هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲:۰۲:۳۶ چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۱
#1
سلام جیانا!

سدریک گفت خیلی دوست داره دعوت به دوئلت رو قبول کنه ولی متاسفانه الان سرش خیلی شلوغه و نمیتونه.



ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۳:۴۱:۰۱ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰
#2
خلاصه:

کتی اشتباهی پاشو روی یکی از گیاه های مورد علاقه لرد می ذاره و لهش می کنه. گیاه از کتی مواد لازم برای درست کردن یه کود مقوی رو می خواد.
یک تار موی بلاتریکس، یکی از اعضای بدن تام(کبد تام تهیه شد)،یک مژه نجینی(تهیه شد)، ملاقه هکتور(تهیه شد)، یکی از بال های لینی(تهیه شد)، و در آخر... چوب دستی لرد ولدمورت!

کتی و لینی با بلا سر به دست آوردن تار موی بلا دعوا میکنن و کتی تو درگیری دخترعموی لینی رو با خودش اشتباه میگیره و میزنه تو گوشش و بیهوشش میکنه که لینی میرسه.

*****

کتی نگاهی به لینی جلو در و بعد لینی روی زمین کرد.
- لینی... لینی...
لینی نگاهی بغض آلود به لینی کرد.
- دختر عموی نازنینم. چه بلایی سرت اومده؟
- اخه... چطوری... دو تا لینی...
کتی چشم هاشو چند بار مالید. نمیتونست وجود دو تا لینی رو درک کنه. حسی توی وجودش میگفت یه چیزی این وسط اشتباهه. اما چون خودش نمیتونست متوجه بشه چی، به سمت بلا چرخید تا از اون کمک بگیره. اما چیزی که دید نه تنها کمکی بهش نکرد بلکه ظاهرا همه چیز رو براش پیچیده تر هم کرد.
بلا در حالی که دستشو دور گردن بلای دیگه ای حلقه کرده بود با چشم هایی قلبی قلبی و عاشقانه نگاهش میکرد.
- دختر عمو!

سیم های مغز کتی کاملا اتصالی کردن. قطعا چیزهای زیادی این وسط غلط بود. در واقع به نظر میومد هر چیزی که کتی در حال دیدنشه غلط بود!
باید فکر میکرد. تلاش کرد تا کمی از مغز دود گرفته اش کمک بگیره و متوجه بشه اوضاع از چه قراره.

-کتی!

اما هر چی فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید!

-کتی!

اما هر طور شده باید راهی پیدا میکرد.

-کتی!

بعد از این صدا سیلی محکمی زیر گوش کتی خورد و اون رو حسابی به دنیای واقعی برگردوند!

نگاهی به اطرافش کرد و دید هنوز توی اتاق لینیه. و البته که از لینی فقط یکی وجود داشت! به نظر میومد اثرات معجون هایی که هکتور به خورد کتی داده بود کم نبود!
داشت به خودش میومد که لینی دوباره جمله خودشو تکرار کرد.

- میگم منم میام باهاتون!اصلا خودم براتون موهای بلاتریکس رو از ریشه در میارم!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳:۰۶ سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۰
#3
نتیجه دوئل کتی بل و جیانا ماری:

امتیازهای داور اول:
کتی بل: 26.5 امتیاز - جیانا ماری: 24.5 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
کتی بل: 26 امتیاز - جیانا ماری: 24 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
کتی بل: 26 امتیاز - جیانا ماری: 24 امتیاز


امتیازهای نهایی:
کتی بل: 26.16 امتیاز - جیانا ماری: 24.16 امتیاز

برنده دوئل: کتی بل!

........................

کتی در حالی که وسایلش رو داخل چمدون پرت میکرد، زیر لب مشغول غر زدن بود.
- چرا من؟ ها قاقارو؟ چرا من؟

قاقارو فقط در مقابل کفش پاشنه بلند کتی که به سمت چمدون پرت میشد جاخالی داد.

- بلا ک میدونست من قرار دوئل دارم با جیانا چرا باید منو میفرستاد برای این ماموریت؟ ها چرا؟ چرا؟
قاقارو برای دومین بار از دمپایی پشمی که به سمتش پرت شد جاخالی داد و غر غر کنون از تخت پایین پرید!

کتی که همچنان در حال غر غر کردن زیر لب بود، در چمدونش رو محکم بست و نقشه ای رو که روی میز بود برداشت.
- تو میخوای جام آرزو رو به ارباب بدی اونوقت من برم دنبالش؟ من برم دنبالش بعد به اسم تو تموم بشه؟ نمیییییییییییییییخواااااااااااااام!

****

کتی سه روز و نیم بود توی جنگل مشغول جست و جو بود. فقط پنج دقیقه وقت داشت تا خودشو به دوئلش برسونه. حسابی عصبانی و شاکی بود و دلش میخواست دونه دونه موهای فرفری بلا رو صاف و یکدست کنه.
- من دیگه نمیخوام بگر...

پـــــــــــــــاق!

- سلام کتی!

از کتی جوابی نیومد!

- هی کتی!

به نظر میومد کتی حسابی شوکه شده و نمیتونه حرفی بزنه!

- منم جیانا! دیدم نیومدی دوئل کنیم خودم اومدم پیشت!
- تو... منو... چجوری...؟
- چجوری پیدا کردم؟ پیدات نکردم، تمام مدت تو چمدونت بودم!

کتی کم کم داشت هشیاریش رو به دست میاورد.
- تو چمدون من؟ یعنی همه چیو شنیدی؟
- آره خب!
- همه چیو؟
- همه چیو!

کتی توی بد مخمصه ای افتاده بود. اگه کمی دیر میجنبید جام آرزو دست محفل میفتاد.

- اممم... خب تصمیم گرفتم همین الان دوئلمونو انجام بدیم.

کتی بعد گفتن این جمله بلافاصله چوبدستیش رو کشید و به طرف جیانا گرفت.

جیانا حسابی هول شده بود، انقدر که چند قدم عقب رفت و بعدش خورد زمین و سرش محکم به یک وسیله ی فلزی خورد.
- آخ!

در کسری از ثانیه جام آرزو ها توی دست جیانا بود و غول چراغ جادو رو به روش!

- غوغولی هستم در خدمت شما! اومدم تا یه آرزوی شما رو برآورده کنم.
جیانا و کتی به جناب غوغولی خیره شده بودن و نمیدونستن باید چی کار کنن!

- نمیخواید آرزو کنید؟ من رو تایمرما! تایمم تموم بشه میرم تا صد سال دیگه از چراغم بیام بیرون!

کتی نگاهی به غوغولی کرد و نگاهی به جیانا و جمله ی جیانا رو یادش اومد.

- تو چمدون من؟ یعنی همه چیو شنیدی؟
- آره خب!
- همه چیو؟
- همه چیو!


همین کافی بود تا کتی تصمیمش رو بگیره!

- آرزو میکنم این که اینجاست دیگه نباشه!

و با انگشت به جیانا که با دهانی باز کنارش ایستاده بود اشاره کرد.

غوغولی بشکنی زد و جیانا دود شد و به هوا رفت و خاکسترش روی لباس کتی فرود اومد!

کتی لبخند شیرینی زد و خاکستر رو از روی لباسش تکون داد.

اون برنده ی دوئل شده بود!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۸:۵۷ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰
#4
گرومـــــــــــــپ!

این صدای برخورد مرد مامور چشم باز بی جون بود که در اثر طلسم لرد به دیار روح های شفاف شتافته بود.

- شما کشتینش ارباب!
- خودمون میدونیم!
- الان باید با این جسد و اینکه اینجا گیر افتادیم چی کار کنیم؟
- این بخشش رو به شما یارانمون میسپریم!

بلا با شنیدن این جمله بسیار جو گیر شد. لرد بهش کاری رو سپرده بود و اون باید به بهترین نحو انجامش میداد. بنابراین به سرعت مغزش شروع به کار کرد تا راه حلی برای وضعیت فعلی پیدا کنه.

- اممم... بلا از گوشت داره دود میاد بیرون!

از قرار معلوم بلا بیش از حد فکر کرده بود و از مغزش کار کشیده بود و چون هواکش های مغزش هم با موهاش مسدود شده بود، اضافه گرمای مغزش به شکل دود از گوش هاش بیرون زده بود.

اما بلا به این چیزها توجهی نداشت باید یه فکری میکرد و راه حلی پیدا میکرد. تمام امید لرد به اون بود.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۱۸ شنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۰
#5
درسته که دامبلدور همچون بادبادک روی هوا دنبال لرد میومد، ولی این دلیل نمیشد که هم وزن یک بادبادک هم باشه. در نتیجه بعد از توقف لرد کمی بر اساس قانون های نیوتن جلو میره و بعد...

گـــــــــــرومپ!

- پیرمرد زشت له شدیم!
- تو... به من...
- چی میگی؟ میگم له شدیم. یه کم دیگه بمونی یکی از هورکراکس های نازنینمون لازممون میشه. پاشو!
- میدونستم... همیشه میدونستم پشت این چهره ی خشنت قلبی سفید داری!
- قلب ما سفید نیست... کاملا سیاهه! الان هم سیاه تر شده. اکسیژن بهش نرسیده. پامیشی یا باقیمونده ریشت رو هم بکنیم؟
- اما تام... تامی... تام کوچولوی آلبوس... تو به من گفتی بابا! یعنی تمام این مدت میخواستی من برات جای پدر رو بگیرم؟ یعنی تمام کارهایی که کردی برای جلب توجه من بود؟ تو همیشه یه بابای مهربون و سفید میخواستی که بغلت کنه و و رو زیر سایه ی سفیدش ببره؟

دامبلدور موجودی بود بی جنبه، سنگین، ول نکن. ولی اگه زیاد طولش میداد، قطعا لرد به روح شفاف آبی رنگی تبدیل میشد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵:۲۵ یکشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۰
#6
مغز و شخصیت سدریک در تلاش و کشمکش با یکدیگر بودن.
از یک سمت مغز سدریک مانع از این میشد که مغز دیگه ای بخواد بالا دستش باشه و بهش دستور بده، از سمت دیگه مغزش با این همه فکری که کرده بود احساس خستگی میکرد و حس میکرد باید بخوابه.
از اون سمت شخصیت سدریک بود که در حالی که پتو رو تا دماغش بالا کشیده بود، داشت فکر میکرد طرف کی رو بگیره و کدوم طرف رو به عنوان طرف برنده انتخاب کنه ولی به هر حال چون خسته شده بود دیگه حال نداشت فکر کنه.
همین کافی بود که مغز کنترل اوضاع رو به دست بگیره. البته خیلی حال و حوصله به دست گرفتن چیزیو نداشت ولی خب حس میکرد باید کاری بکنه بنابرین بخش هایی از خودش رو به کار انداخت.

- بخش خواب روشن! نه روشن نشو بخوابی که نمیتونم کاری بکنم. تو استند بای بمون فعلا. بخش تصمیم گیری روشن!
- من خسته ام حال ندارم روشن بشم.
- الان داری از دسور رئیست سریچی میکنی؟
- انرژی ندارم خب. میخوای سوخت داخلی بسوزونم روشن بشم؟
- سوخت داخلی؟ خب بسوزون.

بخش تصمیم گیری آتیش اساسی و بزرگی رو روشن کرد تا خودش روشن بشه.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳:۱۵ شنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۰
#7
ملت جادویی باید کمی بهتر و بیشتر فکر میکردن. اما خب بلاخره بعد از اینکه همشون موافقت خودشون رو با این پیشنهاد اعلام کردن تصمیم گرفتن کمی هم از فکرشون استفاده کنن و کم کم سوال های مهم تری رو بپرسن.

- اممم خب الان باید از کدوم طرف بریم؟
- اصلا اینجا کجا هست که قراره بریم؟
- اصلا اینجایی که الان هستیم کجاست؟
- اصلا من کیم؟
- من؟ اگه راست میگی خودت کی هستی؟
- اصلا چرا خورشید میتابه؟
- سوال مهم ر اینه که اصلا خورشید کو؟ این سرزمین چرا اصلا خورشید نداره؟
- اونا که دارن میان سمت ما کی هستن؟

ملت جادویی خیلی مشغول پرس و جو و بیان پرسش های بنیادی و اساسی بودن. انقدر مشغول این پرسش های بنیادی و اساسی بودن که متوجه نشدن در همین مدت کوتاه عده ی بسیار زیادی از مشنگ ها با ابزار ها و وسایل مختلف دو رو برشون حلقه زدن.

- اینا اومدن منو دستگیر کنن؟
- به نظر میاد اومدن ما رو تهدید کنن.
- من گوشنمه!
- هاگرید الان بی اهمیت ترین موضوع ممکن گشنگی توعه. بذار ببینیم دقیقا تو کدوم مخمصه ای گیر کردیم.

برای هاگرید بزرگترین مخمصه گشنگی بود ولی با دیدن لوله ی بزرگی که به مخزن قرمزی وصل بود و داشت روی زمین کف سفیدی میریخت فکر بکری به ذهنش رسید.

- خامه زده شده!

هاگرید بعد از گفتن این جمله با بیشترین سرعت ممکن به سمت کف سفید رفت و مشغول دو لپی خوردنش شد.
- تلخه!

هاگرید این رو گفت ولی بیخیال مزه به خوردنش ادامه داد.

جماعت امدادی و سایر مسافر ها با چشم های گرد و متعجب به هاگرید نگاه میکردن.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۶:۵۰:۵۳ شنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۰
#8
هاگرید هم مثل بقیه مسافر ها سر جاش نشست. در واقع روی چندین و چند جایی که اشغال کرده بود نشست.
ولی خب مشکل بزرگتری براش وجود داشت!

- آقا شما نمیخواید کمربندتون رو ببندید؟

هاگرید نگاهی به مهماندار میندازه و بعد هم نگاهی به کمربند هواپیما که باهاش فقط میتونست یکی از انگشت هاش رو ببنده!

- میخوام ها ولی راستش...

هاگرید فقط همینقدر تونست دووم بیاره و با کله توی پاکت بعدی رفت.

مهماندار نگران که تا حالا با چنین مشکلی مواجه نشده بود، تصمیم میگیره موضوع رو به سرمهماندار گزارش بده تا ببینه باید چه خاکی تو سرشون بریزن. بنابراین در حالی که لبخند ژکوندی رو لبش بود با قیافه ای که سعی می کرد نگران به نظر نرسه، به سمت اتاق مهماندار ها میره.
بعد از ورودش نگاه نگرانی به اطراف میندازه و پرده اتاق رو میکشه. سرمهاندار که با این کار گویا کمی نگران شده بود، به سمتش میچرخه.
- چیزی شده؟
- خب راستش...

سر مهماندار دیگه حسابی میترسه و بعد از بازکردن کمربندش صاف تو روش وایمیسته.
- کسی اذیتت کرده؟

مهماندار سرش رو به نشونه منفی تکون میده.

- نکنه... نکنه... هواپیما... اون مسافر...

مهماندار مذکور که حالش بیش از حد بد بود، سرشو به نشونه تایید تکون میده.

در یک چشم به هم زدن سرمهماندار گزارش های هواپیما ربایی هاگرید رو به امنیت پرواز مخابره کرده.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰:۲۷ چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۰
#9
من هم اومدم تا معجون هامو در سراسر مملکت جادویی بپراکنم!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۲۰:۴۱:۴۵ دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۰
#10
- قطعا منظورم از سمت چپ، سمت چپ شکم نبود!

مرلین حس میکرد باید قبل از اینکه دیر بشه اقدامی بکنه. هر چی باشه اون مرلین مملکت بود و همه به اسمش قسم میخوردن.
البته نه همه ولی خب عده ی زیادی بودن به هر حال.

- خب باشه باشه... قبل از اینکه در رو بزنی و خلوت ارباب رو بریزی به هم بذار یه چیزی رو برات توضیح بدم.

بلا دلش نمیخواست مرلین چیزی رو براش توضیح بده ولی حس قوی از درونش که مربوط به بخش آلارم دهی اربابانه میشد، مشغول بوق بوق کردن بود.
- بهت یک دقیقه وقت میدم تا حرفتو خلاصه و دقیق بزنی.
- ببین یک دقیقه خیلی کمه.
- الان دقیقا 55 ثانیه از وقتت مونده.
- بلا ببین چیزی که من میخوام بگم خیلی مهمه. اینجوری که نمیتونم دقیقا برات بگمش...
- 40 ثانیه از وقتت مونده...

از قرار معلوم مرلین برای گفتن حرفش و نجات دادن خودش زمان زیادی نداشت.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.