هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹:۵۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#1
اسلـــــــــیتـــــــــــــــــــریـــــــــــــن
vs
گریفندور


غول آرزوها



شب تاریکی بود و سوز سرما تا مغز استخون هر جنبنده ای نفوذ میکرد. حتی ماه هم رفته بود یه جا پیدا کرده بود و مخفی شده بود. صدای زوزه ی گرگ ها رو به خوبی میشد شنید. سوسک زشت و سیاهی که سخت مشغول خوردن بود با شنیدن صدایی از دور شاخک هاشو تیز میکنه و بعد از پیچیدن چند باره ی اون ها به هم علاوه بر تعداد پاهای متعددی که داره، چند پای دیگه هم قرض میکنه و فرار رو بر قرار ترجیح میده.
در چنین شرایطی فقط موجودی مثل اون میتونست با ریلکسی تمام با یک عدد ملاقه پاتیلش رو هم بزنه و عین خیالش هم نباشه!
- هکـــــــــــــتـــــــــــور!
ملاقه اش رو که نصفش در معجون مذکور حل شده بود بیرون میاره و جوری بهش زل میزنه انگار اون بوده که صداش کرده.
- هکـــــــــــــتـــــــــــور!
- ملاقه ام حرف میزنه. اسم این معجونو میذارم به سخن در آور مخصوص!
-هکـــــــــــــتـــــــــــور!
گویا صدا کم کم داشت، عصبانی میشد. و این بار هم از فاصله ی نزدیک تری به گوش میرسید.
-هکـــــــــــــتـــــــــــور!
صدا رو تقریبا از دو سانتی متری گوشش شنید.
دنــــــــــگ!
و البته پاتیلی که تو ملاجش فرود اومد و یه قله ی ده، دوازده سانتی متری رو کله اش به وجود آورد، به طور کلی از دنیای ذهنیش بیرونش آورد و وارد دنیای واقعی شد.
و در دنیای واقعی چهره ی زیبا و جذاب بلاتریکس منتظرش بود که با پوستی لبو شده از شدت عصبانیت به چشم هاش زل زده بود.
- هکتور دگورث گرنجر، یک ساعته دارم صدات میکنم. حواست کجا بود دقیقا؟
- پیش غو... نه یعنی پیش حرفای تو!
- یعنی تمام حرف های منو فهمیدی دیگه؟
- کاملا! فقط یه سوال! من کدوم پست باید بازی کنم؟

دقایقی بعد- زمین مسابقه ی کوییدیچ:

بلاتریکس بعد از بررسی های دقیق و زیاد به این نتیجه رسیده بود، که هکتور برای پرواز کردن و مهاجم بودن نیازی به دو پا نداره و در نتیجه هر دو پای اون رو به طور کامل منهدم کرده بود. در نتیجه هکتور در حالی که قدش تقریبا نیم متر شده بود، درون پاتیل پروازش فرو رفته بود و بلاتریکس رو غرق در انواع معجون ها تصور می کرد.

- خب همه حاضرین دیگه؟

البته که همه حاضر بودن، مخصوصا هکتور!

- با سوت من شروع میکنیم. یک... دو...

با صدای سوت بلبلی رودولف همه جارو ها و پاتیل و سایر وسایل نقلیه پروازی به هوا بلند شدن.

- ما مایل نیستیم پرواز کنیم!
بلاتریکس که اوضاع رو وخیم میبینه سر جاروشو میچرخونه و صاف پیش لرد فرود میاد. انگار راضی کردن لرد به شرکت در کوییدیچی که همیشه ازش متنفر بود، به حد کافی سخت نبوده که حالا باید با یکی دیگه از مواردی که لرد ازشون بدش میومد دست و پنجه نرم می کرد! جارو سواری!
- ما سوار این دراز های بی قواره خارج از کنترل نمیشیم بلا!
- ارباب قانونشه خب. بلاخره باید با یه چیزی پرواز کنید!
- ما خودمون بلدیم پرواز کنیم!
- بله ارباب ما که شک نداریم، ولی چی کار کنیم که قانونه و ناچاریم!
- ما خودمون قانون تعیین می کنیم. ضمنا، چرا واسه ی این قانون نیست؟
لرد بعد از گفتن این جمله صاف به علامت شوم اشاره میکنه که مشغول آماده شدن برای خود پروازی بود! علامت شوم هم که کاملا شوکه شده بود قیافه ی " بابا آخه من این وسط چی کاره ام" خاصی به خودش می گیره.

- خب آخه این نمیتونه سوار جارو بشه. فرق میکنه.
- به ما چه! ما سوار این نمیشیم.

در همین مدت زمانی که بلاتریکس مشغول کلنجار رفتن با لرد برای سوار شدن به جارو بود، تیم گریفندور موفق میشه به تیم بدون دروازه بان اسلیترین سی و دو عدد گل ناقابل بزنه.
هکتور هم در اون سوی زمین مشغول احضار روح بود. پاتیل یدکیش رو برعکس کرده بود و کلی شمع دورش چیده بود و از روی یکی از کتاب های مشنگی احضار روح مشغول خوندن کلماتی بود. و هم زمان از توی یک بطری مایعی زرد رنگ رو دور و بر خط فرضی دروازه ی گریفندور میریزه.

- هکتور چی کار داری میکنی؟ مثلا مهاجمی؟
هکتور بدون توجه به حرف های بانز به کارش ادامه میده.
- هانا مندالا گوالالا مندوزا. ساگارا میتو خیخاکا...

بانز که میبینه از هکتور آبی گرم نمیشه سر جاروشو میچرخونه و به سمت مبل راحتی اون سوی زمین حرکت میکنه.

- گودا مندا گاگولا غولا چراغا بیا آرزوها!
- منو صدا کردی؟
غول چراغ جادو درست جلو چشم های هکتور ظاهر شده بود و دست به سینه نگاهش می کرد.

- من آرزو دارم، بیا برآورده کن!
- کی گفته که من میخوام همچین کاری بکنم؟
- من مطمئنم اگه منو بشناسی و یادت بیاد کیم قطعا میخوای!
چشم غول به جمال برق شیشه ی معجون هکتور افتاد. اون این معجون رو خوب میشناخت. این معجون بین مشنگ ها و در داستان هاشون که برای بچه ها تعریف می کردن به شیشه ی عمر غول معروف بود. ولی در حقیقت این معجون عشق غولی بود! در واقع غول ها اگه عاشق غول دیگه ای میشدن کارشون تموم بود و از غول بودن اخراج میشدن.
غول احضار شده که هیچ دلش نمیخواست دیگه غول نباشه، تصمیم گرفت آرزوی هکتور رو برآورده کنه.
- باشه، ولی فقط یکی!
- یه کاری کن ما تو این مسابقه برنده بشیم!

قطعا این کار در غول نامه اکیدا ممنوع اعلام شده بود، ولی غول مورد نظر توی موقعیتی نبود که بخواد به این چیزا فکر کنه. بنابراین آهی میکشه و به سمت دروازه ها میره تا کارش رو شروع کنه.

- هکتوووووووووووووووووووووووووووووور!

از قرار معلوم بلاتریکس بعد از صاف شدن چند دسته از موهاش تونسته بود لرد رو راضی کنه که پرواز کنه و حالا اومده بود سراغ هکتور تا حسابی از خجالتش در بیاد.

- بلا بلا ما مسابقه رو میبریم!
- آره با این وضعیت که داری تلاش میکنی حتما میبریم. متوجهی که پونصد به هیچ عقبیم؟
- مهم نیست بلا! ما میبریم.

درجه ی آمپر بلا به سرعت در حال بالا رفتن بود و در کمتر از یک دقیقه به نقطه ی انفجار می رسید.
درست در اون طرف زمین غول مشغول کارش بود. دست هاشو دو طرف بدنش باز کرده بود و سرشو گرفته بود سمت آسمون و با چشم های بسته مشغول خوندن طلسم های غولانه بود.
- تسترالا بیا بالا. کالا کالا. غولا غولا. اینا تیما بیا برندا. شدا شادا. همین تیما...
آقا غوله چشم هاشو باز میکنه تا مرحله ی آخر طلسمشو اجرا کنه که همون اشاره به دروازه تیمی بود که باید برنده بشه.

- در این لحظه هم درست مثل تمام دقایق دیگه ی بازی سرخگون در دست فنریره. و داره به سمت دروازه ی اسلیترین میره. ولی این بار با این تفاوت که لرد رو پیش رو داره. باید دید این تقابل چطور شکل میگیره.

- فنر خودت میری پی کارت یا ما دست به کار بشیم؟
- ارباب حرف حرف شماست ولی مجبورم این توپ رو گل کنم. چاره ای جز این نیست اربابا!
- یعنی میخوای ما رو از سر راهت کنار بزنی؟ ارباب بی ارباب؟
- اربابا نمیخوام ولی ناچارم.
-خب پس ما هم ناچاریم فنر! آواداکداورا!

صحنه به شکل اسلوموشن دنبال میشه. طلسم سبز رنگ لرد مستقیم به سمت فنریری میره که با دهان باز و متعجب به اون خیره شده. طلسم میره و میره و به اون نزدیک تر میشه. همه ی سر ها به سمت لرد و فنریر میچرخه. طلسم وسط راه مقداری هم آفتاب میگیره و کمبود ویتامین هاشو جبران میکنه. تقریبا نیمی از راه رو طی کرده بود.
- ما خسته شدیم چرا نمیمیری فنر؟
- ارباب تقصیر من نیست خب. طلسمتون هنوز نرسیده ولی فکر کنم دیگه نزدیکه!

درست در همون لحظه که این گفت و گو انجام میشه صحنه از حالت اسلوموشن در میاد و طلسم با سرعت بیشتری به سمت فنریر حرکت میکنه. و درست یه ثانیه قبل از برخورد به شکل بسیار عجیبی منحرف میشه و بعد از عبور از وسط علامت شوم رنگش به صورتی روشن تغییر میکنه و درست وسط کله ی غول چراغ جادو فرود میاد.

- اربابا نجاتتون دادم!
چشم های بیشتر از همیشه سرخ لرد، روی جاروی بی سرنشین مقابل فنریر متوقف شد.
- از چی نجاتمون دادی؟
- از دست این گرگینه ی خیانت کار که میخواست شما رو بکشه.
- اون طلسم ما بود بانز. داشتیم میکشتیمش ولی تو مانعمون شدی.

چشم های بانز معلوم نبود، ولی میشه حدس زد که نگاهش بین فنریر و لرد در چرخش بود و سعی داشت بفهمه چه اتفاقی این وسط افتاده. همه انقدر مشغول این صحنه بودن که متوجه غول نشدن که با پوستی صورتی شده و قلب هایی که دور سرش میچرخیدن داشت به سمت رودولف می رفت. از قرار معلوم غول عاشق شده بود! و البته قول و آرزوی هکتور و شغلش رو به طور کامل فراموش کرده بود.
- چه جنتلمنی!
- مگه تو غول نر نیستی؟
- هستم عشق من. ولی این تفاوت ها چه اهمیتی داره؟
- برو پی کارت بابا!
- منو از خودت نرون عشقم!
- برو عقب!
و اینگونه شد که غول بدو رودولف بدو آغاز شد.

هکتور که تازه علت تاخیرش و اینکه غول قرار بود چی کار کنه رو برای بلاتریکس توضیح داده بود، با وجود شرایط پیش اومده واقعا نمیدونست باید چی کار کنه.
- ببین بلا ما خودمون هم میتونیم برنده بشیم.

بلاتریکس فقط تا اخر این مسابقه به هکتور نیاز داشت. بعدش میتونست اونو به دردناک ترین شکل ممکن ریز ریز کنه. این تنها چیزی بود که بهش آرامش می داد و باعث می شد همین الان هکتور رو تبخیر نکنه.

- با توجه به اتفاقات پیش اومده و فرار کردن داور اصلی زمین به نظر میاد باید تیم ها بدون داور بازیشون رو ادامه بدن. و همچنان این تیم گریفندوره که به سر عت به خودشون میان و سرخگون رو در دست میگیرن و هشتصدمین امتیاز رو برای خودشون به دست میارن.

این حرف های گزارشگر بلا رو از شوک در میاره و به سرعت به سمت دروازه خودشون میره. و با چشم غره به سایر اعضا تیم به جز لرد میفهمونه که مشغول انجام کارشون بشن وگرنه بد میبینن. بنابراین بلاخره همه ی اعضای تیم سر پست هاشون میرن.
لرد هم چوبدستی به دست وسط زمین بود و هر کسی که قصد نزدیک شدن به دروازه ی اسلیترین رو داشت با طلسمی ناکار می کرد. و از اونجایی که بازی داور هم نداشت و کسی هم جرات نداشت به لرد چیزی بگه با قدرت به کارش ادامه میداد.
بلاتریکس هم یه دیوار کروشیو جلو دروازه کشیده بود که فقط از پشت اون میشد به سمت دروازه اش شوت کرد.

- سرخگون روی یک مبل جا خوش کرده که به نظر میرسه هوریس اسلاگهورن باشه. حالا مبل پاس میده به هکتور و هکتور پاس میده به رابستن که درست جلو دروازه ی گریفندوره. و حالا ببینیم رابستن میزنه یا پاس میده. میزنه یا پاس میدهههههه؟ میزنه! و گل! گل اول برای اسلیترین. گریفندور هشتصد و بیست، اسلیترین ده!

- بلا، بلا دیدی گفتم میبریم. دیگه چیزی نمونده!

- جستجوگر تیم اسلیترین رو میبینید که قصد داره به پرواز در بیاد تا دنبال اسنیچ بگرده. و حالا این علامت شومه که توی آسمون خود نمایی میکنه!

با ظاهر شدن علامت شوم توی آسمون جماعت تماشاگر جیغ و هوار کشون هر کدوم به یه سمت فرار میکنن. علامت شوم با تعجب سرشو میخارونه.
- اینا کجا رفتن؟
- تماشاگر ها با دیدن علامت شوم همگی متواری میشن.
- بیخود کردن با دیدن علامت ما فرار کردن. ما هیچوقت نمیبخشیمشون.
- حالا ترامپ رو میبینیم که داره با سرعت به سمت اون گوشه ی زمین میره. از قرار معلوم اسنیچ رو دیده. ترامپ سر راهش به هر کی میرسه شماره میده و برای تلفن زدن بهش اعلام آمادگی میکنه. و بلههههه! گوی زرین رو میگیره!
- این بیخود میگه، نگرفته بابا. تلفن بود اونم.
- اهم بله حق با ایشونه، نگرفته گویا. ولی به نظر میاد جستجوگر تیم اسلیترین اسنیچ رو دیده و قصد گرفتن رو داره. به سمتش میره. فقط یک سانت باهاش فاصله داره و.... نه، نمیتونه ازش رد میشه. و حالا این ترامپه که گوی زرین رو میبلعه! و بازی تموم میشه. تیم گریفندور برنده ی این بازی بزرگ میشه. بدین ترتیب پرطرفدار ترین تیم مدارس دنیا نهصد و پنجاه، دومین تیم پرطرفدار هاگوارتز بیست. البته این نکته قابل ذکره که پرطرفدارترین تیم مدارس دنیا در هاگوارتز رتبه ی چهارم رو داره ولی این اهمیتی نداره چون در دنیا اوله.

تماشاگران که به جایگاهشون برگشته بودن یکصدا شعاری رو سر میدادن.
- رئیس مافیا کیه، فنریر کله گرگیه! رئیس مافیا کیه، فنریر کله گرگیه! رئیس مافیا کیه، فنریر کله گرگیه!

اما به سرعت صدای تماشاگران رو قطع و با بمب کود حیوانی همه ی حاضران رو متفرق میکنن و این بازی با برد گریفندور به اتمام میرسه.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱:۰۹:۴۱ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#2
هکتور اسکلت مذکور رو نیم پز کرده بود. اما عمرا همچین فرصتی رو از دست نمیداد.

- اربابا به نظرم شما یه تغییر خیلی خیلی ویژه نیاز دارید.
- الان گفتی ما تغییر نکردیم؟
- نه ارباب. تغییر کردید ولی نیاز به یه تغییر بسیار چشمگیر و ویژه دارید که کلا تغییرتون بده. یه تغییر هکولانه!
- ما به تغییر هایی که اسم تو روش باشه اعتماد نداریم ولی حالا تغییرمون بده ببینیم چطوریه!

دقایقی بعد لرد تغییر هکولانه کرده بود!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲:۲۷:۲۳ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#3
سو دست به نیش لینی برد تا اونو بگیره ولی درست وقتی که دیگه تقریبا نیش لینی رو گرفته بود یه جوری عقب پرید که انگار به نیش لینی برق وصل بود.
- نمیخواااااااااااااام!
- چرا خب؟
- اخراج قبلی کم بود که حالا میخوای از زندگی هم اخراجم کنی؟
- کی اخراجت کرده اخه؟
- قیافه من در حال اخراج بوده، حتما میخواستین اخراجم کنین دیگه. من که میدونم.
- نه سو! من که گفتم بیا بهت قول نیشی بد...
- نمیخواااااااااااااااااااااااااااام!

لینی کم کم داشت عصبانی میشد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶:۱۷ دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸
#4
در پاتیل دفتر دوئل همواره به روی معجون شوندگان دوئل کنندگان محترم بازه سو!

.......................

سوژه دوئل سو لی و رودولف لسترنج: خوددرگیری!

توضیح:

شما خواسته یا ناخواسته(در حال آزمایش یا هر چی) خودتونو کپی می کنین! یعنی یکی از خودتون ایجاد می کنین.

این کپیتون می تونه خوب باشه یا بد. اخلاقش می تونه مثل شما باشه یا متضادتون. می تونه در هر موردی کمکتون کنه، می تونه جاتونو بگیره...می تونه به حرفتون گوش کنه یا نکنه.
توضیح بدین که کجا می ره...چیکار می کنه...شما چیکار می کنین؟ سعی می کنین از شرش خلاص بشین یا نه.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، پنج روز( تا دوازده شب شنبه 13 مهر) فرصت دارید.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: سلام بر لرد شکلاتی ... درود بر چتر صورتی
پیام زده شده در: ۰:۴۲:۳۱ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸
#5
اربابا!
من همه چیز رو تکذیب میکنم.
بیعت من کاملا ظاهری و تحت فشار بود ارباب. همش زیر سر لینی بود. منو با نیش هدف گرفته بود گفت اگه نری یه جوری نیشت میزنم که دیگه به جای هکولو نیشولو باشی!
ارباب من مدرک دارم. مدرک بی گناهی آوردم با خودم ارباب!
ایناهاش!

ارباب دیدین من بی گناهم؟ اربابا لینی رو بکشید به نظرم!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹:۵۶ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸
#6
لطفا برای مهلت دوئل "روز" اعلام کنین، نه ساعت. همه دوئلا رو تا دوازده شب پایان مهلت در نظر می گیریم. روز اعلام سوژه رو هم حساب نمی کنیم. برای همین نمی شه ساعت دقیق تعیین کرد.

...................

سوژه دوئل رودولف لسترنج و ابیگل نیکولا: سرگردان!

توضیح:

یه باند قاچاق اعضای بدن، شما رو گرفته. وقتی تقاضای آزادی می کنین، سر شما رو به گروگان می گیرن و ازتون می خوان برین و یه نفر دیگه رو به جای خودتون به عنوان قربانی بیارین. توضیح بدین با این شرایط چطوری و کجا می رین. کیو میارین یا سعی می کنین بیارین...

سوژه رو لازم نیست حتما درباره شخصیت خودتون بنویسین.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل، سه روز( تا 12 شب سه شنبه 26 شهریور فرصت دارید).



...........................

سوژه دوئل وین هاپکینز و استفن کورنفوت: وزیر گمشده!

توضیح:

وزیر سحر و جادو گم شده...و شما مسئول این اتفاق هستین(شما باعثش شدین). توضیح بدین که خواسته یا ناخواسته چه بلایی سر وزیر آوردین و الان کجاست.

سوژه رو فقط در مورد شخصیت خودتون بنویسین.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل، یک هفته( تا 12 شب یکشنبه 31 شهریور) فرصت دارید.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۳۳:۴۴ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
#7
نتیجه دوئل وین هاپکینز و الا ویلکینس:

امتیازهای داور اول:
وین هاپکینز: 23 امتیاز - الا ویلکینس: صفر امتیاز

امتیازهای داور دوم:
وین هاپکینز: 21 امتیاز- الا ویلکینس: صفر امتیاز

امتیازهای داور سوم:
وین هاپکینز: 23 امتیاز- الا ویلکینس: صفر امتیاز

امتیازهای نهایی:
وین هاپکینز: 22.5 امتیاز- الا ویلکینس: صفر امتیاز

برنده دوئل: وین هاپکینز!

..............................

- تشکیل بدیم؟
- چیو دگورث گرنجر؟
- تشکیل بدیم!
- چیو هک؟ میگی یا تو پاتیل خودت حلت کنیم؟
- گروه قرعه کشی نتایج دوئل!

لرد که مشخص بود میخواست هکتور رو از سر باز کنه سری تکون میده.
- باشه هک برو هر کاری میخوای بکن مسئولش هم خودتی.

سه روز بعد- دفتر دوئل:

- هک امروز جلسه بذار نتیجه ی دوئل آخری رو تعیین کنیم.
- دوئل نداریم!
- چی چیو دوئل نداریم. بس که نیستی خبر هیچی رو نداری. دوئل داریم.
- نداریم!
- با ما بحث نکن. گفتیم داریم. اونجا تو لیست هم نوشتیم.
- اونو اعلام کردم!
- چجوری بدون نظر ما اونوقت؟
- با گروه قرعه کشی نتایج دوئل!

فلش بک- روز قبل:

- قرعه میکشم همچین و همچون ویب و ویبو!

هکتور در حالی که چندین نام از چندین دوئل مختلف رو توی پاتیلش ریخته بود و با ملاقه به هم میزد، آواز خونون کی از اسم ها رو از پاتیل بیرون میکشه.
- اینم بازنده این دوئل.

هکتور بعد از گفتن این جمله یک عدد بمب ساعتی دست ساز و تهیه شده از معجون رو درون پاکتی میذاره و برای فرد بازنده ارسال میکنه.

کمی بعدش- محل بودن الا:

- الاااااااااااا! بیا این جغده دیوونم کرد. بیا برات نامه اومده.
- نامه؟ حتما نتیجه ی دوئلمه.


الا با ذوق و شوق نامه رو که سنگین هم به نظر میرسید از پای جغد باز میکنه و جغد مورد نظر با سرعتی ما فوق صوت از منطقه دور میشه.

- جایزه ی منم فرستادن. میدونستم برنده میشم. من دوئل کننده ی خیلی بهتری...

بوووووووووووووووووووووم!

ساعتی بعد تیکه بزرگه ی الا که گوشش بود رو درون جعبه ای به خاک میسپرن.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۱۵ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#8
- اومدی که چی کار کنی؟
- ما به اینجا رهسپار شدیم تا ارتشی تشکیل داده و بر دنیا حاکم شویم!
- یه بار دیگه بگو اومدی چی کار کنی؟
- ما به اینجا رهسپار شدیم تا ارتشی تشکیل داده و بر دنیا حاکم شویم!

کمی طول کشید تا مغز چوبی بیلی این جمله رو تحلیل کنه و پیغام بفرسته که تو هم همین رو میخواستی. بعد از رفت و برگشت های بسیار بین مغز بیلی و سایر اعضا، اون بلاخره به این نتیجه میرسه که دو ارباب در یک مکان نمیگنجه و باید فکری بکنه.
در نتیجه نگاهی به این طرف و اونطرفش میندازه و بعد از صرف خورده چوب های بسیار فکر خوبی به ذهنش میرسه.

- آااااای هوااااااااار کمممممممممممممممک آی دااااااااااااااد آی بیداااااااااااد! آی فغااااااااااااان!
- چیه چه خبرته نیومده موزه رو گذاشتی رو سرت؟
- شماها شعور ندارین؟ فرهنگ ندارین؟ موزه داری بلد نیستین؟ هنوز نمیدونین آب باعث پوسیدگی چوب میشه؟
- کو آب؟
- آفتابه به این گندگی رو نمیبینی؟
- آفتابه؟ کی آفتابه آورده اینجا؟
- با این موزه داریتون حتی نمیدونین چی کجاست. بیاین این زشته دماغ درازو بندازین بیرون!

مسئولین موزه در کسری از ثانیه دماغ آفتابه رو گرفتن و اونو به محلی که به اون تعلق داشت یعنی همون مرلینگاه منتقل کردن. بیلی هم شاد و پیروز از این موفقیت در حالی که دور شدن آفتابه رو نگاه میکرد و براش زبون درازی می کرد، مشغول فکر کردن به ادامه نقشه اش برای تشکیل ارتش شد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱:۱۲ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#9
رئیس کارخونه لحظه ای با قیافه ی مبهوت چند بار توی استفراغ بیلی پلک زد. اما بعدش تازه از داغی بیرون اومد و نعره زنون بیلی رو شوت کرد اون سمت و خودش شروع کرد به دویدن دور کارخونه.

بیلی هم در هوا رفت و رفت و رفت و رفـــــــــــــت تا صاف وسط بستنی ها فرود اومد.
- سردهههههههههههههه! یخ زدم!

بیلی این رو گفت و در حالی که از سر و کله اش بستنی میچکید دو پا که نداشت ولی دو پای دیگه هم قرض کرد و بدو بدو شروع کرد به دوایش. در همون حین هم داشت فکر میکرد از کدوم راهی میتونه فرار کنه و خودش رو نجات بده.
بیلی چوب کوچیکی بود که خب مغز نداشت. ولی عجیب بود که اون لحظه انگار مغز تمام مرگخوار ها و لرد و کل جماعت باهوش داشت تو سر نداشته ی بیلی کار میکرد.
بعد از محاسباتی طولانی بیلی پرید روی یک تخته و از اونجا بدو بدو و با سرعت شیرجه زد سمت یک پنجره و شیشه اون رو شکست و بعد از چسبیدن نیم کیلو شیشه خورده به تن و بدنش تو هوا به پرواز در اومد و رفت... و رفت... و رفت... و...

شلــــپ!

بیلی توی یه گودال کوچیک آب فرود اومد. اون بلاخره تونسته بود از کارخونه فرار کنه.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹:۵۵ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
#10
بیلی مجبور بود وجود صد ها حشره که با پاهای متعددشون از سر کله اش بالا میرفتن رو تحمل کنه. اون تلاش میکرد تمام مدتی که پای سوسک سیاه بالدار رو از حلقومش بیرون میکشید یا ملخ درست از روی چشمش رد شد تا خاک رو بکنه، آروم باشه.
بیلی میخواست از همون زمان ارباب بودن رو تمرین کنه چون مطمئن بود با دست پیدا کردن به اهدافش به اندازه پای همون مورچه ای که داشت کله ی زنبوری رو حمل می کرد فاصله داره.

- ما اینجوری راحت نیستیم! لایه های وجودیمون داره اذین میشه! ما رو روی برگی چیزی حمل کنین.

حشرات که مشغول ویز ویز و هیس هیس بودن کلا چیزی نشنیدن.

- اهم اهم... با شما بودیم. برگ ما رو بیارید بشینیم روش!

حشرات مشغول کندن بودن و به اون اهمیت نمیدادن.

- پشت ما میخاره. حداقل یکی بیاد کمر ما رو بخارونه خب!

بیلی وقتی دید کسی بهش توجه نمیکنه تصمیم گرفت فعلا استقلال رو تمرین کنه و ارباب بودن رو برای مرحله ی بعدی بذاره بنابراین دستش رو برو تا کمرش رو بخارونه که دستش با پوزه ی حشره ای برخورد کرد. البته بیلی تکه چوبی دنیا دیده نبود و در نتیجه هنوز با موجودی به نام موریانه آشنایی نداشت!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.