتی ش؟
- نه بابا من که کاری نکردم. ولی گفتم که چوبدستی م خراب شده بعضی وقتا نور سبز از توش می پاشه بیرون!

در همین حین بود که پروفسور دامبلدور از سر جای خودش بلند شد و جوری دست هاشو باز کرد که انگار میخواد همه ی افراد توی سالن رو بغل کنه:
- فرزندان من!
- ما فرزند تو نیستیم پیرمرد گستاخ!
- فرزندان من به جز تام!
- مرتیکه بوقلمون ریش پشمکی! من فرزند تو نیستم! من اون زمانی که تو به هاگوارتز می گفتی نوشیدنی کره ای خودم جادو کشف کرده بودم! به من نگو فرزندم! می فهمی؟!
- فرزندان من به جز تام و مرلین و هر فرزند دیگه ای که نمیخواد فرزند من باشه!

ملت به سر کار خودشون برگشتن! نه به خاطر این که برای دامبلدور ارزشی قائل نیستن! اون که خب آره ارزشی قائل نیستن! ولی خب بالاخره یه گونی خیار هم که تکون می خوره صدا میده همه گوش میدن ببینن چه صدایی میده! بلکه برای این که می دونستن الان حداقل یک ساعت و نیم وقت دارن که تا دامبلدور داره در مورد عشق و نوع دوستی و این این مزخرفات حرف می زنه به کار خودشون برسن!

سر میز هافل دوباره یکی از بچه مچه های این گروه به دانگ گفت:
- عمو مگه شما عضو محفل ققنوس نبودی؟ مگه میشه کسی آدم کشته باشه ولی عضو محفل ققنوس باشه؟

دانگ که معلوم بود خیلی از این حرف خوشش نیومده بدون توجه به این سوال شروع به تعریف خاطره ی دیگه ای کرد:
- راستی براتون گفتم رفتیم وزارتخونه دزدی؟ رفتیم اونجا فک می کردیم یه رفیقامونو گرفتن! اما نگو ما رو کشیده بودن اونجا که یه گوی پیشگویی رو برداریم و بهشون بدیم! دو جین کاراگاه برامون اونجا کمین کرده بودن! ما هم شروع کردیم به جنگیدن! عه! بسه دیگه مرتیکه چرا اینقدر سقلمه می زنی؟!

ارنی در جواب عربده ی ماندانگاس با خونسردی گفت:
- برای این که دامبلدور داره در مورد تو حرف میزنه مردک! بهت سپردن که...

ناگهان همه شروع کردن به دست زدن و برای دانگ خیلی عجیب بود که چرا همه دارن به اون نگاه می کنن!

صبح روز بعد این دانگ بود که به همراه ارنی در حال حرکت به سمت محل نگهداری تسترال ها بودند. دیروز درخبری عجیب دامبلدور اعلام کرده بود که مسئول نگهداری تسترال ها ریق رحمت رو سر کشیده و حالا با توجه به این که رسم هاگوارتز این بوده که مسن ترین عضو گروه هافلپاف باید مسئول تسترال ها باشه، این افتخار به ماندانگاس فلچر رسیده!

ارنی نگاهی به دانگ کرد و گفت:
- حالا مطمئنی می تونی ببینیشون؟! خالی نبسته باشی دوباره؟

دانگ بدون این که نگاهش رو بر گردونه خیلی کوتاه جواب داد:
- وقتی گفتم میبینم یعنی می بینم دیگه! اصلاً خودت می بینی؟!

- نه نمیبینم! ادعایی هم ندارم می تونم این کارو بکنم! الانم فقط باهات اومدم چون حس می کنم یه جای کار می لنگه!

شپلق!

با صدای بلندی که اومد ماندانگاس پخش زمین شد! در حالی که سعی می کرد خیلی خونسرد و با اعتماد به نفس به نظر برسه بلند شد و لباس هاش رو تکوند.

- خب ارنی جان رسیدیم! این الان یکیشون بود که اومد شوخی تسترالی کرد! دیدی چقدر خوشگل بود؟ اوناهاش اون گوشه وایساده و داره برای خودش علف می خوره!

- مگه تسترال ها هم علف می خورن؟ تسترال ها گوشت خوارن! تو مگه نگفتی 3 سال سابقه نگهداری تسترال داری؟ پس باید اینا رو بدونی که!

دانگ سریع خودشو جمع کرد و گفت:
- ای بابا حرفایی می زنیا! تو خودت ظهر و شب گوشت بخوری دلت هوس سالاد نمی کنه؟ غذای گیاهی نمی خوری؟ نون پنیر سبزی ای، خیار گوجه ای، ماست خیاری چیزی؟ این بدبختا هم همینن!

- ببین دانگ اگه نمی تونی همین الان بگو. اینا وحشی ن میزنن ناکارت می کنن!

دانگ بی توجه به حرف ارنی به سمت محوطه ای که فکر می کرد تسترال وایساده رفت! اعصابش به شدت خرد شده بود از این که نمی تونه این کُره تسترال رو ببینه! اما خب چاره ای هم نبود. نمیخواست جلوی هم گروهی هاش کم بیاره.
برای این که اعصابشو یه کم آروم کنه پیپ ش رو در آورد و شروع کرد به دود کردن!

چند لحظه بیشتر نگذشت که صدای یورتمه ی تسترال ها فضا رو پر کرد! هر کدوم از یه طرف به دانگ نزدیک می شدن. اولین تسترالی که بهش رسید با سر ضربه ی خفنی به وسط سینه ی دانگ زد! دومی با جفتک به ماتحتش ضربه زد و سومی با بال هاش محکم به سر فلچر بدبخت کوبید!

چند ساعت بعد نگهدارنده ی تسترال ها توی درمانگاه به هوش اومد و چیزی دید که حقیقتاً گرخید! دو چشم با عینک نیم دایره ای از فاصله ای 10 سانتی متری بهش زل زده بودن!

- اووووو. برو کنار مرتیکه منحرف! چرا همچین می کنی؟!

دامبلدور عقب رفت. رداش رو مرتب کرد و گفت:
- فرزندم آخه هری خیلی از این کار خوشش میومد! گفتم شاید تو هم دوست داشته باشی!

ماندانگاس سری تکون داد و گفت:
- اینم از شانس مایه!

دامبلدور لبخند گشادی زد و گفت:
- فرزندم شنیدم دور و بر تسترال ها توتون دود کردی! من فکر کردم می دونی بوی توتون تحریک آمیز ترین چیز برای تسترال هاست!

ماندانگاس دست و پاشو گم کرد و گفت:
- خب چیزه! نه اینه. من می دونستم. میخواستم بهشون بفهمونم رئیس کیه!

دامبلدور با یک لبخند دیگه به دانگ نگاه کرد:
- درد داری فرزندم؟ می دونم که داری. و این یعنی این که هنوز انسانی. این یعنی این که می تونی هنوز درد رو حس کنی!

چند دقیقه بعد دانگ در حالی که خون روی دست هاشو پاک می کرد از درمانگاه بیرون اومد و فقط به این فکر می کرد که در عوض الان دیگه می تونه تسترال ها رو ببینه!




پاسخ به: دروازه ی هاگوارتز (ارتباط با ناظرین)
پیام زده شده در: ۱۷:۴۸:۳۹ پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۸
#2
سلام خدمت ناظرین محترم!
ببخشید پست مسابقه رو کجا باید ارسال کنیم؟



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱:۰۷:۱۰ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۸
#3
یا لرد!

سلاملکم.

همونطوری که می دونین من مدت زیادی بوده دست به رول نشده بودم. قطعاً کیفیت کارم اومده پایین! هر چند که قبلاً هم خیلی بالا نبوده!
به هر حال اگه زحمت بکشید و این پست رو نقد کنید ممنون میشم.



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱:۰۴:۳۱ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۸
#4
مرگخوار ها به بلاتریکس نزدیک شدن و با ترس و لرز سعی کردن نتیجه ی افکارشون رو باهاش در میون بذارن که ناگهان بلاتریکس وارد فاز تدافعی شد و جیغ زد:
- همونجا که هستین بمونین! قیام علیه فرمانده؟! سرپیچی از دستور مستقیم مافوق! من که می دونم شما ها رو اون صندلی بی شرف اجیر کرده!

در همین حین که مرگخواریون در حال قرض کردن پا برای فرار کردن بودن، رودولف احساس کرد دیگه وقتشه خودش کارو دست بگیره و به بلاتریکس نشون بده اینجا رئیس کیه! برای همین با یک اشاره ی دست به مرگخوار ها فهموند نیازی نیست فرار کنن و سر جاشون بمونن. سینه ش رو جلو داد و صداش رو صاف کرد.
به عبارت دیگه لاتی ش رو پُر کرد و داد زد:
- بلـــــــا!

بلاتریکس بیشتر از رودولف لاتی ش رو پُر کرد و جیغ کشید:
- چه مرگته مردک خائن؟ حرف زیادی بزنی همین وسط شقه ـت می کنما! بنال ببینم چه زری میخوای بزنی؟!

رودولف که ناگهان همه چیز براش مثل روز روشن شده بود و فهمیده بود که غلط اضافه خورده و همین الانه که عیالش جفت پا وارد حلقش بشه صداش رو به غایت پایین آورد و گفت:
- یعنی میگم چیزه عسلکم! اصلاً اینقدر حرص می خوری برای پوستت بده! اینجا بچه ها همه خودی ن! خائن نداریم!

بلاتریکس نگاهی سرتاسر شک و تردید به رودولف کرد و گفت:
- پس برای چی از دستورات من سر پیچی کردین؟! مگه ارباب نگفت صندلی رو میخواد؟ چرا منتظرین در بره؟ چرا میخواین منو پیش ارباب خراب کنید؟

لینی سع کرد توضیحات لازم رو خیلی ریز و در کمال آرامش به بلاتریکس بده:
- ببین بلا جان! صندلی یک شی ـه! آدم نیست. ارباب یه صندلی میخواد روش بشینه. صندلی ها هم فرار نمی کنن! ولی ما حالا با هم صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که صندلی بسازیم! فقط نمی دونیم از چی بسازیمش.

- یعنی اگه ما صندلی بسازیم ارباب خوشحال میشن؟

- اوهوم. قطعاً خوشحال میشن!

- پس زود باشین شروع کنین! صندلی می سازیم!

همه مثل تسترال به اطرافشون نگاه کردن و از جاشون جُم نخوردن! تا این که هوریس سوالی که فکر همه رو درگیر کرده بود پرسید:
- از چی صندلی بسازیم؟

یهو دوباره همون مرگخوار تازه وارده که هنوز جای زخم علامت ساعدش خوب نشده بود با ذوق و شوق گفت:
- من میگم بیاین هزار تا شمشیر از فولاد والرین پیدا کنیم. با حرارت آتش اژدها اونا رو ذوب کنیم و به هم بچسبونیم. یه صندلی به اسم تخت آهنی بسازیم!

بچه مرگخوار مورد نظر در حال بالا پایین پریدن بود که نور سبزی به سینه ش برخورد کرد و تالاپ افتاد روی زمین و مُرد.

بلاتریکس چوبدستی ش رو پایین آورد و گفت:
- این واقعاً زیاد حرف میزد. مرگخوار خوبی نمی شد. اونوقت هم سوال پرسید هیچی بهش نگفتم پررو شد!

بعد دوباره چوبدستی ش رو بالا آورد و چند لحظه بعد تعداد زیادی اره و تبر و وسایل دیگه اونجا ظاهر شدن.

- هر کدومتون یکی از اینا رو برداره شروع کنین به درخت قطع کردن! بعد پوست درخت ها رو بکنین! با اره به قطعات کوچک تر ببرینشون و قسمت های مختلف صندلی رو از توش در بیارین! بعد اون ها رو به هم بچسبونین، رنگ بزنین و بذارین خشک بشه. بعد روش جلا دهنده بزنین و دوباره بذارین خشک بشه و بعد بریم تحویل ارباب بدیم!

چند لحظه همه ساکت شدن و در حال اندازه گیری دریچه ی قلبشون بودن که به علت خوردن و خوابیدن توی خونه ی ریدل به شدت گشاد شده بود و این کار ها قطعاً براشون خیلی سنگین بود. اما ناگهان اون مرگخواره که هنوز جای زخمش خوب نشده بود به شکل روح سرگردان ظاهر شد و گفت:
- خاک تو سرتون خب! بعد این هافلی های بدبخت رو مسخره می کنین! خب زنیکه تسترال تو تونستی این همه ابزار احضار کنی یه صندلی احضار کن! هان چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟! بیا دوباره منو بکش! بیا ببینم می تونی یا نه!

رودولف که دید حیثیت خانواده ی لسترنج در خطره بدون توجه به روح، رو به همسرش کرد و گفت:
- عزیزم من یه پیشنهاد دارم! تو که اینقدر خفنی بیا و یه صندلی احضار کن تا بریم تقدیم لرد کنیم!

بلاتریکس هم دنباله ی حرکت سوتی گیر رودولف رو گرفت و گفت:
- آره راست میگی. الان درستش می کنم. ممنونم از پیشنهادت!

چند دقیقه بعد، لرد روی صندلی زیبای خودش نشسته بود و هکتور از معجونی که درست کرده بود برای همه می ریخت:
- بفرمایید ارباب. اول شما بخورید! بهترین سوپ خفاش رو براتون درست کردم!

هوریس با شنیدن سوپ خفاش به فکر فرو رفت! اسم این غذا رو یه جای دیگه شنیده بود. ولی هر چی فکرش رو می کرد یادش نمیومد کجا! می دونست مربوط به یه خبری بوده که توی روزنامه ی ماگل ها خونده بوده و مربوط به کشور چین بوده. اما هر کاری کرد یادش نیومد.
آهان چرا یه چیزایی یادش اومد!
رو به لرد سیاه و بقیه ی مرگخوار ها که خیلی بی میل به غذا بودن و هیچ کدوم دلشون نمی خواست چنین چیزی رو بخورن، کرد و گفت:
- آقا من توی یه روزنامه ی ماگلی خوندم چینی ها برای درمان یه ویروس مرگبار به نام کرونا سوپ خفاش می خورن! خیلی هم مقوی و خوبه! آره فکر کنم یه چیزی توی همین مایه ها بود!

و همه با اکراه تمام به اصرار هوریس شروع به خوردن سوپ خفاش کردن!



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۰:۰۴:۳۵ شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۸
#5
ارشدم! اونم چه ارشدی!


نقل قول:
چیزی که من به‌عنوان تکلیف ازتون می‌خوام خیلی ساده‌ست. فقط کافیه تک‌تکتون بیاید و دستتون رو با این شیشه‌ای که من می‌شکنم بِبُرید و برید و ببینید که این بریده‌شدنِ دستتون، حکمتِ چه اتفاق دیگه‌ایه. اون اتفاق ممکنه هر چیزی باشه. ببینید که چی می‌شه، بعدش بنویسیدش! به همین سادگی!



- خب بذارید ببینم اولین نفر باید کی باشه؟ دنبال یه شخصیت قوی می گردم که مثل کوه باشه! بلاجر تکونش نده! یک الگو! یک کار بلد! یک این کاره! آهان بله پیداش کردم. آقایون خانم ها! این شما و این هم ماندانگاس فلچر!

همه ی کلاس سر هاشونو برگردوندن تا به کسی نگاه کنن که اینقدر ازش تعریف و تمجید شده بود. همه انتظار داشتن مثل این فیلم ها که دوربین از زاویه پایین فیلم برداری می کنه و یک نفر با یک شنل بلند پشت سرش، سینه ش رو جلو داده و با قدم های بلند و بدون حتی کوچکترین نشانه ای از ترس به سمت استاد بره و شجاعانه دستشو در اختیار اون قرار بده تا تکه و پاره ش کنه!

اما بر خلاف تصور در انتهای کلاس، یه پیرمرد خرفت در حالی که یک دستش تا آرنج توی جیب وین هاپکینز بود سرش رو بالا آورد و با چهره ای آمیخته از ترس و تعجب مثل تسترال به ملت نگاه می کرد.

- استاد فکر کنم کلاسو اشتباه گرفتین. آقای فلچر توی اون کلاسن!

گابریل نگاهی حاکی از «بچه برو خودتو تسترال کن، ما خودمون تسترالیم!» به دانگ انداخت و گفت:
- پاشو بیا خودتو لوس نکن! یه کم ازت تعریف کردم جو بدم به فضای داستان پررو شدی. بیا تا 40 امتیاز از هافل کم نکردم!

پس از دقایقی کش مکش اعضای گروه هافلپاف تونستن در مبارزه ای سخت و نفس گیر، دانگ رو که دو دستی به نیمکت چسبیده بود و جیغ بنفش میزد و مثل ابر بهار گریه می کرد رو شکست بدن و بفرستنش جلوی کلاس!

اما این فقط مرحله ی اول کار بود! مرحله ی دوم این بود که گابریل دور کلاس دنبال دانگ می دوید و فحش میداد:
- مرتیکه بی ناموس! اگه مردی وایسا! از اون 30 سال آزکابانی که رفتی خجالت بکش! بابا پی پی کردی توی موضوع و تکلیف کلاس! بیا ببرم دستتو دیگه!

در نهایت به هر کلک و ترفندی که بود دست دانگ رو با شیشه بریدن و با لگد از کلاس بیرون انداختنش و بهش گفته شد تا حکمت ش رو پیدا نکردی بر نگرد!

حالا دانگ با چشم های گریون داشت توی راهروهای قلعه می چرخید و زیر لب به عالم و آدم فحش میداد:
- مرتیکه تسترال! یه عکس با شورت ورزشی نداره اومده تدریس می کنه! اون از اون جلسه که کلی اژدهاشو تمیز کردیم کوفت هم بهمون نداد، اینم از این دفعه! به خود مرلین قسم نه اژدهاشو بهش پس میدم، نه وایتکس هاشو نه حتی این دستمال تنظیف که الان ازش بلند کردم.

اما این چیزا برای دانگ آب و نون نمی شد. باید دنبال کسی می گشت تا ازش درباره ی حکمت این کار می پرسید!

- ببخشید آقا! شما می دونین حکم این دست من چیه؟
- بذار ببینم. فکر کنم حکم گیشنیزه!
- بیا برو مرتیکه تسترال عمه تو مسخره کن!

همینطوری که اون یارو مسخره دور میشد و دانگ در حال شمردن گالیون های توی کیف پول یارو بود ناگهان به کسی برخورد کرد که فکر می کرد جواب همه ی سوالات رو می دونه!

- عه! آلبوس! چه به موقع. یه کار مهم باهات داشتم!

دامبلدور دستی به ریشش کشید، عینکش رو مرتب کرد و با لبخند گرمی گفت:
- ماندانگاس! هر وقت به من نیاز داشتی می تونی بیای و باهام صحبت کنی!
- خب الان اومدم باهات صحبت کنم دیگه! چرا تریپ بر میداری؟
- به مرلین قسم این تقصیر من نیست فرزندم! کلاً توی این سایت من باید خیلی لفظ قلم و هوشمندانه سخن بگم! خودم هم خسته شدم!
- خب حالا زر اضافه تفت نده پدر جان! تو می دونی حکمت این دست بریده ی من چیه؟

دامبلدور چشم هاش برقی زد! دستی مجدداً به ریشش کشید. معلوم بود این از اون فرصت هایی ـه که مدت هاست دنبالش بوده و پیدا نمی کرده! یه نفر اومده و ازش سوال فلسفی پرسیده! و این یعنی ساعت ها حرف و سخن در مورد تمامی وجوه این قضیه!

- ببین فرزندم، اول این که تو الان چشم هات پر اشکه! یعنی چی؟ یعنی درد رو حس می کنی. که چی بشه خب؟ که یعنی تو انسانی! یعنی تو هنوز روح انسانیت در وجودت نهفته س! با وجود تموم گنده کاری هایی که می کنی ولی باز هم راه برای برگشتت بازه پسرم. تو می تونی بیای توی محفل و سگ دو بزنی شاید یه پی پی ای شدی! اما بیا از یه طرف دیگه به این زخم تو نگاه کنیم. از این زاویه ای که اگر دست تو نمی برید چه میشد؟ و این که...

نزدیک به یک ساعت و نیم بعد، دانگ مطمئن بود که نمره ی کامل تکلیف رو می گیره. اون همینطور که زمان برگردان دامبلدور رو توی یکی از جیب های پالتوش مخفی می کرد، روی یک کاغذ حکمت بریدن دستش رو نوشت تا تحویل گابریل بده!

* من فهمیدم هیچوقت و تحت هیچ شرایطی اگه چیزی رو نمی دونستم نباید طرف آلبوس دامبلدور برم! *



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴:۲۵ شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۸
#6
سلام بر گبی بزرگ!

آقا من تکلیف انجام دادم! هر چند احساس می کنم که چند ساعت دیر انجام دادم! اینم از شانس مایه!
می دونم قاعدتاً قبول نیست و احتمالاً هیچ نمره ای نمی گیرم. مخصوصاً این که ارشد هم هستم. ولی راستش من صبح بعد از مدت ها اومدم توی سایت و این کلاسو باهاش حال کردم. یه کم طول کشید تا همه ی پست ها رو بخونم و از چشمه ی خشکیده ی رولم تراوش کنم!

به هر حال اگه امکان داشت امتیازمو حساب کنین که خیلی ممنونم، اگه هم نشد حداقل صحیحش کن و نمره م رو برام پخ کن.

سپاسگزارم جناب گابریل دلاکور که نمی شناسمت ولی یه حس عجیبی بهم میگه میشناسمت و قبلاً بال داشتی!



پاسخ به: موسسه ارواح
پیام زده شده در: ۱۲:۴۴ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
#7
سوژه جدید

مثل همیشه بعد از پایان امتحانات هاگوارتز کوچه دیاگون پر از جادوگر ها و ساحره هایی شده بود که برای دور دور و مخ زنی اومدن. حالا در این وسطا یه چهار تا مغازه رو هم می دیدن و چهار تا جنس هم می خریدن! اون پسر هایی که جاروهای آخرین مدل و وارداتی داشتن به راحتی 3-4 تا ساحره سوار می کردن و می رفتن و متاسفانه اون دسته از دوستانی که پاک جارو سوار بودن هیچ چیزی به جز همون دسته جارو نصیبشون نمی شد!

در این حین بود که یه مردک قد کوتاه کچل با ریش پرپشت به هم ریخته، در حالی که پالتو رنگ و رو رفته همیشگی ش رو پوشیده بود آروم آروم حرکت می کرد. در کنارش هم یه پسرک کم سن و سال زپرتی که به نظر نمی رسید بیشتر از یکی دو سال از فارغ التحصیلی ش از هاگوارتز گذشته باشه دنبالش می کرد.

دانگ همینطوری که در حال حرکت بود رو به پسرک کرد و گفت:
- می دونی چرا من تو رو برای نوچه بودن انتخاب کردم تام؟ همون روز اولی که آوردنت آزکابان فهمیدم میشه روت کار کرد! جنم دزدی و خلاف رو توی تو می دیدم. می دونستم می تونم ازت یه خلافکار عالی بسازم پسر! فراموش نکن تو پتانسیل خیلی خوبی داری و امید منی! شاید الان نوچه م باشی ولی خیلی زود می تونی برای خودت نوچه داشته باشی!

تام:

ماندانگاس امید خودش رو از دست نداد و سعی کرد همچنان به خودش بقبولونه که این همون تکه پازل گمشده ی زندگیشه که می تونه آموزشش بده و جانشین خودش بکنه!

دانگ و تام به حرکت خودشون ادامه دادن تا بالاخره به مکان مورد نظرشون رسیدن! بنگاه املاک گرگینه ی آبی! فلچر و نوچه ش وارد شدن و شروع به صحبت با شخص آبی رنگی کرد که شبیه به گرگینه ها هم بود!

- سلام آقا خسته نباشید.
- سلام، جانم. خیلی خوش آمدید. بفرمایید بشینید.
- ببخشید شما نسبتی با اون گرگینه صورتیه ندارید؟
- چرا. اون صورتیمونه. من آبیشونم!
- خب بعد چرا شما توی دیاگونید اون توی هاگزمید؟
- خب اون صورتیه به هاگزمید بیشتر میاد!

و در تمام این مدت تام:

گرگینه آبی پشت میزش نشست و گفت:
- اتفاقاً همین الان یه مشتری دیگه هم اینو میخواد. به نظر من که شک نکنید. بخریدش تا از دستتون نرفته!

دانگ نگاهی به تام کرد، سپس به دوربین زل زد و رو به گرگینه گفت:
- کدوم رو دقیقاً دارید می گید شما؟
- همین مِلکی که میخواید دیگه!
- کدوم ملک؟
- آقا خب اینجا بنگاهه دیگه. شما قطعاً ملک میخواین که اومدین اینجا!
- خب آقای محترم تو از کجا می دونی من کدومو میخوام که مشتری روشه؟
- اینجا همه ی ملک هامون مشتری روشه! ملکی که مشتری روش نباشه رو اصلاً قبول نمی کنیم!

دانگ که دیگه دید واقعاً زل زدن به دوربین جواب نمیده رفت سر اصل مطلب:
- ببین داداش من. ما یه دفتر میخوایم که شرکت بزنیم توش. از اونجایی که آدمای خلافکاری هستیم ترجیحمون توی کوچه ی ناکترنه!
- اونو که حرفشو نزن داداش. بلاکتریس لسترنج کل الیوم کوچه ناکترن رو کنتورات برداشته!
- خب آخه پس ما چیکار کنیم؟ ما خلافکاریم!
- داداش من اینجا همه خلافکارن. بذار تا ببینم چی دارم برات! آهاااان. این همونه که دنبالشی.مغازه الیواندر! مفت مفت! 245 گالیون پیش. ماهی 50 گالیون. بنویسم؟
- نه داداش من! این که خیلی گرونه! بعد مگه اولیواندر بسته؟! ملت چوبدستی از کجا میخرن پس؟!
- نه دیگه. من که گفتم مشتری روشه! خود اولیواندر مشتریه. می تونی کنارش بشینی کاراتو بکنی!

ساعت ها و ساعت ها گذشت و گرگینه آبی انواع و اقسام ملک ها رو به دانگ پیشنهاد داد. از بانک گرینگوتز گرفته تا کارخانه مخروبه دستمال سازی اسکاور! دانگ لحظه به لحظه قرمز تر می شد و چند باری تصمیم گرفت بره همون آزکابان از یه دیوانه ساز لب بگیره خودشو راحت کنه! ولی وقتی به تام نگاه می کرد و آینده درخشان این بچه رو می دید منصرف می شد. تا این که بالاخره با گرگینه به یه توافقاتی رسیدند.

- خب قیمتش که خوبه. مشکلی که نداره من یه شرکت خلافکاری اونجا بزنم؟ ببین اینم پارچه ایه که میخوایم بزنیم دم در! نشونش بده تام! اونو نه احمق! پارچه رو نشونش بده!

تام دستشو در آورد و یه پارچه از جیبش کشید بیرون با این مضمون:
«دزدی، قتل، غارت، اختلاس و آدم ربایی در این مکان انجام می شود.»

گرگینه آبیه گفت:
- به به خیلیم عالیه. مبارکتون باشه. اینم اتفاقاً مشتری روش بوده ولی اسباب اساسیه شون رو ریختیم بیرون! بفرمایید اینم کلیدتون.

دقایقی بعد گرگینه و دانگ و تام در موسسه ارواح رو باز کردن. به محض ورود خشکشون زد!

- اینا کی ن مرتیکه؟! مگه نگفتی تخلیه شده؟!
- نه عزیزم من گفتم اسباب اساسیه شون رو ریختیم بیرون. ولی خب خود ارواح رو که نمی تونیم بریزیم بیرون که! کاری هم با شما ندارن اصلاً. حتی از توشون می تونین رد بشین!



پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵ چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۷
#8
شب بود! یکی از شب های سرد تابستان. تیزی آفتاب نیمه شب برج و بارو های هاگوارتز را جلا می داد. پرفسور دامبلدور با ریش سه تیغ کرده در دفتر کارش مشغول به راز و نیاز بود. پروفسور اسلاگهورن یک لیوان آب کرفس دستش بود و از تمرین آخر شب به اتاق استراحتش بر می گشت. لرد ولدمورت با نجینی به هم زده بود و در حال عذرخواهی از مرگخوارانی بود که باعث شده بود از راه راست کج بشن!
همه ی این فضاسازی ها برای این بود که ورود ماندانگاس فلچر به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز طبیعی تر به نظر برسه! اما همچنان به نسبت کل موارد گفته شده طبیعی به نظر نمی رسید!

بله بچه ها، دانگ قصه ی ما رفت و رفت و رفت تا به تالار خصوصی گروهش رسید. وقتی وارد شد با صحنه ی عجیبی مواجه شد.
رز زلر با یک کتاب قطور قدیمی توی سر و مغز خودش می زد. ماتیلدا استیونز جزوه های درس معجون سازی رو تا بیش از 3/4 توی حلق خودش فرو کرده بود و هلگا هافلپاف کارش به نوشیدنی کره ای کشیده بود.

ناگهان نیمفادورا تانکس چشمش به دانگ افتاد و فریاد کشید:
- یا استخدوس!

دورا ویلیامز جیغ زد:
- این کیه اومده توی تالار ما؟!

رز جیغ هم گروهی هاش رو جواب داد:
- فک کنم دزده اومده به مال و جان و ناموس هافل تجاوز کنه!

دانگ که هم چیش پاپیون شده بود زیر گلوش و می دید اگه جلوی کار رو نگیره خطری میشه داد زد:
- بابا لعنتیا من ماندانگاسم! معروف به شاه دزد! قبلاً تو همین گروه بودم! یه چندسالی آزکابان بودم به جزم دزدی و قتل و اختلاس و تجاوز به ساحت مقدس وزارت و آلبوس دامبلدور و هاگوارتز و هری پاتر و کلیه فامیل های وابسته! ترس ندارم که!

با سخنان التیام بخش دانگ، خیال هافلی ها راحت شد و اومدن جلو و دانگ قصه ی ما رو در آغوش کشیدن و همه ی ابهت و ترسناک بودن و جلال و جبروت دانگ را به باد فنا دادن!

رز در حالی که بغض کرده بود گفت:
- دانگ من یادمه تو اون موقع ها رئیس هاگوارتز بودی. آیا تو را برای حل مشکل ما راه چاره ای نیست؟!

دانگ گفت:
- مشکلتان چیست؟ بگویید شاید شامورتی بازی ای در بیارم و حل بشه.

دورا چون خودش هر چی تلاش کرد اشکش در نیومد، اشک های رز رو پاک کرد و گفت:
- ما تعدادمون کمه! درس هم نخوندیم! فردا هم امتحان های مدرسه س. دونسته فردا گروه چهارم میشیم. حتی از اسلایترین که نصف شرکت کننده هاش جک و جونورن عقب تریم!

دانگ چشماش برقی زد و گفت:
- خیالتون راحت! چاره ی کار پیش منه! ما باید همگی تغییر شکل بدیم و دو بار سر امتحان بریم!

رز همچنان بغض کنان گفت:
- نه بچه ها من این کار رو نمی کنم! این کار تقلبه! به دور از روحیات هافلیه!

ماندانگاس نگاهی به رز انداخت که فِس کُنش رو به برق زده بود و از جیبش یک گالن معجون مرکب پیچیده در آورد و همه به غیر از رز پیک هاشون رو آوردن. یکی یکی براشون پُر کرد و همه به سلامتی هوریس اسلاگهورن رفتن بالا!

فردای همون روز، بعد از امتحان، پشت در اتاق مدیر مدرسه!

دورا ویلیامز با عصبانیت گفت:
- واقعاً که ایده ی مزخرفی بود! مرده شورت رو ببرن دانگ!

دانگ با چهره ی مغموم رو به رز کرد و گفت:
- راستی رز! چرا به تو گیر ندادند؟

رز گفت:
- چند روز پیش سوار جاروی پرنده بودم که ناگاه جمله ای از آلبوس دامبلدور کبیر توجه م رو جلب کرد که می گفت «علم و دانش بزرگترین گنجینه آدمی ست».

هلگا گفت:
- قربون دختر چیز فهمم برم.

- منم مخلص مادر عزیزم میرم.




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۷
#9
- من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم، می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم!

خشششششش (افکت تغییر موج رادیو)

- ماندانگاس فلچر معروف به شاه دزد، بالاخره توسط کارگاهان وزارت سحر و جادو دستگیر شد. از جمله اتهام های او می توان به کودتا و تصدی غاصبانه وزارت سحر و جادو، زندانی کردن مدیر وقت مدرسه سحر و جادوی هاگوارتز و بر عهده گرفتن عنوان او، ورود غیر مجاز و اجرای طلسم فرمان بر انجمن مدیران اشاره کرد!

خشششششش خخخخخخخخ شششششششش

- آقای قاضی! من هر کار که کردم برای مصلحت بزرگتر بوده! من هیچ کدوم از این اتهام ها را قبول ندارم. هدف من هدف درستی بود و مهم نیست چه راهی برای انجامش انتخاب کردم. نتیجه ی کار های من رو می تونید اطرافتون ببینید!

- کافیه دیگه! حکمی که خونده شد قطعیه! حبس ابد برای تو یه تخفیف خیلی بزرگه! دیوانه ساز ها رو احضار کنید!

خخخخخششششششش خخخششششش


- خب آقای فلچر، درخواست شما رسیدگی شده. هیئت منصفه به این نتیجه رسیده بعد از 20 سال حبس و با وجود رفتار های خوب شما، می تونیم یه شانس دوباره به شما بدیم تا آزادی مشروط دریافت کنید. ولی خیلی حواستون باشه چون با کوچکترین نقض قانون دوباره بر می گردید همون جا که بودید!

تق! (افکت خاموش کردن رادیو)

این منم! ماندانگاس فلچر. حالا دیگه نزدیک به 60 سال سن دارم که یک سوم اون رو در کنار دیوانه ساز ها گذروندم. هر کس تا حالا با دیوانه ساز ها طرف شده باشه می فهمه که من دیگه هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم. اما یک انگیزه فوق العاده قوی دارم! این که انتقامم رو از تک تک افرادی که این بلا رو به سر من آوردن بگیرم! تنها لذتی که برای من توی دنیا مونده فقط و فقط همینه.
برگشتن به هاگوارتز و گروه هافلپاف بیشتر برام یه عادته تا این که شوق و ذوق داشته باشم.

همه تون من رو می شناسین و از همین جا دارم به همتون میگم. روز های خوشی تون تموم شد!
این منم! ماندانگاس فلچر!

سلام، خیلی خوش برگشتین.

تایید شد.
دسترسی هافلپافتون هم داده شد.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱ ۰:۴۹:۳۳
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱ ۰:۵۰:۱۹


پاسخ به: هماهنگى بازى هاى «كوييديچ كوچيك»
پیام زده شده در: ۱۳:۴۰ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۵
#10
سلاملکم خوبین؟

آقا ما دیدم اصن زشته که گ ت ت با این ابهت ـش تیم نده! اصن اگه تیم ندیم بازی های بدون انفجار چه جذابیتی می تونه داشته باشه اصلاً؟

نتیجتاً من و گلرت گریندل والد میخوایم بیایم توی بازی! هر کی هم به وسایل انفجاری ـمون دست بزنه جیغ می کشیم!

لطفاً یه تیم برای ما جور کنین که با اون دو تا تیم برنده با برنده بازنده با بازنده بزنیم حال بده.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.