هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: ثبت نام از اساتید
پیام زده شده در: ۱۳:۳۱ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
#1
پیکری سیاه خرامان وارد اتاق مدیر هاگوارتز شد. مدیر با دیدن پیکر به خودش آمد و پا های خود را از روی میز برداشت و با تعجب کثیری گفت:
-تو دیگه کی هستی؟ از کجا پیدات شد یهویی؟

پیکر بدون اینکه چیزی بگوید، کاغذی را روی میز گذاشت و بدون هیچ حرفی، به سمت در خروج رفت.

-هووووی مگه اینجا اتاق تسترالاست که همینطوری سرت رو می اندازی پایین میای میر... حتما هست دیگه! اصلا توجه هم نکرد... این کاغذ چیه؟!

و با بی حوصلگی کاغذ کوچک را از روی میز برداشت.

نقل قول:
با سلام درخواست تدریس یکی از کلاس های زیر را دارم.

1. دفاع در برابر جادوی سیاه
2. ماگل شناسی
3.مراقبت از موجودات جادویی(سابقه ی یک دوره تدریس این درس را در کارنامه دارم.)
4.فلسفه و حکمت

ترتیب اولویت به ترتیب ذکر شده است. روز های مناسب برای شخص بنده چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه است.

با تشکر


مدیر کاغذ را به گوشه ای پرت کرد و زیر لب گفت:
-دیگه هر تسترالی می خواد، استاد بشه!

کاغذ چرخ خران به روی میز مدیر برگشت در حالی که واژه ی جدیدی روی آن حک شده بود. مدیر با دیدن کاغذ گفت:
-بی تربیته تسترال صفت!


ویرایش شده توسط پاپاتونده در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۱۳:۴۹:۲۴


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۳:۲۷ یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۴
#2
-من توی این مسخره بازی شرکت نمی کنم!

صدای خشک و جدی پاپا اونقدر نخراشیده بود که اعتراض وندلین رو به همراه داشت.

-پاپا سوژه طنزه، نمیشه اینطوری دیالوگ بگی! باید یکم نمک قاطیش کنی!

پاپا اخماش رو به هم گره زد. بعد با قدم های بلند و محکم، خیلی جدی به سمت، وندلین رفت. وندلین هم با دیدن این همه جدیت که با سوژه هم هیچ تناسبی نداشت، شکلک عجیبی از خودش در آورد. پاپا نه تنها با دیدن شکلک های وندلین که تلاش می کرد فضای سوژه رو طنز تر کنه، لبخند نمی زد بلکه به گره های اخمش هم اضافه می کرد.

-فرقی نمی کنه سوژه چیه! گربه ی یه آدم دیگه، گورکن هافلپاف رو کشته ... سقف تالار ریزش داره؟ این چیـــــــــــــــــــــــــــــــــه؟!
-خب دارم نمک قاطیش می کنم!
ملت:

پاپا در حالی که در نهایت جدیت، نمکدون رو از دست لاکتریا می گرفت و گره های اخمش رو بیشتر می کرد، به وندلین نگاه معنی داری کرد. وندلین هم که جوابی نداشت، روشو برگردوند و گفت:
-حداقل در راستای سوژه پیش می ره!

با شنیدن این حرف وندلین، پاپا به طور کلی متحول شد؛ حتی از اقلیت سیاه پوست به اقلیت سرخ پوست تغییر تابعیت داد. در حالی که از صورتش دود بلند می شد و چشم هایش تا آخرین حد ممکن از هم باز شده و برای اولین بار در طول روز رفتارش متناسب با فضای سوژه شده بود، فریاد زد:
-من دیگه نمی تونم این مسخره بازی رو تحمل کنم، نماد هافلپاف نابود شده، اون وقت شما ...
شررررررررررررت!

لاکتریا در حالی که یه پارچ خالی کریستالی براق در دست داشت، رو به جمعیت متحیر درون خوابگاه، با حالتی حق به جانب گفت:
-خب داشت دود ازش بلند می شد، روش آب ریختم خنک شه، ته نگیره...
-الان سر و تهت رو با هم ...

پاپا به صورت کاملا ناگهانی توی هوا شناور شد و صدای سوزان از اون سر خوابگاه به گوش هافلیای متعجب رسید.

-پاپاتونده به علت استفاده از ادبیات نامناسب در صحبتش با ساحره ها یک هفته تعلیقه!

وندلین با شیطنت خاصی به پاپا نگاه کرد و گفت:
-حداقل اخماتو وا کن!
-نمی تونه گره اش تو هم رفته، گره کور شده.

پاپا توی هوای چرخان به صورت سایلنت به لاکتریا فحش می داد. لاکتریا که از تعلیق تنها مخالف طرح قرعه کشیش خوشحال به نظر می رسید، گفت:
-خب حالا بریم سراغ قرعه کشی...
-نه در این مورد حق با پاپا بود. بابت اشتباه تو یا گربه ات نباید بقیه هم دخیل بشن. مشکل شماست؛ خودتون حلش کنین. 48 ساعت وقت داری حلش کنی، در غیر این صورت به جرم نابود کردن نماد هافل برای همیشه معلقت می کنم؛ شیر فهم شد؟

لاکتریا آب دهانش را قورت داد. چطور می توانست، خودش را از این مشکل نجات بدهد؟ چطور می توانست مشکل گورکن هافلپاف را حل کند؟ به قاتل نگاهی که با آرامش خاصی گوشه ی اتاق لمیده بود. تمام این مشکلات را خود او به وجود آورده بود و حالا لاکتریا به خاطر او به این مخمصه افتاده بود.

-میدونم چیکار کنم!


ویرایش شده توسط پاپاتونده در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱ ۲:۴۷:۳۴


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۳
#3
توی کافه بوی ها پخش شده بود، از قهوه ی داغ گرفته تا نوشیدنی تند و آتشین، غذا های عجیب و غریب جادویی که باعث شده بود، کل فضا بویی شبیه محتویات معده ی هاگرید رو بگیره! دور یه میز چوبی دایره ای چند نفر نشسته بودند و یکیشون با چنان هیجانی داشت قصه سرایی می کرد که بقیه ی رفیقاش از دوش تف گرم لذت می بردند.

-اون مرده اصلا شبیه بقیه ی جادوگرا نیست؛ جای ردا کت شلوار می پوشه، بدون دست جادو می کنه! تازه شنیدم اینقدر پوستش تیره اس کسی نمی تونه چهره اش رو تشخیص بده.

ملت توی کافه:

مرد دور لباش با زبونی در ابعاد گردن زرافه خیس کرد و بعد ادامه داد:
-آره تازه من یه روز توی یه کافه نشسته بودم، اومد تو می گن نباید به چشاش نگاه کرد. می گن اگه به چشاش نگاه کنی، چشات از توی جاش ذوب می شه، من خودم یه نفر رو دیدم چشاش ذوب شد.

ملت توی کافه:

مرد نقال صورتش رو خاروند، یکم هیجان به صداش تزریق کرد و گفت:
-تازه کله ی کچلش رو نگفتم! می گن با اسمشو نبر نسبت داره، فقط یه رگش کشیده به آینه نفاق انگیز ... می گن اگه به سر کچلش نگاه کنی، بدترین اتفاقی که توی زندگیت می افته رو می بینی!

ملت توی کافه که کارشون از ناخن گذشته بود، شروع به خوردن انگشتاشون کردن. مرد نقال هم که چانه اش گرم شده بود، صداش رو یکم پایین آورد و گفت:
-تازه نمی دونین! همه ی جادوگرا صداش می کنن پاپا، خیلیا می گن این بابای همه ی جادوگراس! می گن مرلین رو زن این زاییده. می گن ولدمورت بچه ی کوچیکه اش بوده، به بی محلی کرده اینم اینقدر چیز شده ...

مرد نقال که در هر حالتی از ولدمورت می ترسید، یکم به دور برش نگاه کرد و بعد تصمیم گرفت سریع بحث رو عوض کنه، هنوز برای دیدن سریال "حریم کروشیو "خیلی جوان بود!

-آره... چیزه... می گن یه مار داره، سه تا ناجینی! اینقدر مارش گنده اس تا حالا صد تا آدم درسته رو قورت داده؛ اونم نه جدا جدا با هم! البته می گن وقتی عصبانی می شه این مارش رو گره می زنه، جای پاپیون استفاده می کنه!

یک نفر با من من در حالی که دستش تا آرنج توی دهنش بود، پرسید:
-او ناوق کاو او او ...؟

مردی که داشت از جادوگر عجیب نقل می کرد، همچین دستش رو بلند کرد، یه کشیده ی همچین پر آب (تو مایه های پرتقال شهسوار! ) گذاشت زیر گوش کسی که سوال رو پرسیده بود گفت:
-اون بی صاحاب از تو دهنت درار بینم چی می گی؟

مرد که نصف صورتش تپل و سرخ شده بود و نصفه دیگه، استخوانی و سفید گفت:
-اون نگفت که چرا اومده به اون کافه؟

مرد نقال یه کشیده ی جانانه ی دیگه به طرف دیگه صورت مرد زد تا هم قیافه اش به یه توازنی برسه هم یاد بگیره الکی مثل زنا جیغ نزنه! بعد سرش رو پایین انداخت و با صدایی خیلی خیلی کم که گوش هایی به تیزی گوش های جن ها هم به زور می شنیدنش گفت:
-اون گفت می خواد همه ی کافه های این شهر رو با خاک یکسان کنه!

یهو کافه به حمام زنونه تبدیل شد و صدای جیغ دیوار های کافه یعنی همون حموم رو به لرزه در آورد، هر کسی لخت و بی لباس به سمتی می دویید که بتونه سریع تر از کافه فرار کنه. مرد نقال هم که نقشه اش گرفته بود، یه لبخند ریز شیطانی زد و با آرامش هر چه تمام تر از کافه خارج شد.

-تموم شد؟ چطوری اینقدر سریع جیغشون رو در آوردی؟

صدایی که اصلا به فضای نیمه طنز پست نمی خورد و کیفیتش رو شدیدا کاهش می داد، در فضای سوژه طنین انداز شد. مرد نقال لبخندی زد و گفت:
-اگه نمی تونستم یه مشت مردم مست رو بترسونم که دیگه اسمم بیدل نقال نبود! اون موقع اسمم بود بادل بقال ... :lol2:

پاپا با همون قیافه ی فوق جدی، بدون اینکه حتی از شوخی چند درجه زیر صفر بیدل، یه لبخند هم بزنه گفت:
-خوبه! بیا این پولت، همین که مردم فکر کنن، یه خطری هستم بزرگتر از ولدمورت برام کافیه!
-الان اونا فکر می کنن تو از بمب اتم هم خفن تری چه برسه به ولدمورت!

پاپا سری تکان داد، بیدل هم که دید، این پاپا عمرا با شوخی های مسخره اش، نمی خنده مثل روباهی که دمش رو بریده باشند، گیج از اینکه چی رو باید بذاره روی کولش و بره، همونجا وایساد بر بر پاپا رو نگاه کرد. نویسنده هم که دید بیدل، نفهم تر از این حرفاست که بدونه باید الان از کادر بره بیرون و پاپا یه لبخند مسرت بخش بزنه، همین جا سوژه رو بست تا باشد که شخصیت ها یاد بگیرند، به موقع از کادر خارج شوند!



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
#4
صدای حیوانات قلب پاپا را قلقلک می داد؛ هدیه ی عجیب او، یک اژدها سواری! پاپا همیشه آرزوی پرواز داشت، زمانی که با جاروی پرنده آشنا شد، این آرزو تا حدی برایش محقق شد اما اژدها سواری، این حتی فراتر از رویا های کودک سیاه پوست محله ی فرانسوی ها بود.

صدای موجودات جنگل شبیه یک سمفونی شده بود. حسی که پاپا تجربه می کرد، ترس نبود؛ دقیقا شبیه یک قلقلک بود، یک نوع اضطراب شیرین. دیدار با اژدها برای هر کسی هیجان انگیز است.

نور آفتاب هر لحظه بیشتر در جنگل تاریک نفوذ می کرد. پاپا بر اساس گفته های استاد و دوست قدیمیش نور ها را دنبال می کرد و به قلب جنگل نزدیک می شد. با گام های بلند جلو می رفت. فکر کردن به اینکه یک اژدها -همان موجودی که قهرمان داستان های کودکیش بودند- را از نزدیک ببیند، قلبش را به تپش می انداخت.

از تعداد درختان کم شد و پاپا آن معجزه را دید؛ برای لحظه ای زمان ایستاد. نفس پاپا بند آمده بود؛ عظمت آن اژدها در مخیله اش هم نمی گنجید. اژدهای سیاه رنگ بزرگ با بدنی پر از فلس های براق و آن چشم های سرخ! او نمادی از عظمت بود، نمادی از قدرت، نمادی از معجزه!

ثانیه ها سپری می شد اما تصویر ثابت بود. مرد بلند قدی که در مقابل یک اژدهای سیاه بزرگ، تبدیل به مجسمه شده است. یک عکس زیبا برای جلد کتاب های علمی تخیلی با این تفاوت که این عکس نبود! خود واقعیت بود.

اژدها گردنش را به سمت پاپا چرخاند برق آن چشم های سرخ پاپا را به خود آورد. این بار با احتیاط و با قدم هایی کوتاه جلو رفت. اضطراب بر قلبش پنجه می کشید. تقریبا به چند متری اژدها رسیده بود. دستش را دراز کرد. بدن سرد و سخت اژدها را زیر دست هایش حس کرد. این واقعیت بود، نمی توانست انکارش کند؛ چند بار خودش را نیشگون گرفت تا مطمئن شود، درون خواب و رویا نیست! دنیای قصه ها با دنیای او تلاقی پیدا کرده بود و او سر این تقاطع مبهوت ایستاده بود.

-آروم باش نمی خوام صدمه ای بهت بزنم.

چه کسی با یک اژدها حرف می زند؟ این را ذهن خشک و جدی پاپا در گوشش خواند. این حرف مثل سقلمه ای بر پیکره اش بود. حس کمی مجنون شده اما چه کسی بعد از دیدن اژدها سالم باقی می ماند؟ به خود آمد و آرام اژدها را نوازش کرد. باید سوارش می شد. باید پرواز با اژدها را تجربه می کرد.

خیلی آرام سعی کرد بر پشت اژدها بنشیند. وردی که در یک کتاب قدیمی برای آرام کردن اژدها خوانده بود را مدام زیر لب تکرار می کرد. این اژدها هم آرام تر از اژدها های درون داستان های کودکیش به نظر می آمد. حالا بر پشت اژدها نشسته بود. دستش را دور گردن او حلقه کرد و گفت:
-می تونی بری، من آماده ام.

اژدها بال های را گشود. نسیم ملایمی که از این حرکت به صورت پاپا وزید، جذاب‌ترین نسیمی بود که پاپا به زندگیش تجربه می کرد. با اولین بال زدن و بلند شدن از زمین، ذهن پاپا از همه چیز تخلیه شد. دیگر تنها لذت می برد. سبک شده بود، حسی عجیب که هرگز تا کنون تجربه نکرده بود. چشم هایش را بست. باد روی صورت استخوانیش سر می خورد. حس کرد هرگز نمی خواهد از این اژدها پیاده شود. می خواست تا آخر دنیا روی آن سوار باشد و پرواز کند.

پاپا چشم هایش را باز کرد، ابر های سفید از کنارش عبور می کردند، اینجا همه چیز زیباتر شده بود. هاگوارتز حتی از این بالا کوچک و حقیر به نظر می آمد. حس کرد آزاد شده، به جایی که به آن تعلق دارد رسیده نمی خواست زمان بگذرد. می خواست دنیا برای او و اژدهایش متوقف شود. پس اوج گرفت در بین ابر ها محو شد.


ویرایش شده توسط پاپاتونده در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۶ ۲۰:۲۷:۰۱


پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
#5
سیاه سوخته ی بزرگسال هافلپاف

پاپا در کلاس رو باز کرد و وارد شد بدون اینکه حتی در رو فوت کنه، چه برسه به زدنش. تدی آبرو هاشو گره ملوانی زد و گفت:
-مگه اینجا طویله اس سرت رو انداختی اومدی تو؟

پاپا خیلی خشک و جدی به چهره ی اخمالوی تد نگاه کرد و گفت:
-فکر می کردم یه گرگ اداره اش می کنه؛ مگه کسی برای گرگ ها هم در می زنه؟!

تدی که همچین رنگ بادمجون شده بود، دندونای تیزش رو به رخ پاپا کشید و گفت:
-بهتره با یه گرگ سر شاخ نشی، نون سوخته!

بعد از گفتن این جمله نویسنده به این فکر افتاد که عه اینکه اصلا تدی نیست! یه موجود دیگه اس، شاید لودوئه پس طی یک حرکت خودسرانه تدی رو از صحنه ی سوژه محو کرد.

-خب همونطوری که واضحه من پارتی های کلفتی دارم و هر کسی با من کل کل کنه به سرنوشت تدی دچار می شه و از صحنه ی روزگار محو می شه. کسی هست که مشکلی داشته باشه؟

دانش آموزا به فرمت به هم نگاه کردند خیلی هماهنگ با صدا هایی لرزان تر از تار های گیتار گیدیون گفتن:
-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

پاپا با لبخند سری تکون داد و بعد شیشه ای که روش نوشته بود مرجان رو از شیشه کلاس پرت کرد بیرون.

-چررررررررررق! (افکت صدای شکستن شیشه.)

در حیاط مدرسه ماندانگاس در حال دزدیدن کابل های مسی برق بود که این شیشه خورد توی سرش. با عصبانیت تیکه های شکسته ی شیشه رو بلند که دید روش نوشته:«معلم ریاضیات جادویی ...»

همین کافی بود که دله دزد بزرگ، خاطی این عمل شنیع رو تشخیص بده و تصمیم بگیره، دندون های نیشش رو از بیخ بکنه و جای عاج فیل بفروشه! پس با عصبانیت و رنگی تو مایه های گوجه فرنگی به سمت کلاس ریاضیات به راه افتاد.

درون کلاس اما دیگه خبری از ناز دادنای تدی نبود؛ پاپا گریفیندوری ها رو یه لنگه پاپا کنار تخته نگه داشته بود. بعد گفت:
-امروز می خوام بهتون کاربرد ریاضی در زندگی و زاویه شناسی رو یاد بدم. به هر کودوم از شما دانش آموزان هافلپاف یه تیر دارت دادم، اگر بتونید یک تیر رو در چشم یکی از این گریفی ها بزنید و اون یکیش وسط قفسه ی سینه اش برنده اید و تونستید زاویه بازی رو یاد بگیرید.

یوآن با شیطنت پرسید:
-خب حاجی فیروز نقش ما چیه؟! ما چه چیز ریاضیات رو یاد می گیریم؟

پاپا لبخندی زد. بعد چرخید به سبک این شخصیت های گولاخ فیلما به افق خیره شده بود با صدای آلن دلون گفت:
-ریاضت و صبر در راه حل مسئله!

بعد دوباره به فرم همون پاپای خشک و عصبی در اومد، چرخید و رفت یقه ی یوآن رو گرفت، اونو از پنجره پایین پرت کرد و گفت:
-البته هر کسی سعادتش رو نداره!

پووووووووووووف!(افکت پودر شدن یوآن روی زمین! ).

پاپا در حالی که خاک روی کتش رو پاک می کرد، با سر اشاره کرد که دانش آموزان هافلپاف شروع کنند. در همین حال گرگ با عصبانیت در حالی که تنش پر از جک و جونور های مختلف شده بود جلوی دانگ توی سوژه ظاهر شد.

-عه تدی؟! تو چرا این شکلی شدی؟

تدی کش و قوسی به بدنش داد تا شاید جک و جونور ها یکم ازش فاصله بگیرن، بعد با لحنی خیلی ناراحت و دپرس گفت:
-آخه من اهل بم نیستم که آفت نذارم! رنگ بادمجون شدم، نویسنده هم من فرستاد توی مزارع آفت ها ریختن سرم! جون کندم تا به اینجا آپارات کردم.

دانگ با تعجب به تدی خیره شد و گفت:
-یعنی تو اون شیشه رو پرت نکردی تو سره من؟! پس کار کی بوده؟
-پاپا تونده ی زغال لیمو!

دانگ سری تکون داد و از قرمزی بیشتر شبیه گوجه فرنگی شد. بعد با سرعتی نزدیک به سرعت فرار از سیاه چاله به امید گرفتن سیاه پاپا به سمت کلاس رفت.

-بووشکووف(افکت انفجار در کلاس! )

تدی در حالی که با انگشت به پاپا اشاره می کرد، گفت:
-همین بود دانگ، تازه در هم نزد!

دانگ با شنیدن این موضوع پاپا در نزده، حقیقتا هم رنگ گوجه فرنگی شد و قل قل خوران به سبک دافنه، خودش رو به پاپا رسوند.

-مرتیکه سیاه سوخته تدی رو از کلاس بیرون می کنی؟! خودت جای استاد ریاضیات جادویی جا می زنی؟! بدم از سقف آویزونت کنن؟ بدم رفیقای جیب برم خط خطیت کنن؟ بدم مورفین جای زغال ازت استفاده کنه؟
-پررررررررررررررت!(تبدیل دانگ به رب گوجه فرنگی! )

پاپا در که با مشت چنان توی سر دانگ کوبیده بود که از دانگ چیزی به جز رب گوجه فرنگی نمونده بود، گفت:
-وقت کلاس امروزتون تمومه! تکالیفتون رو یادداشت کنین!

تکالیف:

1.در میزان درصد جراحت گریفیندوری ها تحقیق کنین.(10 نمره)
2. رولی در مورد کاربرد های دیگه ی ریاضیات که در طول زندگی با هاش در گیر می شین بنویسین.(20 نمره)



پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین
پیام زده شده در: ۱۸:۳۰ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۳
#6
پاپیون سیاه

vs.

کیو.سی.ارزشی


پست پایانی


کلاوس در حالی که با شتابی در حد بوگاتی ویرون به سمت ویولت میره، دیوار صوتی رو میشکنه و صدای خنده ها رو این طوری میشنوه:
- ره ره ره ره!

خودشم به شدت میزنه زیر خنده و از شدت خنده کنترل بوگاتیشو ... نه جاروش رو از دست میده و میره تو شکم ویکتوریا ویزلی!

- یا روونا! ما رو به عجب بهشتی فرستادی! drool:

همه با دیدن آبشاری که از دهن کلاوس جاری شده از خنده منفجر می شن؛ اونم انفجاری در ابعاد بیگ بنگ! از امواج صوتی به وجود اومده از خنده‌شون کوافل به سمت دروازه‌ی کیو سی میره و دروازه باز میشه.

- هر هر هر! عجب گلی می خوره کیو سی، این بازی عجب بازی‌ای شده! استاد قمیشی رو ببینید... هـــان؟! اون ولدمورته!

سیاوش قمیشی که بدون دماغ شباهت عجیبی به لرد سیاه پیدا کرده، در حالی که اون وسط قر میده و رپ میخونه، با شنیدن اسم ولدمورت شروع میکنه به فی‌البداهه خوندن یه آهنگ جدید:
- آره داش من ولدمورتم، همتونم با هم میدم قورتم! من این روزا زندگیم مث اینه که روی سورتمه‌م، الآنم میخوام بخورمت جای سبزی قورمه‌م!

ملت با شنیدن اسم ولدمورت خودشون رو خیس میکنن. کف زمین عرق جبین دیگه به جای اینکه به خاطر چمن‌ها سبز باشه، زرد میشه!

-هزار دفعه گفتم به این عرق جبین برسین. همه‌ی چمناش زرد شده!

تدی با عصبانیت این جمله رو میگه و با حرص هر چه تمام‌تر کوافل رو به سمت دروازه‌ی خالیه پاپیون سیاه میفرسته. کوافل به گوشه‌ی فلزی دروازه‌ی وسط میخوره و با پیچ و تاب و دوران برمیگرده؛ به کله‌ی ویولت اصابت میکنه، بعدش توی دروازه‌ی کیو سی جا میگیره.

-گل! وااااااااااااااااای عجب گل خنده داری، هر هر هر! یعنی بازی از این خنده دار‌تر نمیشه، هر هر هر هر!

ویولت در حالی که سرش قیری ویری میره، داشت میخورد زمین که باری روی هوا میگیرتش و دقیقاً مثل این فیلمای هندی به چشم های بسته‌ی ویولت نگاه میکنه. ویولت هم دقیقاً مثل این زنای هندی چشاش رو با کمترین سرعت ممکن باز میکنه و نجواکنان میگه:
- باری...

- ویولت...

- باری...

- ویولت...

- باری...

تماشاچیا همه از دیدن این صحنه به این شکل درمیان و یهو به صورت خودجوش شروع میکنن به دست زدن و خوندن این آهنگ:
-عروس، دومادو ببوس یالا! یالا... یالا... یالا... عروس دومادو ببوس یالا! یالا... یالا... یالا...

در این لحظه ویولت هم که در اثر برخورد کوافل به سرش مغزش جا به جا شده، به حرف جمعیت گوش میکنه و صحنه بالای 18 سال میشه؛ دوربین میچرخه روی کلاوس غیرتی که رنگ بادمجون بم شده. این بشر از اول زندگیش هم آفت نمی زد!

ویکتوریا هم که با دیدن این صحنه‌ها فیلش یاده هندستون کرده، یهو کلاوس رو میکشه سمت خودش و فضای این طرف ورزشگاه هم به بالای 18 سال تبدیل میشه و دوربین برای فرار از این صحنه‌های شنیع با سرعت میچرخه یه سمت دیگه که لنزش با سرعت میخوره توی سر پاپا.

- من کجام؟! اینجا کجاست؟!

ویریدیان که میبینه پاپا بدجوری قاط زده میره دکمه‌ی ریست تو دیفالت فکتوری رو میزنه. غافل از اینکه پاپا به زور و زحمت توی همچین سوژه‌ای جا افتاده بود و داشت بندری می‌زد؛ پاپا هم میره روی حالت دیفالت و یهو چشماش رو باز میکنه و میبینه اونور کلاوس و ویکتوریا دارن... این طرف ویولت و باری دارن... اون طرف تر تماشاچیای بی‌جنبه دارن... اون یکی طرف تافتی داره با ویکتور... اون طرف تر هم تد با سوراخ دروازه... (نه آقا! چقدر منحرفین شما، داره توی سوراخ دروازه گل میزنه!) پاپا کاملاً از حالت سیاه به حالت قرمز اناری در میاد و داد میزنه:
-این چه‌ جور مسخره‌بازیه!

تماشاچیا هر هر خنده‌شون یه بار دیگه زمین رو به لرزه در میاره که پاپای جدی رو جدی‌تر می کنه و این بار بلندتر از دفعه ی قبل فریاد میزنه:
- خفه شین! اینجا زمین کوییدیچه یا محل فیلم برداری فساد اخلاقی!

دوباره کسی پاپا رو آدم حساب نمیکنه و در و دیوار ورزشگاه همه قهقهه میزنن! پاپا هم با عصبانیت سوار جاروش می شه، در حالی که اصلا نمی دونه چیکار داره می کنه به سمت جیمز که با بی خیالی داره به صحنه هایی که مناسب سنش نیست نگاه می کنه میره، کلاوس رو از وسط کار مهمش می کشه بیرون؛ بعد با عصبانیت اسنیچ زرد رو که شبیه یه گنجشک داره پرواز می کنه رو می گیره! انگاری صد ساله صیاد اسنیچه لامصب! بعد اسنیچ رو می ذاره وسط مشت کلاوس، یکی هم تق میذاره زیر گوشش!

-واقعا؟ بازی تموم شد؟! نه نه نه! تصویر کوچک شده


گزارشگر در حالی که از شدت خنده خون‌ریزی معده کرده بود، حالا از شدت گریه تهالش پاره میشه و باعث ایجاد حسادت در آقای همساده میشه که با خودش فکر میکنه، چرا همه توی این بازی له له شدن جز من!

ورزشگاه هم کلاً با تموم شدن این بازی خنده دار و جذاب که صحنه‌های منحصر به فردی داشت، جامه‌ها میدرن و نعره‌ها میکشن و اشک‌ها میریزن؛ اینجاست که نویسنده حس میکنه بوی سوژه داره در میاد و زیرش رو خاموش میکنه.

پایان



پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳
#7
خب فکر کنم بد قول ترین مهمون تاریخ قلم پر بودم ولی حقیقتا بسیار زندگی پیچیده ای داشتم در ده روز اخیر، بسیار بسیار عذرخواهی می کنم! امیدوارم سرتون رو درد نیارم و پاسخ هام برای کسایی که می خونن خیلی خسته کننده نباشه!

از تد ریموس لوپین بابت اینکه منو دعوت کرد تشکر می کنم و در نهایت دیگه پر حرفی نمی کنم و شما رو با قلم پر تندنویس تنها می ذارم.

پیوست:


zip jpapa.zip اندازه: 43.18 KB; تعداد دانلود: 139
zip jpapapdf.zip اندازه: 337.01 KB; تعداد دانلود: 94


ویرایش شده توسط پاپاتونده در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۲ ۲۰:۰۹:۲۸


پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۳
#8
سهمیه ی پیرمرد سیاه هافلپاف


نور همیشه ناخوانده ترین مهمان این ورزشگاه بود. چراغ هایی که دور تا دور ورزشگاه نصب شده بودند، با خساست کم نظیری نور را به اطراف می فرستادند. فضا همیشه بوی خاصی می داد. خیلی از آن با عنوان "بوی مرگ" یاد می کردند. هیچ کدام از بازی هایی که در این ورزشگاه برگزار شد برای تفریح و لذت نبود. تفریح و لذت آخرین چیزی بود که به ذهن یک جارو سوار می رسید؛ همان کسی مرگ از سایه به او نزدیک تر بود!

کف ورزشگاه خبری از چمن نبود، کف پوش سرد سیاه میزبان هر جارو سواری می شد که تعادلش را به هر دلیلی از روی جارو منحرف می شد. رگه های سرخ رنگ خون در بین سیاهی قابل دیدن بود. خون سر و پیکر مردانی که روی همین کف پوش سیاه جان داده اند.

دور تا دور ورزشگاه دروازه ی فلزی بزرگی قرار داشت. محل ورود دیوانه ساز ها! اگر کسی اتفاقی از زمین خوردن جان سالم به درد می برد، بوسه های تشکر دیوانه ساز ها را تجربه می کردند. بوسه هایی مرگبار! خاطرات وحشتناکی در این ورزشگاه مدفون شده است. خاطراتی که کمتر کسی علاقه به دانستنش دارد.

جایگاه تماشاچی ها... مگر کسی دوست داشت همچین مسابقه ای را تماشا کند؟ این سوالیست که ذهن جارو سوار را همیشه به خود مشغول می کند. چه کسی می خواهد جهنم زمینی را به چشم ببیند؟ بعد که روی جارو تاب می خورد، مجانینی را می بینند که با برخورد بلاجر به کسی دست می زنند. زمانی که مغز کسی روی کف پوش های سیاه متلاشی می شوند، فریاد شادی می زنند و حتی زمانی که یک نفر اسیر دیوانه ساز می شود، هورا می کشند. همچنین مجانینی هم وجود دارند! حتی اگر باورش سخت باشد.

فضای ورزشگاه تقریبا تاریک است و تشخیص اسنیچ سخت تر از هر جای دیگر. جستجوگر ها حتی در رویایشان هم گرفتن اسنیچ را تصور نمی کنند. بازی ها هم زمانی تمام می شود که همه ی بازیکنان جان دهند. کسانی که یا از ترس تعادلشان را از دست می دهند یا بر اثر برخورد بلاجر به زمین می خورند یا حتی کسانی که گرفتار بوسه ی دیوانه ساز ها می شوند.

این ورزشگاه برای بازی چه کسانی طراحی شده؟ این ورزشگاه توسط پاپا تونده طراحی و جارو سوارانی که در آن به پرواز در می آیند، توسط خود او انتخاب می شوند. نامی که مردم بر آن گذاشتند "قفس مرگ" است اما خود پاپا آن را "رستاخیز گناه کاران" می نامد. بعضی از زندانیان آزکابان در همین ورزشگاه جان دادند.

کسی نمی داند این ورزشگاه کجای دنیا مخفی شده است. ماموران وزارت خانه خیلی به دنبال رستاخیز گناه کاران هستند اما تنها بعضی از آنها که بد شانس تر بودن، آخرین ثانیه هایشان را در قفس مرگ گذراندند. آن جا انتهای دنیاست. جهنم زمین!



پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۳
#9
فرد جرج ویزلی Vs. پاپا تونده


مربوط به جلسه ی چهارم ریاضیات جادویی

توجه کردید، بعضی مسائل را نمی توان از هیچ راهی حل کرد. ریاضیات کهن، ریاضیات نوین و حتی ریاضیات جادویی! من، پاپا تونده، زمانی باور داشتم که تیغ ریاضیات توانایی جراحی و تشریح هر مسئله ای را دارد؛ آن روز اما متوجه شدم، غول ریاضیات و منطق در مقابل بعضی از مسائل سر خم می کند.

برادری من و فرد جرج ویزلی جوان برای همه بدون اثبات پذیرفته شده بود. هر کس می خواست راجع به قوی ترین رابطه ی دوستی بین یک جادوگر کار کشته و یک تازه وارد صحبت کند، انتخابش من و فرد جرج بود. کسی حتی فکر نمی کرد که این رابطه به اینجا، گوشه ی تاریکی از آزکابان، ختم شود.

ماجرا های تلخ همیشه در یک شب زمستانی یا غروب پاییزی شروع می شوند اما این اتفاق شوم در یک صبح داغ زمستانی آغاز شد. همانطور که گفتم، هیچ راهی برای قبولش وجود ندارد؛ غیر قابل فهم ترین مسئله ی تاریخ بشر!

در تختم دراز کشیده بودم و در دانه های درشت عرق غرق شده بودم. گرمای آن روز طاقت فرسا بود. آن چنان که توان را از ساق هایم گرفته بود که خود را تا کلید کولر برسانم. صدای جیغ پرندگان از شدت گرما در آمده بود. نمی توانستم تا ظهر در تخت بمانم؛ کار هایی بود که باید انجام می شد.

*****


آب سرد دوش مثل خنجری سرد بر من فرود آمد. حس کردم که دلم می خواهد در اوج سرما بمیرم، مثلا زیر مقدار زیادی برف دفن شوم. صدای آب سردی که بر کف حمام می خورد، آرامش خاصی در من ایجاد می کرد. سرما کم کم داشت به اعماق وجودم نفوذ می کرد. لرزش خفیفی بر بدنم افتاد. آب را بستم.

آغوش نرم حوله مرا در خود پوشاند. من در اوج آرامش، غافل از اتفاقاتی که تا چند ساعت بعد به جریان می افتد، تکه نان تستی را روی میز چوبی مستطیل شکل قرار دادم. صدای زنگ در مانع از ادامه ی کارم شد. در را که باز کردم، چهره ی بشاش فرد جرج ویزلی را دیدم.

-تویی؟ اینجا چیکار می کنی؟ بیا دارم صبحانه حاضر می کنم، یه لقمه با هم می زنیم.
-نه پاپا، باید بریم، وقت نیست! اومدم دنبالت که ...

یادم نمی آمد با فرد جرج قراری داشته باشم. با تعجب به چهره ی خوشحالش نگاه کردم. کجا باید می رفتیم؟ حس کردم که فراموشی گرفتم. انگار فرد جرج این شک و ابهام را در چهره ی جدیم خواند و گفت:
-باید بریم وزارت خونه اونجا کاری دارم که تو باید باشی. نمی تونی بیای؟

چشمانش مرا مجبور به همراهیش تا وزارت خانه کردند. او مثل یک برادر کوچکتر بود. همیشه آن چشم ها مرا مجبور به قبول خواسته هایش می کرد. زمانی که از من خواست جادوی سیاه را به او بیاموزم، همین چشم ها باعث قبول خواسته اش شد. زمانی که از من خواست، طلسم انتقال نیرو را به او بیاموزم، همین چشم ها بود. در هر زمانی این چشم ها بود. چشم های درشت قهوه ای رنگ!

-صبر کن حاضر بشم پس. خودمم بیرون کلی کار دارم.

ساعتی بعد در وزارت خانه

وزارت خانه بر عکس بیرون که آفتاب همه جا را روشن کرده بود، تاریک بود. شبیه یک دخمه ی معجون سازی، سرما را می شد در نگاه ماموران حس کرد. بینی من می خارید، حس می کردم اتفاق شومی در جریان است. شاید بوی خیانت را حس می کردم؛ نمی دانم هر چه بود سنگینی جو و فضای به خوبی قابل مشاهده بود.

چهره ی خندان فرد جرج اما تنها نشانه ی صمیمیت بود. من که انتظار اتفاق بدی را نداشتم، حس ششم را نادیده گرفته، فرد جرج را دنبال کردم. جلوی دفتر وزیر ایستاد. دستش را روی شانه ی من گذاشت و گفت:
-همینجا منتظر باش. من با وزیر حرف می زنم، بعدش با هم می ریم سراغ کار های تو، باشه؟

سری به نشانه ی تایید تکان دادم و منتظر شدم. سکوت عجیب و سنگینی بر فضا حاکم بود. حس ششم من بد جور می تپید اما دلیلی نداشت، نگران شوم. حداقل من دلیلی برای بدبین بودن نداشتم. همچنان در انتظار و سکوت ادامه دادم. در با صدای تقی باز و فرد جرج با صدای نسبتا بلندی گفت:
-پاپا میای تو یه لحظه. یه کاری پیش اومده ...

نمی دانم چرا آن لحظه شک نکردم؟ چرا فرار نکردم؟ با خیال راحت وارد شدم. چوب دستی را در دست وزیر دیدم اما باز هم به چیزی شک نکردم. نور بنفش را هم دیدم که به سمتم می آمد اما باز هم متوجه نشدم؛ راستش را بخوایید هنوز هم متوجه نشدم!

-این جادو، باعث می شه تا 24 ساعت نتونه جادو کنه. ممنون فرد جرج!

در تمام چهره ام فقط یک سوال هویدا بود، چرا؟ فرد جرج خندید و گفت:
-اون خیلی خطرناکه آقای وزیر! می تونه بدون دست جادو کنه، اون حفیقتا خود جادوی سیاهه!
-چرا؟! فقط بهم بگو چرا؟ فرد جرج ویزلی تو مثل برادرم بودی!

خنده از روی لبانش دور نشد. با لبخندی به عرض صورتش گفت:
-تو برای جامعه ی جادوگری خطرناکی پاپا، جات تو آزکابانه! امیدوارم اونجا با بوسه ای از جانب یه دیوانه ساز ...

سیلی به او زدم. ممکن است جادویم را از دست داده باشم اما هنوز دست هایم را دارم. قدرت در مغز و مشت من است، نه جادو! این را در ذهن تکرار کردم. وزیر با صدای خشکی گفت:
-ببرینش!

سرما در تمام وجودم رخنه کرد. مانع ریختن اشک هایی چشم که پشت پرده ی چشم مخفی کرده بودم، شدم. وزیر با لبخندی بزرگ با فرد جرج دست داد و گفت:
-تو به عنوان بهترین کارآگاه وزارت که باعث دستگیری یکی از بهترین جادوگران سیاه شده، انتخاب شدی. مایه ی افتخار منی! برای تقدیر ازت مراسمی را تدارک دیدم.

از زمان شنیدن این جمله تا امروز تنها یک سوال برایم مطرح است. آیا یک مراسم تقدیر ارزش شکستن پیمان برادری را دارد؟



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۳
#10
پاپیون سیاه Vs. خرس های تنبل


پست نخست

ساطور با صدای مهیبی روی میز چوبی فرو رفت. مورفین در حالی که می خندید، تابی به مو هایش داد و گفت:
-می دونین این چیه؟ ساطور الادورا! می دونین دست من چیکار می کنه؟ چون می خواست گردن شما رو با هاش بزنه ولی من برای حمایت از شما موجودات نفرت انگیز، اون رو از دستش بیرون آوردم. حالا می دونین اگه ببازیم چی می شه؟ اینو دوباره می دم دست الادورا و اون موقع گردن های شما تزیینی خواهد بود برای اتاق الا!

قهقهه ی بلندی زد. ترس و وحشت در چشم های دابی و کریچر خوانا بود. مورفین یک خط از گرد سفید رنگ روی میزش ایجاد کرد و آن را بو کشید. بعد از اینکه خط را به طور کامل تنفس کرد، قیافه اش حتی ترسناک تر از قبل شده بود. دماغش را پاک کرد و گفت:
-حالا می تونید برید. این بازی رو باید تو ببری کریچر، در غیر این صورت ...

با انگشت ساطور الا را نشان داد و دوباره قهقهه ای مهیب زد. خنده ای که ترس را به بدن های نحیف دابی و کریچر تزریق می کرد.

اتاق پاپیون سیاه

عصبانیت در چشم های درشت و سیاه پاپا تونده موج می زد. کلاوس به خوبی دلیل این عصبانیت را می دانست. پاپا دائما عرض اتاق را قدم می زد و نگاه زهر آلودش را هر از گاهی به کلاوس می انداخت. ترس کلاوس از پشت شیشه های کثیف عینکش قابل تشخیص بود. سکوت اتاق فضا را برای کلاوس ترسناک تر می کرد. شاید این بار پاپا اخراجش می کرد.

-تو می خواستی خودت رو اثبات کنی، درسته؟

کلاوس سرش را پایین انداخت. نمی دانست این پرسش پاپا در نهایت به کجا ختم می شود اما دلش نمی خواست انتهای این گفتگو به اخراج او از تیم ختم شود. او باید خودش را اثبات می کرد اما دیگر وقتی باقی نمانده بود.

-دارم با تو حرف می زنم کلاوس؟

خشمی که در صدای پاپا موج می زد، تار های قلب کلاوس را لرزاند. این آهنگ را می شناخت، این آهنگ ترس بود. ترسی که این روز ها در قلب خیلی ها سازش را کوک می کرد. قلب کریچر، دابی، کلاوس و حتی مرد همیشه خندان تافتی! البته این ترس در چهره و رفتار تافتی خوانا نبود. ترسش در ورای آن چهره ی خندان جایی در درون وجودش دفن شده بود.

چشم های ناراحت کلاوس به چشم های خشمگین کلاوس دوخته شده بود اما حرفی نمی زد. انگار می ترسید بگوید متاسفم؛ می ترسید عذر خواهی کند. سنگینی بغض را روی گلوی نحیفش حس می کرد، همینطور سنگینی نگاه پاپا را. داشت زیر این سنگینی له می شد که ناگهان ...

-پاپا ولش کن، فقط یه بچه اس!

نگاه پاپا از روی کلاوس سر خورد و روی تافتی موند. کلاوس نفس راحتی کشید. دانه های درشت عرقی که روی پیشانیش نشسته بود، با دست پاک کرد. تافتی لبخندی روی لب هایش داشت که پاپا را عصبی تر از قبل می کرد.

-تو کلاوس رو به تیم معرفی کردی، حالا می گی بچه اس! دنیای کوییدیچ، دنیایی جدیه! ما فردا با مورفین گانت، دیوید کواکر و آیلین پرنس بازی می کنیم؛ می خوای بگی این ها هم به خودشون می گن کلاوس فقط یه بچه اس؟! الادورا چی؟ اونم می گه کلاوس فقط یه بچه اس؟

تافتی جوابی نداشت. تنها نفرتی را زیر دندان هایش مزه کرد. نفرتی عمیق از سه اسم. آیلین پرنس، دیوید کواکر و از همه مهم تر مورفین گانت!

فلش بک

تافتی درون کلاسش نشسته بود و برگه های دانش آموزان را تصحیح می کرد. لبخندش تنها همراهش، در این لحظات بود. صدای تق تق در به گوشش رسید. با خودش حدس زد که باز کلاوس، کسی که صفت کرم کتاب را به درستی با خود یدک می کشید، پشت در است.

-بیا تو.

در با صدایی آرام اما کشدار باز شد. تافتی سرش را از روی برگه ای که تصحیح می کرد، بلند نکرد. دیدن کلاوس نمی توانست مهم تر از تصحیح آن ورقه باشد.

-می دونی، طرز خوش آمد گوییت به برادرت در نوع خودش منحصر به فرده!

صدای دلنشین برادرش را شناخت. لبخند روی صورتش بیشتر از قبل شکفت؛ طوری که می شد، دندان های سفیدش را به خوبی دید. از ادامه تصحیح دست کشید و از جایش بلند شد. آغوش باز برادر بزرگترش، مقصد بعدی تافتی بود.

-کی اومدی؟ فکر می کردم به خاطر ماموریت وزارت رفتی آمریکا.
-رفته بودم، رد قاچاچیا رو توی لندن زدم و نمی تونی باور کنی ...

نگاه برادر تافتی به پنجره ی کلاس خیره شد. از ادامه ی حرف هایش باز ماند. زاغ سیاهی که پشت شیشه بود، او را نگران می کرد. تافتی با نگاهی کنجکاو گفت:
-چی رو؟
-الان وقت مناسبی نیست، دوباره با هم حرف می زنیم.

بعد از گفتن این جمله با عجله از کلاس خارج شد. تافتی با تعجب اخم هایش را گره کرد. چه چیزی برادرش را این چنین نگران کرده بود؟ سوالی که ذهن تافتی را قلقلک می داد.

زمان حال

سکوت دوباره اتاق را آشفته کرده بود. پاپا عرض اتاق را برای هزارمین بار طی کرد و با عصبانیت بیشتری گفت:
-دیدی، حتی خودت هم یک جواب قانع کننده براش نداری!

تافتی از خاطراتش بیرون آمد. به چهره ی کلاوس نگاهی انداخت؛ انگیزه ی خوبی را در ورای آن چهره ی رنگ پریده می دید. همان انگیزه ای که او را به این مسابقات کشیده بود. با صدایی که مملو از اطمینان بود، گفت:
-آره اونا با خودشون نمی گن اون یه بچه اس اما کلاوس دیگه مثل بچه ها رفتار نمی کنه. من مطمئنم توی این بازی دست های کلاوس دور اسنیچ حلقه می شه.

دوباره به کلاوس نگاه کرد. ترس کمی از او فاصله گرفته بود یا حداقل در جایی از وجودش گم شده بود. همانطور که تافتی مدت ها ترسش را در گوشه ای از وجودش دفن کرده بود. آن لبخند مهم ترین نقاب تافتی بود. لبخندی که نمادی از ترس و اندوه بود اما کسی این را نمی دانست!







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.