هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۵۶ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸
#1
ریونکلاو
vs
اسلیترین

سوژه: شرط بندی


شبی سرد و تاریک بود. سایه های بلند و تیره ی چراغ های خاموش، خیابان خلوت و خالی از سکنه را پر کرده بود. صدای قدم هایی از دور به گوش رسید و سایه مردی با کلاهی بزرگ و ترسناک و عصایی در دست سر تا سر خیابان را پوشاند. آرام و آهسته قدم بر میداشت و نزدیک میشد. نزدیک و نزدیک تر...

- داش اینجا جا کسیه؟

هکتور کتابی که مشغول خوندنش بود رو کنار گذاشت و زل زد توی چشم های فرد گوینده.
- الان با من بودین؟
- ها داوش! با خود خودت بودیم. حالا جفاب ما رو میدی بیشینیم یا سیخ زل بزنیم تو اون چشمای شهلات؟

هکتور که تو عمرش این قدر مورد توجه قرار نگرفته بود جو گیر شد.
- بشین بشین!

مرد کلاهش رو برداشت و خودش رو پرت کرد روی صندلی.
- آخیش خسته شدیم بابا. صب تا حالا یه دونه مشتری درست درمونم پیدا نکردیم. همشون گدا گشنه بودن. همش میگن اسلیترین میبره.
- خب نمیبره؟
- تسترال شدی داش؟ اسلیترین؟ تیم درپیت!

هکتور پاتیلش رو چنگ زد تا در حلقوم مرد فرو کنه.

- ببینم داوش تو نمیخوای شرط ببندی؟ جایزه اش نصف گرینگوتزه با یه پاتیل طلایی!
- گفتی جایزه اش چیه؟
- نصف گرینگوتز؟
- نه نه اون یکی!
- ها یه پاتیل طلایی!

در کمتر از دو دقیقه هکتور به اندازه تمام دارایی خودش و همه ی مرگخواران و لرد روی باخت اسلیترین شرط بسته بود.

نیم ساعت بعد- دفتر لرد

هکتور بدون در زدن و تشریفات همیشگی، با کله شیرجه میزنه تو اتاق لرد.
- ارباااااااااااااب!
- تسترال و ارباب! زهر نجینی و ارباب! این چه طرز اومدن تو اتاق ماست؟
- ارباب یه خبر مهم آوردم براتون!
- خبر مهمتو برای خودت نگه دار. برو بیرون تا خودتو تبدیل به پاتیل نکردیم.
- ارباب نصف گرینگوتزو میدن اگه ببازیم!
- نصف گرنگوتزت هم بخوره... چی گفتی؟

هکتور که کم مونده بود با لرزش هاش زلزله ای به پا کنه. مشغول تعریف و توضیح برای لرد شد.

روز بعد- زمین بازی کوییدیچ

- برای مسابقه ی نهایی کوییدیچ بین اسلیترین و ریونکلاو اینجا جمع شدیم. میریم که داشته باشیم آغاز مسابقه رو. اعضای تیم اسلیترین وارد زمین شدن. منتظر اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو هستیم که به نظر میاد خیلی دیر کرده باشن.

هکتور به شکل عجیبی از شنیدن این خبر خیلی خوشحال به نظر می رسید.

- خب من اعضای تیم ریونکلاو رو میبینم که گویا دارن بدو بدو نزدیک میشن و خودشون رو به مسابقه میرسونن. ولی نه گویا اعضای ذخیره ی تیم دارن میان.

هکتور که تا چند لحظه پیش با دمش گردو میشکست حالا با شنیدن این خبر کاملا وا میره و پخش زمین میشه. حالا دیگه فقط تمام امیدش به لرد بود که مانع از برد تیمشون بشه.

-خب این هم از سوت شروع مسابقه و به هوا بلند شدن اعضای دو تیم. که گویا جاروی یکی از اعضای تیم ریونکلاو دچار مشکل شده و اون نمیتونه برای تیمش بازی کنه.

هکتور از این همه بدبختی خودش واقعا در شگفت بود.
- حالا همیشه با اختلاف پونصد تایی میباختیم. این بازی چه خبره من نمیفهمم.
- با این وضع تیم ریونکلاو با یک یار کمتر جلو اسلیترین بازی میکنه و البته باید بگم یار حذف شده در واقع دروازه بانشونه!
- هک!
- بدبخت شدم!

- تیم اسلیترین سرخگون رو در دست داره و به سمت دروازه ی ریون میره. و بلاتریکس صاف میره به سمت دروازه خالی و گل! گل اول رو میزنه. ده بر صفر به نفع اسلی!

هکتور که از شانس و اقبالش خیلی شکایت داشت چماقش رو تو هوا تکون میده که صاف میخوره وسط سر دروئلا و اونو از روی جاروش پرت میکنه پایین.
- خب گویا دروئلا جستجوگر تیم ریون هم نمیتونه به بازی ادامه بده. این طور که بازی داره پیش میره به نظر میاد باید تیم اسلی رو برنده حساب کنیم.
- لال بشی!

- سرخگون در دست سو بازیکن تیم ریونه و میتازه و به سمت دروازه ی اسلی پیش میره. مستقیم میره به سمت لرد ولدمورت!
- جرات داری به ما گل بزن!
- ارباب ببخشید!
سو این رو میگه و توپو صاف وارد دروازه میکنه!
- ده بر ده مساوی!

هکتور مشغول رقص و پای کوبی بود.
- جونم به این شانس! به به!
- اما نه! صبر کنین. گل مردود اعلام میشه! گویا آفساید بوده!
- آفساید؟ مگه تو کوییدیچ هم آفساید داریم آخه؟
- طبق قوانین جدید داریم!
- بعد این قوانین کی اومدن دقیقا؟
- همین یک ساعت پیش!

هکتور تقریبا داشت منفجر میشد. زمین و زمان گویا داشتن دست به دست هم میدادن تا اون بدبخت و آواره بشه. فقط یک چیز تو این دنیا کم داشت.

- کریچر خسته شد! کریچر خواست رفت پیش بانو!
- میری کریچر! فقط از جات تکون نخور باشه؟
- کریچر پذیرفت چون خانوم گفت. ولی مایل نبوووووووووووووود!

درست وقتی که کریچر داشت او نبود رو میکشید گوی زرین صاف وسط لب های غنچه شدش فرود اومد!

- جستجوگر اسلیترین گوی زرین رو میگیره و بله این مسابقه تموم میشه. صد و شصت بر ده به نفع اسلیترین!
- بدبخت شدم!

کسانی که هکتور رو میشناختن چند روز بعد از این مسابقه اسکلت خشک شده ی اون رو که لرد تاکسیدرمی کرده بود، سردر خانه ی ریدل ها که حالا یک مکان دو متر در دو متر وسط خیابون بود پیدا کردن. علت مرگ هم به باد دادن اموال لرد ولدمورت در اثر شرط بندی عنوان شد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹:۳۱ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۸
#2
سوژه دوئل اگلانتاین پافت و تاتسویا موتویاما: شوخی!


توضیح نداره که آزاد باشین.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، یک هفته ( تا 23:59 چهارشنبه 21 اسفند) فرصت دارید.


سر پر مویتان در پاتیل!


سر پر مویشان؟
تو اخراجی هک!
جمع کن وسایلتو. پاتیلت جا نمونه.داور جایگزین که میاد، راحت باشه.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۳ ۲۲:۴۳:۲۹

ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴:۱۴ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸
#3
- نمیخوام! من نمیام! بین این همه آدم چرا این؟
- این؟ الان به من گفتی این؟
- آره، به خودت گفتم. چرا تو؟ نمیخوام پیش تو باشم!
- دیگه دوره ی حق انتخاب داشتن تو گذشته لینی! الان دیگه دور دور منه!
- اینطوریه؟ باشه! پس یادت باشه خودت خواستی!

هکتور بدون توجه به خط و نشون کشیدن ها و مادر سیریوس بازی های لینی مشغول انتخاب جایی برای نصب تابلو بود.
- بالای پاتیل؟ روی کمد معجون ها؟ کنار تابلو ارباب؟ نه اینا هیچکدوم خوب نیست. باید یه جایی باشه که نتونه فرار کنه.
- منو بذار کنار پنجره، هوای تازه لازم دارم!

هکتور بدون توجه مشغول چرخیدن توی آزمایشگاهش شد!

- راستی تو چرا تخت نداری؟ شبا نمیخوابی؟ چطوری زنده ای تو؟

هکتور مستقیم به سمت مخالف پنجره رفت.

- گفتم کنار پنجره!

- پیدا کردم! اینجا بهتر از همه است!
- اره اینجا هم خو... چی؟ وایسا ببینم منظورت که تو شیشه ی معجون نیست؟

با فرو رفتن تابلو لینی درون شیشه ی معجون و گذاشته شدن چوب پنبه سر شیشه لینی جواب سوالش رو گرفت!



ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴:۰۲ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
#4
- الان با من بودین؟
- آره هک!
- با خود خودم؟
- آره هک!
- چرا من رو انتخاب کردین؟
- قبل از اینکه به بیست و هشت قسمت نامساوی تقسیمت کنیم بهتره کارت رو شروع کنی!

اما هکتور عمرا به این راحتی ها قانع نمی شد. اون معجون سازی بود کنه، که تا وقتی خون طرف مقابل رو به طور کامل به قل قل نمینداخت دست بردار نبود.
- آخه ارباب بین این همه آدم چرا باید من رو انتخاب کنید؟
- هک! قبل از تو دو نفر دیگه هم بودن. ما هم دلیل خاصی برای انتخاب تو نداشتیم!
- اما بلاخره بعد اون دو نفر من رو انتخاب کردید. این نشون میده من مرگخوار مورد علاقه شمام!

با گفتن این جمله ده مرگخوار همزمان بلاتریکس رو گرفته بودن تا هکتور رو به سلول های سازنده اش تجزیه نکنه. اما هکتور ذاتا خونسرد، بیخیال و سیب زمینی بود و این چیزا در اون اثر نداشت. البته اینکه پشتش به بلا بود و کلا هیچکدوم از این صحنه ها رو نمی دید هم بی تاثیر نبود!

- دگورث! سه ثانیه وقت داری تا کارت رو انجام بدی وگرنه میدیم تابلو تو هم کنار لینی نقاشی کنن!

ماجرا دیگه خیلی جدی به نظر میرسید. این جمله حتی هکتور سیب زمینی رو هم می ترسوند. بنابراین بدون معطلی پاتیلش رو برداشت و صاف توی سوراخ بینی مرلین فرو کرد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵:۲۲ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸
#5
مامان مروپ اما با تمرکز مشغول کشیدن نقاشی بسیار زیبایی از لینی بود.
- پیازچه برای شاخک هاش! چغندر برای موهاش! خب برای بدنش هم به نظرم باید از هویج استفاده کنیم. فنر مامان یه گاز بزن از سر این هویج که بذاریمش جای بدن لینی مامان!
- من آخه...
- ولی میاری تو کار من کلوچه نارگیلی؟
- من غلط بکنم تو کار شما ولی بیارم، ولی...

اگه مامان مروپ جمله قبل تر رو ولی آوردن نمیدونست این یکی رو دیگه قطعا میدونست. بنابراین با ملاقه ی توی دستش توی کله ی فنریر میکوبه.
- من...
- آفرین چایی زعفرونی مامان که با زبون خوش دهنتو باز کردی!

مروپ هویج رو با دقت بین دندون های فنریر تنظیم میکنه تا در ابعاد درستی گاز زده بشه.
- خب حالا دهنتو ببند!

فنریر نبست!

- کلا نیاز به نوازش و محبت مادرانه داری مرگخوار دندون دار مامان!

و فنریر با نوش جان کردن ضربه ی بعدی ملاقه دهنش رو میبنده و هویج رو گاز میزنه!

- خب اینم از بدنش. حالا باید آبیش کنیم. کدوم یکی از شما گوجه فرنگی های مامان داوطلب میشه تا این بلوبری ها رو برای من بجوشونه؟


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱:۱۱ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸
#6
هکتور که محیط رو کاملا مناسب برای پخت و پز میدید همون وسط بساطش رو پهن کرد و مشغول تهیه معجون شد.
- یه لیوان آب رودخونه ی کمپ تفریحی رو با نیم کیلو علف تازه چیده شده میذاریم بپزه!

هکتور رفت تا زیر پاتیلش رو روشن کنه که با هیبت عظیم یک نفر در ابعاد برادر هاگرید مواجه شد!
- آتیش درست کردن تو کمپ ممنوعه!
- ولی همه جای کمپ که آتیش روشنه!

هکتور با دیدن چشم های مرد تذکر دهنده تصمیمش رو گرفت و به روش های قدیمی خودش متوسل شد. بلاخره اون هم هکتوری بود و هزاران راه حل معجونی داشت.
هکتور دست هاش رو به هم مالید و بعد از مقادیری گرم کردن و ویب زدن، مقداری ذغال که معلوم نبود قبلا برای چه کاری استفتاده شده بود رو صاف انداخت وسط پاتیل.
در نتیجه ی این کار پاتیل و محتویاتش توی صورت هکتور منفجر میشن! البته اگر فکر می کنید این موضوع اندازه نوک نیش لینی باعث ناراحتی یا ناامیدی توی هکتور شد، باید دوره ی هکتور شناسی رو از الفبا شروع کنید. میزان ذوق و شوقی که این انفجار به هکتور داده بود تا اون لحظه تکرار نشدنی بود.
- من همیشه بهترین معجون ساز دنیا بودم!

ملت حاضر در کمپ از واقعی بودن این نمایش مبهوت شده بودن و به نظر می رسید حسابی دارن از این نمایش لذت می برن!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۰۸:۳۱ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸
#7
صدای ویز ویز مغز لینی که با سرعت و شدت مشغول کار بود رو همه میتونستن بشنون. حشره ی مسئول مغز لینی ویز ویز کنون داشت توی آرشیو مغزش به دنبال راه حل های مختلفی میگشت.
- چگونه مشنگ بکشیم؟ نه این نیست! چگونه از دست هکتور فرار کنیم؟ نه اینم به درد نمیخوره! چگونه نیش خود را در حلقوم رودولف فرو کنیم؟ نه اینم که نیست! آها اینجاست! چگونه در مواقع بحرانی پیش از مرگ برای خود زمان بخریم؟

حشره ی مغز لینی کتابی چندین هزار صفحه ای رو روی میز مقابلش میذاره و مشغول گشتن در اون میشه تا راه حل مناسبی رو پیدا کنه.
- خب زدن خودمون به مردن که فایده نداره. مخفی شدن هم که به درد نمیخوره. آها همینه این روش به کار میاد.

- متهم! ما رو علاف کردی سه ساعته داری ویز ویز میکنی؟
- نه ارباب الان میگم. من یه عمو دارم که برام خیلی مهمه. دوست دارم قبل از اجرای حکمم ببینمش. فقط اینکه اون خیلی از اینجا دوره آپارات هم براش ممنوع شده. برم ببینمش و بیام؟
- خیر حشره ما اجازه نمیدیم! حکم رو اجرا کنین، ما خسته شدیم!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲:۲۳ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸
#8
عمرا! محال بود بگذره. مگه به این راحتی ها بود که از این پول مفت و باد آورده بگذره.
- خب بفرمایید اینم اجاقی که میخواستین فقط دیگه سرده متاسفانه و منم کاری ازم بر نمیاد.

راننده ی تور لیدر نما فکر میکرد که دیگه برنده شده و این دیگه آخر کار بود. مرگخوار ها که نمیتونستن موتور به اون سردی رو گرم کنن. این دیگه آخر کار بود و باید برمیگشتن سر کارشون و اون به زودی بتاج (بزرگترین تولید کننده ی انرژی جهان) میشد.
اما خیلی زود تمام نقشه هاش نقش بر آب شدن و تمام رویاهاش تو صورتش منفجر شدن و ازش یه عمو نوروز ساختن.

- مرگخوار هکتور مامان... بیا دور این دوایش کن گرمش کن!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۰:۴۷:۵۷ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸
#9
قبل از اینکه پافت بتونه مراتب اعتراض خودش رو به گوش جهانیان برسونه. بلاتریکس بلیت ها رو مورد بررسی قرار داد تا بفهمن کجا و چجوری باید ازشون استفاده کنن.
- خب اینجا نوشته که تا ده دقیقه دیگه باید چند تا کوچه اونور تر باشیم. نوشته وسیله ی شما، وسیله ایست چهار چرخ، آخرین سیستم و فول آپشن. خب پس بریم ببینیم چی هست.
- چجوری بریم چند تا کوچه اونورتر؟
- هکتور گویا مغزت هم مثل معجون هات شده!
- همیشه مثل هم بودن. بهترین در دنیا!
- قبل از اینکه مغزت رو از چشمت بکشم بیرون که کیفیتش رو مقایسه کنی بهتره خودتو به بقیه برسونی!
- بقیه؟ بقیه که همین جا...

خب گویا بقیه همینجا نبودن و به چند تا کوچه اونورتر رسیده بودن!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶:۴۸ پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۸
#10
- این زنده است! من زنده ام. نکشید ما را!
- متاسفم هکتور، دستور، دستور اربابه. بهتره سرنوشتت رو قبول کنی.
- نمیخوام، نمیپذیرم!
- میتونی مگه نپذیری؟ دست خودته مگه؟ دست پای اینو بگیرین ببریم خاکش کنیم!

دستی از وسط دل و روده ی فنریز بیرون اومد. دست هکتور بود. اما دستش خالی نبود!
هکتور هیچوقت دست خالی جایی نمی رفت. از دوران طفولیتش عادت داشت دستش خالی نباشه. همیشه دیگ، قابلمه، ملاقه، علاقه، کلاغه یا همچین چیزی دو دستش بود و داشت با اون یه آتیشی جایی به پا میکرد.
بنابراین ممکن نبود که توی شکم فنریز، جایی این چنین مناسب برای پخت و پز معجون دست خالی رفته باشه.
بنابراین ملت مرگخوار با دستی بیرون اومده از شکم فنریز رو به رو شدن که همراه یک شیشه معجون صورتی بود!

- بیاین سمت من همتونو حل میکنم تو این معجون. یه دو جینم از اینا دارم. انتحاری میزنم همتون بترکید!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.