هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۵:۰۲:۰۲ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#1
الاف بالاخره موفق شد از بین جمعیت عظیم گریمور های حرفه ای عبور کند و خود را به لرد برساند.

- جناب لرد، کاستوم هالووین خیلی مهمه!
- کاستوم دیگر چیست؟
- همون لباس منظورمه ارباب. اجازه بدید.

الاف با حرکت چوبدستی یک کمد پر از لباس را ظاهر کرد.

- ما لباس های کثیف تو را نمی‌پوشیم کنت.

الاف لباسی که در کاور پنهان شده بود را از کمد بیرون کشید و گفت:
- این لباس رو تا حالا نپوشیدیم ارباب. تقدیم شما.

الاف سریعاً جلوی لرد رفت تا بقیه جسارت نکرده و تعویض لباس ایشان را نبینند.

- به به! الحق که هر لباسی برازنده شماست!



پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۸:۲۲:۵۰ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
#2
عیبی یوخدی بابا

یا اصطلاح بیگانه و نا مانوسِ

هاکونا ماتاتا


میلیون ها میلیون تعبیر مختلف درباره عبارت هاکونا ماتاتا وجود داره. مِن جمله همین انشاهای قبلی. منتهای مراتب بقیه چی میگن؟ و چه کسانی پیرو این جمله منحصر به فرد هستن؟

یک:
کریستوفر نولانِ مشنگ! اگه نمیشناسیدش زیاد مهم نیست چون حتی بین ماگل های حرفه ای هم داداشش به مراتب از مقام و منصب بالاتری برخورداره. این آقا یه فیلم داره که اسمش رو از روی دارک لرد اسکی رفته و گذاشته دارک نایت. توی این فیلم یه یاروی روانی و سادیسمی وجود داره که توی یکی از سکانس های معروف فیلم میاد و لو میده که کارگردان پیرو هاکونا ماتاتا هست. به چه صورت؟

دوست سادیسمی ما از بچگی با کمبود هایی در زمینه تربیت رو به رو بوده. تصور کنید توی خونه نشستید و دارید تلویزیون میبینید. یهو یه نفر نعره زنان میاد توی خونه و مستقیم به شما نگاه می‌کنه و بعد یه بطری نوشیدنی کره ای رو به سمت شما پرتاب میکنه و شما به کمک جاخالی خودتون رو از گزند بریده شدن توسط شیشه های شکسته بطری نجات میدید. و بعد فرد مذکور داد میزنه" بخور بچه! بخور تا بزرگ شی!" و دوباره نعره زنان از خونه میره بیرون.
شما همینطور پوکر فیس به نوشیدنی ریخته شده بر کف خونه نگاه می‌کنید که یعنی چجوری اینو بخورم؟ باید لیس بزنم؟ نی بیارم از کف زمین هورررت بکشم؟ با دستمال جاذب آب کف زمین رو طی بکشم بعد دستمال رو توی دهنم بچلونم؟

خب این سادیسمی عزیز ما از بچگی با سوالاتی از این دست رو به رو شده و هیچوقت جوابی براش پیدا نکرده.
در نتیجه می‌خواد سوالاتش رو از یه فرد بزرگتر و عاقل تر که همون دارک نایت باشه بپرسه.( علاوه بر تشابه اسمی، دارک نایت و دارک لرد در بزرگی و عاقل بودن هم شباهت دارن!)

پس به هرکی میرسه چاقو میذاره لب دهنش و میپرسه" وای سو سیریس؟" که ترجمه تحت الفظی اش میشه همون هاکونا ماتاتا! یعنی چرا بیخیال نیستی؟
و برای اینکه نشون بده آدم واقعا باید هاکونا ماتاتایی باشه میزنه لب و دهن ملت رو جر میده!
و یه جای دیگه هم میاد و میگه" من شبیه کسایی هستم که نقشه دارم؟"

مشخصاً هاکونا ماتاتا در تار و پود زندگی این کارگردان ماگل رخنه کرده که میاد و فیلمی میسازه که حول و حوش این اصطلاح ارزشمند میچرخه!

دو:
از قضا نمونه و مثال دوم هم از دنیای ماگلی و سینما انتخاب شده!
داستان از این قراره که یه دختر بچه وقتی به دنیا میاد سردش میشه و چون کمبود پتو داشتن یهو این دختر قدرت فرابشری پیدا میکنه و میزنه همه چیز رو منجمد میکنه از جمله خواهر خودش.
به واسطه این اتفاق عذاب وجدان میگیره و سالیان سال خودشو توی اتاق حبس میکنه تا اینکه ننه باباش میمیرن و مجبور میشه بیاد بیرون. رهایی از حبس خانگی همانا و منجمد کردن ملت همانا!
این بار دختر داستان ما به اتاقش رضایت نمیده و کلاً میره توی کوهستان و اونجا داد میزنه" لت ایت گو!" اگه از خودتون میپرسید که یعنی چی؟ بهتره به موضوع انشا نگاه کنید!
از وقتی که این دختر هاکونا ماتاتا رو سرلوحه زندگیش قرار میده به رستگاری میرسه، البته نه از نوع سیزارویی!
یه قصر بزرگ از یخ میسازه و یه پرچم میذاره بدین صورت! بعد هم موفق میشه قدرتشو کنترل کنه و یه سری اتفاقات جزئی دیگه که خیلی مهم نیستن!

پس مشاهده کردید که هاکونا ماتاتا چه تغییرات شگرفی رو میتونه توی زندگیتون ایجاد کنه!

پایان!



ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۴ ۲۰:۲۴:۰۴


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲:۵۴ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
#3
آیا چیزی از رماتیسم می‌دانید؟ اگر بله؛ آیا شما دکترید؟
رماتیسم مغزی چطور؟ تا به حال شنیده اید کسی به رماتیسم مغزی مبتلا باشد؟
آیا تاکنون به استعداد نویسندگی خود گفته اید "زرشک!" ؟


وزارت سحر و جادو با همکاری گروه گریفیندور برگزار می‌کند:

زنگ انشا!

بدون ترس از نقد و یا قضاوت شدن بنویسید. ذهن خود را کاوش کرده و رماتیسم استخراج کنید!

**با حضور اساتید مجرب رماتیسم نویسی گروه گریفیندور**

برای اولین بار زنگ انشا را از نزدیک ببینید، یا حتی بنویسید!


با هماهنگی صورت گرفته، قرار بر این شد تا به مناسبت روز گروه گریفیندور(21 مهر ماه) اعضای این گروه یکی از موضوعات زنگ انشا را در ملا عام و در جهت آشنایی بیشتر بقیه اعضا با این سبک انجام دهند. همچنین ناظرین موافقت کردند تا شرکت برای عموم آزاد باشد.

*موضوع انشا به زودی در همین تاپیک اعلام خواهد شد.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶:۲۰ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
#4
ما نشسته بودیم یه گوشه سرمون به کار گرم بود، یهو گفتن پاشو بیا شناسه ات قراره بسته بشه! چه وضعیه آخه؟

با سلام خدمت مافلدا، همونطور که مشخصه اومدم درباره قانون جدید گفتگو کنم تا بلکه به یه راه حل خوب و مناسب برسیم با همدیگه.

اولاً، اینکه یه نفر رو مجبور کنیم تا شناسه اش رو به زور عوض کنه از پایه کار غلطیه! اون طرف حتماً یه احساس راحتی یا همذات پنداری یا همچین چیزی نسبت به اون شناسه داشته که اومده انتخابش کرده! و اگر اینطور نیست داره نقش بازی می‌کنه در قالب اون شناسه و هممون میدونیم که هیچوقت چیز درست و درمونی از نقش بازی کردن درنمیاد.
من خودمو مثال میزنم. شناسه اول من رون ویزلی بود. اون موقع من یه نوجوون 12-13 بودم که شور و هیجان و حس شوخ طبعی مناسبی داشتم برای همین حداقل به نظر خودم خیلی خوب تونسته بودم شناسه رون رو بچرخونم. یه روز صبح از خواب پاشدم و دیدم دیگه شوخی کردن با ملت توی چت باکس و کل کل باهاشون بهم حال نمیده! از اون روز به بعد داشتم نقش بازی می‌کردم. برای همین تصمیم گرفتم شناسه رو سوییچ کنم روی کسی که به روحیات و اخلاقیات جدیدم نزدیک تر بود.
حالا ما بیایم به زور یه نفر رو مجبور کنیم که دست به همچین عملی بزنه، چه نتیجه ای داره؟ کسی که قلباً شناسه اش رو دوست نداره، بالاخره بعد از یه مدتی عطاش رو به لقاش میبخشه. یا تبدیل میشه به کسی که هر دو ماه یه بلیط میزنه تا بلکه بعد از چندبار تعویض بالاخره اون چیزی رو که میخواد پیدا کنه، یا در بدترین حالت از سایت میره! من که امیدوارم همون بار اول موفقیت آمیز باشه!

دوماً، از اون فرد پرسیدین که حوصله داره دوباره یه شخصیت پردازی جدید داشته باشه؟ دوباره خودم رو مثال میزنم چون از بقیه خبر ندارم. قصد داشتم بعد از کوییدیچ شناسمو تغییر بدم و حتی مقصد رو هم انتخاب کرده بودم. بعد نشستم با خودم فکر کردم که فلانی! از پس این کار برمیای؟ وقتشو داری؟ حوصلشو داری؟ تویی که آخرین رول ات برمیگرده به شهریور چجوری میخوای از پس این شخصیت بربیای؟
دیدم که الان کنت الاف توی جایگاه خوبی هست و منم باهاش راحتم پس الزامی نداره عوضش کنم، بنابراین بیخیال شدم و الانم راضیم!
من که اینطور، رابستن و آلکتو( نمیدونم آلکتو حساب میشه یا نه!) تا اونجایی که یادمه امسال کنکور دارن، سوجی که همینطوریش هم کم میاد و بانز رو هم همه میدونیم شدت وقت گذاریش چقدره!
البته ببخشید که من از طرف این افراد صحبت کردم. شایدم دوست داشته باشن عوض کنن و وقتش رو هم داشته باشن. بیان بگن خودشون! ( غیر از اون سوجی که فکر کنم تا حالا سیزده چهارده بار شناسه عوض کرده با جنسیت های مختلف )

سوماً افرادی که الان این شناسه هارو دارن همگی سابقه خوبی توی سایت دارن و هیچکدوم آماتور نیستن که احیاناً بخوان به ایفای نقش هری پاتری آسیب بزنن. مثال بارزش رابستن هست که هر تاپیکی میری مرلین رو شکر یه اسمی ازش بردن با بچه!
ارزشش رو داره که بخوایم این همه سوژه و شخصیت پردازی رو حذف کنیم؟ اونم بخاطر چیزی که نه تنها به ایفا صدمه نزده، بلکه کمکش هم کرده.

چهارماً، مگه چند نفر شناسه غیر هری پاتری دارن که مافلدا میاد میگه مثل قارچ دارن رشد میکنن؟ تا اونجایی که من میدونم چند وقتی هست که شناسه های غیر هری پاتری دیگه تایید نمیشن و راه ورودشون به ایفا بسته شده. دیگه حالا این چهار پنج نفر تاثیر آنچنانی روی قضیه ندارن. ضمن این که خیلی از قوانینی که وضع میشن عطف به ما سبق ندارن و هرکس هم اعتراض کرد که چرا اینا دارن ولی من نمیتونم داشته باشم؟ منطقی بهش بگین که اون موقع همچین قانونی نبوده، والسلام!

پنجماً، توی لیست شخصیت ها یکی هست به اسم دات، توی توضیحاتش هم اومده"نام ماگلی در کافه دهکده لیتل هنگلتون" وجداناً آخه؟
یعنی شما حاضری یه ماگل بی سر و پا که پلاسه توی کافه و هیچ نقشی نداره رو راه بدی توی ایفا ولی بانز رو با اون همه قدمت و قدرت بندازی بیرون؟ از عله خجالت نمیکشی؟

و در انتها باید یادآور بشم که آخرین کتاب هری پاتر فکر کنم حدود 7-8 سال پیش منتشر شد. خیلی از مانور هایی که اون موقع میتونستیم انجام بدیم دیگه امکانش وجود نداره!

با تشکر



پاسخ به: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱:۰۲ چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸
#5

تصویر کوچک شده

اعلام نتایج اولین دوره مسابقات هالیپاف


نمرات داده شده توسط داور ها به شرح زیر می‌باشد:


نام------------ داور اول------داور دوم------داور سوم -----میانگین
____________________________________________________________________
تام جاگسن---------70---------75-----------91-------78.6
____________________________________________________________________
پاتریشیا وینتربورن----77---------91-----------96-------88
____________________________________________________________________
رکسان ویزلی--------67---------85-----------93-------81.6
____________________________________________________________________
مروپ گانت---------67---------92-----------96--------85
____________________________________________________________________
رودولف لسترنج------65---------30-----------30-------41.6
____________________________________________________________________
پنه لوپه کلیرواتر-----65---------70-----------88--------74.3
____________________________________________________________________
سر کادوگان---------73---------88-----------95--------85.3
____________________________________________________________________

بدین ترتیب؛

قهرمان اولین دوره مسابقات هالیپاف معرفی می‌شود:

پاتریشیا وینتربورن

تصویر کوچک شده


در جایگاه دوم:

سرکادوگان

تصویر کوچک شده


و در جایگاه سوم:

مروپ گانت


تصویر کوچک شده


با تشکر از تمامی شرکت کنندگان محترم و آرزوی موفقیت برای آنها در مسابقات آینده.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: سلام بر لرد سیاه ... ننگ بر چتر صورتی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵:۰۱ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸
#6
اربابا
شما زنده اید؟

اینها اشک شوق است که بر دیدگان ما جاری شده. فکر نمی‌کردم روزی بتوانیم دوباره شما را ملاقات کنیم.

ما میدانستیم همه اش دروغ و توطئه است. هوریس یک معده راست توی شکمش ندارد، ما با علم نسبت به این موضوع تحت پوششی اسنیپ طور وارد گروه خیانتکاران شدیم تا از درون آنها را متلاشی کنیم.

لرد!

گول هم خوردیم! وقتی وارد شدیم به ما نه تنها مسئولیت گرمایش خانه ریدل را دادند، بلکه قرار شد گرمایش کل انگلستان را تامین کنیم. همین رودولف و هوریس هم وعده هاگرید را تایید کردند.

البته در نبود شما بسیار گریه کردیم. بعد از شنیدن آن خبر جگرسوز، آتش زنه چندین بار مُرد و زنده شد و خود نیز از شدت غم و غصه فندک هایمان را شکستیم. البته همه اینها فیلممان بود چون میدانستیم امکان ندارد که شما از میان ما بروید. بازیگر خوبی هستیم!

ما اینقدر شرمنده ایم که در میان خیل عظیم یاران شما، اولین نفر آمدیم خدمتتان تا برگشتتان را تبریک بگوییم.


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲ ۲۲:۰۹:۲۵


پاسخ به: سلام بر لرد شکلاتی ... درود بر چتر صورتی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲:۲۰ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#7
این چه کاریه؟
تفرقه تا کجا؟

شما ها می‌خواین زحمات لرد سیاه رو () رو بر باد بدید؟ تفرقه بینداز و حکومت کن! آره لابد شعار امثال مرگخوار نماهایی مثل گابریل همینه!

چرا می‌خواید با دو دسته کردن مرگخوار ها این گروه و این تشکل عظیم رو از هم بپاشونید؟

#لرد_فقط_یکی_هاگرید_گنده_بکی



پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۲۵ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#8
رابسورولاف VS بچه های محله ریونکلاو
پست اول


بلاتریکس گرمش بود. هوای اتاق به شدت سنگینی می‌کرد و لرد تک پنجره اتاق را بسته بودند. از هوای بارانی خوششان نمی آمد. ایشان را یاد شب منحوسی می انداخت، شبی که طلسم عشق مادری باعث شد تا 11 سال دور از جامعه جادویی و در قالب جسم حقیری به سر ببرند.
بلاتریکس نگاهی گذرا به بیرون انداخت، باران نمی آمد ولی ابر های سیاه سرتاسر آسمان را پوشانده و تنها منبع نور چراغ های درون خیابان بودند.

- حواست اینجاست بلاتریکس؟
- بله سرورم!

ولی دروغ میگفت و می‌دانست که اگر دروغ بگوید لرد متوجه خواهد شد. ولی برای اصلاح حرفش دیر بود.

- بلاتریکس، یکبار دیگه به من دروغ بگو تا خودم شکنجه ات کنم.

چند دقیقه قبل وارد اتاق لرد شده بود. جناب لرد طبق معمول پشت میزشان نشسته بودند و نجینی در پایین پای او چنبره زده و به خواب فرو رفته بود. علت احضار مشخص بود، تیم کوییدیچ چند بازی را پشت سر هم برده و لرد اجازه داده بودند تا مرگخواران مغضوب را دوباره در خانه ریدل اسکان دهند.

- ببخشید سرورم.
- دوباره میگم بلاتریکس، تو و تیمت حق ندارید بازی آخر را ببازید، متوجهی؟
- بله ارباب.

لرد سرش را کمی تکان داد، سپس نگاهی به در که پشت سر بلاتریکس بود انداخت و این یعنی اجازه برای خروج صادر شده است!
بلاتریکس تعظیم کوتاهی کرد و با قدم های بلند از اتاق بیرون رفت تا بلکه کمی هوای تازه بخورد، ولی دریغ که هوای خانه ریدل انگار تبعیت کرده بود از هوای داخل اتاق لرد. همانطور که مرگخواران از اربابشان تبعیت می‌کردند. به سمت نشیمن خانه رفت تا خبر های جدید را به گوش هم تیمی های خود برساند.

***


- پس از اینجا رفتن شدیم؟
- آره دخترم، بعد از آخرین مسابقه به خونه رفتن خواهیم شد.
- خونه...

بچه کلمه ی "خونه" را تکرار کرد. آنچنان معنایی برایش نداشت، هیچوقت خانه را ندیده بود. حتی در اینجا، هیچوقت حق نداشت لرد را ملاقات کند، استقبال گرمی از او نشده بود و همیشه از آن آدم گنده های نقاب دار می‌ترسید.
ولی به روی خودش نمی آورد و سعی می‌کرد که خودش رو شبیه آنها کند. ولی حالا که قرار بود به خانه برگردد قضیه فرق می‌کرد...

- اون اینجاست؟

کنت الاف با شدت درب اتاق را باز کرد و برای بیان کردن حرفش تقریباً داد کشید. دستش هنوز به دستگیره در بود و نفس نفس میزد.

- کی اینجا شدن کنه الاف؟
- آتش زنه!

الاف بدون اینکه منتظر جواب بماند بیرون رفت. از اتاق نه صدای گربه ای شنید و نه آثاری از گربه محبوبش دید. رابستن و بچه هم به دنبال الاف راه افتادند تا متوجه شوند قضیه از چه قرار است.
کنت الاف به شدت هول شده بود. در بین راه پایین رفتن از پله ها تنه ای به رکسان زد.

- هی! چته؟

خانه را روی سرش گذاشته بود.

- گربست دیگه، هرجا رفته باشه برمیگرده.

هوریس نیشخندی را ضمیمه حرف اش کرد.

- نه! هر جا بخواد بره یجوری به من میفهمونه، هیچوقت یهو غیبش نمیزنه.

الاف جلوی درب انباری بود که بلاتریکس او را متوقف کرد.

- جناب لرد احضارت کردن الاف.

دردسر! اولین کلمه ای که در ذهن الاف آمد. حتما سر و صدا ها به گوش لرد رسیده بودند. نمی‌توانست جستجو را متوقف کند و از طرفی هم اطاعت نکردن امر لرد عواقب خوبی نداشت. صاف ایستاد و کتش را مرتب کرد و به سمت اتاق راه افتاد. هر قدم ضربان قلبش بود و هر ضربان ثانیه ای را تصویر می‌کرد که او برای یافتن آتش زنه تلف می‌کرد.
بقیه مرگخواران او را تا اتاق مشایعت کردند. الاف در زد و بعد از شنیدن"بیا داخل" درب اتاق را باز کرد و به داخل اتاق رفت. مرگخواران هر لحظه منتظر شنیدن صدای کروشیو و در پی آن فریاد های الاف بودند اما اتفاق دیگری افتاد. بعد از دقایقی کوتاه درب اتاق باز شد و الاف به سرعت از جلوی مرگخواران کنجکاو گذشت.

- امکان نداره.

الاف پله ها را یکی دو تا طی کرد. بنظرش امروز خانه ریدل تاریک‌تر از هر زمان دیگری بود. پله ها زیر پاهای نگرانش جیغ می‌کشیدن. در خانه را باز کرد و به حیاط رفت.

- چ... چطور... چطور ممکنه؟

الاف روی چمن های خشک خانه ریدل زانو زد. در درون هوای تاریک حدس زدن آنچه روی زمین بود سخت بنظر می‌رسید. تا آنکه الاف دستانش را زیر لاشه گربه اش برد و آن را بالا آورد. رو به مرگخواران کرد، صحنه ای دردناک حتی برای مرگخواران سنگدل و ظالم. الاف خیره شده بود به گربه ای که سالها در هنگام تنهایی و انزوای الاف یار و همدم او بوده است. گربه ای سرزنده که حالا فقط جسدی سوخته و گوشتی عریان از او باقی مانده بود. موهای آتش زنه به طور کامل سوخته بود و گوشتش از شدت حرارت به رنگ صورتی درآمده بود.

- کنت؟

ابیگل با تردید او را صدا زد.
- اون رفته، برای همیشه... .

الاف گربه را بر روی دستانش حمل کرد و آن را به داخل خانه آورد. مرگخواران کنجکاو بودند که چه اتفاقی افتاده است.

- باید خاکش کنیم کنت.

الاف جسد گربه را رو میز گذاشت.

- نه تا وقتی که انتقامش گرفته نشده.

سکوت بر جمع مرگخواران حاکم شد. هوای تیره بیرون، راه نفوذش را به درون روح و روان آنها پیدا کرده بود.

- چه اتفاقی افتاده کنت؟

بالاخره در طی چند دقیقه گذشته الاف سرش را بالا آورد و به چشمان فرد سوال کننده نگاه کرد. خشکی دهانش راه کلمات را بسته بودند ولی با تلاشی همراه با فرو خوردن بغض بر آنها فائق آمد:

- جناب لرد گفتند... گفتند که نامه ای به داخل اتاقشون افتاده بود... که تصویر آتش زنه توی حیاط رو نشون می‌داد... لرد گفتن که اسم مرلین زیر برگه نوشته شده بوده.

نگاهی به افراد تیمش کرد. برای بقیه این معنایی نداشت. مرلین هزاران سال قبل مُرده بود و خیلی ها سعی داشتند با انتخاب نام او به عنوان لقب، شهرتی برای خود دست و پا کنند. ولی تیم رابسورولاف می‌دانست که این یک دعوتنامه رسمی برای آغاز یک مبارزه است. مبارزه ای نابرابر!
بلاتریکس که فقط به فرمان لرد اهمیت میداد، یادش افتاد که آتش زنه دروازه بان تیمش بوده. پس حالا تیم دروازه بان ندارد!

- الاف، یه دروازه بان می‌خوایم. کسی داوطلبه؟

جمیع مرگخواران سر هایشان را پایین انداخته بودند. هیچکس نمی‌خواست در تیمی باشد که بلاتریکس در آن امر و نهی می‌کند.

- پس مجبوریم یه فراخوان بدیم و تست برگزار کنیم. الاف؟
- اوهوم.

الاف حواسش جای دیگری بود.

***


- خیله خب. کریس چمبرز به هر کدومتون ده تا شوت میزنه. هر کس گل کمتری خورد دروازه میشه. مفهومه؟

تازه واردین بخت برگشته سرهایشان را به نشانه موافقت تکان دادند.
هوا همچنان ابری بود. بلاتریکس با خودش فکر کرد که اگر هوا هنگام مسابقه هم به همین صورت باشد احتمالاً به مشکل بر می‌خورند. هر چند مشکلات بزرگتری داشت که باید به آن ها رسیدگی می‌کرد. انتخاب دروازه بان اولین آنها بود. بعد باید روحیه الاف را درست می‌کرد و در انتها بیماری خودش را درمان. هوا هر لحظه برایش سنگین تر می‌شد. فرقی هم نداشت که کجا بود، اتاق یا فضای باز. کم کم نفس کشیدن به یک دغدغه جدی تبدیل می‌شد. باید کاری می‌کرد. در عین حال سعی می‌کرد تا نام مرلین را فراموش کند.

در طرفی دیگری رابستن لسترنج و سوروس اسنیپ روی جاروهایشان و کنار یکدیگر در هوا معلق بودند.

- چرا بلاتریکس خوشو به نفهمی میزنه؟ مرلین به طور واضح برامون پیام فرستاده. انجام این بازی به صلاحمون نیست.
- میدونم سوروس، کار دیگر نمیتوان کردن شد.

رابستن نگاهی به گروه داوطلبان انداخت. همگی افراد تازه وارد تالار اسلیترین بودند. و پشت دروازه ها الاف نشسته بود و با چشمانی بی روح به آنها خیره شده بود.

بعد از چند دقیقه کریس به همراه دو نفر بر روی زمین فرود آمد.

- هر دوتاشون هشتا شوت رو گرفتن بلا!

بلاتریکس نگاهی به آن دو نفر انداخت. هر دو دختر بودند با قامتی متوسطی و بدنی ورزیده و آماده. یکی از آنها کلاغی به سیاهی هوای آن روز بر روی شونه هایش داشت.

- علاوه بر مهارتتون، باید لیاقتتون رو هم ثابت کنید...

جمله بلاتریکس تمام نشده بود که آن دختری که کلاغ همراهش داشت، چوبدستی اش را بیرون کشید و با سرعت طلسم شکنجه را بر روی دیگری انجام داد. دختر نگون بخت روی زمین افتاده بود و جیغ می‌کشید.

بعد از مدتها بلاتریکس احساس سبکی کرد. شاید خودش طلسم را اجرا نکرده بود اما دیدنش هم لذت خاص خود را داشت.

- اینجا چه خبره؟

بلاتریکس با جمله الاف به خودش آمد. دختر نیز طلسم را قطع کرد.

- دروازه بان جدیده. اسمت؟
- پاتریشیا وینتربورن

الاف اشاره ای به کلاغ روی شونه های پاتریشیا کرد.

- اسمش آلواست جناب کاپیتان. اون همراه من میمونه.
- کلاغی به سیاهی آتش زنه. قبوله.

الاف دستش را دراز کرد و با دروازه بان جدید تیمش دست داد.



پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۰:۴۸:۳۸ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۸
#9
با کی؟

مامور ایست بازرسی!



پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۵:۰۴:۵۱ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
#10
کِی؟
بعد از نبرد هاگوارتز







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.