هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: دیروز ۱۰:۴۸:۳۸
#1
با کی؟

مامور ایست بازرسی!



هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۵:۰۴:۵۱ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
#2
کِی؟
بعد از نبرد هاگوارتز



هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶:۰۱ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸
#3
تصویر کوچک شده


آغاز رسمی اولین دوره مسابقات هالیپاف با حضور 11 شرکت کننده!

از همین لحظه تا روز جمعه 29 شهریور ساعت 23:59:59 شرکت کنندگان فرصت دارند تا آثار خود را در همین مکان ارسال نمایند.

اسامی شرکت کنندگان:
ارنی پرنگ
رودولف لسترنج
رکسان ویزلی
سدریک دیگوری
آگلانتاین پافت
سرکادوگان
مروپ گانت
تام جاگسن
پنه لوپه کلیرواتر
پاتریشیا وینتربورن
هوریس اسلاگهورن

اسامی داور ها:
کنت الاف
روبیوس هاگرید
سو لی

* طی مشورتی که با داوران صورت گرفت قرار بر این شد که نمرات از 100 داده شوند.
* تاکید مجدد بر اینکه حتماً شرکت کنندگان قالب پست های سینمایی را رعایت کنند. جهت آشنایی می‌توان چند پست از همین تاپیک را مطالعه کرد. موفق باشید!
تصویر کوچک شده



ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۴ ۱۸:۴۰:۲۰


هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: بيلبورد دياگون
پیام زده شده در: ۲۲:۰۴:۱۵ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
#4
"من بازیگر فوق العاده ای میشم! حیف که وقت ندارم!"

"این فیلمنامه چرنده، من بهترش رو می‌نویسم!"


آیا شما هم هر روز جملات بالا رو به خود می‌گویید؟ آیا فکر می‌کنید که برد چیت یا آنجلینا تولی باید جلو شما بوق بزنند؟ یا فیلمنامه های جلیستوفر نولان برایتان به سادگی داستان شب کودکان پنج ساله است؟

پس شانس درب خانه شما را زده!

آخرین رویداد تابستان را در هالی ویزارد بگذرانید!

اولین دوره مسابقات هالیپاف؛ یکشنبه تا جمعه


مهلت ثبت نام فقط تا آخر روز شنبه از طریق پیام شخصی
قوانین و مقررات
شرکت برای عموم آزاد است.


تصویر کوچک شده



هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: دفتر رئیس فدراسیون کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹:۴۴ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
#5
سلام خدمت رئیس فدراسیون، ما آمدیم.

درباره تعویض بازیکن، درسته که قانون گفته بین دو بازی باید تعویض انجام بشه ولی این در مورد وقتی هست که شما بین هر بازی 3 روز وقت داری و میتونی بگردی دنبال یار. ولی بازی قبلی دوبار تمدید خورد و تا 18 ام رفت و این بازی 20 ام شروع شد. پس عملاً یه روز میمونه برای پیدا کردن یار تعویضی که دیگه هممون میدونیم چقدر سخته پیدا کردن یه نفر برای کوییدیچ!

بنابراین قانون نگفته وقتی تمدید می‌خوره بازی قبلی، وضعیت تعویض چجوری میشه. چون اینطوری بازه امکان تعویض کوتاه میشه... چه برسه اگه دوبار تمدید بشه!

و در آخر بگم که کاپیتان تیم مقابل هم موافقت کرده با این تعویض.

ما از زحمات کسی تشکر نمی‌کنیم.



هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: سازمان عقد و ثبت قرارداد بازیکنان
پیام زده شده در: ۱۱:۲۸:۵۰ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
#6
تعویض در تیم رابسورولاف

پاتریشیا وینتربورن به جای رابستن لسترنج. ترکیب تیم به صورت زیر تغییر می‌کند:

دروازه بان: پاتریشیا وینتربورن
مدافعان: سوروس اسنیپ و بلاتریکس لسترنج(م)
مهاجمین: رابستن لسترنج(م)، بچه(م)، کریس چمبرز(م)
جستجوگر: کنت الاف (C)



هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴:۲۱ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#7
رابسورولاف VS زرپاف

پست چهارم و پایانی


اعضای تیم در همان محلی که از زمان برگردان استفاده کرده بودن ظاهر شدن. البته کریس به شکل خودش بود!

- من رو تبدیل به قورباغه کرد؟ وزیر سحر و جادو رو؟ به چه جرئتی؟
- کریس اون مرلین بود!
- هر کی می‌خواد باشه. دستور میدم تمام کارت های قورباغه شکلاتی مرلین رو جمع کنن. کجاست این الاف؟

بلاتریکس نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت:

- کروشیو کریس! زیاد حرف میزنی. یک ساعت دیگه بازی داریم و حتی تمرین هم نکردیم. وای به حالتون اگه باعث بشید دوباره ببازیم و لرد از دستمون ناراحت بشه.

و بدون اینکه بخواد به کسی اجازه استراحت بده آپارات کرد.

جلوی درب ورزشگاه آمازون - ورودی تنبل افسانه ای

- بازم آمازون؟ چقدر حیوون آخه؟

سوروس در حای که روغن روی سرش با عرق قاطی شده بود این جمله رو گفت.

- عه! الاف آمدن شد.

الاف و آتش زنه با قدم های آروم و کوتاه به سمت بقیه تیم می‌اومدن. بنظر می‌رسید که الاف منگ و گیجه و حواس درست و حسابی نداره.

- ما آمدیم، تصمیم گرفتیم که قهر نکنیم ولی نمیدونیم چرا! همینطوری تصمیم گرفتیم.
- خوب کردی!
- علاف کجاست؟

بلاتریکس که فکر اینجاشو نکرده مِن و مِنی کرد ولی کریس به موقع وسط بحث پرید و اونو نجات داد.

- بهش گفتیم بره خونشون! چون ما بهش احتیاجی نداریم و جستجوگر فوق العاده ای مثل تو داریم.
- آفرین کریس، خوشمان آمد. حالا به نام کاپیتان، برید و آماده بازی بشید!

***


- به نام مرلین، آفریننده درخت. بازی یکی مونده به آخر لیگ کوییدیچ تابستانی! جدال حساس دو تیم زرباف و رابسورولاف در ورزشگاه دوست داشتنی آمازون.

بر خلاف حرف های گزارشگر، ظاهراً این مسابقه برای جادوگر ها خیلی حساس نبود. چون به جز معشوقه ی آتش زنه و دو سه نفر دیگه کسی توی ورزشگاه نبود. همین ها حال تشویق کردن تیم رو نداشتن. رطوبت بیش از حد زیاد بود! البته این بازی مهمون های ویژه ای داشت که حسابی سر و صدا به پا کرده بودن؛ میمون ها!

درون رختکن

- ولی ما که تمرین کردن نشدیم بابا!

جمله بچه، اعضای تیم رو دوباره با حقیقتی دردناک رو به رو کرد.

- مهم نیست. من کاپیتانم و مهارت اعضای تیمم رو میدونم. ما نیازی به تمرین نداریم.

بیرون رختکن!

- بالاخره دو تیم تصمیم میگیرن که وارد زمین بشن. من ابتدائاً باید معذرت خواهی کنم. ظاهراً اسم یکی از تیمها زرپاف هست. این تیم متشکل شده از ماتیلدا استیونز، سدریک دیگوری، پوست تخمه...
-
- ... اون دوستی که ماتیلدا نمیشناستش. خب اگه نمیشناسه برای چی اصلاً گذاشته بیاد توی تیم؟ ادامه میدیم؛ آگلانتین پافت، آگاتا تراسینگتن...

و اینجا بود که زبون گزارشگر گره خورد و نتونست ادامه بده! بلاتریکس داور که ذهنش مشوش بود سوت رو به دهان گذاشت تا بازی رو ادامه بده. اما چرا ذهنش پریشون بود؟

درون ذهن بلاتریکس داور

چرا همش قیافه مرلین باید بیاد جلوی چشمام؟ مگه من چیکار کردم؟ همش فکر می‌کنم توی ایستگاه کینگزکراس گیر افتادم. سالازارا چه بلایی داره به سرم میاد؟

بیرون ذهن بلاتریکس

گزارشکر بالاخره گره زبونش رو باز کرد و گزارش رو ادامه داد.

- آگاتا توپو گرفته و هیچ رغمه حاضر نیست که لو بده. از سد سوروس میگذره. اونجا رو ببینین، یه بلاجر داره میره سمت بلاتریکس، آمادست که بهش ضربه بزنه و آگاتا رو سرنگون کنه.

بلاتریکس تمرکز کرده بود، خیلی تمرکز کرده بود. چماقش رو بالا آورد ولی تمرین نکردن طی روز های گذشته اینجا خودشو نشون داد؛ بلاتریکس سایه زد!

- میمون های سکوی سوم رو میبینید که دارن ادای بلاتریکس رو درمیارن! آگاتا تک به تک میشه با آتش زنه و... گـــــل! گل اول برای زرپاف! ده صفر. آتش زنه حتی تکون هم نخورد. سوروس بازی رو شروع می‌کنه، پاس میده به بچه. پوست تخمه داره نزدیکش میشه. اون یه چیزی همراهش داره.

پوست تخمه با خودش مغز آورده بود! یعنی مغز تخمه. اونو به بچه نشون داد. بچه که تا حالا تخمه ندیده بود ذوقی کرد و با رها کردن کوافل، تخمه رو از پوستش جدا کرد تا بخوره.

- آگاتا باز هم توپ رو میگیره و از همون جا شوت می‌کنه... و باز هم گل! اگاتا امروز روی فرمه!

کریس وضعیت رو میدید. آتش زنه گرفتار عشق شده بود، الاف نمیتونست جاروش رو از روی زمین بلند کنه و خودش هم آنچنان تعادلی نداشت. تصمیمش رو گرفت تا یکبار دیگه اوضاع رو سر و سامون بده. زمان برگردان رو از توی جیبش بیرون آورد ولی در همین موقع چشمش به چیز عجیبی افتاد. جادوگر پیری سوار بر گوریل عظیم الجثه ای بر روی یکی از سکو ها ایستاده بود. ثانیه ای لازم بود که کریس بفهمه مرلین داره به صورت غضبناکی نگاش می‌کنه و زمان برگردان رو توی جیبش برگردوند.

- معلوم نیست تیم رابسورولاف داره چیکار می‌کنه. سه دقیقه از بازی گذشته و اونا 120 بر صفر عقب هست. یه رکورد جدید توی تاریخ مسابقات!

حالا علاوه بر میمون ها،غازهای مهاجر و قورباغه های سمی هم داشتن تیم رابسورولاف رو مسخره می‌کردن.

- ماتیلدا اسنیچ رو دیده، به سرعت اوج میگیره.

الاف عصبانی بود. به عنوان کاپیتان هیچ کاری نکرده. باید اسنیچ رو میگرفت و به این رسوایی پایان می‌داد.

- بلند شو جارو! بلند شو!

ولی خب اتفاقی نیوفتاد! کریس دوباره زمان برگردان رو از توی جیبش درآورد و رو به مرلین تکون داد.

- داری باج میگیری؟
- آره.
- چی می‌خوای؟

کریس اشاره ای به الاف و بعد به اسنیچ کرد. مرلین عصای سفیدش رو دوباره تکون داد.

- ماتیلدا فقط یک اینچ با اسنیچ فاصله داره... و حالا...

زارت! عقابی از هوا به سمت اسنیچ شیرجه زد و اونو جلوی چشمان متحیر ماتیلدا قورت داد. بعد حرکتش رو به سمت زمین ادامه و اونو توی بغل الاف تف کرد.

- یه تف مَشتی و بله! الاف اسنیچ رو میگیره، اونا 120 بر 150 برنده میشن.

الاف متحیر به اسنیچ توی دستاش نگاه می‌کرد. بقیه اعضای تیم روی زمین فرود اومدن( غیر از آتش زنه که رفت سمت عشقش) و با خوشحالی به سمت الاف دویدن. ولی کریس روی جاروش مونده بود و با لبخند حاکی از رضایتی مرلین رو نگاه می‌کرد. زمان برگردان رو که حالا حکم یه اسلحه مخفی رو داشت به دقت توی جیبش جا داد و رفت که همراه بقیه تیم خوشحالی کنه.

ولی مرلین...

با خشم و غضبی وصف نشدنی اعضای رابسورولاف رو نگاه می‌کرد. نمیتونست اجازه بده که یک مشت جادوگر بی سر و پا اونو به سخره بگیرن. تک تک بازیکن ها رو از نظر گذروند. زیر لب گفت:

- بازی هنوز برای شما ها ادامه داره!


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۱۷:۰۸:۲۴


هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۱۷:۰۳:۴۶ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#8
رابسورولاف VS زرپاف

پست سوم




دفتر فدراسیون کوییدیچ - وزارت سحر و جادو

- بازم از همکاری شما ممنونم آقای الاف، واقعا کمک بزرگی کردید.

فنریر برای بار چندم از الاف تشکر و قدردانی کرد که باعث شد این فساد بزرگ بر ملا بشه.

- خواهش میکنم. وظیفه بود. در هر جایی باید با متقلب برخورد بشه! فرقی هم نداره که دوست باشه یا غریبه، اگه سعی کنیم وظایفمون رو در قبال آشنا ها همونطور انجام بدیم که در برخورد با غریبه ها انجام میدیم...
- بله بله درسته جناب کنت، منم با شما موافقم. ولی اگه اجازه بدید من چندتا کار دیگه هم باید انجام بدم.
- فقط یه چیز دیگه، آتش زنه رو باید به من برگردونید!
- اونم حله. فردا با پست میفرستم دم خونتون.

الاف بقچه کوچکش را برداشت و دفتر فنریر رو به مقصد هتل ترک کرد.

مخفیگاه رابسورولافیون

اعضای تیم به شکل نیم دایره ای قرار گرفته و زل زده بودن به سوروس که چهارزانو روی زمین نشسته و چشماش رو بسته بود. اسنیپ کف دست ها رو به بالا داده بود و سخت در تمرکز خودش غرق بود. بعد از چند دقیقه ای که به همین منوال گذشت، بالاخره چشماش رو باز کرد.

- چی شد؟
- حفاظ ذهنی خیلی خوبی داشت. اما من بالاخره شکستمش.
- کجا هستن شده؟
- هتل " هیپوگریف بی دندون" اتاق 85.

بلاتریکس به سرعت از جاش بلندشد.

- وقت عمله، طبق نقشه پیش برید.


لابی هتل هیپوگریف بی دندون

- آقا تو رو مرلین قسم میدم. من و این بچه جایی رو نداریم که بمونیم. مادرش مرده منم افتادم توی پاتیل روغن، دیگه کاری از دستم بر نمیاد.
- متاسفم آقا. تا شناسنامه جادویی خودتون و بچه رو ارائه ندید من نمیتونم بهتون اتاقی بدم.

سوروس، بچه به بغل، داشت به پذیرش هتل التماس میکرد تا اتاقی بگیره. خب البته که اتاق نمیخواست و قصدش این بود که حواس کارمند هتل رو پرت کنه تا بلاتریکس و کریس وارد هتل بشن.

- معمولی رفتار کن کریس.
- اینو به خودت بگو.

کریس نگاهی به بلا انداخت. بلایی که دامن گل گلی پوشیده بود و آرایش غلیظی با تم پلنگ روی صورتش اجرا کرده بود.

- به نظرت این نوع تغییر چهره باعث جلب توجه نمیشه؟ مخصوصاً اینکه موهای فر فریت هنوز پا برجا هستن؟
- به هیچ وجه. کسی متوجه موهای من نمیشه.
و زمزمه فردی در کنارش که گفت" چقدر شبیه بلاتریکس لسترنج هست" رو نادیده گرفت.

بلا و کریس به سرعت از بقل سوروس که داشت ضجه میزد" حاضرم حتی رخت بشورم، به من و بچم اتاق بدید" گذشتند و وارد آسانسورشدن.

- زیادی توی نقشش غرق نشده؟
- چرا.
- جاسوس بی‌شرف! راب صدامو داری؟ ما الان توی آسانسوریم.
- دریافت کردن شد. به محض اینکه الاف رو دیدم شدن، بهتون خبر دادن میکنم.
بلاتریکس دکمه طبقه پنجم رو فشار داد.

دینگ دینگ، طبقه سوم

جادوگر قد بلندی وارد آسانسور شد و وقتی دید نفرات قبلی به طبقه پنجم میرن، دستش رو توی جیبش برد و چوبدستی اش رو بیرون آورد.

- از استیو به رابرت، از استیو به رابرت.
- خـــــــــــــش خیــــش!
- لعنتی!

جادوگر استیو نام، چند باری چوبدستی اش را به دیواره آسانسور کوبید تا تنظیم شود.

- استیو به گوشم.
- رد محموله رو در اتاق 85 پیدا کردم. احتمال درگیری عوامل خارجی، کد 117. نیاز به نیروی کمکی دارم.
- دریافت شد، سه واحد نیروی ویژه به محل اعزام می‌شود. تا رسیدن نیروی های پشتیبان حق عمل نداری.

دینگ دینگ، طبقه پنجم

استیو، کریس و بلاتریکسِ پوکر فیس را در آسانسور تنها گذاشت.

- بلاتریکس؟
- ما ادامه میدیم ریس!

بلاتریکس دست کریس را محکم گرفت و اون رو به بیرون آسانسور هدایت کرد.

- رابستن دقت کن، نیروی های وزارت خونه هم دنبال زمان برگردان هستن. وقتی نیرو ها رسیدن بهمون خبر بده.
- اطاعت شدن شد بلاتریکس. ولی آخه نیرو های وزارتخونه؟

بلا هندزفری رو از توی گوشش درآورد تا بتونه تمرکز کنه. همینطور یه روبان که موهاشو باهاش ببنده.

- شبیه ویولت شدی.
- سایلنت کروشیو!

بعد از اینکه کریس چند ثانیه ای در سکوت از درد به خودش پیچید، بلا طلسم رو برداشت و کاغذی رو از جیبش درآورد.

- خب. این نقشه قبلیمونه. ولی مجبوریم تغییرش بدیم.

بلاتریکس از ناکجا آباد مداد و پاک کنی ظاهر کرد و همونجا وسط راهروی هتل شروع کرد به اصلاح نقشه. بعد از چند دقیقه و چند نگاه تعجب آمیز از طرف جادوگر ها و ساحره هایی که مشغول رفت و آمد بودند، بالاخره سرش رو بالا آورد.

- با دقت نگاه کن.
- اممم، چندتا نکته بلا. مجبوریم کاراگاه رو بکشیم؟
- بله!
- چرا رنگ من باید قهوه ای باشه؟
- سوال بعدی؟
- حرکت سوسکی دیگه چیه؟

بلا روی پنجه پاهایش چند قدمی رو با جهش طی کرد تا به کریس نشون بده که حرکت سوسکی چجوریه.

- خب، بجنب وقت زیادی نداریم.

کریس بعد از دیدن آموزش های لازم، به سمت راهروی پشتی رفت. با توجه به تغییر شکل منحصر به فردش، حرکت سوسکی قرار بود خیلی گرون براش تموم بشه. چندتا بالشت رو زیر پیرهنش جا داده بود تا چاق تر بنظر برسه، به مو ها و ریشش آرد زده بود تا سفید بشن و عصایی از جنس کائوچو رو کش رفته بود. در کل پیرمردی شده بود چاق و خرفت که یک دختر با سر و وضع نامناسب رو همراهی می‌کرد!

- مشکلی پیش اومده قربان؟ می‌تونم کمکتون کنم؟

کریس - همونطور که روی پنجه پا ایستاده بود- خشکش زد. نگاهی به سمت راست که صدا از اونجا اومده بود کرد. سه چهار نفر از خدمه هتل با تعجب اون رو نگاه می‌کردن. کریس سریعاً خودش رو صاف کرد و با صدایی لرزیده گفت:

- نه! ممنونم. درسته پیرم، ولی دلم گاهی یاد جوانی می‌کند.
- به هرحال اگه کمکی خواستید ما در خدمتیم.
- حتماً

کریس سوت زنان به راهش ادامه داد و توی فکرش مرلین رو شکر کرد که گیر نیوفتاد. بالاخره به انتهای راهرو رسید و منتظر موند.

- آواداکداورا!
- میتونستی بی هوشش کنی.
- بجنب ریس.

کریس بالشت ها رو در آورد و عصا رو به زمین انداخت.

- الوهومورا!

بلاتریکس با چهره برافروخته دادی کشید که " معلومه باز نمیشه احمق" و با لگدی در رو شکست. اتاق غیر از دکوراسیون خود هتل تقریباً خالی بود. بجز...

- اون بقچه، توی اونه!

کریس با خشونت بقچه روی میز رو باز کرد و زمان برگردان رو بیرون کشید.

- یه صدایی نمیاد؟
- چرا!

بلاتریکس سعی کرد بفهمه که منبع صدای خفیف کجاست. انگار یک نفر داشت از فاصله دور فریاد می‌کشید، خیلی دور. بلا نگاهش رو به اطراف چرخوند، از پنجره اتاق چیزی معلوم بود. بلا نزدیک پنجره شد تا بفهمه چه خبر است. یک نفر روی پشت بوم ساختمان رو به رویی داشت بالا و پایین می‌پرید. از قضا رنگش هم آبی بود!

- رابستن!

بلاتریکس حالا فهمیده بود منبع صدا کجاست. هندزفری آویزون رو توی گوشش کجاست و بلافاصله تقریباً کر شد.

- مامورای وزارتخونه آمدن شدن!

بلا نگاهی مصمم به کریس انداخت.

- نه بلاتریکس. هر کاری که داری بهش فکر می‌کنی رو انجام نده!

ولی خیلی دیر شده بود. بلا خنده وحشتناکی سر داد و به سمت کریس دوید.

- یا مرلـــــــین، کمک!

بلاتریکس وزیر رو بغل کرد و از پنجره پایین پرید. به محض خروج از محوطه ممنوعه ی آپارات و میون زمین و آسمون، بلا همراه با کریسِ در آغوش گرمش آپارات کرد.

مخفیگاه

- چه زیباست.

کریس ترجیح داد تا اون باشه که با همچین جمله ای سکوت طولانی رو بشکنه. چند دقیقه بود که اعضای فراری رابسورولاف زمان برگردان رو روی میز گذاشته و بهش خیره شده بودن.

- الان باید چیکار کردن کنیم؟
- هر کاری که قرار باشه بکنیم من دیگه حاضر نیستم با بچه همکاری کنم.

و انگشت گاز گرفته شده اش رو مکید.

- بچه خیلی هم خوب بودن میشه.

بلاتریکس بالاخره از روی صندلی بلند شد تا کنترل رو به دست بگیره. نگاهی به افراد درون اتاق انداخت. یه فضایی، وزیر سحر و جادو که دست و پاش بخاطر برخورد با شیشه پنجره زخم شده بود و مدام خونریزی می‌کرد، یه جاسوس که از نحوه پیشبرد نقشه قبلی شکایت داشت و بچه ای که احتمالاً از شدت خشونت قرار بود جا پای خود بلاتریکس بذاره.

- بلند شید. هر چی بیشتر وقت رو تلف کنیم احتمال اینکه کاراگاها پیدامون کنن بیشتر میشه.
- ولی چجوری باید از زمان برگردان استفاده کنیم؟
- تو وزیری، تو بگو!

نگاه ها به کریس خیره شد.

- امممم، خب چون 3 روز قبل اتفاق افتاده باید اونو 3 دور بچرخونیم.

بلاتریکس زمان برگردان رو از روی میز برداشت.

- خیله خب، ما یه نقشه داریم. چند روز قبل ما باختیم، آزادیمونو و اعتماد لرد رو. ولی امروز یه شانس داریم تا اونارو برگردونیم. ماموریت رو می‌دونید، جلوی الاف رو بگیرید. نه اشتباهی و نه شانس مجددی. حواستون جمع باشه و مراقب همدیگه باشید. این تلاشی برای شرافت مرگخواریمون هست و ما میبریم. به هر قیمتی که شده!

- به هر قیمتی که شده. عجب سخنرانی تاثیر گذاری.

بلاتریکس در دلش برادران روسو و کاپیتان آمریکا را بابت همچین متنی دعا کرد!

- جمع تر بشید که بتونم اینو دور گردن همه بندازم. آماده اید؟

ویـــــــــــــــــژ!

- زیادی اومدیم عقب.

اعضای تیم مشغول تماشای اولین مسابقشون توی ورزشگاه آمازون بودن.

- اگه اون گربه لعنتی عاشق نمی‌شد گل نمیخوردیم.
- یدونه چرخش میریم جلو.

ویـــــــــــــــــژ!

- تو رو خدا دُم من رو نَکّن.

بچه با خشونت عجیبی، اره برقی به دست داشت دم یوآن رو از جا میکند. خون تمام اتاق رو فرا گرفته بود و صدای جیغ های یوآن قطع نمی‌شد.

- باید توی تربیت بچه دقت بیشتری کنی راب.
- اوهوم.

بلاتریکس به ناچار مجبور شد دل از این صحنه زیبا بکند و در حالی که زیر لب احسنت می‌گفت زمان برگردان رو یک دور دیگه به جلو چرخوند.

ویـــــــــــــــــژ!

- و الاف با یه حرکت استثنایی اسنیچ رو میگیره!
- بالاخره زمان درست.

اعضای تیم به خودشون که در آسمان مشغول پرواز و شادی بودند نگاه کردند.

- چقد زود دیر میشه.

چهار و نیم نفر، در گوشه ورزشگاه چمباتمه زده و منتظر لحظه مناسب بودن.

- حالا!

هر چهار و نیم نفر به سرعت شروع کردن به طی کردن عرض ورزشگاه تا به رختکن خودی برسند. ورزشگاه نقش جهان به علت معماری خاص و پیچیده این فرصت رو به هر کسی میده تا توی خفا هر کاری خواست بکنه.

- آواداکداورا!
- بــــــــــــــــــــــــاو بلاتریکس، لازم نیست هر نفری رو که میبینی بکشی.
- بیچاره اسمش مایک بودن میشه. می‌خواست مرگخوار شدن باشه.
- کار درستی کردم.

بلا بادی به غبغب انداخت و از روی جنازه نگهبان رختکن رد شد. بقیه هم از او تبعیت کردن، البته از کنار جنازه رد شدن.

- سیو، جنازه رو قایم کن و بعدش بیا رختکن.

رختکن رابسورولاف، دقایقی بعد

بلاتریکس، کریس، رابستن، بچه و اسنیپ پشت یخچال رختکن قایم شده بودند.

- جا از این بهتر نبود؟
- هیس، دارن میان.

اعضای تیم در گذشته هلهله کنان و در حالی که علاف رو روی دستاشون حمل می‌کردن وارد رختکن شدن. ولی سر و صدا ها به سرعت خاموش شد.
رابستن کمی از سرش رو بیرون آورد تا ببینه چه خبره.

- الان ابر بالای سر اسنیپ داره قصه تعریف کردن می‌کنه. علاف نامه رو!
- زودتر لطفاً! له شدیم اینجا.
- هیس شدن کن!

بعد از چند دقیقه ای صدای جیغ" ســـــــــــــوسک" شنیده و توی رختکن غوغا به پا شد.

- بلا، فکر کنم الان دیگه وقتشه.
- همه آماده باشید.

کریس نسخه زمان حال، گونی را از توی جیب پشتش درآورد. توی همین وقت بقچه ای از اون طرف یخچال روی سر اعضای تیم افتاد.

- بقچه الافه؟

اسنیپ در نگاهی کوتاه متوجه برق زمان برگردان درون بقچه شد.

- عه! زمان برگردان. بهتره برش داشتن بکنم برای آینده!

همزمان که دست رابستن به سمت زمان برگردان نسخه گذشته می‌رفت، اسنیپ فریادی کشید و به سمت راب شیرجه زد. ولی برخورد بین این دو نفر باعث شد تا از پشت یخچال پرت بشن بیرون و در دید عموم قرار بگیرن. سوروس در حالی که داشت خود قدیمیش رو میدید گفت:
- هول نکنید! ما رو وزراتخونه استخدام کرده تا بدل شما باشیم.
کریس قدیمی، متحیر گفت:
- ولی من همچین کاری نکردم.
اسنیپ که نمی‌دونست دیگه باید چیکار کنه در همون حال دراز کش به لبخند زدنش ادامه داد. در همین لحظه ناگهان صحنه سفید شد.

ایستگاه کینگز کراس

- من لختم.

هر پنج نفر به صورت لخت شروع کردن به دویدن و جیغ زدن توی جایی که هیچ جا نبود. در واقع یه جایی بود ولی چون هاله سفید همه جا رو گرفته بود چیز دیگه ای دیده نمی‌شد.

- کاش لباس داشتیم.

اینگونه بود که کپی اتفاقات فصل ایستگاه کینگز کراس توی کتاب آخر برای تیم رابسورولاف رخ داد.

- شما دهن من رو سرویس کردید فرزندانم!

بلا به پیرمرد سفید پوشی که از دور میومد نگاهی کرد و بعدش گفت:

- دامبلدور؟ آواداکداورا!

اما خب چون چوبدستی نداشت اتفاق خاصی نیوفتاد و بلا فقط تونست از فرط عصبانیت سرخ بشه. پیرمرد که جلوتر اومد، بقیه فهمیدن که تنها شباهت اون با دامبلدور ریش سفید بلند، لباس سفید و سن بالا بود.

- تو کی هستی؟
- من مرلینم!

کریس از اینکه هر کس از راه می‌رسید سر به سرش میذاشت خسته شده بود.

- چه جالب. منم سائورونم.
- سائورون کی هستن شد کریس؟

کریس دستش رو تکونی داد که یعنی بعداً برات تعریف می‌کنم. مرلین بی توجه به حرف کریس ادامه داد:

- چرا اون زمان برگردان رو برداشتید؟
- چون می‌خواستیم زمان رو برگردونیم.
- منظورم دومی بود. و اینکه ازت خسته شدم کریس چمبرز، فرزند داناوان!

مرلین عصای سفید بلندی رو ظاهر کرد و اون رو به سمت کریس گرفت. دود بنفشی کریس رو احاطه کرد ثانیه ای بعد قورباغه ای داشت قور قور می‌کرد. با این کار بقیه هم فهمیدن که ظاهراً قضیه جدیه و با مرلین طرف هستن.

- اون زمان برگردان رو که توی رختکن دزدیدید واقعاً قضیه رو پیچیده کرد. من حتی خودم هم نمیدونم باید چیکار کنم. شما چیزی رو در گذشته دزدیدید که قراره در حال ازش استفاده کنید تا توی آینده به کارتون بیاد. در واقع گند زدید به هر سه زمان گذشته و حال و آینده.
- ای بابا.
- خب حالا من شما رو آوردم اینجا تا با هم صحبت کنیم و ببینیم چه کاری انجام بدیم که به نفع همه باشه. در ضمن شما توسط خود قدیمی تون هم رویت شدین. فضا و زمان داره تیکه پاره میشه.

اسنیپ که بیشتر از همه از اینجور مسائل عجیب و غریب سر در میاورد پیش قدم شد:

- ما فقط می‌خوایم جلوی الاف رو بگیریم تا ما رو لو نده.
- پس مجبورم از قدرت های مرلینی استفاده کنم. شما رو به زمان حال برمیگردونم با این تفاوت که دیگه کاراگاها دنبالتون نیستن. الاف و آتش زنه رو در مقابل ورزشگاه ملاقات کنید. هر اتفاقی که تا حالا افتاده به فراموشی سپرده میشه.

مرلین صورتش رو به طرف بلاتریکس برگردوند.

- و تو هم وجداً کمتر آدم بکش.

با حرکت عصای مرلین، صحنه دوباره سفید شد.


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۱۷:۰۶:۴۹
ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۱۷:۱۰:۲۳
ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۱۷:۳۲:۰۱


هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
پیام زده شده در: ۱۲:۰۷:۳۳ جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۹۸
#9
پیش پیش بگم روی صحبتم با هیچ فرد خاصی نیست و قصد بی احترامی به هیچ فرد یا گروهی رو ندارم. اگه احیاناً توی متن به صورت غیر عمد این اتفاق هم افتاد از الان معذرت می‌خوام.
----------------------------------------------

چند وقتی هست که یه مسئله ای ذهن من رو مشغول کرده، حرفای جودی باعث شد که بیام اظهار نظر کنم بالاخره. و اونم اینه که واقعاً فکر کردی کی هستی؟

وقتی یه عضو تازه وارد میاد همه می‌خوایم بهش کمک کنیم. خب این خیلی خوبه اما به قائده! من از پشت صحنه ی هر اکانت خبر ندارم ولی اینطور که بوش میاد وقتی یه عضو تازه وارد یه کار اشتباهی انجام میده هزار تا پخ از هر کسی میره براش که این کارت اشتباهه. خب معلومه اون عضو سنگکوب می‌کنه. اون که با جو اینجا آشنا نیست. اینی که ما داریم توی یه جامعه مریض و حسود و تیکه بنداز زندگی می‌کنیم بر کسی پوشیده نیست. طرف در ابتدا فکر می‌کنه اینجا هم مثل دنیای بیرونه. وقت می‌خواد تا بفهمه که اینطور نیست. و این زمان می‌بره با توجه به خصوصیات و اخلاقیات اون فرد. از 1 هفته تا 1 سال! و وقتی آشنا نباشه این پخ ها اذیتش می‌کنه ( البته اینا نکاتی هست که خودتون بهتر از من می‌دونید، صرفاً جهت یادآوری میگم)

کمک کردن به عضو تازه وارد حتماً این نیست که بهش امر و نهی کنیم یا توصیه اخلاقی کنیم. اگه می‌خواست پند و اندرز بشنوه روزی دو ساعت پای حرف پدر و مادرش می‌نشست؛ نه اینکه بیاد اینجا!

البته که لازمه در چارچوب قوانین حرکت کنه. به نظر من غیر از یکی دو نفر توی سایت مثل لرد و دامبلدور و لینی و فنر بقیه اصلاً نباید این حق رو به خودشون بدن که یه عضو تازه وارد رو توی مسائل کلان راهنمایی کنن. حالا دیگه لحنش بماند!

از اینجا به بعد جسارت می‌کنم و روی حرفم با کسایی هست که توی سایت سن و سال بیشتری دارند، فارغ از میزان فعالیت:

من خودم 20 ساله هستم و احساس می‌کنم که احتمالاً از میانگین سنی سایت بالاترم برای همین می‌خوام این حرفا رو بزنم. افرادی که تازه وارد سایت میشن رو اکثرا نوجوون های 13-16 ساله تشکیل میدن. افرادی که فارغ از جنسیت توی سنی هستن که از لحاظ روحیه حساسن. نه اینکه لای پر قو بزرگ شدن، یعنی تا یه چیزی بهشون بگی سریع بهشون برمی‌خوره. مخصوصاً نسل جدید که حداقل برای من به طرز عجیبی غیر قابل درک شدن!

حرف من اینه که روی برخوردمون باهاشون بیشتر دقت کنیم. هر چی سن بالاتر میره و از اون دوران فاصله میگیریم بیشتر یادمون میره که آدمای اون سن چه شکلی هستن و چه افکار و روحیاتی دارن.

پشت هر اکانت معلوم نیست چه کسی نشسته، مرد یا زن. میانسال یا نوجوون. بنظرم بهتره که بیشتر روی نحوه برخوردمون فکر کنیم و اگه قراره حرفی به کسی بزنیم که نمیشناسیم، چند لحظه ای قبلش فکر کنیم که چی بگیم و چی نگیم. حتی با تجربه تر های سایت چون بالاخره انسان ممکن الخطاست.

در مورد انتقال سایت امّا!

نمیدونم چه اتفاقی افتاد که حسن تاپیک رو بست و بحث رو مختومه اعلام کرد. اما به هیچ وجه اتفاق خوبی نبود. این پیام رو برای همه ما داشت که نمی‌تونیم بدون ناراحت کردن کسی یا ایجاد کدورت درباره یه مسئله مهم گفتگو کنیم. یعنی سایت داره به یه طبل توخالی تبدیل میشه و من از این میترسم. محیط از دید یه ناظر بیرونی خیلی خوبه و همه با همه دوستن ولی مرلین میدونه توی گروه های مجازی و پیام های شخصی چه چیز هایی رد و بدل میشه. البته که دعوا لازمه هر تشکیلاتی جهت بهبود اون تشکیلات هست اما تا یه حد مشخصی!
تصمیم گیری برای انتقال سایت اصلاً کار راحتی نیست ولی این معنا رو نداره که بخوایم دست به یقه بشیم بابتش.

بازم میگم که همه شما بهتر از من این مطالب رو می‌دونستید ولی احساس کردم داره یادتون میره.


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۶ ۱:۱۴:۰۹


هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۸:۵۰ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#10
تف تشت VS رابسورولاف

با وجود تمدید های مکرر و لطف رئیس فدراسیون کوییدیچ جهت تسهیل برگزاری این مسابقه، اعلام می‌کنم به علت وجود مشکلات فراوان و غامض، نمی توانیم در این مسابقه شرکت کنیم. هر چند تمامی اعضای تیم رابسورولاف نهایت تلاش خود را کردند تا جهت احترام به تیم تف تشت و مسابقات پستی را آماده و ارسال کنند ولیکن این امر محقق نشد.
به امید برگزاری موفقیت آمیز ادامه مسابقات،
تیم رابسورولاف



هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی











هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.