هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۲۰:۱۱ دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۰
#1
ملت مرگخوار علاقه ای نداشتن بدونن که کتی اومده. اون ها فقط میخواستن بدونن کجا میشه آب پیدا کرد.
- خب؟
- خب!
- خب؟
- اممم... هپ؟

ملت مقاومت زیادی کردن تا کتی رو به قسمت های مساوی قسیم نکنن. اونا به اطلاعا کتی نیاز داشتن.
- نمیخوای برامون توضیح بدی وقتی رفتی اون بالا چی دیدی؟
- آها خب از اول میگفتین. ببینین من اول از بین یه گله حشره رد شدم، و چون یکیشون رفته بود تو دماغم عطسه ام گرفت، دهنمو باز کردم که عطسه کنم همین باعث شد تعداد زیادی از حشره ها وارد دهنم بشن. اصلا مزه ی خوبی نداشتن. یه چیزی بین ترش و شور و شیرین با هم بودن. تازه اینو بگم که فک و فامیل اونا که خورده بودم کلی بهم غر زدن و بهم اعتراض کردن. همینجوری دنبالم راه افتاده بودن. منم اصلا نمیدونستم باید چی کار کنم همش میترسیدم نکنه نیشم بزنن یا یکیشون نیششون سمی باشه. خلاصه همینطوری داشتم میرفتم بالا که...

- بسهههههه!

دهن کتی در میونه ی راه گفتن جملاتش همینجوری باز مونده. تازه فکش گرم شده بود و قصد داشت ماجرای پرنده ای که زنشو با خودش برده بود رو تعریف کنه. اما خب جیغ بنفشی که سرش کشیده شده بود، اونو ساکت کرد.

- خب بهتر شد. حالا بگو وقتی رفتی اون بالا آب کجا بود؟


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹:۱۷ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#2
اسلیترین
VS
هافلپاف

سوژه: زلزله!



نصفه شبی بارونی و سرد بود. به نظر میومد حتی ماه هم رفته بود چرت بزنه چون همه جا به شکل عجیب و غریبی تاریک بود. تنها موجودات بیدار روی کره ی زمین اعضای تیم کوییدیچ اسلیترین بودن.
- خررررررررررر پـــــــــــــــــــــــــــــف!

البته به نظر میومد حتی همه ی اعضای تیم هم بیدار نیستن!

- اسکور! اسکـــور! اسکــــــــــــور!
- خررررررررررر پـــــــــــــــــــــــــــــف!

بعد از نابود شدن حنجره گابریل در اثر جیغ و داد و تلاش های بی نتیجه فراوان برای بیدار کردن اسکورپیوس، گابریل تصمیم میگیره به روش دیگه ای متوسل بشه. بنابراین سطل وایتکسش رو که کیپ تا کیپ پر بود بلند میکنه و کلش رو خالی میکنه رو سر اسکورپیوس بی نوا که در حال خواب دیدن جد بیست و سوم سالازار اسلیترین بود!

- خررررررررررر پـــــــــــــــــــــــــــــف!
- پس من سطل وایتکس رو سر کی خالی کردم؟

یک هفته بعد- زمین بازی کوییدیچ:

بلاتریکس در حالی که سی و دومین پتو رو دور سیستم کنترل هوشمند میپیچید، چشم غره خطرناکی هم به گابریل رفت.
- من واقعا نمیفهمم چطور ممکنه یه سیستم کنترل هوشمند سرما بخوره!
جرقه های قرمز و زردی که از سیستم بلند شد نشون میداد از این حرف بلا دلخور شده باشه.

- سکه میگه مگه من هارد ندارم؟ مگه من مادر بورد ندارم؟ خب منم سرما میخورم دیگه!
- سکه دیگه کیه؟
- سیستم کنترل هوشمند! مخفف اسمش میشه سکه!

قبل از اینکه بلا، هکتور رو به تیکه های مساوی تقسیم کنه، گابریل دخالت میکنه.
- اهم... به نظرم به جای این حرفا بهتره بریم تو زمین قبل از اینکه نتیجه رو صد به صفر به نفع هافلپاف اعلام کنن.
بلا با حرص زیاد جاروش رو روی دوشش میذاره و کاملا سهوی و ناخواسته با ته جاروش چنان ضربه ای به هکتور میزنه که با مغز توی پاتیل پرنده اش میفته!
بقیه اعضای تیم هم هکتور کله پا شده رو با همون پاتیل هل میدن و به زمین مسابقه میرن. ورزشگاه کیپ تا کیپ پر از تماشاچی بود. یک سمت ورزشگاه ملتی یک دست سبز و نقره ای پوش و در سمت دیگه ملتی با لباس های زرد و قرمز و آبی!
از قرار معلوم سایر گروه ها هم تمایل به باخت اسلیترین داشتن!
لینی وارنر که به عنوان داور مسابقه انتخاب شده بود، درحالی که سوتی هم قد و قواره ی خودش رو به سختی حمل میکرد، وسط زمین رفت تا شروع بازی رو اعلام کنه.
از قرار معلوم بعد از اتفاقات بازی های قبلی حسن مصطفی تصمیم گرفه بود بازی رو بدون گزارشگر برگزار کنه چون صدای هیچ گزارشگری توی ورزشگاه شنیده نمی شد.
- اعضای هر دو تیم حاضرین؟ بزنم سوتو؟

هر دو تیم روی جارو ها و سایر وسایل نقلیه پروازیشون سوار شدن و آماده پرواز شدن!
- سه... دو... ویز!

هکتور با ملاقه سرخگون رو میگیره و پرواز کنون به سمت شتر میره. هنوز نیم متر هم جلو نرفته بود که دیوار دفاعی جلوش سبز میشه و با ضربه ی محکمی توپ رو دست دسته بیل میده. همزمان جسیکا بلاجر رو با چماقش شوت میکنه سمت تینر که در اثر جاخالی دادن اون بلاجر میره و میره و صاف با سسیتم کنترل هوشمند که سی و دو تا پتو دورش پیچیده شده بود، دماغ به دماغ میشه. سیستم هم که از قبل حال و روز خوبی نداشت، جرقه ای میزنه و شروع به لرزیدن میکنه... و میلرزه... و باز هم میلرزه... زمین هم باهاش میلرزه... خیلی میلرزه...

- زلزله!

همه ی اعضای حاضر در زمین به تکاپو میفتن و از این سو به اون سو میرن. در این میون هم هکتور از اونجایی که خودش یه پا زلزله است و اصلا نفهمیده بود خبری از زلزله شده سرخگون رو گرفته بود و در همین زمان بیست و سه تا گل رو وارد دروازه ی هافلپاف میکنه. درست زمانی که قصد داشت گل بیست و چهارم رو بزنه همه جا تیره و تار میشه، زمین دهن باز میکنه و کل هستی رو یکجا میبلعه. البته به جز اون تیکه که بازی توش مشغول برگزاری بود. اون قسمت از زمین همچون موشک توی تونلی شروع به حرکت میکنه.
- هممون مردیم!
- یکی بیاد نجاتمون بده!
- بهش بگین وایسهههههههههه!

همین که این جمله از دهن گابریل خارج شد همه چیز از حرکت ایستاد و و زمین باز وسط یه دشت پر از درخت و چمن فرود اومد.
- آخیش بلاخره وایساد!
همه اعضای حاضر در زمین نفس راحتی میکشن و شاد خوشحال از اینکه نجات پیدا کردن و صدمه ندیدن، مشغول بررسی اطراف میشن.

- باید مسابقه رو ادامه بدیم!
- تو این شرایط وقتی حتی نمیدونیم کجاییم؟
- مهم نیست کجاییم مسابقه باید ادامه...خـــــــــــرچ!
گومــــــــــپ! گومــــــــــــــپ!


همه منتظر ادامه ی جمله ی لینی بودن که البته با دیدن صحنه ی پیش روشون به نظر می رسید نباید منتظر باشن. چون موجوداتی، که خیلی شباهتی به انسان ها نداشتن و بیشتر شبیه توپ هایی با دست و پا و چهره ای تمام شکلاتی رنگ بودن، لینی رو سر سیخ زده بودن و داشتن با لذت و ولع نوش جون میکردن.
باقیشون هم نیزه هایی که به نظر میومد از استخون ساخته شده باشن رو به سمت ملت نشونه رفته بودن.
- عودا... گودا... برمودا!
- چه بامزه حرف میزنی!

وقتی نیزه ی بعدی دست وسط شکم شتر فرود اومد و در کسری از ثانیه روی آتیش مشغول کباب شدن بود، دیگه نمیشد گفت این موجودات بامزه حرف میزنن!

- خیلی چرک و کثیف به نظر میان. حتما درخواست کمک دارن برای سفید شدن!

البته همه به جز گابریل که مشغول تهیه ی وایتکس تازه و با درصد خلوص بالا بود!

- الان واقعا میخوای اینا رو در حالی که قصد دارن ما رو بخورن تمیز کنی؟

بزرگترین توپ دست و پا دار که به نظر میرسید رئیس قبیله باشه، عودا غودا کنون چیز هایی رو به بقیه گوشزد کرد. چیزهایی که به نظر نمیومد خیلی به نفع جماعت حاضر در زمین باشه!
چون هنوز دو ثانیه از پایان گرگودای آخر نگذشته بود، که نیزه ها به هوا بلند شد و به راحتی میشد فهمید که مقصد نیزه ها وسط شکم ملت بود.

- یکی ما رو از اینجا ببرهههه!

زمین و زمان انگار منتظر همین لحظه بودن، چون دوباره همه جا سیاه میشه و زمین بازی وسط یه تونل دیگه شروع به حرکت میکنه.

- چه حرف گوش کنه!

این بار زمین توی تونل خیلی رفت... همینجوری داشت میرفت و ول کن نبود.

- تا من نگم وا نمیسته. اهم... اهم... وایسااااااا!

و زمین وایساد!

ملت چشم هاشونو باز کردن تا ببینن این بار کجای زمین فرود اومدن.

- اون خورشید نیست؟

گویا این بار روی زمین فرود نیومده بودن!

- اون مریخه؟
- من همیشه دوست داشتن پیس پیس راکینگ داشه باشم و از اینجا کل کهکشانو وایتکسی کنم!
- پیس پیس راکینگ؟
- از همونا که تو فضا قدم میزنن!

ملت ترجیح میدن درباره ی تفاوت پیس پیس راکینگ و اسپیس واکینگ برای گابریل توضیح ندن. چون همینجوریش هم نمیدونستن چجوری باید به زمین برگردن!

- باید مسابقه رو ادامه بدیم!

- این چرا هنوز زنده است؟
- تو رو مگه نخوردن؟
- خوردن ولی حشرات جون زیاد دارن!
- الان انتظار داری وسط زمین و هوا کوییدیچ بازی کنیم؟
- باید مسابقه رو ادامه بدیم!

بلاتریکس خیلی دلش میخواست در همون لحظه لینی رو انقدر بکشه تا تمام جون های اضافه اش تموم بشه و به دیار باقی بشتابه. ولی در این صورت ممکن بود باعث باخت تیم اسلیترین بشه. بنابراین تصمیم میگیره موقتا از جون لینی بگذره. حداقل تا بعد از پایان مسابقه!
- بیاید این مسابقه رو تمومش کنیم!

با صدای ویز لینی دوباره مسابقه شروع میشه. زاخاریاس سرخگون رو به دست میگیره و اون رو پاس میده به آموس دیگوری. سرخگون با سرعت یک حلزون بر ساعت شروع به رفتن به سمت آموس میکنه. آروم، آروم، آروم...
- من خسته شدم دیگه نمیرم!

گوینده ی این جمله کسی نبود به جز... بله کاملا درست حدس زدید، سرخگون!

- همینمون مونده بود تو برامون ناز کنی!
- همینه که هست. شماها درک نمیکنید تو فضا با نبود اصطکاک باید چقدر جون بکنی تا این مسیر رو طی کنی. یه عمره دارید میزنید تو سرم. هی شوتم میکنید اینطرف و اون طرف. کارتون هم که تموم میشه میذارینم توی یه صندوق درو روم میبندین میرین تا سری بعدی. منم توپم، احساس دارم!

به نظر میرسید ملت خیلی تحت تاثیر قرار گرفته باشن. از همه بیشتر این لینی بود که متاثر شده بود.
- آخی گوگولی! من حامی حقوق توپ های بازی میشم از الان. خودم ازتون نگه داری میکنم.
- میخوای قبل از اینکه سند خونه رو نامشون بزنی مسابقه رو تموم کنیم؟
- من نمیذارم این توپ های مظلوم بی دفاع رو وارد باند بازی های کثیفتون کنید!
- الان با چی بازی کنیم پس؟
- با این!
- با چی؟
- با این دیگه. این یه توپ فرضیه!
- توپ فرضی؟ با توپ فرضی بازی کنیم؟
- اگه اعتراض دارید میتونیم با تف هم بازی کنیم!
- به نظرم توپ فرضی گزینه بهتریه!
- پس با ویز من. یک... دو... ویز!

زاخاریاس توپ فرضی رو به دسته بیل پاس میده و اون هم توپ رو میفرسته سمت آموس. که اون هم به علت نزدیکی به دروازه اسلیترین توپ رو وارد دروازه میکنه.
- صد و دو بر بیست به نفع هافلپاف!
- چجوری یه دونه گل رو صد امتیاز حساب کردی؟
- به نظرم اونا حامی حقوق توپ ها بودن و این امتیاز هاشونو صد برابر میکنه.

لحظه به لحظه به میل بلا برای ریز ریز کردن لینی اضافه میشد. تنها مانعی که وجود داشت ترس از باختشون بود که اگه به همین شکل پیش میرفت اون هم بر طرف میشد.

بلا با خودش در حال کش و قوس بود که سیستم کنترل هوشمند بوق های متعددی میزنه که البته این به این معنی بود که تونسته گوی زرین رو بگیره.

- ما بردیم! مسابقه تموم شد!

هپچــــــــــــه!

با عطسه سیستم کنترل هوشمند، گوی زرین شوت میشه کیلومتر ها اونورتر درست نزدیک خورشید و...

جیــــز! فس!

... و در اثر حرارت خورشید میسوزه و خاکستر میشه.

- الان چی کار کنیم؟

لینی طوماری هزاران برابر قد و قواره خودش رو بیرون میاره و مشغول گشتن و خوندن میشه.
- طبق قوانین باید تا گرفتن گوی زرین بازی ادامه پیدا کنه!
- یعنی دقیقا تا کی؟

هزار و سیصد و شصت و هفت سال بعد- زمین مسابقه:

- بیست و سه میلیون و سیصد و چهل و پنج هزار و هفتصد و شصت و هشت به بیست و سه میلیون و سیصد و پنجاه و هفت هزار و دویست و بیست و سه به نفع هافلپاف!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲:۳۰ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#3
- دماغتو کجا عمل کردی با کمالات؟
- حیف که دستمون ازمون دوره وگرنه نشونت میدادیم کی کمالات داره!
- جوون بیا ببینم این دست با کمالاتت کجاست!

رودولف خم شد تا کله ی کفی و سر و لیز رو برداره ولی خب فکرش رو نمیکرد تا این حد سر باشه. در نتیجه کله از دست رودولف سر خورد و شوت شد چندین متر اون طرف تر و صاف زیر پای ایوا فرود اومد.

- از بالا غذا می آیه! یک دونه کله می آیه!
- چرا هیشکی نمیفهمه ما اربابیم! لرد ولدمورتیم!
- غذای جدیدی؟ سخنگو هم هستی نشون میده تازه هم هستی. اتفاقا گشنه هم بودم و دنبال غذا!
- یکی ما رو نجات بده تا ما رو نخورده!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶:۱۸ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
#4
لینی هل میده... و هل میده... و باز هم هل میده. لینی انقدر هل میده تا برس تو صورت لرد فرو میره و کله و برس یک جا میچرخن.
حالا کله ی لرد برسی داشت که بهش وصل شده بود.
- خونه ام آنتن هم داره.
- این چرا نمیفهمه این کله ی ماست؟ حیف که دستمون نزدیکمون نیست وگرنه تاکسیدرمیت میکردیم پیکس!
- خونه ی قشنگم، من خیلی خسته شدم میخوام بخوابم. یک ساعت دیگه منو بیدار کن. ساعت بلدی دیگه؟
- معلومه که ما ساعت بلدیم... وایسا ببینم کجا داری میای؟ الان داری تو دماغ ما میخوابی؟ نرو اونجا ما حساسیت داریم. نرو... د میگیم نرو!

اما لینی بی توجه به کله ی سخنگو، صاف توی دماغ لرد رفت و خر و پفش به هوا بلند شد.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲:۲۴:۳۷ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
#5
- بلا!

بریج دستش رو به سمت آدامس بادکنکی مذکور برد...

- بلا!

بلاخره بلا بعد از خالی شدن یک پاتیل معجون هکتور روی سرش و در حالی که از موهاش چکه چکه معجون می ریخت، از تصورات بریجی-آدامسی اش بیرون اومد.
- کی این کارو با من کرد؟

صد ها انگشت از زمین و زمان همه هکتور رو نشونه رفتن. مرگخوار ها شاید مرگخوار فروش نباشن اما قطعا هکتور فروش خوبی بودن.
هکتور ویبره ی غمگینی سر داد و به دست های بلا زل زد که چه زمانی چوبدستیش رو بالا میبره تا هکتور رو به روحی شفاف و لرزون تبدیل کنه.
- برای اولین بار تو کل زندگیت کار درستی کردی هک!

هکتور این بار ویبره شادمانه ای سر میده و با لگد زیر فک های ملت هکتور فروش مرگخوار، که از شدت تعجب و حیرت به زمین چسبیده بودن، میزنه.

- چرا همه زل زدین به من؟ نظافت چی تا الان نصفش هضم شده. زود باشید یه فکری بکنید!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۳:۰۶:۱۵ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#6
زمان زیادی میگذره و مرگخوار ها همچنان داشتن به هم نگاه می کردن. بلاخره بعد از دقایق طولانی درست وقتی پاتیل خشم بلا درست لب به لب شده بود، لینی به داد همه میرسه.
- اهم اهم. یعنی میخواین خودتون اذیت کردن اربابو شروع کنید؟

دهان تمام مرگخوارانی که برای جواب باز شده بود، همون جوری باز مونده و صدایی ازش خارج نشد. جواب دادن به این سوال در هر دو صورت باخت بود.
اگه به این سوال جواب بله میدادن زنده زنده توسط بلا رنده میشدن. و اگه جوابشون به این سوال منفی بود، زنده زنده توسط بلا ریز ریز میشدن.
انتخاب بسیار سختی بود که بین رنده شدن و ریز ریز شدن وجود داشت. بنابراین در یک توافق دسته جمعی در سکوت همگی تصمیم گرفتن خود بلا رو جلو بندازن تا تصمیم نهایی با خودش باشه. اینجوری از رنده شدن و ریز ریز شدن هم فرار می کردن.

- به نظرم باید بذاریم بلا تصمیم بگیره!
- بله بعد از ارباب، بلا دستور میده.
- مطمئنم اگه الان ارباب هم بودن میخواستن که بلا این تصمیم سخت رو بگیره.

مرگخوار ها حالا سرخگون رو انداخته بودن تو زمین بلا!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۲:۲۱:۱۷ شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰
#7
1- چندتا از سبک‌های موسیقی رو نام ببرین و در موردشون توضیح بدین.

دگورسیسیم:
توی این سبک از موسیقی تمامی آهنگ ها با صدای ویب زده میشه و نت ها بر پایه ویبراسیون شناخته میشن. مثلا ویب وی ویب وییب ویییییییییب یک شاهکار موسیقیه که ممکن نیست بشه مثلش رو پیدا کنید.
پاتیلیسم:
تو این سبک ساز اصلی ته پاتیه. ساز دوم هم ضربه های ملاقه به پاتیله. با انواع پاتیل ها و بسته به معجونی که توشون قرار داره میشه انواع موسیقی های جذاب و حتی مخصوص شکنجه رو تولید کرد.
سبک معجونیان:
تو این سبک ابزار لازم یک عدد فرد دست و پا بسته، یک شیشه معجون و یک عدد قیفه. دهن فرد رو به اندازه عرض شونه هاش باز میکنیم، قیف رو تو حلقومش میذاریم و معجون رو میریزیم تو حلقومش. بدین ترتیب شاهد نوای موسیقی دلنشینی از اون فرد هستیم.

2- موزیک‌های سابلیمینال چه خواصی دارن که مشنگا زیاد بهشون گوش میدن؟

از خواص اصلی این نوع موسیقی به هیجان آوردن ملت برای وقتیه که قراره با تگ کردن دوهزار و پونصد و بیست و سه نفر یک شانس در قرعه کشی پاتیل طلایی به دست بیارن. هر چی ریتم تند تری داشته باشه سرعت دست در تگ کردن کل خاندان فرد بیشتر میشه.
ضمن اینکه این موسیقی باعث ملاقات اعضای خانواده بعد از پنجاه و شیش سال میشه. و افراد خانواده که تا به حال همدیگه رو ندیدن زیر پست مسابقه بعد از سال ها از حال هم با خبر میشن.
حتی دیده شده خواهر و برادر گمشده رو هم به هم رسونده.

3- چرا تعداد خواننده‌های مشنگ عینهو باکتری در حال تکثیره؟

داستان از اونجایی شروع میشه که خواننده مذکور توی حموم در حالی که با دستش حباب درست میکنه میزنه زیر آواز و صداش اکو میشه و خودش حسابی از صدای خودش خوشش میاد. خانواده هم برای اینکه صدای غار غار آواز فرد مورد نظر رو نشنون حسابی از جنس صدا و تحریر های فرد تعریف میکنن.
فرد مورد نظر هم که همه این حرف ها باورش شده بعد از خروج از خونه مستقیم به استودیوی موسیقی میره و این چنین میشه که روزی یه دونه خواننده تحویل جامعه میشه.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۱:۴۳:۱۱ شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰
#8
1.چند مورد از عوارض دیگه معجون رو نام ببرید.

از اونجایی که من خودم معجون بپز ماهری هستم باید بگم هر کی غیر از خودم معجون بپزه قطعا قابل رقابت با معجون های من نیست. این فقط معجون های من هستن که فاقد هر گونه عوارض جانبی هستن. طی بررسی هایی که به عمل رسوندم فهمیدم بعد از خوردن این معجون فرد تمایل زیادی به نوشیدن معجون های بی نظیر من پیدا میکنه.
از اونجایی که خون آشام ها نمیتونن زیر آفتاب بیان و نیمه خون آشام ها این مشکل رو ندارن و این معجون هم همه ویژگی های نیمه خون آشام ها رو منتقل نمیکنه لذا خورنده این معجون به رنگ کرم کاکائویی خوش رنگی در میاد که بسیار دلبره.
در قدم بعدی هم دماغ فرد خورنده به شکل کشویی در میاد و در صورت لزوم همچون خرطوم فیل دراز میشه تا بتونه خون رو از معادن مورد نظرش استخراج کنه.

2. شما به عنوان نیمه خون آشام موقت یک طلسم اختراع کنید و اسم و ویژگی های طلسمتون رو هم ذکر کنید. طلسم حتما باید سیاه باشه.

نام طلسم: قیر کننده
خود طلسم: قیرپاشیسم
ویژگی طلسم: از اونجایی که لازمه حتما طلسم سیاهی باشه بعد از اجرای این طلسم تا شعاع دویست کیلومتری همه در دریایی از قیر کاملا سیاه فرو میرن.( به نظرم باید معجونش هم تولید کنم!)

3. توهم هایی که می بینید رو شرح بدین.

در حال حاضر سی و دو عدد معجون میبینم که ازشون بخار بلند میشه. بخارشون هم، بخار های عادی و نرمال نیستن. توی بخار ها هزاران هکتور در حال "ها کردن" هستن تا گرمای پاتیل های در حال جوش از بین نره.
دور این سی و دو عدد پاتیل هم هکتور هایی در حال دوایش هستن تا پاتیل ها گرم بمونن.
معجون هایی که در حال تولید توی این سی و دو عدد پاتیل هستن قراره در حلقوم تمام افرادی که الان در حال نگاه کردن به داخلشون هستن ریخته بشن. حتی شما که الان زل زدی بهش.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷:۵۷ شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰
#9
سلام بر معجون های پرنده!


قرعه اسرار آمیز رابرت هیلیارد:

تصویر کوچک شده


قرعه اسرار آمیز تری بوت:

تصویر کوچک شده



قرعه اسرار آمیز اسکورپیوس مالفوی:

تصویر کوچک شده



ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸:۲۳ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
#10
اسلیترین
‏vs
ریونکلاو

سوژه: میمون!


- ارباب نمیشه تجدید نظر کنید؟
- ارباب این همه انتخاب. اخه چرا این؟
- همین که گفتیم! انتخاب دخترمونه! بحث تمومه!

چند روز بعد- محل جلسه ی تیم کوییدیچ اسلیترین:

- هک اگه تا یک دقیقه دیگه بساط پاتیلو جمع نکنی تبدیلت میکنم به ملاقه میفرستمت بری محفل سوپ پیازشونو هم بزنی!

هکتور قطعا حرف بلاتریکس رو گوش می کرد!

- گابریل حرفی که زدم شامل تو هم میشه، با این فرق که تو تبدیل میشی به زمین شور!

گابریل بعد از تصور اینکه با موهاش هر روز و هر شب و هر ساعت بخوان زمین کثیف رو بشورن و بسابن، تصمیم گرفت خودش رو به مدت بیست و چهار ساعت در وایتکس نود و نه درصد بخوابونه. ولی به هر حال در این لحظه باید از زمین شور شدنش جلوگیری میکرد.

- خب خوبه! در حال حاضر ما پنج نفریم و هنوز دو نفر دیگه برای تیممون نیاز داریم. کسی هست که ایده ای داشته باشه؟
- پاتیل!
- وایتکس!
- بوم نقاشی!
- مگه گابریل ذخیره نیست؟

بلا صحبت های نفر آخر که کسی نبود جز اسکورپیوس رو نادیده میگیره. بلا هرگز اشتباه نمیکنه، حتی وقتی اشتباه میکنه!
- اول پست هامون رو تعیین میکنیم تا برسیم به باقی اعضا تیم! من مدافع میشم. کسی مخالفتی داره؟

کسی مخالفتی نداشت! بلا اخیرا بسیار خشن تر از قبل شده بود. چند روز پیش بود که یکی از اعضای اسلیترین رو تبدیل به کیسه بوکسش کرده بود و اگر از روی دست و پای آویزونش نبود قطعا اون رو با یه بادمجون غول پیکر حمله کننده به تالار اشتباه می گرفتند.
- اسکورپیوس تو هم با من مدافع میشی! مشکلی که با این قضیه نداری؟

اسکورپیوس توی شیشه ی مقابلش نگاهی به دایره ی بنفش دور چشمش کرد که در اثر آخرین مخالفتش با بلا ایجاد شده بود.
- نه! اصلا بلا. باعث خوشحالی من هم هست!

بلا سر تکون داد!
- خب کیا میخوان مهاجم باشن؟
- من!
- من!
- من!
- جستجوگر؟
- من!
- من!
- من!
-دروازه بان؟
- من!
- من!
- من!
- منو مسخره کردین؟

مطمئنا کسی قصد مسخره کردن بلا رو نداشت!
- خودم میگم کی کدوم پست بازی میکنه!

هکتور نگاهی به مدال کاپیتانی روی رداش میکنه و بعد به بلا نگاه میکنه.
- چیزی میخوای بگی هک؟
- خواستم بگم چقدر مشتاقم زودتر پستمو بگی!

سه روز بعد- زمین مسابقه:

- دو دقیقه دیگه مسابقه شروع میشه و ما هنوز سه نفرو کم داریم. مگه نگفتی مشکلی برای اعضای تیم نداریم؟

هکتور به نظر می رسید بسیار هیجان زده و شنگول باشه.
- مشکلی نداریم! دروازه بان و جستجوگر و مهاجم سوم رو من پیدا کردم.

بلاتریکس اصلا به انتخاب های هکتور اعتماد نداشت. اما مگه انتخاب دیگه ای هم داشت؟ از اونجایی که جواب به طور یقین نه بود...
- بیاید زودتر بریم تو زمین قبل از اینکه اعلام کنن حذفمون کردن!
- اول باید گزارشگر اسم تیممون رو اعلام کنه.
- خبری از گزارشگر نیست. این فصل گزارشگری پیدا نکردن!

بلا این رو گفت و چوبش رو زیر بغلش زد و به سمت در رختکن رفت. پلاکس و اسکورپیوس هم دنبالش رفتن. هکتور از اونجایی که کاپیتان بود بدو بدو خودش رو به سر صف میرسونه.
- بریم!

هکتور این رو میگه و با کله وسط زمین شیرجه میزنه.

- آهای دگورث گرنجر! ما هنوز اعلام نکردیم که بیاید!

لنگ هکتور روی هوا خشک شده بود.
- چرا به ما همچون تسترالی که همه اون رو میبینن نگاه میکنید؟ ما تصمیم گرفتیم امسال گزارشگر کوییدیچ بشیم. حس میکنیم استعداد کافی در این زمینه داریم! حالا هم برگردید به رختکن و تا صداتون نکردیم نیاید تو زمین.

بلا که با دیدن لرد در پوست خودش نمیگنجید یقه ی هکتور رو کشید و ب سمت رختکن برد هنوز حتی نصف کفش بلا از لبه ی در رختکن نگذشته بود که...
- تیم اسلیترین! دگورث گرنجر، بلامون، پلاکس، اسکورپیوس مالفوی، به ما گفتن دروازه بانشون دروازه است. سیستم کنترل هوشمند خودکار؟ تینر؟ کی این تیم رو چیده؟
- من چیدم!
- اگر باعث باختمون بشی یه جوری ریز ریزت میکنیم که نشه سر همت کرد!

هکتور ویبره زنان وسط زمین رفت و به چشم غره های بلا توجهی نکرد.

- تیم ریونکلاو آلنیس اورموند، جرمی استرتون، آمانو یوتاکا، تری بوت، دیزی کران،سو لی و لینیمون! اسم هاتون سخت بود ما خسته شدیم.
- ارباب!
- داور مسابقه هم نمیدونیم کیه. به ما اسمش رو نگفتن. هر کی که هست بیاد زودتر مسابقه رو شروع کنیم ما خسته شدیم.
- عو عو عا عا!
- این با ما بود؟

بازیکن های دو تیم نگاهی به میمون پشمالو و زشتی انداختند که کیف و سوت داوری توی دست هاش بود!

- داورمونه!

نگاه معنادار اعضای تیم روی هکتور قفل شد!

چند روز قبل- خانه ریدل ها:

- ارباب محموله ای که سفارش داده بودین رسید. کجا بذاریمش؟
- این هدیه تولد دخترمونه که چند روز دیگه است. به ما گفت امسال میمون سوخاری با سس پیتزا میخواد. تا روز تولدش بذارید تو اتاق این ویبره رونده بمونه. احتمالا از همدیگه خوششون میاد.

بلا سری تکون داد و جعبه رو برد به اتاق هکتور!

چند ساعت بعد هکتور در حالی که از شدت شوق و ذوق پیدا کردن آخرین و مهم ترین عضو تیم کوییدیچ داشت منفجر میشد، وارد اتاقش شد.
- این هم از عضو آخر حالا تیم تکمیل...
- عو عا عا.
- ... شد!
- عا عا عا!

هکتور نگاهی به میمون پیش روش میکنه و بعد نگاهی به سیستم کنترل هوشمند که در واقع وجود فیزیکی نداشت که هکتور اون رو نگاه کنه! و بدین ترتیب پاتیل بالای سر هکتور شروع به جوشیدن میکنه و فکری به سرش میزنه.

***


- نگران هیچی نباشید بازی به نفع ماست!

اصولا وقتی هکتور میگفت نگران چیزی نباشید باید به طور کامل همه نگران میشدن. ولی وقتی برای ابراز نگرانی باقی نموند چون در همون لحظه میمون داور سوتش رو به صدا در میاره و همه ی توپ ها رو رها میکنه!
- قابل توجه اعضای تیممون که توپ الان دست تیم آبیه. اگه زودتر ازشون نگیرید گل میخوریم!

صدای سوت داور بلند شد که نشون میداد ریونکلاو گل اول رو به تیم اسلیترین زده.
- ما که گفتیم!

اعضای تیم اسلیترین بدون مکث با جاروهاشون پرواز کردن و هر کدوم سر پستشون رفتن.
هنوز دو ثانیه از پروازشون نگذشته بود که بلا با چوب توی سر تری میزنه و باز هم این سوت داوره که به صدا در میاد.
- عاو عو عو عا!

جرمی توپ رو برمیداره تا پنالتی خطا رو به سمت دروازه اسلیترین بزنه.

- عودا عا عا!
- این چی میگه؟ چرا نمیذاره توپو بزنیم؟

هکتور وسط ماجرا میپره و نقش مترجم رو ایفا میکنه!
- میگه خطا به نفع اسلیترین گرفته شده نه ریونکلاو!

جرمی احساس میکرد تا به حال حرفی به این مسخره ای نشنیده.
- شوخی خنده داری بود هک. حالا بذار ضربه رو بزنم.

قبل از اینکه جرمی بتونه حتی توپ رو بالا ببره تا ضربه رو بزنه مشت داور وسط صورت جرمی فرود میاد و اون رو راهی زمین میکنه!
- عا عا عا!
- داور میگه به نظر من بازیکنتون مصدوم شده و نمیتونه بازی کنه!

تری قصد داشت نسبت به این بی عدالتی اعتراض کنه، دهنش رو هم باز کرد تا فریاد مظلومیت بزنه که گوشه ی کارت قرمز رو در جیب داور دید و تصمیم گرفت حرفشو تو زمین بزنه. بنابراین توپ رو به پلاکس میده که در حال ثبت این صحنه روی بوم نقاشی اش بود.

- عو عو عو!
- داور میگه به نظرم این حرکت تری خشن بوده و خلاف قوانین بازی بنابراین نتیجه تا اینجا رو پنجاه بر صفر به نفع اسلیترین اعلام میکنه.

دودی که از سر ریونکلاوی ها بلند میشد به راحتی قابل دیدن بود. لینی قبل از اینکه داور به علت آلوده کردن محیط زیست چهل امتیاز دیگه به اسلیترین اضافه کنه، دخالت میکنه.
- بل بل! بیاید به ادامه مسابقه بپردازیم!
- ما از نتیجه بسیار راضی هستیم. داور هم به نظرمون بسیار آشنا میاد ولی به هر حال از داوریش بسیار خشنود شدیم.

در اون سوی زمین پلاکس توپ و بوم رو برداشته بود و تلاش میکرد از دست تینری فرار کنه که قصد داشت صاف روی بوم بپاشه. پلاکس میرفت و میرفت و البته صاف به سمتی می رفت که نباید!
- پلاکس اون دروازه خودمونه اون سمتی نرو!

این صدای اسکورپیوس بود که تلاش می کرد پلاکس رو آگاه کنه ولی اولویت پلاکس نقاشی هاش بود. این اولویت تا حدی بود که تا دروازه خودشون فرار رو ادامه میده و به همراه بوم نقاشی و توپ از اون عبور میکنه!
صدای جیغ شادی ریونکلاوی ها به هوا صدای سوت داور رو در خودش خفه کرد. ولی این خوشحالی زیاد دووم نمیاره.

- نتیجه شصت بر صفر به نفع اسلیترینی هاست!

اعضای تیم ریونکلاو با شنیدن این خبر وا میرن و متعجب به داور نگاه میکنن.
- عا عا عو عا عو عو عا عو!
- میگه فرقی نمیکنه اعضای اسلیترین از کدوم دروازه عبور کنن امتیاز براشون ثبت میشه!

اعضای تیم ریونکلاو کاملا از این وضعیت به ستوه اومده بودن بنابراین سو به عنوان کاپیتان تیم تصمیم میگیره کنترل اوضاع رو به دست بگیره.
- بیاید بریم سراغ پلن بی. من اسنیچ رو پیدا میکنم و ما میبریم. این تنها راهمون برای بردن بازیه!
- منم موافقم. بریم که ببریم.
بعد از اعلام موافقت سایر اعضای تیم همه برمیگردن که مسابقه رو ادامه بدن.

- عی عی عا عو عا عو عا!

همه به سمت هکتوری میچرخن که چنان شدید ویبره میزنه که هر لحظه امکان داشت از روی جاروش پایین بیوفته، تا صحبت های داور رو براشون ترجمه کنه.
- میگه تیم اسلیترین با نتیجه دویست بر صفر برنده مسابقه است و مسابقه تموم شده!
- شما که هنوز اسنیچو نگرفتید!

هکتور ویبره دیگه ای از سر شوق میزنه و به اسنیچی که توی دست های داور وول میخورد اشاره میکنه!

- خب که چی بشه؟ اون داوره! جستجوگر شما باید گوی زرین رو بگیره!

هکتور این بار ویبره دیگه ای میزنه که باعث سقوط تری بوت از روی جاروش میشه!
- من سیستم کنترل هوشمند خودکار رو تو مغز داور کار گذاشتم بنابراین اون جستجوگر ما به حساب میاد!
گویا اعضای ریونکلاو باید تسلیم میشدن و تیم اسلیترین رو برنده میدونستن!

- حالا که مسابقه تموم شده ما یادمون اومد. اون میمون زشت رو ما برای شام تولد دخترمون خریدیم. میمون سوخاری ما رو پس بدید!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.