هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: از کدام شخصیت کتاب بیشتر خوشتان می آید؟ چرا؟
پیام زده شده در: ۱:۰۰ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۳
#1
خب هر شخصیتی برای خودش شخصیت خاص خودش رو داره!(چه جمله عمیقی)
ولی اینجا از بانو بلاتریکس نام میبریم...
دلیلش هم اینه که جدا از بازیگر فیلم بانوی دو عالم ملکه هلنا،اعتقادشه...مثل خیلی از مرگخوار ها از ترس یا در پی قدرت و اینجور چیزها به دنبال دارک لرد نرفته...به ولدرمورت اعتقاد داره...



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۳
#2
هیچ کسی توی خوابگاه هافلپاف بیدارنبود به جز راهب چاق و اوون کالدون...اوون در حال وارسی شیشه ای بود که داخل اون مایع بنفش رنگی که روی آن نوشته ی نامفهومی که تنها کلمه "لیشانک" رو میشد تشخیص داد،بود.

این بطری رو از شرطبندی روز گذشته که با کنت تاولر انجام داده بود،به دست آورد...اما چیزی که برای اوون خیلی عجیب بود،اهمیت این معجون برای کنت تاولر بود...کنت به اوون توصیه کرد که معجون رو وقتی بخوره که نیاز به پرواز داشته باشه.

وقتی اوون از کنت توضیح بیشتر خواست،کنت به گفتن این جمله که وقتی خوردی میفهمی ،اکتفا کرد.

اوون که این بطری فکرش رو خیلی مشغول کرده بود نتوانست شب رو بخوابه.فردای اونن شب اوون به قصد تحقیق درباره ی معجون و کلمه لیشانک،به کتاب خانه رفت ولی چیزی دندان گیری به دست نیاورد...

به عنوان آخرین راه حل اوون تصمیم گرفت که پیش پرفسور اسنیپ بره...اوون بر خلاف اکثر قریب به اتفاق دانش آموز ها مشکل چندانی با اسنیپ نداشت...اما روابط دوستانه ای هم در کار نبود بلکه یک نوع احترام متقابل بین اوون و اسنیپ در جریان بود.

بعد از کلاس معجون شناسی و رفتن دانش آموزها،اوون از پرفسور اسنیپ درخواست کرد که کمی از وقت پرفسور رو بگیره...
_پرفسور...میتونم یه سوالی بپرسم؟! لیشانک یعنی چی؟!

اسنیپ که انگار جا خورده بود رو به اوون کرد و گفت:
_لیشانک؟!چرا این سوال رو از من میپرسی؟!

اوون که در این فکر بود که به اسنیپ قضیه رو بگه یا نه،بلاخره گفت:
_امممممممم...خب این روی یک بطری که توش احتمالا یک معجون بود نوشته شده بود.

اسنیپ در حالی که چند قدم به سمت اوون نزدیک شد گفت:
_معجون رنگش نارنجی بود؟

اوون چشمانش رو در حالی که نشان از بی اهمیتی موضوع بود،باز کرده بود گفت:
_نه!بنفش بود...

اسنیپ ناگهان دستش رو به سمت اوون دراز کرد و گفت:
_بدش به من...

اوون که کمی ترسیده بود گفت:
_نیست!یعنی دست من نیست...من این معجون رو جایی دیدم...توی پاتیل درزدار دست یک نفر بود...

اسنیپ دستش رو برگردوند و توی جیبش گذاشت و گفت:
_و تو کلمه لیشانک رو روی بطری که دست یک نفر بود خوندی!توقع داری باور کنم؟

اوون سرش رو پایین انداخت و گفت:
_نه..یعنی آره...یعنی چیزه...من فقط کنجکاو شدم.

اسنیپ شروع کرد به جمع کردن وسایلش و در همین حین گفت:
_باید برای حس کنجکاوی شما هم شده بگم که این معجون دلاتیب لیشانک سقلع خق نام داره که فقط توی آفریقا امکان تهیه اش هست...یک معجون خطرناکه که باعث میشه نیروی جاذبه روی خورنده ی معجون تاثیری نداشته باشه...اما بعد از چند هفته به دلیل اینکه دیگه نیروی جاذبه ی نمیتونه شخص رو روی زمین نگه داره،شخص بالا و بالاتر میره به طوری که دیگه نمیتونه به زمین برگرده و برای سالهای طولانی توی هوا معلق میشه...اگه این معجون رو دارین یا نه،سعی کنید ازش دوری کنید و ازش خلاص بشین...

اسنیپ پس از جمع کردن وسایلش از اتاق خارج شد و اوون رو غرق در افکار خودش توی کلاس تنها گذاشت...فکر های شوم...خیلی شوم...



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۳
#3
اول ما انتخابمون رو میگم بعد رولمون رو...البته نمیدونم این رول چیزی هست که میخوای یا نه ولی مهم نیست...من این رو میخوام.

انتخاب من:پادشاه

یه زمانی مثلا قرون وسطی

_پادشاه این کشور کسی نسیت جز اوون کالدون...احترام بگذارید...

این صدای شیپورچی ها و خادمان کینگ اوون بود که به رعایا اعلام میکردن که پادشاه از این محل در حال گذشتن و رفتن به قصر خود است...مردم هم با احترام به پادشاهی که 16 سالی میشود بر تخت نشسته و مردم را از بدبختی و فقر و فلاکتی که دچار اون بودن نجات داده،برخورد میکردن...اما گروهی بر طبق معمول از این وضعیت ناراضی بودن اما با شناختی که از کینگ اوون داشتن میدونستن که این امر رو میتونن با خود کینگ در میان بذارن.

یکی از این گروه ها مردم دیگر ممالکی بودن که کینگ اوون بر اون تسلطی نداشت...اونها میخواستن که کینگ پادشاهی اون مناطق رو در اختیار بگیره...به همین خاطر تصمیم گرفتن که گروهی از خودشون رو به نزد کینگ اوون بفرستن و و درخواستشون رو در دیدار بیان کنن...

قنبر که سرپرست این گروه کوچک اعزامی بود برای اولین بار بود که به جزیره تحت حکومت کینگ اوون میرفت در ابتدای ورود به اونجا دچار حیرت شد...این حیرت به دلیل زیبایی جزیره،زیبایی مردم،زیبایی ساختمان ها،زیبایی قصر و زیبایی طبیعت بود...

قنبر و گروهش همان اول که وارد قصر شدن مبهوت جلال و جبروت قصر،تاج و تخت،دستگاه حکومتی و سلطنتی و البته شخص پادشاه شدن...بعد از احترام گذاشتن به کینگ اوون،قنبر رو به کینگ اوون کرد و گفت:
_کینگ!خلاصه و سر جمع میگم بیا بر ما حکومت کن!
_نمیشه!
_چرا؟!آخه!
_حکومت به این گل و بلبی به خاطر این هست که من از این مردمم...فرهنگ این مردم همون فرهنگ منه...کلا گرفتی چیه؟!اینجا همه چی مال ما هست! اما ماله شما،ماله ما نیست!
_اما یا کینگ!خیلی ها میگن که شما جادوگری...میتونی هر کاری کنی...
_جادوگر؟!من؟!شیب؟!بام؟!!!اگر هم جادوگر باشم کاری واسه شما نمیتونم بکنم.
_پس شما میفرمایید چه کنیم؟!
_خودتون بر خودتون حکومت کنین...
_اما ما شوالیه و نیروی نطامی نداریم.
_مگه من دارم؟!
_ندارین؟!
_نه!
_عه؟!خب پس که اینطور...مرسی آقا!دمت گرم...پس ما بریم دیگه به خودمون حکومت کنیم...لطف و سایه عالی مستدام!
_به سلامت...

اوون این جمله آخر رو در حالی گفت که دستش رو توی جیبی که چوب دستیش رو توی اون قایم کرده،و چوب دستیش رو لمس میکنه گفت...



پاسخ به: دفتر اساتيد
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۳
#4
برای اعتراض نسبت به درس ماگل شناسی اومدم

بانو الادورا...چرا؟!

ما هویج نیستیم که!

مرین نگه دار...



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۳:۲۶ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۳
#5
شادی و سرور در چهره دانش آموزان کلاس ماگل شناسی به دلیل اینکه این آخرین جلسه خواهد بود،موج میزد...خوشحالترین دانش آموز هم بنا به دلایلی دابی بود!

اما دانش آموزهایی هم بودن که فکر میکردن الادورا،با امتحانی که قرار هست بگیره کار خودش رو حداقل با قطع کردن سر یکی دو نفر پایان بده...

انتظار ها به سر رسید...الادورا در حالی وارد کلاس شد که جن خانگیش پشت سر او و با کلی کاغذ پوستی در دست،برگه ها رو روی میز امتحان قرار میداد.

سوالات روی برگه این چنین بود:
1_ماگل در کلام آلبيك گرونيون به چه چیزی تشبیه شده؟(1نمره)

2_چرا ماگل با قاف نوشته نمیشه و با گاف نوشته میشه؟با رسم شکل توضیح دهید!(3 نمره)

3_فرق بین ماگل و سانتور در چیست؟(2نمره)

4_یک وسیله ماگلی را گوش کنید!(3 نمره)

5_ترانه ماگلی "ماگل چقد قشنگه ایشالا مبارکش باد" را به صورت قورباغه قورت دهید!(1نمره)

6_پایتخت کشور خارج کجاست؟(2نمره)

7_چند نوع غذای ماگلی در زیر مبل وجود دارد؟!(1نمره)

8_چرا رفتی چرا من بیقرارم؟!(3نمره)

9_گیر دادن های الکی در مورد نگارش چه لطمه ای بر روحیه ماگلی میذاره؟(2نمره)

10_ته کشیدن سوژه چه تاثیری بر ورزش پرش با ویلچر دارد؟(1نمره)

11_به نطر شما در نظر نگرفتن مصالح میتواند در تاریخ جادو باعث حسرت شود؟!با ذکر حداقل دو مثال(3 نمره)

12_ساطور خوب توی بازار چنده؟(2نمره)

13_در نقاشی معروف لبخند ژکوند،ژکوند چرا میخند؟!(3نمره)

14_در صورت قطع شدن گردن چه توصیه بهداشتی برای آسیب نیافتن و جریحه دار نشدن احساسات عمومی میکنید؟(1 نمره)

15_یک اختراع ماگلی رو به صورت سه بعدی با آبرنگ نقاشی کنید(2نمره)

دانش آموز های کلاس بعد از دو سه بار خوندن سوالات و شک کردن به مغز و چشم خود بلاخره فهمیدن که مثل اینکه قرار نیست الادورا بگذاره که کسی از این کلاس قبول بشه...

یوآن اولین نفری بود که به الادورا اعتراض کرد:
_من اعتراض دارم!هیچکدوم از این سوالاتی که توی امتحان اومده،قبلا توی کلاس تدریس نشده.

کلاواس که از تعجب میخواست لباس هاش رو پاره کنه که البته به دلیل رعایت کردن عفت عمومی از این کار منصرف شد،گفت:
_آخه اصلا چرا باید گردنمون قطع بشه احاسات عمومی جریحه دار نشه!

دافنه که دود از کله و دهانش در میومد گفت:
_این سوالات مخاف روح دموکراسی هست!ما به مدیر گزارش میدیم!

صدای همهمه و اعتراض و شورش کلاس رو فرا گرفته بود...ناگهان الادورا که تا اون موقع ساکت مانده بود چوب دستیش رو در اورد و گفت:
_من رو از بالاک میترسونید!برین از مرلین بترسید!

و سپس با چند آوادا همه دانش آموز ها رو ساکت کرد...البته از زندگی هم دانش آموز ها ساکت میشن!سپس الادورا در حالی که از نوک چوب دستیش دود بلند شده بود،نوک چوب دستی رو فوت کرد و رفت در افق محو شد!



پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۱۰:۱۰ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
#6
اهم...یا مرلین...با اجازه!

نمرات جلسه آخر مراقبت از موجودات جادویی آومده اما نمرات جلسه یکی مونده به آخر هنوز نیومده...
اگه دافنه نمره ها رو خودش میده یا نمرات رو از مرحوم ولیوت میگره،این نمرات جلسه یکی مونده به آخر رو هم بده تا خانواده ای رو از نگرانی نجات بده...

با تچکر...هاستالا ویستا بیبی!



پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
#7
هافل در برابر ریون...

شب آرومی در تالار هافلپاف بود...و این خیلی عجیب بود! چون همیشه وقتی که تیم کوییدیچ بازی داشت، تالار هافلپاف شلوغترین جای دنیا به حساب می اومد! بچه ها هر کدوم سرگرم کار خودشون بودن و به جز رز، که بق کرده جلوی شومینه نشسته بود، کسی از استرس بازی فردا رنج نمی برد، ناخن نمی جوید، موهاشو نمیکند و خلاصه همه چی آروم بود.

البته این سکوت خیلی دوام نیاورد...
_خوشم نمیاد می کشید کنار...!

با این فریاد الادورا بلک همه اشخاص موجود در تالار به تکاپو افتادن و هر کاری که مشغولشون کرده بود رو به قصد پیدا کردن پناهگاه رها کردن، چون میدونستن الانه که ساطور و قمه و شمشیر سامورایی رو سر و کله شون فرود بیاد..!

باری که داشت به نامه های طرافدارش جواب میداد به سرعت زیر مبل جهید و خودش رو از آماج حمله های الادورا نجات داد. اوون که مشغول تقلب نوشتن برای امتحان معجون شناسی بود، سریعا دفتر قطوری رو که تو دستش بود روی سرش گذاشت تا از فرق سرش در مقابل تبرزین الا حفاظت کنه. نیمفا که هنوز هم به خاطر بازی کردن مقابل پسرش در حال تاسف خوردن و کوبیدن سر خودش به دیوار بود، بدون اتلاف وقت تغیر قیافه داد و به رنگ دیوار استتار کرد! ننجون بلک هم که تازه از بلاک شدن در اومده بود،به دلیل پیدا نکردن پناهگاه مناسب از پنجره بیرون پرید تا شاید بونه جون سالم به در ببره اما...روحش شاد و یادش گرامی باد!

در این بین ، رز زلر اما متاسفانه مجالی پیدا نکرد و بعد از شنیدن صدای اولین فریاد کاپیتان از هوش رفت. فرجو هم تصمیم گرفت که قرار رو به فرار ترجیح بده و شروع کرد هندونه زیر بغل گذاشتن الا و آروم کردن اون...


الادورا بی توجه به فرجو که شجاعانه خودش رو سپر بلای بقیه کرده بود، همینطور که سلاح هاش رو توی هوا میچرخوند فریاد کشید:
_وقتی اعلام عضویت می کنید باید سر تمرینا حضور داشته باشید! کجا رفتید؟! تیم کووییدیچ از سوراخ سنبه هاشون بیان بیرون....جلسه اضطراری...تا سه میشمرم...یک ..دو...

اعضای تیم بعد از دودوتا چهارتای سریعی به این نتیجه رسیدن که با حضور مقابل الا لااقل مرگشون رو به تاخیر بندازن! بنابراین یکی یکی و با رعایت فاصله ایمنی دور الا حلقه زدن.

الا بچه ها رو شمرد و دوباره شروع به داد زدن کرد:
_پس بقیه کوشن؟! من دیگه حرفی ندارم با کسی! هیچی نمیشه گفت واقعا!

نیمفا بعد از یکمی این پا و اون پا کردن بلاخره به حرف اومد و من من کرد:
_عمه جون رزی که غش کرده...ننجون بلک هم که یه اشتباه محاسباتی کوچیک داشت...

نگاه ها در راستای اشاره ی نیمفا به طرف پنجره چرخید که شیشه ش به شکل حاشیه ننجون شکسته بود. بچه های تیم سرهاشون رو پایین انداختن تا به احترام جستجوگر سالخورده شون یک دقیقه سکوت کنن، اما الا چغر تر این این حرف ها بود!
_سارا کلن سریعا به تیم کوییدیچ ملحق شو و جای میس بلک رو پر کن...و اما در مورد رز، بهتره که تا زمان بازی به هوش بیاد و گرنه بیهوشیش دائمی میشه و اون هم میره پیش میس بلک!

سارا با پاهای لرزون جای والی رو توی حلقه اعضای تیم پر کرد. بچه ها آب دهنشون رو با ترس قورت دادن و به کاپیتان آتیشیشون نگاه کردن. الا شروع به بالا پایین کردن تالار کرده بود و بین قدم زدن های عصبیش نگاه های خشم آلودی تحویل تیمش می داد.

بالاخره بعد از چند دقیقه عذاب آور، دوباره زبون الا باز شد:
_خیله خوب...مشکل چیه؟! چرا هیچکس سر تمرینا حاضر نمیشه؟! چرا هیچکس استرس بازی رو نداره؟!

اوون با پررویی گفت:
-راستیتش الا! حس هفتم من که همون حس تنبلی باشه بهم میگه که کسی تیم ریون جلوی ما حاظر نمیشه!پس چرا باید خودمون رو خسته کنیم؟!بهتره به امتحاناتمون برسیم...

باری که اعتماد به نفسش دوباره برگشته بود گفت:
_من هم احتمالا به بازی نرسم...میدونی دیگه! شهرت و طرفدار ها و این دردسر ها...

فرجو که دید تنور داغه، اضافه کرد:
_من بچه های راون رو نمی شناسم...بیخیال میشه شد؟!

نیمفا هم برای اینکه یه چیز بگه که گفته باشه، با کمرویی گفت:
_اشکالی نداره که منم نظر بدم؟!

رزلر هم چیز خاصی نگفت...یعنی نمیتونست! بیهوش بود دیگه...

الا که به طور عجیبی ساکت بود،اول چیزی نگفت اما یکدفعه ای مثل انبار باروتی که آتیش گرفته باشه، دوباره شروع به چرخوندن تیزی ها تو هوا و فریاد زدن کرد:
_ من حال ندارم یعنی چی؟! برم کنسل کنم بازی رو خوبه؟! حالتون میاد سر جاش؟! هان؟فردا همه سر زمین حاضر میشن...مفهوم شد؟! حالا همه برن به تخت هاشون و بخوابن...تا سه میشمرم...یک...!


فردا،روز بازی،زمین کوییدیچ،آی لاو یو زالومه!!!


بازی دقایقی پیش شروع شده بود...سرخگون توی دست های رز بود که خوشبختانه به هوش اومده و بازی رو از دست نداده بود! رز سرخگون رو به اوون پاس داد اما قبل از اینکه سرخگون به دست اوون برسه پادما پاتیل سرخگون رو قاپید و به سرعت اون رو به مارکوس رسوند...مارکوس توی یه موقعیت صد در صد گل قرار گرفت که سوت داور بازی، سیروس بلک، باعث شد که بازی وایسه...

مارکوس متعجب به سمت سیروس رفت و بهش گفت:
_چی شد؟!چرا بازی رو قطع کردی؟!

سیروس اما بی توجه به خشم مارکوس و هو کردن های متوالی طرفدارای راون فقط به گفتن این جمله کفایت کرد:
_آفساید بود!

البته نیاز به گفتن نبود که بازیکن های ریون قصد اعتراض داشتن که اصلا توی کوییدیچ آفسایدی وجود نداره! اما شروع دوباره و سریع بازی به وسیله بازیکن های هافل مجال این کار رو از ریونی ها گرفت! سیریوس سوار بر موتور پرنده ش از مارکوس دور شد.

جواد خیابانی که به صورت افتخاری گزارش بازی رو به عهده داشت اعلام کرد:
-حالا سرخگون دست فرجو ویزلیه که به سرعت به سمت حلقه های راون حرکت میکنه... اما اوه...حالا یه ضربه محکم از ناکجا اونو سرنگون می کنه....خنده تراورز نشون میده که با چماق به مهاجم هافل حمله کرده! حالا داور سوت میزنه و تراورز خنده ش رو قورت میده!

ویولت در حالی که چماقش رو توی دستش تاب می داد و ماگت روی سرش با خشم میو میو میکرد به طرف داور پرواز کرد:
_این دفعه چی شده؟!

سیروس که داشت دنبال اسپری مخصوص نشانه گذاریِ نقطه ی ضربه آزاد ِمحو شونده ی خودش میگشت گفت:
_خطای تراورز...ضربه آزاد برای هافل!
-از کی تا حالا دفع حمله مهاجم شده خطا؟!

سیریوس که هنوز موفق به پیدا کردن اسپری مخصوص نشانه گذاریِ نقطه ی ضربه آزاد ِمحو شونده نشده بود، کارت قرمزی از جیب بغلش در آورد و نشون ویولت داد:
-گرفتن وقت بازی...اخراج!
-What the...?!

سیریوس اشاره ای به دوستان پشت صحنه کرد و لودو از اون پشت مشت ها به سرعت با طلسمی ویولت رو به جزایر بالاک عالم معنا تبعید کرد، پس شد آنچه شد!

دقایقی بعد

- جالبه بدونید تیم راون دو تا بودلر داره، یکیش ویولت بودلره یکیش مارکوس بلبی! البته الان فقط یکیشون مونده و راون بازی رو شش نفره دنبال می کنه...یه حرکت چرخشی زیبا از بلاجری که تانکس به سمت پاتیل میفرسته، پاتیل به دریاچه هاگوارتز سقوط می کنه! رکسان ویزلی به عنوان نماینده تام الاختیار کاپیتان راون درخواست توقف بازی رو داره ولی داور توجهی نمی کنه....

از جایی که لحظاتی پیش، مهاجم راونکلاو سقوط کرده بود، حباب های هوا به شکلی دردناک روی سطح آب می اومدن!

دقایقی بعد از دقایقی بعد

-شاهد پیکر بی سر سلوینیا هستیم که دور زمین میچرخه و بال بال میزنه...مدافع هافلپاف با تبرزین سلوین رو هدف قرار داده! داور با کارت قرمزی از این مهاجم راون درخواست میکنه تمارض نکنه و زمین رو ترک کنه! جسد سلوین از قبول درخواست داور امتناع میکنه و سوار بر جارو زمین رو دور میزنه...حالا داور از بخش حفاظت فیزیکی ورزشگاه درخواست میکنه ایشون رو به زور از زمین خارج کنن!

هشت «تِی کش» حرفه ای به صورت هماهنگ وارد زمین شده، خون سلوین که علف ها رو آبیاری میکرد تی کشیده و از زمین خارج شدن. آماندا از جایگاه تماشاچیان با حالتی عصبی لب هاش رو لیس می زد.

دقایقی بعد تر!


بازماندگان بازیکنای راون که حتی تکون خوردنشون هم موجب خطا گرفتن میشد، با تمام توان بازی رو ادامه می دادن تا مفت و مسلم نباخته باشن! حتی با وجودی که موریارتی به جرم «مانع از عملکرد صحیح مهاجمین تیم حریف شدن» مجبور به ترک دروازه شده بود! بازیکنان هافلپاف هم که خوش به حالشون شده بود با فراغ بال و آرامش خاطر توپ ها رو یکی پس از دیگری گل می کردن!

-بازی شونصد به صفر به نفع هافلپافه و تیم راون با سختکوشی مثال زدنی هنوز بازی رو رها نکرده... اسلینکرد رو میبینیم که با جدیت زمین رو به دنبال گوی زرین متر می کنه! سارا کلن در حالی که دفتر و خودکاری توی دستش داره و چیزی رو خطاب به جستجوگر راون فریاد می زنه اونو تعقیب می کنه!

ویلبرت به قدری روی جاروش خم شده بود که چونه ش به دسته صیقلی نیمبوسش می خورد. سارا که پشت سرش پرواز می کرد، بیخیال از اسنیچ طلایی فریاد زنان ازش امضا میخواست!
-فقط یکی ویلی! فقط یکی!

ویلبرت دستش رو دراز کرد،فقط چند سانتی متر مونده بود... و به موقع انگشت هاش دور توپ اصلی بازی حلقه شد! خیابانی بالا و پایین می پرید:
-توی دروازه! توی دروازه!

بازیکنای راون، انگار که بازی رو واقعا برده باشن روی سر ویلبرت ریختن که دو دستی یکی از دوربین های حاشیه زمین رو گرفته بود و خطاب به بینندگان عزیز توی خونه فریاد پیروزی می کشید.
-سووووووووووووووت!

سرها به طرف داور برگشت که گاز میداد و پیش می اومد و با تمام قدرت سوت می زد. سکوت زمین بازی رو فراگرفت. سیریوس به دسته راونی ها رسید، یقی ویلبرت رو گرفت و از زیر هم تیمی هاش بیرون کشید، بعد با دست آزادش کارت زردی نشون داد:
_هند! ویلبرت اسلینکرد توپ رو با دست گرفت!

ویلبرت:
تیم راون:
تماشاگران راون: :vay:
روح پادما پاتیل: :angel:

سیریوس خنده پارس مانندی کرد و خطاب به هافلی ها گفت:
-به هر حال برنده بازی تیم هافلِست! بِهِدون تبریک میگم!

تراورز جینی ویزلی رو که تمام مدت یه دستی نگه داشته بود، رها کرد. جینی از اون بالا به پایین پرتاب شد و چون از اول ورودش به ایفا تراورز یقه ش رو گرفته بود و فرصت شرکت توی کلاس های کوییدیچ و پرواز و طلسم ها رو پیدا نکرده بود طفلک، مثل مشنگ ها به زمین خورد و جان به مرلین تسلیم کرد. تراورز سپس دو دستی یقه سیریوس رو گرفت و فریاد کشید:
- چی شد؟! یه دور دیگه حرفتو تکرار کن ببینم؟! لهجه اصفهونی؟!

سیریوس زیرلبی گفت:
-اوپس، به همین زودی یک ساعت تموم شد؟!

با صدای «جیرینگ» بلندی، دوزاری راونی های حاضر در ورزشگاه که به شدت سریع الانتقال بودن افتاد! سیریوس کم کم قد کوتاه تر و چروکیده تر میشد ...
-همه ش زیر سر بگمنه! من اشتباهی بودم به جان شما! من به آقای بگمن گفتم من نه میتونم از سیریوس دل بکنم و نه میخوام که خانم بلک رو از دست بدم! معجون مرکب پیچیده پیشنهاد لودو بود، من دروغگو نیستم، من اشتباهی بودم!

راونی هایی که سیریوس-والی رو دوره کرده بودن، بی توجه به لابه های داور تقلبی بازی، آستین هاشون رو بالا زدن و با حرکتی تهدید آمیز بهش نزدیک شدن...!

چند روز بعد، اردوگاه کار اجباری آشویتس

-بلک! بجنب! درسته که دست و پا نداری ولی دلیل نمیشه از زیر کار در بری!

سیریوس با لباس راه راه زرد و مشکی زندانی ها، که گلوله سربیش به گردنش آویزون شده بود، کلنگی که با دندون هاش نگه داشته بود روی زمین انداخت و خطاب به سرنگهبان اردوگاه زار زد:
-دیگه جونم به لبم رسیده!! من میخوام برگردم آزکابان!

هفت کلنگ از طرف اوون، الا، نیمفا، سارا، فرجو، باری و رز به طرف سیریوس پرتاب شد، و هفت نفر فریاد کشیدن:
خفه بمیر کارتو بکن!


ویرایش شده توسط اوون کالدون در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۸ ۱۷:۳۶:۴۹


پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
#8
ترس و اظطراب توی چشمهای تک تک دانش آموزهایی که در کلاس ریاضیات جادویی منتظر استاد این جلسه نشسته بودن موج میزد...اونها یک بار تجربه تدریس اوون کالدون در کلاس مامج رو دیده بودن و میدونستن که با یه استاد نرمال رو به رو نیستن!

لحظات برای دانش آموزان به کندی پیش میرفت که نا گهان شترق!

در کلاس به شدت باز شد و اوون کالدون توی چارچوب در پیدا بود.چند نفر از دانش آموز ها از شدت ترس سکته زده و متاسفانه حتی یک مورد مرگ ناشی از شوک شدن به خاطر ابهت اوون کالدون گزارش شد!

همه منتظر بودن که اوون صحبت کنه...ثانیه ها برای دانش آموزها به اندازه یک عمر میگذشت،سکوتی مرگبار بر کلاس حاکم شده بود...
ناگهان اوون فریاد زد:
_سلااااااااااام!

همه کلاس شوک شدن و پیش خودشون میگفتن:
_ها؟!چی شد؟!

اوون کالدون همینطور که از انتهای کلاس به سمت میز خودش که در بالای کلاس قرار داشت حرکت میکرد، شروع به صحبت کردن کرد:
_خب!عزیزان نوگل و باغ و اندیشه و این حرفها...قرار شده که امروز تدریس این کلاس با من باشه اما یه مشکلی هست...من نه با ریاضیات جادویی حال میکنم و نه با ریاضیات مشنگی...یعنی بلد نیستم!لازم به ذکر نیست که من توی دنیایی مشنگی در جایی که دانشگاه نام داره هنوز بعد از 5ترم ریاضی پیش رو پاس نکردم!ولی اینها مهم نیست...من استاد این جلسه هستم و میتونم هر کاری دلم میخواد انجام بدم!

دانش آموز ها که از خوش اخلاقی و یه ریز حرف زدن اوون متعجب شده بودن با شندین جمله آخر فهمیدن که این جلسه فاتحه شون خونده اس!

اوون که حالا به میز تدریس رسیده بود ادامه داد:
_من میخوام امروز به جای ریاضیات جادویی به شما جغرافی جادویی تدریس کنم!

دانش آموز ها که کاملا گیج شده بودن،حرفی برای گفتن نداشتن.

اوون بعد از اینکه شوق و ذوق بچه ها رو دید گفت:
_عالیه!خب کسی میدونه جغرافی جادویی چیه؟!

مدتی از سوال اوون میگذشت ولی تنها صدایی که به گوش میرسید صدای جیرجیر یک جیرجیرک بود که احتمالا بازمنده ویلوت مروحم بود!

اوون که دیگه نا امید شده بود گفت:
_کسی نبود؟!واقعا شرم آوره...از همه گروه ها به جز هافل 30 امتیاز کسر میشه!

صدای همهمه و اعتراض دانش آموزان بالا گرفت:
_چرا از هافل امتیاز کسر نمیشه؟!

اوون با دست روی میز کوبید و گفت:
_چون من عضو هافلم!جواب قانع کننده تر از این؟!

دوباره سکوت کلاس رو فرا گرفت که به این معنی بود که همه قانع شدن!اما وقتی این سکوت بیش از حد طولانی شد بلاخره یکی از دانش آموزها پرسید:
_خب استاد!جغرافی جادویی چیه؟!

اوون بعد از اینکه کمی سرش رو خاروند گفت:
_راستش اگه خودم میدونستم که از شما نمیپرسیدم!ولی بد به دلون راه ندین...وقتی تکلیف رو دادم همه متوجه میشیم جغرافی جادویی چیه!

و سپس به سمت تخته رفت و روی اون شروع به نوشتن کرد.

جغرافی جادویی چیست؟(30نمره)

اوون قبل از اینکه دانش آموزها بتونن اعتراضی به تکلیف بکنن گفت:
_موفق باشن.

و از کلاس خارج شد!



پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۴:۰۳ شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۳
#9
صدای قیییییژژژژژ در که امد،همه انسان ها و غیر انسان های داخل پاتیل درزدار سرشون به طرف در باز شده و پسری که وارد شد،چرخید.

با هر قدمی که پسر جوان برمیداشت تا به طرف پیشخوان برود،سرها و چشم ها همچنان پسر رو دنبال میکردند...یا شاید اون پسر اینطور فکر میکرد که همه چشم ها دارن بهش نگاه میکنن و تعقیبش میکنن.

پسر جوان به پیشخوان رسید و رو به مردی به که در حال دستمال کشید میز پیشخوان بود،کرد و گفت:
_سلام!من اوون کالدون هستم...یه قرار اینجا داشتم.
سپس صداش رو آهسته تر کرد به طوری که فقط اون مرد میتونست بشنوه و گفت:
_میتونم ببینمش؟!

مرد پشت پیشخوان سر تا پای اوون رو براندازی کرد،اینور و اونور رو نگاهی کرد و به اوون اشاره کرد که سرش رو جلوتر بیاره.اوون همین کار رو کرد و اون مرد هم سرش رو جلو اورد و با چشمهاش به پله هایی که به طرف زیر زمین پایین میرفت اشاره کرد.

اوون هم سرش رو به علامت تشکر تکون داد و به سمت پله حرکت کرد و از اون پایین رفت...

همینطور که اوون از پله ها پایین میرفت، تاریکی بیشتر و بیشتر میشد و تنها منبع نور از بالا ی پله ها بود که اون هم به سختی جلو پای اوون رو روشن میکرد.
اوون چوب دستیش رو دراورد و گفت:
_لوموس!

اوون چوب دستیش رو به اطراف تکون داد تا اثری از شخص مورد نظر پیدا کنه...و بلاخره!زنی که روی یک صندلی نشسته و داره روزنامه میخونه!

اوون روی صندلی رو به روش نشست و گفت:
_توی تاریکی فکر نکنم بشه روزنامه خوند؟!

زن همونطور هنوز روزنامه رو میخوند به حرف اومد و گفت:
_رمز ما همین بود.یک زن که روی صندلی نشسته و روزنامه میخونه...همین نبود؟!
_چرا!حالا چی شده؟!
_احساس خطر!حواست هست که چیکار میکنی؟!
_آره...حواسم هست.فقط همین؟!من فقط دارم یه ذره ریسک میکنم.
_فقط خواستیم که بگیم کارت خطرناکه...
_ممنون!حواسم رو بیشتر جمع میکنم!

اوون از صندلی بلند شد و به سمت پله ها رفت تا اونجا رو ترک کنه!

اون خانوم گفت:
_یادت باشه اوون...یادت باشه واسه چی اومدی!

اوون نگاهی به زن کرد و گفت:
_یادمه...یادمه!


ویرایش شده توسط اوون کالدون در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱ ۱۴:۵۶:۴۷


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳
#10
نه!واقعا فکر کردین که اوون کالدون با اون همه جلال و جبروت!مثل دختر های نوجوون دفترچه خاطرات داره؟!
این نوشته توسط یکی از مریدان اوون به رشته تحریر در اومده که توش ساعتی از زندگانی اوون کالدون در هاگوارتز به تصویر کشیده شده!

-----------------------------------------------------------------

هاگوارتز سنه 1996 میلادی

حضرت کالدون صبح از خواب بیدار شده و بعد از انجام امور شخصی که به من و شما مربوط نیست!برای نوش جان کردن صبحانه به سرسرای عمومی تشریف فرما شدن. سپس روی نیمکت جلوس فرموده شروع به تناول سوسیس کبابی نمودن.ایشان همچنین در حال خوردن صبحانه فرمودند:
_دلمان برای خوردن حلیم برای صبحانه لک زده.

ایشان پس از به پایان بردن صبحانه،اقدام به شوخی با دوستانشان نموده و آن ها را سر به سر میگذاشتن که از توصیف شوخی ها به دلیل رعایت عفت عمومی معذوریم!

حضرت اوون بعد از انجام این امور به منظور شرکت در کلاس پیشگویی سرسرای عمومی را ترک کردند...در کلاس پیشگویی حضرت اوون به دلیل کم خوابی و اینکه دیشب با دوستان به منظور چشم چرانی به هاگزمید رفته بودن و خیلی خوب نتوانستند بخوابند،بر سر کلاس چرت کوچکی زده و آخر کلاس از خوابشون بیدار شدن یعنی بیدارشون کردن که:
_بلند شو...کلاس تموم شد!

بعد از کسب تحصیل و علم و دانش و پیشگویی از کلاس،به زمین کوییدیچ رفته و آنجا به همراه تیم تمرین نمودند!

پس از تمرین ایشان به حمام رفته و استحمام نمودند.سپس به دلیل خستگی و فشار تمرین یک ناهار دبش به بدن زده و بعد از آن به خوابگاه مراجت نموده و قیلوله ای کوچک کردن!

حضرت کالدون به پس از قیلوله، شال و کلاه کرده و به همراه دوستان برای انجام کار نیمه کاره دیشب،مخفیانه از قلعه خارج شده و به هاگزمید رفتن.

در آنجا...


متاسفانه بقیه این متن در آتشسوزی هاگوارتز سوخته و اثری از اون پیدا نشده!







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.