هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: دیروز ۲۳:۴۰:۱۸
#1
پیام ارباب بزرگ:

نقل قول:
سلام تام؟ خوبی تام؟ خوشی تام؟ دماغت چاقه؟
سلام دامبلدور...ما خوبیم. خوش نیز هستیم. دماغمون در شکل و ابعاد لازم و متناسبه. از چند جا هم نشکسته!


سوژه دوئل آلبوس پشمک دامبلدور و رکسان خالی: دزد!


توضیح:

نداره! کاملا آزادین.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، ششصد و چهار هزار... یک هفته ( تا 11:59 جمعه یازده بهمن) فرصت دارید.

در پاتیل مخصوص هکتور منفجر شوید!


ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۳ ۲۳:۴۶:۴۸

ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰:۲۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸
#2
اسلیترین
VS
هافلپاف


سوژه: تغییر شکل


- من به عنوان کاپیتان تیم، میگم قرعه بکشیم!
- ما هم به عنوان ارباب مخالفت میکنیم.
- ارباب پس چی کار کنیم؟
- ما میگیم کی بره!

اعضای تیم بعد از مقداری رنگ به رنگ شدن و آب دهن قورت دادن، آخرین تلاش هاشون رو برای دیده نشدن به کار گرفتن. هکتور شکل ملاقه به خودش گرفت و خودش رو توی پاتیلش انداخت، رابستن به شدت سعی داشت پشت بچه مخفی بشه. کمی اون سو تر هم قوری گل قرمزی با ابعاد یک بشکه جای هوریس رو گرفته بود! بلا هم ظاهرا نیازی به استتار نمیدید.

- این کار ها بی فایده است. ما انتخابمون رو انجام دادیم. مایلیم این دگورث بره و این کارو انجام بده.
- اربابا! چرا من آخه؟ من یه ملاقه ی ساده ام!
- ملاقه باشی یا پاتیل به ما مربوط نیست. به ما گفتن تو کاپیتانی خودت هم باید بری.
- من چه گناهی کردم کاپیتان شدم خب! نمیخوام اصلا. من استعفا میدم.
- خوشبختانه نمیشه. مهلت تغییر و تحول تموم شده.
- خب الان اگه وقتش تموم شده من برم راضیش کنم فایده نداره که!
- اسمش رو قبلا رد کردیم!
- مگه من کاپیتان نبودم؟
- هکتور دگورث گرنجر!

با شنیدن این جمله حجت بر هکتور تموم شد. بنابراین پاتیلش رو زد زیر بغلش و برای مذاکره راهی شد.

***


- خب ببین اصلا سخت نیست! میری جلو، صداش میزنی و اونم جوابتو میده. بعدش فقط میگی ارباب خواسته بیاید تو تیم. اونم قبول میکنه. به راحتی درست کردن یه معجونه! آره همینه!

هکتور بعد از ریختن این نقشه دقیق و بی عیب و نقص برای انجام ماموریتش میره. که البته متوجه یه اشکال اساسی توی ماموریتش میشه.
- اهم خب تابلو که تو محفله!

اما هکتور معجونی نبود که با این ملاقه ها خراب بشه. بنابراین مغز معجونیش رو به کار میندازه و راه حل رو پیدا میکنه!
- همینه، خودشه! کریچر!
پـــــــــــــاق!
- کریچر از همتون متنفر بود. همشون یه مشت دو رگه ی زشت بود. کریچر فقط یه ارباب داشت.
- اهم کریچر؟
- معجون ساز قلابی همش اسم کریچرو صدا کرد. کریچر باید وایتکس ریخت تو حلقومش تا صدای قل قل معجون هاشو داد.
- نه خیلی ممنون میل ندارم. میخواستم برام یه کاری بکنی.
- متقلب فکر کرد، کریچر جن اون بود. چرا کریچر باید کاری رو برای اون کرد؟
- خب احتمالا چون میتونم یکی از خواسته های اصلیتو برآورده کنم.

چشم های کریچر با شنیدن این حرف چنان برقی زد که ابر های توی آسمون گول خوردن و مشغول باریدن شدن. و این نوک دماغ کریچر بود که در اثر تعظیم بلند بالاش زمین رو جارو میزد.
- امر، امر شما بود، ارباب دگورث!
- خب، خوب گوش کن ببین چی میگم!

***


- گزارش بازی اسلیترین در برابر خریفش هافلپاف رو شروع میکنیم. اختمالا همه از تغییر های تیم اسلیترین در این بازی آگاهین. تغییر خالت تاکتیکی صورت گرفته باعث شده خالت...
- کدوم خاله؟
- خاله؟
- آره دیگه تو گفتی خالت!
- نه ببین من نگفتم خالت. در واقع این متنو هوریس داد به من و گفت بخونم جای گزارشگر.

گوینده ی دیالوگ قبلی که حالا همه چیزو فهمیده بود سر کار و زندگی خودش رفت. لینی هم سراغ گزارش خودش برگشت ولی خب این بار نگاهی به کاغذ توی دستاش و خ های متعدد و چشمک زن متن انداخت و کاغذ رو شوت کرد پشت سرش.
- خب برگردیم سر گزارش. اهم اهم... خب برای اولین بار شاهد برگزاری کوییدیچ سالنی هستیم. که از هوش سرشار یک مدیر ریونی نشات میگیره. و البته به خاطر شرایط ویژه ی عضو جدید تیم کوییدیچ اسلیترینه. یعنی خانوم بلک!
- دو رگه ها، زشت های بی ریخت، قوری، کلنگ...
- اهم بله... میریم که داشته باشیم کوییدیچ رو. سوت رو داور مسابقه میزنه وبلاتریکس سرخگون رو در دست میگیره و با طلسمی قرمز رنگ که از بیخ گوش سدریک رد میشه توپ رو وارد دروازه میکنه. که این کار خطاست و هکولی به عنوان کاپیتان میره که اعتراض کنه.
- مرغابی...
- اممم... هکولی کو؟ این مرغابیه از کجا پیداش شد؟
- تسترال...
- خب مثل اینکه مرغابی هم نبود و تسترال وسط زمینه.
- باسیلیسک...
- باسیلیسک مگه هست هنوزم؟
با ورود باسیلیسک نیمی از تماشاگر ها دست در بال فرشته هایی با هاله نور شیک و خوشگلی روی سرشون به سمت آسمون میرن.
- دگورث...
- خب مثل اینکه هممون سر کار بودیم و این هکتوره که به سمت داور میره و به اون اعتراض میکنه.

فلش بک- روز مذاکره:

- اهم سلام خانوم بلک!
- زشت، تسترال، کلنگ، اره ماهی...
- بله ممنون از این همه محبت ولی راستش لرد سیاه گفتن بیام یه چیزی بهتون بگم.
- لرد سیاه!
ظاهرا وضع مذاکره داشت خوب پیش میرفت.
- اهم بله. خب ارباب گفتن شما هم بیاید عضو تیم کوییدیچ بشید.
- کچل، بی فرهنگ، معجون ساز تقلبی، درغگوی بی خاصیت... نفرینت میکنم. امیدوارم کلنگ بشی، مار کبری بشی، تسترال معلول بشی...

خب اوضاع کمی سخت بود ولی بلاخره هکتور موفق می شد. فقط متاسفانه نفرین پیرزن های درون تابلو خیلی زود می گرفت.

***


- خب همون طور که در کمال تعجب و بر خلاف بازی قبل مشاهده میکنین تیم اسلیترین با اختلاف صد امتیازی از هافلپاف جلو افتاده. البته نباید تاثیر تغییر ظاهری هکتور و تبدیل اون به اژدهای سه سر رو هم نا دیده گرفت. چون همه از سر راهش کنار رفتن و اونم چپ و راست داره گل میزنه. فقط نمیدونم خانوم بلک چرا به تیم اضافه شد. یه تابلو چه کمکی میتونه به تیم بکنه؟
- مداد رنگی...

خب این اصلا وقت خوبی برای قلقلک دادن سیستم اعصاب خانوم بلک نبود.

هکتور که حالا مداد رنگی بیش نبود از همون بالا سقوط میکنه روی زمین سفت و سخت و کله اش از وسط به دو نیم تقسیم میشه.

- به نظر میاد تیم اسلیترین باید فعلا بدون کاپیتانش ادامه بده. خب ارباب که فعلا مشغول دعوا کردن با رابستن هستن. کریچر هم گویا تو این وضعیت داره جارو های شرکت کننده ها رو وایتکس میزنه. گویا آشفتگی داره به این تیم برمیگرده.
- وضعیت ما آشفته است؟
- نه من منظورم این نبود.
- لابد میخواستی یه چیز با مزه بگی! حالا اگه میتونی یه چیز با مزه بگو!
- باقالاقاتق دلپذیر!

و اینگونه بود که نیمی از جماعت حاضر از خنده سیاه و کبود شدند.

لینی هم که گرم شده بود تصمیم گرفت باز هم چیز های بامزه بیشتری بگه!
- کشک بادمچون دلپذیر! حمص دلپذیر! تازه اینو نگفتم! من همیشه فکر میکردم، باقالاقاتق یه جاییه تو فرانسه. نیست که باقاقاقا...

جماعت باقی مونده هم در اثر بامزه بودن این جملات ترکیدند.
- ببخشید! یه آب میوه میخواستم!
- یه آب میوه میدم من... که طعمش بگی عالیس... پر از تیکه ی میوه... پر از طعمای عالیس...
این حجم از خلاقیت و شگفتی بیداد میکرد و کمر تمام خلاقیت های جهان رو شکسته بود.
- لیموشو بدم؟ هلوشو بدم؟ قهوه رو بدم؟ کدومو بدم؟

جماعت ترکیده که دل پری از این جملات داشتن با حشره کشی لینی رو به طور کامل منهدم کردن و با خیال راحت به دیدن ادامه ی بازی پرداختن.

هکتور که بعد از نفرین های جدید خانوم بلک فعلا تبدیل به خرس ولنتاین شده بود، تاتی تاتی کنون برای خودش قدم میزد و کاری از دستش بر نمی اومد. رکسان، رز و آریانا هم از فرصت استفاده کردن و گل های زده شده رو جبران کردن. به این ترتیب حالا دو تیم در امتیاز ها برابر شده بودن.
این بی خیالی اعضا صدای طرفدار های اسلیترین رو در میاره و شعار های حیا کن، رها کن و شیر سماوری سر دادن. خانوم بلک هم جوگیر میشه و انتحاری ترین فحش تاریخ وجودیش رو میده.
- بمب اتمی!
و شد اونچه نباید میشد. هکتور بمب اتم شد!
- بترکی!

و این است پایان مسابقه ی بی پایان این دو تیم!


ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۲۳:۵۴:۲۰
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۲۳:۵۵:۴۵
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۲۳:۵۸:۳۷

ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳:۵۸ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۸
#3
جو به شکل وحشتناکی هوریس رو گرفته بود. از قدیم گفتن مرگخوار رو تسترال گاز بگیره ولی جو نگیره. ولی خب تسترالی در کار نبود و هوریس جوگیر بود.
بنابراین روی کمر لرد سیاه لم میده و بعد از در آوردن پاش از توی کفش، شست پاش رو به سمت مرگخوار ها میگیره.

- این الان چیه؟
- پای ارباب آیندتون! آماده ی پابوسی!

مرگخوار ها نگاهی به کپک های روی پای هوریس میندازن و تردید اندکی به دلشون راه پیدا میکنه. ولی با فرو رفتن شست پای هوریس در دماغ اولین مرگخوار، که کسی نبود جز هکتور، کمی داشت از تردید هاشون کم میشد. بلاخره دماغ هکتور بهتر از کپک بود.
ولی این کم شدن خیلی طول نکشید چون شست پای هوریس بعد از بیرون اومدن از دماغ هکتور، دود شد و به هوا رفت و هوریس بی شست موند.

مرگخوار ها فراموش کرده بودن که این هکتور بود و هکتور دگورث گرنجر حتی توی دماغش هم در حال معجون سازی بود!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#4
اسلـــــــــیتـــــــــــــــــــریـــــــــــــن
vs
گریفندور


غول آرزوها



شب تاریکی بود و سوز سرما تا مغز استخون هر جنبنده ای نفوذ میکرد. حتی ماه هم رفته بود یه جا پیدا کرده بود و مخفی شده بود. صدای زوزه ی گرگ ها رو به خوبی میشد شنید. سوسک زشت و سیاهی که سخت مشغول خوردن بود با شنیدن صدایی از دور شاخک هاشو تیز میکنه و بعد از پیچیدن چند باره ی اون ها به هم علاوه بر تعداد پاهای متعددی که داره، چند پای دیگه هم قرض میکنه و فرار رو بر قرار ترجیح میده.
در چنین شرایطی فقط موجودی مثل اون میتونست با ریلکسی تمام با یک عدد ملاقه پاتیلش رو هم بزنه و عین خیالش هم نباشه!
- هکـــــــــــــتـــــــــــور!
ملاقه اش رو که نصفش در معجون مذکور حل شده بود بیرون میاره و جوری بهش زل میزنه انگار اون بوده که صداش کرده.
- هکـــــــــــــتـــــــــــور!
- ملاقه ام حرف میزنه. اسم این معجونو میذارم به سخن در آور مخصوص!
-هکـــــــــــــتـــــــــــور!
گویا صدا کم کم داشت، عصبانی میشد. و این بار هم از فاصله ی نزدیک تری به گوش میرسید.
-هکـــــــــــــتـــــــــــور!
صدا رو تقریبا از دو سانتی متری گوشش شنید.
دنــــــــــگ!
و البته پاتیلی که تو ملاجش فرود اومد و یه قله ی ده، دوازده سانتی متری رو کله اش به وجود آورد، به طور کلی از دنیای ذهنیش بیرونش آورد و وارد دنیای واقعی شد.
و در دنیای واقعی چهره ی زیبا و جذاب بلاتریکس منتظرش بود که با پوستی لبو شده از شدت عصبانیت به چشم هاش زل زده بود.
- هکتور دگورث گرنجر، یک ساعته دارم صدات میکنم. حواست کجا بود دقیقا؟
- پیش غو... نه یعنی پیش حرفای تو!
- یعنی تمام حرف های منو فهمیدی دیگه؟
- کاملا! فقط یه سوال! من کدوم پست باید بازی کنم؟

دقایقی بعد- زمین مسابقه ی کوییدیچ:

بلاتریکس بعد از بررسی های دقیق و زیاد به این نتیجه رسیده بود، که هکتور برای پرواز کردن و مهاجم بودن نیازی به دو پا نداره و در نتیجه هر دو پای اون رو به طور کامل منهدم کرده بود. در نتیجه هکتور در حالی که قدش تقریبا نیم متر شده بود، درون پاتیل پروازش فرو رفته بود و بلاتریکس رو غرق در انواع معجون ها تصور می کرد.

- خب همه حاضرین دیگه؟

البته که همه حاضر بودن، مخصوصا هکتور!

- با سوت من شروع میکنیم. یک... دو...

با صدای سوت بلبلی رودولف همه جارو ها و پاتیل و سایر وسایل نقلیه پروازی به هوا بلند شدن.

- ما مایل نیستیم پرواز کنیم!
بلاتریکس که اوضاع رو وخیم میبینه سر جاروشو میچرخونه و صاف پیش لرد فرود میاد. انگار راضی کردن لرد به شرکت در کوییدیچی که همیشه ازش متنفر بود، به حد کافی سخت نبوده که حالا باید با یکی دیگه از مواردی که لرد ازشون بدش میومد دست و پنجه نرم می کرد! جارو سواری!
- ما سوار این دراز های بی قواره خارج از کنترل نمیشیم بلا!
- ارباب قانونشه خب. بلاخره باید با یه چیزی پرواز کنید!
- ما خودمون بلدیم پرواز کنیم!
- بله ارباب ما که شک نداریم، ولی چی کار کنیم که قانونه و ناچاریم!
- ما خودمون قانون تعیین می کنیم. ضمنا، چرا واسه ی این قانون نیست؟
لرد بعد از گفتن این جمله صاف به علامت شوم اشاره میکنه که مشغول آماده شدن برای خود پروازی بود! علامت شوم هم که کاملا شوکه شده بود قیافه ی " بابا آخه من این وسط چی کاره ام" خاصی به خودش می گیره.

- خب آخه این نمیتونه سوار جارو بشه. فرق میکنه.
- به ما چه! ما سوار این نمیشیم.

در همین مدت زمانی که بلاتریکس مشغول کلنجار رفتن با لرد برای سوار شدن به جارو بود، تیم گریفندور موفق میشه به تیم بدون دروازه بان اسلیترین سی و دو عدد گل ناقابل بزنه.
هکتور هم در اون سوی زمین مشغول احضار روح بود. پاتیل یدکیش رو برعکس کرده بود و کلی شمع دورش چیده بود و از روی یکی از کتاب های مشنگی احضار روح مشغول خوندن کلماتی بود. و هم زمان از توی یک بطری مایعی زرد رنگ رو دور و بر خط فرضی دروازه ی گریفندور میریزه.

- هکتور چی کار داری میکنی؟ مثلا مهاجمی؟
هکتور بدون توجه به حرف های بانز به کارش ادامه میده.
- هانا مندالا گوالالا مندوزا. ساگارا میتو خیخاکا...

بانز که میبینه از هکتور آبی گرم نمیشه سر جاروشو میچرخونه و به سمت مبل راحتی اون سوی زمین حرکت میکنه.

- گودا مندا گاگولا غولا چراغا بیا آرزوها!
- منو صدا کردی؟
غول چراغ جادو درست جلو چشم های هکتور ظاهر شده بود و دست به سینه نگاهش می کرد.

- من آرزو دارم، بیا برآورده کن!
- کی گفته که من میخوام همچین کاری بکنم؟
- من مطمئنم اگه منو بشناسی و یادت بیاد کیم قطعا میخوای!
چشم غول به جمال برق شیشه ی معجون هکتور افتاد. اون این معجون رو خوب میشناخت. این معجون بین مشنگ ها و در داستان هاشون که برای بچه ها تعریف می کردن به شیشه ی عمر غول معروف بود. ولی در حقیقت این معجون عشق غولی بود! در واقع غول ها اگه عاشق غول دیگه ای میشدن کارشون تموم بود و از غول بودن اخراج میشدن.
غول احضار شده که هیچ دلش نمیخواست دیگه غول نباشه، تصمیم گرفت آرزوی هکتور رو برآورده کنه.
- باشه، ولی فقط یکی!
- یه کاری کن ما تو این مسابقه برنده بشیم!

قطعا این کار در غول نامه اکیدا ممنوع اعلام شده بود، ولی غول مورد نظر توی موقعیتی نبود که بخواد به این چیزا فکر کنه. بنابراین آهی میکشه و به سمت دروازه ها میره تا کارش رو شروع کنه.

- هکتوووووووووووووووووووووووووووووور!

از قرار معلوم بلاتریکس بعد از صاف شدن چند دسته از موهاش تونسته بود لرد رو راضی کنه که پرواز کنه و حالا اومده بود سراغ هکتور تا حسابی از خجالتش در بیاد.

- بلا بلا ما مسابقه رو میبریم!
- آره با این وضعیت که داری تلاش میکنی حتما میبریم. متوجهی که پونصد به هیچ عقبیم؟
- مهم نیست بلا! ما میبریم.

درجه ی آمپر بلا به سرعت در حال بالا رفتن بود و در کمتر از یک دقیقه به نقطه ی انفجار می رسید.
درست در اون طرف زمین غول مشغول کارش بود. دست هاشو دو طرف بدنش باز کرده بود و سرشو گرفته بود سمت آسمون و با چشم های بسته مشغول خوندن طلسم های غولانه بود.
- تسترالا بیا بالا. کالا کالا. غولا غولا. اینا تیما بیا برندا. شدا شادا. همین تیما...
آقا غوله چشم هاشو باز میکنه تا مرحله ی آخر طلسمشو اجرا کنه که همون اشاره به دروازه تیمی بود که باید برنده بشه.

- در این لحظه هم درست مثل تمام دقایق دیگه ی بازی سرخگون در دست فنریره. و داره به سمت دروازه ی اسلیترین میره. ولی این بار با این تفاوت که لرد رو پیش رو داره. باید دید این تقابل چطور شکل میگیره.

- فنر خودت میری پی کارت یا ما دست به کار بشیم؟
- ارباب حرف حرف شماست ولی مجبورم این توپ رو گل کنم. چاره ای جز این نیست اربابا!
- یعنی میخوای ما رو از سر راهت کنار بزنی؟ ارباب بی ارباب؟
- اربابا نمیخوام ولی ناچارم.
-خب پس ما هم ناچاریم فنر! آواداکداورا!

صحنه به شکل اسلوموشن دنبال میشه. طلسم سبز رنگ لرد مستقیم به سمت فنریری میره که با دهان باز و متعجب به اون خیره شده. طلسم میره و میره و به اون نزدیک تر میشه. همه ی سر ها به سمت لرد و فنریر میچرخه. طلسم وسط راه مقداری هم آفتاب میگیره و کمبود ویتامین هاشو جبران میکنه. تقریبا نیمی از راه رو طی کرده بود.
- ما خسته شدیم چرا نمیمیری فنر؟
- ارباب تقصیر من نیست خب. طلسمتون هنوز نرسیده ولی فکر کنم دیگه نزدیکه!

درست در همون لحظه که این گفت و گو انجام میشه صحنه از حالت اسلوموشن در میاد و طلسم با سرعت بیشتری به سمت فنریر حرکت میکنه. و درست یه ثانیه قبل از برخورد به شکل بسیار عجیبی منحرف میشه و بعد از عبور از وسط علامت شوم رنگش به صورتی روشن تغییر میکنه و درست وسط کله ی غول چراغ جادو فرود میاد.

- اربابا نجاتتون دادم!
چشم های بیشتر از همیشه سرخ لرد، روی جاروی بی سرنشین مقابل فنریر متوقف شد.
- از چی نجاتمون دادی؟
- از دست این گرگینه ی خیانت کار که میخواست شما رو بکشه.
- اون طلسم ما بود بانز. داشتیم میکشتیمش ولی تو مانعمون شدی.

چشم های بانز معلوم نبود، ولی میشه حدس زد که نگاهش بین فنریر و لرد در چرخش بود و سعی داشت بفهمه چه اتفاقی این وسط افتاده. همه انقدر مشغول این صحنه بودن که متوجه غول نشدن که با پوستی صورتی شده و قلب هایی که دور سرش میچرخیدن داشت به سمت رودولف می رفت. از قرار معلوم غول عاشق شده بود! و البته قول و آرزوی هکتور و شغلش رو به طور کامل فراموش کرده بود.
- چه جنتلمنی!
- مگه تو غول نر نیستی؟
- هستم عشق من. ولی این تفاوت ها چه اهمیتی داره؟
- برو پی کارت بابا!
- منو از خودت نرون عشقم!
- برو عقب!
و اینگونه شد که غول بدو رودولف بدو آغاز شد.

هکتور که تازه علت تاخیرش و اینکه غول قرار بود چی کار کنه رو برای بلاتریکس توضیح داده بود، با وجود شرایط پیش اومده واقعا نمیدونست باید چی کار کنه.
- ببین بلا ما خودمون هم میتونیم برنده بشیم.

بلاتریکس فقط تا اخر این مسابقه به هکتور نیاز داشت. بعدش میتونست اونو به دردناک ترین شکل ممکن ریز ریز کنه. این تنها چیزی بود که بهش آرامش می داد و باعث می شد همین الان هکتور رو تبخیر نکنه.

- با توجه به اتفاقات پیش اومده و فرار کردن داور اصلی زمین به نظر میاد باید تیم ها بدون داور بازیشون رو ادامه بدن. و همچنان این تیم گریفندوره که به سر عت به خودشون میان و سرخگون رو در دست میگیرن و هشتصدمین امتیاز رو برای خودشون به دست میارن.

این حرف های گزارشگر بلا رو از شوک در میاره و به سرعت به سمت دروازه خودشون میره. و با چشم غره به سایر اعضا تیم به جز لرد میفهمونه که مشغول انجام کارشون بشن وگرنه بد میبینن. بنابراین بلاخره همه ی اعضای تیم سر پست هاشون میرن.
لرد هم چوبدستی به دست وسط زمین بود و هر کسی که قصد نزدیک شدن به دروازه ی اسلیترین رو داشت با طلسمی ناکار می کرد. و از اونجایی که بازی داور هم نداشت و کسی هم جرات نداشت به لرد چیزی بگه با قدرت به کارش ادامه میداد.
بلاتریکس هم یه دیوار کروشیو جلو دروازه کشیده بود که فقط از پشت اون میشد به سمت دروازه اش شوت کرد.

- سرخگون روی یک مبل جا خوش کرده که به نظر میرسه هوریس اسلاگهورن باشه. حالا مبل پاس میده به هکتور و هکتور پاس میده به رابستن که درست جلو دروازه ی گریفندوره. و حالا ببینیم رابستن میزنه یا پاس میده. میزنه یا پاس میدهههههه؟ میزنه! و گل! گل اول برای اسلیترین. گریفندور هشتصد و بیست، اسلیترین ده!

- بلا، بلا دیدی گفتم میبریم. دیگه چیزی نمونده!

- جستجوگر تیم اسلیترین رو میبینید که قصد داره به پرواز در بیاد تا دنبال اسنیچ بگرده. و حالا این علامت شومه که توی آسمون خود نمایی میکنه!

با ظاهر شدن علامت شوم توی آسمون جماعت تماشاگر جیغ و هوار کشون هر کدوم به یه سمت فرار میکنن. علامت شوم با تعجب سرشو میخارونه.
- اینا کجا رفتن؟
- تماشاگر ها با دیدن علامت شوم همگی متواری میشن.
- بیخود کردن با دیدن علامت ما فرار کردن. ما هیچوقت نمیبخشیمشون.
- حالا ترامپ رو میبینیم که داره با سرعت به سمت اون گوشه ی زمین میره. از قرار معلوم اسنیچ رو دیده. ترامپ سر راهش به هر کی میرسه شماره میده و برای تلفن زدن بهش اعلام آمادگی میکنه. و بلههههه! گوی زرین رو میگیره!
- این بیخود میگه، نگرفته بابا. تلفن بود اونم.
- اهم بله حق با ایشونه، نگرفته گویا. ولی به نظر میاد جستجوگر تیم اسلیترین اسنیچ رو دیده و قصد گرفتن رو داره. به سمتش میره. فقط یک سانت باهاش فاصله داره و.... نه، نمیتونه ازش رد میشه. و حالا این ترامپه که گوی زرین رو میبلعه! و بازی تموم میشه. تیم گریفندور برنده ی این بازی بزرگ میشه. بدین ترتیب پرطرفدار ترین تیم مدارس دنیا نهصد و پنجاه، دومین تیم پرطرفدار هاگوارتز بیست. البته این نکته قابل ذکره که پرطرفدارترین تیم مدارس دنیا در هاگوارتز رتبه ی چهارم رو داره ولی این اهمیتی نداره چون در دنیا اوله.

تماشاگران که به جایگاهشون برگشته بودن یکصدا شعاری رو سر میدادن.
- رئیس مافیا کیه، فنریر کله گرگیه! رئیس مافیا کیه، فنریر کله گرگیه! رئیس مافیا کیه، فنریر کله گرگیه!

اما به سرعت صدای تماشاگران رو قطع و با بمب کود حیوانی همه ی حاضران رو متفرق میکنن و این بازی با برد گریفندور به اتمام میرسه.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱:۰۹ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#5
هکتور اسکلت مذکور رو نیم پز کرده بود. اما عمرا همچین فرصتی رو از دست نمیداد.

- اربابا به نظرم شما یه تغییر خیلی خیلی ویژه نیاز دارید.
- الان گفتی ما تغییر نکردیم؟
- نه ارباب. تغییر کردید ولی نیاز به یه تغییر بسیار چشمگیر و ویژه دارید که کلا تغییرتون بده. یه تغییر هکولانه!
- ما به تغییر هایی که اسم تو روش باشه اعتماد نداریم ولی حالا تغییرمون بده ببینیم چطوریه!

دقایقی بعد لرد تغییر هکولانه کرده بود!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲:۲۷ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#6
سو دست به نیش لینی برد تا اونو بگیره ولی درست وقتی که دیگه تقریبا نیش لینی رو گرفته بود یه جوری عقب پرید که انگار به نیش لینی برق وصل بود.
- نمیخواااااااااااااام!
- چرا خب؟
- اخراج قبلی کم بود که حالا میخوای از زندگی هم اخراجم کنی؟
- کی اخراجت کرده اخه؟
- قیافه من در حال اخراج بوده، حتما میخواستین اخراجم کنین دیگه. من که میدونم.
- نه سو! من که گفتم بیا بهت قول نیشی بد...
- نمیخواااااااااااااااااااااااااااام!

لینی کم کم داشت عصبانی میشد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸
#7
در پاتیل دفتر دوئل همواره به روی معجون شوندگان دوئل کنندگان محترم بازه سو!

.......................

سوژه دوئل سو لی و رودولف لسترنج: خوددرگیری!

توضیح:

شما خواسته یا ناخواسته(در حال آزمایش یا هر چی) خودتونو کپی می کنین! یعنی یکی از خودتون ایجاد می کنین.

این کپیتون می تونه خوب باشه یا بد. اخلاقش می تونه مثل شما باشه یا متضادتون. می تونه در هر موردی کمکتون کنه، می تونه جاتونو بگیره...می تونه به حرفتون گوش کنه یا نکنه.
توضیح بدین که کجا می ره...چیکار می کنه...شما چیکار می کنین؟ سعی می کنین از شرش خلاص بشین یا نه.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، پنج روز( تا دوازده شب شنبه 13 مهر) فرصت دارید.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: سلام بر لرد شکلاتی ... درود بر چتر صورتی
پیام زده شده در: ۰:۴۲ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸
#8
اربابا!
من همه چیز رو تکذیب میکنم.
بیعت من کاملا ظاهری و تحت فشار بود ارباب. همش زیر سر لینی بود. منو با نیش هدف گرفته بود گفت اگه نری یه جوری نیشت میزنم که دیگه به جای هکولو نیشولو باشی!
ارباب من مدرک دارم. مدرک بی گناهی آوردم با خودم ارباب!
ایناهاش!

ارباب دیدین من بی گناهم؟ اربابا لینی رو بکشید به نظرم!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸
#9
لطفا برای مهلت دوئل "روز" اعلام کنین، نه ساعت. همه دوئلا رو تا دوازده شب پایان مهلت در نظر می گیریم. روز اعلام سوژه رو هم حساب نمی کنیم. برای همین نمی شه ساعت دقیق تعیین کرد.

...................

سوژه دوئل رودولف لسترنج و ابیگل نیکولا: سرگردان!

توضیح:

یه باند قاچاق اعضای بدن، شما رو گرفته. وقتی تقاضای آزادی می کنین، سر شما رو به گروگان می گیرن و ازتون می خوان برین و یه نفر دیگه رو به جای خودتون به عنوان قربانی بیارین. توضیح بدین با این شرایط چطوری و کجا می رین. کیو میارین یا سعی می کنین بیارین...

سوژه رو لازم نیست حتما درباره شخصیت خودتون بنویسین.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل، سه روز( تا 12 شب سه شنبه 26 شهریور فرصت دارید).



...........................

سوژه دوئل وین هاپکینز و استفن کورنفوت: وزیر گمشده!

توضیح:

وزیر سحر و جادو گم شده...و شما مسئول این اتفاق هستین(شما باعثش شدین). توضیح بدین که خواسته یا ناخواسته چه بلایی سر وزیر آوردین و الان کجاست.

سوژه رو فقط در مورد شخصیت خودتون بنویسین.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل، یک هفته( تا 12 شب یکشنبه 31 شهریور) فرصت دارید.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۳۳ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
#10
نتیجه دوئل وین هاپکینز و الا ویلکینس:

امتیازهای داور اول:
وین هاپکینز: 23 امتیاز - الا ویلکینس: صفر امتیاز

امتیازهای داور دوم:
وین هاپکینز: 21 امتیاز- الا ویلکینس: صفر امتیاز

امتیازهای داور سوم:
وین هاپکینز: 23 امتیاز- الا ویلکینس: صفر امتیاز

امتیازهای نهایی:
وین هاپکینز: 22.5 امتیاز- الا ویلکینس: صفر امتیاز

برنده دوئل: وین هاپکینز!

..............................

- تشکیل بدیم؟
- چیو دگورث گرنجر؟
- تشکیل بدیم!
- چیو هک؟ میگی یا تو پاتیل خودت حلت کنیم؟
- گروه قرعه کشی نتایج دوئل!

لرد که مشخص بود میخواست هکتور رو از سر باز کنه سری تکون میده.
- باشه هک برو هر کاری میخوای بکن مسئولش هم خودتی.

سه روز بعد- دفتر دوئل:

- هک امروز جلسه بذار نتیجه ی دوئل آخری رو تعیین کنیم.
- دوئل نداریم!
- چی چیو دوئل نداریم. بس که نیستی خبر هیچی رو نداری. دوئل داریم.
- نداریم!
- با ما بحث نکن. گفتیم داریم. اونجا تو لیست هم نوشتیم.
- اونو اعلام کردم!
- چجوری بدون نظر ما اونوقت؟
- با گروه قرعه کشی نتایج دوئل!

فلش بک- روز قبل:

- قرعه میکشم همچین و همچون ویب و ویبو!

هکتور در حالی که چندین نام از چندین دوئل مختلف رو توی پاتیلش ریخته بود و با ملاقه به هم میزد، آواز خونون کی از اسم ها رو از پاتیل بیرون میکشه.
- اینم بازنده این دوئل.

هکتور بعد از گفتن این جمله یک عدد بمب ساعتی دست ساز و تهیه شده از معجون رو درون پاکتی میذاره و برای فرد بازنده ارسال میکنه.

کمی بعدش- محل بودن الا:

- الاااااااااااا! بیا این جغده دیوونم کرد. بیا برات نامه اومده.
- نامه؟ حتما نتیجه ی دوئلمه.


الا با ذوق و شوق نامه رو که سنگین هم به نظر میرسید از پای جغد باز میکنه و جغد مورد نظر با سرعتی ما فوق صوت از منطقه دور میشه.

- جایزه ی منم فرستادن. میدونستم برنده میشم. من دوئل کننده ی خیلی بهتری...

بوووووووووووووووووووووم!

ساعتی بعد تیکه بزرگه ی الا که گوشش بود رو درون جعبه ای به خاک میسپرن.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.